❇️ مردم نيامدهاند!
🖌 میرزا مهدی تفرشی بدايعنگار (لاهوتی) متولد ۱۲۴۳ درگذشتۀ ۱۳۲۰ش. چهار سفر به مشهد آمده و گزارش سفرهای سوم و چهارمش را نوشته. سفر ۳۳ روزۀ سومش در سال ۱۲۸۷ بوده و سفرنامهاش هم مفصلتر از چهارمی است. اکنون فرشيد گندمکار اين دو سفرنامه را با عنوان «مردم نيامدهاند» در نشر چشمه به چاپ سپرده است.
🔹نام کتاب برگرفته از تأکيد چندبارۀ نويسنده بر اين نکته است که به دليل شلوغیهای تهران و مسائل مربوط به توپبندی مجلس و آشوبی که در کشور راه افتاده، مردم برای زيارت به مشهد نيامدهاند و مشهد خلوتتر از هميشه است.
کتاب از جهت اطلاعاتی که دربارۀ مسير و مقصد میدهد خواندنی است:
🔸در گناباد:
🔻بينالطلوعين، علیالرسم در دولتسرا رفته، پای مبارک جنابآقا را بوسيده، در مدرسۀ درس جناب آقازاده رفته، امروز نهار مهمان ايشانايم.
🔻شب را در مدرسه چراغان کرده، قريب دويست نفر از دهات اطراف آمده، شب را شام مدعو بودند، چون شب ولادت حضرت آقا بود در سال هزار و دويست و پنجاه ويک.
🔻رسم دهات گناباد اين است که از منافق و مرافق، مريضهای خود را برداشته، حضور مبارک آورده، دوا میخواهند و ايشان نبض او را گرفته، دوای جزئی داده، خوب میکنند.
🔻هر کس از فقرای سلسلۀ نعمتاللهی که منسوب به خود آقاست از هر جا که بيايد تا مدتی که در بيدخت هست، نان او را میدهند.
🔻در بيدخت کسی ترياک نمیکشد. جناب، از ترياککش بدتر از شرابخور بدشان میآيد.
🔻پياز و سير ممنوع است، کسی نمیخورد، محض اينکه دست ايشان را زيارت میکنند بدشان نيايد.
🔻يک ساعت به غروب مانده، درب دولتسرا پای جناب آقا را بوسيده، با جناب آقازاده و آقای حاج شيخ عبدالله خداحافظی کرده، با برادران دست و روبوسی کرده، راه افتاديم.
🔸در تربت حيدريه:
🔻تربت تجارتش معتبر است. قنسول انگليس و روس اينجا است، افغان و سيستانی و گنابادی و طبسی و همه نوع مردم اينجا هستند.
🔻الحق صفای اينجا از شهرهايی که ديدهام خيلی بهتر است. از سمنان و دامغان و سبزوار و نيشابور و مشهد و کرمانشاه و قم و تبريز و زنجان و قزوين و شاهرود و بغداد و کربلا؛ اگرچه آبادی بعضی بيشتر از اينجا است.
🔻در اينجا صورت خوب به هم نمیرسد، جهت اينکه تماماً ترياکی هستند وشيرۀ ترياک میکشند. کسی نيست از زن و مرد که ترياک نکشد.
🔻الحق بهار تربت بهشت است.
🔸در مشهد:
🔻محلۀ سراب از تمام مشهد هوايش بهتر است.
🔻رفتيم ميدان توپخانه تماشا. در سفر سابق اين ميدان ابداً درخت نداشت، آصفالدوله شاهسون در چند سال قبل که حاکم بوده است، ميدان را درخت نشانيده، دور او را مغازهها ساخته، گمرگ و پستخانه هم آنجا هست، مردم مثل ميدان توپخانۀ تهران غروب آنجا میآيند تماشا.
🔻شهر مشهد تخميناً شصتهزار نفر جمعيت دارد، بيشتر و بزرگتر از کربلا است، صحن او هم بزرگتر از صحن کربلا است، ملی مردم به واسطۀ کشيدن ترياک تمام بدرؤيت. يک نفر آدمی که بشود به او نگاه کرد ندارد؛ اگر باز کسی پيدا شود از ترکها هستند که هنوز ترياکی نشدهاند.
🔻مردم مشهد که اصلاً اهل مشهد هستند مردم مهربانی نيستند، مگر کسانی که اهل تبريز و قفقاز و اصفهان و شيراز باشند، اينجا سکنی کرده باشند، و الاّ اهل مشهد ناسازگار و با انسان نمیجوشند، بر خلاف اهل کربلا و کاظمين و نجف که با مردم مهرباناند. تهران که در حقيقت جوهر ادب و انسانيت است. به واسطۀ اين که پايتخت هست مردمان خوبِ همهجا در آن شهر آمده، سکنی نمودهاند. هيچ شهری را امروز نمیتوان در ايران از هيچ جهت به تهران مشابهت کرد.
🔻امروز که تمام خيابان و به حساب طول شهر را گرديدم، دو عدد سگ نديدم، در کوچهها هم سگ نديدم، گويا سگهای عالم را جمع کردهاند در تهران آوردهاند که در هر کوچه صد سگ دارد.
🔻امروز يک طَبق هلو ديدم که نيم ساعت تماشا کردم، واقعاً اگر راهآهن بود يا ممکن بود که کسی سوقات ببرد تهران، چيزی غريب بود، زيرا به قدر نهار بود. هرگز يک دانۀ او در تهران نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/82-d.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🖌 میرزا مهدی تفرشی بدايعنگار (لاهوتی) متولد ۱۲۴۳ درگذشتۀ ۱۳۲۰ش. چهار سفر به مشهد آمده و گزارش سفرهای سوم و چهارمش را نوشته. سفر ۳۳ روزۀ سومش در سال ۱۲۸۷ بوده و سفرنامهاش هم مفصلتر از چهارمی است. اکنون فرشيد گندمکار اين دو سفرنامه را با عنوان «مردم نيامدهاند» در نشر چشمه به چاپ سپرده است.
🔹نام کتاب برگرفته از تأکيد چندبارۀ نويسنده بر اين نکته است که به دليل شلوغیهای تهران و مسائل مربوط به توپبندی مجلس و آشوبی که در کشور راه افتاده، مردم برای زيارت به مشهد نيامدهاند و مشهد خلوتتر از هميشه است.
کتاب از جهت اطلاعاتی که دربارۀ مسير و مقصد میدهد خواندنی است:
🔸در گناباد:
🔻بينالطلوعين، علیالرسم در دولتسرا رفته، پای مبارک جنابآقا را بوسيده، در مدرسۀ درس جناب آقازاده رفته، امروز نهار مهمان ايشانايم.
🔻شب را در مدرسه چراغان کرده، قريب دويست نفر از دهات اطراف آمده، شب را شام مدعو بودند، چون شب ولادت حضرت آقا بود در سال هزار و دويست و پنجاه ويک.
🔻رسم دهات گناباد اين است که از منافق و مرافق، مريضهای خود را برداشته، حضور مبارک آورده، دوا میخواهند و ايشان نبض او را گرفته، دوای جزئی داده، خوب میکنند.
🔻هر کس از فقرای سلسلۀ نعمتاللهی که منسوب به خود آقاست از هر جا که بيايد تا مدتی که در بيدخت هست، نان او را میدهند.
🔻در بيدخت کسی ترياک نمیکشد. جناب، از ترياککش بدتر از شرابخور بدشان میآيد.
🔻پياز و سير ممنوع است، کسی نمیخورد، محض اينکه دست ايشان را زيارت میکنند بدشان نيايد.
🔻يک ساعت به غروب مانده، درب دولتسرا پای جناب آقا را بوسيده، با جناب آقازاده و آقای حاج شيخ عبدالله خداحافظی کرده، با برادران دست و روبوسی کرده، راه افتاديم.
🔸در تربت حيدريه:
🔻تربت تجارتش معتبر است. قنسول انگليس و روس اينجا است، افغان و سيستانی و گنابادی و طبسی و همه نوع مردم اينجا هستند.
🔻الحق صفای اينجا از شهرهايی که ديدهام خيلی بهتر است. از سمنان و دامغان و سبزوار و نيشابور و مشهد و کرمانشاه و قم و تبريز و زنجان و قزوين و شاهرود و بغداد و کربلا؛ اگرچه آبادی بعضی بيشتر از اينجا است.
🔻در اينجا صورت خوب به هم نمیرسد، جهت اينکه تماماً ترياکی هستند وشيرۀ ترياک میکشند. کسی نيست از زن و مرد که ترياک نکشد.
🔻الحق بهار تربت بهشت است.
🔸در مشهد:
🔻محلۀ سراب از تمام مشهد هوايش بهتر است.
🔻رفتيم ميدان توپخانه تماشا. در سفر سابق اين ميدان ابداً درخت نداشت، آصفالدوله شاهسون در چند سال قبل که حاکم بوده است، ميدان را درخت نشانيده، دور او را مغازهها ساخته، گمرگ و پستخانه هم آنجا هست، مردم مثل ميدان توپخانۀ تهران غروب آنجا میآيند تماشا.
🔻شهر مشهد تخميناً شصتهزار نفر جمعيت دارد، بيشتر و بزرگتر از کربلا است، صحن او هم بزرگتر از صحن کربلا است، ملی مردم به واسطۀ کشيدن ترياک تمام بدرؤيت. يک نفر آدمی که بشود به او نگاه کرد ندارد؛ اگر باز کسی پيدا شود از ترکها هستند که هنوز ترياکی نشدهاند.
🔻مردم مشهد که اصلاً اهل مشهد هستند مردم مهربانی نيستند، مگر کسانی که اهل تبريز و قفقاز و اصفهان و شيراز باشند، اينجا سکنی کرده باشند، و الاّ اهل مشهد ناسازگار و با انسان نمیجوشند، بر خلاف اهل کربلا و کاظمين و نجف که با مردم مهرباناند. تهران که در حقيقت جوهر ادب و انسانيت است. به واسطۀ اين که پايتخت هست مردمان خوبِ همهجا در آن شهر آمده، سکنی نمودهاند. هيچ شهری را امروز نمیتوان در ايران از هيچ جهت به تهران مشابهت کرد.
🔻امروز که تمام خيابان و به حساب طول شهر را گرديدم، دو عدد سگ نديدم، در کوچهها هم سگ نديدم، گويا سگهای عالم را جمع کردهاند در تهران آوردهاند که در هر کوچه صد سگ دارد.
🔻امروز يک طَبق هلو ديدم که نيم ساعت تماشا کردم، واقعاً اگر راهآهن بود يا ممکن بود که کسی سوقات ببرد تهران، چيزی غريب بود، زيرا به قدر نهار بود. هرگز يک دانۀ او در تهران نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/82-d.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❤️ پارهای از شعر نزار قبانی با عنوان «تنها عشق پيروز است» در مجموعۀ «تا سبز شوَم از عشق»
🔹با ترجمۀ موسی اسوار
با وجود همۀ آنان که چشمان تو را ای نازنين..
در محاصره گرفتند
و سبزی و درختان را در آتش سوختند.
با وجود همۀ آنان که ماهِ مه را در حصار خود گرفتند
من میگويم: ای نازنين...
تنها گل سرخ پيروز است
و آبها و گلها.
با وجود همۀ خشکسالی
و کمابری و کمبارانی در روح ما
با وجودِ همۀ شب در چشمان ما
روز پيروز است.
❤️ لَا غَالِبَ إلَّا الحُبّ
بالرّغم مِمَّن حَاصَروا عَينَيک..
يا حبيبتی
وَ أحرَقوا الخُضرةَ و الأشجار
بالرّغم ممَّن حَاصَروا نَوّار
أقول: لا غالبَ إلّا الوَرد..
يا حبيبتی
و المَاءُ و الأزهار
بِرَغم کُلِّ الجَدبِ فی أرواحِنا
و نَدرةِ الغيومِ و الأمطار
و رَغمِ کلِّ اللَّيلِ فی أحداقِنا
لابدَّ أن ينتصِرَ النّهار
https://www.postbook.ir/uploaded/83-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹با ترجمۀ موسی اسوار
با وجود همۀ آنان که چشمان تو را ای نازنين..
در محاصره گرفتند
و سبزی و درختان را در آتش سوختند.
با وجود همۀ آنان که ماهِ مه را در حصار خود گرفتند
من میگويم: ای نازنين...
تنها گل سرخ پيروز است
و آبها و گلها.
با وجود همۀ خشکسالی
و کمابری و کمبارانی در روح ما
با وجودِ همۀ شب در چشمان ما
روز پيروز است.
❤️ لَا غَالِبَ إلَّا الحُبّ
بالرّغم مِمَّن حَاصَروا عَينَيک..
يا حبيبتی
وَ أحرَقوا الخُضرةَ و الأشجار
بالرّغم ممَّن حَاصَروا نَوّار
أقول: لا غالبَ إلّا الوَرد..
يا حبيبتی
و المَاءُ و الأزهار
بِرَغم کُلِّ الجَدبِ فی أرواحِنا
و نَدرةِ الغيومِ و الأمطار
و رَغمِ کلِّ اللَّيلِ فی أحداقِنا
لابدَّ أن ينتصِرَ النّهار
https://www.postbook.ir/uploaded/83-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️دعوت به نوشتن
🔸نوشتۀ دوریس دوریه
🔸ترجمۀ مهشید میرمعزی
🔸نشر ثالث
🔻بیست سال است که «نوشتن خلاق» تدریس میکنم و از این نام بدم میآید، چون فکر میکنم که هر گونه نوشتن، حتی نوشتن فهرست خرید، تا اندازۀ خاصی همراه با خلاقیت است.
🔻چرا باید با دست نوشت؟ چون دست خود ما است، رایانه این طور نیست. صفحه کلید افکار ما را ترجمه میکند... دستنوشته ارتباط مستقیم از مغز به دست است.
🔻خاطراتی که زنده میشوند دارایی ما هستند. ما را شکل میدهند. تعریف میکنند که چگونه تا اینجا تا این نقطه از زندگیمان آمدهايم. همزمان ما را به گذشته و حال هستیمان، با تمام زيباییها و زشتیهایش میبرند.
🔻خاطرات تغییر میکنند و در حرکتند. تاریخ میشوند، تاریخ مشترک ما، دنیای تجربیات انسانیمان که باید آنها را در عين منحصربهفرد بودنشان همواره بهروز کنیم. برای همین هم داستانِ شخصی ارزش تعریف کردن دارد.
🔻بویی را به خاطر بیاور. تو را به کجا میبرَد؟ پاستیلی را بو کن و دربارۀ سينما، بوسه و خالهای بنویس که همیشه برایت پاستیل میآورد. عطر خاصی را بو کن و افراد خاصی را خاطر بياور که آن را میزدند... روی خاک دراز بکش و بینیات را در خزه فرو کنف بگذار بو تو را همراه خود ببرد و دربارهاش بنویس.
🔻در هزارتوی خاطراتت برو، حتی اگر این خاطرات اصلاً به تو تعلق نداشته باشند. ظاهراً در جایی از حافظهات پنهان ماندهاند و ضمانتی برای حقیقت داشتن آنها وجود ندارد... ما داستانمان را میبافیم. قصهای که ما را میسازد. عميق شدن در این قصه، منظور و هدف نوشتن دربارۀ خود است. شاید قصۀ من هیچ حقیقت نداشته باشد و فقط همیشه آن را باور داشتهام...
🔻نوشتن یعنی فرار نکردن از حقیقت و بازیافتن آن. هر خاطرهای که دوباره مییابمش، در لحظهای که آن را به اشتراک میگذارم، به خاطرات دیگران پيوند میخورد.
🔻نوشتن مثل مکالمۀ تلفنی با زمان گذشته و آوردن آن به زمان حال است.
🔻با نوشتن است که آدم حس میکند دنيا خانهاش است، با دنيا ارتباط برقرار میکند و محزون از آن فرار نمیکند.
🔻بگذاریم حسها ما را راهنمایی کنند و نه افکار عاقلانه. این دو جمله را با هم مقایسه کن: «بوی تابستان میآمد» و «بوی چمن تازه کوتاهکرده میآمد». تابستان چیزی عمومی و چمن تازه کوتاهشده چیزی مشخص است. دنیای ما از جزئيات تشکيل شده که ما آنها را به هم میچسبانیم و تصاویر و دریافتهایمان را میسازیم.
🔻آدم هنگام نوشتن، از خود هم شگفتزده میشود. سروکلۀ خاطراتی پيدا میشود که هيچ از وجودشان اطلاعی نداشته است.
🔻تشریح روزهای بد جالب است، نه روزهای زیبای تعطیل. ما با داستانهای ناجور با هم مرتبط میشویم و نه با داستانهای زیبا.
🔻عضلۀ نوشتن عضلهای است که اگر تمرین داده نشود، رشدش قطع میشود. بعد، نوشتن برای آدم بسیار مشکل میشود، ولی کمی تحرک و کمی حرکات کششی در هر روز کفایت میکند. ده دقیقه و نه بیشتر.
🔻نوشتن فعالیت زیر آب است. شیرجه رفتن در مناطقی که برای آدم غریب است يا آنها را فراموش کرده.. آدم در زندگی خود فرو میرود... ناگهان هیچ کس نگاهش نمیکند. کاملاً با خود تنها است. آرام به نفس کشيدن ادامه بده! به نوشتن ادامه بده. به نوشتن ادامه بده....
https://www.postbook.ir/uploaded/84-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸نوشتۀ دوریس دوریه
🔸ترجمۀ مهشید میرمعزی
🔸نشر ثالث
🔻بیست سال است که «نوشتن خلاق» تدریس میکنم و از این نام بدم میآید، چون فکر میکنم که هر گونه نوشتن، حتی نوشتن فهرست خرید، تا اندازۀ خاصی همراه با خلاقیت است.
🔻چرا باید با دست نوشت؟ چون دست خود ما است، رایانه این طور نیست. صفحه کلید افکار ما را ترجمه میکند... دستنوشته ارتباط مستقیم از مغز به دست است.
🔻خاطراتی که زنده میشوند دارایی ما هستند. ما را شکل میدهند. تعریف میکنند که چگونه تا اینجا تا این نقطه از زندگیمان آمدهايم. همزمان ما را به گذشته و حال هستیمان، با تمام زيباییها و زشتیهایش میبرند.
🔻خاطرات تغییر میکنند و در حرکتند. تاریخ میشوند، تاریخ مشترک ما، دنیای تجربیات انسانیمان که باید آنها را در عين منحصربهفرد بودنشان همواره بهروز کنیم. برای همین هم داستانِ شخصی ارزش تعریف کردن دارد.
🔻بویی را به خاطر بیاور. تو را به کجا میبرَد؟ پاستیلی را بو کن و دربارۀ سينما، بوسه و خالهای بنویس که همیشه برایت پاستیل میآورد. عطر خاصی را بو کن و افراد خاصی را خاطر بياور که آن را میزدند... روی خاک دراز بکش و بینیات را در خزه فرو کنف بگذار بو تو را همراه خود ببرد و دربارهاش بنویس.
🔻در هزارتوی خاطراتت برو، حتی اگر این خاطرات اصلاً به تو تعلق نداشته باشند. ظاهراً در جایی از حافظهات پنهان ماندهاند و ضمانتی برای حقیقت داشتن آنها وجود ندارد... ما داستانمان را میبافیم. قصهای که ما را میسازد. عميق شدن در این قصه، منظور و هدف نوشتن دربارۀ خود است. شاید قصۀ من هیچ حقیقت نداشته باشد و فقط همیشه آن را باور داشتهام...
🔻نوشتن یعنی فرار نکردن از حقیقت و بازیافتن آن. هر خاطرهای که دوباره مییابمش، در لحظهای که آن را به اشتراک میگذارم، به خاطرات دیگران پيوند میخورد.
🔻نوشتن مثل مکالمۀ تلفنی با زمان گذشته و آوردن آن به زمان حال است.
🔻با نوشتن است که آدم حس میکند دنيا خانهاش است، با دنيا ارتباط برقرار میکند و محزون از آن فرار نمیکند.
🔻بگذاریم حسها ما را راهنمایی کنند و نه افکار عاقلانه. این دو جمله را با هم مقایسه کن: «بوی تابستان میآمد» و «بوی چمن تازه کوتاهکرده میآمد». تابستان چیزی عمومی و چمن تازه کوتاهشده چیزی مشخص است. دنیای ما از جزئيات تشکيل شده که ما آنها را به هم میچسبانیم و تصاویر و دریافتهایمان را میسازیم.
🔻آدم هنگام نوشتن، از خود هم شگفتزده میشود. سروکلۀ خاطراتی پيدا میشود که هيچ از وجودشان اطلاعی نداشته است.
🔻تشریح روزهای بد جالب است، نه روزهای زیبای تعطیل. ما با داستانهای ناجور با هم مرتبط میشویم و نه با داستانهای زیبا.
🔻عضلۀ نوشتن عضلهای است که اگر تمرین داده نشود، رشدش قطع میشود. بعد، نوشتن برای آدم بسیار مشکل میشود، ولی کمی تحرک و کمی حرکات کششی در هر روز کفایت میکند. ده دقیقه و نه بیشتر.
🔻نوشتن فعالیت زیر آب است. شیرجه رفتن در مناطقی که برای آدم غریب است يا آنها را فراموش کرده.. آدم در زندگی خود فرو میرود... ناگهان هیچ کس نگاهش نمیکند. کاملاً با خود تنها است. آرام به نفس کشيدن ادامه بده! به نوشتن ادامه بده. به نوشتن ادامه بده....
https://www.postbook.ir/uploaded/84-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️مريما!
🔸نوشتۀ سنان انطون
🔸ترجمۀ محمد حزبايیزاده
🔸نشر هیرمند
🔻از رنگ خاکستریِ دلگيری که روی سينۀ بغداد سنگينی میکند، خسته شدهام. دلم میخواهد توی شهری زندگی کنم که درختانی کشيدهقامت تزئينش کردهاند، توی خيابانهای تميزش رفتوآمد کنم؛ شهری که نفس میکشد و در باغهای عمومیاش زندگی میتپد، نه اين شهری که ديوارهای سيمانی و کوه زباله نفسش را بريده...
🔻چند سال پيش، هر وقت نکتهای دربارۀ بدن آدمی، اين پديدۀ پيچيده ياد میگرفتم بال درمیآوردم. خوشحال میشدم که خداوند به ما فقط بدن نبخشيده، عقل هم ارزانی داشته تا بدنمان را بفهميم و درمانش کنيم و از زندگی که خداوند در آن دميده نگهداری کنيم. سرم را بالا میگرفتم که در آينده پزشک میشوم.
هنوز اين کشفيات حس کنجکاویام را قلقلک میداد، اما شور و شعف دود هوا شد، تا جايش بيهودگی و پوچی بنشيند. سالهای آزگار را در سالنها و آزمايشگاهها سپری میکنيم و غرق در کتابها میشويم تا اين جزئيات ریز را که انسانها صدها سال بر هم تلنبار کردند، بياموزيم تا چشممان به بدن باشد و درد و رنج را از آن دور کنيم. بعد هم کسانی از راه میرسند که هيچ نمیدانند و بلکه بیسواد، دکمهای را فشار میدهند يا ضامنی را میکشند و بدنی را تکهتکه میکنند، همه جا خون جاری و کشور به اتاق تشريحی بزرگ بدل شده، و زندگی میشود نمونۀ تشريح؛ اين زيستشناسی اين روزها بازارش سکّه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/85-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸نوشتۀ سنان انطون
🔸ترجمۀ محمد حزبايیزاده
🔸نشر هیرمند
🔻از رنگ خاکستریِ دلگيری که روی سينۀ بغداد سنگينی میکند، خسته شدهام. دلم میخواهد توی شهری زندگی کنم که درختانی کشيدهقامت تزئينش کردهاند، توی خيابانهای تميزش رفتوآمد کنم؛ شهری که نفس میکشد و در باغهای عمومیاش زندگی میتپد، نه اين شهری که ديوارهای سيمانی و کوه زباله نفسش را بريده...
🔻چند سال پيش، هر وقت نکتهای دربارۀ بدن آدمی، اين پديدۀ پيچيده ياد میگرفتم بال درمیآوردم. خوشحال میشدم که خداوند به ما فقط بدن نبخشيده، عقل هم ارزانی داشته تا بدنمان را بفهميم و درمانش کنيم و از زندگی که خداوند در آن دميده نگهداری کنيم. سرم را بالا میگرفتم که در آينده پزشک میشوم.
هنوز اين کشفيات حس کنجکاویام را قلقلک میداد، اما شور و شعف دود هوا شد، تا جايش بيهودگی و پوچی بنشيند. سالهای آزگار را در سالنها و آزمايشگاهها سپری میکنيم و غرق در کتابها میشويم تا اين جزئيات ریز را که انسانها صدها سال بر هم تلنبار کردند، بياموزيم تا چشممان به بدن باشد و درد و رنج را از آن دور کنيم. بعد هم کسانی از راه میرسند که هيچ نمیدانند و بلکه بیسواد، دکمهای را فشار میدهند يا ضامنی را میکشند و بدنی را تکهتکه میکنند، همه جا خون جاری و کشور به اتاق تشريحی بزرگ بدل شده، و زندگی میشود نمونۀ تشريح؛ اين زيستشناسی اين روزها بازارش سکّه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/85-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
🖌ابوعثمان، عمرو بن بحر معروف به «جاحظ»، ادیب عربِ ميان سدههای دوم و سوم هجری کتابی دارد به نام «البُخلاء» که در آن داستان بخيلان را روايت کرده است؛
🔻 اين يک نمونهاش:👇🏻👇🏻
عبدالرحمان - که از بخيلترين دوستان ما بود – در هفته جز يک بار گوشت نمیخورد، و جز با شرط و شروط فراوان، به پسرش اجازه نمیداد که بر سر خوانی بنشيند، و هر گاه پسرش دست به غذا میبرد به او میگفت:
🔻«بر حذر باش از پرخوریِ کودکان، شکمبارگیِ برزيگران، خویِ آوازخوانان،
و دور باش از شيوۀ دريانوردان در سر کشيدن، و روش عَربان در گاز زدن.
از غذای پيش رویِ خويش بخور که نصيب تو همان است که در آنجا قرار گرفته و به تو نزديکتر است.
و بدان – داغت به دلم – که اگر در طعام چيزی نيکو و لقمهای کرامند و تکهای لذيذ باشد، از آنِ پيران گرامی و کودکانِ نازپرورد است که تو از آنها نيستی.
تو به دعوت میرَوی و فراخوانِ وليمهها را میپذيری و به خانهها اندر میشوی و نوبهنو گوشت میخوری، اما برادرانت بيش از تو بدان اشتها دارند.
من هنوز گوشتدوستیِ تو را ناپسند میدانم!
خداوند ساکنانِ خانههايی را در آن گوشت خورده میشود ناخوش دارد.
عمَر میگفت: «دور باشيد از اين کشتارها که در آن آشوبی همچون آشوبِ شراب است»
و میگفت: «معتاد به گوشت همانند معتادِ به شراب است».
مسيح چون مردی را در حال خوردن گوشت ديد، گفت: «گوشتی در حال خوردن گوشتی است، اُف بر اين کردار».
پسرکم!
نفس خود را به ازخودگذشتگی و مبارزه با هوی و هوس عادت ده.
چون ماران نيش مزَن،
چون سُتوران نشخوار مکن،
چون گوسپندان پرخور مباش،
و چون شتران لقمه مگير».
🔻🔻🔻
@post_book
🔻 اين يک نمونهاش:👇🏻👇🏻
عبدالرحمان - که از بخيلترين دوستان ما بود – در هفته جز يک بار گوشت نمیخورد، و جز با شرط و شروط فراوان، به پسرش اجازه نمیداد که بر سر خوانی بنشيند، و هر گاه پسرش دست به غذا میبرد به او میگفت:
🔻«بر حذر باش از پرخوریِ کودکان، شکمبارگیِ برزيگران، خویِ آوازخوانان،
و دور باش از شيوۀ دريانوردان در سر کشيدن، و روش عَربان در گاز زدن.
از غذای پيش رویِ خويش بخور که نصيب تو همان است که در آنجا قرار گرفته و به تو نزديکتر است.
و بدان – داغت به دلم – که اگر در طعام چيزی نيکو و لقمهای کرامند و تکهای لذيذ باشد، از آنِ پيران گرامی و کودکانِ نازپرورد است که تو از آنها نيستی.
تو به دعوت میرَوی و فراخوانِ وليمهها را میپذيری و به خانهها اندر میشوی و نوبهنو گوشت میخوری، اما برادرانت بيش از تو بدان اشتها دارند.
من هنوز گوشتدوستیِ تو را ناپسند میدانم!
خداوند ساکنانِ خانههايی را در آن گوشت خورده میشود ناخوش دارد.
عمَر میگفت: «دور باشيد از اين کشتارها که در آن آشوبی همچون آشوبِ شراب است»
و میگفت: «معتاد به گوشت همانند معتادِ به شراب است».
مسيح چون مردی را در حال خوردن گوشت ديد، گفت: «گوشتی در حال خوردن گوشتی است، اُف بر اين کردار».
پسرکم!
نفس خود را به ازخودگذشتگی و مبارزه با هوی و هوس عادت ده.
چون ماران نيش مزَن،
چون سُتوران نشخوار مکن،
چون گوسپندان پرخور مباش،
و چون شتران لقمه مگير».
🔻🔻🔻
@post_book
❇️مجنون را به مکه بردند تا عشق ليلی از سرش به در شود. چون به نماز ايستاد خمِ ابروی ليلی را ياد کرد و حالتی رفت که محراب به فرياد آمد، و گفت:
«به نماز میايستم، اما چون ياد او میکنم،
نمیدانم که دو رکعت از نماز ظهر خواندهام يا هشت رکعت!»
و داستان اين اعداد دو و هشت اين است که رکعتهای نماز را با ده انگشت خودش میشمرده و چون دو انگشت را جمع کرده، نفهميده است که شمارش رکعتها با انگشتهای باز بوده يا با انگشتهای بسته!
🔻🔻🔻
@post_book
«به نماز میايستم، اما چون ياد او میکنم،
نمیدانم که دو رکعت از نماز ظهر خواندهام يا هشت رکعت!»
و داستان اين اعداد دو و هشت اين است که رکعتهای نماز را با ده انگشت خودش میشمرده و چون دو انگشت را جمع کرده، نفهميده است که شمارش رکعتها با انگشتهای باز بوده يا با انگشتهای بسته!
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ الماستراش
🔹اين، نام کتابی نوشتۀ زياد عبدالفتاح، چهرۀ ادبی و رسانهای جهان عرب است که در آن ناگفتههایی از زندگی محمود درويش را به قلم آورده و در آن از آرزوها، برنامهها، تجربههای شعری، و دوستداشتنها و صبوریهای او در دوران مبارزه سخن گفته است. وقتی نويسنده از او دربارۀ «ريتا» میپرسد، پاسخ درويش اين است:
🔻ريتا نام يک زن نيست، نامی است نمادين برای عاشقانه زيستن در دل جنگ، برای همآغوشی در اتاقی در حصارِ تفنگ. بخشی از يورش صوَر خيال است و میدانيم که تکيۀ شعر بر همين صورتهای لايتناهی در کنار واقعيتهايی است که از آن سيراب میشويم. ريتا زاييدۀ خيال يک شاعر است و بس..
🔹وی در پاسخ به اين سؤال که چرا اين حرفها را بهصراحت نمیگويد، اظهار میدارد:
🔻بگذار هر چه میخواهند بگويند، فکر میکنی من اشعارم را شرح خواهم داد؟ آيا میگويی برای شعری که جادوی هزارتوی آن به افقهايی رسيده است که جز با شعر نمیتوان بدانها راه يافت، بايد يادداشت تفسيری نوشت؟ آيا فکر میکنی بايد شعر را عريان کنم و نمادها را از آن بگيرم و آن را به يک مقالۀ سياسی بدل کنم که مردم برايش کف بزنند؟
https://www.postbook.ir/uploaded/86-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹اين، نام کتابی نوشتۀ زياد عبدالفتاح، چهرۀ ادبی و رسانهای جهان عرب است که در آن ناگفتههایی از زندگی محمود درويش را به قلم آورده و در آن از آرزوها، برنامهها، تجربههای شعری، و دوستداشتنها و صبوریهای او در دوران مبارزه سخن گفته است. وقتی نويسنده از او دربارۀ «ريتا» میپرسد، پاسخ درويش اين است:
🔻ريتا نام يک زن نيست، نامی است نمادين برای عاشقانه زيستن در دل جنگ، برای همآغوشی در اتاقی در حصارِ تفنگ. بخشی از يورش صوَر خيال است و میدانيم که تکيۀ شعر بر همين صورتهای لايتناهی در کنار واقعيتهايی است که از آن سيراب میشويم. ريتا زاييدۀ خيال يک شاعر است و بس..
🔹وی در پاسخ به اين سؤال که چرا اين حرفها را بهصراحت نمیگويد، اظهار میدارد:
🔻بگذار هر چه میخواهند بگويند، فکر میکنی من اشعارم را شرح خواهم داد؟ آيا میگويی برای شعری که جادوی هزارتوی آن به افقهايی رسيده است که جز با شعر نمیتوان بدانها راه يافت، بايد يادداشت تفسيری نوشت؟ آيا فکر میکنی بايد شعر را عريان کنم و نمادها را از آن بگيرم و آن را به يک مقالۀ سياسی بدل کنم که مردم برايش کف بزنند؟
https://www.postbook.ir/uploaded/86-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ميراثدار پيامبر
🔸علی با ذهن و قلب باز، چيزی منحصربهفرد را مردم يادآوری کرد:
ايمان فقط عقل يا عقيده يا مناسک نيست. هستی است، پيوند است، روح است – ايمان واقعی به خدا و ارتباط واقعی با او همان روشنگری و رستگاری است که از طرق و مجاری گوناگونی حاصل میشود.
تعاليم علی منظری را میگشايد که او را از حوزۀ تاريخ به عالم متافيزيک میبرد.
🔻اين بخشی از کتاب «وارث پيامبر» نوشتۀ دکتر حسن عباس، نويسنده و محقق آمريکايی – پاکستانی و استاد روابط بينالملل در دانشگاه دفاع ملی در مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه و جنوب آسيا در واشنگتن دیسی است. که با ترجمۀ فارسی دکتر محمد کيوانفر منتشر شده است.
🔸وی میافزايد:
نگاهی اجمالی به احترامی که عموم عارفان و شاعرانِ نامی مرتبط با سنتهای مختلف اسلامی در جنوب آسيا ابراز میکنند، نشان میدهد نوعی همگرايی در جهانبينی آنها راجع به علی وجود دارد.
و برای مثال اين نمونهها را میآورد:
🔹خواجه مير درد (1785- 1721):
اگر مرواريد عدن را در دست داشته باشی اما به غنای دل نرسی، چيزی جز تهیدستی نداری، و اگر مرواريد نجف را در کف دست داشته باشی اما عشق شاه نجف را در دلت حک نکرده باشی، جز گزيدن انگشتِ حسرت کاری نداری.
🔹ميرزا اسدالله خان غالب (1869- 1794):
بوی دوست از نديم دوست میآيد؛ من با بندگی بوتراب مشغول حقم. تجلی لطف و محبت خداوند به پيامبر، کانون عترت و محور ايمان، علی است.
🔹محمد اقبال لاهوری:
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمايۀ ايمان علی
از ولای دودمانش زندهام
در جهان مثل گهر تابندهام
🔹جلالالدين مولوی:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزّه از دغل
🔹بوعلی سينا : ( 1037- 980)
تا بادۀ عشق در قدح ريختهاند
واندر پی عشق عاشق انگيختهاند
با جان و روانِ بوعلی مهر علی
چون شير و شکر به هم درآميختهاند
🔸و در نهايت میگويد: سنت ترانهخوانیهای عبادی با شعرهای عرفانی و معنوی که در جنوب آسيا به قوّالی و در آسيای مرکزی و ترکيه به سماع معروف است، در حفظ فضايی عاشقانه پيرامون ياد علی نقشی حياتی داشته است. اين ژانر که ابتدا، در زيارتگاههای صوفيه توسط گروه کر اجرا میشد از طريق تلفيقی از سنتهای عربی، هندی، فارسی و ترکی توسط نابغۀ شعر و موسيقی، امير خسرو دهلوی (1325- 1253) بيش از هفتصد سال پيش شکل گرفت. قوّالی يک طريق موسيقايی برای مراقبۀ عميق است و برای افرادی که دائقۀ معنوی دارند حکم محرّکی خسلهآور را دارد. محبوبترين شعر اميرخسرو که در قوالیها خوانده میشود، خود گويای همه چيز است:
شاه مردان
شير يزدان
قوت پروردگار
لا فتی الا علی
لا سيف الا ذوالفقار
علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی
🔸اين شيوههای خلاقانه نشان میدهد که چرا مردم هنوز ميراث علی را با دل و جان گرامی میدارند.
https://www.postbook.ir/uploaded/87-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸علی با ذهن و قلب باز، چيزی منحصربهفرد را مردم يادآوری کرد:
ايمان فقط عقل يا عقيده يا مناسک نيست. هستی است، پيوند است، روح است – ايمان واقعی به خدا و ارتباط واقعی با او همان روشنگری و رستگاری است که از طرق و مجاری گوناگونی حاصل میشود.
تعاليم علی منظری را میگشايد که او را از حوزۀ تاريخ به عالم متافيزيک میبرد.
🔻اين بخشی از کتاب «وارث پيامبر» نوشتۀ دکتر حسن عباس، نويسنده و محقق آمريکايی – پاکستانی و استاد روابط بينالملل در دانشگاه دفاع ملی در مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه و جنوب آسيا در واشنگتن دیسی است. که با ترجمۀ فارسی دکتر محمد کيوانفر منتشر شده است.
🔸وی میافزايد:
نگاهی اجمالی به احترامی که عموم عارفان و شاعرانِ نامی مرتبط با سنتهای مختلف اسلامی در جنوب آسيا ابراز میکنند، نشان میدهد نوعی همگرايی در جهانبينی آنها راجع به علی وجود دارد.
و برای مثال اين نمونهها را میآورد:
🔹خواجه مير درد (1785- 1721):
اگر مرواريد عدن را در دست داشته باشی اما به غنای دل نرسی، چيزی جز تهیدستی نداری، و اگر مرواريد نجف را در کف دست داشته باشی اما عشق شاه نجف را در دلت حک نکرده باشی، جز گزيدن انگشتِ حسرت کاری نداری.
🔹ميرزا اسدالله خان غالب (1869- 1794):
بوی دوست از نديم دوست میآيد؛ من با بندگی بوتراب مشغول حقم. تجلی لطف و محبت خداوند به پيامبر، کانون عترت و محور ايمان، علی است.
🔹محمد اقبال لاهوری:
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمايۀ ايمان علی
از ولای دودمانش زندهام
در جهان مثل گهر تابندهام
🔹جلالالدين مولوی:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزّه از دغل
🔹بوعلی سينا : ( 1037- 980)
تا بادۀ عشق در قدح ريختهاند
واندر پی عشق عاشق انگيختهاند
با جان و روانِ بوعلی مهر علی
چون شير و شکر به هم درآميختهاند
🔸و در نهايت میگويد: سنت ترانهخوانیهای عبادی با شعرهای عرفانی و معنوی که در جنوب آسيا به قوّالی و در آسيای مرکزی و ترکيه به سماع معروف است، در حفظ فضايی عاشقانه پيرامون ياد علی نقشی حياتی داشته است. اين ژانر که ابتدا، در زيارتگاههای صوفيه توسط گروه کر اجرا میشد از طريق تلفيقی از سنتهای عربی، هندی، فارسی و ترکی توسط نابغۀ شعر و موسيقی، امير خسرو دهلوی (1325- 1253) بيش از هفتصد سال پيش شکل گرفت. قوّالی يک طريق موسيقايی برای مراقبۀ عميق است و برای افرادی که دائقۀ معنوی دارند حکم محرّکی خسلهآور را دارد. محبوبترين شعر اميرخسرو که در قوالیها خوانده میشود، خود گويای همه چيز است:
شاه مردان
شير يزدان
قوت پروردگار
لا فتی الا علی
لا سيف الا ذوالفقار
علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی
🔸اين شيوههای خلاقانه نشان میدهد که چرا مردم هنوز ميراث علی را با دل و جان گرامی میدارند.
https://www.postbook.ir/uploaded/87-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️حضور علی(ع) در جغرافيا
🔹در صفحات پايانی کتاب «وارث پيامبر» که ديروز بخشهايی از آن را نقل کردم، و در ادامۀ درآميختن ميراث علی(ع) با دل و جان مردم، دکتر حسن عباس اشارۀ کوتاهی دارد به جاهايی که احتمال حضور علی(ع) در آنها متصور است. در همين حال و هوا بودم که دوست عزيزی در يک گروه تلگرامی از شهرهایی که نام آن امام را بر خود دارند ياد کرد و بهدرستی خواست که تحقیقی در اين زمينه انجام شود، از عليگره و حيدرآباد و جبلعلی تا چه و چه...
🔹دکتر حسن عباس مینويسد: اين يک حوزۀ پژوهشی در حال توسعه و البته خارج از جريان اصلی است، اما با اين همه جذاب است و ارزش کاوش بيشتر را دارد. سفرهايم در آسيا من را با داستانهای بسيار جالبی در مورد زندگی و ميراث علی آشنا کرده است که نشان از حضور علی در مناطقی بسيار فراتر از عربستان، در آسيای مرکزی و جنوبی دارد.
🔹وی در ادامه از سه مسجد کوچک هر يک با گنجايش 15 نفر در عشقآباد ترکمنستان ياد میکند که گفته میشود علی(ع) از آنها بازديد کرده و طبق روايات محلی، بر سنگ بزرگی به شکل يک مبل دراز به مراقبه مینشسته است.
🔹مسجد علی(ع) در گردنۀ خيبر در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان که طبق نقل ساکنان محلی، علی آن را با دستان خود ساخته، قدمگاه مولا علی در حيدرآباد پاکستان، و قدمامام در هند هم از همين موارد است.
🔹مزار شريف هم جایی است که مردم محلی آن را جای دفن علی(ع) میدانند. طبق سنت محلی، شتری سفيد، [پيکرِ] علی را برای محفوظ ماندن از شر دشمنانش به آنجا آورد، اما به مدت دو قرن قبرش مخفی ماند تا وقتی که او خود در رؤيای چهارصد نفر از بزرگان محلی ظاهر شد و آنها را به سمت مدفن خود هدايت کرد و منتهی شد به ساخت حرم.
🔹نويسنده در پايان اين بحث خود مینويسد: شواهدی که نشان دهد علی احتمالاً به خارج از سرزمينهای عربی سفر کرده به قدر کفايت هست. برای سنت شفاهی همين مقدار قانعکننده است. اينکه علی با توجه به زندگی و شخصيتش برای گسترش اسلام سفر کرده باشد، منطقی است.
🔹گسترۀ دانش و ديدگاه او بسيار فراتر از چارچوبۀ مکانی خاص بود، و اگر فرصت میداشت شايد در بيستوپنج سال خلافتِ سه خليفۀ اول، میتوانست به راه افتاده باشد. او به هر حال، طبق سنت صوفيانه در عداد مُرادان و مشايخ قرار میگيرد و صوفيان عاشق سفرند. اگر در زمانهايی میتوانست به دمشق و اورشليم برود، چرا به دورتر از آنجا سفر نکرده باشد؟
🔹خواه اين داستانها مستند باشند خواه نه، ارزش بررسی دارند. زيرا مواردی که با جزئيات مؤيد حضور معنوی – نه فيزيکی – او است محدود به همين يکی دو مورد نيست.... علی در شرق و غرب نه فقط در متون و داستانها بلکه در قلبها و ذهنها حیّ و حاضر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/88-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹در صفحات پايانی کتاب «وارث پيامبر» که ديروز بخشهايی از آن را نقل کردم، و در ادامۀ درآميختن ميراث علی(ع) با دل و جان مردم، دکتر حسن عباس اشارۀ کوتاهی دارد به جاهايی که احتمال حضور علی(ع) در آنها متصور است. در همين حال و هوا بودم که دوست عزيزی در يک گروه تلگرامی از شهرهایی که نام آن امام را بر خود دارند ياد کرد و بهدرستی خواست که تحقیقی در اين زمينه انجام شود، از عليگره و حيدرآباد و جبلعلی تا چه و چه...
🔹دکتر حسن عباس مینويسد: اين يک حوزۀ پژوهشی در حال توسعه و البته خارج از جريان اصلی است، اما با اين همه جذاب است و ارزش کاوش بيشتر را دارد. سفرهايم در آسيا من را با داستانهای بسيار جالبی در مورد زندگی و ميراث علی آشنا کرده است که نشان از حضور علی در مناطقی بسيار فراتر از عربستان، در آسيای مرکزی و جنوبی دارد.
🔹وی در ادامه از سه مسجد کوچک هر يک با گنجايش 15 نفر در عشقآباد ترکمنستان ياد میکند که گفته میشود علی(ع) از آنها بازديد کرده و طبق روايات محلی، بر سنگ بزرگی به شکل يک مبل دراز به مراقبه مینشسته است.
🔹مسجد علی(ع) در گردنۀ خيبر در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان که طبق نقل ساکنان محلی، علی آن را با دستان خود ساخته، قدمگاه مولا علی در حيدرآباد پاکستان، و قدمامام در هند هم از همين موارد است.
🔹مزار شريف هم جایی است که مردم محلی آن را جای دفن علی(ع) میدانند. طبق سنت محلی، شتری سفيد، [پيکرِ] علی را برای محفوظ ماندن از شر دشمنانش به آنجا آورد، اما به مدت دو قرن قبرش مخفی ماند تا وقتی که او خود در رؤيای چهارصد نفر از بزرگان محلی ظاهر شد و آنها را به سمت مدفن خود هدايت کرد و منتهی شد به ساخت حرم.
🔹نويسنده در پايان اين بحث خود مینويسد: شواهدی که نشان دهد علی احتمالاً به خارج از سرزمينهای عربی سفر کرده به قدر کفايت هست. برای سنت شفاهی همين مقدار قانعکننده است. اينکه علی با توجه به زندگی و شخصيتش برای گسترش اسلام سفر کرده باشد، منطقی است.
🔹گسترۀ دانش و ديدگاه او بسيار فراتر از چارچوبۀ مکانی خاص بود، و اگر فرصت میداشت شايد در بيستوپنج سال خلافتِ سه خليفۀ اول، میتوانست به راه افتاده باشد. او به هر حال، طبق سنت صوفيانه در عداد مُرادان و مشايخ قرار میگيرد و صوفيان عاشق سفرند. اگر در زمانهايی میتوانست به دمشق و اورشليم برود، چرا به دورتر از آنجا سفر نکرده باشد؟
🔹خواه اين داستانها مستند باشند خواه نه، ارزش بررسی دارند. زيرا مواردی که با جزئيات مؤيد حضور معنوی – نه فيزيکی – او است محدود به همين يکی دو مورد نيست.... علی در شرق و غرب نه فقط در متون و داستانها بلکه در قلبها و ذهنها حیّ و حاضر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/88-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️زيستنامه يا درسنامه
🔻اگر از شخصيت هايدگر خوشتان بيايد يا نيايد، و اگر با ديدگاهها و انديشههايش موافق باشيد يا نباشيد، بايد اين 23 صفحه از کتاب «زندگينامۀ فلسفی من» نوشتۀ کارل ياسپرس را بخوانيد که در پايان فصلی با عنوان هايدگر نوشته است:
🔸در اينجا فقط خاطراتی از چند دهه را اشارهوار آوردم، آن هم نه دربارۀ آثار هايدگر، بلکه در خصوص آنچه ميان من و او روی داده، انديشيده شده، و عمل شده است.
🔸فکر فلسفی را باید در ارتباط با عمل صاحبفکر فهميد.
🔸آن که فلسفه میپردازد در طلب هر گونه بينش دستيافتنی است. در نظر او، عقل و ذهن و خلاقيت آن فقط وسيله است نه هدف.. از اين رو، هميشه در طلب شديدترين نقدها است.
🔸سر ميز ناهار ... پرسيدم: «مرد بیفرهنگی مثل هيتلر چگونه میخواهد آلمان را اداره کند؟: گفت: «فرهنگ و تربيت مهم نيست. به دستهای جذابش نگاه کنيد».
🔻اگر به تحليل ساختار ذهنی و شناخت زمينههای کنشگری افراد علاقه داريد، فقط پنج صفحه از اين کتاب را دربارۀ ارنست ماير بخوانيد و ببينيد که کارل ياسپرس به چه جزئياتی توجه میکند:
🔸يک جملۀ پرمعنا کافی بود که او را به فلسفهورزی برانگيزد. آنچه او در فلسفه و علوم و شعر و موسیقی و هنر و حتی سياست در میيافت، اهميت محوری داشت. گويی از برکت بينشی فراگیر، قادر بود به ژرفاها نفوذ کند. برپايۀ دادههای اندک به سرعت برق، جان کلام را در میيافت و مرا نيز مانند دوستان ديگرش تکان میداد و به شگفت میآورد و فيض میبخشيد.
🔻اگر میخواهيد با کارل یاسپرس و انديشههايش آشنا شويد، گام اول، خواندن همين زندگینامۀ فلسفی با ترجمۀ عزتالله فولادوند است. ياسپرس اين زيستنامه را در سال 1953، يعنی شانزده سال پيش از مرگش نوشته است:
🔸از خردسالی مشتاق عظمت بودم. در برابر مردان بزرگ و فيلسوفان بزرگ که برای ما جانشينی ندارند احساس اعجاب میکردم. ما معياری خويش را از اين گونه مردان میگيريم ولی ايشان را به مرتبۀ خدايی نمیرسانيم؛ زيرا هر کسی حتی در مقابل بزرگترين انسانها بايد خودش بشود.
🔸وقتی جهان انديشه از فلسفه تهی باشد، کمترين کار اين است که به [نفع] آن شهادت دهيم و توجه را به فلاسفۀ بزرگ جلب کنیم و جلو پريشانانديشیها را بگيريم و در جوانان نسبت به فلاسفۀ راستين شوقی برانگيزيم.
🔸ستارهای که راهنمای همۀ کارها و زندگی روزانۀ ما است، برای کسی که هر روز لَختی به رؤيا فرو نرود، از درخشش باز خواهد ماند.
🔸وجود سیاست فقط جایی که آزادی باشد امکانپذير میشود. جايی که آزادی نابود شده باشد، فقط زندگی خصوصی باقی میماند، آن هم به ميزانی که وجودش تحمل شود.
🔸سياست راستين تنها به شرطی امکانپذير میشود که با دلایل له و عليه، بتوان دیگران را قانع کرد و به نتیجه رسید، و پرورش آگاهیِ همگانی از راه جدال آزادانۀ مغزها صورت بگيرد.
🔸ما بایستی بعضی گذشتهای اساسی بکنیم، زیرا حتی در این صورت، آنچه هنوز حفظ میشود در مقایسه با آنچه پس از شکست واقعی باقی میماند، بسیار عظیم خواهد بود.
🔸پند و اندرز و خطابه و نوشتن و داد سخن دادن دربارۀ شکوه و جلال دموکراسی کارساز نخواهد بود. این کار فقط باید با تمرین و عمل انجام بگیرد و عمل نیز باید از جماعات کوچک شروع شود.
🔸انسان در نتیجۀ سروکار پیدا کردن با مسائل واقعی و مشخص یاد میگیرد که کارها را چگونه باید بکند... بگذارید جماعت در سامان دادن به امور خویش هر چه بیشتر تمرین کند. تنها از اين راه ممکن است کسانی پرورش یابند که بتوانند سیاسی بیندیشند.
🔸هيچ فلسفۀ بزرگی بدون انديشۀ سياسی نیست، حتی فلسفۀ حکمای بزرگ مابعدالطبیعی... هر فلسفهای در نمود سیاسی خود نشان میدهد که چيست.
🔸فلسفه هيچ جا نتایجی نمیدهد که وسیلۀ برنامهریزی در دنیا باشد، اما بنیاد آگاهی را روشن میسازد که حدّ نتايج علم و امکانات برنامهریزی مولّد را معين میکند و به آنها معنا میبخشد.
🔸فیلسوف پیامبر نیست. او خويشتن را نمونه و سرمشق قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را، و لو از جنبههای عیبناکش مینمایاند. میخواهد يادآوری کند و برساند و به رغبت بیاورد و درخواست کند.
🔸ما اکنون از غروب فلسفۀ غرب به سوی طلوع فلسفۀ جهانی پیش میرویم. همه يکايک در اين راه خواهيم ماند، اما خود جاده به سوی آيندهای پيش میرود که وحشتناکترين و درخشانترين امکانات را نشان میدهد.
🔸هر کسی که گمان کند زندگیاش در جريان حوادث از دست رفته است، وقتی از مهلکه جان به در ببرد، احساس میکند که عمر از سر گرفته است.
🔸آدمی فقط به اتفاق ديگر آدميان میتواند به خود بيايد، نه هرگز با دانش محض... همۀ انديشهها میبايست به اين محک بخورند که آيا به ارتباط و تفاهم ياری میرسانند يا مانع از آن میشوند.
🔸فلسفه هميشه در برابر انحطاط روح و پراکندگی آدميان ايستاده است و به تمرکز نياز دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/89-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻اگر از شخصيت هايدگر خوشتان بيايد يا نيايد، و اگر با ديدگاهها و انديشههايش موافق باشيد يا نباشيد، بايد اين 23 صفحه از کتاب «زندگينامۀ فلسفی من» نوشتۀ کارل ياسپرس را بخوانيد که در پايان فصلی با عنوان هايدگر نوشته است:
🔸در اينجا فقط خاطراتی از چند دهه را اشارهوار آوردم، آن هم نه دربارۀ آثار هايدگر، بلکه در خصوص آنچه ميان من و او روی داده، انديشيده شده، و عمل شده است.
🔸فکر فلسفی را باید در ارتباط با عمل صاحبفکر فهميد.
🔸آن که فلسفه میپردازد در طلب هر گونه بينش دستيافتنی است. در نظر او، عقل و ذهن و خلاقيت آن فقط وسيله است نه هدف.. از اين رو، هميشه در طلب شديدترين نقدها است.
🔸سر ميز ناهار ... پرسيدم: «مرد بیفرهنگی مثل هيتلر چگونه میخواهد آلمان را اداره کند؟: گفت: «فرهنگ و تربيت مهم نيست. به دستهای جذابش نگاه کنيد».
🔻اگر به تحليل ساختار ذهنی و شناخت زمينههای کنشگری افراد علاقه داريد، فقط پنج صفحه از اين کتاب را دربارۀ ارنست ماير بخوانيد و ببينيد که کارل ياسپرس به چه جزئياتی توجه میکند:
🔸يک جملۀ پرمعنا کافی بود که او را به فلسفهورزی برانگيزد. آنچه او در فلسفه و علوم و شعر و موسیقی و هنر و حتی سياست در میيافت، اهميت محوری داشت. گويی از برکت بينشی فراگیر، قادر بود به ژرفاها نفوذ کند. برپايۀ دادههای اندک به سرعت برق، جان کلام را در میيافت و مرا نيز مانند دوستان ديگرش تکان میداد و به شگفت میآورد و فيض میبخشيد.
🔻اگر میخواهيد با کارل یاسپرس و انديشههايش آشنا شويد، گام اول، خواندن همين زندگینامۀ فلسفی با ترجمۀ عزتالله فولادوند است. ياسپرس اين زيستنامه را در سال 1953، يعنی شانزده سال پيش از مرگش نوشته است:
🔸از خردسالی مشتاق عظمت بودم. در برابر مردان بزرگ و فيلسوفان بزرگ که برای ما جانشينی ندارند احساس اعجاب میکردم. ما معياری خويش را از اين گونه مردان میگيريم ولی ايشان را به مرتبۀ خدايی نمیرسانيم؛ زيرا هر کسی حتی در مقابل بزرگترين انسانها بايد خودش بشود.
🔸وقتی جهان انديشه از فلسفه تهی باشد، کمترين کار اين است که به [نفع] آن شهادت دهيم و توجه را به فلاسفۀ بزرگ جلب کنیم و جلو پريشانانديشیها را بگيريم و در جوانان نسبت به فلاسفۀ راستين شوقی برانگيزيم.
🔸ستارهای که راهنمای همۀ کارها و زندگی روزانۀ ما است، برای کسی که هر روز لَختی به رؤيا فرو نرود، از درخشش باز خواهد ماند.
🔸وجود سیاست فقط جایی که آزادی باشد امکانپذير میشود. جايی که آزادی نابود شده باشد، فقط زندگی خصوصی باقی میماند، آن هم به ميزانی که وجودش تحمل شود.
🔸سياست راستين تنها به شرطی امکانپذير میشود که با دلایل له و عليه، بتوان دیگران را قانع کرد و به نتیجه رسید، و پرورش آگاهیِ همگانی از راه جدال آزادانۀ مغزها صورت بگيرد.
🔸ما بایستی بعضی گذشتهای اساسی بکنیم، زیرا حتی در این صورت، آنچه هنوز حفظ میشود در مقایسه با آنچه پس از شکست واقعی باقی میماند، بسیار عظیم خواهد بود.
🔸پند و اندرز و خطابه و نوشتن و داد سخن دادن دربارۀ شکوه و جلال دموکراسی کارساز نخواهد بود. این کار فقط باید با تمرین و عمل انجام بگیرد و عمل نیز باید از جماعات کوچک شروع شود.
🔸انسان در نتیجۀ سروکار پیدا کردن با مسائل واقعی و مشخص یاد میگیرد که کارها را چگونه باید بکند... بگذارید جماعت در سامان دادن به امور خویش هر چه بیشتر تمرین کند. تنها از اين راه ممکن است کسانی پرورش یابند که بتوانند سیاسی بیندیشند.
🔸هيچ فلسفۀ بزرگی بدون انديشۀ سياسی نیست، حتی فلسفۀ حکمای بزرگ مابعدالطبیعی... هر فلسفهای در نمود سیاسی خود نشان میدهد که چيست.
🔸فلسفه هيچ جا نتایجی نمیدهد که وسیلۀ برنامهریزی در دنیا باشد، اما بنیاد آگاهی را روشن میسازد که حدّ نتايج علم و امکانات برنامهریزی مولّد را معين میکند و به آنها معنا میبخشد.
🔸فیلسوف پیامبر نیست. او خويشتن را نمونه و سرمشق قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را، و لو از جنبههای عیبناکش مینمایاند. میخواهد يادآوری کند و برساند و به رغبت بیاورد و درخواست کند.
🔸ما اکنون از غروب فلسفۀ غرب به سوی طلوع فلسفۀ جهانی پیش میرویم. همه يکايک در اين راه خواهيم ماند، اما خود جاده به سوی آيندهای پيش میرود که وحشتناکترين و درخشانترين امکانات را نشان میدهد.
🔸هر کسی که گمان کند زندگیاش در جريان حوادث از دست رفته است، وقتی از مهلکه جان به در ببرد، احساس میکند که عمر از سر گرفته است.
🔸آدمی فقط به اتفاق ديگر آدميان میتواند به خود بيايد، نه هرگز با دانش محض... همۀ انديشهها میبايست به اين محک بخورند که آيا به ارتباط و تفاهم ياری میرسانند يا مانع از آن میشوند.
🔸فلسفه هميشه در برابر انحطاط روح و پراکندگی آدميان ايستاده است و به تمرکز نياز دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/89-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ ثبت قصههای ناشنيده
🔹خاک کارخانه
🔹شیوه خادمی
🔹نشر اطراف ۱۴۰۲
🔻اخيراً مد شده است سراغ سرمايهدارانی بروند که اسمشان را گذاشتهاند کارآفرين و از آنها بخواهند که قصۀ فراز و فرود خودشان و داستان رشد و نمو سرمايهها و ساختههايشان را تعريف کنند و آنها را به رخ ديگران بکشند و از آنها بخواهند که بسمالله؛ پا پيش بگذاريد و شما هم همين راه را برويد.. اگر در اين سودا، برنده شديد، به لطف زمينههای مساعدی است که برايتان فراهم شده و اگر باختيد، نشانۀ بیعرضگی خودتان است.. خود دانيد.
🔻برای توليد کتابی از اين دست هم که اسمش را میگذارند: مستندنگاری يا تجربهنگاری، چهار تا مصاحبه میکنند و پنج تا عکس میگيرند و اين میشود همۀ ماجرا.
🔻«خاک کارخانه» اما از لونی ديگر است، فرسخفرسخ فاصله دارد با کارهايی از اين قبيل؛ پژوهشگر خودش را انداخته است وسط انسانهایی که همۀ زندگیشان کار بوده است و کار، در شهری که وقت خواب و بيداریاش را صدای سوت کارخانه تعيين میکرده است.
🔻شيوا خادمی، نه قصۀ دستگاهها و در و ديوار و دوک و نخ و پارچه را به هم بافته، نه برای ويرانههای يک مکان گريه سر داده، و نه داستان پول و سرمايه و مديريت و کارآفرينی و توليد و .. را برایمان گفته، بلکه راست و مستقيم، رفته است سراغ مردمانی، مردان و زنانی، که آن روزها حتی کودک بودند و عشق حضور در کارخانه آنها را از خانه بيرون میکشيد.
🔻«خاک کارخانه» نگاهی است از درون و از دريچهای انسانی به پيوندهای يک شهر و يک مکان، يک شهر و يک صنعت، يک شهر و يک محصول که روزگاری نامش در سراسر کشور پيچيده بود: «چيتسازی بهشهر».
🔻«خاک کارخانه» يک الگو است برای کسانی که در پی پژوهشهایی از اين دست میگردند؛ و چه بسيار است در اين شهر و آن شهر . . . اگر بخواهند ... اگر بتوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/90-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹خاک کارخانه
🔹شیوه خادمی
🔹نشر اطراف ۱۴۰۲
🔻اخيراً مد شده است سراغ سرمايهدارانی بروند که اسمشان را گذاشتهاند کارآفرين و از آنها بخواهند که قصۀ فراز و فرود خودشان و داستان رشد و نمو سرمايهها و ساختههايشان را تعريف کنند و آنها را به رخ ديگران بکشند و از آنها بخواهند که بسمالله؛ پا پيش بگذاريد و شما هم همين راه را برويد.. اگر در اين سودا، برنده شديد، به لطف زمينههای مساعدی است که برايتان فراهم شده و اگر باختيد، نشانۀ بیعرضگی خودتان است.. خود دانيد.
🔻برای توليد کتابی از اين دست هم که اسمش را میگذارند: مستندنگاری يا تجربهنگاری، چهار تا مصاحبه میکنند و پنج تا عکس میگيرند و اين میشود همۀ ماجرا.
🔻«خاک کارخانه» اما از لونی ديگر است، فرسخفرسخ فاصله دارد با کارهايی از اين قبيل؛ پژوهشگر خودش را انداخته است وسط انسانهایی که همۀ زندگیشان کار بوده است و کار، در شهری که وقت خواب و بيداریاش را صدای سوت کارخانه تعيين میکرده است.
🔻شيوا خادمی، نه قصۀ دستگاهها و در و ديوار و دوک و نخ و پارچه را به هم بافته، نه برای ويرانههای يک مکان گريه سر داده، و نه داستان پول و سرمايه و مديريت و کارآفرينی و توليد و .. را برایمان گفته، بلکه راست و مستقيم، رفته است سراغ مردمانی، مردان و زنانی، که آن روزها حتی کودک بودند و عشق حضور در کارخانه آنها را از خانه بيرون میکشيد.
🔻«خاک کارخانه» نگاهی است از درون و از دريچهای انسانی به پيوندهای يک شهر و يک مکان، يک شهر و يک صنعت، يک شهر و يک محصول که روزگاری نامش در سراسر کشور پيچيده بود: «چيتسازی بهشهر».
🔻«خاک کارخانه» يک الگو است برای کسانی که در پی پژوهشهایی از اين دست میگردند؛ و چه بسيار است در اين شهر و آن شهر . . . اگر بخواهند ... اگر بتوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/90-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍6
❇️ وحی؛ پلی از فضاهای دور تا جان آدمی
🔹نخستين بهار
🔹وضاح خنفر
🔹ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔹نشر هرمس، چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻وحی گفتمانی است که جهانِ فضاهای دور را با درونِ جان آدمی میپيوندد
و هستی را پيوستگیهای نوينی میدهد
و رشتههايی را که به سبب دخالتهای عقلِ محدود بشری از هم گسسته است، پيوندی دوباره میبخشد.
🔻عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست،
به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد،
به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد،
و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛
🔻کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود،
و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد
و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻چون هيچ يک اين الههها با پرستندگان خود ارتباطی برقرار نمیکردند و با آنها سخنی نمیگفتند، پس کاهنان و منجمّان و پيشگويانی لازم بودند که ارادۀ آن خدايان را تفسير کنند،
پرندهای را به پرواز درآورند و در ستارهای نظر کنند و قرعهای بيندازند و هدايا و قربانیهايی را از انسانهايی سستعنصر بستانند تا آرزوی آنان برآورده شود و از شری در امان مانند و از خشم ويرانگر خدايان محفوظ بمانند.
🔻آدميان، اما جز از لابلای گفتههای کاهنان و دربانان و منجمان، نه از دليل خشم و غضب خدايان آگاهی داشتند و نه از موجبات خرسندی ايشان چيزی میدانستند.
اوج خرد جزئینگر و سرگشتۀ آدمی همين بود؛
🔻و بدين ترتيب نخستين آيات به منظور ساماندهی کلانی در نگاه به هستی نازل شد تا اين آشفتگی را از انسان دور کند، و نظم و عقلانيت و تعادل را به وجود باز گرداند و نشان دهد که هر چه در هستی هست، از خورشيد و ماه و شب و روز و حتی خود روانِ آدمی، همه و همه به منظومهای با ساخت و آفرينشی استوار وابستهاند، و خالق يگانهای دارند که به آنها هدف و سامانی بخشيده است که در آن روان هستند، و از کار آنها سود و زيانی به تو نمیرسد.
https://www.postbook.ir/uploaded/91-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹نخستين بهار
🔹وضاح خنفر
🔹ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔹نشر هرمس، چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻وحی گفتمانی است که جهانِ فضاهای دور را با درونِ جان آدمی میپيوندد
و هستی را پيوستگیهای نوينی میدهد
و رشتههايی را که به سبب دخالتهای عقلِ محدود بشری از هم گسسته است، پيوندی دوباره میبخشد.
🔻عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست،
به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد،
به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد،
و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛
🔻کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود،
و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد
و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻چون هيچ يک اين الههها با پرستندگان خود ارتباطی برقرار نمیکردند و با آنها سخنی نمیگفتند، پس کاهنان و منجمّان و پيشگويانی لازم بودند که ارادۀ آن خدايان را تفسير کنند،
پرندهای را به پرواز درآورند و در ستارهای نظر کنند و قرعهای بيندازند و هدايا و قربانیهايی را از انسانهايی سستعنصر بستانند تا آرزوی آنان برآورده شود و از شری در امان مانند و از خشم ويرانگر خدايان محفوظ بمانند.
🔻آدميان، اما جز از لابلای گفتههای کاهنان و دربانان و منجمان، نه از دليل خشم و غضب خدايان آگاهی داشتند و نه از موجبات خرسندی ايشان چيزی میدانستند.
اوج خرد جزئینگر و سرگشتۀ آدمی همين بود؛
🔻و بدين ترتيب نخستين آيات به منظور ساماندهی کلانی در نگاه به هستی نازل شد تا اين آشفتگی را از انسان دور کند، و نظم و عقلانيت و تعادل را به وجود باز گرداند و نشان دهد که هر چه در هستی هست، از خورشيد و ماه و شب و روز و حتی خود روانِ آدمی، همه و همه به منظومهای با ساخت و آفرينشی استوار وابستهاند، و خالق يگانهای دارند که به آنها هدف و سامانی بخشيده است که در آن روان هستند، و از کار آنها سود و زيانی به تو نمیرسد.
https://www.postbook.ir/uploaded/91-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍7
❇️ تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
1️⃣ ص ۳۵
🔻در بیت ایشان، به اتاق کوچکی وارد شدیم. یک سوی، شاگردان و اعضای دفتر ایشان نشسته بودند. سوی دیگری هم معاون هنری و مطبوعاتی و مسئول دفتر و دیگر همراهان وزارت فرهنگ و ارشاد نشستیم.
تا نشستیم آيتالله تبریزی بیدرنگ گفت: آقای وزیر، چرا اين قدر موسیقی را در تلویزیون ترویج میکنید؟ من گفتهام خانواده و شاگردانم و مقلدهایم، تلویزیون تماشا نکنند.
گفتم: حتماً توجه دارید که تلویزیون زیر نظر و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد نیست...
مکثی کرد و با نیمبُهتی که در چشمانش پدیدار شده بود، گفت: من کلّی گفتم. شما ترویج نمیکنید؟
گفتم: ما مرکز موسیقی داریم برای آموزش، هنرمندان موسیقی در تهران و شهرستانها برنامه اجرا میکنند.
گفت: خب همين ترويج است.
پرسیدم: شما مطلقاً موسیقی را حرام میدانید؟ پس چرا فارابی، فیلسوف متفکّر و متألّه بزرگ شیعه کتاب موسیقی کبیر را نوشته است؟
گفت: من سخن پيامبر را برای شما روایت میکنم، شما از فارابی برای من روایت میکنید؟
گفتم: نه، من بین فارابی و پيامبر انتخاب نمیکنم، بین شما و فارابی انتخاب میکنم. فارابی از شما هزار سال به پیامبر اسلام نزدیکتر بوده است. از کجا معلوم که فهم او از سخن پیامبر دربارۀ موسیقی درستتر از شما نباشد؟
گفت: حالا شما خیال نکنید که من اصلاً موسیقی نمیدانم! تبریز دبیرستان که میرفتم، مدرسۀ ما نزدیک کلیسا بود. معلم موسیقی ما ارمنی بود. به او موسیو میگفتیم.
گفتم: احتمالاً معلّم خوبی نبوده است.
آيتالله تبریزی خندید و چشمانش برق زد.
https://www.postbook.ir/uploaded/93-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
1️⃣ ص ۳۵
🔻در بیت ایشان، به اتاق کوچکی وارد شدیم. یک سوی، شاگردان و اعضای دفتر ایشان نشسته بودند. سوی دیگری هم معاون هنری و مطبوعاتی و مسئول دفتر و دیگر همراهان وزارت فرهنگ و ارشاد نشستیم.
تا نشستیم آيتالله تبریزی بیدرنگ گفت: آقای وزیر، چرا اين قدر موسیقی را در تلویزیون ترویج میکنید؟ من گفتهام خانواده و شاگردانم و مقلدهایم، تلویزیون تماشا نکنند.
گفتم: حتماً توجه دارید که تلویزیون زیر نظر و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد نیست...
مکثی کرد و با نیمبُهتی که در چشمانش پدیدار شده بود، گفت: من کلّی گفتم. شما ترویج نمیکنید؟
گفتم: ما مرکز موسیقی داریم برای آموزش، هنرمندان موسیقی در تهران و شهرستانها برنامه اجرا میکنند.
گفت: خب همين ترويج است.
پرسیدم: شما مطلقاً موسیقی را حرام میدانید؟ پس چرا فارابی، فیلسوف متفکّر و متألّه بزرگ شیعه کتاب موسیقی کبیر را نوشته است؟
گفت: من سخن پيامبر را برای شما روایت میکنم، شما از فارابی برای من روایت میکنید؟
گفتم: نه، من بین فارابی و پيامبر انتخاب نمیکنم، بین شما و فارابی انتخاب میکنم. فارابی از شما هزار سال به پیامبر اسلام نزدیکتر بوده است. از کجا معلوم که فهم او از سخن پیامبر دربارۀ موسیقی درستتر از شما نباشد؟
گفت: حالا شما خیال نکنید که من اصلاً موسیقی نمیدانم! تبریز دبیرستان که میرفتم، مدرسۀ ما نزدیک کلیسا بود. معلم موسیقی ما ارمنی بود. به او موسیو میگفتیم.
گفتم: احتمالاً معلّم خوبی نبوده است.
آيتالله تبریزی خندید و چشمانش برق زد.
https://www.postbook.ir/uploaded/93-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️ شعری به روحبخشی باران
🔹تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
2️⃣ ص ۸۸
شيخ مالک الشعار، مفتی طرابلس و شمال لبنان... خوشمحضر و خوشرو و خوشسخن است. با لطايف و ظرايف و کوچهباغهای پيچدرپيچ زبان و ادبيات عربی آشنا است. داشت قدم میزد و زمزمه میکرد که زمزمهاش را شنيدم:
لَها حکمةُ لقمانِ و صُورة يوسفِ
و نَغمَةُ داوودِ و عفّةُ مريمِ
وَ لی سُقمُ أيوب و غُربَةُ يونسِ
و أحزانُ يَعقوبٍ و حَسرةٌ آدمِ
و لَو لَميَمَسّ الارضَ فاضلُ شَعرها
لما جازَ عندی فی الترابِ التيمّم
او خردمندیِ لقمان، زيبايی سيمای يوسف، ترنّم داود و پاکدامنی مريم را دارا است.
من اما، بيماری ايوب و غريبیِ يونس و رنجهای ايوب و حسرت آدم را دارم.
اگر سر طرّۀ گيسوی او بر زمين نمیرسيد، مجاز نبودم که بر خاک تيمم کنم.
از آن جمله اشعاری بود که مثل بارانِ روحبخش بر صحرای جان میبارد و مانند تيغی ابريشمين و نرم ذهن را میبرّد و تأثيرش تا مغز استخوان میرسد و برای هميشه میماند.
شيخ مالک گفت: نپرسيدی چرا اين شعر را زمزمه میکردم؟ حکمت لقمان و... همه از آن پيامبر ما است؛ صاحب خُلق عظيم. اکنون ما هستيم و حسرت مسلمانی!
🔻🔻🔻
@post_book
🔹تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
2️⃣ ص ۸۸
شيخ مالک الشعار، مفتی طرابلس و شمال لبنان... خوشمحضر و خوشرو و خوشسخن است. با لطايف و ظرايف و کوچهباغهای پيچدرپيچ زبان و ادبيات عربی آشنا است. داشت قدم میزد و زمزمه میکرد که زمزمهاش را شنيدم:
لَها حکمةُ لقمانِ و صُورة يوسفِ
و نَغمَةُ داوودِ و عفّةُ مريمِ
وَ لی سُقمُ أيوب و غُربَةُ يونسِ
و أحزانُ يَعقوبٍ و حَسرةٌ آدمِ
و لَو لَميَمَسّ الارضَ فاضلُ شَعرها
لما جازَ عندی فی الترابِ التيمّم
او خردمندیِ لقمان، زيبايی سيمای يوسف، ترنّم داود و پاکدامنی مريم را دارا است.
من اما، بيماری ايوب و غريبیِ يونس و رنجهای ايوب و حسرت آدم را دارم.
اگر سر طرّۀ گيسوی او بر زمين نمیرسيد، مجاز نبودم که بر خاک تيمم کنم.
از آن جمله اشعاری بود که مثل بارانِ روحبخش بر صحرای جان میبارد و مانند تيغی ابريشمين و نرم ذهن را میبرّد و تأثيرش تا مغز استخوان میرسد و برای هميشه میماند.
شيخ مالک گفت: نپرسيدی چرا اين شعر را زمزمه میکردم؟ حکمت لقمان و... همه از آن پيامبر ما است؛ صاحب خُلق عظيم. اکنون ما هستيم و حسرت مسلمانی!
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ شهری که نداریم
🔹و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد
🔹مهزاد الیاسی بختیاری
🔹نشر اطراف. چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻 از آشفتگی ترکیه خوشم میآيد، همان طور که از نظم و ترتيب اروپا به وحشت میافتم.
انگار ترکیه و ایران مثل دو بچۀ يک خانوادهاند که یکیشان خوشگلتر و خوششانستر بوده و ديگری بدقوارهتر و بدشانستر.
انگار يکی «حسرتِ» نشدنِ ديگری است و آن يکی «وحشتِ» شدنِ ديگری.
بیدلیل نیست که آناتولی، از همان قدیم، همیشه میزبانِ کسانی بوده که به هر دلیلی از ایران یا افغانستان فرار کردهاند، از همان زمانِ مولانا جلالالدین بلخی بگیر تا همین الآن.
🔻به گمانم حزنِ یک ایرانی در استانبول با حزنِ یک استانبولی در استانبول فرق میکند.
شاید حزنِ ما از جنسِ نداشتن و نبودن است؛
حزنِ شهری که میشد داشته باشيم اما نداريم؛
چیزی که میشد باشيم ولی نشديم.
حزنِ از دست رفتنِ شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤياهای اجدادی.
https://www.postbook.ir/uploaded/94-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد
🔹مهزاد الیاسی بختیاری
🔹نشر اطراف. چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻 از آشفتگی ترکیه خوشم میآيد، همان طور که از نظم و ترتيب اروپا به وحشت میافتم.
انگار ترکیه و ایران مثل دو بچۀ يک خانوادهاند که یکیشان خوشگلتر و خوششانستر بوده و ديگری بدقوارهتر و بدشانستر.
انگار يکی «حسرتِ» نشدنِ ديگری است و آن يکی «وحشتِ» شدنِ ديگری.
بیدلیل نیست که آناتولی، از همان قدیم، همیشه میزبانِ کسانی بوده که به هر دلیلی از ایران یا افغانستان فرار کردهاند، از همان زمانِ مولانا جلالالدین بلخی بگیر تا همین الآن.
🔻به گمانم حزنِ یک ایرانی در استانبول با حزنِ یک استانبولی در استانبول فرق میکند.
شاید حزنِ ما از جنسِ نداشتن و نبودن است؛
حزنِ شهری که میشد داشته باشيم اما نداريم؛
چیزی که میشد باشيم ولی نشديم.
حزنِ از دست رفتنِ شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤياهای اجدادی.
https://www.postbook.ir/uploaded/94-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
❇️ تا ابد زین شیوهها نام بزرگان زنده است
🔹کارنامۀ فياض
🔹دکتر سلمان ساکت، (با همکاری اعظم رمضانی)
🔹نشر ادبيات ۱۴۰۲
🔻معرفی چهرههای برجستهای که هر يک به گونهای در شکلگيری بخشی از پيکرۀ تاريخ معاصر ما نقشآفرينی کردهاند، کاری است ارزنده و شايسته که تا کنون به شيوههای مختلف، دربارۀ بسياری از اين بزرگان صورت گرفته است؛ از چاپ کتاب يادبود گرفته تا برگزاری مراسم بزرگداشت.
🔻اينک که ۵۲ سال از درگذشت دکتر علی اکبر فياض سپری شده و اين هر دو کار، يعنی چاپ يادنامه و برگزاری مراسم دربارۀ او به تحقق پيوسته، چه کار ديگری میتوان برای معرفی بيشتر او سر و سامان داد؟ مگر ناگفته و نانوشتهای هست که بايد دوباره به شخصيت او پرداخت؟ پاسخ مثبت به اين پرسش را بايد در کتابی يافت که دکتر سلمان ساکت فراهم کرده و آن را «کارنامۀ فياض» ناميده است، تا نشان دهد که اين کتاب هشتصد صفحهای چيزی فراتر از يک شناختنامه يا ارجنامۀ عادی است.
🔻آقای دکتر ساکت با همکاری خانم اعظم رمضانی در اين اثر، همۀ يادداشتها، مقدمهها، متن سخنرانیها، و تمام اسناد و تصاوير دستياب از دکتر علی اکبر فياض را جمع کرده و افزون بر آن، چندين مقالۀ چاپشده و نشده دربارۀ ويژگیهای آن استاد را در اين کتاب گرد آورده است. بگذريم که زندگینامۀ فياض به قلم ايشان، خود از ظرافتهايی برخوردار است که نمیتوان آن را ناديده گرفت.
🔻او طی سه سال، کوشيده است تا از ميان هر چه از آن استاد خراسانی به جا مانده است، چيزی را فرو نگذارد و بدين سان، کارنامۀ خواندنی و پروپيمانی از او را فراهم آورد.
🔻شايسته است که در کنار تجليل از کوشش ستودنی دکتر ساکت، از کار بزرگ آقای اسماعيل مهدویراد در نشر ادبيات هم ياد کنيم که در اين واويلای کتاب، کوشيده است تا اين کارنامه را در حلّهای آراسته عرضه کند.
🔻اينان، چنانکه دکتر ساکت در مقدمهاش نوشته، برای تدوين و عرضۀ کتاب که بايد آن را الگويی برای کارهای ديگر دانست، از سرِ عشق کوشيدهاند، مخاطبان را نيز سزد که آن را از سر عشق بخوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/92-k.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹کارنامۀ فياض
🔹دکتر سلمان ساکت، (با همکاری اعظم رمضانی)
🔹نشر ادبيات ۱۴۰۲
🔻معرفی چهرههای برجستهای که هر يک به گونهای در شکلگيری بخشی از پيکرۀ تاريخ معاصر ما نقشآفرينی کردهاند، کاری است ارزنده و شايسته که تا کنون به شيوههای مختلف، دربارۀ بسياری از اين بزرگان صورت گرفته است؛ از چاپ کتاب يادبود گرفته تا برگزاری مراسم بزرگداشت.
🔻اينک که ۵۲ سال از درگذشت دکتر علی اکبر فياض سپری شده و اين هر دو کار، يعنی چاپ يادنامه و برگزاری مراسم دربارۀ او به تحقق پيوسته، چه کار ديگری میتوان برای معرفی بيشتر او سر و سامان داد؟ مگر ناگفته و نانوشتهای هست که بايد دوباره به شخصيت او پرداخت؟ پاسخ مثبت به اين پرسش را بايد در کتابی يافت که دکتر سلمان ساکت فراهم کرده و آن را «کارنامۀ فياض» ناميده است، تا نشان دهد که اين کتاب هشتصد صفحهای چيزی فراتر از يک شناختنامه يا ارجنامۀ عادی است.
🔻آقای دکتر ساکت با همکاری خانم اعظم رمضانی در اين اثر، همۀ يادداشتها، مقدمهها، متن سخنرانیها، و تمام اسناد و تصاوير دستياب از دکتر علی اکبر فياض را جمع کرده و افزون بر آن، چندين مقالۀ چاپشده و نشده دربارۀ ويژگیهای آن استاد را در اين کتاب گرد آورده است. بگذريم که زندگینامۀ فياض به قلم ايشان، خود از ظرافتهايی برخوردار است که نمیتوان آن را ناديده گرفت.
🔻او طی سه سال، کوشيده است تا از ميان هر چه از آن استاد خراسانی به جا مانده است، چيزی را فرو نگذارد و بدين سان، کارنامۀ خواندنی و پروپيمانی از او را فراهم آورد.
🔻شايسته است که در کنار تجليل از کوشش ستودنی دکتر ساکت، از کار بزرگ آقای اسماعيل مهدویراد در نشر ادبيات هم ياد کنيم که در اين واويلای کتاب، کوشيده است تا اين کارنامه را در حلّهای آراسته عرضه کند.
🔻اينان، چنانکه دکتر ساکت در مقدمهاش نوشته، برای تدوين و عرضۀ کتاب که بايد آن را الگويی برای کارهای ديگر دانست، از سرِ عشق کوشيدهاند، مخاطبان را نيز سزد که آن را از سر عشق بخوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/92-k.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️ بال مگس
🔸زيستن با کتاب
🔸نوشتۀ دکتر طريف خالدی
🔸ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔸نشر هرمس چاپ چهارم ۱۴۰۲
🔻شور و شيدايیِ دکتر طريف خالدی به شخصيت جاحظ در «زيستن با کتاب» چنان موج میزند که فصلی را به او اختصاص داده و او را به مثابۀ يک پيشگام برمیشمارد و میگويد:
🔹«گزافه نيست اگر جاحظ را جهانی بخوانيم بنشسته در گوشهای؛ چرا که او زيربنای فکری ژرفی را در فرهنگ عربی پايهريزی کرده و چه بسا بتوان گفت مفاهيمی با تفاوت بنيادين از گذشته را در آن جای داده است.
🔹جاحظ دانشهای گونهگون عصر خويش و باورهای جامعهاش را درنورديد و آنها را زير ذرهبين خرد و تجربه و نقد گذاشت و از شيفتگی به گذشته پرهيز داد و به شيفتگی در برابر آينده و يافتههای بیپايان عقل واداشت».
🔻او از قول جاحظ نقل میکند که:
🔹«آدمی هر اندازه به کمال آراسته و به نوآوری شناخته شود و سرآمد عالمان هم باشد، در اين جهان بدان کمال نرسد که علمش به بال مگسی نايل آيد؛ هرچند نيروی ديدهوران فرزانه را به خدمت آورد و از حافظه جويندگان دانشور و جهانگردان دنياديده و کتابگرد وام گيرد».
🔻طريف خالدی با اظهار شگفتی از تعبير «بال مگس»، میافزايد:
🔹«هر جا که ردپايی از جاحظ باشد، نشان انديشه تابان و نقّاد او هم که در بسياری از موارد برای محکوم کردن آراء پوسيده و نابخردانه به طنز و تمسخر روی میآورد، ديده میشود. او در تاريخ انديشۀ ما، نمونه برجسته کسی است که امروزه آن را «روشنفکر متعهد» میخوانيم، روشنفکری که مسئلههای زمانۀ خويش را در حوزههای سياست و اجتماع و فکر و ادب میکاود تا مرز آنها را مشخص کند، مخاطبِ هر يک را بشناسد و هر کدام را در بستر تاريخی خود جای دهد و از کنار هيچ مسئلهای جز با زدودن پندارها و تنگنظریها و تقليدهايی که بر آن تنيده است، نگذرد».
🔻او باز هم از جاحظ مینويسد و او را همان دروازهای میداند که در يکی از درخشانترين اعصار گشوده شده تا با گذر از آن به تمدن خويش برسيم.
🔻به نوشتۀ خالدی: «در يکی از «محاورات افلاطون» که گزارش واپسين روزهای سقراط در زندانی است که به انتظار اجرای حکم اعدام با اتهام به تباهی کشيدن اخلاق جوانان به سر میبرد، اين مثال آمده است که:
🔹يک مگس در اطراف اسبی بزرگ و تنبل میچرخيد و اينجا و آنجای بدن او را میگزيد، تا اينکه روزی صبر اسب به سر آمد و با دُم خود بر مگس کوبيد و او را از پای انداخت. روشن است که مگس همان سقراط است و اسب همان شهر آتن.
🔹من هر چه در اين مثال میانديشم آن را تعبيری دقيق از نقشی میدانم که جاحظ در روزگار خود بازی کرده است؛ اين جاحظ است که به هر جايی نيشی میزند، از تودهها و نخبگان بازخواست میکند، با مردم در انديشههايشان به مناظره مینشيند و آنجا که کسی را برای مناظره نيابد، خود دشمنی فرضی پديد میآورد تا چالش خود را به پايانی خردمندانه برساند.
🔹خوششانسی او اين بوده که فرجام زندگیاش مانند سقراط رقم نخورده است.
🔹اگر بخواهيم وی را به يک انسان غربی معرفی کنيم، بايد بگوييم: جاحظ آميختهای از سقراط و مونتنی با اندکی چاشنی از ولتر است، با اين حال هيچ يک از اين شبيهسازیها حق او را ادا نخواهد کرد؛ چرا که او بر همۀ دورانهای پس از خود سايه افکنده و ما اعراب، جز در همين سالهای معاصر هرگز او را از ياد نبرده بوديم؛ اين در حالی است که از قضا امروزه برخی از نگاشتههای او را پيش رویِ خود داريم که پيشتر خبری از آنها نبود».
https://www.postbook.ir/uploaded/95-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸زيستن با کتاب
🔸نوشتۀ دکتر طريف خالدی
🔸ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔸نشر هرمس چاپ چهارم ۱۴۰۲
🔻شور و شيدايیِ دکتر طريف خالدی به شخصيت جاحظ در «زيستن با کتاب» چنان موج میزند که فصلی را به او اختصاص داده و او را به مثابۀ يک پيشگام برمیشمارد و میگويد:
🔹«گزافه نيست اگر جاحظ را جهانی بخوانيم بنشسته در گوشهای؛ چرا که او زيربنای فکری ژرفی را در فرهنگ عربی پايهريزی کرده و چه بسا بتوان گفت مفاهيمی با تفاوت بنيادين از گذشته را در آن جای داده است.
🔹جاحظ دانشهای گونهگون عصر خويش و باورهای جامعهاش را درنورديد و آنها را زير ذرهبين خرد و تجربه و نقد گذاشت و از شيفتگی به گذشته پرهيز داد و به شيفتگی در برابر آينده و يافتههای بیپايان عقل واداشت».
🔻او از قول جاحظ نقل میکند که:
🔹«آدمی هر اندازه به کمال آراسته و به نوآوری شناخته شود و سرآمد عالمان هم باشد، در اين جهان بدان کمال نرسد که علمش به بال مگسی نايل آيد؛ هرچند نيروی ديدهوران فرزانه را به خدمت آورد و از حافظه جويندگان دانشور و جهانگردان دنياديده و کتابگرد وام گيرد».
🔻طريف خالدی با اظهار شگفتی از تعبير «بال مگس»، میافزايد:
🔹«هر جا که ردپايی از جاحظ باشد، نشان انديشه تابان و نقّاد او هم که در بسياری از موارد برای محکوم کردن آراء پوسيده و نابخردانه به طنز و تمسخر روی میآورد، ديده میشود. او در تاريخ انديشۀ ما، نمونه برجسته کسی است که امروزه آن را «روشنفکر متعهد» میخوانيم، روشنفکری که مسئلههای زمانۀ خويش را در حوزههای سياست و اجتماع و فکر و ادب میکاود تا مرز آنها را مشخص کند، مخاطبِ هر يک را بشناسد و هر کدام را در بستر تاريخی خود جای دهد و از کنار هيچ مسئلهای جز با زدودن پندارها و تنگنظریها و تقليدهايی که بر آن تنيده است، نگذرد».
🔻او باز هم از جاحظ مینويسد و او را همان دروازهای میداند که در يکی از درخشانترين اعصار گشوده شده تا با گذر از آن به تمدن خويش برسيم.
🔻به نوشتۀ خالدی: «در يکی از «محاورات افلاطون» که گزارش واپسين روزهای سقراط در زندانی است که به انتظار اجرای حکم اعدام با اتهام به تباهی کشيدن اخلاق جوانان به سر میبرد، اين مثال آمده است که:
🔹يک مگس در اطراف اسبی بزرگ و تنبل میچرخيد و اينجا و آنجای بدن او را میگزيد، تا اينکه روزی صبر اسب به سر آمد و با دُم خود بر مگس کوبيد و او را از پای انداخت. روشن است که مگس همان سقراط است و اسب همان شهر آتن.
🔹من هر چه در اين مثال میانديشم آن را تعبيری دقيق از نقشی میدانم که جاحظ در روزگار خود بازی کرده است؛ اين جاحظ است که به هر جايی نيشی میزند، از تودهها و نخبگان بازخواست میکند، با مردم در انديشههايشان به مناظره مینشيند و آنجا که کسی را برای مناظره نيابد، خود دشمنی فرضی پديد میآورد تا چالش خود را به پايانی خردمندانه برساند.
🔹خوششانسی او اين بوده که فرجام زندگیاش مانند سقراط رقم نخورده است.
🔹اگر بخواهيم وی را به يک انسان غربی معرفی کنيم، بايد بگوييم: جاحظ آميختهای از سقراط و مونتنی با اندکی چاشنی از ولتر است، با اين حال هيچ يک از اين شبيهسازیها حق او را ادا نخواهد کرد؛ چرا که او بر همۀ دورانهای پس از خود سايه افکنده و ما اعراب، جز در همين سالهای معاصر هرگز او را از ياد نبرده بوديم؛ اين در حالی است که از قضا امروزه برخی از نگاشتههای او را پيش رویِ خود داريم که پيشتر خبری از آنها نبود».
https://www.postbook.ir/uploaded/95-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
❇️ترجمان زندگان و سخنگوی مردگان
🔻سخن از جاحظ رفت و نظر دکتر طريف خالدی به ميان آمد که او را آميزهای از سقراط و مونتنی با اندکی چاشنی از ولتر دانست.
در زير گزيدهای از نوشتههای جاحظ در بارۀ «کتاب» را برايتان آوردهام؛ اينها بخشهايی از اثری داستانی در زندگی جاحظ به قلم احمد فال ولد الدين دوست نويسندۀ موريتانيايی من است:
🔸«کتاب انبانی است انباشته از دانش، و ظرفی آکنده از ظرافت.
گر تو بخواهی، از هر گُنگی کُندزبانتر است، و گر تو بخواهی، از «سَحبانِ وائل» بليغتر.
از نکتههای نادرِ آن خندان شوی اگر تو بخواهی، و از پندهايش گريان اگر تو بخواهی.
🔸کيست که تو را پندگوی لهوفرما باشد و پارسای پردهدر و گويای گُنگ... جز کتاب؟
جز با کتاب، نديدهام که بوستانی را در آستين گذارند و گلزاری را بر دامان نهند.
سخن از مردگان گويد و ترجُمان زندگان باشد.
🔸جز کتاب، کيست همدم تو که مگر با خواب تو نخسبد و مگر بدانچه خواهی لب نگشايد؟
ايمنترين کسان در زمين است و رازدارترينِ همۀ رازداران و امانتدارترين کسان در ميان همۀ امانتپذيران!
🔸من همسايهای نيکوتر، همنشينی دادگرتر، همدمی شنواتر، آموزگاری درويشتر، رفيقی با شايستگی و نيکخواهیِ نمايانتر، و با ملالآوری و پافشاریِ کمتر، که از ستيز دورتر و از بَدی گريزانتر، و به ناسازگاری بیاعتناتر و از رويارويی پَرواگرتر از کتاب باشد، هيچ نديدهام.
🔸هرگز پديدهای را با بيانی فراگيرتر، سازوارتر و زودپاداشتر از آن، و درختی را ديرپاتر و نکوبارتر، و در دسترستر و زودرستر و همهجايابتر از کتاب نيافتهام.
کتابها، دستاورد خردهای پاک و ميوۀ ذهنهای نازکانديش هستند
🔸اگر کتابی نبود، قدرت فراموشی بر قدرت خاطره چيره میشد و آدميان را هيچ پناهگاهی برای يادآوری نبود، و اگر چنين میشد، بيشترين بهرهها از کف ما میرفت.
🔸درست است که اعراب جز در قالب شعر برای جاودانگی تاريخ خود نکوشيدهاند، و کسی هم در صدد کاستن از ارزشهای شعر نيست، اما اذعان به امتيازات شعر نبايد مانع گواهی دادن به امتيازات نثر شود. دليل پرهيز اعراب از نثر اين بوده است که اعراب امتی بيسواد بودند که توان خواندن و نوشتن نداشتند، و چون اسلام آيين تازهای را آورد، آنان به فراگيری دانش و نوشتن روی آوردند و نيکی همۀ ملتها، از جمله هنر نثرنويسی، سوی آنان سرازير شد و در آنان گرد آمد؛ وانگهی، مگر نمیبينيد که قرآن هم متنی شاعرانه نيست!
🔸اگر آدمی با يکی دو بيت شعر به طرب آيد، کتاب اما دوستی است سازگار که گاهِ دلمشغولی و بیحوصلگی سراغت نيايد، و تو را نيازمندِ آراستن و شرمناکی نکند.
🔸جز کتاب کدام دوست است که اگر تو اراده کنی، روز در ميان به ديدارش رَوی، يا هر پنج روز يک بار به آستانش در آيی، و اگر تو بخواهی که پيوسته با تو باشد چونان سايهای همراه تو گردد؟
🔸کتاب همنشينی است که تو را نستايد، دوستی است که از تو نرَنجد، رفيقی است که تو را نفَرسايد، خواستاری است که تو را نيازارد، همسايهای است که با تو تنبلی نکند، همراهی است که نمیخواهد با چاپلوسی هر چه داری بستاند و با حيلهگری با تو بياميزد و با دورويی تو را بفريبد.
🔸کتاب چيزی است که چون در آن بنگری بهرهات را فزونی بخشد، ذوقت را برانگيزد، زبانت را بگستراند، گفتارت را سامان دهد، واژگانت را بيارايد، سينهات را آبادان سازد، گراميداشت همهکس را به تو بياموزد، دوستی با پادشاهان را ارزانیات کند، شبانگاه نيز چونان روز در فرمان تو باشد، و در سفر نيز چونان حضَر دستورت را بشنود. آموزگاری است که اگر بدو نيازمند شَوی خوارت نکند، اگر روزیاش ندهی بهرهاش را نبُرد، اگر از وی جدا گردی فرمانت را فرو نگذارد، و اگر باد دشمنان بر تو بوَزد بر تو نشورد.
https://www.postbook.ir/uploaded/96-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻سخن از جاحظ رفت و نظر دکتر طريف خالدی به ميان آمد که او را آميزهای از سقراط و مونتنی با اندکی چاشنی از ولتر دانست.
در زير گزيدهای از نوشتههای جاحظ در بارۀ «کتاب» را برايتان آوردهام؛ اينها بخشهايی از اثری داستانی در زندگی جاحظ به قلم احمد فال ولد الدين دوست نويسندۀ موريتانيايی من است:
🔸«کتاب انبانی است انباشته از دانش، و ظرفی آکنده از ظرافت.
گر تو بخواهی، از هر گُنگی کُندزبانتر است، و گر تو بخواهی، از «سَحبانِ وائل» بليغتر.
از نکتههای نادرِ آن خندان شوی اگر تو بخواهی، و از پندهايش گريان اگر تو بخواهی.
🔸کيست که تو را پندگوی لهوفرما باشد و پارسای پردهدر و گويای گُنگ... جز کتاب؟
جز با کتاب، نديدهام که بوستانی را در آستين گذارند و گلزاری را بر دامان نهند.
سخن از مردگان گويد و ترجُمان زندگان باشد.
🔸جز کتاب، کيست همدم تو که مگر با خواب تو نخسبد و مگر بدانچه خواهی لب نگشايد؟
ايمنترين کسان در زمين است و رازدارترينِ همۀ رازداران و امانتدارترين کسان در ميان همۀ امانتپذيران!
🔸من همسايهای نيکوتر، همنشينی دادگرتر، همدمی شنواتر، آموزگاری درويشتر، رفيقی با شايستگی و نيکخواهیِ نمايانتر، و با ملالآوری و پافشاریِ کمتر، که از ستيز دورتر و از بَدی گريزانتر، و به ناسازگاری بیاعتناتر و از رويارويی پَرواگرتر از کتاب باشد، هيچ نديدهام.
🔸هرگز پديدهای را با بيانی فراگيرتر، سازوارتر و زودپاداشتر از آن، و درختی را ديرپاتر و نکوبارتر، و در دسترستر و زودرستر و همهجايابتر از کتاب نيافتهام.
کتابها، دستاورد خردهای پاک و ميوۀ ذهنهای نازکانديش هستند
🔸اگر کتابی نبود، قدرت فراموشی بر قدرت خاطره چيره میشد و آدميان را هيچ پناهگاهی برای يادآوری نبود، و اگر چنين میشد، بيشترين بهرهها از کف ما میرفت.
🔸درست است که اعراب جز در قالب شعر برای جاودانگی تاريخ خود نکوشيدهاند، و کسی هم در صدد کاستن از ارزشهای شعر نيست، اما اذعان به امتيازات شعر نبايد مانع گواهی دادن به امتيازات نثر شود. دليل پرهيز اعراب از نثر اين بوده است که اعراب امتی بيسواد بودند که توان خواندن و نوشتن نداشتند، و چون اسلام آيين تازهای را آورد، آنان به فراگيری دانش و نوشتن روی آوردند و نيکی همۀ ملتها، از جمله هنر نثرنويسی، سوی آنان سرازير شد و در آنان گرد آمد؛ وانگهی، مگر نمیبينيد که قرآن هم متنی شاعرانه نيست!
🔸اگر آدمی با يکی دو بيت شعر به طرب آيد، کتاب اما دوستی است سازگار که گاهِ دلمشغولی و بیحوصلگی سراغت نيايد، و تو را نيازمندِ آراستن و شرمناکی نکند.
🔸جز کتاب کدام دوست است که اگر تو اراده کنی، روز در ميان به ديدارش رَوی، يا هر پنج روز يک بار به آستانش در آيی، و اگر تو بخواهی که پيوسته با تو باشد چونان سايهای همراه تو گردد؟
🔸کتاب همنشينی است که تو را نستايد، دوستی است که از تو نرَنجد، رفيقی است که تو را نفَرسايد، خواستاری است که تو را نيازارد، همسايهای است که با تو تنبلی نکند، همراهی است که نمیخواهد با چاپلوسی هر چه داری بستاند و با حيلهگری با تو بياميزد و با دورويی تو را بفريبد.
🔸کتاب چيزی است که چون در آن بنگری بهرهات را فزونی بخشد، ذوقت را برانگيزد، زبانت را بگستراند، گفتارت را سامان دهد، واژگانت را بيارايد، سينهات را آبادان سازد، گراميداشت همهکس را به تو بياموزد، دوستی با پادشاهان را ارزانیات کند، شبانگاه نيز چونان روز در فرمان تو باشد، و در سفر نيز چونان حضَر دستورت را بشنود. آموزگاری است که اگر بدو نيازمند شَوی خوارت نکند، اگر روزیاش ندهی بهرهاش را نبُرد، اگر از وی جدا گردی فرمانت را فرو نگذارد، و اگر باد دشمنان بر تو بوَزد بر تو نشورد.
https://www.postbook.ir/uploaded/96-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ انسان دوست چیزی است که میداند
🔻سخنان دلسوزانۀ دکتر اصغر دادبه در نشست علمی نقد و بررسی کتاب کارنامۀ فياض (۱۵ اسفند ۱۴۰۲ – تهران) را بايد بارها شنيد (از اينجا بشنويد)؛ آنجا که از ادبيات گفت و تأثيری که در روح و روان افراد میگذارد و آنها را به زندگی بهتری سوق میدهد:
🔹«شما به طبيبان قديم نگاه کنيد که اهل شعر و ادب بودند، و آنهايی را ببينيد که فقط میتوانند جِرّ بدهند؛ من در اين قضيه باريک شدهام که اينها با هم فرق دارند. در ميان همين طبيبان جديد هم، آنهايی دلپذيرتر و موفقتر هستند و رفتار انسانیشان مکمّل حرکت درمانی آنها است که ارتباطی با ادبيات دارند و با اين مفاهيم خداحافظی نکردند».
🔻دکتر دادبه با خطرناک توصيف کردن موقعيت کنونی برای ادبيات، و يادآوری اين نکته که بايد جلو کلنگی شدن ادبيات را گرفت، به مسئوليت خانوادهها در آشتی با ادبيات فارسی اشاره کرد و گفت:
🔹«اگر روزی هفت هشت دقيقه، يک جملۀ گلستان يا يک بيت از يک شاعر بزرگ را برای بچههايمان بخوانيم، ياد میگيرند؛ مگر مولا علی نفرمود: انسان دشمن چيزی است که نمیداند؟ مفهوم مخالفش هم اين است که دوست چيزی است که میداند».
🔻باز هم ياد دکتر طريف خالدی افتادم که در «زيستن با کتاب» نوشته است:
🔹«کاش روزی استادان و دانشجويان دانشکدههای مهندسی و پزشکی و اقتصاد هم دريابند که وقتی از انديشۀ نقادانۀ نهفته در بطن علوم انسانی سخن میگوييم، از اين سخن میگوييم که تدريس دانشهايی نظير ادبيات و تاريخ و فلسفه و علوم اجتماعی در دانشکدههای ما و حمايت از اين ايده، ناگزير به پرورش زنان و مردانِ پزشک و مهندس و اقتصاددانی میانجامد که میتوانند نقادانه بينديشند، منطقی تحليل کنند و خلاقانه به تخيل بپردازند؛ فرايندی که در نهايت، به استنباطی درست و سريع برای حل مشکلات پيش رویِ آنان خواهد انجاميد».
https://www.postbook.ir/uploaded/97-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻سخنان دلسوزانۀ دکتر اصغر دادبه در نشست علمی نقد و بررسی کتاب کارنامۀ فياض (۱۵ اسفند ۱۴۰۲ – تهران) را بايد بارها شنيد (از اينجا بشنويد)؛ آنجا که از ادبيات گفت و تأثيری که در روح و روان افراد میگذارد و آنها را به زندگی بهتری سوق میدهد:
🔹«شما به طبيبان قديم نگاه کنيد که اهل شعر و ادب بودند، و آنهايی را ببينيد که فقط میتوانند جِرّ بدهند؛ من در اين قضيه باريک شدهام که اينها با هم فرق دارند. در ميان همين طبيبان جديد هم، آنهايی دلپذيرتر و موفقتر هستند و رفتار انسانیشان مکمّل حرکت درمانی آنها است که ارتباطی با ادبيات دارند و با اين مفاهيم خداحافظی نکردند».
🔻دکتر دادبه با خطرناک توصيف کردن موقعيت کنونی برای ادبيات، و يادآوری اين نکته که بايد جلو کلنگی شدن ادبيات را گرفت، به مسئوليت خانوادهها در آشتی با ادبيات فارسی اشاره کرد و گفت:
🔹«اگر روزی هفت هشت دقيقه، يک جملۀ گلستان يا يک بيت از يک شاعر بزرگ را برای بچههايمان بخوانيم، ياد میگيرند؛ مگر مولا علی نفرمود: انسان دشمن چيزی است که نمیداند؟ مفهوم مخالفش هم اين است که دوست چيزی است که میداند».
🔻باز هم ياد دکتر طريف خالدی افتادم که در «زيستن با کتاب» نوشته است:
🔹«کاش روزی استادان و دانشجويان دانشکدههای مهندسی و پزشکی و اقتصاد هم دريابند که وقتی از انديشۀ نقادانۀ نهفته در بطن علوم انسانی سخن میگوييم، از اين سخن میگوييم که تدريس دانشهايی نظير ادبيات و تاريخ و فلسفه و علوم اجتماعی در دانشکدههای ما و حمايت از اين ايده، ناگزير به پرورش زنان و مردانِ پزشک و مهندس و اقتصاددانی میانجامد که میتوانند نقادانه بينديشند، منطقی تحليل کنند و خلاقانه به تخيل بپردازند؛ فرايندی که در نهايت، به استنباطی درست و سريع برای حل مشکلات پيش رویِ آنان خواهد انجاميد».
https://www.postbook.ir/uploaded/97-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
❇️عشق را زبانی دگر
اين نامی است که امير حسين اللهياری برای برگردان «ترجمان الاشواق» ابنعربی برگزيده، و در آن، همۀ اشعار آن قصيده را به شعر فارسی در آورده است: يکی از ديگری بهتر، شيرينتر، و دلنشينتر؛ يکی از آنها اين است:
🔹پنجه درافکنده به انواع غم🔹
🔻به هر مرغ نالنده بر شاخساری
مرا پاسخی هست بايسته، آری!
🔻بنالند مرغان و تنها مَناستم
که با اشک آميزم اندوه و زاری
🔻بدو گفتم: ای مرغ! – با پلک سنگين
ز اشکی گران – هان! خبر زو چه داری؟
🔻بگو تا کجا خفته در سايهساری
بگو تا که را گفته حرف از دياری؟
مطارحة بأفنان الشجون
🔸اُطارِحُ کلَّ هاتفةٍ بأَيکٍ
علی فَنَنٍ بأفنانِ الشجونِ
🔸فتبکی الفَها مِن غير دَمعٍ
و دَمعُ الحزنِ تُهملِ من جُفونی
🔸أقول بها و قد سَمَحت جفونی
بأدمُعها تخَبّرُ عن شُجونی:
🔸أعندَک بالذی أهواهُ علمٌ؟
و هل قالوا بأفياء الغُصون؟
https://www.postbook.ir/uploaded/98-m.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
اين نامی است که امير حسين اللهياری برای برگردان «ترجمان الاشواق» ابنعربی برگزيده، و در آن، همۀ اشعار آن قصيده را به شعر فارسی در آورده است: يکی از ديگری بهتر، شيرينتر، و دلنشينتر؛ يکی از آنها اين است:
🔹پنجه درافکنده به انواع غم🔹
🔻به هر مرغ نالنده بر شاخساری
مرا پاسخی هست بايسته، آری!
🔻بنالند مرغان و تنها مَناستم
که با اشک آميزم اندوه و زاری
🔻بدو گفتم: ای مرغ! – با پلک سنگين
ز اشکی گران – هان! خبر زو چه داری؟
🔻بگو تا کجا خفته در سايهساری
بگو تا که را گفته حرف از دياری؟
مطارحة بأفنان الشجون
🔸اُطارِحُ کلَّ هاتفةٍ بأَيکٍ
علی فَنَنٍ بأفنانِ الشجونِ
🔸فتبکی الفَها مِن غير دَمعٍ
و دَمعُ الحزنِ تُهملِ من جُفونی
🔸أقول بها و قد سَمَحت جفونی
بأدمُعها تخَبّرُ عن شُجونی:
🔸أعندَک بالذی أهواهُ علمٌ؟
و هل قالوا بأفياء الغُصون؟
https://www.postbook.ir/uploaded/98-m.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️اين روزها هر چند سريال پر زرق و برق مصریِ «الحشّاشين» با پرداختن به ماجراهای سه يار دبستانی و تکيه بر تحرّکات سياسی و نظامی داعيان اسماعيلی به رهبری حسن صبّاح، نظر تحليلگران هنری عرب را به خود جلب کرده و آوازۀ آن حتی از ميان اعراب نيز فراتر رفته به گونهای که هماينک نسخههای آن با زيرنويس فارسی هم در دسترس است، اما در سوی ديگری از جهان عرب، يعنی کشور يمن هم مجموعۀ تاريخی ديگری با نگاهی هويتی در معرض تماشای علاقهمندان قرار گرفته است؛ مجموعهای که پخش آن همزمان با تحولات منطقه و بهويژه حضور يمن در اين تحولات، به گفتۀ سازندگانش نقش مهمی در آشنايی مردم آن کشور با پيشينۀ پرماجرا و ديرينۀ تمدنی آنان دارد. «ماءُ الذهب» (آب طلا) نام سريالی است که چشم خود را بر خلاف «حشاشين» به نقطهای بس دورتر دوخته تا از رهگذر اثری هنری و دراماتيک، ريشههای تاريخی مردم را تقويت کند، و آنها را با ميراث فرهنگی و باستانی کشورشان آشتی دهد... اين در حالی است که سينماگران ما گويا هنوز هيچ انگيزهای برای پرداختن به موضوعاتی از اين دست که گويا از فرط فراوانی به چشم نمیآيند، در خود احساس نمیکنند، يا شرايط را مناسب پرداختن به اين موضوعات نمیدانند. تيتراژ اين سريال را در زير ببينيد.
https://www.postbook.ir/uploaded/99-b.jpg
https://www.postbook.ir/uploaded/99-b.jpg
👍2