❇️ از ظرافتهای مرحوم عبدالله نورانی
🔸دکتر مهدی محقق در گفتوگويی که آقای سنابادی عزیز با ايشان کرده و در کتاب «فقیه روشناندیش؛ شیخ هاشم قزوینی از نگاه شاگردانش» (ص 525) آمده، بهمناسبت کمک دکتر حسين کاظمزاده وزیر وقت علوم به دکتر علی شريعتی و راهنمايی وی برای نوشتن کتابی با عنوان «تعليم و تربيت در اسلام» برای پرداخت حقوق وی، خاطرهای خواندنی از مرحوم شيخ عبدالله نورانی نقل میکند که روشنبينی و ظرافت آقای نورانی را نشان میدهد (نقل با اندکی تصرف):
🔻آقای نورانی گفت: هفت هشت روز بعد از پيروزی انقلاب، من منتظر تاکسی بودم. ديدم يک تاکسی آمد که جلوش يک نفر جا دارد، ولی عقبش دو نفر که معلوم بود پاسدارند، نشستهاند و وسطشان دکتر کاظمزاده است که آمدهاند از خانه بلندش کردهاند که او را به کميته ببرند.
🔻نورانی گفت: من هيچ به روی خود نياوردم که مثلاً شما دستگير شدهايد. گفتم: حال شما چطور است آقای دکتر؟ خدا خيرتان بدهد که همۀ وزارت علومیها از شما راضی بوديم، از حق و حقوق کارمندانتان دفاع میکرديد، وضو میگرفتيد و نماز میخوانديد، در حقيقت الگو بوديد برای کارمندان و از همه مهمتر اينکه دکتر شريعتی سپاسگزار از شما بودند که وضع حقوقیاش را درست کرديد؛ خب خانوادهاش چه گناهی داشتند که بدون پول بمانند. خدا خيرتان بدهد که اين کار را کرديد!
🔻آقای نورانی گفت: من پياده شدم و چيزی به روی خودم نياوردم. بعد که رفته بودند - کجا بردند نمیدانم - پاسدارها گفته بودند که ما معمولاً کسانی را که میآوريم نگه میداريم؛ ولی ما به احترام آن چيزی که آن آقای روحانی گفت، شما را به هيچ وجه اينجا نگه نمیداريم، شما برويد!
🔻يگانه وزير هويدا که زندان نرفت دکتر کاظمزاده بود. همين الآن در تهران است. اين ظرافت آقای نورانی بود.
https://www.postbook.ir/uploaded/125-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸دکتر مهدی محقق در گفتوگويی که آقای سنابادی عزیز با ايشان کرده و در کتاب «فقیه روشناندیش؛ شیخ هاشم قزوینی از نگاه شاگردانش» (ص 525) آمده، بهمناسبت کمک دکتر حسين کاظمزاده وزیر وقت علوم به دکتر علی شريعتی و راهنمايی وی برای نوشتن کتابی با عنوان «تعليم و تربيت در اسلام» برای پرداخت حقوق وی، خاطرهای خواندنی از مرحوم شيخ عبدالله نورانی نقل میکند که روشنبينی و ظرافت آقای نورانی را نشان میدهد (نقل با اندکی تصرف):
🔻آقای نورانی گفت: هفت هشت روز بعد از پيروزی انقلاب، من منتظر تاکسی بودم. ديدم يک تاکسی آمد که جلوش يک نفر جا دارد، ولی عقبش دو نفر که معلوم بود پاسدارند، نشستهاند و وسطشان دکتر کاظمزاده است که آمدهاند از خانه بلندش کردهاند که او را به کميته ببرند.
🔻نورانی گفت: من هيچ به روی خود نياوردم که مثلاً شما دستگير شدهايد. گفتم: حال شما چطور است آقای دکتر؟ خدا خيرتان بدهد که همۀ وزارت علومیها از شما راضی بوديم، از حق و حقوق کارمندانتان دفاع میکرديد، وضو میگرفتيد و نماز میخوانديد، در حقيقت الگو بوديد برای کارمندان و از همه مهمتر اينکه دکتر شريعتی سپاسگزار از شما بودند که وضع حقوقیاش را درست کرديد؛ خب خانوادهاش چه گناهی داشتند که بدون پول بمانند. خدا خيرتان بدهد که اين کار را کرديد!
🔻آقای نورانی گفت: من پياده شدم و چيزی به روی خودم نياوردم. بعد که رفته بودند - کجا بردند نمیدانم - پاسدارها گفته بودند که ما معمولاً کسانی را که میآوريم نگه میداريم؛ ولی ما به احترام آن چيزی که آن آقای روحانی گفت، شما را به هيچ وجه اينجا نگه نمیداريم، شما برويد!
🔻يگانه وزير هويدا که زندان نرفت دکتر کاظمزاده بود. همين الآن در تهران است. اين ظرافت آقای نورانی بود.
https://www.postbook.ir/uploaded/125-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍6
❇️ اختراعات عجيب
📌 در هفتهنامۀ ادب (اولين نشريۀ رسمی مشهد مقدس) به مديريت ميرزا صادق خان اديب الممالک فراهانی، سال اول، شمارۀ دوم (10 رمضان 1318 ق.) آمده است:
🔸این ساعت مُفطر صوم است
🔻تا کنون دانستن ساعات و شناختن وقت به استعانت آلت معروفه، با وساطت حسّ سمع و بصر بود، و امروز اين مسئله «ذوقی» شده.
🔻برای یکی از اکابر ملت فرانسه ساعتی آوردهاند که به «چشيدن»، وقت را معين میکند. بر اين ترتيب که در روی صفحۀ ساعت، دوازده ظرف ممتلی از دوازده جوهر مختلفالطبع ساخته، و نمرههای عدد ساعت را از يک تا دوازده، بر روی هر يک از آنها نوشتهاند.
🔻مثلاً در ساعت اوّل، عقربۀ ساعتشمار بر روی ظرف جوهر نعناع حرکت میکند و در ساعت دويم به جوهر بنفشه، ساعت سيّم جوهر ليمو، و قِس عَلی هذا تا ساعت دوازده.
پس اگر کسی بخواهد در خانۀ تاريک بداند ساعت چند است، انگشت بر روی عقربه گذاشته و آن را چشيده و ملتفت میشود که از شبانهروز چه گذشته.
📌 نسخۀ عکسی دورۀ سهسالۀ «ادب» اخيراً از سوی کتابخانۀ آستان قدس رضوی به چاپ رسيده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/126-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
📌 در هفتهنامۀ ادب (اولين نشريۀ رسمی مشهد مقدس) به مديريت ميرزا صادق خان اديب الممالک فراهانی، سال اول، شمارۀ دوم (10 رمضان 1318 ق.) آمده است:
🔸این ساعت مُفطر صوم است
🔻تا کنون دانستن ساعات و شناختن وقت به استعانت آلت معروفه، با وساطت حسّ سمع و بصر بود، و امروز اين مسئله «ذوقی» شده.
🔻برای یکی از اکابر ملت فرانسه ساعتی آوردهاند که به «چشيدن»، وقت را معين میکند. بر اين ترتيب که در روی صفحۀ ساعت، دوازده ظرف ممتلی از دوازده جوهر مختلفالطبع ساخته، و نمرههای عدد ساعت را از يک تا دوازده، بر روی هر يک از آنها نوشتهاند.
🔻مثلاً در ساعت اوّل، عقربۀ ساعتشمار بر روی ظرف جوهر نعناع حرکت میکند و در ساعت دويم به جوهر بنفشه، ساعت سيّم جوهر ليمو، و قِس عَلی هذا تا ساعت دوازده.
پس اگر کسی بخواهد در خانۀ تاريک بداند ساعت چند است، انگشت بر روی عقربه گذاشته و آن را چشيده و ملتفت میشود که از شبانهروز چه گذشته.
📌 نسخۀ عکسی دورۀ سهسالۀ «ادب» اخيراً از سوی کتابخانۀ آستان قدس رضوی به چاپ رسيده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/126-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
🔳 به ياد مرحوم استاد عليرضا ذکاوتی قراگزلو
▪️خبر درگذشت شادروان ذکاوتی قراگزلو مرا باز به کتابی کشاند که دربارۀ «جاحظ» نوشته و هر چه دربارۀ او لازم بوده همانجا آورده است. شيرينکاریهای ادبی جاحظ چون با ملاحت قلم ذکاوتی درمیآميخت، نوشتهای خواندنی میشد؛ نمونهاش را در ترجمۀ داستانی از متکلمان خسيس بخوانيد:
🔻با محفوظِ نقاش، شب از مسجد جامع برمیگشتيم. خانهاش در مسير بود، گفت: اين شب سرد و بارانی و تاريک کجا میروی؟ بيا به خانۀ ما برويم، خرمای خوب و آغز (شير غليظ) مرغوب دارم.
به منزل او رفتم. طَبَقی خرما و جامی آغز آورد. تا دست بردم بخورم، گفت: اين آغز سنگين را در اين شب سرد و رطوبی میخوری با اين سن پيری و مرض فالج، ضرر دارد، که آب طلبد و شکمت خالی است؛ اگر کم بخوری مثل آن است که شام نخوردهای، و اگر زياد بخوری تا صبح گرفتار ناراحتی تو میشويم و نبيذ و عسل حاضر نداريم که علاج درد کند. اين را گفتيم که فردا نگويی چنين و چنان! اگر اينها را حاضر نمیکردم، میگفتی بخل ورزيد، اما آوردم و نصيحت کردم، که حقِ ياری و نيکخواهی به جای آورده باشم. حال اگر خواهی بخور و بمير و اگر خواهی دندان بر روی جگر بگذار و بهسلامت بمان.
🔻جاحظ گويد: هرگز به اندازۀ آن شب نخنديده بودم، آن همه را خوردم و به برکت خنده و نشاط هضم کردم.
https://www.postbook.ir/uploaded/127-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
▪️خبر درگذشت شادروان ذکاوتی قراگزلو مرا باز به کتابی کشاند که دربارۀ «جاحظ» نوشته و هر چه دربارۀ او لازم بوده همانجا آورده است. شيرينکاریهای ادبی جاحظ چون با ملاحت قلم ذکاوتی درمیآميخت، نوشتهای خواندنی میشد؛ نمونهاش را در ترجمۀ داستانی از متکلمان خسيس بخوانيد:
🔻با محفوظِ نقاش، شب از مسجد جامع برمیگشتيم. خانهاش در مسير بود، گفت: اين شب سرد و بارانی و تاريک کجا میروی؟ بيا به خانۀ ما برويم، خرمای خوب و آغز (شير غليظ) مرغوب دارم.
به منزل او رفتم. طَبَقی خرما و جامی آغز آورد. تا دست بردم بخورم، گفت: اين آغز سنگين را در اين شب سرد و رطوبی میخوری با اين سن پيری و مرض فالج، ضرر دارد، که آب طلبد و شکمت خالی است؛ اگر کم بخوری مثل آن است که شام نخوردهای، و اگر زياد بخوری تا صبح گرفتار ناراحتی تو میشويم و نبيذ و عسل حاضر نداريم که علاج درد کند. اين را گفتيم که فردا نگويی چنين و چنان! اگر اينها را حاضر نمیکردم، میگفتی بخل ورزيد، اما آوردم و نصيحت کردم، که حقِ ياری و نيکخواهی به جای آورده باشم. حال اگر خواهی بخور و بمير و اگر خواهی دندان بر روی جگر بگذار و بهسلامت بمان.
🔻جاحظ گويد: هرگز به اندازۀ آن شب نخنديده بودم، آن همه را خوردم و به برکت خنده و نشاط هضم کردم.
https://www.postbook.ir/uploaded/127-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️ لولهکاغذهای خانۀ دهخدا
📌 آخرين نکتهای که میخواهم از خاطرات دکتر عيسی صديق در کتاب «يادگار عمر» نقل کنم، باز هم به علامه دهخدا و اين بار به «لغتنامه» ارتباط دارد. دکتر صديق يکی از نقايص کار دبيرستانها را نداشتن کتاب لغت زبان فارسی میداند و مینويسد:
🔻من کوشش بسيار کردم تا کتابی مانند فرهنگ کوچک لاروس توسط يکی از استادان بزرگ تدوين و منتشر شود. چون علیاکبر دهخدا به گرد آوردن لغات معمول در زبان فارسی دلبستگی داشت و عضو پيوستۀ فرهنگستان هم بود، در اين خصوص با او مذاکره کردم و به دعوت او به خانهاش واقع در اول خيابان ايرانشهر نزديک ميدان فردوسی رفتم.
🔻در دفتر کار او قفسهای بود شبيه به قفسۀ عطاریهای قديم، با قوطیهای متعدد، هر يک از خانههای قفسه برای حرفی از حروف الفبا بود و در هر کدام مقداری کاغد لوله شده بود که هر يک چند سانتيمتر طول و عرض داشت. در توضيح لولهکاغذها دهخدا گفت که از اوايل مشروطيت در اثر علاقه به زبان و ادبيات فارسی، هر کتاب مهمی که از نويسندگان نامی ايران را مطالعه میکرده، وقتی به معنای جديدی از يک لغت برمیخورده، آن لغت را با شعر يا جملهای که در آن به کار رفته بود با نام شاعر يا نويسنده بر صفحۀ کوچکی از کاغذ يادداشت و آن را لوله میکرده و درخانۀ مربوط میانداخته و شمارۀ آنها را يک ميليون تخمين میزد.
🔻من احتياج دانشآموزان دبيرستانها را به يک فرهنگ زبان فارسی برای دهخدا بيان کردم و او قبول کرد کتاب مورد حاجت را تأليف کند و با وزارت فرهنگ قراردادی بست که با دريافت حق تأليف در سه قسط، اين کار را ظرف سه سال انجام دهد...
🔻يک سال بعد، در سومين دور تصدی وزارت فرهنگ، معلوم شد فرهنگ فارسی هنوز در لغت «ابو» است. به خانۀ دهخدا رفتم و مذاکرات و پيمان 1322 و هدف وزارت فرهنگ را به ياد آوردم و تدکر دادم کاری که انجام شده به درد دانشآموزان دبيرستانها نمیخورد و در حيات ما هم به اتمام نخواهد رسيد. جواب داد پس از شروع به کار و تأمل بسيار متوجه شده است که نخست بايد دانست چه کلماتی در زبان فارسی وجود دارد و معانی اصلی و مجازی هر کلمه را جمع و برای هر لفظ و معنی شواهدی از پيشوايان نظم و نثر فارسی ذکر کرد و منتشر ساخت، آنگاه از چنين فرهنگ بزرگی لفتنامۀ متوسط يا کوچکی (بدون ذکر شواهد يا به استناد فرهنگ بزرگ) برای دبيرستانها تهيه کرد.
🔻باطناً من خوشحال شدم که اگر برای دبيرستانها فرهنگی تهيه نشد، لااقل لولههای کاغذ از قوطیها خارج و اساس کار لغتنامه ريخته شد.
https://www.postbook.ir/uploaded/128-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
📌 آخرين نکتهای که میخواهم از خاطرات دکتر عيسی صديق در کتاب «يادگار عمر» نقل کنم، باز هم به علامه دهخدا و اين بار به «لغتنامه» ارتباط دارد. دکتر صديق يکی از نقايص کار دبيرستانها را نداشتن کتاب لغت زبان فارسی میداند و مینويسد:
🔻من کوشش بسيار کردم تا کتابی مانند فرهنگ کوچک لاروس توسط يکی از استادان بزرگ تدوين و منتشر شود. چون علیاکبر دهخدا به گرد آوردن لغات معمول در زبان فارسی دلبستگی داشت و عضو پيوستۀ فرهنگستان هم بود، در اين خصوص با او مذاکره کردم و به دعوت او به خانهاش واقع در اول خيابان ايرانشهر نزديک ميدان فردوسی رفتم.
🔻در دفتر کار او قفسهای بود شبيه به قفسۀ عطاریهای قديم، با قوطیهای متعدد، هر يک از خانههای قفسه برای حرفی از حروف الفبا بود و در هر کدام مقداری کاغد لوله شده بود که هر يک چند سانتيمتر طول و عرض داشت. در توضيح لولهکاغذها دهخدا گفت که از اوايل مشروطيت در اثر علاقه به زبان و ادبيات فارسی، هر کتاب مهمی که از نويسندگان نامی ايران را مطالعه میکرده، وقتی به معنای جديدی از يک لغت برمیخورده، آن لغت را با شعر يا جملهای که در آن به کار رفته بود با نام شاعر يا نويسنده بر صفحۀ کوچکی از کاغذ يادداشت و آن را لوله میکرده و درخانۀ مربوط میانداخته و شمارۀ آنها را يک ميليون تخمين میزد.
🔻من احتياج دانشآموزان دبيرستانها را به يک فرهنگ زبان فارسی برای دهخدا بيان کردم و او قبول کرد کتاب مورد حاجت را تأليف کند و با وزارت فرهنگ قراردادی بست که با دريافت حق تأليف در سه قسط، اين کار را ظرف سه سال انجام دهد...
🔻يک سال بعد، در سومين دور تصدی وزارت فرهنگ، معلوم شد فرهنگ فارسی هنوز در لغت «ابو» است. به خانۀ دهخدا رفتم و مذاکرات و پيمان 1322 و هدف وزارت فرهنگ را به ياد آوردم و تدکر دادم کاری که انجام شده به درد دانشآموزان دبيرستانها نمیخورد و در حيات ما هم به اتمام نخواهد رسيد. جواب داد پس از شروع به کار و تأمل بسيار متوجه شده است که نخست بايد دانست چه کلماتی در زبان فارسی وجود دارد و معانی اصلی و مجازی هر کلمه را جمع و برای هر لفظ و معنی شواهدی از پيشوايان نظم و نثر فارسی ذکر کرد و منتشر ساخت، آنگاه از چنين فرهنگ بزرگی لفتنامۀ متوسط يا کوچکی (بدون ذکر شواهد يا به استناد فرهنگ بزرگ) برای دبيرستانها تهيه کرد.
🔻باطناً من خوشحال شدم که اگر برای دبيرستانها فرهنگی تهيه نشد، لااقل لولههای کاغذ از قوطیها خارج و اساس کار لغتنامه ريخته شد.
https://www.postbook.ir/uploaded/128-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ رشک پنهان يوسا به مؤمنان
📌 ماریو بارگاس یوسا، برندۀ پرويی جایزۀ نوبل ادبیات (2010) ، که ديروز (13 آوريل 2005) در 89 سالگی درگذشت، سال 2003 پس از سفر به عراق و ديدار با شخصیتهای سیاسی و مذهبی آن کشور و گفتوگو با مردم، در مطلبی با نام «یادداشتهای عراق» شرحی از مشاهدات خود را نوشته و آن را در روزنامۀ «ال پائیس» چاپ مادرید منتشر کرده است.
🔹یوسا در همين سفر با آیت الله سید محمدباقر حکیم هم ديدار کرده و در بخشی از گزارش اين ملاقات نوشته است:
🔻حکیم، مردی است با پوست خیلی سفید و چشمان بسیار روشن؛ و با ریشهای سفید بلند، عمامۀ سیاه و عبای خاکستری، دارای وقار و اقتداری حسابشده و سنجیده به نظر میرسد.
🔻حتی یک زن هم در خانۀ وی نبود. [دخترم] مورگانا باید حجاب اسلامی بر سر میکرد تا بتواند مرا همراهی کند و عکس بگیرد. وقتی به آیت الله حکیم گفتم که مورگانا دختر خودم است، وی بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد، با لحنی خشک پاسخ داد: من شش دختر دارم.
🔻حکیم بدون هیجانزدگی و بیاینکه به من نگاه کند، حرف میزد؛ در حالی که چشمان آبی او به خلأ دوخته شده بود، بسیار مطمئن و در عین حال با آرامش صحبت میکرد، گویی همیشه حق به جانب اوست.
🔻آیت الله حکیم مردی است که بهندرت لبخند میزند، و بیشتر از حرف زدن، مانند اسقفها با فصاحت سخن میگوید یا میغرّد، درست مانند قاصدان و خدایان المپ.
🔻تا این حد نزدیک شدن به آیت الله حکیم، اضطرابی فائقنشدنی در من ایجاد میکند. گرچه، مانند تمام عرفای منکر وجود خدا، رشکی پنهان در خود نسبت به مؤمنان احساس میکنم، بهویژه وقتی که کسی (مثل امام که در مقابل خود دارم) چنین مطلق و مفرط مؤمن باشد؛ اما نمیتوانم بر احساس لرزشی که بر وجودم مستولی میشود، فائق آیم.
🔹یوسا با اشاره به اینکه آیت الله حکیم ۲۳ سال از عمر ۶۳ سالهاش را در ایران در تبعید به سر برده است، میگوید:
🔻خیلیها او را متهم میکنند که از الگوی اسلامی حاکم بر ایران پیروی میکند و به آن نزدیک است، ولی خود حکیم میگوید: «عراق رونوشتی از ایران و یا هیچ کشور دیگری نخواهد شد. هر کشور، ویژگی خود را دارد. ما عقیده داریم که در عراق باید حکومتی دموکراتیک بر سر کار بیاید که تمام تبارها و اقلیتهای مذهبی بتوانند در آن نماینده داشته باشند، ولی در عین حال، حکومت باید برای هویت و تاریخ ما حرمت قائل شود».
📌کتاب يادداشتهای عراق با ترجمۀ فريبا گورگين در سال 1393 به همت انتشارات مرواريد چاپ شده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/129-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
📌 ماریو بارگاس یوسا، برندۀ پرويی جایزۀ نوبل ادبیات (2010) ، که ديروز (13 آوريل 2005) در 89 سالگی درگذشت، سال 2003 پس از سفر به عراق و ديدار با شخصیتهای سیاسی و مذهبی آن کشور و گفتوگو با مردم، در مطلبی با نام «یادداشتهای عراق» شرحی از مشاهدات خود را نوشته و آن را در روزنامۀ «ال پائیس» چاپ مادرید منتشر کرده است.
🔹یوسا در همين سفر با آیت الله سید محمدباقر حکیم هم ديدار کرده و در بخشی از گزارش اين ملاقات نوشته است:
🔻حکیم، مردی است با پوست خیلی سفید و چشمان بسیار روشن؛ و با ریشهای سفید بلند، عمامۀ سیاه و عبای خاکستری، دارای وقار و اقتداری حسابشده و سنجیده به نظر میرسد.
🔻حتی یک زن هم در خانۀ وی نبود. [دخترم] مورگانا باید حجاب اسلامی بر سر میکرد تا بتواند مرا همراهی کند و عکس بگیرد. وقتی به آیت الله حکیم گفتم که مورگانا دختر خودم است، وی بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد، با لحنی خشک پاسخ داد: من شش دختر دارم.
🔻حکیم بدون هیجانزدگی و بیاینکه به من نگاه کند، حرف میزد؛ در حالی که چشمان آبی او به خلأ دوخته شده بود، بسیار مطمئن و در عین حال با آرامش صحبت میکرد، گویی همیشه حق به جانب اوست.
🔻آیت الله حکیم مردی است که بهندرت لبخند میزند، و بیشتر از حرف زدن، مانند اسقفها با فصاحت سخن میگوید یا میغرّد، درست مانند قاصدان و خدایان المپ.
🔻تا این حد نزدیک شدن به آیت الله حکیم، اضطرابی فائقنشدنی در من ایجاد میکند. گرچه، مانند تمام عرفای منکر وجود خدا، رشکی پنهان در خود نسبت به مؤمنان احساس میکنم، بهویژه وقتی که کسی (مثل امام که در مقابل خود دارم) چنین مطلق و مفرط مؤمن باشد؛ اما نمیتوانم بر احساس لرزشی که بر وجودم مستولی میشود، فائق آیم.
🔹یوسا با اشاره به اینکه آیت الله حکیم ۲۳ سال از عمر ۶۳ سالهاش را در ایران در تبعید به سر برده است، میگوید:
🔻خیلیها او را متهم میکنند که از الگوی اسلامی حاکم بر ایران پیروی میکند و به آن نزدیک است، ولی خود حکیم میگوید: «عراق رونوشتی از ایران و یا هیچ کشور دیگری نخواهد شد. هر کشور، ویژگی خود را دارد. ما عقیده داریم که در عراق باید حکومتی دموکراتیک بر سر کار بیاید که تمام تبارها و اقلیتهای مذهبی بتوانند در آن نماینده داشته باشند، ولی در عین حال، حکومت باید برای هویت و تاریخ ما حرمت قائل شود».
📌کتاب يادداشتهای عراق با ترجمۀ فريبا گورگين در سال 1393 به همت انتشارات مرواريد چاپ شده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/129-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
❇️ ترفند اتابک برای نجات تابلوهای يک نقاش
🔻شادروان اسماعیل جلایر هنرمند بزرگ و نگارهگر چيرهکار که در زمان ناصرالدين شاه میزيسته از نقاشان عالیقدر بوده که فن سياهقلم و نقطهگذاری را بعد از ميرزا بابای نقاشباشی به ذروۀ اعلی رسانيده بود... نقطهپردازی مرحوم جلاير از حيث ريز و نامرئی بودن، انسان را دچار بهت میکند «من چيز دگر گويم و او چيز دگر هست». در نقشهای او ظاهراً نقطهای به نظر نمیرسد، ولی همين که ذرّهبين روی آنها میگردد نقطهها خود را نشان میدهند و بيننده را بیگمان میسازند که اين نگارهگر چيرهدست کارهای خود را با چشم مسلح انجام داده...
🔻دريغا اين هنرمند بر اثر وسواسی که داشته و در هر نوع هنرنمايی حد کمال آن را جستجو کرده، نمیتوانسته به کارهای خود صحه بگذارد و از اين رو، کمتر نقش و مجلسی را از او تمامشده محسوب میدارند؛ زيرا استاد عادتش بر این بود که نزديک به انجام کار، به گمان آن که کارش خالی از عيب نيست، وسوسهای در درونش به وجود میآمد و از اين روی کاری را که پايان يافته و يا در شرف پايان يافتن بود، در روشنايی مدنظر قرار میداد و بدان خيره میشد و پس از مدتها تفکر و مشاهده، ناگهان قطعهای را که ساعتها روی آن کار کرده بود، برمیداشت و پاره میکرد و دور میانداخت...
🔻روزی جريان وسواس استاد به گوش مرحوم ميرزا علیاصغر اتابک میرسد. وی استاد را دعوت میکند و میگويد:
شنيدهام با داشتن يک چنين استعداد خداداده و يک چنين هنر نبوغآميز، وضع زندگی مناسبی نداری، فراغتی عايد خيال تو نيست؛ و از اين روی، برای تمام کردن کاری که به دست میگيری دل نمیبندی. بهتر است بيايی مدتی مهمان من باشی و در پارک من بمانی تا بتوانی با فراغت خيال و آسايش حال، به کارهای هنری خود ادامه دهی.
🔻استاد دستور اتابک را پذيرا میگردد و به پارک میآيد. مرحوم اتابک نيز دو نفر از نوکرهای خود را مأمور خدمت او میکند و ضمناً محرمانه به آنها میسپارد که مراقب کار او باشند و هر وقت ديدند که هنرمند کاری را تمام کرده و يا نزديک به اتمام کردن است، آنی از او غفلت نورزند و در لحظهای که ديدند او نقشی را جلو روشنايی گرفته و در مقابل آن جلو و عقب میرود و در حال خيره شدن است، فوراً کار را از جلويش بردارند و ديگر پس ندهند.
🔻بدين وسيله موفق میشوند که تعداد کمی از کارهای او را از خطر نابودی نجات بدهند.
📌 تصاوير و عکسهای قديم، نصرت الله فتحی، راهنمای کتاب، سال پانزدهم، پاييز 1351؛ ج15، ص 653
https://www.postbook.ir/uploaded/130-x.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻شادروان اسماعیل جلایر هنرمند بزرگ و نگارهگر چيرهکار که در زمان ناصرالدين شاه میزيسته از نقاشان عالیقدر بوده که فن سياهقلم و نقطهگذاری را بعد از ميرزا بابای نقاشباشی به ذروۀ اعلی رسانيده بود... نقطهپردازی مرحوم جلاير از حيث ريز و نامرئی بودن، انسان را دچار بهت میکند «من چيز دگر گويم و او چيز دگر هست». در نقشهای او ظاهراً نقطهای به نظر نمیرسد، ولی همين که ذرّهبين روی آنها میگردد نقطهها خود را نشان میدهند و بيننده را بیگمان میسازند که اين نگارهگر چيرهدست کارهای خود را با چشم مسلح انجام داده...
🔻دريغا اين هنرمند بر اثر وسواسی که داشته و در هر نوع هنرنمايی حد کمال آن را جستجو کرده، نمیتوانسته به کارهای خود صحه بگذارد و از اين رو، کمتر نقش و مجلسی را از او تمامشده محسوب میدارند؛ زيرا استاد عادتش بر این بود که نزديک به انجام کار، به گمان آن که کارش خالی از عيب نيست، وسوسهای در درونش به وجود میآمد و از اين روی کاری را که پايان يافته و يا در شرف پايان يافتن بود، در روشنايی مدنظر قرار میداد و بدان خيره میشد و پس از مدتها تفکر و مشاهده، ناگهان قطعهای را که ساعتها روی آن کار کرده بود، برمیداشت و پاره میکرد و دور میانداخت...
🔻روزی جريان وسواس استاد به گوش مرحوم ميرزا علیاصغر اتابک میرسد. وی استاد را دعوت میکند و میگويد:
شنيدهام با داشتن يک چنين استعداد خداداده و يک چنين هنر نبوغآميز، وضع زندگی مناسبی نداری، فراغتی عايد خيال تو نيست؛ و از اين روی، برای تمام کردن کاری که به دست میگيری دل نمیبندی. بهتر است بيايی مدتی مهمان من باشی و در پارک من بمانی تا بتوانی با فراغت خيال و آسايش حال، به کارهای هنری خود ادامه دهی.
🔻استاد دستور اتابک را پذيرا میگردد و به پارک میآيد. مرحوم اتابک نيز دو نفر از نوکرهای خود را مأمور خدمت او میکند و ضمناً محرمانه به آنها میسپارد که مراقب کار او باشند و هر وقت ديدند که هنرمند کاری را تمام کرده و يا نزديک به اتمام کردن است، آنی از او غفلت نورزند و در لحظهای که ديدند او نقشی را جلو روشنايی گرفته و در مقابل آن جلو و عقب میرود و در حال خيره شدن است، فوراً کار را از جلويش بردارند و ديگر پس ندهند.
🔻بدين وسيله موفق میشوند که تعداد کمی از کارهای او را از خطر نابودی نجات بدهند.
📌 تصاوير و عکسهای قديم، نصرت الله فتحی، راهنمای کتاب، سال پانزدهم، پاييز 1351؛ ج15، ص 653
https://www.postbook.ir/uploaded/130-x.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
📌 يک روزشمار صدساله
به اهتمام علی نجفزاده، و از سوی بنياد پژوهشهای اسلامی و کتابخانۀ آستان قدس، دو جلد کتاب «روزشمار آستان قدس رضوی، بر اساس مطبوعات خراسان موجودی مخزن مطبوعات کتابخانۀ آستان قدس رضوی از 1300 هجری قمری تا 1338 هجری شمسی» منتشر شده است. اين دو جلد (مجموعا در حدود 1700 صفحه) گرچه دربردارندۀ انعکاس رسانهای برخی از تحولات آستان قدس در اين بازۀ زمانی است، اما حتی با يک نگاه کوتاه روشن میشود که هم در انتخاب اين اخبار و هم در نحوۀ گزارش اين انعکاس، نگاه خاصی رعايت شده است، به گونهای که بسياری از فعاليتها و رفتوآمدها و تحولاتی که در آن نهاد رخ داده و قطعاً در مطبوعات آن دوره بازتاب داشته، ناديده گرفته شده است. اين در حالی است که اطلاع از بسياری از آنچه در اين روزشمار نيامده، در برابر گزارشهای موجود در اين کتاب بهمراتب مهمتر و ارزشمندتر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/131-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
به اهتمام علی نجفزاده، و از سوی بنياد پژوهشهای اسلامی و کتابخانۀ آستان قدس، دو جلد کتاب «روزشمار آستان قدس رضوی، بر اساس مطبوعات خراسان موجودی مخزن مطبوعات کتابخانۀ آستان قدس رضوی از 1300 هجری قمری تا 1338 هجری شمسی» منتشر شده است. اين دو جلد (مجموعا در حدود 1700 صفحه) گرچه دربردارندۀ انعکاس رسانهای برخی از تحولات آستان قدس در اين بازۀ زمانی است، اما حتی با يک نگاه کوتاه روشن میشود که هم در انتخاب اين اخبار و هم در نحوۀ گزارش اين انعکاس، نگاه خاصی رعايت شده است، به گونهای که بسياری از فعاليتها و رفتوآمدها و تحولاتی که در آن نهاد رخ داده و قطعاً در مطبوعات آن دوره بازتاب داشته، ناديده گرفته شده است. اين در حالی است که اطلاع از بسياری از آنچه در اين روزشمار نيامده، در برابر گزارشهای موجود در اين کتاب بهمراتب مهمتر و ارزشمندتر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/131-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️از کتاب «حديث نفس» زندهياد حسن کامشاد:
يکی از نیکبختیهای ماندگارم در اين ايام، دوستی با علیمراد بود که در دورۀ متوسطه همکلاسی من شد. علیمراد فرزند يکی از خانوادههای سرشناس و متمول اصفهان بود. همه هوای او را داشتند...من و علیمراد و عسکر پسرخالهاش و شاپور.. معلم خصوصی گرفتيم. آقای تراشندگان آموزگار مبرزی بود.. عصرها به خانۀ علیمراد میآمد و تندتند چيزهايی بلغور میکرد که ما هيچ نمیفهميديم... طولی نکشيد که علیمراد گفت: من دو بخش از فيزيک و شيمی را اصلاً نمیفهمم. اگر دوستان موافق باشند اينها برایمان توضيح دهيد. چند دقيقه بعد باز وسط حرف آقامعلم دويد و گفت: امشب بس است، بيش از اين خود را خسته نکنيم، و آقای تراشندگان آشفتهحال رفت. همه پريديم به جان علیمراد که اگر خودت ...گشادی چرا مانع کار ديگران میشوی؟ و او خونسرد توصيه کرد که نگران نباشيم، برويم و آن دو فصل را بهدقت بخوانيم و خوب استراحت کنيم، فردا خدا بزرگ است!
فردا خدا بزرگ بود و وقتی زير گنبد مسجد شاه بر جايگاه خود نشستيم و ورقۀ سؤالات را گشوديم، عيناً همانهايی بود که علیمراد شب پيش کشيده و جزئيات آنها را پرسوجو کرده بود. باورکردنی نبود، و بعد هر چه از او توضيح خواستيم، فقط در پاسخ گفت «الهام، الهام»....
فردا امتحان جبر و مثلثات داشتيم و در وسط کار دفعتاً علیمراد دو مسئلۀ کتاب را نشان داد و گفت با اينها مشکل دارد... فردا زير گنبد مسجد شاه سر ورقه را که با دلهره باز کرديم، يا للعجب! باز همان سؤالهای شب پيش علیمراد بود.. و دوست غيبدانمان در برابر اصرار و کنجکاوی ما همچنان گفت: الهام الهام، امان از الهام!
شامگاه تراشندگان از در که وارد شد، گفت: الهام امشب چيست؟ و علیمراد بیرودربايستی چند درس تاريخ و جغرافی را برای مرور پيش نهاد و آقا معلم... از آنجا بیگمان سراغ يکيک شاگردانی رفت که برای امتحان ديپلم با او درس خصوصی داشتند و سفارش کرد آن چند درس تاريخ و جغرافی را خوب بخوانند. اين خبر تا آخر شب در همۀ شهر پخش شد. فردا صبح وقتی به ميدان شاه رسيديم، ديديم قشقرق است: شاگردان به چپ و راست میدويدند و سؤالات کذايی را در گوش هم زمزمه میکردند.
در اين ميان خبر دادند که امتحان آن روز يک ساعت به تعويق افتاده است.. ناگاه علیمراد هنهنکنان از راه رسيد، گفت: بدبخت شديم سؤالها عوض شده! و ما را با عجله برد به سوی بازار مسگرها .. که تنها محل خلوت آن نزديکیها بود. ما چهار نفر سؤالهای جديد را يکی برای ديگری میخوانديم....
وقتی از علیمراد پرسيديم چگونه فهميدی سؤالات عوض شده، گفت: الهام! دروغ نمیگفت. الهام دخترعمهاش بود. رئيس فرهنگ اصفهان عاشق دلخستۀ الهام بود و برای جلب محبت دختر از هيچ کاری فروگذار نمیکرد. خبر درز کردن سؤالات را که شنيده بود از ترس بیآبرويی سؤالها را عوض کرده بود اما از سر وفاداری همان صبحگاهی سؤالهای جديد را به الهام رسانده بود!
https://www.postbook.ir/uploaded/132-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
يکی از نیکبختیهای ماندگارم در اين ايام، دوستی با علیمراد بود که در دورۀ متوسطه همکلاسی من شد. علیمراد فرزند يکی از خانوادههای سرشناس و متمول اصفهان بود. همه هوای او را داشتند...من و علیمراد و عسکر پسرخالهاش و شاپور.. معلم خصوصی گرفتيم. آقای تراشندگان آموزگار مبرزی بود.. عصرها به خانۀ علیمراد میآمد و تندتند چيزهايی بلغور میکرد که ما هيچ نمیفهميديم... طولی نکشيد که علیمراد گفت: من دو بخش از فيزيک و شيمی را اصلاً نمیفهمم. اگر دوستان موافق باشند اينها برایمان توضيح دهيد. چند دقيقه بعد باز وسط حرف آقامعلم دويد و گفت: امشب بس است، بيش از اين خود را خسته نکنيم، و آقای تراشندگان آشفتهحال رفت. همه پريديم به جان علیمراد که اگر خودت ...گشادی چرا مانع کار ديگران میشوی؟ و او خونسرد توصيه کرد که نگران نباشيم، برويم و آن دو فصل را بهدقت بخوانيم و خوب استراحت کنيم، فردا خدا بزرگ است!
فردا خدا بزرگ بود و وقتی زير گنبد مسجد شاه بر جايگاه خود نشستيم و ورقۀ سؤالات را گشوديم، عيناً همانهايی بود که علیمراد شب پيش کشيده و جزئيات آنها را پرسوجو کرده بود. باورکردنی نبود، و بعد هر چه از او توضيح خواستيم، فقط در پاسخ گفت «الهام، الهام»....
فردا امتحان جبر و مثلثات داشتيم و در وسط کار دفعتاً علیمراد دو مسئلۀ کتاب را نشان داد و گفت با اينها مشکل دارد... فردا زير گنبد مسجد شاه سر ورقه را که با دلهره باز کرديم، يا للعجب! باز همان سؤالهای شب پيش علیمراد بود.. و دوست غيبدانمان در برابر اصرار و کنجکاوی ما همچنان گفت: الهام الهام، امان از الهام!
شامگاه تراشندگان از در که وارد شد، گفت: الهام امشب چيست؟ و علیمراد بیرودربايستی چند درس تاريخ و جغرافی را برای مرور پيش نهاد و آقا معلم... از آنجا بیگمان سراغ يکيک شاگردانی رفت که برای امتحان ديپلم با او درس خصوصی داشتند و سفارش کرد آن چند درس تاريخ و جغرافی را خوب بخوانند. اين خبر تا آخر شب در همۀ شهر پخش شد. فردا صبح وقتی به ميدان شاه رسيديم، ديديم قشقرق است: شاگردان به چپ و راست میدويدند و سؤالات کذايی را در گوش هم زمزمه میکردند.
در اين ميان خبر دادند که امتحان آن روز يک ساعت به تعويق افتاده است.. ناگاه علیمراد هنهنکنان از راه رسيد، گفت: بدبخت شديم سؤالها عوض شده! و ما را با عجله برد به سوی بازار مسگرها .. که تنها محل خلوت آن نزديکیها بود. ما چهار نفر سؤالهای جديد را يکی برای ديگری میخوانديم....
وقتی از علیمراد پرسيديم چگونه فهميدی سؤالات عوض شده، گفت: الهام! دروغ نمیگفت. الهام دخترعمهاش بود. رئيس فرهنگ اصفهان عاشق دلخستۀ الهام بود و برای جلب محبت دختر از هيچ کاری فروگذار نمیکرد. خبر درز کردن سؤالات را که شنيده بود از ترس بیآبرويی سؤالها را عوض کرده بود اما از سر وفاداری همان صبحگاهی سؤالهای جديد را به الهام رسانده بود!
https://www.postbook.ir/uploaded/132-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ ملک الشعرای بهار:
دشمنش خَیر ندیده است جز از دست اجل
خصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ
هست ایران چوگرانسنگ و حوادث چون سیل
طی شود سیل خروشان و به جا ماند سنگ
بینم آن روز که از فرّ بزرگان گردد
ساحت ایران آراسته همچون ارژنگ
🔻🔻🔻
@post_book
دشمنش خَیر ندیده است جز از دست اجل
خصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ
هست ایران چوگرانسنگ و حوادث چون سیل
طی شود سیل خروشان و به جا ماند سنگ
بینم آن روز که از فرّ بزرگان گردد
ساحت ایران آراسته همچون ارژنگ
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
گزارش_اجمالی_از_اوضاع_فرهنگی_خراسان_1324.pdf
440.6 KB
❇️ اوضاع فرهنگی خراسان در سال 1324 به گزارش ابوالحسن فروغی
در کانال تلگرامی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران سند ارزشمندی به قلم ابوالحسن فروغی آمده که گزارش اوضاع فرهنگی خراسان بهويژه شهر مشهد را برای وزارت فرهنگ و اوقاف ارسال کرده است. اکنون فايل بازنوشتۀ اين سند (با تغييراتی جزئی در شيوۀ نگارش) تقديم میشود. با سپاس از استاد محترم، جناب دکتر رسول جعفريان که پيشنهاد نشر اين سند را مطرح کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
در کانال تلگرامی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران سند ارزشمندی به قلم ابوالحسن فروغی آمده که گزارش اوضاع فرهنگی خراسان بهويژه شهر مشهد را برای وزارت فرهنگ و اوقاف ارسال کرده است. اکنون فايل بازنوشتۀ اين سند (با تغييراتی جزئی در شيوۀ نگارش) تقديم میشود. با سپاس از استاد محترم، جناب دکتر رسول جعفريان که پيشنهاد نشر اين سند را مطرح کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ يادی از هنرمندان گروه هنر بنياد پژوهشهای اسلامی
با درگذشت استاد محمود فرشچيان در مرداد 1404 همۀ کسانی که تصويری از ايشان داشتند آن را در فضای مجازی نشر دادند و خاطرۀ خود با آن هنرمند را به ياد آوردند. دوست فرهيختهام دکتر علی الهی خراسانی هم به همين مناسبت عکسی از پدر فرزانهاش همراه با استاد فرشچيان در گروه هنرهای اسلامی بنياد پژوهشهای اسلامی انتشار داد. پخش اين عکس که من هم در آن حضور دارم، بخشی از خاطرات من در بنياد و ارتباط با گروه هنر را زنده کرد و مرا واداشت که اين چند سطر را در پيوند با آن عکس بنگارم.
نگاهی به فضای اتاقی که در عکس هست، بيندازيد؛ اينجا بزرگترين اتاق، يا به تعبير ديگر هال يا سالن پذيرايی (حدوداً با مساحت سیمتر) از آپارتمانی است که دو اتاقِ تقريباً پانزدهمتریِ ديگر هم دارد که يکی از آنها در پشت سر آقای نامور (اولين نفر از سمت چپ) ديده میشود.
اين آپارتمان با ميزهای جورواجور و صندلیهای معمولی و ديگر وسايل و ابزاری که آنها هم چیزهایی از همين قبيل است، همۀ دار و ندارِ گروهی با نام «گروه هنرهای اسلامیِ بنياد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی» در سالهای پايانی دهۀ 60 است.
وقتی از بنياد دهۀ 60 صحبت میکنيم از بنيادی حرف میزنيم که در طبقۀ چهارم مجتمعی مسکونی در «بلوار شهيد منتظری» يا همان «بلوار صدا و سيمای مشهد» بود و بايد بدون آسانسور حدود هفتاد پله را بالا میرفتيم تا به آن برسيم. اين همه پله شايد برای من و امثال من که در دهۀ سی و چهل عمر خود بوديم آزاردهنده نبود، اما بودند کسانی که با شصت هفتاد سال سن و بلکه بيشتر، بايد هر روز يکی دوبار اين پلهها را بالا و پايين میرفتند. ◀️ ادامۀ مطلب
https://www.postbook.ir/uploaded/133-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
با درگذشت استاد محمود فرشچيان در مرداد 1404 همۀ کسانی که تصويری از ايشان داشتند آن را در فضای مجازی نشر دادند و خاطرۀ خود با آن هنرمند را به ياد آوردند. دوست فرهيختهام دکتر علی الهی خراسانی هم به همين مناسبت عکسی از پدر فرزانهاش همراه با استاد فرشچيان در گروه هنرهای اسلامی بنياد پژوهشهای اسلامی انتشار داد. پخش اين عکس که من هم در آن حضور دارم، بخشی از خاطرات من در بنياد و ارتباط با گروه هنر را زنده کرد و مرا واداشت که اين چند سطر را در پيوند با آن عکس بنگارم.
نگاهی به فضای اتاقی که در عکس هست، بيندازيد؛ اينجا بزرگترين اتاق، يا به تعبير ديگر هال يا سالن پذيرايی (حدوداً با مساحت سیمتر) از آپارتمانی است که دو اتاقِ تقريباً پانزدهمتریِ ديگر هم دارد که يکی از آنها در پشت سر آقای نامور (اولين نفر از سمت چپ) ديده میشود.
اين آپارتمان با ميزهای جورواجور و صندلیهای معمولی و ديگر وسايل و ابزاری که آنها هم چیزهایی از همين قبيل است، همۀ دار و ندارِ گروهی با نام «گروه هنرهای اسلامیِ بنياد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی» در سالهای پايانی دهۀ 60 است.
وقتی از بنياد دهۀ 60 صحبت میکنيم از بنيادی حرف میزنيم که در طبقۀ چهارم مجتمعی مسکونی در «بلوار شهيد منتظری» يا همان «بلوار صدا و سيمای مشهد» بود و بايد بدون آسانسور حدود هفتاد پله را بالا میرفتيم تا به آن برسيم. اين همه پله شايد برای من و امثال من که در دهۀ سی و چهل عمر خود بوديم آزاردهنده نبود، اما بودند کسانی که با شصت هفتاد سال سن و بلکه بيشتر، بايد هر روز يکی دوبار اين پلهها را بالا و پايين میرفتند. ◀️ ادامۀ مطلب
https://www.postbook.ir/uploaded/133-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍7
🔹سنگ مزار علامه سيد عبدالزهراء حسينی خطيب در آرامگاه پشت حرم حضرت زينب(س) در حومۀ دمشق.
🔻مرحوم سيد عبدالزهراء به کتابش «مصادر نهج البلاغه و اسانيده» شهرت دارد، اما چند کتاب ديگر از جمله اثری کمحجم با نام «مائة شاهد و شاهد من معانی کلام الامام علی(ع) في شعر ابیالطيب المتنبی» (صد و يک شاهد از مضامين سخن امام علی در اشعار متنبی) هم دارد که از يک سو، سرآغاز آشنايی من با آن شخصيت دانشمند و دوستداشتنی بود که به همنشينی چندهفتهای با وی در دمشق انجاميد و از سوی ديگر پنجرهای شد برای ورود به دنيای امور فنی مربوط به چاپ، از نمونهخوانی و ويرايش گرفته تا ترجمه.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مرحوم سيد عبدالزهراء به کتابش «مصادر نهج البلاغه و اسانيده» شهرت دارد، اما چند کتاب ديگر از جمله اثری کمحجم با نام «مائة شاهد و شاهد من معانی کلام الامام علی(ع) في شعر ابیالطيب المتنبی» (صد و يک شاهد از مضامين سخن امام علی در اشعار متنبی) هم دارد که از يک سو، سرآغاز آشنايی من با آن شخصيت دانشمند و دوستداشتنی بود که به همنشينی چندهفتهای با وی در دمشق انجاميد و از سوی ديگر پنجرهای شد برای ورود به دنيای امور فنی مربوط به چاپ، از نمونهخوانی و ويرايش گرفته تا ترجمه.
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ ديدار با دکتر خَنفر
آنچه میخوانيد بخشی از کتاب «نخستين بهار؛ خوانش راهبردی سياسیِ سيرۀ نبوی» نوشتۀ وَضّاح خنفر است. ديدار با اين چهرۀ آشنای جهانِ رسانه، فرصتی بود برای گفتوگو دربارۀ محتوای کتاب، استقبال از ترجمۀ فارسی آن، و همچنين ترجمههايش به زبانهای ديگر. دکتر خنفر در اين ملاقات نشان داد که با مسائل ايران آشنا است و اخبار وقايع کشور ما را دنبال میکند. او از کتابهايی نام میبرَد که بهتازگی دربارۀ تاريخ معاصر ايران خوانده و از من نام کتابهايی را به زبان عربی و انگليسی میخواهد تا با فضای جامعۀ کنونی ايران آشنا شود. او در حال طراحی پروژهای مطالعاتی دربارۀ مفهوم «امت» است و پيدا است که همۀ ذهن و ضمير خود را درگير آن کرده و همواره به آن میانديشد.
🔸به مناسبت سالگرد رحلت پيامبر گرامی اسلام(ص) اين قسمت از کتاب «الربيع الاول» وی را ملاحظه کنيد.
🔻«ارزيابی دقيق موازنۀ قدرت و چگونگی مواجهه با آن، برجستهترين عامل در کنشگری سياسی و استراتژيک پيامبر است؛ زيرا آن حضرت در برنامۀ خود، رفتارهای انفعالی و روشهای مبتنی بر هواپرستی و آرزوپروری را در پيش نگرفته، بلکه در ارزيابی اوضاع واقعنگر، و در طراحی برنامهها عملگرا بوده و به همۀ مسائل واقعبينانه مینگريسته و به آنها راه میيافته است.
با هيچ دشمنی، در زمان اوج قدرتش روبهرو نمیشد، بلکه نخست آن را به فرسايش میکشاند و سرگرم میکرد، و همين که کفّۀ قدرت به مصلحت مسلمانان سنگين میشد، از فرصت بهره میبُرد. بنابراين، هر گامی که در زمينههای نظامی يا سياسی برداشته، به مقدار لازم متناسب با معيارها و وقتشناسیِ دقيق بوده است. او در چهار جبهۀ ساحل، صحرا، شمال و مکه چنان فوقالعاده عمل کرده که با اقداماتش دشمن را به غافلگيری و اتخاذ موضعی واکنشی انداخته است....
پيامبر خوانش دقيقی از معادلات جهانی و منطقهای داشت، و از همين رو، تا زمانی که موازنۀ قوای بينالمللی به هم نخورده و هر دو ابرقدرت اصلی ضعيف نشده بودند، در مرزهای شام نجنگيد، و تا زمانی که چتر قيموميت ايران از روی عمان و بحرين و يمن برداشته نشده بود، با حکمرانان آن مناطق نامهنگاری نکرد».
https://www.postbook.ir/uploaded/134-e.jpg
🔸چندی پيش در گفتوگويی با ايبنا ،خبرگزاری کتاب ايران دربارۀ ويژگیهای اين کتاب به چند نکته اشاره کردم. اگر دوست داشتيد، آن را در اينجا بخوانيد.
🔻🔻🔻
@post_book
آنچه میخوانيد بخشی از کتاب «نخستين بهار؛ خوانش راهبردی سياسیِ سيرۀ نبوی» نوشتۀ وَضّاح خنفر است. ديدار با اين چهرۀ آشنای جهانِ رسانه، فرصتی بود برای گفتوگو دربارۀ محتوای کتاب، استقبال از ترجمۀ فارسی آن، و همچنين ترجمههايش به زبانهای ديگر. دکتر خنفر در اين ملاقات نشان داد که با مسائل ايران آشنا است و اخبار وقايع کشور ما را دنبال میکند. او از کتابهايی نام میبرَد که بهتازگی دربارۀ تاريخ معاصر ايران خوانده و از من نام کتابهايی را به زبان عربی و انگليسی میخواهد تا با فضای جامعۀ کنونی ايران آشنا شود. او در حال طراحی پروژهای مطالعاتی دربارۀ مفهوم «امت» است و پيدا است که همۀ ذهن و ضمير خود را درگير آن کرده و همواره به آن میانديشد.
🔸به مناسبت سالگرد رحلت پيامبر گرامی اسلام(ص) اين قسمت از کتاب «الربيع الاول» وی را ملاحظه کنيد.
🔻«ارزيابی دقيق موازنۀ قدرت و چگونگی مواجهه با آن، برجستهترين عامل در کنشگری سياسی و استراتژيک پيامبر است؛ زيرا آن حضرت در برنامۀ خود، رفتارهای انفعالی و روشهای مبتنی بر هواپرستی و آرزوپروری را در پيش نگرفته، بلکه در ارزيابی اوضاع واقعنگر، و در طراحی برنامهها عملگرا بوده و به همۀ مسائل واقعبينانه مینگريسته و به آنها راه میيافته است.
با هيچ دشمنی، در زمان اوج قدرتش روبهرو نمیشد، بلکه نخست آن را به فرسايش میکشاند و سرگرم میکرد، و همين که کفّۀ قدرت به مصلحت مسلمانان سنگين میشد، از فرصت بهره میبُرد. بنابراين، هر گامی که در زمينههای نظامی يا سياسی برداشته، به مقدار لازم متناسب با معيارها و وقتشناسیِ دقيق بوده است. او در چهار جبهۀ ساحل، صحرا، شمال و مکه چنان فوقالعاده عمل کرده که با اقداماتش دشمن را به غافلگيری و اتخاذ موضعی واکنشی انداخته است....
پيامبر خوانش دقيقی از معادلات جهانی و منطقهای داشت، و از همين رو، تا زمانی که موازنۀ قوای بينالمللی به هم نخورده و هر دو ابرقدرت اصلی ضعيف نشده بودند، در مرزهای شام نجنگيد، و تا زمانی که چتر قيموميت ايران از روی عمان و بحرين و يمن برداشته نشده بود، با حکمرانان آن مناطق نامهنگاری نکرد».
https://www.postbook.ir/uploaded/134-e.jpg
🔸چندی پيش در گفتوگويی با ايبنا ،خبرگزاری کتاب ايران دربارۀ ويژگیهای اين کتاب به چند نکته اشاره کردم. اگر دوست داشتيد، آن را در اينجا بخوانيد.
🔻🔻🔻
@post_book
👍3
🔸 بلاتکلیف
🔸 سفرنامهای در جنگ
🔸 منصور ضابطیان
🔻 میدانم که پیدا کردن بلیت در این شرایط غیرممکن است، اما پیغام یک عکس است؛ عکس یک بلیت برای هشت نفر.
برایش یک قلب میفرستم و با تعجب میپرسم:
ـ چی کار کردی؟
ـ پدرم در اومد اما بالاخره شد.
خبر را به بچهها میدهم و همه جیغ میکشند و خوشحال میشوند.
احساس غریبی است.
کدام عقل سلیمی برای رفتن زیر بمب و موشک شادی میکند؟
اما این خاک آدم است که آدم را به سوی خود میکشد!
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 سفرنامهای در جنگ
🔸 منصور ضابطیان
🔻 میدانم که پیدا کردن بلیت در این شرایط غیرممکن است، اما پیغام یک عکس است؛ عکس یک بلیت برای هشت نفر.
برایش یک قلب میفرستم و با تعجب میپرسم:
ـ چی کار کردی؟
ـ پدرم در اومد اما بالاخره شد.
خبر را به بچهها میدهم و همه جیغ میکشند و خوشحال میشوند.
احساس غریبی است.
کدام عقل سلیمی برای رفتن زیر بمب و موشک شادی میکند؟
اما این خاک آدم است که آدم را به سوی خود میکشد!
🔻🔻🔻
@post_book
🔻معمارباشی
🔻خاطرات مهندس رضا دیشیدی
🔹جنگ ظفار که راه افتاد ایران نیرو فرستاده بود.
یک روزی سرهنگی از طرف ارتش آمده بود و میخواست باغ پایین خواجهربیع را برای جنازههای ارتش و جنگ ظفار بگیرد.
آمد و با هم رفتیم آنجا را بازدید کردیم.
چهار پنج تا جنازه را آورد همان جا دفن کرد.
بعد گفت: همین باغ را به ما بدهید. گفتم: والا من کارهای نیستم. برو پیش ولیان که تولیت است. بگو تا بده.
سر شب ولیان آمد و گفت: جناب سرهنگ رفتید باغ را دیدید؟
گفت: بله خوبه اجازه بفرمایید که همه باغ را بدهند به ما.
ولیان گفت: مرتیکه فلانفلانشده میفهمی داری چی میگی؟ میخواهی تمام لشکر ایران را به کشتن دهی، بیاوری توی باغ دفن کنی؟ برو آقا دنبال کارت. شما باید اون جنگ را اولا تمام کنید و بدون شهادت هم تمام کنید.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻خاطرات مهندس رضا دیشیدی
🔹جنگ ظفار که راه افتاد ایران نیرو فرستاده بود.
یک روزی سرهنگی از طرف ارتش آمده بود و میخواست باغ پایین خواجهربیع را برای جنازههای ارتش و جنگ ظفار بگیرد.
آمد و با هم رفتیم آنجا را بازدید کردیم.
چهار پنج تا جنازه را آورد همان جا دفن کرد.
بعد گفت: همین باغ را به ما بدهید. گفتم: والا من کارهای نیستم. برو پیش ولیان که تولیت است. بگو تا بده.
سر شب ولیان آمد و گفت: جناب سرهنگ رفتید باغ را دیدید؟
گفت: بله خوبه اجازه بفرمایید که همه باغ را بدهند به ما.
ولیان گفت: مرتیکه فلانفلانشده میفهمی داری چی میگی؟ میخواهی تمام لشکر ایران را به کشتن دهی، بیاوری توی باغ دفن کنی؟ برو آقا دنبال کارت. شما باید اون جنگ را اولا تمام کنید و بدون شهادت هم تمام کنید.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸آن چنان که بودیم
🔸لیلی گلستان
🔹 ترجیح میدهم به روش خودم آرام از زندگی یاد بگیرم...
شاید تأثیر روش پدرم بود که از صبح تا غروب دائم در حال یاد دادن بود، آن هم با استبدادی زایدالوصف.
هنوز هم هر وقت به سفر میروم و راهنما میخواهد آثار باستانی را به جماعت توریست معرفی کند فورا جیم میشوم و میروم در خرابههای باستانی میچرخم و تماشا میکنم و وقتی بعداً برای همسفرانم میگویم چهها دیدهام و جزییات دیدههایم را تعریف میکنم، متوجه میشوم که آنها آثار باستانی را فقط شنیدهاند و یاد گرفتهاند، اما ندیدهاند. من دیده بودم - با جان و دل.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸لیلی گلستان
🔹 ترجیح میدهم به روش خودم آرام از زندگی یاد بگیرم...
شاید تأثیر روش پدرم بود که از صبح تا غروب دائم در حال یاد دادن بود، آن هم با استبدادی زایدالوصف.
هنوز هم هر وقت به سفر میروم و راهنما میخواهد آثار باستانی را به جماعت توریست معرفی کند فورا جیم میشوم و میروم در خرابههای باستانی میچرخم و تماشا میکنم و وقتی بعداً برای همسفرانم میگویم چهها دیدهام و جزییات دیدههایم را تعریف میکنم، متوجه میشوم که آنها آثار باستانی را فقط شنیدهاند و یاد گرفتهاند، اما ندیدهاند. من دیده بودم - با جان و دل.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 شهر هر چقدر بزرگتر میشود اتاق من تنگتر میشود
🔸 شعرهای غياث المدهون
🔸 ترجمۀ يدالله گودرزی
🔸 نشر ثالث 1404
خيلی غمگينم
شهری که من در آن زندگی میکنم
مانند شهری نيست که
در من زندگی میکند
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 شعرهای غياث المدهون
🔸 ترجمۀ يدالله گودرزی
🔸 نشر ثالث 1404
خيلی غمگينم
شهری که من در آن زندگی میکنم
مانند شهری نيست که
در من زندگی میکند
🔻🔻🔻
@post_book
🔹ديدهور؛ کتابی در مرز میان رمان تاریخی، روایت فلسفی و بحثهای علمی
دیدهور، یا صاحب بصیرت، یا کسی که بینش دارد، یعنی نه فقط چشم، بلکه چشمِ جان یا کسی که میبیند آنچه دیگران نمیبینند، کتابی است از احمد فالالدین، نویسنده موریتانیایی. او در این کتاب نگاهی انداخته به زندگی ابوعثمان عمرو بن بحر، معروف به جاحظ، پادشاه نثر عربی، نویسنده معروف که در آثارش، از جانوران تا سیاست، از اخلاق تا بلاغت، از روانشناسی تا قومشناسی، تقریبا همهچیز را بررسی کرده.
فالالدین همچنین نگاهی بسیار کلی انداخته بر خلافت عباسیان، در دوران هارون الرشید، مامون پسر هارون و معتصم، دیگر پسر هارون؛ یعنی زمانی که عباسیان در اوج قدرت و ثروت و بغداد و بصره شهرهایی رؤیایی و هزارویک شب بودند تا زمان معتصم، هنگامی که افول آنان شروع شد.
نویسنده کاری به سیاست یا فتوحات عباسیان در این دوران ندارد، گرچه فاجعه سر بریدن جعفر برمکی، به دست هارون الرشید یا جنگهای امین و مامون برای جانشینی را کوتاه و مختصر اشارهای کرده.
آنچه منظور نویسنده بوده، بحثهای آزاد علمی و مذهبی بوده که در دربار خلیفه، چه هارونالرشید و چه مامون صورت میگرفته و دانشمندان و علما، با دینهای مختلف به سؤالهای خلیفه پاسخ میدادند و یا در حضور او، به بحث و جدل میپرداختند. اینگونه علم در شرق برای دوران کوتاهی شکوفا شد و شرق را از جهات مختلف مانند شهرسازی، بهداشت، علمی، فرهنگی و فلسفی در جایگاهی بسیار بالاتر از غربی قرار داد که هنوز درگیر فروپاشی امپراتوری روم و جنگهای داخلی بود.
اینگونه دانشمندانی مانند جاحظ هم، نه تنها شکوفا شدند، بلکه هم از جانب حاکم شهر و هم از طرف خلیفه، پشتیبانی مالی میشدند تا فارغ از غم نان، تنها به تحقیق و تألیف مشغول باشند. اما این دوران طلایی با مرگ مامون و قدرت گرفتن معتصم کمکم تمام شد و شکنجه دانشمندان، جای بحثهای آزاد را گرفت.
شاید بتوان کتاب نویسنده را به سه قسمت تقسیم کرد، دوران جوانی و گمنامی جاحظ، زمانی که او در بصره جوانی دانشمند اما ناشناس بود. دوران میانسالی و اقامت در بغداد و شناخته شدن به عنوان یکی از علما و قسمت آخر، سکته مغزی جاحظ و برگشتن او به بصره و زندگی دوباره میان کتابها و البته مردم عادی.
بصره یا بغداد؟
تفاوت میان بصره و بغداد را نمیتوان تنها جغرافیایی یا تاریخی دانست. فالالدین از این دو شهر تصویری نشان داده که هرکدام نماد نوعی دیدن و نوشتن هستند؛ دو جهان، دو شیوهٔ بودن. بصره گویی شهری است که در آن زبانها با هم برخورد میکنند: عربی، فارسی، حبشی، یونانی، لهجههای محلی. اما بغداد، شهریست که در آن زبان تثبیت شده. جاحظ تا هنگامی که در بصره زندگی میکند، فردی است که هنوز در حال دیدن یا همان دیدهور است، اما هنگامی که به بغداد میرود، دیگر دیدهور نیست؛ بلکه نویسندهای است که باید بنویسد آنچه را که باید نوشته شود. در حالی که بصره نماد چندفرهنگی بودن است اما بغداد شهری است که در آن زبان تثبیت شده است.
معتزله یا اهل حدیث:
یکی دیگر از بحثهای مهمی که فالالدین در میان بحثها و مجادلههای کتاب به آن پرداخته، بیان دیدگاههای معتزله که جاحظ هم از پیروان آن بوده با اهل حدیث است. معتزله طرفدار عقل و خرد برای پیروی از اسلام بودند و در مقابل، اهل حدیث، قران و حدیث را کافی میداند. طرفداران این دو دیدگاه، بارها نظرات خود را در درازای کتاب شرح میدهند و البته نویسنده هم نتیجهای از درست و بر حق بودن هیچ یک نمیکند.
در پایان کتاب دیدهور با ترجمه عالی آقای مروارید را باید از آن دست آثار نادر و عمیقی دانست که در مرز میان رمان تاریخی، روایت فلسفی و بحثهای علمی حرکت میکند. این کتاب نه صرفاً داستانی دربارهٔ جاحظ، بلکه بازخوانی تجربهٔ زیستن در جهان اسلامِ قرون اولیه است، در مواجهه با قدرت و معنا.
به نقل از يادداشتهای ذيل کتاب «الحدقی» در goodreads
https://www.postbook.ir/uploaded/135-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
دیدهور، یا صاحب بصیرت، یا کسی که بینش دارد، یعنی نه فقط چشم، بلکه چشمِ جان یا کسی که میبیند آنچه دیگران نمیبینند، کتابی است از احمد فالالدین، نویسنده موریتانیایی. او در این کتاب نگاهی انداخته به زندگی ابوعثمان عمرو بن بحر، معروف به جاحظ، پادشاه نثر عربی، نویسنده معروف که در آثارش، از جانوران تا سیاست، از اخلاق تا بلاغت، از روانشناسی تا قومشناسی، تقریبا همهچیز را بررسی کرده.
فالالدین همچنین نگاهی بسیار کلی انداخته بر خلافت عباسیان، در دوران هارون الرشید، مامون پسر هارون و معتصم، دیگر پسر هارون؛ یعنی زمانی که عباسیان در اوج قدرت و ثروت و بغداد و بصره شهرهایی رؤیایی و هزارویک شب بودند تا زمان معتصم، هنگامی که افول آنان شروع شد.
نویسنده کاری به سیاست یا فتوحات عباسیان در این دوران ندارد، گرچه فاجعه سر بریدن جعفر برمکی، به دست هارون الرشید یا جنگهای امین و مامون برای جانشینی را کوتاه و مختصر اشارهای کرده.
آنچه منظور نویسنده بوده، بحثهای آزاد علمی و مذهبی بوده که در دربار خلیفه، چه هارونالرشید و چه مامون صورت میگرفته و دانشمندان و علما، با دینهای مختلف به سؤالهای خلیفه پاسخ میدادند و یا در حضور او، به بحث و جدل میپرداختند. اینگونه علم در شرق برای دوران کوتاهی شکوفا شد و شرق را از جهات مختلف مانند شهرسازی، بهداشت، علمی، فرهنگی و فلسفی در جایگاهی بسیار بالاتر از غربی قرار داد که هنوز درگیر فروپاشی امپراتوری روم و جنگهای داخلی بود.
اینگونه دانشمندانی مانند جاحظ هم، نه تنها شکوفا شدند، بلکه هم از جانب حاکم شهر و هم از طرف خلیفه، پشتیبانی مالی میشدند تا فارغ از غم نان، تنها به تحقیق و تألیف مشغول باشند. اما این دوران طلایی با مرگ مامون و قدرت گرفتن معتصم کمکم تمام شد و شکنجه دانشمندان، جای بحثهای آزاد را گرفت.
شاید بتوان کتاب نویسنده را به سه قسمت تقسیم کرد، دوران جوانی و گمنامی جاحظ، زمانی که او در بصره جوانی دانشمند اما ناشناس بود. دوران میانسالی و اقامت در بغداد و شناخته شدن به عنوان یکی از علما و قسمت آخر، سکته مغزی جاحظ و برگشتن او به بصره و زندگی دوباره میان کتابها و البته مردم عادی.
بصره یا بغداد؟
تفاوت میان بصره و بغداد را نمیتوان تنها جغرافیایی یا تاریخی دانست. فالالدین از این دو شهر تصویری نشان داده که هرکدام نماد نوعی دیدن و نوشتن هستند؛ دو جهان، دو شیوهٔ بودن. بصره گویی شهری است که در آن زبانها با هم برخورد میکنند: عربی، فارسی، حبشی، یونانی، لهجههای محلی. اما بغداد، شهریست که در آن زبان تثبیت شده. جاحظ تا هنگامی که در بصره زندگی میکند، فردی است که هنوز در حال دیدن یا همان دیدهور است، اما هنگامی که به بغداد میرود، دیگر دیدهور نیست؛ بلکه نویسندهای است که باید بنویسد آنچه را که باید نوشته شود. در حالی که بصره نماد چندفرهنگی بودن است اما بغداد شهری است که در آن زبان تثبیت شده است.
معتزله یا اهل حدیث:
یکی دیگر از بحثهای مهمی که فالالدین در میان بحثها و مجادلههای کتاب به آن پرداخته، بیان دیدگاههای معتزله که جاحظ هم از پیروان آن بوده با اهل حدیث است. معتزله طرفدار عقل و خرد برای پیروی از اسلام بودند و در مقابل، اهل حدیث، قران و حدیث را کافی میداند. طرفداران این دو دیدگاه، بارها نظرات خود را در درازای کتاب شرح میدهند و البته نویسنده هم نتیجهای از درست و بر حق بودن هیچ یک نمیکند.
در پایان کتاب دیدهور با ترجمه عالی آقای مروارید را باید از آن دست آثار نادر و عمیقی دانست که در مرز میان رمان تاریخی، روایت فلسفی و بحثهای علمی حرکت میکند. این کتاب نه صرفاً داستانی دربارهٔ جاحظ، بلکه بازخوانی تجربهٔ زیستن در جهان اسلامِ قرون اولیه است، در مواجهه با قدرت و معنا.
به نقل از يادداشتهای ذيل کتاب «الحدقی» در goodreads
https://www.postbook.ir/uploaded/135-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
قبل از فرا رسیدن شب
از شهر بیرونم میکنند
میگویند که قبض هوا
و کرایهی روشنایی را به آنها
پرداخت نکردهام
قبل از غروب
از شهر بیرونم میکنند
میگویند اجارهی آفتاب
و عوارض ابرها را
پرداخت نکردهام
قبل از طلوع آفتاب
از شهر بیرونم میکنند
زیرا بیش از حد به شهر خیره شدم
و ستارگان را ستایش نکردم
قبل از پایین آمدن از رحم
از شهر بیرونم میکنند
چون هفت ماه در کمین هستی بودم
و شعر میگفتم
آنها مرا از هستی بیرون میکنند
چون با هستی ارتباط مشکوک داشتم
مرا از هستی و نیستی بیرون خواهند کرد
زیرا من زاده تحول هستم
مرا بیرون خواهند کرد
#نجوان_درویش
#شعر_فلسطین
@post_book
از شهر بیرونم میکنند
میگویند که قبض هوا
و کرایهی روشنایی را به آنها
پرداخت نکردهام
قبل از غروب
از شهر بیرونم میکنند
میگویند اجارهی آفتاب
و عوارض ابرها را
پرداخت نکردهام
قبل از طلوع آفتاب
از شهر بیرونم میکنند
زیرا بیش از حد به شهر خیره شدم
و ستارگان را ستایش نکردم
قبل از پایین آمدن از رحم
از شهر بیرونم میکنند
چون هفت ماه در کمین هستی بودم
و شعر میگفتم
آنها مرا از هستی بیرون میکنند
چون با هستی ارتباط مشکوک داشتم
مرا از هستی و نیستی بیرون خواهند کرد
زیرا من زاده تحول هستم
مرا بیرون خواهند کرد
#نجوان_درویش
#شعر_فلسطین
@post_book
👍1
🔸يک ديدار شتابان
🔻احمد فالالدين اهل موريتانی است؛ سرزمینی در غربیترين نقطۀ آفريقا؛ جايی که اگر ادبيات عرب را آنجا خوانده باشی حتماً بازیهای زبانی آن برايت خوشايند است و همين سبب شده است که فالالدين واژهها را خوب بشناسد و آنها را در جايی که بايد، به کار ببرد؛ چه در کتابهايش و چه در حرف زدنش. برای همين است که به فارسی هم علاقۀ شديدی دارد و اگر رازی را در کلمات فارسی دريابد، رهايش نمیکند.
🔻کتابهايش گواه اين مهارت است؛ چه کتاب «الحَدَقی» که آن را با نام «ديدهور» ترجمه کردهام و چه کتاب «دانشمند» رمانی در زندگی ابوحامد غزالی که حتی اسم آن را هم فارسی گذاشته است.
🔻گزارشهايش در الجزيره، که بايد خشکیهای سياست را بازتاب دهد، هميشه با ملاحتهای زبانی همراه است.
🔻ديدار با او در تهران، در روزی که سريعترين جابجايی خود برای يک سفر را تجربه میکردم، و سخن گفتن از ادبيات عربی و فرهنگ ايرانی و جاحظ و غزالی و .. در ايامی که سايۀ شوم تهديد بر سر کشور خيمه داشت، غنيمتی بود که ديری نپاييد و زود به سر آمد.
🔻نه توانستم در برنامهای که دو روز بعد در شهرکتاب برای معرفی «ديدهور» چيده بودند، حاضر باشم و نه ترجمۀ کتابش از مرحلۀ نامزدی کتاب سال ج.ا.ا در رشتۀ ادبيات عرب فراتر رفت که جايزهای ببرد.
https://www.postbook.ir/uploaded/137-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻احمد فالالدين اهل موريتانی است؛ سرزمینی در غربیترين نقطۀ آفريقا؛ جايی که اگر ادبيات عرب را آنجا خوانده باشی حتماً بازیهای زبانی آن برايت خوشايند است و همين سبب شده است که فالالدين واژهها را خوب بشناسد و آنها را در جايی که بايد، به کار ببرد؛ چه در کتابهايش و چه در حرف زدنش. برای همين است که به فارسی هم علاقۀ شديدی دارد و اگر رازی را در کلمات فارسی دريابد، رهايش نمیکند.
🔻کتابهايش گواه اين مهارت است؛ چه کتاب «الحَدَقی» که آن را با نام «ديدهور» ترجمه کردهام و چه کتاب «دانشمند» رمانی در زندگی ابوحامد غزالی که حتی اسم آن را هم فارسی گذاشته است.
🔻گزارشهايش در الجزيره، که بايد خشکیهای سياست را بازتاب دهد، هميشه با ملاحتهای زبانی همراه است.
🔻ديدار با او در تهران، در روزی که سريعترين جابجايی خود برای يک سفر را تجربه میکردم، و سخن گفتن از ادبيات عربی و فرهنگ ايرانی و جاحظ و غزالی و .. در ايامی که سايۀ شوم تهديد بر سر کشور خيمه داشت، غنيمتی بود که ديری نپاييد و زود به سر آمد.
🔻نه توانستم در برنامهای که دو روز بعد در شهرکتاب برای معرفی «ديدهور» چيده بودند، حاضر باشم و نه ترجمۀ کتابش از مرحلۀ نامزدی کتاب سال ج.ا.ا در رشتۀ ادبيات عرب فراتر رفت که جايزهای ببرد.
https://www.postbook.ir/uploaded/137-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5