🔹اگر ثروتمند بودم کتابخانهای بزرگ میساختم و کتابهای فراوانی نگه میداشتم، با صحافیهای پرزرقوبرق و کاغذهای سبک و لطيف.... اين الهگان زيبا را در جلدهای چرمی و با عنوانهای زرکوب نگه میداشتم و شبها در معبدم شمع روشن میکردم. نامهاشان را مانند دانههای تسبيح به نخ میکردم و با آنها ذکر میگفتم.
🔹کتابخانهام را بزرگ و کمنور و خنک میساختم، دور از نگاه و صدای بيگانگان، با پنجرههایی که به دشتهای آرام باز شود، صندلیهای راحت و بزرگ که دعوت به ماندن و خواندن کنند و چراغهایی که اين گوشه و آن گوشه پناهگاههايی روشن برای مطالعه بسازند.
🔹ديوارها را سرتاسر با ميراث ذهنی نوع بشر میپوشاندم و آنجا در هر ساعتی از شبانهروز، دست من يا روانم يارانش را فرا میخواند که اگر روحی تشنه دارند و دستانی تميز، بيايند و کتاب بخوانند. در مرکز آن معبد زيبا از کتابها، صد کتابی را جمع میکردم که به نظرم در ميان کتابهای آموزندۀ جهان سرآمدند.
🔻🔻🔻
🖌ويل دورانت، با اين توصيف، ما را به جايی میبرد که «راه آزادی»اش خوانده و در آن صد کتاب را که بهترين مدرسه برای ما دانسته، برمیشمارد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔹کتابخانهام را بزرگ و کمنور و خنک میساختم، دور از نگاه و صدای بيگانگان، با پنجرههایی که به دشتهای آرام باز شود، صندلیهای راحت و بزرگ که دعوت به ماندن و خواندن کنند و چراغهایی که اين گوشه و آن گوشه پناهگاههايی روشن برای مطالعه بسازند.
🔹ديوارها را سرتاسر با ميراث ذهنی نوع بشر میپوشاندم و آنجا در هر ساعتی از شبانهروز، دست من يا روانم يارانش را فرا میخواند که اگر روحی تشنه دارند و دستانی تميز، بيايند و کتاب بخوانند. در مرکز آن معبد زيبا از کتابها، صد کتابی را جمع میکردم که به نظرم در ميان کتابهای آموزندۀ جهان سرآمدند.
🔻🔻🔻
🖌ويل دورانت، با اين توصيف، ما را به جايی میبرد که «راه آزادی»اش خوانده و در آن صد کتاب را که بهترين مدرسه برای ما دانسته، برمیشمارد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻من با دو بخش از شمارۀ نوبرانۀ مجلۀ باور احساس خويشاوندی دارم:
🔹پروندۀ مادلونگ
🔹و پروندۀ نخستين بهار
🔻اولی از اين جهت که در زمان ترجمۀ فارسی و انتشار اولين چاپ آن، وظيفۀ معاونت پژوهشی بنياد پژوهشهای اسلامی را داشتم و اکنون میتوانم شهادت بدهم که پرداختن به ماجراهای اين کتاب، بدون نگريستن به سهم بنياد يادشده به عنوان ناشر و مديرعامل وقت آن يعنی آقای الهی خراسانی چيزی از واقعيت کم دارد؛ پيگيری و اصرار ايشان بر ترجمۀ سريع کتاب، برنامهريزی بنياد برای تقسيم کار در زمان تعطيل و واگذاری هر بخش به يکی از مترجمان باتجربه، حروفچينی زيبا اما سريع و همپا با روند ترجمه و ويرايش، تلاش برای برقراری ارتباط با مادلونگ به منظور نوشتن مقدمه بر ترجمۀ فارسی، انتخاب طرح جلد مناسب با هنرمندی آقای رضا فردوسی، سرعت در کار چاپ در کنار رعايت کيفيت مطلوب، همه و همه، نقشهای بود که برای توليد شتابان يک کار ارزنده و ماندنی به اجرا در آمد.
نيز نبايد از ياد برد که آن زمان، نه ايميلی بود و نه اينترنتی، تا تماس ناشر و مترجم با نويسنده، بهسهولت انجام گيرد و اين گونه بود که وقتی نامۀ کاغذی مادلونگ به دست آقای نمايی، به عنوان شيخالمترجمين بنياد، رسيد، تو گويی برگ زری به کف آوردهايم.
اين يادداشت را به منظور پاسداشت برنامهريزی و پايمردی بنياد و شخص آقای الهی در فراهم آوردن اين اثر نوشتم؛ اثری که پس از چاپ با واکنشهای متفاوتی روبهرو شد و آنجا نيز ناشر، تا مقطعی که برای بسياری روشن است، بر آن پای فشرد، و از آن پس، شد آنچه شد.
🔹دومين پرونده هم داستانی دارد که در فرستۀ بعدی به آن خواهم پرداخت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔹پروندۀ مادلونگ
🔹و پروندۀ نخستين بهار
🔻اولی از اين جهت که در زمان ترجمۀ فارسی و انتشار اولين چاپ آن، وظيفۀ معاونت پژوهشی بنياد پژوهشهای اسلامی را داشتم و اکنون میتوانم شهادت بدهم که پرداختن به ماجراهای اين کتاب، بدون نگريستن به سهم بنياد يادشده به عنوان ناشر و مديرعامل وقت آن يعنی آقای الهی خراسانی چيزی از واقعيت کم دارد؛ پيگيری و اصرار ايشان بر ترجمۀ سريع کتاب، برنامهريزی بنياد برای تقسيم کار در زمان تعطيل و واگذاری هر بخش به يکی از مترجمان باتجربه، حروفچينی زيبا اما سريع و همپا با روند ترجمه و ويرايش، تلاش برای برقراری ارتباط با مادلونگ به منظور نوشتن مقدمه بر ترجمۀ فارسی، انتخاب طرح جلد مناسب با هنرمندی آقای رضا فردوسی، سرعت در کار چاپ در کنار رعايت کيفيت مطلوب، همه و همه، نقشهای بود که برای توليد شتابان يک کار ارزنده و ماندنی به اجرا در آمد.
نيز نبايد از ياد برد که آن زمان، نه ايميلی بود و نه اينترنتی، تا تماس ناشر و مترجم با نويسنده، بهسهولت انجام گيرد و اين گونه بود که وقتی نامۀ کاغذی مادلونگ به دست آقای نمايی، به عنوان شيخالمترجمين بنياد، رسيد، تو گويی برگ زری به کف آوردهايم.
اين يادداشت را به منظور پاسداشت برنامهريزی و پايمردی بنياد و شخص آقای الهی در فراهم آوردن اين اثر نوشتم؛ اثری که پس از چاپ با واکنشهای متفاوتی روبهرو شد و آنجا نيز ناشر، تا مقطعی که برای بسياری روشن است، بر آن پای فشرد، و از آن پس، شد آنچه شد.
🔹دومين پرونده هم داستانی دارد که در فرستۀ بعدی به آن خواهم پرداخت.
🔻🔻🔻
@post_book
🖌نوشتم که:
🔻من با دو بخش از شمارۀ نوبرانۀ مجلۀ باور احساس خويشاوندی دارم:
🔹پروندۀ مادلونگ
🔹و پروندۀ نخستين بهار
در فرستۀ پيشين از مورد اول گفتم، و اکنون:
🔻دومی از اين جهت که مترجم کتاب «نخستين بهار» هستم که به گفتۀ يکی از حاضران در ميزگرد مجلۀ باور، «همين که با اين وضعيت نشر، به چاپ دوم رسيده، نشاندهندۀ رغبت به اين کتاب است، چون دارد سخن جديدی را بيان میکند». در اين مورد هم جای ادای اين شهادت هست که بگويم اين «سخن جديدِ» وضّاح خَنفر در کتاب عربی «الربيع الاول»، جز با حمايتها و پيگيریهای پيوستۀ دوست عزيزم آقای مرتضی کاردر مديرعامل آگاه و کاردان نشر هرمس به دست خوانندۀ ايرانی نمیرسيد.
نيمۀ دوم رمضان ۱۴۴۳ (ارديبهشت ۱۴۰۱) بود که پس از چاپ دوم «زيستن با کتاب»، با تماس آقای کاردر، نسخۀ پیدیاف «الربيع الاول» به دستم رسيد. پس از رايزنیها و مطالعه پيرامون موضوع و تماشای کليپهای نويسنده در معرفی محتوای کتاب، ترجمۀ مقدمه را که تمام کردم با تاريخ «۲۳رمضان ۱۴۴۰ للهجرة» روبهرو شدم، آن روز هم درست ۲۳ رمضان بود. اين همزمانی را به فال نيک گرفتم و در اعلام موافقت به نشر هرمس درنگ نکردم و درست از همان روز به بعد، همۀ عصرهای بلند و شبهای کوتاه تابستان را به اين کار اختصاص دادم. قول داده بودم که تا پايان سال، ترجمۀ فارسی را به دست ناشر برسانم، اما اُنسی که با کتاب يافتم و علاقهای که به موضوع پيدا کردم، در کنار پيامها و تماسهای تشويقگرانۀ اصحاب نشر هرمس، مرا واداشت که در مهرماه همان سال، يعنی پس از حدود پنج ماه کار ترجمه را با همۀ دشواریها و دستاندازهايی که داشت، به پايان برسانم.
از آنجا که برگردان فارسی کتاب با موافقت نويسنده و رعايت حقوق مادی و معنوی وی انجام شد، مقدمهای به قلم نويسنده برای ترجمۀ فارسی میتوانست بر ارزش کار بيفزايد، ارتباطات گستردۀ آقای کاردر به بار نشست و مقدمه هم به دست ما رسيد تا کاری مطابق با اصول اخلاقی و حرفهای نشر عرضه شود.
شکل ظاهری کتاب را هم که همۀ اصول فنی و هنری در آن رعايت شده است، خود ديدهايد.
🔹اين را هم نوشتم تا ضمن سپاس از آقای ياسر قزوينی برای تنظيم پروندۀ تاريخ مجلۀ باور، از جناب آقای مهندس فيروزان مدير گرامی شهر کتاب و آقای مرتضی کاردر مدير عامل نشر هرمس و همکاران گرامیشان تشکری کرده باشم که زمينۀ انتشار «نخستين بهار» را که به گفتۀ يکی از تحليلگران ترکزبان در بارۀ ترجمۀ ترکی آن، خواندنش برای هر مسلمانی لازم است، فراهم کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻من با دو بخش از شمارۀ نوبرانۀ مجلۀ باور احساس خويشاوندی دارم:
🔹پروندۀ مادلونگ
🔹و پروندۀ نخستين بهار
در فرستۀ پيشين از مورد اول گفتم، و اکنون:
🔻دومی از اين جهت که مترجم کتاب «نخستين بهار» هستم که به گفتۀ يکی از حاضران در ميزگرد مجلۀ باور، «همين که با اين وضعيت نشر، به چاپ دوم رسيده، نشاندهندۀ رغبت به اين کتاب است، چون دارد سخن جديدی را بيان میکند». در اين مورد هم جای ادای اين شهادت هست که بگويم اين «سخن جديدِ» وضّاح خَنفر در کتاب عربی «الربيع الاول»، جز با حمايتها و پيگيریهای پيوستۀ دوست عزيزم آقای مرتضی کاردر مديرعامل آگاه و کاردان نشر هرمس به دست خوانندۀ ايرانی نمیرسيد.
نيمۀ دوم رمضان ۱۴۴۳ (ارديبهشت ۱۴۰۱) بود که پس از چاپ دوم «زيستن با کتاب»، با تماس آقای کاردر، نسخۀ پیدیاف «الربيع الاول» به دستم رسيد. پس از رايزنیها و مطالعه پيرامون موضوع و تماشای کليپهای نويسنده در معرفی محتوای کتاب، ترجمۀ مقدمه را که تمام کردم با تاريخ «۲۳رمضان ۱۴۴۰ للهجرة» روبهرو شدم، آن روز هم درست ۲۳ رمضان بود. اين همزمانی را به فال نيک گرفتم و در اعلام موافقت به نشر هرمس درنگ نکردم و درست از همان روز به بعد، همۀ عصرهای بلند و شبهای کوتاه تابستان را به اين کار اختصاص دادم. قول داده بودم که تا پايان سال، ترجمۀ فارسی را به دست ناشر برسانم، اما اُنسی که با کتاب يافتم و علاقهای که به موضوع پيدا کردم، در کنار پيامها و تماسهای تشويقگرانۀ اصحاب نشر هرمس، مرا واداشت که در مهرماه همان سال، يعنی پس از حدود پنج ماه کار ترجمه را با همۀ دشواریها و دستاندازهايی که داشت، به پايان برسانم.
از آنجا که برگردان فارسی کتاب با موافقت نويسنده و رعايت حقوق مادی و معنوی وی انجام شد، مقدمهای به قلم نويسنده برای ترجمۀ فارسی میتوانست بر ارزش کار بيفزايد، ارتباطات گستردۀ آقای کاردر به بار نشست و مقدمه هم به دست ما رسيد تا کاری مطابق با اصول اخلاقی و حرفهای نشر عرضه شود.
شکل ظاهری کتاب را هم که همۀ اصول فنی و هنری در آن رعايت شده است، خود ديدهايد.
🔹اين را هم نوشتم تا ضمن سپاس از آقای ياسر قزوينی برای تنظيم پروندۀ تاريخ مجلۀ باور، از جناب آقای مهندس فيروزان مدير گرامی شهر کتاب و آقای مرتضی کاردر مدير عامل نشر هرمس و همکاران گرامیشان تشکری کرده باشم که زمينۀ انتشار «نخستين بهار» را که به گفتۀ يکی از تحليلگران ترکزبان در بارۀ ترجمۀ ترکی آن، خواندنش برای هر مسلمانی لازم است، فراهم کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️برچيدن کتابخانهام
🔹يک مرثيه و ده گريز
🔻هر روز، جايی در اين کرۀ خاکی، تنابندهای (گاهی با کاميابی) میکوشد کتابی را که آشکارا يا در خفا نهيب میزند، فرو بنشاند. و چه امپراطوریها که آمده و رفتهاند ولی ادبيات همچنان پابرجا مانده. عاقبت مکانهايی خيالی که نويسندهها و خوانندگانشان خلق میکنند برجا میمانند؛ چرا که همينها هستند که بايد واقعيت بناميم. اين همان جهان واقعی است که با نام حقيقیاش پديدار میشود. باقیاش همان طور که لابد تا کنون دريافتهايم، سايهای بیپروپايه است، خميرمايۀ کابوسها است، و آفتاب که سر بزند اثری از آن باقی نخواهد ماند.
🔻تسلی از ضروريات است. اشيای تسلیبخش روی ميزِ کنار تخت من کتابها هستند (هميشه بودهاند) و خود کتابخانهام مکانی تسلیبخش و تسکينی التيامبخش بود. شايد دليل التيامبخشی کتابها اين باشد که حقيقتاً در تصرف ما نيستند: آنها هستند که ما را تسخير میکنند.
🔻اين ما نيستيم که کلمه را کشف میکنيم، کلمه سراغمان میآيد... کلمه تنها ابزارمان برای معنابخشی و کشف معنا هستند و در عين حال، اين امکان را به ما میدهند که آن معنا را درک کنيم و به ما نشان میدهند که اين معنا ورای مرز و محدودۀ کلمات و فراسوی زمان است.
🔻هر شاهکار ادبی چيزی نيست جز فرهنگ لغتی که واژگانش «به هم ريخته».
🔻اگر کتابها سياهۀ تجربيات و کتابخانهها خزانۀ خاطراتمان باشند، فرهنگ لغت طلسم ما عليه فراموشی است. نه يادمان زبان است و نشان از مرگ دارد، نه گنجينه است و حاکی از چيزی فروبسته و دسترسناپذير.
🔻لابد ادبيات چيزی بهغايت تأثيرگذار در دل خود دارد، اگرنه، چرا هر مستبدی، هر حکومت خودکامهای، هر صاحبمقام بيمناکی، میکوشد آن را نيست کند، آن هم با سوزاندن کتابها، با ممنوع کردنشان، با سانسور کردنشان، با تحديد کردنشان، با گزافگويی از آرمان باسوادی، يا طعنه گفتن از اينکه مطالعه کاری روشنفکرانه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/80-x.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹يک مرثيه و ده گريز
🔻هر روز، جايی در اين کرۀ خاکی، تنابندهای (گاهی با کاميابی) میکوشد کتابی را که آشکارا يا در خفا نهيب میزند، فرو بنشاند. و چه امپراطوریها که آمده و رفتهاند ولی ادبيات همچنان پابرجا مانده. عاقبت مکانهايی خيالی که نويسندهها و خوانندگانشان خلق میکنند برجا میمانند؛ چرا که همينها هستند که بايد واقعيت بناميم. اين همان جهان واقعی است که با نام حقيقیاش پديدار میشود. باقیاش همان طور که لابد تا کنون دريافتهايم، سايهای بیپروپايه است، خميرمايۀ کابوسها است، و آفتاب که سر بزند اثری از آن باقی نخواهد ماند.
🔻تسلی از ضروريات است. اشيای تسلیبخش روی ميزِ کنار تخت من کتابها هستند (هميشه بودهاند) و خود کتابخانهام مکانی تسلیبخش و تسکينی التيامبخش بود. شايد دليل التيامبخشی کتابها اين باشد که حقيقتاً در تصرف ما نيستند: آنها هستند که ما را تسخير میکنند.
🔻اين ما نيستيم که کلمه را کشف میکنيم، کلمه سراغمان میآيد... کلمه تنها ابزارمان برای معنابخشی و کشف معنا هستند و در عين حال، اين امکان را به ما میدهند که آن معنا را درک کنيم و به ما نشان میدهند که اين معنا ورای مرز و محدودۀ کلمات و فراسوی زمان است.
🔻هر شاهکار ادبی چيزی نيست جز فرهنگ لغتی که واژگانش «به هم ريخته».
🔻اگر کتابها سياهۀ تجربيات و کتابخانهها خزانۀ خاطراتمان باشند، فرهنگ لغت طلسم ما عليه فراموشی است. نه يادمان زبان است و نشان از مرگ دارد، نه گنجينه است و حاکی از چيزی فروبسته و دسترسناپذير.
🔻لابد ادبيات چيزی بهغايت تأثيرگذار در دل خود دارد، اگرنه، چرا هر مستبدی، هر حکومت خودکامهای، هر صاحبمقام بيمناکی، میکوشد آن را نيست کند، آن هم با سوزاندن کتابها، با ممنوع کردنشان، با سانسور کردنشان، با تحديد کردنشان، با گزافگويی از آرمان باسوادی، يا طعنه گفتن از اينکه مطالعه کاری روشنفکرانه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/80-x.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ارواح مليت ندارند
🔹تجربۀ زندگی ميان زبانهای ژاپنی و آلمانی
🔸در کتابی در بارۀ سرخپوستان خواندم که:
🔻آنها معتقدند روح نمیتواند به سرعت هواپيما پرواز کند. در نتيجه، آدم در سفر با هواپيما روحش را گم میکند و خودش بدون روح به مقصد میرسد. حتی قطار سراسری سيبری هم میتواند سريعتر از روح حرکت کند.
در اوين سفرم به اروپا با قطار سراسری سيبری، روحم را گم کردم. وقتی داشتم با قطار برمیگشتم، روحم هنوز در مسيرِ رفت بود. نتوانستم بگيرمش. وقتی دوباره به اروپا رفتم، او داشت به سمت ژاپن حرکت میکرد. بعد ، آنقدر با هواپيما رفتم و برگشتم که اصلاً ديگر خبر ندارم الآن روحم کجاست.
در هر حال، يکی از علتهای اين که مسافر جای خالی روحش را حس میکند، همين است. به همين دليل است که سفرهای بزرگ بايد بدون حضور روح روايت شوند.
https://www.postbook.ir/uploaded/81-h.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹تجربۀ زندگی ميان زبانهای ژاپنی و آلمانی
🔸در کتابی در بارۀ سرخپوستان خواندم که:
🔻آنها معتقدند روح نمیتواند به سرعت هواپيما پرواز کند. در نتيجه، آدم در سفر با هواپيما روحش را گم میکند و خودش بدون روح به مقصد میرسد. حتی قطار سراسری سيبری هم میتواند سريعتر از روح حرکت کند.
در اوين سفرم به اروپا با قطار سراسری سيبری، روحم را گم کردم. وقتی داشتم با قطار برمیگشتم، روحم هنوز در مسيرِ رفت بود. نتوانستم بگيرمش. وقتی دوباره به اروپا رفتم، او داشت به سمت ژاپن حرکت میکرد. بعد ، آنقدر با هواپيما رفتم و برگشتم که اصلاً ديگر خبر ندارم الآن روحم کجاست.
در هر حال، يکی از علتهای اين که مسافر جای خالی روحش را حس میکند، همين است. به همين دليل است که سفرهای بزرگ بايد بدون حضور روح روايت شوند.
https://www.postbook.ir/uploaded/81-h.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ مردم نيامدهاند!
🖌 میرزا مهدی تفرشی بدايعنگار (لاهوتی) متولد ۱۲۴۳ درگذشتۀ ۱۳۲۰ش. چهار سفر به مشهد آمده و گزارش سفرهای سوم و چهارمش را نوشته. سفر ۳۳ روزۀ سومش در سال ۱۲۸۷ بوده و سفرنامهاش هم مفصلتر از چهارمی است. اکنون فرشيد گندمکار اين دو سفرنامه را با عنوان «مردم نيامدهاند» در نشر چشمه به چاپ سپرده است.
🔹نام کتاب برگرفته از تأکيد چندبارۀ نويسنده بر اين نکته است که به دليل شلوغیهای تهران و مسائل مربوط به توپبندی مجلس و آشوبی که در کشور راه افتاده، مردم برای زيارت به مشهد نيامدهاند و مشهد خلوتتر از هميشه است.
کتاب از جهت اطلاعاتی که دربارۀ مسير و مقصد میدهد خواندنی است:
🔸در گناباد:
🔻بينالطلوعين، علیالرسم در دولتسرا رفته، پای مبارک جنابآقا را بوسيده، در مدرسۀ درس جناب آقازاده رفته، امروز نهار مهمان ايشانايم.
🔻شب را در مدرسه چراغان کرده، قريب دويست نفر از دهات اطراف آمده، شب را شام مدعو بودند، چون شب ولادت حضرت آقا بود در سال هزار و دويست و پنجاه ويک.
🔻رسم دهات گناباد اين است که از منافق و مرافق، مريضهای خود را برداشته، حضور مبارک آورده، دوا میخواهند و ايشان نبض او را گرفته، دوای جزئی داده، خوب میکنند.
🔻هر کس از فقرای سلسلۀ نعمتاللهی که منسوب به خود آقاست از هر جا که بيايد تا مدتی که در بيدخت هست، نان او را میدهند.
🔻در بيدخت کسی ترياک نمیکشد. جناب، از ترياککش بدتر از شرابخور بدشان میآيد.
🔻پياز و سير ممنوع است، کسی نمیخورد، محض اينکه دست ايشان را زيارت میکنند بدشان نيايد.
🔻يک ساعت به غروب مانده، درب دولتسرا پای جناب آقا را بوسيده، با جناب آقازاده و آقای حاج شيخ عبدالله خداحافظی کرده، با برادران دست و روبوسی کرده، راه افتاديم.
🔸در تربت حيدريه:
🔻تربت تجارتش معتبر است. قنسول انگليس و روس اينجا است، افغان و سيستانی و گنابادی و طبسی و همه نوع مردم اينجا هستند.
🔻الحق صفای اينجا از شهرهايی که ديدهام خيلی بهتر است. از سمنان و دامغان و سبزوار و نيشابور و مشهد و کرمانشاه و قم و تبريز و زنجان و قزوين و شاهرود و بغداد و کربلا؛ اگرچه آبادی بعضی بيشتر از اينجا است.
🔻در اينجا صورت خوب به هم نمیرسد، جهت اينکه تماماً ترياکی هستند وشيرۀ ترياک میکشند. کسی نيست از زن و مرد که ترياک نکشد.
🔻الحق بهار تربت بهشت است.
🔸در مشهد:
🔻محلۀ سراب از تمام مشهد هوايش بهتر است.
🔻رفتيم ميدان توپخانه تماشا. در سفر سابق اين ميدان ابداً درخت نداشت، آصفالدوله شاهسون در چند سال قبل که حاکم بوده است، ميدان را درخت نشانيده، دور او را مغازهها ساخته، گمرگ و پستخانه هم آنجا هست، مردم مثل ميدان توپخانۀ تهران غروب آنجا میآيند تماشا.
🔻شهر مشهد تخميناً شصتهزار نفر جمعيت دارد، بيشتر و بزرگتر از کربلا است، صحن او هم بزرگتر از صحن کربلا است، ملی مردم به واسطۀ کشيدن ترياک تمام بدرؤيت. يک نفر آدمی که بشود به او نگاه کرد ندارد؛ اگر باز کسی پيدا شود از ترکها هستند که هنوز ترياکی نشدهاند.
🔻مردم مشهد که اصلاً اهل مشهد هستند مردم مهربانی نيستند، مگر کسانی که اهل تبريز و قفقاز و اصفهان و شيراز باشند، اينجا سکنی کرده باشند، و الاّ اهل مشهد ناسازگار و با انسان نمیجوشند، بر خلاف اهل کربلا و کاظمين و نجف که با مردم مهرباناند. تهران که در حقيقت جوهر ادب و انسانيت است. به واسطۀ اين که پايتخت هست مردمان خوبِ همهجا در آن شهر آمده، سکنی نمودهاند. هيچ شهری را امروز نمیتوان در ايران از هيچ جهت به تهران مشابهت کرد.
🔻امروز که تمام خيابان و به حساب طول شهر را گرديدم، دو عدد سگ نديدم، در کوچهها هم سگ نديدم، گويا سگهای عالم را جمع کردهاند در تهران آوردهاند که در هر کوچه صد سگ دارد.
🔻امروز يک طَبق هلو ديدم که نيم ساعت تماشا کردم، واقعاً اگر راهآهن بود يا ممکن بود که کسی سوقات ببرد تهران، چيزی غريب بود، زيرا به قدر نهار بود. هرگز يک دانۀ او در تهران نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/82-d.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🖌 میرزا مهدی تفرشی بدايعنگار (لاهوتی) متولد ۱۲۴۳ درگذشتۀ ۱۳۲۰ش. چهار سفر به مشهد آمده و گزارش سفرهای سوم و چهارمش را نوشته. سفر ۳۳ روزۀ سومش در سال ۱۲۸۷ بوده و سفرنامهاش هم مفصلتر از چهارمی است. اکنون فرشيد گندمکار اين دو سفرنامه را با عنوان «مردم نيامدهاند» در نشر چشمه به چاپ سپرده است.
🔹نام کتاب برگرفته از تأکيد چندبارۀ نويسنده بر اين نکته است که به دليل شلوغیهای تهران و مسائل مربوط به توپبندی مجلس و آشوبی که در کشور راه افتاده، مردم برای زيارت به مشهد نيامدهاند و مشهد خلوتتر از هميشه است.
کتاب از جهت اطلاعاتی که دربارۀ مسير و مقصد میدهد خواندنی است:
🔸در گناباد:
🔻بينالطلوعين، علیالرسم در دولتسرا رفته، پای مبارک جنابآقا را بوسيده، در مدرسۀ درس جناب آقازاده رفته، امروز نهار مهمان ايشانايم.
🔻شب را در مدرسه چراغان کرده، قريب دويست نفر از دهات اطراف آمده، شب را شام مدعو بودند، چون شب ولادت حضرت آقا بود در سال هزار و دويست و پنجاه ويک.
🔻رسم دهات گناباد اين است که از منافق و مرافق، مريضهای خود را برداشته، حضور مبارک آورده، دوا میخواهند و ايشان نبض او را گرفته، دوای جزئی داده، خوب میکنند.
🔻هر کس از فقرای سلسلۀ نعمتاللهی که منسوب به خود آقاست از هر جا که بيايد تا مدتی که در بيدخت هست، نان او را میدهند.
🔻در بيدخت کسی ترياک نمیکشد. جناب، از ترياککش بدتر از شرابخور بدشان میآيد.
🔻پياز و سير ممنوع است، کسی نمیخورد، محض اينکه دست ايشان را زيارت میکنند بدشان نيايد.
🔻يک ساعت به غروب مانده، درب دولتسرا پای جناب آقا را بوسيده، با جناب آقازاده و آقای حاج شيخ عبدالله خداحافظی کرده، با برادران دست و روبوسی کرده، راه افتاديم.
🔸در تربت حيدريه:
🔻تربت تجارتش معتبر است. قنسول انگليس و روس اينجا است، افغان و سيستانی و گنابادی و طبسی و همه نوع مردم اينجا هستند.
🔻الحق صفای اينجا از شهرهايی که ديدهام خيلی بهتر است. از سمنان و دامغان و سبزوار و نيشابور و مشهد و کرمانشاه و قم و تبريز و زنجان و قزوين و شاهرود و بغداد و کربلا؛ اگرچه آبادی بعضی بيشتر از اينجا است.
🔻در اينجا صورت خوب به هم نمیرسد، جهت اينکه تماماً ترياکی هستند وشيرۀ ترياک میکشند. کسی نيست از زن و مرد که ترياک نکشد.
🔻الحق بهار تربت بهشت است.
🔸در مشهد:
🔻محلۀ سراب از تمام مشهد هوايش بهتر است.
🔻رفتيم ميدان توپخانه تماشا. در سفر سابق اين ميدان ابداً درخت نداشت، آصفالدوله شاهسون در چند سال قبل که حاکم بوده است، ميدان را درخت نشانيده، دور او را مغازهها ساخته، گمرگ و پستخانه هم آنجا هست، مردم مثل ميدان توپخانۀ تهران غروب آنجا میآيند تماشا.
🔻شهر مشهد تخميناً شصتهزار نفر جمعيت دارد، بيشتر و بزرگتر از کربلا است، صحن او هم بزرگتر از صحن کربلا است، ملی مردم به واسطۀ کشيدن ترياک تمام بدرؤيت. يک نفر آدمی که بشود به او نگاه کرد ندارد؛ اگر باز کسی پيدا شود از ترکها هستند که هنوز ترياکی نشدهاند.
🔻مردم مشهد که اصلاً اهل مشهد هستند مردم مهربانی نيستند، مگر کسانی که اهل تبريز و قفقاز و اصفهان و شيراز باشند، اينجا سکنی کرده باشند، و الاّ اهل مشهد ناسازگار و با انسان نمیجوشند، بر خلاف اهل کربلا و کاظمين و نجف که با مردم مهرباناند. تهران که در حقيقت جوهر ادب و انسانيت است. به واسطۀ اين که پايتخت هست مردمان خوبِ همهجا در آن شهر آمده، سکنی نمودهاند. هيچ شهری را امروز نمیتوان در ايران از هيچ جهت به تهران مشابهت کرد.
🔻امروز که تمام خيابان و به حساب طول شهر را گرديدم، دو عدد سگ نديدم، در کوچهها هم سگ نديدم، گويا سگهای عالم را جمع کردهاند در تهران آوردهاند که در هر کوچه صد سگ دارد.
🔻امروز يک طَبق هلو ديدم که نيم ساعت تماشا کردم، واقعاً اگر راهآهن بود يا ممکن بود که کسی سوقات ببرد تهران، چيزی غريب بود، زيرا به قدر نهار بود. هرگز يک دانۀ او در تهران نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/82-d.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❤️ پارهای از شعر نزار قبانی با عنوان «تنها عشق پيروز است» در مجموعۀ «تا سبز شوَم از عشق»
🔹با ترجمۀ موسی اسوار
با وجود همۀ آنان که چشمان تو را ای نازنين..
در محاصره گرفتند
و سبزی و درختان را در آتش سوختند.
با وجود همۀ آنان که ماهِ مه را در حصار خود گرفتند
من میگويم: ای نازنين...
تنها گل سرخ پيروز است
و آبها و گلها.
با وجود همۀ خشکسالی
و کمابری و کمبارانی در روح ما
با وجودِ همۀ شب در چشمان ما
روز پيروز است.
❤️ لَا غَالِبَ إلَّا الحُبّ
بالرّغم مِمَّن حَاصَروا عَينَيک..
يا حبيبتی
وَ أحرَقوا الخُضرةَ و الأشجار
بالرّغم ممَّن حَاصَروا نَوّار
أقول: لا غالبَ إلّا الوَرد..
يا حبيبتی
و المَاءُ و الأزهار
بِرَغم کُلِّ الجَدبِ فی أرواحِنا
و نَدرةِ الغيومِ و الأمطار
و رَغمِ کلِّ اللَّيلِ فی أحداقِنا
لابدَّ أن ينتصِرَ النّهار
https://www.postbook.ir/uploaded/83-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹با ترجمۀ موسی اسوار
با وجود همۀ آنان که چشمان تو را ای نازنين..
در محاصره گرفتند
و سبزی و درختان را در آتش سوختند.
با وجود همۀ آنان که ماهِ مه را در حصار خود گرفتند
من میگويم: ای نازنين...
تنها گل سرخ پيروز است
و آبها و گلها.
با وجود همۀ خشکسالی
و کمابری و کمبارانی در روح ما
با وجودِ همۀ شب در چشمان ما
روز پيروز است.
❤️ لَا غَالِبَ إلَّا الحُبّ
بالرّغم مِمَّن حَاصَروا عَينَيک..
يا حبيبتی
وَ أحرَقوا الخُضرةَ و الأشجار
بالرّغم ممَّن حَاصَروا نَوّار
أقول: لا غالبَ إلّا الوَرد..
يا حبيبتی
و المَاءُ و الأزهار
بِرَغم کُلِّ الجَدبِ فی أرواحِنا
و نَدرةِ الغيومِ و الأمطار
و رَغمِ کلِّ اللَّيلِ فی أحداقِنا
لابدَّ أن ينتصِرَ النّهار
https://www.postbook.ir/uploaded/83-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️دعوت به نوشتن
🔸نوشتۀ دوریس دوریه
🔸ترجمۀ مهشید میرمعزی
🔸نشر ثالث
🔻بیست سال است که «نوشتن خلاق» تدریس میکنم و از این نام بدم میآید، چون فکر میکنم که هر گونه نوشتن، حتی نوشتن فهرست خرید، تا اندازۀ خاصی همراه با خلاقیت است.
🔻چرا باید با دست نوشت؟ چون دست خود ما است، رایانه این طور نیست. صفحه کلید افکار ما را ترجمه میکند... دستنوشته ارتباط مستقیم از مغز به دست است.
🔻خاطراتی که زنده میشوند دارایی ما هستند. ما را شکل میدهند. تعریف میکنند که چگونه تا اینجا تا این نقطه از زندگیمان آمدهايم. همزمان ما را به گذشته و حال هستیمان، با تمام زيباییها و زشتیهایش میبرند.
🔻خاطرات تغییر میکنند و در حرکتند. تاریخ میشوند، تاریخ مشترک ما، دنیای تجربیات انسانیمان که باید آنها را در عين منحصربهفرد بودنشان همواره بهروز کنیم. برای همین هم داستانِ شخصی ارزش تعریف کردن دارد.
🔻بویی را به خاطر بیاور. تو را به کجا میبرَد؟ پاستیلی را بو کن و دربارۀ سينما، بوسه و خالهای بنویس که همیشه برایت پاستیل میآورد. عطر خاصی را بو کن و افراد خاصی را خاطر بياور که آن را میزدند... روی خاک دراز بکش و بینیات را در خزه فرو کنف بگذار بو تو را همراه خود ببرد و دربارهاش بنویس.
🔻در هزارتوی خاطراتت برو، حتی اگر این خاطرات اصلاً به تو تعلق نداشته باشند. ظاهراً در جایی از حافظهات پنهان ماندهاند و ضمانتی برای حقیقت داشتن آنها وجود ندارد... ما داستانمان را میبافیم. قصهای که ما را میسازد. عميق شدن در این قصه، منظور و هدف نوشتن دربارۀ خود است. شاید قصۀ من هیچ حقیقت نداشته باشد و فقط همیشه آن را باور داشتهام...
🔻نوشتن یعنی فرار نکردن از حقیقت و بازیافتن آن. هر خاطرهای که دوباره مییابمش، در لحظهای که آن را به اشتراک میگذارم، به خاطرات دیگران پيوند میخورد.
🔻نوشتن مثل مکالمۀ تلفنی با زمان گذشته و آوردن آن به زمان حال است.
🔻با نوشتن است که آدم حس میکند دنيا خانهاش است، با دنيا ارتباط برقرار میکند و محزون از آن فرار نمیکند.
🔻بگذاریم حسها ما را راهنمایی کنند و نه افکار عاقلانه. این دو جمله را با هم مقایسه کن: «بوی تابستان میآمد» و «بوی چمن تازه کوتاهکرده میآمد». تابستان چیزی عمومی و چمن تازه کوتاهشده چیزی مشخص است. دنیای ما از جزئيات تشکيل شده که ما آنها را به هم میچسبانیم و تصاویر و دریافتهایمان را میسازیم.
🔻آدم هنگام نوشتن، از خود هم شگفتزده میشود. سروکلۀ خاطراتی پيدا میشود که هيچ از وجودشان اطلاعی نداشته است.
🔻تشریح روزهای بد جالب است، نه روزهای زیبای تعطیل. ما با داستانهای ناجور با هم مرتبط میشویم و نه با داستانهای زیبا.
🔻عضلۀ نوشتن عضلهای است که اگر تمرین داده نشود، رشدش قطع میشود. بعد، نوشتن برای آدم بسیار مشکل میشود، ولی کمی تحرک و کمی حرکات کششی در هر روز کفایت میکند. ده دقیقه و نه بیشتر.
🔻نوشتن فعالیت زیر آب است. شیرجه رفتن در مناطقی که برای آدم غریب است يا آنها را فراموش کرده.. آدم در زندگی خود فرو میرود... ناگهان هیچ کس نگاهش نمیکند. کاملاً با خود تنها است. آرام به نفس کشيدن ادامه بده! به نوشتن ادامه بده. به نوشتن ادامه بده....
https://www.postbook.ir/uploaded/84-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸نوشتۀ دوریس دوریه
🔸ترجمۀ مهشید میرمعزی
🔸نشر ثالث
🔻بیست سال است که «نوشتن خلاق» تدریس میکنم و از این نام بدم میآید، چون فکر میکنم که هر گونه نوشتن، حتی نوشتن فهرست خرید، تا اندازۀ خاصی همراه با خلاقیت است.
🔻چرا باید با دست نوشت؟ چون دست خود ما است، رایانه این طور نیست. صفحه کلید افکار ما را ترجمه میکند... دستنوشته ارتباط مستقیم از مغز به دست است.
🔻خاطراتی که زنده میشوند دارایی ما هستند. ما را شکل میدهند. تعریف میکنند که چگونه تا اینجا تا این نقطه از زندگیمان آمدهايم. همزمان ما را به گذشته و حال هستیمان، با تمام زيباییها و زشتیهایش میبرند.
🔻خاطرات تغییر میکنند و در حرکتند. تاریخ میشوند، تاریخ مشترک ما، دنیای تجربیات انسانیمان که باید آنها را در عين منحصربهفرد بودنشان همواره بهروز کنیم. برای همین هم داستانِ شخصی ارزش تعریف کردن دارد.
🔻بویی را به خاطر بیاور. تو را به کجا میبرَد؟ پاستیلی را بو کن و دربارۀ سينما، بوسه و خالهای بنویس که همیشه برایت پاستیل میآورد. عطر خاصی را بو کن و افراد خاصی را خاطر بياور که آن را میزدند... روی خاک دراز بکش و بینیات را در خزه فرو کنف بگذار بو تو را همراه خود ببرد و دربارهاش بنویس.
🔻در هزارتوی خاطراتت برو، حتی اگر این خاطرات اصلاً به تو تعلق نداشته باشند. ظاهراً در جایی از حافظهات پنهان ماندهاند و ضمانتی برای حقیقت داشتن آنها وجود ندارد... ما داستانمان را میبافیم. قصهای که ما را میسازد. عميق شدن در این قصه، منظور و هدف نوشتن دربارۀ خود است. شاید قصۀ من هیچ حقیقت نداشته باشد و فقط همیشه آن را باور داشتهام...
🔻نوشتن یعنی فرار نکردن از حقیقت و بازیافتن آن. هر خاطرهای که دوباره مییابمش، در لحظهای که آن را به اشتراک میگذارم، به خاطرات دیگران پيوند میخورد.
🔻نوشتن مثل مکالمۀ تلفنی با زمان گذشته و آوردن آن به زمان حال است.
🔻با نوشتن است که آدم حس میکند دنيا خانهاش است، با دنيا ارتباط برقرار میکند و محزون از آن فرار نمیکند.
🔻بگذاریم حسها ما را راهنمایی کنند و نه افکار عاقلانه. این دو جمله را با هم مقایسه کن: «بوی تابستان میآمد» و «بوی چمن تازه کوتاهکرده میآمد». تابستان چیزی عمومی و چمن تازه کوتاهشده چیزی مشخص است. دنیای ما از جزئيات تشکيل شده که ما آنها را به هم میچسبانیم و تصاویر و دریافتهایمان را میسازیم.
🔻آدم هنگام نوشتن، از خود هم شگفتزده میشود. سروکلۀ خاطراتی پيدا میشود که هيچ از وجودشان اطلاعی نداشته است.
🔻تشریح روزهای بد جالب است، نه روزهای زیبای تعطیل. ما با داستانهای ناجور با هم مرتبط میشویم و نه با داستانهای زیبا.
🔻عضلۀ نوشتن عضلهای است که اگر تمرین داده نشود، رشدش قطع میشود. بعد، نوشتن برای آدم بسیار مشکل میشود، ولی کمی تحرک و کمی حرکات کششی در هر روز کفایت میکند. ده دقیقه و نه بیشتر.
🔻نوشتن فعالیت زیر آب است. شیرجه رفتن در مناطقی که برای آدم غریب است يا آنها را فراموش کرده.. آدم در زندگی خود فرو میرود... ناگهان هیچ کس نگاهش نمیکند. کاملاً با خود تنها است. آرام به نفس کشيدن ادامه بده! به نوشتن ادامه بده. به نوشتن ادامه بده....
https://www.postbook.ir/uploaded/84-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️مريما!
🔸نوشتۀ سنان انطون
🔸ترجمۀ محمد حزبايیزاده
🔸نشر هیرمند
🔻از رنگ خاکستریِ دلگيری که روی سينۀ بغداد سنگينی میکند، خسته شدهام. دلم میخواهد توی شهری زندگی کنم که درختانی کشيدهقامت تزئينش کردهاند، توی خيابانهای تميزش رفتوآمد کنم؛ شهری که نفس میکشد و در باغهای عمومیاش زندگی میتپد، نه اين شهری که ديوارهای سيمانی و کوه زباله نفسش را بريده...
🔻چند سال پيش، هر وقت نکتهای دربارۀ بدن آدمی، اين پديدۀ پيچيده ياد میگرفتم بال درمیآوردم. خوشحال میشدم که خداوند به ما فقط بدن نبخشيده، عقل هم ارزانی داشته تا بدنمان را بفهميم و درمانش کنيم و از زندگی که خداوند در آن دميده نگهداری کنيم. سرم را بالا میگرفتم که در آينده پزشک میشوم.
هنوز اين کشفيات حس کنجکاویام را قلقلک میداد، اما شور و شعف دود هوا شد، تا جايش بيهودگی و پوچی بنشيند. سالهای آزگار را در سالنها و آزمايشگاهها سپری میکنيم و غرق در کتابها میشويم تا اين جزئيات ریز را که انسانها صدها سال بر هم تلنبار کردند، بياموزيم تا چشممان به بدن باشد و درد و رنج را از آن دور کنيم. بعد هم کسانی از راه میرسند که هيچ نمیدانند و بلکه بیسواد، دکمهای را فشار میدهند يا ضامنی را میکشند و بدنی را تکهتکه میکنند، همه جا خون جاری و کشور به اتاق تشريحی بزرگ بدل شده، و زندگی میشود نمونۀ تشريح؛ اين زيستشناسی اين روزها بازارش سکّه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/85-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸نوشتۀ سنان انطون
🔸ترجمۀ محمد حزبايیزاده
🔸نشر هیرمند
🔻از رنگ خاکستریِ دلگيری که روی سينۀ بغداد سنگينی میکند، خسته شدهام. دلم میخواهد توی شهری زندگی کنم که درختانی کشيدهقامت تزئينش کردهاند، توی خيابانهای تميزش رفتوآمد کنم؛ شهری که نفس میکشد و در باغهای عمومیاش زندگی میتپد، نه اين شهری که ديوارهای سيمانی و کوه زباله نفسش را بريده...
🔻چند سال پيش، هر وقت نکتهای دربارۀ بدن آدمی، اين پديدۀ پيچيده ياد میگرفتم بال درمیآوردم. خوشحال میشدم که خداوند به ما فقط بدن نبخشيده، عقل هم ارزانی داشته تا بدنمان را بفهميم و درمانش کنيم و از زندگی که خداوند در آن دميده نگهداری کنيم. سرم را بالا میگرفتم که در آينده پزشک میشوم.
هنوز اين کشفيات حس کنجکاویام را قلقلک میداد، اما شور و شعف دود هوا شد، تا جايش بيهودگی و پوچی بنشيند. سالهای آزگار را در سالنها و آزمايشگاهها سپری میکنيم و غرق در کتابها میشويم تا اين جزئيات ریز را که انسانها صدها سال بر هم تلنبار کردند، بياموزيم تا چشممان به بدن باشد و درد و رنج را از آن دور کنيم. بعد هم کسانی از راه میرسند که هيچ نمیدانند و بلکه بیسواد، دکمهای را فشار میدهند يا ضامنی را میکشند و بدنی را تکهتکه میکنند، همه جا خون جاری و کشور به اتاق تشريحی بزرگ بدل شده، و زندگی میشود نمونۀ تشريح؛ اين زيستشناسی اين روزها بازارش سکّه است.
https://www.postbook.ir/uploaded/85-v.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
🖌ابوعثمان، عمرو بن بحر معروف به «جاحظ»، ادیب عربِ ميان سدههای دوم و سوم هجری کتابی دارد به نام «البُخلاء» که در آن داستان بخيلان را روايت کرده است؛
🔻 اين يک نمونهاش:👇🏻👇🏻
عبدالرحمان - که از بخيلترين دوستان ما بود – در هفته جز يک بار گوشت نمیخورد، و جز با شرط و شروط فراوان، به پسرش اجازه نمیداد که بر سر خوانی بنشيند، و هر گاه پسرش دست به غذا میبرد به او میگفت:
🔻«بر حذر باش از پرخوریِ کودکان، شکمبارگیِ برزيگران، خویِ آوازخوانان،
و دور باش از شيوۀ دريانوردان در سر کشيدن، و روش عَربان در گاز زدن.
از غذای پيش رویِ خويش بخور که نصيب تو همان است که در آنجا قرار گرفته و به تو نزديکتر است.
و بدان – داغت به دلم – که اگر در طعام چيزی نيکو و لقمهای کرامند و تکهای لذيذ باشد، از آنِ پيران گرامی و کودکانِ نازپرورد است که تو از آنها نيستی.
تو به دعوت میرَوی و فراخوانِ وليمهها را میپذيری و به خانهها اندر میشوی و نوبهنو گوشت میخوری، اما برادرانت بيش از تو بدان اشتها دارند.
من هنوز گوشتدوستیِ تو را ناپسند میدانم!
خداوند ساکنانِ خانههايی را در آن گوشت خورده میشود ناخوش دارد.
عمَر میگفت: «دور باشيد از اين کشتارها که در آن آشوبی همچون آشوبِ شراب است»
و میگفت: «معتاد به گوشت همانند معتادِ به شراب است».
مسيح چون مردی را در حال خوردن گوشت ديد، گفت: «گوشتی در حال خوردن گوشتی است، اُف بر اين کردار».
پسرکم!
نفس خود را به ازخودگذشتگی و مبارزه با هوی و هوس عادت ده.
چون ماران نيش مزَن،
چون سُتوران نشخوار مکن،
چون گوسپندان پرخور مباش،
و چون شتران لقمه مگير».
🔻🔻🔻
@post_book
🔻 اين يک نمونهاش:👇🏻👇🏻
عبدالرحمان - که از بخيلترين دوستان ما بود – در هفته جز يک بار گوشت نمیخورد، و جز با شرط و شروط فراوان، به پسرش اجازه نمیداد که بر سر خوانی بنشيند، و هر گاه پسرش دست به غذا میبرد به او میگفت:
🔻«بر حذر باش از پرخوریِ کودکان، شکمبارگیِ برزيگران، خویِ آوازخوانان،
و دور باش از شيوۀ دريانوردان در سر کشيدن، و روش عَربان در گاز زدن.
از غذای پيش رویِ خويش بخور که نصيب تو همان است که در آنجا قرار گرفته و به تو نزديکتر است.
و بدان – داغت به دلم – که اگر در طعام چيزی نيکو و لقمهای کرامند و تکهای لذيذ باشد، از آنِ پيران گرامی و کودکانِ نازپرورد است که تو از آنها نيستی.
تو به دعوت میرَوی و فراخوانِ وليمهها را میپذيری و به خانهها اندر میشوی و نوبهنو گوشت میخوری، اما برادرانت بيش از تو بدان اشتها دارند.
من هنوز گوشتدوستیِ تو را ناپسند میدانم!
خداوند ساکنانِ خانههايی را در آن گوشت خورده میشود ناخوش دارد.
عمَر میگفت: «دور باشيد از اين کشتارها که در آن آشوبی همچون آشوبِ شراب است»
و میگفت: «معتاد به گوشت همانند معتادِ به شراب است».
مسيح چون مردی را در حال خوردن گوشت ديد، گفت: «گوشتی در حال خوردن گوشتی است، اُف بر اين کردار».
پسرکم!
نفس خود را به ازخودگذشتگی و مبارزه با هوی و هوس عادت ده.
چون ماران نيش مزَن،
چون سُتوران نشخوار مکن،
چون گوسپندان پرخور مباش،
و چون شتران لقمه مگير».
🔻🔻🔻
@post_book
❇️مجنون را به مکه بردند تا عشق ليلی از سرش به در شود. چون به نماز ايستاد خمِ ابروی ليلی را ياد کرد و حالتی رفت که محراب به فرياد آمد، و گفت:
«به نماز میايستم، اما چون ياد او میکنم،
نمیدانم که دو رکعت از نماز ظهر خواندهام يا هشت رکعت!»
و داستان اين اعداد دو و هشت اين است که رکعتهای نماز را با ده انگشت خودش میشمرده و چون دو انگشت را جمع کرده، نفهميده است که شمارش رکعتها با انگشتهای باز بوده يا با انگشتهای بسته!
🔻🔻🔻
@post_book
«به نماز میايستم، اما چون ياد او میکنم،
نمیدانم که دو رکعت از نماز ظهر خواندهام يا هشت رکعت!»
و داستان اين اعداد دو و هشت اين است که رکعتهای نماز را با ده انگشت خودش میشمرده و چون دو انگشت را جمع کرده، نفهميده است که شمارش رکعتها با انگشتهای باز بوده يا با انگشتهای بسته!
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ الماستراش
🔹اين، نام کتابی نوشتۀ زياد عبدالفتاح، چهرۀ ادبی و رسانهای جهان عرب است که در آن ناگفتههایی از زندگی محمود درويش را به قلم آورده و در آن از آرزوها، برنامهها، تجربههای شعری، و دوستداشتنها و صبوریهای او در دوران مبارزه سخن گفته است. وقتی نويسنده از او دربارۀ «ريتا» میپرسد، پاسخ درويش اين است:
🔻ريتا نام يک زن نيست، نامی است نمادين برای عاشقانه زيستن در دل جنگ، برای همآغوشی در اتاقی در حصارِ تفنگ. بخشی از يورش صوَر خيال است و میدانيم که تکيۀ شعر بر همين صورتهای لايتناهی در کنار واقعيتهايی است که از آن سيراب میشويم. ريتا زاييدۀ خيال يک شاعر است و بس..
🔹وی در پاسخ به اين سؤال که چرا اين حرفها را بهصراحت نمیگويد، اظهار میدارد:
🔻بگذار هر چه میخواهند بگويند، فکر میکنی من اشعارم را شرح خواهم داد؟ آيا میگويی برای شعری که جادوی هزارتوی آن به افقهايی رسيده است که جز با شعر نمیتوان بدانها راه يافت، بايد يادداشت تفسيری نوشت؟ آيا فکر میکنی بايد شعر را عريان کنم و نمادها را از آن بگيرم و آن را به يک مقالۀ سياسی بدل کنم که مردم برايش کف بزنند؟
https://www.postbook.ir/uploaded/86-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹اين، نام کتابی نوشتۀ زياد عبدالفتاح، چهرۀ ادبی و رسانهای جهان عرب است که در آن ناگفتههایی از زندگی محمود درويش را به قلم آورده و در آن از آرزوها، برنامهها، تجربههای شعری، و دوستداشتنها و صبوریهای او در دوران مبارزه سخن گفته است. وقتی نويسنده از او دربارۀ «ريتا» میپرسد، پاسخ درويش اين است:
🔻ريتا نام يک زن نيست، نامی است نمادين برای عاشقانه زيستن در دل جنگ، برای همآغوشی در اتاقی در حصارِ تفنگ. بخشی از يورش صوَر خيال است و میدانيم که تکيۀ شعر بر همين صورتهای لايتناهی در کنار واقعيتهايی است که از آن سيراب میشويم. ريتا زاييدۀ خيال يک شاعر است و بس..
🔹وی در پاسخ به اين سؤال که چرا اين حرفها را بهصراحت نمیگويد، اظهار میدارد:
🔻بگذار هر چه میخواهند بگويند، فکر میکنی من اشعارم را شرح خواهم داد؟ آيا میگويی برای شعری که جادوی هزارتوی آن به افقهايی رسيده است که جز با شعر نمیتوان بدانها راه يافت، بايد يادداشت تفسيری نوشت؟ آيا فکر میکنی بايد شعر را عريان کنم و نمادها را از آن بگيرم و آن را به يک مقالۀ سياسی بدل کنم که مردم برايش کف بزنند؟
https://www.postbook.ir/uploaded/86-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ميراثدار پيامبر
🔸علی با ذهن و قلب باز، چيزی منحصربهفرد را مردم يادآوری کرد:
ايمان فقط عقل يا عقيده يا مناسک نيست. هستی است، پيوند است، روح است – ايمان واقعی به خدا و ارتباط واقعی با او همان روشنگری و رستگاری است که از طرق و مجاری گوناگونی حاصل میشود.
تعاليم علی منظری را میگشايد که او را از حوزۀ تاريخ به عالم متافيزيک میبرد.
🔻اين بخشی از کتاب «وارث پيامبر» نوشتۀ دکتر حسن عباس، نويسنده و محقق آمريکايی – پاکستانی و استاد روابط بينالملل در دانشگاه دفاع ملی در مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه و جنوب آسيا در واشنگتن دیسی است. که با ترجمۀ فارسی دکتر محمد کيوانفر منتشر شده است.
🔸وی میافزايد:
نگاهی اجمالی به احترامی که عموم عارفان و شاعرانِ نامی مرتبط با سنتهای مختلف اسلامی در جنوب آسيا ابراز میکنند، نشان میدهد نوعی همگرايی در جهانبينی آنها راجع به علی وجود دارد.
و برای مثال اين نمونهها را میآورد:
🔹خواجه مير درد (1785- 1721):
اگر مرواريد عدن را در دست داشته باشی اما به غنای دل نرسی، چيزی جز تهیدستی نداری، و اگر مرواريد نجف را در کف دست داشته باشی اما عشق شاه نجف را در دلت حک نکرده باشی، جز گزيدن انگشتِ حسرت کاری نداری.
🔹ميرزا اسدالله خان غالب (1869- 1794):
بوی دوست از نديم دوست میآيد؛ من با بندگی بوتراب مشغول حقم. تجلی لطف و محبت خداوند به پيامبر، کانون عترت و محور ايمان، علی است.
🔹محمد اقبال لاهوری:
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمايۀ ايمان علی
از ولای دودمانش زندهام
در جهان مثل گهر تابندهام
🔹جلالالدين مولوی:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزّه از دغل
🔹بوعلی سينا : ( 1037- 980)
تا بادۀ عشق در قدح ريختهاند
واندر پی عشق عاشق انگيختهاند
با جان و روانِ بوعلی مهر علی
چون شير و شکر به هم درآميختهاند
🔸و در نهايت میگويد: سنت ترانهخوانیهای عبادی با شعرهای عرفانی و معنوی که در جنوب آسيا به قوّالی و در آسيای مرکزی و ترکيه به سماع معروف است، در حفظ فضايی عاشقانه پيرامون ياد علی نقشی حياتی داشته است. اين ژانر که ابتدا، در زيارتگاههای صوفيه توسط گروه کر اجرا میشد از طريق تلفيقی از سنتهای عربی، هندی، فارسی و ترکی توسط نابغۀ شعر و موسيقی، امير خسرو دهلوی (1325- 1253) بيش از هفتصد سال پيش شکل گرفت. قوّالی يک طريق موسيقايی برای مراقبۀ عميق است و برای افرادی که دائقۀ معنوی دارند حکم محرّکی خسلهآور را دارد. محبوبترين شعر اميرخسرو که در قوالیها خوانده میشود، خود گويای همه چيز است:
شاه مردان
شير يزدان
قوت پروردگار
لا فتی الا علی
لا سيف الا ذوالفقار
علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی
🔸اين شيوههای خلاقانه نشان میدهد که چرا مردم هنوز ميراث علی را با دل و جان گرامی میدارند.
https://www.postbook.ir/uploaded/87-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸علی با ذهن و قلب باز، چيزی منحصربهفرد را مردم يادآوری کرد:
ايمان فقط عقل يا عقيده يا مناسک نيست. هستی است، پيوند است، روح است – ايمان واقعی به خدا و ارتباط واقعی با او همان روشنگری و رستگاری است که از طرق و مجاری گوناگونی حاصل میشود.
تعاليم علی منظری را میگشايد که او را از حوزۀ تاريخ به عالم متافيزيک میبرد.
🔻اين بخشی از کتاب «وارث پيامبر» نوشتۀ دکتر حسن عباس، نويسنده و محقق آمريکايی – پاکستانی و استاد روابط بينالملل در دانشگاه دفاع ملی در مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه و جنوب آسيا در واشنگتن دیسی است. که با ترجمۀ فارسی دکتر محمد کيوانفر منتشر شده است.
🔸وی میافزايد:
نگاهی اجمالی به احترامی که عموم عارفان و شاعرانِ نامی مرتبط با سنتهای مختلف اسلامی در جنوب آسيا ابراز میکنند، نشان میدهد نوعی همگرايی در جهانبينی آنها راجع به علی وجود دارد.
و برای مثال اين نمونهها را میآورد:
🔹خواجه مير درد (1785- 1721):
اگر مرواريد عدن را در دست داشته باشی اما به غنای دل نرسی، چيزی جز تهیدستی نداری، و اگر مرواريد نجف را در کف دست داشته باشی اما عشق شاه نجف را در دلت حک نکرده باشی، جز گزيدن انگشتِ حسرت کاری نداری.
🔹ميرزا اسدالله خان غالب (1869- 1794):
بوی دوست از نديم دوست میآيد؛ من با بندگی بوتراب مشغول حقم. تجلی لطف و محبت خداوند به پيامبر، کانون عترت و محور ايمان، علی است.
🔹محمد اقبال لاهوری:
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمايۀ ايمان علی
از ولای دودمانش زندهام
در جهان مثل گهر تابندهام
🔹جلالالدين مولوی:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزّه از دغل
🔹بوعلی سينا : ( 1037- 980)
تا بادۀ عشق در قدح ريختهاند
واندر پی عشق عاشق انگيختهاند
با جان و روانِ بوعلی مهر علی
چون شير و شکر به هم درآميختهاند
🔸و در نهايت میگويد: سنت ترانهخوانیهای عبادی با شعرهای عرفانی و معنوی که در جنوب آسيا به قوّالی و در آسيای مرکزی و ترکيه به سماع معروف است، در حفظ فضايی عاشقانه پيرامون ياد علی نقشی حياتی داشته است. اين ژانر که ابتدا، در زيارتگاههای صوفيه توسط گروه کر اجرا میشد از طريق تلفيقی از سنتهای عربی، هندی، فارسی و ترکی توسط نابغۀ شعر و موسيقی، امير خسرو دهلوی (1325- 1253) بيش از هفتصد سال پيش شکل گرفت. قوّالی يک طريق موسيقايی برای مراقبۀ عميق است و برای افرادی که دائقۀ معنوی دارند حکم محرّکی خسلهآور را دارد. محبوبترين شعر اميرخسرو که در قوالیها خوانده میشود، خود گويای همه چيز است:
شاه مردان
شير يزدان
قوت پروردگار
لا فتی الا علی
لا سيف الا ذوالفقار
علی امام من است و منم غلام علی
هزار جان گرامی فدای نام علی
🔸اين شيوههای خلاقانه نشان میدهد که چرا مردم هنوز ميراث علی را با دل و جان گرامی میدارند.
https://www.postbook.ir/uploaded/87-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️حضور علی(ع) در جغرافيا
🔹در صفحات پايانی کتاب «وارث پيامبر» که ديروز بخشهايی از آن را نقل کردم، و در ادامۀ درآميختن ميراث علی(ع) با دل و جان مردم، دکتر حسن عباس اشارۀ کوتاهی دارد به جاهايی که احتمال حضور علی(ع) در آنها متصور است. در همين حال و هوا بودم که دوست عزيزی در يک گروه تلگرامی از شهرهایی که نام آن امام را بر خود دارند ياد کرد و بهدرستی خواست که تحقیقی در اين زمينه انجام شود، از عليگره و حيدرآباد و جبلعلی تا چه و چه...
🔹دکتر حسن عباس مینويسد: اين يک حوزۀ پژوهشی در حال توسعه و البته خارج از جريان اصلی است، اما با اين همه جذاب است و ارزش کاوش بيشتر را دارد. سفرهايم در آسيا من را با داستانهای بسيار جالبی در مورد زندگی و ميراث علی آشنا کرده است که نشان از حضور علی در مناطقی بسيار فراتر از عربستان، در آسيای مرکزی و جنوبی دارد.
🔹وی در ادامه از سه مسجد کوچک هر يک با گنجايش 15 نفر در عشقآباد ترکمنستان ياد میکند که گفته میشود علی(ع) از آنها بازديد کرده و طبق روايات محلی، بر سنگ بزرگی به شکل يک مبل دراز به مراقبه مینشسته است.
🔹مسجد علی(ع) در گردنۀ خيبر در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان که طبق نقل ساکنان محلی، علی آن را با دستان خود ساخته، قدمگاه مولا علی در حيدرآباد پاکستان، و قدمامام در هند هم از همين موارد است.
🔹مزار شريف هم جایی است که مردم محلی آن را جای دفن علی(ع) میدانند. طبق سنت محلی، شتری سفيد، [پيکرِ] علی را برای محفوظ ماندن از شر دشمنانش به آنجا آورد، اما به مدت دو قرن قبرش مخفی ماند تا وقتی که او خود در رؤيای چهارصد نفر از بزرگان محلی ظاهر شد و آنها را به سمت مدفن خود هدايت کرد و منتهی شد به ساخت حرم.
🔹نويسنده در پايان اين بحث خود مینويسد: شواهدی که نشان دهد علی احتمالاً به خارج از سرزمينهای عربی سفر کرده به قدر کفايت هست. برای سنت شفاهی همين مقدار قانعکننده است. اينکه علی با توجه به زندگی و شخصيتش برای گسترش اسلام سفر کرده باشد، منطقی است.
🔹گسترۀ دانش و ديدگاه او بسيار فراتر از چارچوبۀ مکانی خاص بود، و اگر فرصت میداشت شايد در بيستوپنج سال خلافتِ سه خليفۀ اول، میتوانست به راه افتاده باشد. او به هر حال، طبق سنت صوفيانه در عداد مُرادان و مشايخ قرار میگيرد و صوفيان عاشق سفرند. اگر در زمانهايی میتوانست به دمشق و اورشليم برود، چرا به دورتر از آنجا سفر نکرده باشد؟
🔹خواه اين داستانها مستند باشند خواه نه، ارزش بررسی دارند. زيرا مواردی که با جزئيات مؤيد حضور معنوی – نه فيزيکی – او است محدود به همين يکی دو مورد نيست.... علی در شرق و غرب نه فقط در متون و داستانها بلکه در قلبها و ذهنها حیّ و حاضر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/88-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹در صفحات پايانی کتاب «وارث پيامبر» که ديروز بخشهايی از آن را نقل کردم، و در ادامۀ درآميختن ميراث علی(ع) با دل و جان مردم، دکتر حسن عباس اشارۀ کوتاهی دارد به جاهايی که احتمال حضور علی(ع) در آنها متصور است. در همين حال و هوا بودم که دوست عزيزی در يک گروه تلگرامی از شهرهایی که نام آن امام را بر خود دارند ياد کرد و بهدرستی خواست که تحقیقی در اين زمينه انجام شود، از عليگره و حيدرآباد و جبلعلی تا چه و چه...
🔹دکتر حسن عباس مینويسد: اين يک حوزۀ پژوهشی در حال توسعه و البته خارج از جريان اصلی است، اما با اين همه جذاب است و ارزش کاوش بيشتر را دارد. سفرهايم در آسيا من را با داستانهای بسيار جالبی در مورد زندگی و ميراث علی آشنا کرده است که نشان از حضور علی در مناطقی بسيار فراتر از عربستان، در آسيای مرکزی و جنوبی دارد.
🔹وی در ادامه از سه مسجد کوچک هر يک با گنجايش 15 نفر در عشقآباد ترکمنستان ياد میکند که گفته میشود علی(ع) از آنها بازديد کرده و طبق روايات محلی، بر سنگ بزرگی به شکل يک مبل دراز به مراقبه مینشسته است.
🔹مسجد علی(ع) در گردنۀ خيبر در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان که طبق نقل ساکنان محلی، علی آن را با دستان خود ساخته، قدمگاه مولا علی در حيدرآباد پاکستان، و قدمامام در هند هم از همين موارد است.
🔹مزار شريف هم جایی است که مردم محلی آن را جای دفن علی(ع) میدانند. طبق سنت محلی، شتری سفيد، [پيکرِ] علی را برای محفوظ ماندن از شر دشمنانش به آنجا آورد، اما به مدت دو قرن قبرش مخفی ماند تا وقتی که او خود در رؤيای چهارصد نفر از بزرگان محلی ظاهر شد و آنها را به سمت مدفن خود هدايت کرد و منتهی شد به ساخت حرم.
🔹نويسنده در پايان اين بحث خود مینويسد: شواهدی که نشان دهد علی احتمالاً به خارج از سرزمينهای عربی سفر کرده به قدر کفايت هست. برای سنت شفاهی همين مقدار قانعکننده است. اينکه علی با توجه به زندگی و شخصيتش برای گسترش اسلام سفر کرده باشد، منطقی است.
🔹گسترۀ دانش و ديدگاه او بسيار فراتر از چارچوبۀ مکانی خاص بود، و اگر فرصت میداشت شايد در بيستوپنج سال خلافتِ سه خليفۀ اول، میتوانست به راه افتاده باشد. او به هر حال، طبق سنت صوفيانه در عداد مُرادان و مشايخ قرار میگيرد و صوفيان عاشق سفرند. اگر در زمانهايی میتوانست به دمشق و اورشليم برود، چرا به دورتر از آنجا سفر نکرده باشد؟
🔹خواه اين داستانها مستند باشند خواه نه، ارزش بررسی دارند. زيرا مواردی که با جزئيات مؤيد حضور معنوی – نه فيزيکی – او است محدود به همين يکی دو مورد نيست.... علی در شرق و غرب نه فقط در متون و داستانها بلکه در قلبها و ذهنها حیّ و حاضر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/88-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️زيستنامه يا درسنامه
🔻اگر از شخصيت هايدگر خوشتان بيايد يا نيايد، و اگر با ديدگاهها و انديشههايش موافق باشيد يا نباشيد، بايد اين 23 صفحه از کتاب «زندگينامۀ فلسفی من» نوشتۀ کارل ياسپرس را بخوانيد که در پايان فصلی با عنوان هايدگر نوشته است:
🔸در اينجا فقط خاطراتی از چند دهه را اشارهوار آوردم، آن هم نه دربارۀ آثار هايدگر، بلکه در خصوص آنچه ميان من و او روی داده، انديشيده شده، و عمل شده است.
🔸فکر فلسفی را باید در ارتباط با عمل صاحبفکر فهميد.
🔸آن که فلسفه میپردازد در طلب هر گونه بينش دستيافتنی است. در نظر او، عقل و ذهن و خلاقيت آن فقط وسيله است نه هدف.. از اين رو، هميشه در طلب شديدترين نقدها است.
🔸سر ميز ناهار ... پرسيدم: «مرد بیفرهنگی مثل هيتلر چگونه میخواهد آلمان را اداره کند؟: گفت: «فرهنگ و تربيت مهم نيست. به دستهای جذابش نگاه کنيد».
🔻اگر به تحليل ساختار ذهنی و شناخت زمينههای کنشگری افراد علاقه داريد، فقط پنج صفحه از اين کتاب را دربارۀ ارنست ماير بخوانيد و ببينيد که کارل ياسپرس به چه جزئياتی توجه میکند:
🔸يک جملۀ پرمعنا کافی بود که او را به فلسفهورزی برانگيزد. آنچه او در فلسفه و علوم و شعر و موسیقی و هنر و حتی سياست در میيافت، اهميت محوری داشت. گويی از برکت بينشی فراگیر، قادر بود به ژرفاها نفوذ کند. برپايۀ دادههای اندک به سرعت برق، جان کلام را در میيافت و مرا نيز مانند دوستان ديگرش تکان میداد و به شگفت میآورد و فيض میبخشيد.
🔻اگر میخواهيد با کارل یاسپرس و انديشههايش آشنا شويد، گام اول، خواندن همين زندگینامۀ فلسفی با ترجمۀ عزتالله فولادوند است. ياسپرس اين زيستنامه را در سال 1953، يعنی شانزده سال پيش از مرگش نوشته است:
🔸از خردسالی مشتاق عظمت بودم. در برابر مردان بزرگ و فيلسوفان بزرگ که برای ما جانشينی ندارند احساس اعجاب میکردم. ما معياری خويش را از اين گونه مردان میگيريم ولی ايشان را به مرتبۀ خدايی نمیرسانيم؛ زيرا هر کسی حتی در مقابل بزرگترين انسانها بايد خودش بشود.
🔸وقتی جهان انديشه از فلسفه تهی باشد، کمترين کار اين است که به [نفع] آن شهادت دهيم و توجه را به فلاسفۀ بزرگ جلب کنیم و جلو پريشانانديشیها را بگيريم و در جوانان نسبت به فلاسفۀ راستين شوقی برانگيزيم.
🔸ستارهای که راهنمای همۀ کارها و زندگی روزانۀ ما است، برای کسی که هر روز لَختی به رؤيا فرو نرود، از درخشش باز خواهد ماند.
🔸وجود سیاست فقط جایی که آزادی باشد امکانپذير میشود. جايی که آزادی نابود شده باشد، فقط زندگی خصوصی باقی میماند، آن هم به ميزانی که وجودش تحمل شود.
🔸سياست راستين تنها به شرطی امکانپذير میشود که با دلایل له و عليه، بتوان دیگران را قانع کرد و به نتیجه رسید، و پرورش آگاهیِ همگانی از راه جدال آزادانۀ مغزها صورت بگيرد.
🔸ما بایستی بعضی گذشتهای اساسی بکنیم، زیرا حتی در این صورت، آنچه هنوز حفظ میشود در مقایسه با آنچه پس از شکست واقعی باقی میماند، بسیار عظیم خواهد بود.
🔸پند و اندرز و خطابه و نوشتن و داد سخن دادن دربارۀ شکوه و جلال دموکراسی کارساز نخواهد بود. این کار فقط باید با تمرین و عمل انجام بگیرد و عمل نیز باید از جماعات کوچک شروع شود.
🔸انسان در نتیجۀ سروکار پیدا کردن با مسائل واقعی و مشخص یاد میگیرد که کارها را چگونه باید بکند... بگذارید جماعت در سامان دادن به امور خویش هر چه بیشتر تمرین کند. تنها از اين راه ممکن است کسانی پرورش یابند که بتوانند سیاسی بیندیشند.
🔸هيچ فلسفۀ بزرگی بدون انديشۀ سياسی نیست، حتی فلسفۀ حکمای بزرگ مابعدالطبیعی... هر فلسفهای در نمود سیاسی خود نشان میدهد که چيست.
🔸فلسفه هيچ جا نتایجی نمیدهد که وسیلۀ برنامهریزی در دنیا باشد، اما بنیاد آگاهی را روشن میسازد که حدّ نتايج علم و امکانات برنامهریزی مولّد را معين میکند و به آنها معنا میبخشد.
🔸فیلسوف پیامبر نیست. او خويشتن را نمونه و سرمشق قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را، و لو از جنبههای عیبناکش مینمایاند. میخواهد يادآوری کند و برساند و به رغبت بیاورد و درخواست کند.
🔸ما اکنون از غروب فلسفۀ غرب به سوی طلوع فلسفۀ جهانی پیش میرویم. همه يکايک در اين راه خواهيم ماند، اما خود جاده به سوی آيندهای پيش میرود که وحشتناکترين و درخشانترين امکانات را نشان میدهد.
🔸هر کسی که گمان کند زندگیاش در جريان حوادث از دست رفته است، وقتی از مهلکه جان به در ببرد، احساس میکند که عمر از سر گرفته است.
🔸آدمی فقط به اتفاق ديگر آدميان میتواند به خود بيايد، نه هرگز با دانش محض... همۀ انديشهها میبايست به اين محک بخورند که آيا به ارتباط و تفاهم ياری میرسانند يا مانع از آن میشوند.
🔸فلسفه هميشه در برابر انحطاط روح و پراکندگی آدميان ايستاده است و به تمرکز نياز دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/89-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻اگر از شخصيت هايدگر خوشتان بيايد يا نيايد، و اگر با ديدگاهها و انديشههايش موافق باشيد يا نباشيد، بايد اين 23 صفحه از کتاب «زندگينامۀ فلسفی من» نوشتۀ کارل ياسپرس را بخوانيد که در پايان فصلی با عنوان هايدگر نوشته است:
🔸در اينجا فقط خاطراتی از چند دهه را اشارهوار آوردم، آن هم نه دربارۀ آثار هايدگر، بلکه در خصوص آنچه ميان من و او روی داده، انديشيده شده، و عمل شده است.
🔸فکر فلسفی را باید در ارتباط با عمل صاحبفکر فهميد.
🔸آن که فلسفه میپردازد در طلب هر گونه بينش دستيافتنی است. در نظر او، عقل و ذهن و خلاقيت آن فقط وسيله است نه هدف.. از اين رو، هميشه در طلب شديدترين نقدها است.
🔸سر ميز ناهار ... پرسيدم: «مرد بیفرهنگی مثل هيتلر چگونه میخواهد آلمان را اداره کند؟: گفت: «فرهنگ و تربيت مهم نيست. به دستهای جذابش نگاه کنيد».
🔻اگر به تحليل ساختار ذهنی و شناخت زمينههای کنشگری افراد علاقه داريد، فقط پنج صفحه از اين کتاب را دربارۀ ارنست ماير بخوانيد و ببينيد که کارل ياسپرس به چه جزئياتی توجه میکند:
🔸يک جملۀ پرمعنا کافی بود که او را به فلسفهورزی برانگيزد. آنچه او در فلسفه و علوم و شعر و موسیقی و هنر و حتی سياست در میيافت، اهميت محوری داشت. گويی از برکت بينشی فراگیر، قادر بود به ژرفاها نفوذ کند. برپايۀ دادههای اندک به سرعت برق، جان کلام را در میيافت و مرا نيز مانند دوستان ديگرش تکان میداد و به شگفت میآورد و فيض میبخشيد.
🔻اگر میخواهيد با کارل یاسپرس و انديشههايش آشنا شويد، گام اول، خواندن همين زندگینامۀ فلسفی با ترجمۀ عزتالله فولادوند است. ياسپرس اين زيستنامه را در سال 1953، يعنی شانزده سال پيش از مرگش نوشته است:
🔸از خردسالی مشتاق عظمت بودم. در برابر مردان بزرگ و فيلسوفان بزرگ که برای ما جانشينی ندارند احساس اعجاب میکردم. ما معياری خويش را از اين گونه مردان میگيريم ولی ايشان را به مرتبۀ خدايی نمیرسانيم؛ زيرا هر کسی حتی در مقابل بزرگترين انسانها بايد خودش بشود.
🔸وقتی جهان انديشه از فلسفه تهی باشد، کمترين کار اين است که به [نفع] آن شهادت دهيم و توجه را به فلاسفۀ بزرگ جلب کنیم و جلو پريشانانديشیها را بگيريم و در جوانان نسبت به فلاسفۀ راستين شوقی برانگيزيم.
🔸ستارهای که راهنمای همۀ کارها و زندگی روزانۀ ما است، برای کسی که هر روز لَختی به رؤيا فرو نرود، از درخشش باز خواهد ماند.
🔸وجود سیاست فقط جایی که آزادی باشد امکانپذير میشود. جايی که آزادی نابود شده باشد، فقط زندگی خصوصی باقی میماند، آن هم به ميزانی که وجودش تحمل شود.
🔸سياست راستين تنها به شرطی امکانپذير میشود که با دلایل له و عليه، بتوان دیگران را قانع کرد و به نتیجه رسید، و پرورش آگاهیِ همگانی از راه جدال آزادانۀ مغزها صورت بگيرد.
🔸ما بایستی بعضی گذشتهای اساسی بکنیم، زیرا حتی در این صورت، آنچه هنوز حفظ میشود در مقایسه با آنچه پس از شکست واقعی باقی میماند، بسیار عظیم خواهد بود.
🔸پند و اندرز و خطابه و نوشتن و داد سخن دادن دربارۀ شکوه و جلال دموکراسی کارساز نخواهد بود. این کار فقط باید با تمرین و عمل انجام بگیرد و عمل نیز باید از جماعات کوچک شروع شود.
🔸انسان در نتیجۀ سروکار پیدا کردن با مسائل واقعی و مشخص یاد میگیرد که کارها را چگونه باید بکند... بگذارید جماعت در سامان دادن به امور خویش هر چه بیشتر تمرین کند. تنها از اين راه ممکن است کسانی پرورش یابند که بتوانند سیاسی بیندیشند.
🔸هيچ فلسفۀ بزرگی بدون انديشۀ سياسی نیست، حتی فلسفۀ حکمای بزرگ مابعدالطبیعی... هر فلسفهای در نمود سیاسی خود نشان میدهد که چيست.
🔸فلسفه هيچ جا نتایجی نمیدهد که وسیلۀ برنامهریزی در دنیا باشد، اما بنیاد آگاهی را روشن میسازد که حدّ نتايج علم و امکانات برنامهریزی مولّد را معين میکند و به آنها معنا میبخشد.
🔸فیلسوف پیامبر نیست. او خويشتن را نمونه و سرمشق قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را، و لو از جنبههای عیبناکش مینمایاند. میخواهد يادآوری کند و برساند و به رغبت بیاورد و درخواست کند.
🔸ما اکنون از غروب فلسفۀ غرب به سوی طلوع فلسفۀ جهانی پیش میرویم. همه يکايک در اين راه خواهيم ماند، اما خود جاده به سوی آيندهای پيش میرود که وحشتناکترين و درخشانترين امکانات را نشان میدهد.
🔸هر کسی که گمان کند زندگیاش در جريان حوادث از دست رفته است، وقتی از مهلکه جان به در ببرد، احساس میکند که عمر از سر گرفته است.
🔸آدمی فقط به اتفاق ديگر آدميان میتواند به خود بيايد، نه هرگز با دانش محض... همۀ انديشهها میبايست به اين محک بخورند که آيا به ارتباط و تفاهم ياری میرسانند يا مانع از آن میشوند.
🔸فلسفه هميشه در برابر انحطاط روح و پراکندگی آدميان ايستاده است و به تمرکز نياز دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/89-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ ثبت قصههای ناشنيده
🔹خاک کارخانه
🔹شیوه خادمی
🔹نشر اطراف ۱۴۰۲
🔻اخيراً مد شده است سراغ سرمايهدارانی بروند که اسمشان را گذاشتهاند کارآفرين و از آنها بخواهند که قصۀ فراز و فرود خودشان و داستان رشد و نمو سرمايهها و ساختههايشان را تعريف کنند و آنها را به رخ ديگران بکشند و از آنها بخواهند که بسمالله؛ پا پيش بگذاريد و شما هم همين راه را برويد.. اگر در اين سودا، برنده شديد، به لطف زمينههای مساعدی است که برايتان فراهم شده و اگر باختيد، نشانۀ بیعرضگی خودتان است.. خود دانيد.
🔻برای توليد کتابی از اين دست هم که اسمش را میگذارند: مستندنگاری يا تجربهنگاری، چهار تا مصاحبه میکنند و پنج تا عکس میگيرند و اين میشود همۀ ماجرا.
🔻«خاک کارخانه» اما از لونی ديگر است، فرسخفرسخ فاصله دارد با کارهايی از اين قبيل؛ پژوهشگر خودش را انداخته است وسط انسانهایی که همۀ زندگیشان کار بوده است و کار، در شهری که وقت خواب و بيداریاش را صدای سوت کارخانه تعيين میکرده است.
🔻شيوا خادمی، نه قصۀ دستگاهها و در و ديوار و دوک و نخ و پارچه را به هم بافته، نه برای ويرانههای يک مکان گريه سر داده، و نه داستان پول و سرمايه و مديريت و کارآفرينی و توليد و .. را برایمان گفته، بلکه راست و مستقيم، رفته است سراغ مردمانی، مردان و زنانی، که آن روزها حتی کودک بودند و عشق حضور در کارخانه آنها را از خانه بيرون میکشيد.
🔻«خاک کارخانه» نگاهی است از درون و از دريچهای انسانی به پيوندهای يک شهر و يک مکان، يک شهر و يک صنعت، يک شهر و يک محصول که روزگاری نامش در سراسر کشور پيچيده بود: «چيتسازی بهشهر».
🔻«خاک کارخانه» يک الگو است برای کسانی که در پی پژوهشهایی از اين دست میگردند؛ و چه بسيار است در اين شهر و آن شهر . . . اگر بخواهند ... اگر بتوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/90-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹خاک کارخانه
🔹شیوه خادمی
🔹نشر اطراف ۱۴۰۲
🔻اخيراً مد شده است سراغ سرمايهدارانی بروند که اسمشان را گذاشتهاند کارآفرين و از آنها بخواهند که قصۀ فراز و فرود خودشان و داستان رشد و نمو سرمايهها و ساختههايشان را تعريف کنند و آنها را به رخ ديگران بکشند و از آنها بخواهند که بسمالله؛ پا پيش بگذاريد و شما هم همين راه را برويد.. اگر در اين سودا، برنده شديد، به لطف زمينههای مساعدی است که برايتان فراهم شده و اگر باختيد، نشانۀ بیعرضگی خودتان است.. خود دانيد.
🔻برای توليد کتابی از اين دست هم که اسمش را میگذارند: مستندنگاری يا تجربهنگاری، چهار تا مصاحبه میکنند و پنج تا عکس میگيرند و اين میشود همۀ ماجرا.
🔻«خاک کارخانه» اما از لونی ديگر است، فرسخفرسخ فاصله دارد با کارهايی از اين قبيل؛ پژوهشگر خودش را انداخته است وسط انسانهایی که همۀ زندگیشان کار بوده است و کار، در شهری که وقت خواب و بيداریاش را صدای سوت کارخانه تعيين میکرده است.
🔻شيوا خادمی، نه قصۀ دستگاهها و در و ديوار و دوک و نخ و پارچه را به هم بافته، نه برای ويرانههای يک مکان گريه سر داده، و نه داستان پول و سرمايه و مديريت و کارآفرينی و توليد و .. را برایمان گفته، بلکه راست و مستقيم، رفته است سراغ مردمانی، مردان و زنانی، که آن روزها حتی کودک بودند و عشق حضور در کارخانه آنها را از خانه بيرون میکشيد.
🔻«خاک کارخانه» نگاهی است از درون و از دريچهای انسانی به پيوندهای يک شهر و يک مکان، يک شهر و يک صنعت، يک شهر و يک محصول که روزگاری نامش در سراسر کشور پيچيده بود: «چيتسازی بهشهر».
🔻«خاک کارخانه» يک الگو است برای کسانی که در پی پژوهشهایی از اين دست میگردند؛ و چه بسيار است در اين شهر و آن شهر . . . اگر بخواهند ... اگر بتوانند.
https://www.postbook.ir/uploaded/90-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍6
❇️ وحی؛ پلی از فضاهای دور تا جان آدمی
🔹نخستين بهار
🔹وضاح خنفر
🔹ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔹نشر هرمس، چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻وحی گفتمانی است که جهانِ فضاهای دور را با درونِ جان آدمی میپيوندد
و هستی را پيوستگیهای نوينی میدهد
و رشتههايی را که به سبب دخالتهای عقلِ محدود بشری از هم گسسته است، پيوندی دوباره میبخشد.
🔻عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست،
به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد،
به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد،
و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛
🔻کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود،
و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد
و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻چون هيچ يک اين الههها با پرستندگان خود ارتباطی برقرار نمیکردند و با آنها سخنی نمیگفتند، پس کاهنان و منجمّان و پيشگويانی لازم بودند که ارادۀ آن خدايان را تفسير کنند،
پرندهای را به پرواز درآورند و در ستارهای نظر کنند و قرعهای بيندازند و هدايا و قربانیهايی را از انسانهايی سستعنصر بستانند تا آرزوی آنان برآورده شود و از شری در امان مانند و از خشم ويرانگر خدايان محفوظ بمانند.
🔻آدميان، اما جز از لابلای گفتههای کاهنان و دربانان و منجمان، نه از دليل خشم و غضب خدايان آگاهی داشتند و نه از موجبات خرسندی ايشان چيزی میدانستند.
اوج خرد جزئینگر و سرگشتۀ آدمی همين بود؛
🔻و بدين ترتيب نخستين آيات به منظور ساماندهی کلانی در نگاه به هستی نازل شد تا اين آشفتگی را از انسان دور کند، و نظم و عقلانيت و تعادل را به وجود باز گرداند و نشان دهد که هر چه در هستی هست، از خورشيد و ماه و شب و روز و حتی خود روانِ آدمی، همه و همه به منظومهای با ساخت و آفرينشی استوار وابستهاند، و خالق يگانهای دارند که به آنها هدف و سامانی بخشيده است که در آن روان هستند، و از کار آنها سود و زيانی به تو نمیرسد.
https://www.postbook.ir/uploaded/91-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹نخستين بهار
🔹وضاح خنفر
🔹ترجمۀ محمدرضا مرواريد
🔹نشر هرمس، چاپ دوم ۱۴۰۲
🔻وحی گفتمانی است که جهانِ فضاهای دور را با درونِ جان آدمی میپيوندد
و هستی را پيوستگیهای نوينی میدهد
و رشتههايی را که به سبب دخالتهای عقلِ محدود بشری از هم گسسته است، پيوندی دوباره میبخشد.
🔻عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست،
به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد،
به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد،
و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛
🔻کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود،
و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد
و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻چون هيچ يک اين الههها با پرستندگان خود ارتباطی برقرار نمیکردند و با آنها سخنی نمیگفتند، پس کاهنان و منجمّان و پيشگويانی لازم بودند که ارادۀ آن خدايان را تفسير کنند،
پرندهای را به پرواز درآورند و در ستارهای نظر کنند و قرعهای بيندازند و هدايا و قربانیهايی را از انسانهايی سستعنصر بستانند تا آرزوی آنان برآورده شود و از شری در امان مانند و از خشم ويرانگر خدايان محفوظ بمانند.
🔻آدميان، اما جز از لابلای گفتههای کاهنان و دربانان و منجمان، نه از دليل خشم و غضب خدايان آگاهی داشتند و نه از موجبات خرسندی ايشان چيزی میدانستند.
اوج خرد جزئینگر و سرگشتۀ آدمی همين بود؛
🔻و بدين ترتيب نخستين آيات به منظور ساماندهی کلانی در نگاه به هستی نازل شد تا اين آشفتگی را از انسان دور کند، و نظم و عقلانيت و تعادل را به وجود باز گرداند و نشان دهد که هر چه در هستی هست، از خورشيد و ماه و شب و روز و حتی خود روانِ آدمی، همه و همه به منظومهای با ساخت و آفرينشی استوار وابستهاند، و خالق يگانهای دارند که به آنها هدف و سامانی بخشيده است که در آن روان هستند، و از کار آنها سود و زيانی به تو نمیرسد.
https://www.postbook.ir/uploaded/91-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍7
❇️ تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
1️⃣ ص ۳۵
🔻در بیت ایشان، به اتاق کوچکی وارد شدیم. یک سوی، شاگردان و اعضای دفتر ایشان نشسته بودند. سوی دیگری هم معاون هنری و مطبوعاتی و مسئول دفتر و دیگر همراهان وزارت فرهنگ و ارشاد نشستیم.
تا نشستیم آيتالله تبریزی بیدرنگ گفت: آقای وزیر، چرا اين قدر موسیقی را در تلویزیون ترویج میکنید؟ من گفتهام خانواده و شاگردانم و مقلدهایم، تلویزیون تماشا نکنند.
گفتم: حتماً توجه دارید که تلویزیون زیر نظر و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد نیست...
مکثی کرد و با نیمبُهتی که در چشمانش پدیدار شده بود، گفت: من کلّی گفتم. شما ترویج نمیکنید؟
گفتم: ما مرکز موسیقی داریم برای آموزش، هنرمندان موسیقی در تهران و شهرستانها برنامه اجرا میکنند.
گفت: خب همين ترويج است.
پرسیدم: شما مطلقاً موسیقی را حرام میدانید؟ پس چرا فارابی، فیلسوف متفکّر و متألّه بزرگ شیعه کتاب موسیقی کبیر را نوشته است؟
گفت: من سخن پيامبر را برای شما روایت میکنم، شما از فارابی برای من روایت میکنید؟
گفتم: نه، من بین فارابی و پيامبر انتخاب نمیکنم، بین شما و فارابی انتخاب میکنم. فارابی از شما هزار سال به پیامبر اسلام نزدیکتر بوده است. از کجا معلوم که فهم او از سخن پیامبر دربارۀ موسیقی درستتر از شما نباشد؟
گفت: حالا شما خیال نکنید که من اصلاً موسیقی نمیدانم! تبریز دبیرستان که میرفتم، مدرسۀ ما نزدیک کلیسا بود. معلم موسیقی ما ارمنی بود. به او موسیو میگفتیم.
گفتم: احتمالاً معلّم خوبی نبوده است.
آيتالله تبریزی خندید و چشمانش برق زد.
https://www.postbook.ir/uploaded/93-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
1️⃣ ص ۳۵
🔻در بیت ایشان، به اتاق کوچکی وارد شدیم. یک سوی، شاگردان و اعضای دفتر ایشان نشسته بودند. سوی دیگری هم معاون هنری و مطبوعاتی و مسئول دفتر و دیگر همراهان وزارت فرهنگ و ارشاد نشستیم.
تا نشستیم آيتالله تبریزی بیدرنگ گفت: آقای وزیر، چرا اين قدر موسیقی را در تلویزیون ترویج میکنید؟ من گفتهام خانواده و شاگردانم و مقلدهایم، تلویزیون تماشا نکنند.
گفتم: حتماً توجه دارید که تلویزیون زیر نظر و مدیریت وزارت فرهنگ و ارشاد نیست...
مکثی کرد و با نیمبُهتی که در چشمانش پدیدار شده بود، گفت: من کلّی گفتم. شما ترویج نمیکنید؟
گفتم: ما مرکز موسیقی داریم برای آموزش، هنرمندان موسیقی در تهران و شهرستانها برنامه اجرا میکنند.
گفت: خب همين ترويج است.
پرسیدم: شما مطلقاً موسیقی را حرام میدانید؟ پس چرا فارابی، فیلسوف متفکّر و متألّه بزرگ شیعه کتاب موسیقی کبیر را نوشته است؟
گفت: من سخن پيامبر را برای شما روایت میکنم، شما از فارابی برای من روایت میکنید؟
گفتم: نه، من بین فارابی و پيامبر انتخاب نمیکنم، بین شما و فارابی انتخاب میکنم. فارابی از شما هزار سال به پیامبر اسلام نزدیکتر بوده است. از کجا معلوم که فهم او از سخن پیامبر دربارۀ موسیقی درستتر از شما نباشد؟
گفت: حالا شما خیال نکنید که من اصلاً موسیقی نمیدانم! تبریز دبیرستان که میرفتم، مدرسۀ ما نزدیک کلیسا بود. معلم موسیقی ما ارمنی بود. به او موسیو میگفتیم.
گفتم: احتمالاً معلّم خوبی نبوده است.
آيتالله تبریزی خندید و چشمانش برق زد.
https://www.postbook.ir/uploaded/93-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️ شعری به روحبخشی باران
🔹تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
2️⃣ ص ۸۸
شيخ مالک الشعار، مفتی طرابلس و شمال لبنان... خوشمحضر و خوشرو و خوشسخن است. با لطايف و ظرايف و کوچهباغهای پيچدرپيچ زبان و ادبيات عربی آشنا است. داشت قدم میزد و زمزمه میکرد که زمزمهاش را شنيدم:
لَها حکمةُ لقمانِ و صُورة يوسفِ
و نَغمَةُ داوودِ و عفّةُ مريمِ
وَ لی سُقمُ أيوب و غُربَةُ يونسِ
و أحزانُ يَعقوبٍ و حَسرةٌ آدمِ
و لَو لَميَمَسّ الارضَ فاضلُ شَعرها
لما جازَ عندی فی الترابِ التيمّم
او خردمندیِ لقمان، زيبايی سيمای يوسف، ترنّم داود و پاکدامنی مريم را دارا است.
من اما، بيماری ايوب و غريبیِ يونس و رنجهای ايوب و حسرت آدم را دارم.
اگر سر طرّۀ گيسوی او بر زمين نمیرسيد، مجاز نبودم که بر خاک تيمم کنم.
از آن جمله اشعاری بود که مثل بارانِ روحبخش بر صحرای جان میبارد و مانند تيغی ابريشمين و نرم ذهن را میبرّد و تأثيرش تا مغز استخوان میرسد و برای هميشه میماند.
شيخ مالک گفت: نپرسيدی چرا اين شعر را زمزمه میکردم؟ حکمت لقمان و... همه از آن پيامبر ما است؛ صاحب خُلق عظيم. اکنون ما هستيم و حسرت مسلمانی!
🔻🔻🔻
@post_book
🔹تشنۀ صلح
🔹سید عطاءالله مهاجرانی
🔹انتشارات امید ایرانیان ۱۴۰۲
2️⃣ ص ۸۸
شيخ مالک الشعار، مفتی طرابلس و شمال لبنان... خوشمحضر و خوشرو و خوشسخن است. با لطايف و ظرايف و کوچهباغهای پيچدرپيچ زبان و ادبيات عربی آشنا است. داشت قدم میزد و زمزمه میکرد که زمزمهاش را شنيدم:
لَها حکمةُ لقمانِ و صُورة يوسفِ
و نَغمَةُ داوودِ و عفّةُ مريمِ
وَ لی سُقمُ أيوب و غُربَةُ يونسِ
و أحزانُ يَعقوبٍ و حَسرةٌ آدمِ
و لَو لَميَمَسّ الارضَ فاضلُ شَعرها
لما جازَ عندی فی الترابِ التيمّم
او خردمندیِ لقمان، زيبايی سيمای يوسف، ترنّم داود و پاکدامنی مريم را دارا است.
من اما، بيماری ايوب و غريبیِ يونس و رنجهای ايوب و حسرت آدم را دارم.
اگر سر طرّۀ گيسوی او بر زمين نمیرسيد، مجاز نبودم که بر خاک تيمم کنم.
از آن جمله اشعاری بود که مثل بارانِ روحبخش بر صحرای جان میبارد و مانند تيغی ابريشمين و نرم ذهن را میبرّد و تأثيرش تا مغز استخوان میرسد و برای هميشه میماند.
شيخ مالک گفت: نپرسيدی چرا اين شعر را زمزمه میکردم؟ حکمت لقمان و... همه از آن پيامبر ما است؛ صاحب خُلق عظيم. اکنون ما هستيم و حسرت مسلمانی!
🔻🔻🔻
@post_book
👍2