🖌 اگر خوانندگان گرامی اين سفرنامه حوصله کنند و با ما و مهمان مصری ما همراه شوند، تنها دو روز ديگر از سفر وی به ايران باقی مانده است.
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/1
🔸 مشهد امام رضا [ع]
🔹اين طولانیترين سفر من با اتوبوس در ايران بود؛ 12 ساعت وول زدن و خواب تکه و پاره. بعد از انتظاری دراز و پس از آنکه اصلاً فکر نمیکردم اين سفر سرانجامی داشته باشد، بالاخره به شهر مقدس مشهد رسيدم. زوّار، با نشستن در اتوبوسهايی که در گوشه و کنار پايانه مسافربری ايستاده بودند، عازم هتلهای نزديک حرم امام رضا شدند، اما من فعلاً دنبال اتوبوس هرات میگشتم که فردا اولين مقصدم در خاک افغانستان است و بايد زودتر جزئيات زمان حرکت را بدانم. کنار يکی از اتوبوسهای فرسودهای که زير تابلو «هرات» ايستاده بود، چند افغانی را ديدم و يکی از آنها يعنی «حسن علیزاده» که قبلاً مترجم ارتش آمريکا بوده، با انگليسی روان و به لهجه آمريکايی غليظ گفت که اتوبوس هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکند تا با عبور از مرز ساعت 2 بعدازظهر به شهر هرات برسد. از ديدنش خوشحال شدم و به اين اميد که شايد در هرات يکديگر را ببينيم، شماره تلفنهای هم را يادداشت کرديم. بيشتر مسافران اين اتوبوس افغانیهايی بودند که اصلاً انگليسی نمیفهميدند.
🔹به بدن خسته خودم کش و قوسی دادم و به سوی نزديکترين اتومبيلی رفتم که مرا به منزل «حامد» دوست «فائزه» در تهران، که او هم دوست «فرهاد» در اصفهان بود، برساند. بله، من تا امروز چقدر خوششانس بودهام که شبکه CS تا اقصا نقاط ايران کشيده شده است.
🔹حامد در «کوی امام هادی» دور از مرکز شهری که زائرانِ حرم همه خيابانهايش را شلوغ کردهاند، زندگی میکند. با خندهای گرم که از ميان سبيلهای بلند و کمانیاش پيدا بود، به پيشواز من آمد. لاغراندام است و موهايی کمپشت دارد و آدمی است بینهايت ساده و افتاده. فوراً به من خوشآمد گفت و من هم از اينکه در روزی نامناسب به سراغش آمدهام، عذرخواهی کردم؛ چرا که او هم همين امروز از سفر ترکيه برگشته و از مسير تهران به مشهد آمده است. اول تعجب کردم که چطوری توانسته است بليت قطار مشهد را بگيرد، اما وقتی فهميدم که آن را يک ماه قبل تهيه کرده، شگفتیام برطرف شد. نخستين پيشنهادی که به من کرد بهترين پيشنهادی بود که میتوان به يک مسافر کولهبهدوش داشت: «دوست داری لباس چرکاتو توی ماشين بندازی؟» نتوانستم از قبول اين پيشنهاد بگذرم؛ چون من فردا میخواهم به هرات بروم و بايد همه لباسهايم تميز باشد. چه میدانم که آيا کجای آن کشور ماشين لباسشويی يا حتی آب و صابون پيدا میکنم؟
🔹با اينکه در اين خانه کوچکِ يکخوابه تنها زندگی میکند، صبحانهای سريع اما خوشمزه برای من آماده کرد. حامد مهندس شهرسازی است و مهندسی را در يکی از دانشگاههای مشهد خوانده است. اصلاً فکرش را نمیکردم که آموزش دانشگاهی در رشتههای پزشکی و مهندسی به زبان فارسی باشد؛ اين ملت چنان به زبان خودشان افتخار میکنند که همه اصطلاحات رشتههای علمی و پژوهشی را «فارسیسازی» کردهاند.
🔹ديوارهای فضای کوچکِ هال، پر از تابلوهای پازل با اندازههای مختلف بود. يکی از تابلوها تصوير رنگی پرندهای در جزيره گالاپاگوس و ديگری عکس جانورانی وحشی در يک جنگل انبوه بود. قطعات پازلها بسيار کوچک بود و هر تابلو بين يک تا سه هزار قطعه داشت. به نظر میرسد که حامد عاشق پازلهايی است که جور کردن هر يک از تابلوهای آن سه تا چهار ماه وقت میبرد. «خدا قوت، جوون! من که وقتی با دخترم پازل میچينم، بيشتر از صد قطعه به اندازه کف دست را تاب نميارم». تا شستوشوی لباس در ماشين نيمهاتوماتيکی که راهاندازی آن برنامه پيچيدهای دارد، تمام بشود، يک ساعتی در باره سفرم به ايران و برنامه سفر به افغانستان با هم گپ زديم. برادرش هم آمد تا برگشتِ سالم او از سفر را خوشآمد بگويد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/1
🔸 مشهد امام رضا [ع]
🔹اين طولانیترين سفر من با اتوبوس در ايران بود؛ 12 ساعت وول زدن و خواب تکه و پاره. بعد از انتظاری دراز و پس از آنکه اصلاً فکر نمیکردم اين سفر سرانجامی داشته باشد، بالاخره به شهر مقدس مشهد رسيدم. زوّار، با نشستن در اتوبوسهايی که در گوشه و کنار پايانه مسافربری ايستاده بودند، عازم هتلهای نزديک حرم امام رضا شدند، اما من فعلاً دنبال اتوبوس هرات میگشتم که فردا اولين مقصدم در خاک افغانستان است و بايد زودتر جزئيات زمان حرکت را بدانم. کنار يکی از اتوبوسهای فرسودهای که زير تابلو «هرات» ايستاده بود، چند افغانی را ديدم و يکی از آنها يعنی «حسن علیزاده» که قبلاً مترجم ارتش آمريکا بوده، با انگليسی روان و به لهجه آمريکايی غليظ گفت که اتوبوس هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکند تا با عبور از مرز ساعت 2 بعدازظهر به شهر هرات برسد. از ديدنش خوشحال شدم و به اين اميد که شايد در هرات يکديگر را ببينيم، شماره تلفنهای هم را يادداشت کرديم. بيشتر مسافران اين اتوبوس افغانیهايی بودند که اصلاً انگليسی نمیفهميدند.
🔹به بدن خسته خودم کش و قوسی دادم و به سوی نزديکترين اتومبيلی رفتم که مرا به منزل «حامد» دوست «فائزه» در تهران، که او هم دوست «فرهاد» در اصفهان بود، برساند. بله، من تا امروز چقدر خوششانس بودهام که شبکه CS تا اقصا نقاط ايران کشيده شده است.
🔹حامد در «کوی امام هادی» دور از مرکز شهری که زائرانِ حرم همه خيابانهايش را شلوغ کردهاند، زندگی میکند. با خندهای گرم که از ميان سبيلهای بلند و کمانیاش پيدا بود، به پيشواز من آمد. لاغراندام است و موهايی کمپشت دارد و آدمی است بینهايت ساده و افتاده. فوراً به من خوشآمد گفت و من هم از اينکه در روزی نامناسب به سراغش آمدهام، عذرخواهی کردم؛ چرا که او هم همين امروز از سفر ترکيه برگشته و از مسير تهران به مشهد آمده است. اول تعجب کردم که چطوری توانسته است بليت قطار مشهد را بگيرد، اما وقتی فهميدم که آن را يک ماه قبل تهيه کرده، شگفتیام برطرف شد. نخستين پيشنهادی که به من کرد بهترين پيشنهادی بود که میتوان به يک مسافر کولهبهدوش داشت: «دوست داری لباس چرکاتو توی ماشين بندازی؟» نتوانستم از قبول اين پيشنهاد بگذرم؛ چون من فردا میخواهم به هرات بروم و بايد همه لباسهايم تميز باشد. چه میدانم که آيا کجای آن کشور ماشين لباسشويی يا حتی آب و صابون پيدا میکنم؟
🔹با اينکه در اين خانه کوچکِ يکخوابه تنها زندگی میکند، صبحانهای سريع اما خوشمزه برای من آماده کرد. حامد مهندس شهرسازی است و مهندسی را در يکی از دانشگاههای مشهد خوانده است. اصلاً فکرش را نمیکردم که آموزش دانشگاهی در رشتههای پزشکی و مهندسی به زبان فارسی باشد؛ اين ملت چنان به زبان خودشان افتخار میکنند که همه اصطلاحات رشتههای علمی و پژوهشی را «فارسیسازی» کردهاند.
🔹ديوارهای فضای کوچکِ هال، پر از تابلوهای پازل با اندازههای مختلف بود. يکی از تابلوها تصوير رنگی پرندهای در جزيره گالاپاگوس و ديگری عکس جانورانی وحشی در يک جنگل انبوه بود. قطعات پازلها بسيار کوچک بود و هر تابلو بين يک تا سه هزار قطعه داشت. به نظر میرسد که حامد عاشق پازلهايی است که جور کردن هر يک از تابلوهای آن سه تا چهار ماه وقت میبرد. «خدا قوت، جوون! من که وقتی با دخترم پازل میچينم، بيشتر از صد قطعه به اندازه کف دست را تاب نميارم». تا شستوشوی لباس در ماشين نيمهاتوماتيکی که راهاندازی آن برنامه پيچيدهای دارد، تمام بشود، يک ساعتی در باره سفرم به ايران و برنامه سفر به افغانستان با هم گپ زديم. برادرش هم آمد تا برگشتِ سالم او از سفر را خوشآمد بگويد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/2
🔹چای خورديم و پس از کمی صحبت، به من پيشنهاد کرد که مرا تا ايستگاه مترو به مقصد حرم برساند. با حالتی از انکار پرسيدم: «مترو زيرزمينی؟! . . شما توی مشهد مترو زيرزمينی دارين؟» مشهد در دو دهه اخير، از سفر بیسابقه زائران دچار مشکل شده و بهناگزير بودجه هنگفتی را صرف امور زيربنايی شهر کرده و در سال 2011 خط مترو با 22 ايستگاه افتتاح شده است تا زائران را به دور از ترافيک شهری، در نزديکترين فاصله به حرم برساند. همه ساله ميليونها مسافر به مشهد میآيند و اين آمار در ايام عيد نوروز به ده ميليون نفر هم میرسد. 55% از کل هتلهای ايران در مشهد قرار دارد و اين شهر پذيرای ميليونها مسافر ايرانی و عراقی و پيروان شيعه جعفری از همه جای دنيا است. گردشگری دينی از مهمترين منابع درآمد شهر به شمار میرود. بر خلاف شهر مکه که به صورت عمودی گسترش پيدا کرده و بهصراحت بگويم که مايه دلگيری انسان میشود، گسترش مشهد به صورت افقی است تا هر سال شمار بسيار بيشتری از زائران را به سوی خود جلب کند. شايد در سالهای جنگ ميان ايران و عراق، آمار زائران مشهد بيشتر شده باشد؛ زيرا با اينکه مرقد بيشتر امامان در خاک عراق است و در ايران تنها پيشوای هشتم يعنی امام رضا مدفون است، اما از آنجا که در ايام جنگ بين دو کشور و قطع روابط دوجانبه سياسی و سياحتی، از سفر ايرانيان به عراق جلوگيری میشد، بيشتر علاقهمندان به زيارت مرقد امامان شيعه به بارگاه امام رضا میآمدند که فاصله زيادی با کربلا و نجف داشت. «خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشايد درِ ديگری!»
🔹بعد از اينکه برادرِ حامد من را در ايستگاه مترو پياده کرد، خيلی راحت به راه خودم ادامه دادم. رسيدن به حرم اصلاً سخت نبود؛ چون همه مسافرها به يک سمت و سو میرفتند. ايستگاه «انبوهی از چادر» بود. چادر مشکی و چادر نماز پوشش همه زنهای اينجا و بهخصوص مسيرهای پيادهروِ منتهی به حرم است. حتی دختران دوساله هم حجاب بر سر دارند. چادرهای اينجا پيشانی و چانه را هم میپوشاند، اما بر خلاف آنچه آيين «وهابی» میگويد، پوشاندن صورت واجب نيست.
🔹در ميدان منتهی به حرم، چندين اتوبوس بزرگ در حال جابهجا کردن زائرانی هستند که به محض پياده شدن، در صف درازی به سوی حرم روانه میشوند. بعضی از مردها و زنها، کودکانشان را از ترس گم شدن کول کردهاند. در هر دقيقه صدها خانواده با شوق و ذوق به زيارت حضرت رضا میروند. هر زنی که چادر نداشته باشد، پيش از ورود، چادرنمازی با رنگ روشن بر سر میکند. هر چه به درهای اصلی حرم نزديکتر میشويم، هشدارها و آموزشهای مربوط به رعايت پوشش، سفت و سختتر میشود. مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت. آنها آماده بودند تا به محض هر مخالفتی، چوبپرها را با نرمی و مهربانی بر بدن شما بزنند. اگر خانمی طرّه مويش بيرون افتاده باشد، بايد آن را بپوشاند و چنانچه لباس تنگ و بدننمايی بر تن داشته باشد، بايد آن را با چادرنماز گلدارش مخفی کند؛ محضر امام رضا جای اين کوتاهیها نيست.
🔹پرتوی زرين از دور درخشيدن گرفت و هر چه به حرم نزديکتر میشديم گنبد بزرگ طلايیاش نمايانتر میشد. شاهان و اميران به اعتبار ارج و عظمتِ صاحب اين مرقد و مقام، به طلاکاری و آرايش آن پرداختهاند. بر فراز گنبد، پرچم سبز آشنايی در اهتزار است که نام «امام علی بن موسی الرضا» بر آن پيدا است. ساختمان اصلی حرم از بيرون مانند حرم حضرت معصومه خواهر امام رضا در قم، بسيار بزرگ و وسيع به نظر میرسد، اما صحن و سرای اين حرم بسيار بزرگتر از آن است. تعدادی از رواقها و ساختمانهای حرم معصومه در قم به عنوان مدرسه به کار میآيد اما در اينجا همه رواقها برای استفاده نمازگزاران و زائران فرش شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/2
🔹چای خورديم و پس از کمی صحبت، به من پيشنهاد کرد که مرا تا ايستگاه مترو به مقصد حرم برساند. با حالتی از انکار پرسيدم: «مترو زيرزمينی؟! . . شما توی مشهد مترو زيرزمينی دارين؟» مشهد در دو دهه اخير، از سفر بیسابقه زائران دچار مشکل شده و بهناگزير بودجه هنگفتی را صرف امور زيربنايی شهر کرده و در سال 2011 خط مترو با 22 ايستگاه افتتاح شده است تا زائران را به دور از ترافيک شهری، در نزديکترين فاصله به حرم برساند. همه ساله ميليونها مسافر به مشهد میآيند و اين آمار در ايام عيد نوروز به ده ميليون نفر هم میرسد. 55% از کل هتلهای ايران در مشهد قرار دارد و اين شهر پذيرای ميليونها مسافر ايرانی و عراقی و پيروان شيعه جعفری از همه جای دنيا است. گردشگری دينی از مهمترين منابع درآمد شهر به شمار میرود. بر خلاف شهر مکه که به صورت عمودی گسترش پيدا کرده و بهصراحت بگويم که مايه دلگيری انسان میشود، گسترش مشهد به صورت افقی است تا هر سال شمار بسيار بيشتری از زائران را به سوی خود جلب کند. شايد در سالهای جنگ ميان ايران و عراق، آمار زائران مشهد بيشتر شده باشد؛ زيرا با اينکه مرقد بيشتر امامان در خاک عراق است و در ايران تنها پيشوای هشتم يعنی امام رضا مدفون است، اما از آنجا که در ايام جنگ بين دو کشور و قطع روابط دوجانبه سياسی و سياحتی، از سفر ايرانيان به عراق جلوگيری میشد، بيشتر علاقهمندان به زيارت مرقد امامان شيعه به بارگاه امام رضا میآمدند که فاصله زيادی با کربلا و نجف داشت. «خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشايد درِ ديگری!»
🔹بعد از اينکه برادرِ حامد من را در ايستگاه مترو پياده کرد، خيلی راحت به راه خودم ادامه دادم. رسيدن به حرم اصلاً سخت نبود؛ چون همه مسافرها به يک سمت و سو میرفتند. ايستگاه «انبوهی از چادر» بود. چادر مشکی و چادر نماز پوشش همه زنهای اينجا و بهخصوص مسيرهای پيادهروِ منتهی به حرم است. حتی دختران دوساله هم حجاب بر سر دارند. چادرهای اينجا پيشانی و چانه را هم میپوشاند، اما بر خلاف آنچه آيين «وهابی» میگويد، پوشاندن صورت واجب نيست.
🔹در ميدان منتهی به حرم، چندين اتوبوس بزرگ در حال جابهجا کردن زائرانی هستند که به محض پياده شدن، در صف درازی به سوی حرم روانه میشوند. بعضی از مردها و زنها، کودکانشان را از ترس گم شدن کول کردهاند. در هر دقيقه صدها خانواده با شوق و ذوق به زيارت حضرت رضا میروند. هر زنی که چادر نداشته باشد، پيش از ورود، چادرنمازی با رنگ روشن بر سر میکند. هر چه به درهای اصلی حرم نزديکتر میشويم، هشدارها و آموزشهای مربوط به رعايت پوشش، سفت و سختتر میشود. مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت. آنها آماده بودند تا به محض هر مخالفتی، چوبپرها را با نرمی و مهربانی بر بدن شما بزنند. اگر خانمی طرّه مويش بيرون افتاده باشد، بايد آن را بپوشاند و چنانچه لباس تنگ و بدننمايی بر تن داشته باشد، بايد آن را با چادرنماز گلدارش مخفی کند؛ محضر امام رضا جای اين کوتاهیها نيست.
🔹پرتوی زرين از دور درخشيدن گرفت و هر چه به حرم نزديکتر میشديم گنبد بزرگ طلايیاش نمايانتر میشد. شاهان و اميران به اعتبار ارج و عظمتِ صاحب اين مرقد و مقام، به طلاکاری و آرايش آن پرداختهاند. بر فراز گنبد، پرچم سبز آشنايی در اهتزار است که نام «امام علی بن موسی الرضا» بر آن پيدا است. ساختمان اصلی حرم از بيرون مانند حرم حضرت معصومه خواهر امام رضا در قم، بسيار بزرگ و وسيع به نظر میرسد، اما صحن و سرای اين حرم بسيار بزرگتر از آن است. تعدادی از رواقها و ساختمانهای حرم معصومه در قم به عنوان مدرسه به کار میآيد اما در اينجا همه رواقها برای استفاده نمازگزاران و زائران فرش شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/3
🔹مشهد در گذشته، «توس» خوانده میشد و يکی از نامآورترين شهرهای کهن به شمار میرود که دانشمندان ايرانی بزرگی را در عرصههای مختلف به صحنه آورده است؛ نامیترين آنان فردوسی، سراينده کتاب «شاهنامه» است. امام ابوحامد محمد غزالی، دانشمند اهل سنت که با کتابش «احياء علوم الدين» به شهرت رسيده نيز از همين سرزمين برخاسته است. توس به دست مغولانی که به اشغال سرزمين ايران آمده بودند، زيرورو شد و جز ويرانه و آوار چيزی از آن بر جا نماند و ساکنانش از آن کوچيدند و به کنار مرقد امام رضا در روستای مشهد پناه بردند و پيرامون آن شهری را بنا نهادند که در گذر زمان بزرگ و بزرگتر شد.
🔹اقليم خراسان در گذشته و بهويژه در ماجرای اختلاف ميان فرزندان هارون الرشيد، صحنه چالش سياسی ميان اعراب و ايرانيان بوده است؛ همان طور که میدانيم او دو پسر به نامهای امين و مأمون داشت که فرزند کوچکترش يعنی امين را که مادرش عرب بود، به ولیعهدی خود برگزيد، در حالی که مأمون مادری ايرانی داشت. در واپسين سالهای حکومت هارون، در بغداد که پايتخت وی بود، بر سر جانشينی او، درگيریهای بسياری ميان اعراب و ايرانيان رخ داد و هارون کوشيد تا با گماردن مأمون بر ولايت خراسان و ری که سپاه و خراج و منافع اقتصادی و نظامی مستقلی داشت، و بخشيدن سالهای باقيمانده از خلافت خود به امين، به فروکش کردن بحران روابط ميان پسرانش کمک کند. او دو فرزندش را با خود به حج برد و در همان جا از آن دو پيمان قرص و محکمی گرفت که هر يک با برادرش بهنيکی رفتار کند و پس از پايان دوران خلافت امين، فرمانروايی به مأمون برسد. وی پس از نگارش اين عهدنامه آن را در کعبه آويخت تا به برکت آن بنا، ارزش و اعتباری افزونتر يابد.
🔹اما هنوز دو سال از مرگ هارون نگذشته بود که آتش اختلاف ميان دو برادر شعلهور شد. امين از مأمون خواست که بخشی از اقليم خراسان به قلمرو خلافت عباسی و تحت حاکميت پايتخت آن بغداد در آيد؛ طبعاً مأمون اين مطالبه را نپذيرفت و برادرش او را از ولايتعهدی خود برکنار کرد و فرزند خويش را بدين سمت گمارد و عهدنامههای پدر را که در کعبه آويزان بود آتش زد. گفتوگوهای سازش ميان دو برادر به نتيجهای نرسيد و جنگ ميان آن دو در گرفت. مأمون سپاهی توفنده را از خراسان سوی بغداد روانه کرد و آن را به محاصره در آورد و بر لشکر امين پيروز شد و او را در بغداد به قتل رساند و مأمون هفتمين خليفه عباسی شد و علاوه بر بغداد، بر خراسان و ديگر سرزمينهای گسترده خلافت که در آتش شورشهای سياسی گروههای مختلفی از ايرانيان و علويان میسوخت فرمان میراند (منظور از علويان معتقدان به جانشينی حضرت علی برای پيامبر است و نه گروهی که بعدها به نام علوی شناخته شدند).
🔹مأمون پس از به دست گرفتن خلافت و بررسی اوضاع، سرزمينهای تحت قلمرو خود را ناآرام يافت و ملاحظه کرد که بيشتر مسلمانان فرمان او را نمیبرند و گاه و بیگاه، علويان در اين سو و آن سو سر بر میدارند؛ پس، نقشه شومی کشيد تا با انتخاب هشتمين پيشوای شيعيان جعفری اثناعشری يعنی امام علی بن موسی بن جعفر صادق، به ولايتعهدی، علويان و ايرانيان را به جرگه هواداران خود بکشاند و چنين وانمود کند که امامت به اهل بيت و نسل حضرت علی بن ابی طالب برگشته و يکی از نوادگان وی ولیعهد شده و در انتظار اين است که پس از مأمون به خلافت بنشيند. امام رضا که فردی پارسا و پرهيزکار بود، در آغاز اين پيشنهاد را قبول نکرد، اما چون ناگزير و مجبور شد، آن را پذيرفت و پس از پافشاری مأمون به ضرورت حضور وی در خراسان، مدينه منوره را ترک کرد. مأمون از مردان سپاه و دربار خود خواست تا رنگ سياه يعنی شعار عباسيان را کنار بگذارند و جامههايی با نماد علويان يعنی رنگ سبز بر تن کنند. وی با آميزهای از انگيزههای دينی و سياسی کوشيد تا همزمان، علويان و خراسانيان را از خودش خرسند کند. پس از آنکه اوضاع سياسی آرام شد، مأمون از واگذاری ولايت به امام رضا منصرف شد و نقشه اصلی خود را به اجرا در آورد و امام رضا را در شهر مشهد مسموم کرد. پس از آنکه امام رضا به قتل رسيد، قبر وی در گذر روزگاران، به صورت کنونی در آمد و بعد از کربلا و نجف، مشهد به مقدسترين شهر شيعيان تبديل شد.
«هيچ يک از دوستدارانم، آگاهانه به زيارت من نمیآيد، مگر آنکه در روز قيامت من از او شفاعت کنم.»، اين سخنی منسوب به امام علی بن موسی الرضا است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/3
🔹مشهد در گذشته، «توس» خوانده میشد و يکی از نامآورترين شهرهای کهن به شمار میرود که دانشمندان ايرانی بزرگی را در عرصههای مختلف به صحنه آورده است؛ نامیترين آنان فردوسی، سراينده کتاب «شاهنامه» است. امام ابوحامد محمد غزالی، دانشمند اهل سنت که با کتابش «احياء علوم الدين» به شهرت رسيده نيز از همين سرزمين برخاسته است. توس به دست مغولانی که به اشغال سرزمين ايران آمده بودند، زيرورو شد و جز ويرانه و آوار چيزی از آن بر جا نماند و ساکنانش از آن کوچيدند و به کنار مرقد امام رضا در روستای مشهد پناه بردند و پيرامون آن شهری را بنا نهادند که در گذر زمان بزرگ و بزرگتر شد.
🔹اقليم خراسان در گذشته و بهويژه در ماجرای اختلاف ميان فرزندان هارون الرشيد، صحنه چالش سياسی ميان اعراب و ايرانيان بوده است؛ همان طور که میدانيم او دو پسر به نامهای امين و مأمون داشت که فرزند کوچکترش يعنی امين را که مادرش عرب بود، به ولیعهدی خود برگزيد، در حالی که مأمون مادری ايرانی داشت. در واپسين سالهای حکومت هارون، در بغداد که پايتخت وی بود، بر سر جانشينی او، درگيریهای بسياری ميان اعراب و ايرانيان رخ داد و هارون کوشيد تا با گماردن مأمون بر ولايت خراسان و ری که سپاه و خراج و منافع اقتصادی و نظامی مستقلی داشت، و بخشيدن سالهای باقيمانده از خلافت خود به امين، به فروکش کردن بحران روابط ميان پسرانش کمک کند. او دو فرزندش را با خود به حج برد و در همان جا از آن دو پيمان قرص و محکمی گرفت که هر يک با برادرش بهنيکی رفتار کند و پس از پايان دوران خلافت امين، فرمانروايی به مأمون برسد. وی پس از نگارش اين عهدنامه آن را در کعبه آويخت تا به برکت آن بنا، ارزش و اعتباری افزونتر يابد.
🔹اما هنوز دو سال از مرگ هارون نگذشته بود که آتش اختلاف ميان دو برادر شعلهور شد. امين از مأمون خواست که بخشی از اقليم خراسان به قلمرو خلافت عباسی و تحت حاکميت پايتخت آن بغداد در آيد؛ طبعاً مأمون اين مطالبه را نپذيرفت و برادرش او را از ولايتعهدی خود برکنار کرد و فرزند خويش را بدين سمت گمارد و عهدنامههای پدر را که در کعبه آويزان بود آتش زد. گفتوگوهای سازش ميان دو برادر به نتيجهای نرسيد و جنگ ميان آن دو در گرفت. مأمون سپاهی توفنده را از خراسان سوی بغداد روانه کرد و آن را به محاصره در آورد و بر لشکر امين پيروز شد و او را در بغداد به قتل رساند و مأمون هفتمين خليفه عباسی شد و علاوه بر بغداد، بر خراسان و ديگر سرزمينهای گسترده خلافت که در آتش شورشهای سياسی گروههای مختلفی از ايرانيان و علويان میسوخت فرمان میراند (منظور از علويان معتقدان به جانشينی حضرت علی برای پيامبر است و نه گروهی که بعدها به نام علوی شناخته شدند).
🔹مأمون پس از به دست گرفتن خلافت و بررسی اوضاع، سرزمينهای تحت قلمرو خود را ناآرام يافت و ملاحظه کرد که بيشتر مسلمانان فرمان او را نمیبرند و گاه و بیگاه، علويان در اين سو و آن سو سر بر میدارند؛ پس، نقشه شومی کشيد تا با انتخاب هشتمين پيشوای شيعيان جعفری اثناعشری يعنی امام علی بن موسی بن جعفر صادق، به ولايتعهدی، علويان و ايرانيان را به جرگه هواداران خود بکشاند و چنين وانمود کند که امامت به اهل بيت و نسل حضرت علی بن ابی طالب برگشته و يکی از نوادگان وی ولیعهد شده و در انتظار اين است که پس از مأمون به خلافت بنشيند. امام رضا که فردی پارسا و پرهيزکار بود، در آغاز اين پيشنهاد را قبول نکرد، اما چون ناگزير و مجبور شد، آن را پذيرفت و پس از پافشاری مأمون به ضرورت حضور وی در خراسان، مدينه منوره را ترک کرد. مأمون از مردان سپاه و دربار خود خواست تا رنگ سياه يعنی شعار عباسيان را کنار بگذارند و جامههايی با نماد علويان يعنی رنگ سبز بر تن کنند. وی با آميزهای از انگيزههای دينی و سياسی کوشيد تا همزمان، علويان و خراسانيان را از خودش خرسند کند. پس از آنکه اوضاع سياسی آرام شد، مأمون از واگذاری ولايت به امام رضا منصرف شد و نقشه اصلی خود را به اجرا در آورد و امام رضا را در شهر مشهد مسموم کرد. پس از آنکه امام رضا به قتل رسيد، قبر وی در گذر روزگاران، به صورت کنونی در آمد و بعد از کربلا و نجف، مشهد به مقدسترين شهر شيعيان تبديل شد.
«هيچ يک از دوستدارانم، آگاهانه به زيارت من نمیآيد، مگر آنکه در روز قيامت من از او شفاعت کنم.»، اين سخنی منسوب به امام علی بن موسی الرضا است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/4
🔹چقدر دوست دارم که يک مسلمان شيعیمذهب باشم تا عظمت و شکوه زيارت حرم امام رضا را در روح و جان خود احساس کنم. خوشبختی از اين زيارت، در چهره کسانی که با من به داخل حرم میآيند، موج میزند. طبيعی است که همراه داشتن دوربين در داخل حرم ممنوعيت دارد، اما در هر حال، دوربين ضعيف موبايل با من هست. خود را در دل هزاران نفر جمعيتی که به حرم میرفتند، رها کردم. درون حرم صحن بزرگی به اندازه دو زمين فوتبال روبهروی تو قرار گرفته است. صحنی فراخ، با کفپوشی از سنگ مرمر که روی بيشتر آن را فرشهای قرمز انداختهاند، بعضی برای نماز به رکوع و سجود افتادهاند و برخی به خواندن قرآن و دعا مشغولاند و گروهی در گوشه و کنار آن بهانتظار نشستهاند. خورشيد در آستانه غروب است و هوا بسيار دلانگيز و خيلی از مردم ترجيح دادهاند که در همين هوای باز بنشينند. صحن از طريق گذرگاهها و راهروهايی، به ساختمان اصلی مسجد که سقفش با گنبدها و گلدستهها پوشيده شده است، منتهی میشود. با گذر از راهروها به صحنهايی کوچکتر میرسيد و به فضاهايی دست میيابيد که زوايای زيباتری از مسجد را نظاره کنيد. هر گوشه مسجد، از ايوانها و ستونها گرفته تا سقفهای آراسته به کتيبههای چشمنواز، پر از نمادهای هنرمندانه معماری اسلامی است. نوشتههای «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» در همه جا نمايان است. هر کسی که بر ايران حکم رانده، تا جايی که توان داشته، در آراستن و توسعه اين مسجد کوشيده است. در وسط يکی از صحنهای کوچک اين مجموعه، آبنمايی بود که اطرافش شيرهايی برای وضو گرفتن داشت و جماعت مشغول آماده شدن برای نماز مغرب بودند. من هم وضو ساختم و دنبال جايی خالی برای نشستن گشتم. کسانی که به سوی حرم هجوم آورده بودند تا در نزديکترين مکان به مرقد امام، جايی برای نماز پيدا کنند، با پر شدن فضای داخل، از حرکت باز ايستادند.
🔹هر گاه شيخ سخنران که صدای حزنآلود و حماسیاش در همه جای مسجد پيچيده بود، نام حضرت محمد را بر زبان میآورد، فرياد صلواتِ بر آن حضرت از جمعيت بر میخاست و در فضای مسجد طنينانداز میشد. متأسفانه در مصر با کسانی روبهرو شدهام که میپندارند اعتقاد شيعيان اين است که حضرت علی از حضرت محمد شايستگی بيشتری برای رسالت دارد و جبرئيل در هنگام آوردن پيام آسمانی، در يافتن فردی که وحی را به او انتقال دهد خطا کرده است. به تعبير خود من، فرهنگ «نوارهای کاست» دليل جهل مضاعف مردم نسبت به مذهب تشيع است. شيعيان اهل بيت را نه بدان جهت که فرزندان حضرت علی هستند، بلکه از آن رو مقدس و محترم میشمارند که خاندان حضرت محمد میباشند. [حضرت] فاطمه دختر پيامبر است و [امام] علی پسرعموی آن حضرت و [امام] حسن و [امام] حسين نوادگان وی. صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين.
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير [امام] حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/4
🔹چقدر دوست دارم که يک مسلمان شيعیمذهب باشم تا عظمت و شکوه زيارت حرم امام رضا را در روح و جان خود احساس کنم. خوشبختی از اين زيارت، در چهره کسانی که با من به داخل حرم میآيند، موج میزند. طبيعی است که همراه داشتن دوربين در داخل حرم ممنوعيت دارد، اما در هر حال، دوربين ضعيف موبايل با من هست. خود را در دل هزاران نفر جمعيتی که به حرم میرفتند، رها کردم. درون حرم صحن بزرگی به اندازه دو زمين فوتبال روبهروی تو قرار گرفته است. صحنی فراخ، با کفپوشی از سنگ مرمر که روی بيشتر آن را فرشهای قرمز انداختهاند، بعضی برای نماز به رکوع و سجود افتادهاند و برخی به خواندن قرآن و دعا مشغولاند و گروهی در گوشه و کنار آن بهانتظار نشستهاند. خورشيد در آستانه غروب است و هوا بسيار دلانگيز و خيلی از مردم ترجيح دادهاند که در همين هوای باز بنشينند. صحن از طريق گذرگاهها و راهروهايی، به ساختمان اصلی مسجد که سقفش با گنبدها و گلدستهها پوشيده شده است، منتهی میشود. با گذر از راهروها به صحنهايی کوچکتر میرسيد و به فضاهايی دست میيابيد که زوايای زيباتری از مسجد را نظاره کنيد. هر گوشه مسجد، از ايوانها و ستونها گرفته تا سقفهای آراسته به کتيبههای چشمنواز، پر از نمادهای هنرمندانه معماری اسلامی است. نوشتههای «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» در همه جا نمايان است. هر کسی که بر ايران حکم رانده، تا جايی که توان داشته، در آراستن و توسعه اين مسجد کوشيده است. در وسط يکی از صحنهای کوچک اين مجموعه، آبنمايی بود که اطرافش شيرهايی برای وضو گرفتن داشت و جماعت مشغول آماده شدن برای نماز مغرب بودند. من هم وضو ساختم و دنبال جايی خالی برای نشستن گشتم. کسانی که به سوی حرم هجوم آورده بودند تا در نزديکترين مکان به مرقد امام، جايی برای نماز پيدا کنند، با پر شدن فضای داخل، از حرکت باز ايستادند.
🔹هر گاه شيخ سخنران که صدای حزنآلود و حماسیاش در همه جای مسجد پيچيده بود، نام حضرت محمد را بر زبان میآورد، فرياد صلواتِ بر آن حضرت از جمعيت بر میخاست و در فضای مسجد طنينانداز میشد. متأسفانه در مصر با کسانی روبهرو شدهام که میپندارند اعتقاد شيعيان اين است که حضرت علی از حضرت محمد شايستگی بيشتری برای رسالت دارد و جبرئيل در هنگام آوردن پيام آسمانی، در يافتن فردی که وحی را به او انتقال دهد خطا کرده است. به تعبير خود من، فرهنگ «نوارهای کاست» دليل جهل مضاعف مردم نسبت به مذهب تشيع است. شيعيان اهل بيت را نه بدان جهت که فرزندان حضرت علی هستند، بلکه از آن رو مقدس و محترم میشمارند که خاندان حضرت محمد میباشند. [حضرت] فاطمه دختر پيامبر است و [امام] علی پسرعموی آن حضرت و [امام] حسن و [امام] حسين نوادگان وی. صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين.
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير [امام] حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/5
🔹همين که نماز عشا به پايان رسيد، مردم دوباره هجوم بینتيجه به سمت رواقهای حرم برای رسيدن به مرقد امام رضا و دست کشيدن و تبرک جستن به آن را از سر گرفتند. سيل جمعيت از هر سو روان بود و من خود را در دل انبوه جمعيت رها کرده بودم. به نظر میرسد که به ضريح نزديک شده باشيم. سقفهايی، گاه با آيينهکاریهای ريز و دقيق و گاه با کاشیکاریهای آراسته، پيشِ روی ما قرار میگيرد و نشان میدهد که به ضريح طلايی امام رسيدهايم. جماعت، همان طور که در طواف کعبه برای استلام حجرالاسود هجوم میآورند يا زائران مدينه برای دست کشيدن به قبر پيامبر روان میشوند، اينجا هم از سر و کول هم بالا میروند. پدران کودکانشان را بر دوش نشاندهاند تا بتوانند از روی سر مردم، ضريح را لمس کنند. همه طالب برکت و عافيت برای فرزندانشان هستند. توان نزديک شدن به ضريح را ندارم و ترجيح میدهم که تابلو «تصويربرداری ممنوع» را ناديده بگيرم و لحظه باشکوه رسيدن خود به زيارت امام رضا را ثبت کنم. خيلی دوست داشتم يک عکس سلفی بگيرم، اما ازدحام و شلوغی جمعيت مانع از اين شد.
🔹پس از يک زيارت معنوی، از حرم بيرون آمدم و به سوی درهای خروجی روانه شدم. مسير خروجی زائران خلوتتر از مسير ورودی بود. زنها چادرهای نماز را از سر برداشته و آراستگی لباسهای خود را به نمايش گذاشته و چند رشته از موهای صاف و انبوه خود را از زير روسری بيرون انداخته بودند؛ اکنون ديگر دلشکستگی را نه در ظاهر که بايد در باطن افراد جستوجو کرد. در راهِ رفتن به سمت حرم، نگاهم بيشتر به چهره مردم بود و توجهی به مغازههای دو سوی خيابان نداشتم. اکنون میبينم که اطراف حرم پر از بازارهای تجاری است؛ فروشگاههای انگشتر و ادويه و جواهرات و عکاسی و خيلی چيزهای ديگر. ديوار مغازههای عکاسی پوشيده از تصاويری است که با استفاده از نرمافزار فتوشاپ افراد را در صحن حرم و نمای بيرونی گنبد و کنار ضريح قرار دادهاند. اوج بیسليقگی در اين تصاويرِ فتوشاپی، عکس «کودکی با پوشک» در کنار ضريح امام بود تا پدرش آن را در اتاق بزند و ثابت کند که به زيارت رفته و متبرک شده است.
🔹شکمم از فرط گرسنگی به قاروقور افتاده، زمان خوردن «شام آخر» و تکرارنشدنی در ايران است. از حامد خواستم که يکی از بهترين رستورانهای ايران در مشهد را به من معرفی کند و عجب پيشنهاد خوبی داد! خيلی راحت به جايی بزرگ و شلوغ رسيدم که دکوراسيونی شاهانه دارد. بوی خوراکیهايی خوشمزه به مشام میرسد و دور ميزها پر از خانوادههای پولدار ايرانی و گردشگران ثروتمند عرب است. به نظر میآيد که به معنای واقعی کلمه يک جای توريستی است. روبهروی ميزم چند جوان عرب کويتی و عربستانی، مثل من منتظر شام نشستهاند و میگويند و میخندند... گويا اينجا هم محل «دور دور» گردشگرها است؛ مثل اين است که در يکی از رستورانهای «کوی مهندسين» يا «خيابان هرم» قاهره نشسته باشيد؛ هر جا رد پايی از پول مسافرانِ ولخرج باشد، سر و کله اين جور آدمها هم پيدا میشود! خوشمزهترين غذايی را که در همه روزهای ايرانگردی خوردهام، در اينجا نوش جان کردم؛ همان کوبيده تکراری بود، اما مزه متفاوتی داشت و در کنارش يک سيخِ سیسانتی کباب برگ.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/5
🔹همين که نماز عشا به پايان رسيد، مردم دوباره هجوم بینتيجه به سمت رواقهای حرم برای رسيدن به مرقد امام رضا و دست کشيدن و تبرک جستن به آن را از سر گرفتند. سيل جمعيت از هر سو روان بود و من خود را در دل انبوه جمعيت رها کرده بودم. به نظر میرسد که به ضريح نزديک شده باشيم. سقفهايی، گاه با آيينهکاریهای ريز و دقيق و گاه با کاشیکاریهای آراسته، پيشِ روی ما قرار میگيرد و نشان میدهد که به ضريح طلايی امام رسيدهايم. جماعت، همان طور که در طواف کعبه برای استلام حجرالاسود هجوم میآورند يا زائران مدينه برای دست کشيدن به قبر پيامبر روان میشوند، اينجا هم از سر و کول هم بالا میروند. پدران کودکانشان را بر دوش نشاندهاند تا بتوانند از روی سر مردم، ضريح را لمس کنند. همه طالب برکت و عافيت برای فرزندانشان هستند. توان نزديک شدن به ضريح را ندارم و ترجيح میدهم که تابلو «تصويربرداری ممنوع» را ناديده بگيرم و لحظه باشکوه رسيدن خود به زيارت امام رضا را ثبت کنم. خيلی دوست داشتم يک عکس سلفی بگيرم، اما ازدحام و شلوغی جمعيت مانع از اين شد.
🔹پس از يک زيارت معنوی، از حرم بيرون آمدم و به سوی درهای خروجی روانه شدم. مسير خروجی زائران خلوتتر از مسير ورودی بود. زنها چادرهای نماز را از سر برداشته و آراستگی لباسهای خود را به نمايش گذاشته و چند رشته از موهای صاف و انبوه خود را از زير روسری بيرون انداخته بودند؛ اکنون ديگر دلشکستگی را نه در ظاهر که بايد در باطن افراد جستوجو کرد. در راهِ رفتن به سمت حرم، نگاهم بيشتر به چهره مردم بود و توجهی به مغازههای دو سوی خيابان نداشتم. اکنون میبينم که اطراف حرم پر از بازارهای تجاری است؛ فروشگاههای انگشتر و ادويه و جواهرات و عکاسی و خيلی چيزهای ديگر. ديوار مغازههای عکاسی پوشيده از تصاويری است که با استفاده از نرمافزار فتوشاپ افراد را در صحن حرم و نمای بيرونی گنبد و کنار ضريح قرار دادهاند. اوج بیسليقگی در اين تصاويرِ فتوشاپی، عکس «کودکی با پوشک» در کنار ضريح امام بود تا پدرش آن را در اتاق بزند و ثابت کند که به زيارت رفته و متبرک شده است.
🔹شکمم از فرط گرسنگی به قاروقور افتاده، زمان خوردن «شام آخر» و تکرارنشدنی در ايران است. از حامد خواستم که يکی از بهترين رستورانهای ايران در مشهد را به من معرفی کند و عجب پيشنهاد خوبی داد! خيلی راحت به جايی بزرگ و شلوغ رسيدم که دکوراسيونی شاهانه دارد. بوی خوراکیهايی خوشمزه به مشام میرسد و دور ميزها پر از خانوادههای پولدار ايرانی و گردشگران ثروتمند عرب است. به نظر میآيد که به معنای واقعی کلمه يک جای توريستی است. روبهروی ميزم چند جوان عرب کويتی و عربستانی، مثل من منتظر شام نشستهاند و میگويند و میخندند... گويا اينجا هم محل «دور دور» گردشگرها است؛ مثل اين است که در يکی از رستورانهای «کوی مهندسين» يا «خيابان هرم» قاهره نشسته باشيد؛ هر جا رد پايی از پول مسافرانِ ولخرج باشد، سر و کله اين جور آدمها هم پيدا میشود! خوشمزهترين غذايی را که در همه روزهای ايرانگردی خوردهام، در اينجا نوش جان کردم؛ همان کوبيده تکراری بود، اما مزه متفاوتی داشت و در کنارش يک سيخِ سیسانتی کباب برگ.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اطراف حرم پر از بازارهای تجاری است؛ فروشگاههای انگشتر و ادويه و جواهرات و عکاسی و خيلی چيزهای ديگر...
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/6
🔹دوباره به خانه حامد برگشتم که يکی از دوستانش برای خوشآمدگويی به او پس از بازگشت از سفر به ديدارش آمده بود. با هم چای خورديم و قليان کشيديم. دوست حامد همکلاسی او در دانشکده مهندسی بوده، اما تحصيل را رها کرده و اينک در کار دلالی قطعات يدکی است. از حضور يک مصری در ايران خيلی به وجد آمده بود و از من خواست که احساس خودم در باره ايران و مردمش را با او به اشتراک بگذارم. همچنين از من خواست که عکسهايی را که از خيابانهای مشهد گرفتهام، به او نشان دهم. تا پيش از آنکه باتری دوربين تمام شود، بهسرعت تصاوير را برايش به نمايش درآوردم. روی يکی از عکسها که مغازهای در اطراف حرم را نشان میداد توقف کردم؛ تصوير مغازهای بود که زنجيرها و حلقههای عجيب و غريبی میفروخت. خندهای کرد و توضيح داد که اينها ابزار و ادوات «زنجيرزنی» در مراسم مشهور شيعيان برای بزرگداشت خاطره کربلا است. به ياد صحنههايی پخششده در اينترنت و بخشهای خبری افتادم که برای زنده نگه داشتن ياد واقعه کربلا، مردم با زنجيرهايی از همين قبيل چنان بر سر و پشت خود میزنند که از صورت و بدنهای نيمهبرهنهشان خون سرازير میشود، تا مراتب پشيمانی خود از ياری ندادن به [امام] حسين در برابر سپاه يزيد بن معاويه را که به شهادت در آن سرزمين انجاميد، اعلام کنند. از او پرسيدم: «آيا در اين مراسم کربلايی، همه همين کار را میکنن؟» دوست حامد توضيح داد که مراسم ايرانیها بيشتر همراه با اطعام و سفره انداختن است و معمولاً نذرهای قربانی خود را در همين ايام ادا میکنند و در يک کلام، میتوان گفت که مراسمی از اين دست از رفتارهای بسيار نادر در ميان شيعيان ايران و عراق است.
🔹اگر قرار باشد بر اساس رفتارهای شاذّ و نادر برخی از پيروان مذهب تشيع، در مورد مسلک آنان داوری کنيم و هواداران آن کيش و مذهب را کافر بدانيم، پيروان اديان ديگر هم کاملاً حق دارند که با استناد به رفتار سازمانهايی نظير «القاعده» يا «داعش» در باره همه دين اسلام و بهخصوص مذهب سنی چنين قضاوتی داشته باشند؛ زيرا بسياری از غربیهای تنگنظر کردار آنها را بازتاب دين اسلام میشمارند، در حالی که اسلام هيچ نسبتی با آن رفتارها و وحشیگریها ندارد. مذهب شيعه جعفری که بيشتر شيعيان جهان از آن پيروی میکنند، آيينی است که از سوی نهاد شريف الازهر، يعنی برجستهترين کانون علوم اسلامی در سراسر جهان مورد شناسايی قرار گرفته و گفته شده است که هر که آن را به عنوان مذهب خود برگزيند، در نگاه الازهر، مسلمان شمرده میشود و تنها اعمال خوب و بد او است که مورد محاسبه قرار میگيرد.
🔹من بر اين اعتقادم که مشکل اساسی ما در نگاه به ديگر اديان و مذاهب، به باورهای شخصی خودمان بر میگردد که رفتار و کردار پدران خود را دين درست میشماريم و هر کيش و آيينی بهجز آن را نادرست میدانيم. اگر اين شيخ سنی تندرو يا آن روحانی شيعه متعصب در خانوادهای هندو به دنيا میآمد، اصلاً عقل و انديشهاش را در باره دينِ ديگری به کار نمیانداخت و با تعصب و يکسونگری تمام، تا دم مرگ از آيين آباء و اجدادی خود دفاع میکرد. هرگز چنين نيست که وقتی کسی در يک خانواده بودايی يا هندو يا مسلمان زاده میشود، حتماً بايد در باره همه اديان ديگر جهان مطالعه و بررسی کند، تا دين درست و نادرست را از هم باز بشناسد. دين پيش از آنکه مجموعهای از آداب و مناسک معنوی باشد، در واقع بخشی از يک منظومه اجتماعی است. میدانم که سالانه هزاران نفر در جهان دين و آيين خود را عوض میکنند، ولی اين نسبت معمولاً از يک درصد جمعيت جهان، فراتر نمیرود. من اگر کودکی باشم که در يک خانواده بينوای بودايی به دنيا بيايم، قطعاً با عشق و احترام به آن آيين پرورش خواهم يافت. چيزی که برای من اهميت دارد، نيازهای اساسی زندگی اعم از آموزش و بهداشت و شغل و داشتن يک خانواده خوشبخت است، پس چه لزومی دارد که ذهن خود را درگير کندوکاو در اديان ديگر کنم و در پی کشف نقاط اختلاف آنان با خانواده و همسايهها و دوستان خود باشم؟ هر کسی حق دارد دين خود را جستوجو کند و هر انسانی حق دارد که مردم را به پيروی از افکار و انديشههای خود فرا بخواند و سرانجام اينکه هر کسی هم حق دارد که به چيزی که آن را درست میداند، بگرود؛ که «لا اکراه فی الدين». من تنها به اين امر باور دارم که رفتار مردم بر مبنای انسانيت باشد و در مورد هيچ شخصی بر پايه دين و باورهايش داوری نشود، که خداوند فرمود: «اين خداوند است که روز قيامت در باره آنچه ميان خود اختلاف داشتيد، داوری میکند». (سوره حج، آيه 69)
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/6
🔹دوباره به خانه حامد برگشتم که يکی از دوستانش برای خوشآمدگويی به او پس از بازگشت از سفر به ديدارش آمده بود. با هم چای خورديم و قليان کشيديم. دوست حامد همکلاسی او در دانشکده مهندسی بوده، اما تحصيل را رها کرده و اينک در کار دلالی قطعات يدکی است. از حضور يک مصری در ايران خيلی به وجد آمده بود و از من خواست که احساس خودم در باره ايران و مردمش را با او به اشتراک بگذارم. همچنين از من خواست که عکسهايی را که از خيابانهای مشهد گرفتهام، به او نشان دهم. تا پيش از آنکه باتری دوربين تمام شود، بهسرعت تصاوير را برايش به نمايش درآوردم. روی يکی از عکسها که مغازهای در اطراف حرم را نشان میداد توقف کردم؛ تصوير مغازهای بود که زنجيرها و حلقههای عجيب و غريبی میفروخت. خندهای کرد و توضيح داد که اينها ابزار و ادوات «زنجيرزنی» در مراسم مشهور شيعيان برای بزرگداشت خاطره کربلا است. به ياد صحنههايی پخششده در اينترنت و بخشهای خبری افتادم که برای زنده نگه داشتن ياد واقعه کربلا، مردم با زنجيرهايی از همين قبيل چنان بر سر و پشت خود میزنند که از صورت و بدنهای نيمهبرهنهشان خون سرازير میشود، تا مراتب پشيمانی خود از ياری ندادن به [امام] حسين در برابر سپاه يزيد بن معاويه را که به شهادت در آن سرزمين انجاميد، اعلام کنند. از او پرسيدم: «آيا در اين مراسم کربلايی، همه همين کار را میکنن؟» دوست حامد توضيح داد که مراسم ايرانیها بيشتر همراه با اطعام و سفره انداختن است و معمولاً نذرهای قربانی خود را در همين ايام ادا میکنند و در يک کلام، میتوان گفت که مراسمی از اين دست از رفتارهای بسيار نادر در ميان شيعيان ايران و عراق است.
🔹اگر قرار باشد بر اساس رفتارهای شاذّ و نادر برخی از پيروان مذهب تشيع، در مورد مسلک آنان داوری کنيم و هواداران آن کيش و مذهب را کافر بدانيم، پيروان اديان ديگر هم کاملاً حق دارند که با استناد به رفتار سازمانهايی نظير «القاعده» يا «داعش» در باره همه دين اسلام و بهخصوص مذهب سنی چنين قضاوتی داشته باشند؛ زيرا بسياری از غربیهای تنگنظر کردار آنها را بازتاب دين اسلام میشمارند، در حالی که اسلام هيچ نسبتی با آن رفتارها و وحشیگریها ندارد. مذهب شيعه جعفری که بيشتر شيعيان جهان از آن پيروی میکنند، آيينی است که از سوی نهاد شريف الازهر، يعنی برجستهترين کانون علوم اسلامی در سراسر جهان مورد شناسايی قرار گرفته و گفته شده است که هر که آن را به عنوان مذهب خود برگزيند، در نگاه الازهر، مسلمان شمرده میشود و تنها اعمال خوب و بد او است که مورد محاسبه قرار میگيرد.
🔹من بر اين اعتقادم که مشکل اساسی ما در نگاه به ديگر اديان و مذاهب، به باورهای شخصی خودمان بر میگردد که رفتار و کردار پدران خود را دين درست میشماريم و هر کيش و آيينی بهجز آن را نادرست میدانيم. اگر اين شيخ سنی تندرو يا آن روحانی شيعه متعصب در خانوادهای هندو به دنيا میآمد، اصلاً عقل و انديشهاش را در باره دينِ ديگری به کار نمیانداخت و با تعصب و يکسونگری تمام، تا دم مرگ از آيين آباء و اجدادی خود دفاع میکرد. هرگز چنين نيست که وقتی کسی در يک خانواده بودايی يا هندو يا مسلمان زاده میشود، حتماً بايد در باره همه اديان ديگر جهان مطالعه و بررسی کند، تا دين درست و نادرست را از هم باز بشناسد. دين پيش از آنکه مجموعهای از آداب و مناسک معنوی باشد، در واقع بخشی از يک منظومه اجتماعی است. میدانم که سالانه هزاران نفر در جهان دين و آيين خود را عوض میکنند، ولی اين نسبت معمولاً از يک درصد جمعيت جهان، فراتر نمیرود. من اگر کودکی باشم که در يک خانواده بينوای بودايی به دنيا بيايم، قطعاً با عشق و احترام به آن آيين پرورش خواهم يافت. چيزی که برای من اهميت دارد، نيازهای اساسی زندگی اعم از آموزش و بهداشت و شغل و داشتن يک خانواده خوشبخت است، پس چه لزومی دارد که ذهن خود را درگير کندوکاو در اديان ديگر کنم و در پی کشف نقاط اختلاف آنان با خانواده و همسايهها و دوستان خود باشم؟ هر کسی حق دارد دين خود را جستوجو کند و هر انسانی حق دارد که مردم را به پيروی از افکار و انديشههای خود فرا بخواند و سرانجام اينکه هر کسی هم حق دارد که به چيزی که آن را درست میداند، بگرود؛ که «لا اکراه فی الدين». من تنها به اين امر باور دارم که رفتار مردم بر مبنای انسانيت باشد و در مورد هيچ شخصی بر پايه دين و باورهايش داوری نشود، که خداوند فرمود: «اين خداوند است که روز قيامت در باره آنچه ميان خود اختلاف داشتيد، داوری میکند». (سوره حج، آيه 69)
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/7
🔹از حامد و دوستش اجازه خواستم که وسايلم را جمعوجور کنم که صبح زود راه بيفتم، ولی اتفاق غيرمنتظرهای روی داد. همين که خواستم باتری دوربين را شارژ کنم، هر چه گشتم شارژر آن را پيدا نکردم. همه جای اتاق و کيف و کوله را زير و رو کردم، اما نبود که نبود. گويا ديروز که برای پيدا کردن شلوار راحتی کيف خودم را در صندوق بغل اتوبوس به هم ريختهام، آن را گم کرده باشم. لعنتی نثار راننده و اتوبوس و ايستگاه کردم؛ هر طور حساب کنيد، فاجعه است که يک دوربين با لنزهای مختلف به بهای هزاران دلار در اختيار داشته باشيد و به دليل نداشتن يک شارژر چند دلاری نتوانيد از آن استفاده کنيد، آن هم نه در مسير رفتن به يک آبشار يا يک ساحل دريا، بلکه در راه بازديد از کشوری مثل افغانستان که افراد اندکی از آن ديدن کردهاند. فرصت عکسبرداری در آن کشور يکی از آرزوهای هر کسی است که سفر به اين سو و آن سوی جهان را دوست داشته باشد. همه آرزوهايم در مورد تهيه عکسی مثل تصوير «شربتگل» دختر افغانی چشمسبزی که مشهورترين عکس روی جلد مجله تايم شده است، بر باد رفت. اکنون چه بايد کرد؟
🔹سردرگمی غيرقابلوصفی بر من چيره شد، از لطمهای که خورده بودم، در آستانه فروپاشی روانی قرار داشتم؛ چرا که دوربين من مارک SONY است و من هميشه برای پيدا کردن قطعات يدکی آن با مشکل روبهرو هستم و معمولاً لوازم آن را از آمريکا میخرم؛ حالا در ايران چه کنم؟ پيدا کردن شارژر در اينجا از عجايب هفتگانه و يافتن آن در افغانستان در شمار عجايب نود و نه گانه است. هزاران فکر جنونآميز و بیباکانه و پرهزينه در ذهنم چرخيد و چرخيد؛ يکی از آنها اين بود که همين فردا به قاهره برگردم و شارژر يدکی خودم را بردارم و از آنجا مستقيماً به افغانستان برگردم. يکی ديگرش اين بود که يکی از دوستانم را برای ديدن خودم به ايران دعوت کنم و به او بگويم که شارژر يدکی را هم با خودش بياورد، حتی اين را با دوستانم در ميان گذاشتم و دو نفر از آنها به دليل دشواریهای امنيتی سفر به ايران حتی حاضر نشدند، مفت و مجانی به اينجا بيايند. بنابراين شايد اصلاً قيد سفر به افغانستان را بزنم. ويزای من سه ماه اعتبار دارد؛ چه بسا فرصت ديگری دست بدهد و چند ماه بعد بتوانم از قاهره به افغانستان بروم، اما نمیدانم که شرايط کاری من اجازه اين کار را میدهد يا نه؛ چرا که همه همکارانم به دليل گرفتن مرخصیهای طولانی ـ که خودم خدا را خيلی برای آن شکر میکنم ـ به من حسادت میکنند.
🔹تا ساعت چهار صبح، غرق در اين افکار پريشان بودم و فکر میکردم چه کار میتوانم بکنم و حتی يک لحظه هم خوابم نبرد. بيش از چند قدم با افغانستان فاصله نداشتم؛ بنابراين تصميم گرفتم به سفر خودم ادامه بدهم؛ شايد خداوند گشايشی فراهم کند. دوربين و لنزهای بیمصرف آن را جابهجا کردم؛ شايد فردا پيش از سفر يک دوربين نو که بدون ترديد از دوربين موبايل کيفيت بهتری دارد، تهيه کنم؛ اما فردا پنجشنبه است که تعطيل رسمی است و بيشتر مغازهها دو روز بسته هستند؛ شايد هم آن را در هرات يا بخرم يا از يکی از عکاسیهای آن شهر بهامانت بگيرم.
🔹همه اميدم به اين است که فردا صبح پيش از سوار شدن بر اتوبوس عازم هرات، شارژر را در پايانه مسافربری پيدا کنم. هفته آينده عيد قربان است؛ بنابراين يک گوسفند ديگر هم نذر کردم به اين اميد که شارژر در ايستگاه اتوبوس پيدا شود. خوششانسیای که بيشتر اوقات اين سفر با من بود، اکنون جای خودش را به نااميدی و اندوهی بس بزرگ داده بود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/7
🔹از حامد و دوستش اجازه خواستم که وسايلم را جمعوجور کنم که صبح زود راه بيفتم، ولی اتفاق غيرمنتظرهای روی داد. همين که خواستم باتری دوربين را شارژ کنم، هر چه گشتم شارژر آن را پيدا نکردم. همه جای اتاق و کيف و کوله را زير و رو کردم، اما نبود که نبود. گويا ديروز که برای پيدا کردن شلوار راحتی کيف خودم را در صندوق بغل اتوبوس به هم ريختهام، آن را گم کرده باشم. لعنتی نثار راننده و اتوبوس و ايستگاه کردم؛ هر طور حساب کنيد، فاجعه است که يک دوربين با لنزهای مختلف به بهای هزاران دلار در اختيار داشته باشيد و به دليل نداشتن يک شارژر چند دلاری نتوانيد از آن استفاده کنيد، آن هم نه در مسير رفتن به يک آبشار يا يک ساحل دريا، بلکه در راه بازديد از کشوری مثل افغانستان که افراد اندکی از آن ديدن کردهاند. فرصت عکسبرداری در آن کشور يکی از آرزوهای هر کسی است که سفر به اين سو و آن سوی جهان را دوست داشته باشد. همه آرزوهايم در مورد تهيه عکسی مثل تصوير «شربتگل» دختر افغانی چشمسبزی که مشهورترين عکس روی جلد مجله تايم شده است، بر باد رفت. اکنون چه بايد کرد؟
🔹سردرگمی غيرقابلوصفی بر من چيره شد، از لطمهای که خورده بودم، در آستانه فروپاشی روانی قرار داشتم؛ چرا که دوربين من مارک SONY است و من هميشه برای پيدا کردن قطعات يدکی آن با مشکل روبهرو هستم و معمولاً لوازم آن را از آمريکا میخرم؛ حالا در ايران چه کنم؟ پيدا کردن شارژر در اينجا از عجايب هفتگانه و يافتن آن در افغانستان در شمار عجايب نود و نه گانه است. هزاران فکر جنونآميز و بیباکانه و پرهزينه در ذهنم چرخيد و چرخيد؛ يکی از آنها اين بود که همين فردا به قاهره برگردم و شارژر يدکی خودم را بردارم و از آنجا مستقيماً به افغانستان برگردم. يکی ديگرش اين بود که يکی از دوستانم را برای ديدن خودم به ايران دعوت کنم و به او بگويم که شارژر يدکی را هم با خودش بياورد، حتی اين را با دوستانم در ميان گذاشتم و دو نفر از آنها به دليل دشواریهای امنيتی سفر به ايران حتی حاضر نشدند، مفت و مجانی به اينجا بيايند. بنابراين شايد اصلاً قيد سفر به افغانستان را بزنم. ويزای من سه ماه اعتبار دارد؛ چه بسا فرصت ديگری دست بدهد و چند ماه بعد بتوانم از قاهره به افغانستان بروم، اما نمیدانم که شرايط کاری من اجازه اين کار را میدهد يا نه؛ چرا که همه همکارانم به دليل گرفتن مرخصیهای طولانی ـ که خودم خدا را خيلی برای آن شکر میکنم ـ به من حسادت میکنند.
🔹تا ساعت چهار صبح، غرق در اين افکار پريشان بودم و فکر میکردم چه کار میتوانم بکنم و حتی يک لحظه هم خوابم نبرد. بيش از چند قدم با افغانستان فاصله نداشتم؛ بنابراين تصميم گرفتم به سفر خودم ادامه بدهم؛ شايد خداوند گشايشی فراهم کند. دوربين و لنزهای بیمصرف آن را جابهجا کردم؛ شايد فردا پيش از سفر يک دوربين نو که بدون ترديد از دوربين موبايل کيفيت بهتری دارد، تهيه کنم؛ اما فردا پنجشنبه است که تعطيل رسمی است و بيشتر مغازهها دو روز بسته هستند؛ شايد هم آن را در هرات يا بخرم يا از يکی از عکاسیهای آن شهر بهامانت بگيرم.
🔹همه اميدم به اين است که فردا صبح پيش از سوار شدن بر اتوبوس عازم هرات، شارژر را در پايانه مسافربری پيدا کنم. هفته آينده عيد قربان است؛ بنابراين يک گوسفند ديگر هم نذر کردم به اين اميد که شارژر در ايستگاه اتوبوس پيدا شود. خوششانسیای که بيشتر اوقات اين سفر با من بود، اکنون جای خودش را به نااميدی و اندوهی بس بزرگ داده بود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز بيستم/1
🔸آخرين روز؛ در آستانه افغانستان
🔹«حاجی حاجی ... تهران؟»... شاگردشوفر با تکرار اين جمله، در راهرو اتوبوسِ عازم هرات پشت سر من راه افتاده بود که مبادا اين مسافر بيگانه اشتباهی سوار اتوبوس او شده باشد. وقتی توضيح دادم که واقعاً عازم هرات هستم و قصد سفر به تهران را ندارم، از من خواست که ويزای افغانستان را به او نشان بدهم، تا مرا قبول کند. وسايلم را در يکی از صندلیهای خالی گذاشتم و به اين اميد که شارژر دوربين را در بخش اشيای گمشده پيدا کنم، به طرف سالن ايستگاه راه افتادم. حامد متن يک سؤال در باره گم شدن شارژر در اتوبوسِ ديروز تهران ـ مشهد را روی کاغذ کوچکی به زبان فارسی نوشته بود تا در پرسوجو از کارگران ايستگاه که انگليسی نمیدانند، از آن استفاده کنم. تلاشم بیفايده بود. جايی پيدا کردم و نيم ساعت قبل از حرکت اتوبوس ،چای و صبحانه سريعی خوردم.
🔹صبح زود پس از تشکر از حامد که پذيرايی فوری از من را پذيرفته بود، با او خداحافظی کرده بودم. از گم شدن شارژر دوربين متأسف شد و دعا کرد که بدون دوربين، سفر موفقی داشته باشم و از من خواست که برای ثبت چيزهايی که میبينم، به جای عکس، واژهها را به کار بگيرم. او تا کنون به کشور همسايهشان افغانستان نرفته است و آرزوی ديدن آن را هم ندارد.
🔹وقتی برگشتم، اتوبوس تقريباً پر شده بود. عدهای از کارگران افغانی شاغل در ايران که به مناسبت عيد قربان برای ديدار خانواده و اقوام خود به کشورشان برمیگشتند، به جمع مسافران پيوسته بودند. از زمان حرکت اتوبوس کولردار VIP مدتی گذشت. اوضاع اين اتوبوس قديمی چندان اميدوارکننده نيست، نهايتِ آرزويم اين است که من را سالم به هرات برساند. بالاخره آقای راننده، با دو ساعت تأخير، و با اين اميد که ده تا مسافر تازه از راه برسند و همه صندلیهای خالی پر شود، ساعت ده صبح اتوبوس را راه انداخت.
🔹شهر مشهد، پشت سر ما دور و دورتر میشد و هر چه جلوتر میرفتيم راهی که به مرز میرسيد، شکل کويریتری به خود میگرفت. با شوقِ ديدارِ سرزمين افغانستان، تنها و بیکس در اتوبوس نشسته بودم و خاطرات بيست روز گذشته و جاها و آثاری را که ديده يا نديده بودم، در ذهنم مرور میکردم. اين احساس در من زنده شد که ـ چه بسا در رؤياها و خاطرات ـ دوباره بهزودی ايران را خواهم ديد. يکيک کسانی را که از طريق شبکه CS با آنها آشنا شده و آنها را در شهرهای مختلف ايران ديده بودم، از خاطر گذراندم. در آستانه هر سفری، همواره تقدير به کمک من آمده و شگفتانهای را پيش روی من نهاده است. ديدار با هر يک از اعضای جامعه CS باب تازهای را برای يافتن دوستانی بهتر و بيشتر در برابر من گشوده است. اگر قرار بود در اين سفر فقط از اين مزار به آن مزار يا از اين شهر به آن شهر بروم، چقدر خستهکننده و يکنواخت میشد. اين طرف و آن طرف رفتنهای يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم و به ماجراجويیهايی غيرمنتظره دست بزنم. شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم، و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز بيستم/1
🔸آخرين روز؛ در آستانه افغانستان
🔹«حاجی حاجی ... تهران؟»... شاگردشوفر با تکرار اين جمله، در راهرو اتوبوسِ عازم هرات پشت سر من راه افتاده بود که مبادا اين مسافر بيگانه اشتباهی سوار اتوبوس او شده باشد. وقتی توضيح دادم که واقعاً عازم هرات هستم و قصد سفر به تهران را ندارم، از من خواست که ويزای افغانستان را به او نشان بدهم، تا مرا قبول کند. وسايلم را در يکی از صندلیهای خالی گذاشتم و به اين اميد که شارژر دوربين را در بخش اشيای گمشده پيدا کنم، به طرف سالن ايستگاه راه افتادم. حامد متن يک سؤال در باره گم شدن شارژر در اتوبوسِ ديروز تهران ـ مشهد را روی کاغذ کوچکی به زبان فارسی نوشته بود تا در پرسوجو از کارگران ايستگاه که انگليسی نمیدانند، از آن استفاده کنم. تلاشم بیفايده بود. جايی پيدا کردم و نيم ساعت قبل از حرکت اتوبوس ،چای و صبحانه سريعی خوردم.
🔹صبح زود پس از تشکر از حامد که پذيرايی فوری از من را پذيرفته بود، با او خداحافظی کرده بودم. از گم شدن شارژر دوربين متأسف شد و دعا کرد که بدون دوربين، سفر موفقی داشته باشم و از من خواست که برای ثبت چيزهايی که میبينم، به جای عکس، واژهها را به کار بگيرم. او تا کنون به کشور همسايهشان افغانستان نرفته است و آرزوی ديدن آن را هم ندارد.
🔹وقتی برگشتم، اتوبوس تقريباً پر شده بود. عدهای از کارگران افغانی شاغل در ايران که به مناسبت عيد قربان برای ديدار خانواده و اقوام خود به کشورشان برمیگشتند، به جمع مسافران پيوسته بودند. از زمان حرکت اتوبوس کولردار VIP مدتی گذشت. اوضاع اين اتوبوس قديمی چندان اميدوارکننده نيست، نهايتِ آرزويم اين است که من را سالم به هرات برساند. بالاخره آقای راننده، با دو ساعت تأخير، و با اين اميد که ده تا مسافر تازه از راه برسند و همه صندلیهای خالی پر شود، ساعت ده صبح اتوبوس را راه انداخت.
🔹شهر مشهد، پشت سر ما دور و دورتر میشد و هر چه جلوتر میرفتيم راهی که به مرز میرسيد، شکل کويریتری به خود میگرفت. با شوقِ ديدارِ سرزمين افغانستان، تنها و بیکس در اتوبوس نشسته بودم و خاطرات بيست روز گذشته و جاها و آثاری را که ديده يا نديده بودم، در ذهنم مرور میکردم. اين احساس در من زنده شد که ـ چه بسا در رؤياها و خاطرات ـ دوباره بهزودی ايران را خواهم ديد. يکيک کسانی را که از طريق شبکه CS با آنها آشنا شده و آنها را در شهرهای مختلف ايران ديده بودم، از خاطر گذراندم. در آستانه هر سفری، همواره تقدير به کمک من آمده و شگفتانهای را پيش روی من نهاده است. ديدار با هر يک از اعضای جامعه CS باب تازهای را برای يافتن دوستانی بهتر و بيشتر در برابر من گشوده است. اگر قرار بود در اين سفر فقط از اين مزار به آن مزار يا از اين شهر به آن شهر بروم، چقدر خستهکننده و يکنواخت میشد. اين طرف و آن طرف رفتنهای يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم و به ماجراجويیهايی غيرمنتظره دست بزنم. شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم، و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣4️⃣1️⃣ (فرستۀ فرجامين)
🔸 روز بيستم/2
🔹اکنون میتوانم تفاوت ميان دو واژه «مسافر» و «گردشگر» و فرق سفر و تور با کشف و ماجراجويی را بفهمم؛ امری که با حضور در تورهای سازمانيافته و همراه با راهنمايان و اقامت در هتلها هرگز و هرگز به دست نمیآيد و با تماشای سنگهای قديمی مساجد و معابد و آرامگاههای باشکوه حاصل نمیشود. از اين به بعد، در سفر آنچه بيش از هر چيزی برای من اهميت خواهد داشت، آشنايی با مردم و فرهنگ آنان است. بسيار خرسندم که اين تجربه را با سفر به ايران شروع کردم که پيوندهای تاريخی و سياسی گستردهای با ما دارد و در دين و تاريخ مشترکات بسياری با داريم، اما تهمتهای ناروای بسياری را بر ضد آنان در سر میپرورانيم. اميدوارم که نگارش خاطرات اين سفر را بدون خستگی پيگيری کنم و سيمای ديگری از ايران را دستکم از ديدگاه خودم و برخی از ايرانيانی که آنان را ديدهام به نمايش بگذارم؛ اما باز هم ترديدی ندارم که نوشته من نيز تنها گوشهای از حقايق اين کشور را بازتاب میدهد.
🔹آرزو دارم که شما هم سفر تکنفره به سرزمينهای مختلف را تجربه کنيد و بکوشيد تا با انسانهايی ناشناس آشنا شويد؛ مطمئن باشيد که نه تنها هيچ کس در پیِ آزار شما نيست، بلکه کسانی را خواهيد يافت که همواره از شما پذيرايی خواهند کرد. اگر به اندازه کافی جسور و بیباک هستيد، به جامعه Couch Serfers اين عاشقان سفر و گردشگری بپيونديد و همواره با افرادی دوستداشتنی روبهرو شويد، و اگر از اقامت در خانههای آنان بيم داريد، میتوانيد تنها با آنان ديدار کنيد و به کشف رازهای پنهان سرزمينی که به تماشای آن رفتهايد بپردازيد. بدانيد که تنها با نگاه به پوسته خارجی و مشاهدات سطحی، آشنا شدن با هر چيزی ناممکن است.
🔹اکنون برای شروع مرحله ديگری از سفر و ورود به يک صحنه ماجراجويانه تازه، درانتظار رسيدن به افغانستان هستم؛ سرزمينی که ديدار از آن خالی از خطر نيست. برنامه سفر خود را جز با تعدادی از دوستان، با کسی در ميان نگذاشتهام و بيم آن دارم که پدر و مادرم از پای نهادن من در اين خطه پرماجرا نگران شوند، اما ايمان دارم که اگر ترس را پشت سر بگذارم و چشمم تنها به سفر دلنشين پيشِ رو باشد، همه چيز مطابق ميل، پيش خواهد رفت، با اين حال، به نظر میرسد که اين بار، شايد يک جا را اشتباه محاسبه کرده باشم؛ همين که يکی از همسفرها مسلسل کلاشينکوف خودش را به رخ دوستانش کشيد، همه رشته افکار من از هم گسست . . . برای سفر تازه «مسافر کاناپهخواب در افغانستان» چه آغاز نويدبخشی رقم خورده است!
🌈با لطف خدا، به پايان رسيد
✍🏻 قاهره ـ سپتامبر 2014
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣4️⃣1️⃣ (فرستۀ فرجامين)
🔸 روز بيستم/2
🔹اکنون میتوانم تفاوت ميان دو واژه «مسافر» و «گردشگر» و فرق سفر و تور با کشف و ماجراجويی را بفهمم؛ امری که با حضور در تورهای سازمانيافته و همراه با راهنمايان و اقامت در هتلها هرگز و هرگز به دست نمیآيد و با تماشای سنگهای قديمی مساجد و معابد و آرامگاههای باشکوه حاصل نمیشود. از اين به بعد، در سفر آنچه بيش از هر چيزی برای من اهميت خواهد داشت، آشنايی با مردم و فرهنگ آنان است. بسيار خرسندم که اين تجربه را با سفر به ايران شروع کردم که پيوندهای تاريخی و سياسی گستردهای با ما دارد و در دين و تاريخ مشترکات بسياری با داريم، اما تهمتهای ناروای بسياری را بر ضد آنان در سر میپرورانيم. اميدوارم که نگارش خاطرات اين سفر را بدون خستگی پيگيری کنم و سيمای ديگری از ايران را دستکم از ديدگاه خودم و برخی از ايرانيانی که آنان را ديدهام به نمايش بگذارم؛ اما باز هم ترديدی ندارم که نوشته من نيز تنها گوشهای از حقايق اين کشور را بازتاب میدهد.
🔹آرزو دارم که شما هم سفر تکنفره به سرزمينهای مختلف را تجربه کنيد و بکوشيد تا با انسانهايی ناشناس آشنا شويد؛ مطمئن باشيد که نه تنها هيچ کس در پیِ آزار شما نيست، بلکه کسانی را خواهيد يافت که همواره از شما پذيرايی خواهند کرد. اگر به اندازه کافی جسور و بیباک هستيد، به جامعه Couch Serfers اين عاشقان سفر و گردشگری بپيونديد و همواره با افرادی دوستداشتنی روبهرو شويد، و اگر از اقامت در خانههای آنان بيم داريد، میتوانيد تنها با آنان ديدار کنيد و به کشف رازهای پنهان سرزمينی که به تماشای آن رفتهايد بپردازيد. بدانيد که تنها با نگاه به پوسته خارجی و مشاهدات سطحی، آشنا شدن با هر چيزی ناممکن است.
🔹اکنون برای شروع مرحله ديگری از سفر و ورود به يک صحنه ماجراجويانه تازه، درانتظار رسيدن به افغانستان هستم؛ سرزمينی که ديدار از آن خالی از خطر نيست. برنامه سفر خود را جز با تعدادی از دوستان، با کسی در ميان نگذاشتهام و بيم آن دارم که پدر و مادرم از پای نهادن من در اين خطه پرماجرا نگران شوند، اما ايمان دارم که اگر ترس را پشت سر بگذارم و چشمم تنها به سفر دلنشين پيشِ رو باشد، همه چيز مطابق ميل، پيش خواهد رفت، با اين حال، به نظر میرسد که اين بار، شايد يک جا را اشتباه محاسبه کرده باشم؛ همين که يکی از همسفرها مسلسل کلاشينکوف خودش را به رخ دوستانش کشيد، همه رشته افکار من از هم گسست . . . برای سفر تازه «مسافر کاناپهخواب در افغانستان» چه آغاز نويدبخشی رقم خورده است!
🌈با لطف خدا، به پايان رسيد
✍🏻 قاهره ـ سپتامبر 2014
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔸 این هم آخرین تصوير از عمرو بدوی، مسافر کاناپهگرد مصری که اینک سرگرم تورگردانی بینالمللی است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🖌 اگر قرار بود در اين سفر فقط از اين مزار به آن مزار يا از اين شهر به آن شهر بروم،
چقدر خستهکننده و يکنواخت میشد.
🖌اين طرف و آن طرف رفتنهای يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم
و به ماجراجويیهايی غيرمنتظره دست بزنم.
🖌شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که
فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم،
و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمیشود.
🔻🔻🔻
@post_book
✍🏻 خوشحال میشوم که ديدگاههای خود دربارۀ اين سفرنامه را از طريق ايميل زير با من در ميان بگذاريد
info@postbook.ir
چقدر خستهکننده و يکنواخت میشد.
🖌اين طرف و آن طرف رفتنهای يکّه و تنها، اين فرصت طلايی را در اختيار من قرار داد که با مردمانی تازه آشنا شوم
و به ماجراجويیهايی غيرمنتظره دست بزنم.
🖌شيوه اقامت از طريق شبکه CS به من اجازه داد که
فرهنگ و تاريخ و تمدن و آينده ايران را از چشم جوانان ايرانی و با نگاهی داخلی، بشناسم،
و درهايی را بر روی من باز کرد که هرگز بر روی يک گردشگر معمولی گشوده نمیشود.
🔻🔻🔻
@post_book
✍🏻 خوشحال میشوم که ديدگاههای خود دربارۀ اين سفرنامه را از طريق ايميل زير با من در ميان بگذاريد
info@postbook.ir
◼️اينجا خاورميانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی،
عزيزی،
برادری
بيرون میزند
▫️ گروس عبدالملکيان
🔻🔻🔻
@post_book
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی،
عزيزی،
برادری
بيرون میزند
▫️ گروس عبدالملکيان
🔻🔻🔻
@post_book
🖌 اسم کره شمالی بد در رفته است که حکومتش چنین است و چنان و مردمانش محروم از چه و چه...
🔹"ما هماهنگ شدهایم" را بخوانید تا دریابید که حکومت چین با همه ابزارهای فناوری که به مردمانش ارزانی داشته، چگونه جیکوپوک رفتارهای آنها را زیر نظر دارد و نه تنها تا مرز چهرهنگاری از آنها پیش رفته، بلکه با تبلیغ اپلیکیشنها و بازیهای موبایلی آنها را به این بستر سوق داده است.
ما هماهنگ شدهایم واگویه سختیهای زندگی در سايه حکومت چین با همه ويژگیهای امروزین آن است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔹"ما هماهنگ شدهایم" را بخوانید تا دریابید که حکومت چین با همه ابزارهای فناوری که به مردمانش ارزانی داشته، چگونه جیکوپوک رفتارهای آنها را زیر نظر دارد و نه تنها تا مرز چهرهنگاری از آنها پیش رفته، بلکه با تبلیغ اپلیکیشنها و بازیهای موبایلی آنها را به این بستر سوق داده است.
ما هماهنگ شدهایم واگویه سختیهای زندگی در سايه حکومت چین با همه ويژگیهای امروزین آن است.
🔻🔻🔻
@post_book
🍀نخستین بهار
🔹وضّاح خَنفر
🔹ترجمه محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس ۱۴۰۱
🌈 در طليعۀ دهۀ اول قرن هفتم، مکه در چنين وضعيتی بود:
فرو رفته در ماديات،
گسسته از ميراث کهن،
آويخته بر پردۀ کعبه به سودای سود و تجارت و سروری،
و گريخته از هر دين و آيين و تعهد.
🔻سران مکه در گرماگرم گرفتاریها و آمدوشدها و تجارتهايشان، اندکاندک فهميدند که جان تازهای به خانهها و منازلشان راه میيابد و دور از غوغای بازارهای مکه و هياهوی انجمنهای شهر، هستههای اوليۀ آن شکل میگيرد.
🔻کار با زمزمه شروع شد اما رفتهرفته اوج گرفت.
🔻در آغاز، آن را نيز چونان پندهای ورقة بن نوفل، گذرا پنداشتند، اما خيلی زود دريافتند که اين روح و آن زمزمهها تا ژرفای زندگی آنها هم ريشه دوانده، به خانههاشان راه يافته، و منافع و معيارهای اجتماعی و تجاری آنها را زيرورو کرده است؛ سخنی که محمد بن عبدالله آن را به گوش اين و آن میخواند، گيرايی شگفتانگيزی داشت، و در آن سرشتی عصيانگر، شيوهای پيشرو و نويدی به آيندهای تازه نهفته بود.
@post_book
🔹وضّاح خَنفر
🔹ترجمه محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس ۱۴۰۱
🌈 در طليعۀ دهۀ اول قرن هفتم، مکه در چنين وضعيتی بود:
فرو رفته در ماديات،
گسسته از ميراث کهن،
آويخته بر پردۀ کعبه به سودای سود و تجارت و سروری،
و گريخته از هر دين و آيين و تعهد.
🔻سران مکه در گرماگرم گرفتاریها و آمدوشدها و تجارتهايشان، اندکاندک فهميدند که جان تازهای به خانهها و منازلشان راه میيابد و دور از غوغای بازارهای مکه و هياهوی انجمنهای شهر، هستههای اوليۀ آن شکل میگيرد.
🔻کار با زمزمه شروع شد اما رفتهرفته اوج گرفت.
🔻در آغاز، آن را نيز چونان پندهای ورقة بن نوفل، گذرا پنداشتند، اما خيلی زود دريافتند که اين روح و آن زمزمهها تا ژرفای زندگی آنها هم ريشه دوانده، به خانههاشان راه يافته، و منافع و معيارهای اجتماعی و تجاری آنها را زيرورو کرده است؛ سخنی که محمد بن عبدالله آن را به گوش اين و آن میخواند، گيرايی شگفتانگيزی داشت، و در آن سرشتی عصيانگر، شيوهای پيشرو و نويدی به آيندهای تازه نهفته بود.
@post_book
🔻سفر به سرزمینهای غریب
🔹سونیا نمر
🔹ترجمه قاسم فتحی
🔸 نشر ادامه
🖌خیلی وقتها غصههای آدمها آنها را به هم وصل میکند. هر کدام ما از اندوهمان به دیگری پناه میبریم.
@post_book
🔹سونیا نمر
🔹ترجمه قاسم فتحی
🔸 نشر ادامه
🖌خیلی وقتها غصههای آدمها آنها را به هم وصل میکند. هر کدام ما از اندوهمان به دیگری پناه میبریم.
@post_book