🔖 در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشیگریهای افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدنهای پيشين بر جا نگذاشتند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/6
🔹آثار درد و خستگی در چهره راننده چنان نمايان بود که گويا شب تا صبح را بيدار بوده است. برای خاطر جمعی خودم پرسيدم که آيا کمکی از دست من ساخته است، يا دارويی نياز دارد؟ به درد شديدی که از دندانهای زردرنگ و نامرتّب خود میکشيد اشاره کرد. دنداندرد از چيزهايی است که واقعاً نمیتوان آن را تحمل کرد، از کيف دستیام يک قرص مسکّن به او دادم، قرص را گرفت و خورد و گاه با يک دست و گاه دودستی بطری آب را سر میکشيد و فرمان ماشين در حال حرکت را رها میکرد و وحشت به دل من میانداخت. از رانندگی بیباکانه و جسورانه او عصبانی شده بودم؛ چون در راههای پر از پيچِ اينچنينی بايد فرمان را با دو دست، بلکه با دست و پا چسبيد و يک اشتباه ساده به معنای غلتيدن در تَه دره است. بعد از اينکه از بسته بودن کمربندم مطمئن شدم، فاتحه و دعای سفر را خواندم و منتظر سرنوشت خودم ماندم.
🔹در حال رانندگی، برای بعضی از ماشينهايی که از روبهرو میآمدند دست تکان میداد، و بالاخره يک کاميون نارنجی بزرگ را نگه داشت و از رانندهاش چيزی پرسيد و ماشين را کنار جاده پارک کرد و به طرف او رفت. سعی کردم اعصابم را کنترل کنم؛ لذا پياده شدم تا از چند اسب که کنار يکی از راههای فرعی ايستاده بودند، عکاسی کنم. بعد از چندی که ديدم هنوز راننده هنوز برنگشته است، به سمت کاميون رفتم و ديدم که کنار دست راننده کاميون نشسته است. با تعجبی که در چهرهام هويدا بود، دليل توقف را پرسيدم و در کاميون را باز کردم تا به راننده خندهرو و پا به سن گذاشتهاش سلام کنم. خودش را کنار کشيد و جايی هم برای نشستن من باز کرد. راننده تاکسی دستش را روی چانهاش گذاشته بود و از شدّت درد صورتش را فشار میداد، و راننده کاميون هم چند برگ کوچک از گياهی سبزرنگ را در کف دست داشت. وقتی راننده يک تکه زروَرق برداشت و شروع به پيچيدن سيگار برای راننده تاکسی کرد، سعی کردم با خودم بگويم که چشمهايم عوضی ديدهاند. «چه روز سياهی! حشيش اون هم وسط راه؟!» از تصور رانندگی حکيمانهاش در چنين مسيری، با سرخوشی حاصل از اين مخدّر طبيعی دچار سرگيجه شدم. راننده کاميون تعارف کرد که يک نخ هم برای من بپيچد، از لطفش تشکر کردم و کوشيدم تا راننده تاکسی را از اين کار خطرناک منصرف کنم؛ چون ادامه مسير نياز به تمرکز بالايی دارد، ولی دنداندرد او غيرقابلتحمل بود. دوتايیشان همان جا سيگارشان را کشيدند و من نتوانستم از عکسبرداری از آنها دست بردارم، شايد آخرين عکس اين دوربين باشد و کسی که آن را در کنار جنازهام پيدا کند، دليل سقوط من به تهِ درّه را بفهمد. «خدا کمک کنه تا بهسلامت برگردم!» گويا در جهان سوم ما، استعمال مواد مخدّر وجه مشترک بين همه رانندگان وسايل نقليه سنگين است؛ چون معمولاً يک طرف حوادث رانندگی در مصر هم حشاشينی هستند که پشت ماشينهای سنگين نشستهاند.
🔹در هر حال، فعلاً جز برگشت با همين راننده ديوانه چاره ديگری ندارم؛ چه میدانم؛ شايد اصلاً يک گياه مسکّن طبيعی است، نه حشيشی که عقل از سرش ببرد. با همين چيزها سعی کردم از دلواپسی خودم کم کنم. پس از تشکر از راننده کاميون که سبب فروکش کردن دنداندرد راننده من شد، به راه خودمان ادامه داديم. توجه من از زيبايیهای طبيعی دو طرف راه به پیچها و پستی و بلندی آن جلب شد. پيشنهاد کردم که تا قزوين به جای او رانندگی کنم، ولی خاطرجمعی داد که احساس میکند دردش رو به بهبودی است. در ادامه راه همه نگاهم به هشياری راننده بود و از خدا طلب کردم که بهسلامت به مقصد برسيم. يک بار ديگر برای نوشيدن چای، در همان استراحگاه ديشب ايستاديم و راننده با همان روش آشنای خود، چند استکان سرکشيد تا شايد حالش خوب شود و سفر خود را با خير و خوشی تمام کنيم.
🔹همين که چشمانداز شهر قزوين از دور پيدا شد، جاده هم به سرازيری افتاد. خدا را شکر کردم که اين سفر رو به پايان است و به صورت جدی تصميم گرفتم که در قزوين از او به خاطر اينکه نمیتوانيم با هم به رشت برويم، عذرخواهی کنم؛ چون واقعاً بيش از اين تحمل رانندگی او را ندارم. گويا فکر من را خوانده است؛ چون همين که به قزوين رسيديم، از اينکه طبق توافق اوليه نمیتواند تا رشت و ماسوله برود، پوزش خواست. اظهار شگفتی و ناراحتی کردم تا شايد بتوانم به دليل وقت گرانبهايی که در نتيجه حقهبازی او هدر دادهام، جريمهاش کنم. برای رفت و برگشت تا گازرخان هشتاد هزار تومان میخواست و من با دعوا و مرافعه، شصت هزار تومان دادم و او را با عصبانيت خودش تنها گذاشتم و راهم را کشيدم و رفتم. بيشتر از اين نمیتوانستم به خاطر حقهبازی مجازاتش کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/6
🔹آثار درد و خستگی در چهره راننده چنان نمايان بود که گويا شب تا صبح را بيدار بوده است. برای خاطر جمعی خودم پرسيدم که آيا کمکی از دست من ساخته است، يا دارويی نياز دارد؟ به درد شديدی که از دندانهای زردرنگ و نامرتّب خود میکشيد اشاره کرد. دنداندرد از چيزهايی است که واقعاً نمیتوان آن را تحمل کرد، از کيف دستیام يک قرص مسکّن به او دادم، قرص را گرفت و خورد و گاه با يک دست و گاه دودستی بطری آب را سر میکشيد و فرمان ماشين در حال حرکت را رها میکرد و وحشت به دل من میانداخت. از رانندگی بیباکانه و جسورانه او عصبانی شده بودم؛ چون در راههای پر از پيچِ اينچنينی بايد فرمان را با دو دست، بلکه با دست و پا چسبيد و يک اشتباه ساده به معنای غلتيدن در تَه دره است. بعد از اينکه از بسته بودن کمربندم مطمئن شدم، فاتحه و دعای سفر را خواندم و منتظر سرنوشت خودم ماندم.
🔹در حال رانندگی، برای بعضی از ماشينهايی که از روبهرو میآمدند دست تکان میداد، و بالاخره يک کاميون نارنجی بزرگ را نگه داشت و از رانندهاش چيزی پرسيد و ماشين را کنار جاده پارک کرد و به طرف او رفت. سعی کردم اعصابم را کنترل کنم؛ لذا پياده شدم تا از چند اسب که کنار يکی از راههای فرعی ايستاده بودند، عکاسی کنم. بعد از چندی که ديدم هنوز راننده هنوز برنگشته است، به سمت کاميون رفتم و ديدم که کنار دست راننده کاميون نشسته است. با تعجبی که در چهرهام هويدا بود، دليل توقف را پرسيدم و در کاميون را باز کردم تا به راننده خندهرو و پا به سن گذاشتهاش سلام کنم. خودش را کنار کشيد و جايی هم برای نشستن من باز کرد. راننده تاکسی دستش را روی چانهاش گذاشته بود و از شدّت درد صورتش را فشار میداد، و راننده کاميون هم چند برگ کوچک از گياهی سبزرنگ را در کف دست داشت. وقتی راننده يک تکه زروَرق برداشت و شروع به پيچيدن سيگار برای راننده تاکسی کرد، سعی کردم با خودم بگويم که چشمهايم عوضی ديدهاند. «چه روز سياهی! حشيش اون هم وسط راه؟!» از تصور رانندگی حکيمانهاش در چنين مسيری، با سرخوشی حاصل از اين مخدّر طبيعی دچار سرگيجه شدم. راننده کاميون تعارف کرد که يک نخ هم برای من بپيچد، از لطفش تشکر کردم و کوشيدم تا راننده تاکسی را از اين کار خطرناک منصرف کنم؛ چون ادامه مسير نياز به تمرکز بالايی دارد، ولی دنداندرد او غيرقابلتحمل بود. دوتايیشان همان جا سيگارشان را کشيدند و من نتوانستم از عکسبرداری از آنها دست بردارم، شايد آخرين عکس اين دوربين باشد و کسی که آن را در کنار جنازهام پيدا کند، دليل سقوط من به تهِ درّه را بفهمد. «خدا کمک کنه تا بهسلامت برگردم!» گويا در جهان سوم ما، استعمال مواد مخدّر وجه مشترک بين همه رانندگان وسايل نقليه سنگين است؛ چون معمولاً يک طرف حوادث رانندگی در مصر هم حشاشينی هستند که پشت ماشينهای سنگين نشستهاند.
🔹در هر حال، فعلاً جز برگشت با همين راننده ديوانه چاره ديگری ندارم؛ چه میدانم؛ شايد اصلاً يک گياه مسکّن طبيعی است، نه حشيشی که عقل از سرش ببرد. با همين چيزها سعی کردم از دلواپسی خودم کم کنم. پس از تشکر از راننده کاميون که سبب فروکش کردن دنداندرد راننده من شد، به راه خودمان ادامه داديم. توجه من از زيبايیهای طبيعی دو طرف راه به پیچها و پستی و بلندی آن جلب شد. پيشنهاد کردم که تا قزوين به جای او رانندگی کنم، ولی خاطرجمعی داد که احساس میکند دردش رو به بهبودی است. در ادامه راه همه نگاهم به هشياری راننده بود و از خدا طلب کردم که بهسلامت به مقصد برسيم. يک بار ديگر برای نوشيدن چای، در همان استراحگاه ديشب ايستاديم و راننده با همان روش آشنای خود، چند استکان سرکشيد تا شايد حالش خوب شود و سفر خود را با خير و خوشی تمام کنيم.
🔹همين که چشمانداز شهر قزوين از دور پيدا شد، جاده هم به سرازيری افتاد. خدا را شکر کردم که اين سفر رو به پايان است و به صورت جدی تصميم گرفتم که در قزوين از او به خاطر اينکه نمیتوانيم با هم به رشت برويم، عذرخواهی کنم؛ چون واقعاً بيش از اين تحمل رانندگی او را ندارم. گويا فکر من را خوانده است؛ چون همين که به قزوين رسيديم، از اينکه طبق توافق اوليه نمیتواند تا رشت و ماسوله برود، پوزش خواست. اظهار شگفتی و ناراحتی کردم تا شايد بتوانم به دليل وقت گرانبهايی که در نتيجه حقهبازی او هدر دادهام، جريمهاش کنم. برای رفت و برگشت تا گازرخان هشتاد هزار تومان میخواست و من با دعوا و مرافعه، شصت هزار تومان دادم و او را با عصبانيت خودش تنها گذاشتم و راهم را کشيدم و رفتم. بيشتر از اين نمیتوانستم به خاطر حقهبازی مجازاتش کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/7
🔹سوار يک تاکسی ديگر شدم و به سوی رشت راه افتادم. هوای قزوين گرم و آفتابی بود و انتظار داشتم که هوای رشت هم با سه ساعت راه به سوی شمال در کرانه دريای قزوين، همين طور باشد. سفر به سوی رشت را با خلاصی از دست راننده قزوين شروع کردم. جاده واقعاً دلانگيز بود. کوههای باشکوهِ دو طرف سر به فلک کشيده، جاده پيچ در پيچ اما پهن و بسيار ايمن، موانع طبيعی آن قدر زياد که يا بايد از دل دهها تونل گذشت يا از فراز دهها پلی که بين کوهها کشيدهاند، بزرگراهی دو بانده با ويژگیهای اروپايی. در مصر با اينکه غير از چند مورد در منطقه سينا و دريای سرخ، مثل اينجا کوه و تپه چندانی وجود ندارد، که همين امر عاملی مهمی برای راهسازی مناسب به شمار میرود، اما راههای مواصلاتی کشور ما اين قدر مرتب و باکيفيت نيست و متأسفانه جادههای ما معمولاً ـ مگر در جاهايی که خدا رحمش آمده باشد ـ زيرسازی و اجرای خوبی ندارد. خيلی از جادههای کشورهای آفريقايی که تا به حال ديدهام، حتی برای رفتوآمد چهارپايان هم مناسب نيست.
🔹خودروهای پليس همه جا برای کنترل سرعت و نظارت بر ايمنی بزرگراه، در آمدوشد هستند. وقتی ديدم که در بعضی از نقاط جاده، ماکت ماشينهای پليس را گذاشته بودند، تعجب کردم، اين نمونهها را آن قدر زيبا ساختهاند که تا به آنها نرسيدهايد، نمیتوانيد واقعی يا قلابی بودن آن را تشخيص دهيد. به همان اندازه که اين حقه هوشمندانه است تا رانندهها خودشان را به رعايت مقررات حاکم بر جاده ملزم بدانند، استفاده از دوربينهای کنترل سرعت در کنار خوروهای پليس ايستاده در حاشيه بزرگراه دور از هوشمندی است. در بزرگراههای مصر اين دوربينها در نقاطی نصب شده است که اصلاً ديده نمیشود و به همين دليل، شمار بيشتری از رانندگان متخلف به چنگ قانون میافتند؛ اين يک رفتار معمول برای پليس راه در همه کشورهايی است که ديدهام، اما خندهدار است که در اينجا دوربين کنترل سرعت را جلو ماشين پليس مخفی میکنند.
🔹تابلوهای تبليغاتی بيشتر از آنکه تبليغ کالا باشند، عکس شهدا و تصوير رهبر کبير انقلاب يعنی [امام] خمينی و جانشين وی [آيتالله] خامنهای و دربردارنده جملاتی از سخنان آنها هستند. آهستهآهسته ابرهايی سياه قلههای کوههای پيرامون جاده را میپوشانند و خبر از آن میدهند که هر چه بالاتر میرويم هوا سرد و سردتر میشود. اندکاندک خورشيد در پس ابرها پنهان میشود و آسمان را ابرهايی تيره فرا میگيرد. آنچه از آن میترسيدم اتفاق میافتد و قطرهای باران روی ماشين میريزد؛ و اين بدان معنا است که به اجرای نقشهای که برای ادامه مسير کشيدهام موفق نخواهم شد؛ چرا که گشتوگذار با کوله و دوربين در شرايط بارانی ناممکن است. پرسيدم که آيا امکان دارد وقتی به رشت میرسيم باران بند آمده بيايد؟ مسافری که کنار من نشسته بود با انگليسی خوبی پاسخ داد که رشت، از 12 ماه سال 13 ماهَش بارانی است؛ يعنی در طول سال هميشه بارندگی دارد. در طول مسير، به صحبت ادامه داديم و به من گفت که ديدار از ماسوله در اين هوای بارانی از محالات است؛ چون روستايی دورافتاده در دل کوه است و به دليل اينکه راه آن خاکی است، در هنگام باران معمولاً مسير دسترسی به آن بسته میشود. اين جواب حال من را گرفت و پشيمان شدم که چرا پيش از آنکه برنامه سفر امروز را ببندم، پيشبينیهای هواشناسی را کنترل نکردم. البته در طول اين سفر، هوای ايران، جز در مناطق شمالی که غالباً باران میباريد، همواره مناسب بود.
🔹در دامنه يکی از بلندیهای حاشيه راه، پرههای سفيدرنگ بزرگی برای توليد برق از انرژی باد نصب شده بود؛ اين پرسش در ذهن من شکل گرفت که چرا ايران که از ثروتمندترين کشورهای نفتی جهان است بايد به احداث اين نيروگاههای گرانقيمت انرژی تجديدپذير روی بياورد؟ در طرف ديگر راه، معادنی بود که مواد استخراجشده از آن با استفاده از واگنهايی آويزان بر کابلهايی ضخيم، مانند تلهکابين، به کارخانهای در آن طرف راه حمل میشد. در بالاترين قسمت کوره بلند اين کارخانه، تصاويری ديده میشد که آويختن عکس آنها بر روی کوره يک کارخانه نادرست به نظر میرسد.
🔹برای امروز بايد برنامه تازهای بريزم. در بارانی بسيار شديدتر از آنچه در طول مسير بود، به رشت رسيديم و چارهای غير از اين ندارم که سوار اتوبوس شوم و مستقيم به تبريز بروم. رشت شهر کوچکی مثل قزوين است، همه کسانی که در خيابان هستند، برای در امان ماندن از بارانی که هميشه انتظار آمدنش را دارند، چتر به دست گرفتهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/7
🔹سوار يک تاکسی ديگر شدم و به سوی رشت راه افتادم. هوای قزوين گرم و آفتابی بود و انتظار داشتم که هوای رشت هم با سه ساعت راه به سوی شمال در کرانه دريای قزوين، همين طور باشد. سفر به سوی رشت را با خلاصی از دست راننده قزوين شروع کردم. جاده واقعاً دلانگيز بود. کوههای باشکوهِ دو طرف سر به فلک کشيده، جاده پيچ در پيچ اما پهن و بسيار ايمن، موانع طبيعی آن قدر زياد که يا بايد از دل دهها تونل گذشت يا از فراز دهها پلی که بين کوهها کشيدهاند، بزرگراهی دو بانده با ويژگیهای اروپايی. در مصر با اينکه غير از چند مورد در منطقه سينا و دريای سرخ، مثل اينجا کوه و تپه چندانی وجود ندارد، که همين امر عاملی مهمی برای راهسازی مناسب به شمار میرود، اما راههای مواصلاتی کشور ما اين قدر مرتب و باکيفيت نيست و متأسفانه جادههای ما معمولاً ـ مگر در جاهايی که خدا رحمش آمده باشد ـ زيرسازی و اجرای خوبی ندارد. خيلی از جادههای کشورهای آفريقايی که تا به حال ديدهام، حتی برای رفتوآمد چهارپايان هم مناسب نيست.
🔹خودروهای پليس همه جا برای کنترل سرعت و نظارت بر ايمنی بزرگراه، در آمدوشد هستند. وقتی ديدم که در بعضی از نقاط جاده، ماکت ماشينهای پليس را گذاشته بودند، تعجب کردم، اين نمونهها را آن قدر زيبا ساختهاند که تا به آنها نرسيدهايد، نمیتوانيد واقعی يا قلابی بودن آن را تشخيص دهيد. به همان اندازه که اين حقه هوشمندانه است تا رانندهها خودشان را به رعايت مقررات حاکم بر جاده ملزم بدانند، استفاده از دوربينهای کنترل سرعت در کنار خوروهای پليس ايستاده در حاشيه بزرگراه دور از هوشمندی است. در بزرگراههای مصر اين دوربينها در نقاطی نصب شده است که اصلاً ديده نمیشود و به همين دليل، شمار بيشتری از رانندگان متخلف به چنگ قانون میافتند؛ اين يک رفتار معمول برای پليس راه در همه کشورهايی است که ديدهام، اما خندهدار است که در اينجا دوربين کنترل سرعت را جلو ماشين پليس مخفی میکنند.
🔹تابلوهای تبليغاتی بيشتر از آنکه تبليغ کالا باشند، عکس شهدا و تصوير رهبر کبير انقلاب يعنی [امام] خمينی و جانشين وی [آيتالله] خامنهای و دربردارنده جملاتی از سخنان آنها هستند. آهستهآهسته ابرهايی سياه قلههای کوههای پيرامون جاده را میپوشانند و خبر از آن میدهند که هر چه بالاتر میرويم هوا سرد و سردتر میشود. اندکاندک خورشيد در پس ابرها پنهان میشود و آسمان را ابرهايی تيره فرا میگيرد. آنچه از آن میترسيدم اتفاق میافتد و قطرهای باران روی ماشين میريزد؛ و اين بدان معنا است که به اجرای نقشهای که برای ادامه مسير کشيدهام موفق نخواهم شد؛ چرا که گشتوگذار با کوله و دوربين در شرايط بارانی ناممکن است. پرسيدم که آيا امکان دارد وقتی به رشت میرسيم باران بند آمده بيايد؟ مسافری که کنار من نشسته بود با انگليسی خوبی پاسخ داد که رشت، از 12 ماه سال 13 ماهَش بارانی است؛ يعنی در طول سال هميشه بارندگی دارد. در طول مسير، به صحبت ادامه داديم و به من گفت که ديدار از ماسوله در اين هوای بارانی از محالات است؛ چون روستايی دورافتاده در دل کوه است و به دليل اينکه راه آن خاکی است، در هنگام باران معمولاً مسير دسترسی به آن بسته میشود. اين جواب حال من را گرفت و پشيمان شدم که چرا پيش از آنکه برنامه سفر امروز را ببندم، پيشبينیهای هواشناسی را کنترل نکردم. البته در طول اين سفر، هوای ايران، جز در مناطق شمالی که غالباً باران میباريد، همواره مناسب بود.
🔹در دامنه يکی از بلندیهای حاشيه راه، پرههای سفيدرنگ بزرگی برای توليد برق از انرژی باد نصب شده بود؛ اين پرسش در ذهن من شکل گرفت که چرا ايران که از ثروتمندترين کشورهای نفتی جهان است بايد به احداث اين نيروگاههای گرانقيمت انرژی تجديدپذير روی بياورد؟ در طرف ديگر راه، معادنی بود که مواد استخراجشده از آن با استفاده از واگنهايی آويزان بر کابلهايی ضخيم، مانند تلهکابين، به کارخانهای در آن طرف راه حمل میشد. در بالاترين قسمت کوره بلند اين کارخانه، تصاويری ديده میشد که آويختن عکس آنها بر روی کوره يک کارخانه نادرست به نظر میرسد.
🔹برای امروز بايد برنامه تازهای بريزم. در بارانی بسيار شديدتر از آنچه در طول مسير بود، به رشت رسيديم و چارهای غير از اين ندارم که سوار اتوبوس شوم و مستقيم به تبريز بروم. رشت شهر کوچکی مثل قزوين است، همه کسانی که در خيابان هستند، برای در امان ماندن از بارانی که هميشه انتظار آمدنش را دارند، چتر به دست گرفتهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/8
🔹وقتی در رشت توقف کرديم، دکتر محمد، مسافر صندلی جلو تاکسی، من را به صرف ناهار در يکی از هتلهای شهر دعوت کرد و من هم با کمال ميل پذيرفتم؛ چون در اين هوای نااميدکننده، خوردن يک غذای اشتها برانگيز، روحيه شکستخورده من را اندکی تقويت میکند. دو روز است که از اين شهر به آن شهر میروم و حمام نکردهام، اما خداوند بر من منت نهاد و با اين بارش سنگين سر تا پای من را شستشو داد. در يکی از ميدانهای بزرگ شهر، همين که از ماشين پياده شديم، دو نفری دواندوان به نزديکترين رستورانی رفتيم که دکتر محمد میشناخت. من مستقيم به سرويس بهداشتی رفتم تا لباسهای خيس و بارانخورده را از تن به در آورم. رستوران کوچکی در لابی يک هتل سه ستاره بود. پيشخدمت ليست غذا را آورد، اما محمد برای هر دو ما درخواست غذا داد؛ اشکالی ندارد، به هر حال او میخواهد حساب کند. همان غذای هميشه ايرانی يعنی چلوکباب کوبيده را برای ما آوردند. از تکرار اين غذا کمی بدم آمده است، ولی باز هم عيبی ندارد. درخواست ترشی سير دادم، اما نبود. مثل معتادها همه جا دنبال آن هستم.
🔹محمد پزشک ارتش است، يک درمانگاه ترک اعتياد دارد و با سه تن از دوستانش در يک بيمارستان خصوصی کار میکند؛ سه شغل مختلف. قدی کوتاه دارد و اندامش کمی توپُر است و هيچ نشانی از يک بدن ورزيده در او ديده نمیشود و اصلاً نشان نمیدهد که افسر ارتش ايران باشد. کار و زندگیاش در تهران است، و به رشت آمده تا ماشين قديمیاش را که پارسال مجبور شده است آن را برای خريد يک خانه گرانقيمت در زادگاهش آبادان، به يکی از دوستانش بفروشد، پس بگيرد و همين امشب به تهران برگردد. پس از صرف غذای خوشمزه، درخواست صورتحساب کرد، اما کارت بانکی او قادر به پرداخت نبود. پيشخدمت چند بار آن را در دستگاه کشيد، اما فايده نداشت. محمد که به گفته خودش هيچ پول نقدی همراه نداشت، با دستپاچگی از من خواست که مبلغ فاکتور را پرداخت کنم. بيست هزار تومان دادم و از اينکه مرا دعوت کرده، تشکر کردم. با خودم خنديدم و گفتم: «اين چه جور دعوتيه که غذا را با سليقه تو بخورم و پولش رو از جيب خودم بدم؟!»
🔹از او خواستم که در تهيه بليت برای آخرين اتوبوس امشب به مقصد تبريز، من را کمک کند؛ با چند تا شرکت تماس گرفت ولی بليتی پيدا نکرد. عحب روز نحسی است امروز! تقاضا کردم که يک بار ديگر هم تلاش کند، اما فايدهای نداشت. پيشنهاد کرد به «بندر انزلی» در نزديکی رشت بروم، و تلاش کنم که از آنجا عازم تبريز بشوم. هميشه آرزو داشتهام انزلی بزرگترين بندر ايران در ساحل دريای قزوين را ببينم و مشهورترين خوراک فاخر ايرانی يعنی خاويار را بچشم. دريای قزوين معروفترين منبع خاويار سياه است که از ماهی اوزونبرون به دست میآيد، و اين شهر پايتخت خاوياری است که در ايران هر کيلو دو هزار يورو و در اروپا چندين برابر آن قيمت دارد. پنج کشور پيرامون اين دريا برای صيد اين ماهی که به دليل فعاليتهای غيرمجاز صيادان، نسل آن رو به انقراض است، توافق خاصی دارند.
🔹حوصله خطر کردن دوباره و رفتن به بندر انزلی برای پيدا کردن اتوبوس به مقصد تبريز را ندارم. از محمد پرسيدم که «آيا تو همين امروز به تهران برمیگردی يا شب رو توی رشت میخوابی؟» با روی باز جواب داد که «بايد برگردم، چون همين امشب بايد خواهرم رو در تهران ببينم». بنابراين، تصميم گرفتم همه نقشهام را به هم بزنم و به دليل کمبود وقت، از رفتن به تبريز منصرف شوم. اصلاً نمیخواهم ريسک کنم؛ چون سفر به افغانستان را هم پيش روی خودم دارم و بايد برای آن هم آماده باشم، پس همين امشب به تهران برمیگردم و سعی میکنم یکراست عازم مشهد شوم. جهت حرکت من بهيکباره از غربیترين شهر ايران به سمت شرقیترين شهر کشور عوض شد. محمد با استقبال از همراهی من در سفر به تهران، اظهار اميدواری کرد که امشب بليت مشهد را پيدا کنم؛ چون وقت تنگ است و فرصت چندانی برای گرفتن بليت مشهد نيست؛ بهخصوص که روز جمعه را هم در پيش داريم که به صورت معمول مسافر مشهد بيش از حد است.
🔹دوستِ محمد را ديديم و برای تحويل و تحول برخی از اسناد و مدارک قانونی، به خانهاش رفتيم. يک کيسه پسته که آن را بهتازگی از مزرعهاش چيده است، به محمد هديه داد. تا به حال اصلاً فکرش را نکرده بودم که پسته چطوری در اين پوست سفت و سخت به عمل میآيد؛ الآن اما فهميدم که پسته تازه پوشش نرم ديگری هم با رنگ سبز روشن دارد که روی آن پوست خشَبی قرار گرفته است. با يک کيسه پسته که برای گذران وقت، آن را کنار خودمان جا داده بوديم، به جاده تهران زديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/8
🔹وقتی در رشت توقف کرديم، دکتر محمد، مسافر صندلی جلو تاکسی، من را به صرف ناهار در يکی از هتلهای شهر دعوت کرد و من هم با کمال ميل پذيرفتم؛ چون در اين هوای نااميدکننده، خوردن يک غذای اشتها برانگيز، روحيه شکستخورده من را اندکی تقويت میکند. دو روز است که از اين شهر به آن شهر میروم و حمام نکردهام، اما خداوند بر من منت نهاد و با اين بارش سنگين سر تا پای من را شستشو داد. در يکی از ميدانهای بزرگ شهر، همين که از ماشين پياده شديم، دو نفری دواندوان به نزديکترين رستورانی رفتيم که دکتر محمد میشناخت. من مستقيم به سرويس بهداشتی رفتم تا لباسهای خيس و بارانخورده را از تن به در آورم. رستوران کوچکی در لابی يک هتل سه ستاره بود. پيشخدمت ليست غذا را آورد، اما محمد برای هر دو ما درخواست غذا داد؛ اشکالی ندارد، به هر حال او میخواهد حساب کند. همان غذای هميشه ايرانی يعنی چلوکباب کوبيده را برای ما آوردند. از تکرار اين غذا کمی بدم آمده است، ولی باز هم عيبی ندارد. درخواست ترشی سير دادم، اما نبود. مثل معتادها همه جا دنبال آن هستم.
🔹محمد پزشک ارتش است، يک درمانگاه ترک اعتياد دارد و با سه تن از دوستانش در يک بيمارستان خصوصی کار میکند؛ سه شغل مختلف. قدی کوتاه دارد و اندامش کمی توپُر است و هيچ نشانی از يک بدن ورزيده در او ديده نمیشود و اصلاً نشان نمیدهد که افسر ارتش ايران باشد. کار و زندگیاش در تهران است، و به رشت آمده تا ماشين قديمیاش را که پارسال مجبور شده است آن را برای خريد يک خانه گرانقيمت در زادگاهش آبادان، به يکی از دوستانش بفروشد، پس بگيرد و همين امشب به تهران برگردد. پس از صرف غذای خوشمزه، درخواست صورتحساب کرد، اما کارت بانکی او قادر به پرداخت نبود. پيشخدمت چند بار آن را در دستگاه کشيد، اما فايده نداشت. محمد که به گفته خودش هيچ پول نقدی همراه نداشت، با دستپاچگی از من خواست که مبلغ فاکتور را پرداخت کنم. بيست هزار تومان دادم و از اينکه مرا دعوت کرده، تشکر کردم. با خودم خنديدم و گفتم: «اين چه جور دعوتيه که غذا را با سليقه تو بخورم و پولش رو از جيب خودم بدم؟!»
🔹از او خواستم که در تهيه بليت برای آخرين اتوبوس امشب به مقصد تبريز، من را کمک کند؛ با چند تا شرکت تماس گرفت ولی بليتی پيدا نکرد. عحب روز نحسی است امروز! تقاضا کردم که يک بار ديگر هم تلاش کند، اما فايدهای نداشت. پيشنهاد کرد به «بندر انزلی» در نزديکی رشت بروم، و تلاش کنم که از آنجا عازم تبريز بشوم. هميشه آرزو داشتهام انزلی بزرگترين بندر ايران در ساحل دريای قزوين را ببينم و مشهورترين خوراک فاخر ايرانی يعنی خاويار را بچشم. دريای قزوين معروفترين منبع خاويار سياه است که از ماهی اوزونبرون به دست میآيد، و اين شهر پايتخت خاوياری است که در ايران هر کيلو دو هزار يورو و در اروپا چندين برابر آن قيمت دارد. پنج کشور پيرامون اين دريا برای صيد اين ماهی که به دليل فعاليتهای غيرمجاز صيادان، نسل آن رو به انقراض است، توافق خاصی دارند.
🔹حوصله خطر کردن دوباره و رفتن به بندر انزلی برای پيدا کردن اتوبوس به مقصد تبريز را ندارم. از محمد پرسيدم که «آيا تو همين امروز به تهران برمیگردی يا شب رو توی رشت میخوابی؟» با روی باز جواب داد که «بايد برگردم، چون همين امشب بايد خواهرم رو در تهران ببينم». بنابراين، تصميم گرفتم همه نقشهام را به هم بزنم و به دليل کمبود وقت، از رفتن به تبريز منصرف شوم. اصلاً نمیخواهم ريسک کنم؛ چون سفر به افغانستان را هم پيش روی خودم دارم و بايد برای آن هم آماده باشم، پس همين امشب به تهران برمیگردم و سعی میکنم یکراست عازم مشهد شوم. جهت حرکت من بهيکباره از غربیترين شهر ايران به سمت شرقیترين شهر کشور عوض شد. محمد با استقبال از همراهی من در سفر به تهران، اظهار اميدواری کرد که امشب بليت مشهد را پيدا کنم؛ چون وقت تنگ است و فرصت چندانی برای گرفتن بليت مشهد نيست؛ بهخصوص که روز جمعه را هم در پيش داريم که به صورت معمول مسافر مشهد بيش از حد است.
🔹دوستِ محمد را ديديم و برای تحويل و تحول برخی از اسناد و مدارک قانونی، به خانهاش رفتيم. يک کيسه پسته که آن را بهتازگی از مزرعهاش چيده است، به محمد هديه داد. تا به حال اصلاً فکرش را نکرده بودم که پسته چطوری در اين پوست سفت و سخت به عمل میآيد؛ الآن اما فهميدم که پسته تازه پوشش نرم ديگری هم با رنگ سبز روشن دارد که روی آن پوست خشَبی قرار گرفته است. با يک کيسه پسته که برای گذران وقت، آن را کنار خودمان جا داده بوديم، به جاده تهران زديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/9
🔹دو ساعت بعد در يکی از استراحتگاههای کنار بزرگراه ايستاديم تا محمد کمی خرت و پرت بخرد. به نظر میرسد که شمالیها به ترشیهای خوشمزه شهرت دارند. مغازه پر از انواع متعدد ترشی بود؛ از زيتون و انار گرفته تا بادمجان و چه و چه و بالاخره گمشده خودم را يافتم و يک شيشه تقريباً نيمليتری ترشی سير خريدم تا وعدههای غذايی آينده را خوشمزهتر کنم و روحيه خراب ناشی از درهمريختگی برنامه سفرم را بالا ببرم. از چای مجانی مخصوص مشتريان مغازه هم نوش جان کرديم و به راه خودمان ادامه داديم. چنان چرتم گرفت که وقتی به تهران رسيديم، محمد مرا از خواب بيدار کرد. از اين که مرا مفت و مجانی به تهران آورده و چه در رشت و چه در مسير، من را تنها نگذاشته است، متشکر شدم و وقتی من را سوار يک تاکسی به مقصد فرودگاه کرد، با او خداحافظی کردم.
🔹فرودگاه پر از مسافر و مستقبِل و بدرقهکننده بود. به سالن اصلی که دفاتر فروش داخلی شرکتهای هواپيمايی در آن قرار داشت، رفتم تا تاريخ بليت تهران ـ مشهد با پرواز ايراناير را تغيير بدهم و همين امشب عازم مشهد شوم. خانم کارمند در کسری از ثانيه امکان تهيه بليت برای پروازهای امشب، و برای روز بعد را که از چند دقيقه ديگر شروع میشود و حتی برای چند روز آينده را منتفی دانست. ضربه ديگری که به من وارد شد اين بود که وقتی خواستم پرواز تبريز ـ مشهد را کنسل کنم و پول آن را بگيرم، به من گفتند که اين کار هم ناممکن است و برای استرداد وجه، فقط بايد به آژانسی مراجعه کنم که بليت را از آن خريدهام.
🔹اين ديگر چه شانس بدی است که پيش از برگشت 60 يورو پول بليت مشهد، امشب اصلاً امکان سفر ندارم؛ ولی مهم نيست، ارزش وقت من بيش از اين حرفها است؛ بنابراين اگر بتوانم با شرکت ديگری هم بروم قيد وجه بليت را میزنم و میروم؛ ديگر بيش از اين تحمل هدر دادن وقت را ندارم. به هر شرکتی که رفتم تا شايد بتوانم يک بليت لحظه آخری بگيرم، ليست انتظار همهشان آن قدر پر بود که چيزی نصيب من نشد. يک جوان ايرانی داستان ليست انتظار را اين طوری برای من توضيح داد که عدهای دلال بليتهای سفر را از مدتی قبل میخرند و چند ساعت پيش از پرواز آنها را کنسل میکنند و با نرخی حدود ده دلار اضافه، آن را به مشتريان ليست انتظار میفروشند؛ حتی اين گزينه هم دور و دستنيافتنی بود.
🔹در حالی که داشتم به زبان عربی بدشانسی خودم را نفرين میکردم، ناگهان همان جوان ايرانی به زبان عربی از من پرسيد: «تو عرب هستی؟ از کجا اومدی؟» خيلی راحت با هم حرف زديم و «احمد» با افتخار به اين که يک عرب اهوازی است، خودش را چنين معرفی کرد که با عنوان مهندس در يکی از شرکتهای نفتی آبادان کار میکند. خيلی دوست داشتم که با وضعيت عربهای ايران آشنا شوم، و احمد گوشهای از مشکلات اقليت عرب در جنوب ايران را برايم بازگو کرد و از جمله گفت: پسوند «ستان» در زبان فارسی اشاره به مکان است ـ حکومت رضاخان و جانشين وی يعنی محمدرضا کوشيدند تا اين منطقه را «فارسیسازی» کنند و با نابودی هويت عربی، به آن رنگ و بوی فارسی ببخشند. حکومت شاه همچنين سعی کرد تا با هدف آسيب زدن به هويت عربی، نامهای اين اقليم را تغيير دهد و اين گونه بود که نام «تستر» به «شوشتر»، اسم منطقه تاريخی «سوس» به «شوش» و «خور موسی» به «شاپور» تغيير کرد. اين دگرگونیها حتی به اسامی رودها نيز راه يافت و «زهره» را «هنديجان» خواندند و سرتاسر اين اقليم را «خوزستان» نام دادند. کار تا جايی پيش رفت که در هنگام صدور شناسنامه، انتخاب نام عربی برای نوزادان ممنوع شد و کتابچهای شامل نامهای ممنوع در اختيار کارمندان ثبت احوال قرار گرفت. حکومت شاه با جلوگيری از آموزش زبان عربی کوشيد تا سلطه خود بر اين منطقه را افزايش دهد. از زمان انقلاب اسلامی و با روی کار آمدن دولت اسلامی، اوضاع تغيير کرده و آموزش زبان عربی به اين اعتبار که زبان قرآن است، از سال پنجم در برنامه درسی آموزش و پرورش قرار گرفته است.
🔹حکايت اين تبعيض، حکايت همان چيزی است که در برخی از کشورهای مترقی و همه کشورهای عقبمانده دنيا هم رخ میدهد؛ اقليتها در همه جا، البته نسبت به سطح دموکراسی و آزادی و انسانيت حاکم بر هر کشور، از تبعيض دينی و نژادی متفاوت اکثريت رنج میبرند. در شماری از کشورهای منطقه عربی ما که مصر هم خيلی دور از اين ماجرا نيست، اقليت شيعه از تبعيضی که بر طايفه مذهبی آنها حاکم است، در رنج و سختی هستند، در اروپا اما گاهی از سوی ساکنان اصلی آن سرزمين، نسبت به اقليت مهاجر، تبعيض نژادی صورت میگيرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/9
🔹دو ساعت بعد در يکی از استراحتگاههای کنار بزرگراه ايستاديم تا محمد کمی خرت و پرت بخرد. به نظر میرسد که شمالیها به ترشیهای خوشمزه شهرت دارند. مغازه پر از انواع متعدد ترشی بود؛ از زيتون و انار گرفته تا بادمجان و چه و چه و بالاخره گمشده خودم را يافتم و يک شيشه تقريباً نيمليتری ترشی سير خريدم تا وعدههای غذايی آينده را خوشمزهتر کنم و روحيه خراب ناشی از درهمريختگی برنامه سفرم را بالا ببرم. از چای مجانی مخصوص مشتريان مغازه هم نوش جان کرديم و به راه خودمان ادامه داديم. چنان چرتم گرفت که وقتی به تهران رسيديم، محمد مرا از خواب بيدار کرد. از اين که مرا مفت و مجانی به تهران آورده و چه در رشت و چه در مسير، من را تنها نگذاشته است، متشکر شدم و وقتی من را سوار يک تاکسی به مقصد فرودگاه کرد، با او خداحافظی کردم.
🔹فرودگاه پر از مسافر و مستقبِل و بدرقهکننده بود. به سالن اصلی که دفاتر فروش داخلی شرکتهای هواپيمايی در آن قرار داشت، رفتم تا تاريخ بليت تهران ـ مشهد با پرواز ايراناير را تغيير بدهم و همين امشب عازم مشهد شوم. خانم کارمند در کسری از ثانيه امکان تهيه بليت برای پروازهای امشب، و برای روز بعد را که از چند دقيقه ديگر شروع میشود و حتی برای چند روز آينده را منتفی دانست. ضربه ديگری که به من وارد شد اين بود که وقتی خواستم پرواز تبريز ـ مشهد را کنسل کنم و پول آن را بگيرم، به من گفتند که اين کار هم ناممکن است و برای استرداد وجه، فقط بايد به آژانسی مراجعه کنم که بليت را از آن خريدهام.
🔹اين ديگر چه شانس بدی است که پيش از برگشت 60 يورو پول بليت مشهد، امشب اصلاً امکان سفر ندارم؛ ولی مهم نيست، ارزش وقت من بيش از اين حرفها است؛ بنابراين اگر بتوانم با شرکت ديگری هم بروم قيد وجه بليت را میزنم و میروم؛ ديگر بيش از اين تحمل هدر دادن وقت را ندارم. به هر شرکتی که رفتم تا شايد بتوانم يک بليت لحظه آخری بگيرم، ليست انتظار همهشان آن قدر پر بود که چيزی نصيب من نشد. يک جوان ايرانی داستان ليست انتظار را اين طوری برای من توضيح داد که عدهای دلال بليتهای سفر را از مدتی قبل میخرند و چند ساعت پيش از پرواز آنها را کنسل میکنند و با نرخی حدود ده دلار اضافه، آن را به مشتريان ليست انتظار میفروشند؛ حتی اين گزينه هم دور و دستنيافتنی بود.
🔹در حالی که داشتم به زبان عربی بدشانسی خودم را نفرين میکردم، ناگهان همان جوان ايرانی به زبان عربی از من پرسيد: «تو عرب هستی؟ از کجا اومدی؟» خيلی راحت با هم حرف زديم و «احمد» با افتخار به اين که يک عرب اهوازی است، خودش را چنين معرفی کرد که با عنوان مهندس در يکی از شرکتهای نفتی آبادان کار میکند. خيلی دوست داشتم که با وضعيت عربهای ايران آشنا شوم، و احمد گوشهای از مشکلات اقليت عرب در جنوب ايران را برايم بازگو کرد و از جمله گفت: پسوند «ستان» در زبان فارسی اشاره به مکان است ـ حکومت رضاخان و جانشين وی يعنی محمدرضا کوشيدند تا اين منطقه را «فارسیسازی» کنند و با نابودی هويت عربی، به آن رنگ و بوی فارسی ببخشند. حکومت شاه همچنين سعی کرد تا با هدف آسيب زدن به هويت عربی، نامهای اين اقليم را تغيير دهد و اين گونه بود که نام «تستر» به «شوشتر»، اسم منطقه تاريخی «سوس» به «شوش» و «خور موسی» به «شاپور» تغيير کرد. اين دگرگونیها حتی به اسامی رودها نيز راه يافت و «زهره» را «هنديجان» خواندند و سرتاسر اين اقليم را «خوزستان» نام دادند. کار تا جايی پيش رفت که در هنگام صدور شناسنامه، انتخاب نام عربی برای نوزادان ممنوع شد و کتابچهای شامل نامهای ممنوع در اختيار کارمندان ثبت احوال قرار گرفت. حکومت شاه با جلوگيری از آموزش زبان عربی کوشيد تا سلطه خود بر اين منطقه را افزايش دهد. از زمان انقلاب اسلامی و با روی کار آمدن دولت اسلامی، اوضاع تغيير کرده و آموزش زبان عربی به اين اعتبار که زبان قرآن است، از سال پنجم در برنامه درسی آموزش و پرورش قرار گرفته است.
🔹حکايت اين تبعيض، حکايت همان چيزی است که در برخی از کشورهای مترقی و همه کشورهای عقبمانده دنيا هم رخ میدهد؛ اقليتها در همه جا، البته نسبت به سطح دموکراسی و آزادی و انسانيت حاکم بر هر کشور، از تبعيض دينی و نژادی متفاوت اکثريت رنج میبرند. در شماری از کشورهای منطقه عربی ما که مصر هم خيلی دور از اين ماجرا نيست، اقليت شيعه از تبعيضی که بر طايفه مذهبی آنها حاکم است، در رنج و سختی هستند، در اروپا اما گاهی از سوی ساکنان اصلی آن سرزمين، نسبت به اقليت مهاجر، تبعيض نژادی صورت میگيرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/10
🔹در نگاه تاريخی، از قرن پانزدهم، دولتهای صفوی و عثمانی استقلال و خودمختاری امارت عربنشين اهواز را به رسميت شناختند، و بدين ترتيب، از 1724 تا 1925 که بار ديگر اين سرزمين به دولت مرکزی فارس (نام قديم ايران) پيوست، دويست سال کعبيان بر آن اقليم حکم میراندند. پس از آن نيروهای رضاشاه وارد اهواز شدند و بازمانده اميران کعبیِ آن منطقه يعنی شيخ خزعل کعبی را بازداشت و او را در تهران اعدام کردند. در ماجرای تصرف اهواز، انگليسیها با ايرانیها همکاری زيادی داشتند؛ چرا که آنجا نخستين منطقه از خليج فارس به شمار میرفت که در آن نفت کشف شده بود.
🔹در نگاه جغرافيايی و گذشته از اينکه چه کسی بر اين منطقه فرمان میرانده است، اين اقليم با رشته کوههای زاگرس از بلندیهای فارس جدا شده و به عنوان بخشی از منطقه جغرافيايی عرب شناخته میشود. بسياری از جهانگردان سالهای دور پس از بازديد از منطقه يادآور شدهاند که قبايل عرب، ساکن و مالک اين منطقه بودهاند و بدون هيچ مخالفتی، بر راهها حکومت میراندهاند و بر آبراههها ماليات میبستهاند؛ چندان که وقتی انگليسیها خواستند در آبادان (يکی از شهرهای آن منطقه) پالايشگاهی بنا کنند، با فرماندار آن اقليم که حاکم اصلی آن منطقه بود، به مذاکره پرداختند و به توافقی دست يافتند که در قبال پرداخت 650 ليره استرلينگ در سال، اجازه داشته باشند خط نفت را از آنجا عبور دهند و به پالايشگاه آبادان برسانند.
🔹با سردرگمی از او پرسيدم که عربهای ساکن آن منطقه، در جنگ عراق با ايران چه احساسی داشتند؟ چون از يک طرف عرب و رنجکشيده بودند، و از سوی ديگر اکنون همسايگان عرب عراقیشان که در زبان و نژاد و حتی گاه در قبيله با هم اشتراک دارند، خاک آنها را به تصرف خود درآوردهاند. جوابش اين بود که بعضیها مقاومت کردند و بعضیها با اين موضوع کنار آمدند، و اظهار داشت که در زمان اشغال بخشهايی از مناطق مرزی خوزستان، برادرش به مدت دو سال مواد درسی مدارس عراق را بررسی کرده و ديده است که آنها مدعی هستند که اين قسمت از خاک، به عراق تعلق دارد. طبيعی است که خيلی از عربهای آن منطقه با در نظر گرفتن مليت ايرانی و ريشههای عربی به اين مشکل روحی گرفتار شده باشند. رژيم عراق با استفاده از جمعيتشناسی آن منطقه، همان سال 1980 که جنگ شروع شد، در عراق، تشکيلاتی را با شعار «آزادیبخشی» راه انداخت تا ـ به زعم خود ـ برای بازپسگيری حقوق قانونی آنها که در سال 1925 از آنان سلب شده است، فعاليت کند، ولی ايران حتی نسبت به يک وجب از خاک خوزستان که بيشترين منابع نفت ايران را در خود جای داده است، کوتاه نيامد. از اين ديدار اتفاقی که چشم من را بر روی بسياری از تناقضات مهم فرهنگی و تاريخی اين آب و خاک باز کرد، اظهار خرسندی کردم.
🔹از احمد برای تهيه بليت قطار سريعالسير يا حتی اتوبوس شبانه تهران ـ مشهد کمک خواستم، اما گفت امشب از اين طريق امکان رفتن به مشهد وجود ندارد، مگر اينکه با سواری کرايه بروی که 12 ساعت طول میکشد و اصلاً کار راحتی نيست. بليتهای قطار ماهی يک بار عرضه میشود و بهسرعت فروش میرود. بنابراين، چارهای نيست جز اينکه يک شب ديگر را ـ البته اين بار از سر اجبار ـ در تهران بخوابی. ساعت يک بعد از نيمهشب است و تنها راهی که برای من مانده، اين است که به هتل بروم. کتاب LP را ورق میزنم و يکی از گزينههايی را که نرخ نسبتاً معقولی دارد انتخاب میکنم؛ چون بعد از يک روز شلوغ و طولانی فقط میخواهم چيزی بپردازم و استراحت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/10
🔹در نگاه تاريخی، از قرن پانزدهم، دولتهای صفوی و عثمانی استقلال و خودمختاری امارت عربنشين اهواز را به رسميت شناختند، و بدين ترتيب، از 1724 تا 1925 که بار ديگر اين سرزمين به دولت مرکزی فارس (نام قديم ايران) پيوست، دويست سال کعبيان بر آن اقليم حکم میراندند. پس از آن نيروهای رضاشاه وارد اهواز شدند و بازمانده اميران کعبیِ آن منطقه يعنی شيخ خزعل کعبی را بازداشت و او را در تهران اعدام کردند. در ماجرای تصرف اهواز، انگليسیها با ايرانیها همکاری زيادی داشتند؛ چرا که آنجا نخستين منطقه از خليج فارس به شمار میرفت که در آن نفت کشف شده بود.
🔹در نگاه جغرافيايی و گذشته از اينکه چه کسی بر اين منطقه فرمان میرانده است، اين اقليم با رشته کوههای زاگرس از بلندیهای فارس جدا شده و به عنوان بخشی از منطقه جغرافيايی عرب شناخته میشود. بسياری از جهانگردان سالهای دور پس از بازديد از منطقه يادآور شدهاند که قبايل عرب، ساکن و مالک اين منطقه بودهاند و بدون هيچ مخالفتی، بر راهها حکومت میراندهاند و بر آبراههها ماليات میبستهاند؛ چندان که وقتی انگليسیها خواستند در آبادان (يکی از شهرهای آن منطقه) پالايشگاهی بنا کنند، با فرماندار آن اقليم که حاکم اصلی آن منطقه بود، به مذاکره پرداختند و به توافقی دست يافتند که در قبال پرداخت 650 ليره استرلينگ در سال، اجازه داشته باشند خط نفت را از آنجا عبور دهند و به پالايشگاه آبادان برسانند.
🔹با سردرگمی از او پرسيدم که عربهای ساکن آن منطقه، در جنگ عراق با ايران چه احساسی داشتند؟ چون از يک طرف عرب و رنجکشيده بودند، و از سوی ديگر اکنون همسايگان عرب عراقیشان که در زبان و نژاد و حتی گاه در قبيله با هم اشتراک دارند، خاک آنها را به تصرف خود درآوردهاند. جوابش اين بود که بعضیها مقاومت کردند و بعضیها با اين موضوع کنار آمدند، و اظهار داشت که در زمان اشغال بخشهايی از مناطق مرزی خوزستان، برادرش به مدت دو سال مواد درسی مدارس عراق را بررسی کرده و ديده است که آنها مدعی هستند که اين قسمت از خاک، به عراق تعلق دارد. طبيعی است که خيلی از عربهای آن منطقه با در نظر گرفتن مليت ايرانی و ريشههای عربی به اين مشکل روحی گرفتار شده باشند. رژيم عراق با استفاده از جمعيتشناسی آن منطقه، همان سال 1980 که جنگ شروع شد، در عراق، تشکيلاتی را با شعار «آزادیبخشی» راه انداخت تا ـ به زعم خود ـ برای بازپسگيری حقوق قانونی آنها که در سال 1925 از آنان سلب شده است، فعاليت کند، ولی ايران حتی نسبت به يک وجب از خاک خوزستان که بيشترين منابع نفت ايران را در خود جای داده است، کوتاه نيامد. از اين ديدار اتفاقی که چشم من را بر روی بسياری از تناقضات مهم فرهنگی و تاريخی اين آب و خاک باز کرد، اظهار خرسندی کردم.
🔹از احمد برای تهيه بليت قطار سريعالسير يا حتی اتوبوس شبانه تهران ـ مشهد کمک خواستم، اما گفت امشب از اين طريق امکان رفتن به مشهد وجود ندارد، مگر اينکه با سواری کرايه بروی که 12 ساعت طول میکشد و اصلاً کار راحتی نيست. بليتهای قطار ماهی يک بار عرضه میشود و بهسرعت فروش میرود. بنابراين، چارهای نيست جز اينکه يک شب ديگر را ـ البته اين بار از سر اجبار ـ در تهران بخوابی. ساعت يک بعد از نيمهشب است و تنها راهی که برای من مانده، اين است که به هتل بروم. کتاب LP را ورق میزنم و يکی از گزينههايی را که نرخ نسبتاً معقولی دارد انتخاب میکنم؛ چون بعد از يک روز شلوغ و طولانی فقط میخواهم چيزی بپردازم و استراحت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/11
🔹هتل نزديک يکی از ايستگاههای مترو مرکز شهر است و اين به من اجازه میدهد که جاهايی از تهران را که پر از موزههايی همچون موزه جواهرات و کاخها و گالریهای هنری و کانونهای موسيقی است و من آنها را نديدهام، بازديد کنم. اما برای فردا، ديدار از آرامگاه شهدا در «بهشت زهرا» را به همه اين مکانها ترجيح میدهم. به اتاق معمولی هتلی میرسم که لابهلای ساختمانهای مسکونی و تجاری قرار گرفته است. ديگر لباس تميز چندانی ندارم، پس پيش از خواب، بايد کمی از لباسهايم را با دست بشويم. بعد از پايان عمليات شستوشوی کذايی، به خودم طعنه زدم که «خاطرجمع شدم که چرک لباسها از بين رفته، اما اينکه واقعاً تميز هم شده باشه يا نه، يک مسأله ديگهس!» چيزی که مايه خوشحالی من شد اين بود که هتل WiFi دارد و میتوانم با جهان خارج ارتباط برقرار کنم و بعضی از برنامههای چند روز آينده سفر را بچينم. فائزه کارگردان تلويزيون، برای ميزبانی از من در مشهد، دوستش «حامد» را پيشنهاد کرده بود. خدا را شکر که آخرين روز اقامت در ايران را با برنامه قبلی سپری خواهم کرد؛ بنابراين اکنون فقط بايد نگاهی به نقشه افغانستان بيندازم و چشمانداز سفرم را ترسيم کنم. وقتی به سفر افغانستان فکر میکنم چهار ستون بدنم میلرزد؛ با اينکه دلم برای برگشتن و رفتن به سراغ خانواده و دوستان و قبل از هر چيز ديدار دخترم «نور» تنگ شده است، اما خرسندم که اين سفر چند هفته ديگر هم در سرزمين باشکوه افغانستان که چيز زيادی از آن نمیدانيم، به درازا خواهد کشيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/11
🔹هتل نزديک يکی از ايستگاههای مترو مرکز شهر است و اين به من اجازه میدهد که جاهايی از تهران را که پر از موزههايی همچون موزه جواهرات و کاخها و گالریهای هنری و کانونهای موسيقی است و من آنها را نديدهام، بازديد کنم. اما برای فردا، ديدار از آرامگاه شهدا در «بهشت زهرا» را به همه اين مکانها ترجيح میدهم. به اتاق معمولی هتلی میرسم که لابهلای ساختمانهای مسکونی و تجاری قرار گرفته است. ديگر لباس تميز چندانی ندارم، پس پيش از خواب، بايد کمی از لباسهايم را با دست بشويم. بعد از پايان عمليات شستوشوی کذايی، به خودم طعنه زدم که «خاطرجمع شدم که چرک لباسها از بين رفته، اما اينکه واقعاً تميز هم شده باشه يا نه، يک مسأله ديگهس!» چيزی که مايه خوشحالی من شد اين بود که هتل WiFi دارد و میتوانم با جهان خارج ارتباط برقرار کنم و بعضی از برنامههای چند روز آينده سفر را بچينم. فائزه کارگردان تلويزيون، برای ميزبانی از من در مشهد، دوستش «حامد» را پيشنهاد کرده بود. خدا را شکر که آخرين روز اقامت در ايران را با برنامه قبلی سپری خواهم کرد؛ بنابراين اکنون فقط بايد نگاهی به نقشه افغانستان بيندازم و چشمانداز سفرم را ترسيم کنم. وقتی به سفر افغانستان فکر میکنم چهار ستون بدنم میلرزد؛ با اينکه دلم برای برگشتن و رفتن به سراغ خانواده و دوستان و قبل از هر چيز ديدار دخترم «نور» تنگ شده است، اما خرسندم که اين سفر چند هفته ديگر هم در سرزمين باشکوه افغانستان که چيز زيادی از آن نمیدانيم، به درازا خواهد کشيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣3️⃣1️⃣
❇️روز هجدهم/1
🔸 زندههايی که نزد خدا روزی میخورند
🔹از روز اول سفر، يک شکم سير نخوابيدهام، اما امروز بدون هيچ عجلهای از خواب برخاستم؛ نه میخواهم خودم را به طلوع خورشيد برسانم، نه صاحبخانهای هست که برای رفتن به سر کار عجله داشته باشد، و نه بازديد صبح اول وقتی در کار است. صبحانه خوشمزه را در هتل خوردم و قبل از آنکه برای استرداد پول بليت هواپيما به آژانس بروم به دفتر فروش بليت اتوبوس در پايانه رفتم تا بليت مشهد را تهيه کنم.
🔹راحتترين وسيله رفتوآمد در خيابانهای پرترافيک تهران موتورسيکلت کرايه است که سر هر چهارراه و گذری چند تا از آنها ايستادهاند و صاحبانشان به عابران پيشنهاد میدهند که در خيابانهای شلوغ آنها را سريعاً به مقصد میرسانند. يکی از همانها من را سوار کرد و از لابهلای اتومبيلهايی که در ترافيک گير کرده بودند، بهسرعت به يکی از دفاتر مرکزی فروش بليت در شرق تهران رساند. به نظر میرسد که موتورسواری در تهران يک امر عادی باشد؛ زيرا در مسير رفتن به پايانه مسافربری، دهها دستگاه موتور را ديدم که يکپشته و دوپشته، خيابانهای پر رفتوآمد تهران را چنان در مینورديدند که گويی با هم مسابقه گذاشتهاند. به ياد پنومپن پايتخت کامبوج افتادم که در خيابانهايش صدها و بلکه هزاران موتورسيکلت تردد دارند و شمار آنها گاه از تعداد خودروها و رهگذران پياده بيشتر است. واقعاً هم برای فرار از شلوغی وسيله خوبی است؛ ديده بودم که در يکی از خيابانهای منتهی به ميدان نزديک هتل، تعداد زيادی از آنها بهرديف ايستادهاند و فکر میکردم که آنجا تعميرگاه يا مرکز خدمات به آنها باشد، اما اکنون به اشتباه خودم پی بردهام و فهميدهام که وسيله حمل و نقل سريع مسافران است.
🔹جای ديگری هم اشتباه کرده بودم که فکر میکردم با توجه به سالها تحريم اقتصادی ايران، اتومبيلهايی که در خيابان تردد میکنند مانند کشور کوبا که پارسال به آنجا رفته بودم، کهنه و قديمی است. کوبا از مجازاتهای اقتصادی در عذاب است و از زمان انقلاب آن کشور در سال 1959 که کاسترو به حکومت رسيد تا کنون، واردات به آن کشور ممنوعيت دارد و 90% خودروهای هاوانا، پايتخت آن کشور، همان ماشينهای آمريکايی مدل 1959 به قبل است و هنگامی که در خيابانها راه میروی فکر میکنی که در حال و هوای يک فيلم سياه و سفيد قديمی قدم میزنی يا به تماشای يک موزه باز در خيابان رفتهای، اما خيابانهای همه شهرهايی که در ايران ديدهام بر عکس است و در نصف خيابانهای ايران آن قدر خودرو با آرم «پژو» ديده میشود که اگر رئيسجمهور ايران هم مالک آن کارخانه بود، اين اندازه توليد نداشت. به قدری از مدلهای قديم و جديد و طرحها و اندازههای مختلف ديده میشود که گويا روابط اقتصادی ايران و فرانسه از دايره تحريم بيرون است.
🔹در اوج شلوغی به پايانه رسيديم، فضا بسيار پر رفتوآمد بود و اتوبوسها به صورتی مرتّب در جای خودشان بهرديف ايستاده بودند. دنبال تابلو «مشهد» گشتم و بالاخره باجه مخصوص آن را پيدا کردم. اولين اتوبوسی که جا میداد، ساعت شش بعدازظهر حرکت میکرد و 14 ساعت بعد به مقصد میرسيد. فرصت کافی برای زيارت قبور شهدا در بهشت زهرا و برگشت بهموقع به اينجا را دارم و دليلی نمیبينم که برای رسيدن سر وقت تأخير کنم و آن را از دست بدهم. اين بار ديگر بايد مراقب باشم که برنامه را درست انجام دهم؛ چون روزهای آخر سفر است.
🔹توجهم به خيابان اصلی مقابل پايانه جلب شد و ديدم که به سه باند تقسيم شده است؛ يکی برای حرکت خودروها در يک مسير، يکی برای حرکت در مسير مخالف، و يک باند بسته و محصور هم در وسط اين دو، مخصوص حرکت سريع و بدون ترافيک اتوبوسها در هر دو جهت. خوشم آمد که مسئولان ترافيک شهرداری تهران، با اجرای اين فکر بسيار هوشمندانه چيزی مانند خطوط منظم مترو ايجاد کردهاند که بتواند در ساعات اوج شلوغی خيابانهای تهران، به رفتوآمد شهروندان کمک کند؛ کاش يک روز هم شاهد اجرای اين برنامه در پايتخت شلوغ خودمان باشم.
🔹با همان مترو که دو روز قبل به بازديد از مرقد امام خمينی رفته بودم، به سمت ايستگاه «حرم مطهر ـ بهشت زهرا» راه افتادم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣3️⃣1️⃣
❇️روز هجدهم/1
🔸 زندههايی که نزد خدا روزی میخورند
🔹از روز اول سفر، يک شکم سير نخوابيدهام، اما امروز بدون هيچ عجلهای از خواب برخاستم؛ نه میخواهم خودم را به طلوع خورشيد برسانم، نه صاحبخانهای هست که برای رفتن به سر کار عجله داشته باشد، و نه بازديد صبح اول وقتی در کار است. صبحانه خوشمزه را در هتل خوردم و قبل از آنکه برای استرداد پول بليت هواپيما به آژانس بروم به دفتر فروش بليت اتوبوس در پايانه رفتم تا بليت مشهد را تهيه کنم.
🔹راحتترين وسيله رفتوآمد در خيابانهای پرترافيک تهران موتورسيکلت کرايه است که سر هر چهارراه و گذری چند تا از آنها ايستادهاند و صاحبانشان به عابران پيشنهاد میدهند که در خيابانهای شلوغ آنها را سريعاً به مقصد میرسانند. يکی از همانها من را سوار کرد و از لابهلای اتومبيلهايی که در ترافيک گير کرده بودند، بهسرعت به يکی از دفاتر مرکزی فروش بليت در شرق تهران رساند. به نظر میرسد که موتورسواری در تهران يک امر عادی باشد؛ زيرا در مسير رفتن به پايانه مسافربری، دهها دستگاه موتور را ديدم که يکپشته و دوپشته، خيابانهای پر رفتوآمد تهران را چنان در مینورديدند که گويی با هم مسابقه گذاشتهاند. به ياد پنومپن پايتخت کامبوج افتادم که در خيابانهايش صدها و بلکه هزاران موتورسيکلت تردد دارند و شمار آنها گاه از تعداد خودروها و رهگذران پياده بيشتر است. واقعاً هم برای فرار از شلوغی وسيله خوبی است؛ ديده بودم که در يکی از خيابانهای منتهی به ميدان نزديک هتل، تعداد زيادی از آنها بهرديف ايستادهاند و فکر میکردم که آنجا تعميرگاه يا مرکز خدمات به آنها باشد، اما اکنون به اشتباه خودم پی بردهام و فهميدهام که وسيله حمل و نقل سريع مسافران است.
🔹جای ديگری هم اشتباه کرده بودم که فکر میکردم با توجه به سالها تحريم اقتصادی ايران، اتومبيلهايی که در خيابان تردد میکنند مانند کشور کوبا که پارسال به آنجا رفته بودم، کهنه و قديمی است. کوبا از مجازاتهای اقتصادی در عذاب است و از زمان انقلاب آن کشور در سال 1959 که کاسترو به حکومت رسيد تا کنون، واردات به آن کشور ممنوعيت دارد و 90% خودروهای هاوانا، پايتخت آن کشور، همان ماشينهای آمريکايی مدل 1959 به قبل است و هنگامی که در خيابانها راه میروی فکر میکنی که در حال و هوای يک فيلم سياه و سفيد قديمی قدم میزنی يا به تماشای يک موزه باز در خيابان رفتهای، اما خيابانهای همه شهرهايی که در ايران ديدهام بر عکس است و در نصف خيابانهای ايران آن قدر خودرو با آرم «پژو» ديده میشود که اگر رئيسجمهور ايران هم مالک آن کارخانه بود، اين اندازه توليد نداشت. به قدری از مدلهای قديم و جديد و طرحها و اندازههای مختلف ديده میشود که گويا روابط اقتصادی ايران و فرانسه از دايره تحريم بيرون است.
🔹در اوج شلوغی به پايانه رسيديم، فضا بسيار پر رفتوآمد بود و اتوبوسها به صورتی مرتّب در جای خودشان بهرديف ايستاده بودند. دنبال تابلو «مشهد» گشتم و بالاخره باجه مخصوص آن را پيدا کردم. اولين اتوبوسی که جا میداد، ساعت شش بعدازظهر حرکت میکرد و 14 ساعت بعد به مقصد میرسيد. فرصت کافی برای زيارت قبور شهدا در بهشت زهرا و برگشت بهموقع به اينجا را دارم و دليلی نمیبينم که برای رسيدن سر وقت تأخير کنم و آن را از دست بدهم. اين بار ديگر بايد مراقب باشم که برنامه را درست انجام دهم؛ چون روزهای آخر سفر است.
🔹توجهم به خيابان اصلی مقابل پايانه جلب شد و ديدم که به سه باند تقسيم شده است؛ يکی برای حرکت خودروها در يک مسير، يکی برای حرکت در مسير مخالف، و يک باند بسته و محصور هم در وسط اين دو، مخصوص حرکت سريع و بدون ترافيک اتوبوسها در هر دو جهت. خوشم آمد که مسئولان ترافيک شهرداری تهران، با اجرای اين فکر بسيار هوشمندانه چيزی مانند خطوط منظم مترو ايجاد کردهاند که بتواند در ساعات اوج شلوغی خيابانهای تهران، به رفتوآمد شهروندان کمک کند؛ کاش يک روز هم شاهد اجرای اين برنامه در پايتخت شلوغ خودمان باشم.
🔹با همان مترو که دو روز قبل به بازديد از مرقد امام خمينی رفته بودم، به سمت ايستگاه «حرم مطهر ـ بهشت زهرا» راه افتادم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هجدهم/2
🔹در بهشت زهرا، يعنی بزرگترين قبرستان ايران که در دهه شصت قرن بيستم در مسير شهر مقدس قم و با فاصله 17 کيلومتری از مرکز تهران ساخته شده، بيش از يک ميليون قبر قرار دارد. اين قبرستان در آغاز به دفن بزرگان و هنرمندان و شخصيتهای برجسته ادبی و هنری اختصاص يافته بود. «زهرا» در نام اين آرامگاه به [حضرت] «فاطمه زهرا» يعنی دختر حضرت محمد و مادر دو سرور بهشتيان يعنی [امام] حسن و [امام] حسين برمیگردد. وقتی [امام] خمينی پس از 14 سال تبعيد، به ايران بازگشت، نخستين جايی که بعد از پياده شدن از هواپيمای پاريس رفت، بهشت زهرا بود تا به روح شهيدان خفته در آن درود فرستد و اولين سخنرانی تاريخیاش را از آنجا ارائه دهد. ميليونها ايرانی در خيابانهای حد فاصل فرودگاه و بهشت زهرا به پيشواز او رفته بودند و ميليونها تن نيز در بهشت زهرا در انتظار او به سر میبردند.
🔹به محض بيرون آمدن از ايستگاه، به دنبال دو خانم سياهپوشی رفتم که با توجه به شاخههای گلی که در دست يکی از آنها بود، حدس زدم برای زيارت قبر يکی از بستگانشان به بهشت زهرا میروند. پرسيدم چطوری به بهشت زهرا بروم؟ يکی از آنها با انگليسی دست و پا شکستهای به من فهماند که راه دور و هوا گرم است و بايد تاکسی سوار شوم و پيشنهاد کرد همراه آنها که به زيارت آرامگاه پدرشان میروند، يک تاکسی بگيريم. توضيح دادم که من به زيارت قبر شهدا میروم، گفت که فاصله چندانی ندارد. بعد از آنکه راننده تاکسی آنها را به آرامگاه پدرشان رساند، از راننده خواستند که مرا به مقبره شهدا ببرد و کرايه خودشان و من را حساب کردند. با آرزوی مغفرت برای پدرشان، از لطف آنها تشکر کردم. راننده من را در ورودی مزار شهدا پياده کرد. از آرامگاه پدرشان در مقايسه با قبرهای طرف ديگر و قبور شهدا و ديگر خانوادههای بينوا، پيدا بود که آنها از خانوادهای ثروتمند هستند.
🔹اهميت بهشت زهرا در اين نهفته است که اولاً آرامگاه شهدای انقلاب اسلامی را در بر دارد و ثانياً قبور هزاران تن از شهيدان جنگ ايران و عراق که صدها هزار تن از طرفين قربانی آن شدند، در آن واقع است. جمعه بهترين روز برای بازديد از اينجا است که فرصتی پيش میآيد تا خانوادههای شهدا را ببينی و عمق غم و اندوه از جنگی را که در آن هيچ يک از دو طرف به پيروزی نرسيدند، در روح و جان آنان درک کنی.
✍🏻 [نويسنده در اين به پيشينۀ اختلافات مرزی ميان عراق و ايران و معاهده الجزایر و سپس وقوع انقلاب اسلامی در ايران و تحرکات صدام و شعلهور شدن جنگی با 800 هزار کشته و دو ميليون مجروح و 400 ميليارد دلار خسارت مالی و ميليونها آسيبديده مادی و روانی از دو طرف، اشاره میکند و آن را طولانیترين جنگ قرن بيستم مینامد و در پايان مینويسد: هنوز دو سال از اين ماجرا نگذشته بود که صدام حسين با خيانت به همپيمانان ديروز خود، خاک کويت را به اشغال خود در آورد. خدا میداند که اگر در اين جنگ پيروز شده بود، راه خود را تا کجا ادامه میداد.]
🔹دو سوی راهی که در بهشت زهرا به قبور شهدا میرسيد، با تصاوير متعددی در قابهای فلزی آذين شده بود؛ تصويری از دو تن با درجههای مختلف نظامی و تصاوير ديگری از شهدا که با لالههای سرخ که در فرهنگ ايرانی به عنوان نماد شهيدان شناخته میشود، همراه بود. افسانهای میگويد که هر گاه سرباز جوانی بر خاک افتد، از قطرهقطره خون او گلهای لاله سرخ میرويَد؛ از همين رو است که برای وسط پرچم ايران، تصوير اين گل انتخاب شده است که لفظ جلاله «الله» به آن شکل نوشته میشود. تا پيش از انقلاب سال 1979 پرچم اين کشور متشکل از سه رنگ سبز و سفيد و قرمز بود و در مرکز آن به عنوان نماد حکومت شاهنشاهی پهلوی، تصوير يک شير طلايیرنگ با شمشيری خميده ديده میشد که خورشيدی زرفام از پشت آن بردميده بود. در نخستين سال پيروزی انقلاب اين پرچم تغيير کرد و در حاشيه دو رنگ سبز و قرمز، نواری شامل بيست و دو «الله اکبر» به خط کوفی هندسی بدان افزوده شد که اشاره به روز پيروزی انقلاب بر خاندان پهلوی يعنی 22 بهمن سال 1357 مصادف با 11 فوريه 1979 دارد که از قضا درست برابر با روز سرنگونی حسنی مبارک در روز 11 فوريه 2011 است. علاوه بر اين، به جای نماد حکومت پهلوی در مرکز پرچم نيز، طرح قرمزرنگی از واژه «الله» دربردارنده چهار هلال و يک شمشير به شکل يک لاله سرخ جای گرفت که نماد هزاران شهيدی است که جان خود را در راه پيروزی انقلاب فدا کردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هجدهم/2
🔹در بهشت زهرا، يعنی بزرگترين قبرستان ايران که در دهه شصت قرن بيستم در مسير شهر مقدس قم و با فاصله 17 کيلومتری از مرکز تهران ساخته شده، بيش از يک ميليون قبر قرار دارد. اين قبرستان در آغاز به دفن بزرگان و هنرمندان و شخصيتهای برجسته ادبی و هنری اختصاص يافته بود. «زهرا» در نام اين آرامگاه به [حضرت] «فاطمه زهرا» يعنی دختر حضرت محمد و مادر دو سرور بهشتيان يعنی [امام] حسن و [امام] حسين برمیگردد. وقتی [امام] خمينی پس از 14 سال تبعيد، به ايران بازگشت، نخستين جايی که بعد از پياده شدن از هواپيمای پاريس رفت، بهشت زهرا بود تا به روح شهيدان خفته در آن درود فرستد و اولين سخنرانی تاريخیاش را از آنجا ارائه دهد. ميليونها ايرانی در خيابانهای حد فاصل فرودگاه و بهشت زهرا به پيشواز او رفته بودند و ميليونها تن نيز در بهشت زهرا در انتظار او به سر میبردند.
🔹به محض بيرون آمدن از ايستگاه، به دنبال دو خانم سياهپوشی رفتم که با توجه به شاخههای گلی که در دست يکی از آنها بود، حدس زدم برای زيارت قبر يکی از بستگانشان به بهشت زهرا میروند. پرسيدم چطوری به بهشت زهرا بروم؟ يکی از آنها با انگليسی دست و پا شکستهای به من فهماند که راه دور و هوا گرم است و بايد تاکسی سوار شوم و پيشنهاد کرد همراه آنها که به زيارت آرامگاه پدرشان میروند، يک تاکسی بگيريم. توضيح دادم که من به زيارت قبر شهدا میروم، گفت که فاصله چندانی ندارد. بعد از آنکه راننده تاکسی آنها را به آرامگاه پدرشان رساند، از راننده خواستند که مرا به مقبره شهدا ببرد و کرايه خودشان و من را حساب کردند. با آرزوی مغفرت برای پدرشان، از لطف آنها تشکر کردم. راننده من را در ورودی مزار شهدا پياده کرد. از آرامگاه پدرشان در مقايسه با قبرهای طرف ديگر و قبور شهدا و ديگر خانوادههای بينوا، پيدا بود که آنها از خانوادهای ثروتمند هستند.
🔹اهميت بهشت زهرا در اين نهفته است که اولاً آرامگاه شهدای انقلاب اسلامی را در بر دارد و ثانياً قبور هزاران تن از شهيدان جنگ ايران و عراق که صدها هزار تن از طرفين قربانی آن شدند، در آن واقع است. جمعه بهترين روز برای بازديد از اينجا است که فرصتی پيش میآيد تا خانوادههای شهدا را ببينی و عمق غم و اندوه از جنگی را که در آن هيچ يک از دو طرف به پيروزی نرسيدند، در روح و جان آنان درک کنی.
✍🏻 [نويسنده در اين به پيشينۀ اختلافات مرزی ميان عراق و ايران و معاهده الجزایر و سپس وقوع انقلاب اسلامی در ايران و تحرکات صدام و شعلهور شدن جنگی با 800 هزار کشته و دو ميليون مجروح و 400 ميليارد دلار خسارت مالی و ميليونها آسيبديده مادی و روانی از دو طرف، اشاره میکند و آن را طولانیترين جنگ قرن بيستم مینامد و در پايان مینويسد: هنوز دو سال از اين ماجرا نگذشته بود که صدام حسين با خيانت به همپيمانان ديروز خود، خاک کويت را به اشغال خود در آورد. خدا میداند که اگر در اين جنگ پيروز شده بود، راه خود را تا کجا ادامه میداد.]
🔹دو سوی راهی که در بهشت زهرا به قبور شهدا میرسيد، با تصاوير متعددی در قابهای فلزی آذين شده بود؛ تصويری از دو تن با درجههای مختلف نظامی و تصاوير ديگری از شهدا که با لالههای سرخ که در فرهنگ ايرانی به عنوان نماد شهيدان شناخته میشود، همراه بود. افسانهای میگويد که هر گاه سرباز جوانی بر خاک افتد، از قطرهقطره خون او گلهای لاله سرخ میرويَد؛ از همين رو است که برای وسط پرچم ايران، تصوير اين گل انتخاب شده است که لفظ جلاله «الله» به آن شکل نوشته میشود. تا پيش از انقلاب سال 1979 پرچم اين کشور متشکل از سه رنگ سبز و سفيد و قرمز بود و در مرکز آن به عنوان نماد حکومت شاهنشاهی پهلوی، تصوير يک شير طلايیرنگ با شمشيری خميده ديده میشد که خورشيدی زرفام از پشت آن بردميده بود. در نخستين سال پيروزی انقلاب اين پرچم تغيير کرد و در حاشيه دو رنگ سبز و قرمز، نواری شامل بيست و دو «الله اکبر» به خط کوفی هندسی بدان افزوده شد که اشاره به روز پيروزی انقلاب بر خاندان پهلوی يعنی 22 بهمن سال 1357 مصادف با 11 فوريه 1979 دارد که از قضا درست برابر با روز سرنگونی حسنی مبارک در روز 11 فوريه 2011 است. علاوه بر اين، به جای نماد حکومت پهلوی در مرکز پرچم نيز، طرح قرمزرنگی از واژه «الله» دربردارنده چهار هلال و يک شمشير به شکل يک لاله سرخ جای گرفت که نماد هزاران شهيدی است که جان خود را در راه پيروزی انقلاب فدا کردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هجدهم/3
🔹در ورودی آرامگاه تابلو يادبودی با عنوان «تشريففرمايی حضرت امام خمينی» است که تصوير اولين ديدار [امام] خمينی از بهشت زهرا پس از پيروزی انقلاب را نشان میدهد و چهار گوشه آن با عکسهايی از لالههای سرخ آراسته شده است. قبرها تا ناکجا ادامه دارد و بين آنها درختهايی با اندازههای مختلف ديده میشود. کف آرامگاه با سنگهای مرمر برشخورده و منظم پوشيده شده و روی هر يک از قبور مشخصات فرد شامل نام، تاريخ تولد، تاريخ شهادت، و جبههای که در آن به شهادت رسيده، درج گرديده است. بالای برخی از آنها سنگ مرمر ديگری هم هست که در آن تصوير فرد درگذشته و متن چند دعا برای او به چشم میآيد. روی بيشتر قبور محفظهای شيشهای با چهارپايهای فلزی است که عکس شهيد و لوازم شخصی، و يکی از دو نماد شهادت يعنی فانوس قرمز يا لاله سرخ را در آن گذاشتهاند.
🔹هالهای آميخته از اندوه و افتخار و رشادت بر فضای آنجا خيمه افکنده است؛ هزاران شهيد جان خود را در رويارويیهايی سرشار از جانفشانی در جبهه از دست دادهاند. شهادت شعار جنگ بود و در فضای سياسی کشور اين گونه تبليغ شده بود که اين جنگ بر ضد اسلام و انقلابی که از آن روييده، برپا شده و به تعبير خودشان، با الگوبرداری از شهادت [امام] حسين در کربلا، اکنون «يک انتخاب کربلايی» پيش روی ما قرار گرفته است. جوانان مجاهد و پرشور کاملاً باور کرده بودند که نبرد حضرت حسين را پی میگيرند و دشمن آنان در جبهههای جنگ، کسی جز يزيد بن معاويه نيست. عشق به شهادت در باور شيعيان ريشه دارد و اين جنگ دروازههای شهادت و پيوستن به [امام] حسين را بر روی آنان گشوده است؛ جوانان داوطلب به کار گرفته میشدند تا با پای پياده و بدون هيچ ترس و واهمهای از مرگ و شهادت در راه خدا و ميهن، از روی مينهای عراقی بگذرند و با جانی آرام و پذيرای تقدير الهی و افتخار به شهادت، از خمپارههای دشمن استقبال کنند؛ چنين است که از شمار دوبرابر کشتههای ايرانی در مقايسه با قربانيان طرف عراقی نبايد شگفتزده شد. خداوند همه شهيدان اين جنگ را رحمت کند. عراقیها جان خود را در راه بلندپروازیهای رهبران گستاخ خود دادند و ايرانیها زندگی خود را فدای سرزمين اشغالشده و انقلاب نوپايشان فدا کردند.
🔹برای شهيدانی که به دليل متلاشی شدن پيکر يا پيدا نشدن پلاک شخصیشان، هويت آنها شناسايی نشده، آرامگاههايی خاص با عنوان «شهدای گمنام» در نظر گرفتهاند و آنها را نيز با فانوسهايی قرمز بر فراز قبورشان زينت دادهاند و مردم در روزهای پنجشنبه به زيارت آنان میروند. در بهشت زهرا همچنين قبوری برای عراقیهايی وجود دارد که در حمايت از ايران در جنگ حضور داشتهاند، اينها همان کسانی هستند که رژيم صدام حسين به بهانه اصالت ايرانیشان، پيش از جنگ آنان را از عراق رانده بود. در گوشه و کنار آرامگاه جنگافزارهای سوخته و فرسودهای از زمان جنگ نيز به چشم میخورد. در چندين جا تابلوهايی شامل پيامهای حماسی و خاطرهانگيز نصب شده است. با اينکه زيارت قبور شهيدان معمولاً در روزهای جمعه صورت میگيرد، اما خيلی شانس داشتم و خانوادههايی را ديدم که چون در پی فضايی آرام هستند، امروز به ديدار مزار خويشاوندانشان آمدهاند.
🔹پيرمردی در برابر قبر فرزندش روی صندلی نشسته و برای او رحمت و مغفرت طلب میکند، زنی بر روی سنگ مزار فرزند شهيدش آب میپاشد و آنگاه مینشيند و قرآن میخواند. در گوشهای از آرامگاه زن و شوهری را ديدم که غرق در قبر شهيدشان بودند؛ مرد به مرتب کردن گلهای روييده در کنار مرمر قبر میپرداخت و آنها را آب میداد و روی قبر آب میپاشيد و زن گاه ايستاده و گاه دوزانو به تلاوت قرآن مشغول بود. سعی کردم خودم و دوربينم را از نگاه آنها پنهان کنم، و زيرچشمی اهتمام ويژه آنها به قبر را نظاره کنم؛ نگرانش نباش مادر؛ «آنها زندگانی هستند که نزد خدايشان روزی دارند».
🔹در جايی نه چندان دور، تعداد زيادی مرد و زن سياهپوش ايستادهاند و يکی از بستگان تازهدرگذشته خود را دفن میکنند. گويا متوفی از خانوادهای واقعاً ثروتمند بوده است. لباس سياه خانمها، پاشنههای بلند، آرايش مو و صورت، همه و همه آشکارا حکايت از تعلق آنان به قشری خاص دارد و نشان میدهد که فرد درگذشته از خانوادهای متشخص بوده است. زنان ايرانی حتی در هنگام آيين سوگواری، جذابيت عجيبی دارند. رشته تأمل من در جذابيتهای زنان سوگوار ايرانی، زمانی از هم گسست که شيخی شروع به دعا کرد و حاضران با آرامش و غم و اندوه آمين گفتند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز هجدهم/3
🔹در ورودی آرامگاه تابلو يادبودی با عنوان «تشريففرمايی حضرت امام خمينی» است که تصوير اولين ديدار [امام] خمينی از بهشت زهرا پس از پيروزی انقلاب را نشان میدهد و چهار گوشه آن با عکسهايی از لالههای سرخ آراسته شده است. قبرها تا ناکجا ادامه دارد و بين آنها درختهايی با اندازههای مختلف ديده میشود. کف آرامگاه با سنگهای مرمر برشخورده و منظم پوشيده شده و روی هر يک از قبور مشخصات فرد شامل نام، تاريخ تولد، تاريخ شهادت، و جبههای که در آن به شهادت رسيده، درج گرديده است. بالای برخی از آنها سنگ مرمر ديگری هم هست که در آن تصوير فرد درگذشته و متن چند دعا برای او به چشم میآيد. روی بيشتر قبور محفظهای شيشهای با چهارپايهای فلزی است که عکس شهيد و لوازم شخصی، و يکی از دو نماد شهادت يعنی فانوس قرمز يا لاله سرخ را در آن گذاشتهاند.
🔹هالهای آميخته از اندوه و افتخار و رشادت بر فضای آنجا خيمه افکنده است؛ هزاران شهيد جان خود را در رويارويیهايی سرشار از جانفشانی در جبهه از دست دادهاند. شهادت شعار جنگ بود و در فضای سياسی کشور اين گونه تبليغ شده بود که اين جنگ بر ضد اسلام و انقلابی که از آن روييده، برپا شده و به تعبير خودشان، با الگوبرداری از شهادت [امام] حسين در کربلا، اکنون «يک انتخاب کربلايی» پيش روی ما قرار گرفته است. جوانان مجاهد و پرشور کاملاً باور کرده بودند که نبرد حضرت حسين را پی میگيرند و دشمن آنان در جبهههای جنگ، کسی جز يزيد بن معاويه نيست. عشق به شهادت در باور شيعيان ريشه دارد و اين جنگ دروازههای شهادت و پيوستن به [امام] حسين را بر روی آنان گشوده است؛ جوانان داوطلب به کار گرفته میشدند تا با پای پياده و بدون هيچ ترس و واهمهای از مرگ و شهادت در راه خدا و ميهن، از روی مينهای عراقی بگذرند و با جانی آرام و پذيرای تقدير الهی و افتخار به شهادت، از خمپارههای دشمن استقبال کنند؛ چنين است که از شمار دوبرابر کشتههای ايرانی در مقايسه با قربانيان طرف عراقی نبايد شگفتزده شد. خداوند همه شهيدان اين جنگ را رحمت کند. عراقیها جان خود را در راه بلندپروازیهای رهبران گستاخ خود دادند و ايرانیها زندگی خود را فدای سرزمين اشغالشده و انقلاب نوپايشان فدا کردند.
🔹برای شهيدانی که به دليل متلاشی شدن پيکر يا پيدا نشدن پلاک شخصیشان، هويت آنها شناسايی نشده، آرامگاههايی خاص با عنوان «شهدای گمنام» در نظر گرفتهاند و آنها را نيز با فانوسهايی قرمز بر فراز قبورشان زينت دادهاند و مردم در روزهای پنجشنبه به زيارت آنان میروند. در بهشت زهرا همچنين قبوری برای عراقیهايی وجود دارد که در حمايت از ايران در جنگ حضور داشتهاند، اينها همان کسانی هستند که رژيم صدام حسين به بهانه اصالت ايرانیشان، پيش از جنگ آنان را از عراق رانده بود. در گوشه و کنار آرامگاه جنگافزارهای سوخته و فرسودهای از زمان جنگ نيز به چشم میخورد. در چندين جا تابلوهايی شامل پيامهای حماسی و خاطرهانگيز نصب شده است. با اينکه زيارت قبور شهيدان معمولاً در روزهای جمعه صورت میگيرد، اما خيلی شانس داشتم و خانوادههايی را ديدم که چون در پی فضايی آرام هستند، امروز به ديدار مزار خويشاوندانشان آمدهاند.
🔹پيرمردی در برابر قبر فرزندش روی صندلی نشسته و برای او رحمت و مغفرت طلب میکند، زنی بر روی سنگ مزار فرزند شهيدش آب میپاشد و آنگاه مینشيند و قرآن میخواند. در گوشهای از آرامگاه زن و شوهری را ديدم که غرق در قبر شهيدشان بودند؛ مرد به مرتب کردن گلهای روييده در کنار مرمر قبر میپرداخت و آنها را آب میداد و روی قبر آب میپاشيد و زن گاه ايستاده و گاه دوزانو به تلاوت قرآن مشغول بود. سعی کردم خودم و دوربينم را از نگاه آنها پنهان کنم، و زيرچشمی اهتمام ويژه آنها به قبر را نظاره کنم؛ نگرانش نباش مادر؛ «آنها زندگانی هستند که نزد خدايشان روزی دارند».
🔹در جايی نه چندان دور، تعداد زيادی مرد و زن سياهپوش ايستادهاند و يکی از بستگان تازهدرگذشته خود را دفن میکنند. گويا متوفی از خانوادهای واقعاً ثروتمند بوده است. لباس سياه خانمها، پاشنههای بلند، آرايش مو و صورت، همه و همه آشکارا حکايت از تعلق آنان به قشری خاص دارد و نشان میدهد که فرد درگذشته از خانوادهای متشخص بوده است. زنان ايرانی حتی در هنگام آيين سوگواری، جذابيت عجيبی دارند. رشته تأمل من در جذابيتهای زنان سوگوار ايرانی، زمانی از هم گسست که شيخی شروع به دعا کرد و حاضران با آرامش و غم و اندوه آمين گفتند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣3️⃣1️⃣
❇️روز هجدهم/4
🔹پس از بازديد واقعاً سوزناک و دراماتيک قبور هزاران شهيد، از بهشت زهرا برگشتم و برای آنان آمرزش خواستم. بار ديگر با مترو به ميدان انقلاب رسيدم. در اين ساعت روز، خيابانها شلوغتر شده است. بهسرعت وسايلم را از هتل برداشتم و به دنبال يک تاکسی بودم که مرا به پايانه برساند. ترافيک شديد خيابانها مرا به وحشت انداخت که نکند فرصت کافی برای رسيدن به اتوبوس نداشته باشم. کوله بزرگم را هم در کنار کيف دوربين و سهپايه به دوش انداختم. هر چه گشتم ايستگاه موتورسيکلتهای کرايه را پيدا نکردم که از شر اين شلوغی خلاص شوم و بهموقع به اتوبوس برسم. از راننده موتورسيکلتی پرسيدم که آيا میتواند با اين اسباب و اثاثيه مرا به پايانه برساند. در حالی که میگفت: «چهار نفر» با افتخار به موتورسيکلتش اشاره کرد که يعنی نه فقط يک نفر با کيف و کوله، بلکه چهار نفر را هم میتواند برساند. با احتياط سوار شدم و دستم را دور کيف و وسايلم حلقه کردم. با سرعت و ويراژ شلوغیهای خيابان را پشت سر میگذاشت. تصميم گرفتم که وقتی به قاهره برگشتم، يک موتورسيکلت بخرم؛ تجربه تهران نشان داد که با اين وسيله میتوان ساعات اوج ترافيک قاهره را نيز شکست داد. در بين راه خندهدارترين سؤالی را که کسی میتواند بپرسد، از من پرسيد: Made in?. پس از اندکی فکر، تازه فهميدم که منظورش اين است که از کدام کشور آمدهای؟ و گفتم: «Made in Egypt حاجی!»
🔹از اينکه مصری هستم، خيلی خوشحال شد و توضيح داد که مصر را دوست. از اوضاع سياسی ما پرسيد و اظهار خوشوقتی کرد که دقيقاً به تعبير او، از دست «اخوان المنافقين» راحت شدهايد. با عربی دست و پا شکستهای گفت: «مصر مردمش مسلمونن، اما دولتش نه». يعنی او هم معتقد است که دين برای زندگی مردم است، نه برای دولت و سياست. حتی راننده موتورسيکلت هم با اين وضعيت ميانهای ندارد.
🔹به پايانه مسافربری رسيدم و اکنون فرصت کافی دارم تا در ساندويچفروشی آنجا ناهاری بخورم. فرهنگ «فست فود» هنوز خيلی به جنگ فرهنگ سنتی ايران نيامده است؛ برای همين، يافتن يک غذای آماده باکيفيت، خيلی سخت است و حتی غذاهايی که در مکانهای عمومی عرضه میشود، ترکيبی از خوراکیهايی است که همان جا پختوپز میکنند. اتوبوس خودم را بهراحتی پيدا کردم و بار و بنهام را در آن گذاشتم و در صندلی خودم نشستم. به نظر میرسد که مسافران اين اتوبوس، چون در آستانه زيارت امام رضا هستند، حال معنوی خوبی دارند. بهآسانی میتوان انگشترهای بزرگی را در دستهای مسافران ديد. کسی که پيش روی من نشسته، انگشتری در دست دارد که نگين زردرنگش به بزرگی يک زردآلو است.
🔹هنوز نيمساعت به حرکت اتوبوس يعنی ساعت شش مانده بود که نصف اتوبوس پر شد. يادم آمد که شلوارِ راحتیِ مخصوصِ سفر را نپوشيدهام؛ بهسرعت بيرون آمدم و به سراغ صندوق بغل اتوبوس رفتم تا آن را از داخل کيف بردارم و به دستشويی بروم و سريعاً آن را بپوشم. شاگرد شوفر به دليل اينکه بدون اجازه او درِ صندوق را باز کرده بودم، داد و بيداد راه انداخت، عذر خواستم و خيلی تند برای پيدا کردن و برداشتن شلوار سراغ کيف رفتم و پس از آن بقيه لباسها را با زور در کيف جاساز کردم و بهعجله آن را بستم. اجازه نداد که به دستشويی بروم و از من خواست که فوراً سوار شوم. شلوار در دست، بالا آمدم و اتوبوس درهايش را بست و راه افتاد. اين مسير که بيش از 12 ساعت به درازا میکشد، طولانیترين مسيری است که در اين سفر پيمودهام و اصلاً تحملش را ندارم که اين همه مدت شلوار جين به پا داشته باشم. صندلی کناری و همين طور تک صندلی همرديف من خالی بود، با استفاده از نور اندک داخل اتوبوس، بدنم را با کاپشن پوشاندم و خيلی بیسروصدا و سريع شلوار جين را درآوردم و با سرعتی دوچندان شلوار راحتی را پوشيدم. مطابق قانونِ «در کشوری که احدی تو را نمیشناسد، راحت باش»، اين عمليات با موفقيت به پايان رسيد.
🔹اتوبوس نيم ساعت بعد از راه افتادن از پايانه جنوب دوباره ايستاد و بقيه زوار امام رضا سوار شدند و ديگر صندلی خالی نداشت. شروع کردم به خواندن کتابی در باره ملت و سرزمين افغانستان تا از نظر روحی خودم را برای بازديد از کشوری که به آنجا خواهم رفت، آماده کنم. در باره ايران خيلی مطالعه کرده بودم، اما هنوز چيز زيادی از افغانستان نمیدانم. سعی کردم بیاعتنا به صدای بلند سخنرانیهای مذهبی فارسی که از بلندگوی اتوبوس پخش میشد، تمرکز خودم را حفظ کنم. میدانم که لازمه سفرهای مذهبی اين است که پيش از رسيدن به مقصد، فضای اتوبوس سرشار از خطابههای دينی و قرائت قرآن شود. اين سفر بيش از هر چيز شبيه سفر به مدينه منوره است. خودم را به خوابی پر از وصله و پينه سپردم و به انتظار آخرين روز سفر در ايران و شوق ديدار از شرقیترين منطقه آن کشور، يعنی اقليم خراسان ماندم.
فرستۀ 8️⃣3️⃣1️⃣
❇️روز هجدهم/4
🔹پس از بازديد واقعاً سوزناک و دراماتيک قبور هزاران شهيد، از بهشت زهرا برگشتم و برای آنان آمرزش خواستم. بار ديگر با مترو به ميدان انقلاب رسيدم. در اين ساعت روز، خيابانها شلوغتر شده است. بهسرعت وسايلم را از هتل برداشتم و به دنبال يک تاکسی بودم که مرا به پايانه برساند. ترافيک شديد خيابانها مرا به وحشت انداخت که نکند فرصت کافی برای رسيدن به اتوبوس نداشته باشم. کوله بزرگم را هم در کنار کيف دوربين و سهپايه به دوش انداختم. هر چه گشتم ايستگاه موتورسيکلتهای کرايه را پيدا نکردم که از شر اين شلوغی خلاص شوم و بهموقع به اتوبوس برسم. از راننده موتورسيکلتی پرسيدم که آيا میتواند با اين اسباب و اثاثيه مرا به پايانه برساند. در حالی که میگفت: «چهار نفر» با افتخار به موتورسيکلتش اشاره کرد که يعنی نه فقط يک نفر با کيف و کوله، بلکه چهار نفر را هم میتواند برساند. با احتياط سوار شدم و دستم را دور کيف و وسايلم حلقه کردم. با سرعت و ويراژ شلوغیهای خيابان را پشت سر میگذاشت. تصميم گرفتم که وقتی به قاهره برگشتم، يک موتورسيکلت بخرم؛ تجربه تهران نشان داد که با اين وسيله میتوان ساعات اوج ترافيک قاهره را نيز شکست داد. در بين راه خندهدارترين سؤالی را که کسی میتواند بپرسد، از من پرسيد: Made in?. پس از اندکی فکر، تازه فهميدم که منظورش اين است که از کدام کشور آمدهای؟ و گفتم: «Made in Egypt حاجی!»
🔹از اينکه مصری هستم، خيلی خوشحال شد و توضيح داد که مصر را دوست. از اوضاع سياسی ما پرسيد و اظهار خوشوقتی کرد که دقيقاً به تعبير او، از دست «اخوان المنافقين» راحت شدهايد. با عربی دست و پا شکستهای گفت: «مصر مردمش مسلمونن، اما دولتش نه». يعنی او هم معتقد است که دين برای زندگی مردم است، نه برای دولت و سياست. حتی راننده موتورسيکلت هم با اين وضعيت ميانهای ندارد.
🔹به پايانه مسافربری رسيدم و اکنون فرصت کافی دارم تا در ساندويچفروشی آنجا ناهاری بخورم. فرهنگ «فست فود» هنوز خيلی به جنگ فرهنگ سنتی ايران نيامده است؛ برای همين، يافتن يک غذای آماده باکيفيت، خيلی سخت است و حتی غذاهايی که در مکانهای عمومی عرضه میشود، ترکيبی از خوراکیهايی است که همان جا پختوپز میکنند. اتوبوس خودم را بهراحتی پيدا کردم و بار و بنهام را در آن گذاشتم و در صندلی خودم نشستم. به نظر میرسد که مسافران اين اتوبوس، چون در آستانه زيارت امام رضا هستند، حال معنوی خوبی دارند. بهآسانی میتوان انگشترهای بزرگی را در دستهای مسافران ديد. کسی که پيش روی من نشسته، انگشتری در دست دارد که نگين زردرنگش به بزرگی يک زردآلو است.
🔹هنوز نيمساعت به حرکت اتوبوس يعنی ساعت شش مانده بود که نصف اتوبوس پر شد. يادم آمد که شلوارِ راحتیِ مخصوصِ سفر را نپوشيدهام؛ بهسرعت بيرون آمدم و به سراغ صندوق بغل اتوبوس رفتم تا آن را از داخل کيف بردارم و به دستشويی بروم و سريعاً آن را بپوشم. شاگرد شوفر به دليل اينکه بدون اجازه او درِ صندوق را باز کرده بودم، داد و بيداد راه انداخت، عذر خواستم و خيلی تند برای پيدا کردن و برداشتن شلوار سراغ کيف رفتم و پس از آن بقيه لباسها را با زور در کيف جاساز کردم و بهعجله آن را بستم. اجازه نداد که به دستشويی بروم و از من خواست که فوراً سوار شوم. شلوار در دست، بالا آمدم و اتوبوس درهايش را بست و راه افتاد. اين مسير که بيش از 12 ساعت به درازا میکشد، طولانیترين مسيری است که در اين سفر پيمودهام و اصلاً تحملش را ندارم که اين همه مدت شلوار جين به پا داشته باشم. صندلی کناری و همين طور تک صندلی همرديف من خالی بود، با استفاده از نور اندک داخل اتوبوس، بدنم را با کاپشن پوشاندم و خيلی بیسروصدا و سريع شلوار جين را درآوردم و با سرعتی دوچندان شلوار راحتی را پوشيدم. مطابق قانونِ «در کشوری که احدی تو را نمیشناسد، راحت باش»، اين عمليات با موفقيت به پايان رسيد.
🔹اتوبوس نيم ساعت بعد از راه افتادن از پايانه جنوب دوباره ايستاد و بقيه زوار امام رضا سوار شدند و ديگر صندلی خالی نداشت. شروع کردم به خواندن کتابی در باره ملت و سرزمين افغانستان تا از نظر روحی خودم را برای بازديد از کشوری که به آنجا خواهم رفت، آماده کنم. در باره ايران خيلی مطالعه کرده بودم، اما هنوز چيز زيادی از افغانستان نمیدانم. سعی کردم بیاعتنا به صدای بلند سخنرانیهای مذهبی فارسی که از بلندگوی اتوبوس پخش میشد، تمرکز خودم را حفظ کنم. میدانم که لازمه سفرهای مذهبی اين است که پيش از رسيدن به مقصد، فضای اتوبوس سرشار از خطابههای دينی و قرائت قرآن شود. اين سفر بيش از هر چيز شبيه سفر به مدينه منوره است. خودم را به خوابی پر از وصله و پينه سپردم و به انتظار آخرين روز سفر در ايران و شوق ديدار از شرقیترين منطقه آن کشور، يعنی اقليم خراسان ماندم.
🖌 اگر خوانندگان گرامی اين سفرنامه حوصله کنند و با ما و مهمان مصری ما همراه شوند، تنها دو روز ديگر از سفر وی به ايران باقی مانده است.
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/1
🔸 مشهد امام رضا [ع]
🔹اين طولانیترين سفر من با اتوبوس در ايران بود؛ 12 ساعت وول زدن و خواب تکه و پاره. بعد از انتظاری دراز و پس از آنکه اصلاً فکر نمیکردم اين سفر سرانجامی داشته باشد، بالاخره به شهر مقدس مشهد رسيدم. زوّار، با نشستن در اتوبوسهايی که در گوشه و کنار پايانه مسافربری ايستاده بودند، عازم هتلهای نزديک حرم امام رضا شدند، اما من فعلاً دنبال اتوبوس هرات میگشتم که فردا اولين مقصدم در خاک افغانستان است و بايد زودتر جزئيات زمان حرکت را بدانم. کنار يکی از اتوبوسهای فرسودهای که زير تابلو «هرات» ايستاده بود، چند افغانی را ديدم و يکی از آنها يعنی «حسن علیزاده» که قبلاً مترجم ارتش آمريکا بوده، با انگليسی روان و به لهجه آمريکايی غليظ گفت که اتوبوس هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکند تا با عبور از مرز ساعت 2 بعدازظهر به شهر هرات برسد. از ديدنش خوشحال شدم و به اين اميد که شايد در هرات يکديگر را ببينيم، شماره تلفنهای هم را يادداشت کرديم. بيشتر مسافران اين اتوبوس افغانیهايی بودند که اصلاً انگليسی نمیفهميدند.
🔹به بدن خسته خودم کش و قوسی دادم و به سوی نزديکترين اتومبيلی رفتم که مرا به منزل «حامد» دوست «فائزه» در تهران، که او هم دوست «فرهاد» در اصفهان بود، برساند. بله، من تا امروز چقدر خوششانس بودهام که شبکه CS تا اقصا نقاط ايران کشيده شده است.
🔹حامد در «کوی امام هادی» دور از مرکز شهری که زائرانِ حرم همه خيابانهايش را شلوغ کردهاند، زندگی میکند. با خندهای گرم که از ميان سبيلهای بلند و کمانیاش پيدا بود، به پيشواز من آمد. لاغراندام است و موهايی کمپشت دارد و آدمی است بینهايت ساده و افتاده. فوراً به من خوشآمد گفت و من هم از اينکه در روزی نامناسب به سراغش آمدهام، عذرخواهی کردم؛ چرا که او هم همين امروز از سفر ترکيه برگشته و از مسير تهران به مشهد آمده است. اول تعجب کردم که چطوری توانسته است بليت قطار مشهد را بگيرد، اما وقتی فهميدم که آن را يک ماه قبل تهيه کرده، شگفتیام برطرف شد. نخستين پيشنهادی که به من کرد بهترين پيشنهادی بود که میتوان به يک مسافر کولهبهدوش داشت: «دوست داری لباس چرکاتو توی ماشين بندازی؟» نتوانستم از قبول اين پيشنهاد بگذرم؛ چون من فردا میخواهم به هرات بروم و بايد همه لباسهايم تميز باشد. چه میدانم که آيا کجای آن کشور ماشين لباسشويی يا حتی آب و صابون پيدا میکنم؟
🔹با اينکه در اين خانه کوچکِ يکخوابه تنها زندگی میکند، صبحانهای سريع اما خوشمزه برای من آماده کرد. حامد مهندس شهرسازی است و مهندسی را در يکی از دانشگاههای مشهد خوانده است. اصلاً فکرش را نمیکردم که آموزش دانشگاهی در رشتههای پزشکی و مهندسی به زبان فارسی باشد؛ اين ملت چنان به زبان خودشان افتخار میکنند که همه اصطلاحات رشتههای علمی و پژوهشی را «فارسیسازی» کردهاند.
🔹ديوارهای فضای کوچکِ هال، پر از تابلوهای پازل با اندازههای مختلف بود. يکی از تابلوها تصوير رنگی پرندهای در جزيره گالاپاگوس و ديگری عکس جانورانی وحشی در يک جنگل انبوه بود. قطعات پازلها بسيار کوچک بود و هر تابلو بين يک تا سه هزار قطعه داشت. به نظر میرسد که حامد عاشق پازلهايی است که جور کردن هر يک از تابلوهای آن سه تا چهار ماه وقت میبرد. «خدا قوت، جوون! من که وقتی با دخترم پازل میچينم، بيشتر از صد قطعه به اندازه کف دست را تاب نميارم». تا شستوشوی لباس در ماشين نيمهاتوماتيکی که راهاندازی آن برنامه پيچيدهای دارد، تمام بشود، يک ساعتی در باره سفرم به ايران و برنامه سفر به افغانستان با هم گپ زديم. برادرش هم آمد تا برگشتِ سالم او از سفر را خوشآمد بگويد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/1
🔸 مشهد امام رضا [ع]
🔹اين طولانیترين سفر من با اتوبوس در ايران بود؛ 12 ساعت وول زدن و خواب تکه و پاره. بعد از انتظاری دراز و پس از آنکه اصلاً فکر نمیکردم اين سفر سرانجامی داشته باشد، بالاخره به شهر مقدس مشهد رسيدم. زوّار، با نشستن در اتوبوسهايی که در گوشه و کنار پايانه مسافربری ايستاده بودند، عازم هتلهای نزديک حرم امام رضا شدند، اما من فعلاً دنبال اتوبوس هرات میگشتم که فردا اولين مقصدم در خاک افغانستان است و بايد زودتر جزئيات زمان حرکت را بدانم. کنار يکی از اتوبوسهای فرسودهای که زير تابلو «هرات» ايستاده بود، چند افغانی را ديدم و يکی از آنها يعنی «حسن علیزاده» که قبلاً مترجم ارتش آمريکا بوده، با انگليسی روان و به لهجه آمريکايی غليظ گفت که اتوبوس هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکند تا با عبور از مرز ساعت 2 بعدازظهر به شهر هرات برسد. از ديدنش خوشحال شدم و به اين اميد که شايد در هرات يکديگر را ببينيم، شماره تلفنهای هم را يادداشت کرديم. بيشتر مسافران اين اتوبوس افغانیهايی بودند که اصلاً انگليسی نمیفهميدند.
🔹به بدن خسته خودم کش و قوسی دادم و به سوی نزديکترين اتومبيلی رفتم که مرا به منزل «حامد» دوست «فائزه» در تهران، که او هم دوست «فرهاد» در اصفهان بود، برساند. بله، من تا امروز چقدر خوششانس بودهام که شبکه CS تا اقصا نقاط ايران کشيده شده است.
🔹حامد در «کوی امام هادی» دور از مرکز شهری که زائرانِ حرم همه خيابانهايش را شلوغ کردهاند، زندگی میکند. با خندهای گرم که از ميان سبيلهای بلند و کمانیاش پيدا بود، به پيشواز من آمد. لاغراندام است و موهايی کمپشت دارد و آدمی است بینهايت ساده و افتاده. فوراً به من خوشآمد گفت و من هم از اينکه در روزی نامناسب به سراغش آمدهام، عذرخواهی کردم؛ چرا که او هم همين امروز از سفر ترکيه برگشته و از مسير تهران به مشهد آمده است. اول تعجب کردم که چطوری توانسته است بليت قطار مشهد را بگيرد، اما وقتی فهميدم که آن را يک ماه قبل تهيه کرده، شگفتیام برطرف شد. نخستين پيشنهادی که به من کرد بهترين پيشنهادی بود که میتوان به يک مسافر کولهبهدوش داشت: «دوست داری لباس چرکاتو توی ماشين بندازی؟» نتوانستم از قبول اين پيشنهاد بگذرم؛ چون من فردا میخواهم به هرات بروم و بايد همه لباسهايم تميز باشد. چه میدانم که آيا کجای آن کشور ماشين لباسشويی يا حتی آب و صابون پيدا میکنم؟
🔹با اينکه در اين خانه کوچکِ يکخوابه تنها زندگی میکند، صبحانهای سريع اما خوشمزه برای من آماده کرد. حامد مهندس شهرسازی است و مهندسی را در يکی از دانشگاههای مشهد خوانده است. اصلاً فکرش را نمیکردم که آموزش دانشگاهی در رشتههای پزشکی و مهندسی به زبان فارسی باشد؛ اين ملت چنان به زبان خودشان افتخار میکنند که همه اصطلاحات رشتههای علمی و پژوهشی را «فارسیسازی» کردهاند.
🔹ديوارهای فضای کوچکِ هال، پر از تابلوهای پازل با اندازههای مختلف بود. يکی از تابلوها تصوير رنگی پرندهای در جزيره گالاپاگوس و ديگری عکس جانورانی وحشی در يک جنگل انبوه بود. قطعات پازلها بسيار کوچک بود و هر تابلو بين يک تا سه هزار قطعه داشت. به نظر میرسد که حامد عاشق پازلهايی است که جور کردن هر يک از تابلوهای آن سه تا چهار ماه وقت میبرد. «خدا قوت، جوون! من که وقتی با دخترم پازل میچينم، بيشتر از صد قطعه به اندازه کف دست را تاب نميارم». تا شستوشوی لباس در ماشين نيمهاتوماتيکی که راهاندازی آن برنامه پيچيدهای دارد، تمام بشود، يک ساعتی در باره سفرم به ايران و برنامه سفر به افغانستان با هم گپ زديم. برادرش هم آمد تا برگشتِ سالم او از سفر را خوشآمد بگويد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/2
🔹چای خورديم و پس از کمی صحبت، به من پيشنهاد کرد که مرا تا ايستگاه مترو به مقصد حرم برساند. با حالتی از انکار پرسيدم: «مترو زيرزمينی؟! . . شما توی مشهد مترو زيرزمينی دارين؟» مشهد در دو دهه اخير، از سفر بیسابقه زائران دچار مشکل شده و بهناگزير بودجه هنگفتی را صرف امور زيربنايی شهر کرده و در سال 2011 خط مترو با 22 ايستگاه افتتاح شده است تا زائران را به دور از ترافيک شهری، در نزديکترين فاصله به حرم برساند. همه ساله ميليونها مسافر به مشهد میآيند و اين آمار در ايام عيد نوروز به ده ميليون نفر هم میرسد. 55% از کل هتلهای ايران در مشهد قرار دارد و اين شهر پذيرای ميليونها مسافر ايرانی و عراقی و پيروان شيعه جعفری از همه جای دنيا است. گردشگری دينی از مهمترين منابع درآمد شهر به شمار میرود. بر خلاف شهر مکه که به صورت عمودی گسترش پيدا کرده و بهصراحت بگويم که مايه دلگيری انسان میشود، گسترش مشهد به صورت افقی است تا هر سال شمار بسيار بيشتری از زائران را به سوی خود جلب کند. شايد در سالهای جنگ ميان ايران و عراق، آمار زائران مشهد بيشتر شده باشد؛ زيرا با اينکه مرقد بيشتر امامان در خاک عراق است و در ايران تنها پيشوای هشتم يعنی امام رضا مدفون است، اما از آنجا که در ايام جنگ بين دو کشور و قطع روابط دوجانبه سياسی و سياحتی، از سفر ايرانيان به عراق جلوگيری میشد، بيشتر علاقهمندان به زيارت مرقد امامان شيعه به بارگاه امام رضا میآمدند که فاصله زيادی با کربلا و نجف داشت. «خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشايد درِ ديگری!»
🔹بعد از اينکه برادرِ حامد من را در ايستگاه مترو پياده کرد، خيلی راحت به راه خودم ادامه دادم. رسيدن به حرم اصلاً سخت نبود؛ چون همه مسافرها به يک سمت و سو میرفتند. ايستگاه «انبوهی از چادر» بود. چادر مشکی و چادر نماز پوشش همه زنهای اينجا و بهخصوص مسيرهای پيادهروِ منتهی به حرم است. حتی دختران دوساله هم حجاب بر سر دارند. چادرهای اينجا پيشانی و چانه را هم میپوشاند، اما بر خلاف آنچه آيين «وهابی» میگويد، پوشاندن صورت واجب نيست.
🔹در ميدان منتهی به حرم، چندين اتوبوس بزرگ در حال جابهجا کردن زائرانی هستند که به محض پياده شدن، در صف درازی به سوی حرم روانه میشوند. بعضی از مردها و زنها، کودکانشان را از ترس گم شدن کول کردهاند. در هر دقيقه صدها خانواده با شوق و ذوق به زيارت حضرت رضا میروند. هر زنی که چادر نداشته باشد، پيش از ورود، چادرنمازی با رنگ روشن بر سر میکند. هر چه به درهای اصلی حرم نزديکتر میشويم، هشدارها و آموزشهای مربوط به رعايت پوشش، سفت و سختتر میشود. مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت. آنها آماده بودند تا به محض هر مخالفتی، چوبپرها را با نرمی و مهربانی بر بدن شما بزنند. اگر خانمی طرّه مويش بيرون افتاده باشد، بايد آن را بپوشاند و چنانچه لباس تنگ و بدننمايی بر تن داشته باشد، بايد آن را با چادرنماز گلدارش مخفی کند؛ محضر امام رضا جای اين کوتاهیها نيست.
🔹پرتوی زرين از دور درخشيدن گرفت و هر چه به حرم نزديکتر میشديم گنبد بزرگ طلايیاش نمايانتر میشد. شاهان و اميران به اعتبار ارج و عظمتِ صاحب اين مرقد و مقام، به طلاکاری و آرايش آن پرداختهاند. بر فراز گنبد، پرچم سبز آشنايی در اهتزار است که نام «امام علی بن موسی الرضا» بر آن پيدا است. ساختمان اصلی حرم از بيرون مانند حرم حضرت معصومه خواهر امام رضا در قم، بسيار بزرگ و وسيع به نظر میرسد، اما صحن و سرای اين حرم بسيار بزرگتر از آن است. تعدادی از رواقها و ساختمانهای حرم معصومه در قم به عنوان مدرسه به کار میآيد اما در اينجا همه رواقها برای استفاده نمازگزاران و زائران فرش شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/2
🔹چای خورديم و پس از کمی صحبت، به من پيشنهاد کرد که مرا تا ايستگاه مترو به مقصد حرم برساند. با حالتی از انکار پرسيدم: «مترو زيرزمينی؟! . . شما توی مشهد مترو زيرزمينی دارين؟» مشهد در دو دهه اخير، از سفر بیسابقه زائران دچار مشکل شده و بهناگزير بودجه هنگفتی را صرف امور زيربنايی شهر کرده و در سال 2011 خط مترو با 22 ايستگاه افتتاح شده است تا زائران را به دور از ترافيک شهری، در نزديکترين فاصله به حرم برساند. همه ساله ميليونها مسافر به مشهد میآيند و اين آمار در ايام عيد نوروز به ده ميليون نفر هم میرسد. 55% از کل هتلهای ايران در مشهد قرار دارد و اين شهر پذيرای ميليونها مسافر ايرانی و عراقی و پيروان شيعه جعفری از همه جای دنيا است. گردشگری دينی از مهمترين منابع درآمد شهر به شمار میرود. بر خلاف شهر مکه که به صورت عمودی گسترش پيدا کرده و بهصراحت بگويم که مايه دلگيری انسان میشود، گسترش مشهد به صورت افقی است تا هر سال شمار بسيار بيشتری از زائران را به سوی خود جلب کند. شايد در سالهای جنگ ميان ايران و عراق، آمار زائران مشهد بيشتر شده باشد؛ زيرا با اينکه مرقد بيشتر امامان در خاک عراق است و در ايران تنها پيشوای هشتم يعنی امام رضا مدفون است، اما از آنجا که در ايام جنگ بين دو کشور و قطع روابط دوجانبه سياسی و سياحتی، از سفر ايرانيان به عراق جلوگيری میشد، بيشتر علاقهمندان به زيارت مرقد امامان شيعه به بارگاه امام رضا میآمدند که فاصله زيادی با کربلا و نجف داشت. «خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشايد درِ ديگری!»
🔹بعد از اينکه برادرِ حامد من را در ايستگاه مترو پياده کرد، خيلی راحت به راه خودم ادامه دادم. رسيدن به حرم اصلاً سخت نبود؛ چون همه مسافرها به يک سمت و سو میرفتند. ايستگاه «انبوهی از چادر» بود. چادر مشکی و چادر نماز پوشش همه زنهای اينجا و بهخصوص مسيرهای پيادهروِ منتهی به حرم است. حتی دختران دوساله هم حجاب بر سر دارند. چادرهای اينجا پيشانی و چانه را هم میپوشاند، اما بر خلاف آنچه آيين «وهابی» میگويد، پوشاندن صورت واجب نيست.
🔹در ميدان منتهی به حرم، چندين اتوبوس بزرگ در حال جابهجا کردن زائرانی هستند که به محض پياده شدن، در صف درازی به سوی حرم روانه میشوند. بعضی از مردها و زنها، کودکانشان را از ترس گم شدن کول کردهاند. در هر دقيقه صدها خانواده با شوق و ذوق به زيارت حضرت رضا میروند. هر زنی که چادر نداشته باشد، پيش از ورود، چادرنمازی با رنگ روشن بر سر میکند. هر چه به درهای اصلی حرم نزديکتر میشويم، هشدارها و آموزشهای مربوط به رعايت پوشش، سفت و سختتر میشود. مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت. آنها آماده بودند تا به محض هر مخالفتی، چوبپرها را با نرمی و مهربانی بر بدن شما بزنند. اگر خانمی طرّه مويش بيرون افتاده باشد، بايد آن را بپوشاند و چنانچه لباس تنگ و بدننمايی بر تن داشته باشد، بايد آن را با چادرنماز گلدارش مخفی کند؛ محضر امام رضا جای اين کوتاهیها نيست.
🔹پرتوی زرين از دور درخشيدن گرفت و هر چه به حرم نزديکتر میشديم گنبد بزرگ طلايیاش نمايانتر میشد. شاهان و اميران به اعتبار ارج و عظمتِ صاحب اين مرقد و مقام، به طلاکاری و آرايش آن پرداختهاند. بر فراز گنبد، پرچم سبز آشنايی در اهتزار است که نام «امام علی بن موسی الرضا» بر آن پيدا است. ساختمان اصلی حرم از بيرون مانند حرم حضرت معصومه خواهر امام رضا در قم، بسيار بزرگ و وسيع به نظر میرسد، اما صحن و سرای اين حرم بسيار بزرگتر از آن است. تعدادی از رواقها و ساختمانهای حرم معصومه در قم به عنوان مدرسه به کار میآيد اما در اينجا همه رواقها برای استفاده نمازگزاران و زائران فرش شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مردان و زنانی را ديدم، با کارت شناسايی مخصوصی آويخته بر گردن و چوبپرهايی رنگی در دست، از همانهايی که دهه نود در ماشين همه مصریها يکی از آنها وجود داشت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/3
🔹مشهد در گذشته، «توس» خوانده میشد و يکی از نامآورترين شهرهای کهن به شمار میرود که دانشمندان ايرانی بزرگی را در عرصههای مختلف به صحنه آورده است؛ نامیترين آنان فردوسی، سراينده کتاب «شاهنامه» است. امام ابوحامد محمد غزالی، دانشمند اهل سنت که با کتابش «احياء علوم الدين» به شهرت رسيده نيز از همين سرزمين برخاسته است. توس به دست مغولانی که به اشغال سرزمين ايران آمده بودند، زيرورو شد و جز ويرانه و آوار چيزی از آن بر جا نماند و ساکنانش از آن کوچيدند و به کنار مرقد امام رضا در روستای مشهد پناه بردند و پيرامون آن شهری را بنا نهادند که در گذر زمان بزرگ و بزرگتر شد.
🔹اقليم خراسان در گذشته و بهويژه در ماجرای اختلاف ميان فرزندان هارون الرشيد، صحنه چالش سياسی ميان اعراب و ايرانيان بوده است؛ همان طور که میدانيم او دو پسر به نامهای امين و مأمون داشت که فرزند کوچکترش يعنی امين را که مادرش عرب بود، به ولیعهدی خود برگزيد، در حالی که مأمون مادری ايرانی داشت. در واپسين سالهای حکومت هارون، در بغداد که پايتخت وی بود، بر سر جانشينی او، درگيریهای بسياری ميان اعراب و ايرانيان رخ داد و هارون کوشيد تا با گماردن مأمون بر ولايت خراسان و ری که سپاه و خراج و منافع اقتصادی و نظامی مستقلی داشت، و بخشيدن سالهای باقيمانده از خلافت خود به امين، به فروکش کردن بحران روابط ميان پسرانش کمک کند. او دو فرزندش را با خود به حج برد و در همان جا از آن دو پيمان قرص و محکمی گرفت که هر يک با برادرش بهنيکی رفتار کند و پس از پايان دوران خلافت امين، فرمانروايی به مأمون برسد. وی پس از نگارش اين عهدنامه آن را در کعبه آويخت تا به برکت آن بنا، ارزش و اعتباری افزونتر يابد.
🔹اما هنوز دو سال از مرگ هارون نگذشته بود که آتش اختلاف ميان دو برادر شعلهور شد. امين از مأمون خواست که بخشی از اقليم خراسان به قلمرو خلافت عباسی و تحت حاکميت پايتخت آن بغداد در آيد؛ طبعاً مأمون اين مطالبه را نپذيرفت و برادرش او را از ولايتعهدی خود برکنار کرد و فرزند خويش را بدين سمت گمارد و عهدنامههای پدر را که در کعبه آويزان بود آتش زد. گفتوگوهای سازش ميان دو برادر به نتيجهای نرسيد و جنگ ميان آن دو در گرفت. مأمون سپاهی توفنده را از خراسان سوی بغداد روانه کرد و آن را به محاصره در آورد و بر لشکر امين پيروز شد و او را در بغداد به قتل رساند و مأمون هفتمين خليفه عباسی شد و علاوه بر بغداد، بر خراسان و ديگر سرزمينهای گسترده خلافت که در آتش شورشهای سياسی گروههای مختلفی از ايرانيان و علويان میسوخت فرمان میراند (منظور از علويان معتقدان به جانشينی حضرت علی برای پيامبر است و نه گروهی که بعدها به نام علوی شناخته شدند).
🔹مأمون پس از به دست گرفتن خلافت و بررسی اوضاع، سرزمينهای تحت قلمرو خود را ناآرام يافت و ملاحظه کرد که بيشتر مسلمانان فرمان او را نمیبرند و گاه و بیگاه، علويان در اين سو و آن سو سر بر میدارند؛ پس، نقشه شومی کشيد تا با انتخاب هشتمين پيشوای شيعيان جعفری اثناعشری يعنی امام علی بن موسی بن جعفر صادق، به ولايتعهدی، علويان و ايرانيان را به جرگه هواداران خود بکشاند و چنين وانمود کند که امامت به اهل بيت و نسل حضرت علی بن ابی طالب برگشته و يکی از نوادگان وی ولیعهد شده و در انتظار اين است که پس از مأمون به خلافت بنشيند. امام رضا که فردی پارسا و پرهيزکار بود، در آغاز اين پيشنهاد را قبول نکرد، اما چون ناگزير و مجبور شد، آن را پذيرفت و پس از پافشاری مأمون به ضرورت حضور وی در خراسان، مدينه منوره را ترک کرد. مأمون از مردان سپاه و دربار خود خواست تا رنگ سياه يعنی شعار عباسيان را کنار بگذارند و جامههايی با نماد علويان يعنی رنگ سبز بر تن کنند. وی با آميزهای از انگيزههای دينی و سياسی کوشيد تا همزمان، علويان و خراسانيان را از خودش خرسند کند. پس از آنکه اوضاع سياسی آرام شد، مأمون از واگذاری ولايت به امام رضا منصرف شد و نقشه اصلی خود را به اجرا در آورد و امام رضا را در شهر مشهد مسموم کرد. پس از آنکه امام رضا به قتل رسيد، قبر وی در گذر روزگاران، به صورت کنونی در آمد و بعد از کربلا و نجف، مشهد به مقدسترين شهر شيعيان تبديل شد.
«هيچ يک از دوستدارانم، آگاهانه به زيارت من نمیآيد، مگر آنکه در روز قيامت من از او شفاعت کنم.»، اين سخنی منسوب به امام علی بن موسی الرضا است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/3
🔹مشهد در گذشته، «توس» خوانده میشد و يکی از نامآورترين شهرهای کهن به شمار میرود که دانشمندان ايرانی بزرگی را در عرصههای مختلف به صحنه آورده است؛ نامیترين آنان فردوسی، سراينده کتاب «شاهنامه» است. امام ابوحامد محمد غزالی، دانشمند اهل سنت که با کتابش «احياء علوم الدين» به شهرت رسيده نيز از همين سرزمين برخاسته است. توس به دست مغولانی که به اشغال سرزمين ايران آمده بودند، زيرورو شد و جز ويرانه و آوار چيزی از آن بر جا نماند و ساکنانش از آن کوچيدند و به کنار مرقد امام رضا در روستای مشهد پناه بردند و پيرامون آن شهری را بنا نهادند که در گذر زمان بزرگ و بزرگتر شد.
🔹اقليم خراسان در گذشته و بهويژه در ماجرای اختلاف ميان فرزندان هارون الرشيد، صحنه چالش سياسی ميان اعراب و ايرانيان بوده است؛ همان طور که میدانيم او دو پسر به نامهای امين و مأمون داشت که فرزند کوچکترش يعنی امين را که مادرش عرب بود، به ولیعهدی خود برگزيد، در حالی که مأمون مادری ايرانی داشت. در واپسين سالهای حکومت هارون، در بغداد که پايتخت وی بود، بر سر جانشينی او، درگيریهای بسياری ميان اعراب و ايرانيان رخ داد و هارون کوشيد تا با گماردن مأمون بر ولايت خراسان و ری که سپاه و خراج و منافع اقتصادی و نظامی مستقلی داشت، و بخشيدن سالهای باقيمانده از خلافت خود به امين، به فروکش کردن بحران روابط ميان پسرانش کمک کند. او دو فرزندش را با خود به حج برد و در همان جا از آن دو پيمان قرص و محکمی گرفت که هر يک با برادرش بهنيکی رفتار کند و پس از پايان دوران خلافت امين، فرمانروايی به مأمون برسد. وی پس از نگارش اين عهدنامه آن را در کعبه آويخت تا به برکت آن بنا، ارزش و اعتباری افزونتر يابد.
🔹اما هنوز دو سال از مرگ هارون نگذشته بود که آتش اختلاف ميان دو برادر شعلهور شد. امين از مأمون خواست که بخشی از اقليم خراسان به قلمرو خلافت عباسی و تحت حاکميت پايتخت آن بغداد در آيد؛ طبعاً مأمون اين مطالبه را نپذيرفت و برادرش او را از ولايتعهدی خود برکنار کرد و فرزند خويش را بدين سمت گمارد و عهدنامههای پدر را که در کعبه آويزان بود آتش زد. گفتوگوهای سازش ميان دو برادر به نتيجهای نرسيد و جنگ ميان آن دو در گرفت. مأمون سپاهی توفنده را از خراسان سوی بغداد روانه کرد و آن را به محاصره در آورد و بر لشکر امين پيروز شد و او را در بغداد به قتل رساند و مأمون هفتمين خليفه عباسی شد و علاوه بر بغداد، بر خراسان و ديگر سرزمينهای گسترده خلافت که در آتش شورشهای سياسی گروههای مختلفی از ايرانيان و علويان میسوخت فرمان میراند (منظور از علويان معتقدان به جانشينی حضرت علی برای پيامبر است و نه گروهی که بعدها به نام علوی شناخته شدند).
🔹مأمون پس از به دست گرفتن خلافت و بررسی اوضاع، سرزمينهای تحت قلمرو خود را ناآرام يافت و ملاحظه کرد که بيشتر مسلمانان فرمان او را نمیبرند و گاه و بیگاه، علويان در اين سو و آن سو سر بر میدارند؛ پس، نقشه شومی کشيد تا با انتخاب هشتمين پيشوای شيعيان جعفری اثناعشری يعنی امام علی بن موسی بن جعفر صادق، به ولايتعهدی، علويان و ايرانيان را به جرگه هواداران خود بکشاند و چنين وانمود کند که امامت به اهل بيت و نسل حضرت علی بن ابی طالب برگشته و يکی از نوادگان وی ولیعهد شده و در انتظار اين است که پس از مأمون به خلافت بنشيند. امام رضا که فردی پارسا و پرهيزکار بود، در آغاز اين پيشنهاد را قبول نکرد، اما چون ناگزير و مجبور شد، آن را پذيرفت و پس از پافشاری مأمون به ضرورت حضور وی در خراسان، مدينه منوره را ترک کرد. مأمون از مردان سپاه و دربار خود خواست تا رنگ سياه يعنی شعار عباسيان را کنار بگذارند و جامههايی با نماد علويان يعنی رنگ سبز بر تن کنند. وی با آميزهای از انگيزههای دينی و سياسی کوشيد تا همزمان، علويان و خراسانيان را از خودش خرسند کند. پس از آنکه اوضاع سياسی آرام شد، مأمون از واگذاری ولايت به امام رضا منصرف شد و نقشه اصلی خود را به اجرا در آورد و امام رضا را در شهر مشهد مسموم کرد. پس از آنکه امام رضا به قتل رسيد، قبر وی در گذر روزگاران، به صورت کنونی در آمد و بعد از کربلا و نجف، مشهد به مقدسترين شهر شيعيان تبديل شد.
«هيچ يک از دوستدارانم، آگاهانه به زيارت من نمیآيد، مگر آنکه در روز قيامت من از او شفاعت کنم.»، اين سخنی منسوب به امام علی بن موسی الرضا است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/4
🔹چقدر دوست دارم که يک مسلمان شيعیمذهب باشم تا عظمت و شکوه زيارت حرم امام رضا را در روح و جان خود احساس کنم. خوشبختی از اين زيارت، در چهره کسانی که با من به داخل حرم میآيند، موج میزند. طبيعی است که همراه داشتن دوربين در داخل حرم ممنوعيت دارد، اما در هر حال، دوربين ضعيف موبايل با من هست. خود را در دل هزاران نفر جمعيتی که به حرم میرفتند، رها کردم. درون حرم صحن بزرگی به اندازه دو زمين فوتبال روبهروی تو قرار گرفته است. صحنی فراخ، با کفپوشی از سنگ مرمر که روی بيشتر آن را فرشهای قرمز انداختهاند، بعضی برای نماز به رکوع و سجود افتادهاند و برخی به خواندن قرآن و دعا مشغولاند و گروهی در گوشه و کنار آن بهانتظار نشستهاند. خورشيد در آستانه غروب است و هوا بسيار دلانگيز و خيلی از مردم ترجيح دادهاند که در همين هوای باز بنشينند. صحن از طريق گذرگاهها و راهروهايی، به ساختمان اصلی مسجد که سقفش با گنبدها و گلدستهها پوشيده شده است، منتهی میشود. با گذر از راهروها به صحنهايی کوچکتر میرسيد و به فضاهايی دست میيابيد که زوايای زيباتری از مسجد را نظاره کنيد. هر گوشه مسجد، از ايوانها و ستونها گرفته تا سقفهای آراسته به کتيبههای چشمنواز، پر از نمادهای هنرمندانه معماری اسلامی است. نوشتههای «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» در همه جا نمايان است. هر کسی که بر ايران حکم رانده، تا جايی که توان داشته، در آراستن و توسعه اين مسجد کوشيده است. در وسط يکی از صحنهای کوچک اين مجموعه، آبنمايی بود که اطرافش شيرهايی برای وضو گرفتن داشت و جماعت مشغول آماده شدن برای نماز مغرب بودند. من هم وضو ساختم و دنبال جايی خالی برای نشستن گشتم. کسانی که به سوی حرم هجوم آورده بودند تا در نزديکترين مکان به مرقد امام، جايی برای نماز پيدا کنند، با پر شدن فضای داخل، از حرکت باز ايستادند.
🔹هر گاه شيخ سخنران که صدای حزنآلود و حماسیاش در همه جای مسجد پيچيده بود، نام حضرت محمد را بر زبان میآورد، فرياد صلواتِ بر آن حضرت از جمعيت بر میخاست و در فضای مسجد طنينانداز میشد. متأسفانه در مصر با کسانی روبهرو شدهام که میپندارند اعتقاد شيعيان اين است که حضرت علی از حضرت محمد شايستگی بيشتری برای رسالت دارد و جبرئيل در هنگام آوردن پيام آسمانی، در يافتن فردی که وحی را به او انتقال دهد خطا کرده است. به تعبير خود من، فرهنگ «نوارهای کاست» دليل جهل مضاعف مردم نسبت به مذهب تشيع است. شيعيان اهل بيت را نه بدان جهت که فرزندان حضرت علی هستند، بلکه از آن رو مقدس و محترم میشمارند که خاندان حضرت محمد میباشند. [حضرت] فاطمه دختر پيامبر است و [امام] علی پسرعموی آن حضرت و [امام] حسن و [امام] حسين نوادگان وی. صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين.
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير [امام] حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/4
🔹چقدر دوست دارم که يک مسلمان شيعیمذهب باشم تا عظمت و شکوه زيارت حرم امام رضا را در روح و جان خود احساس کنم. خوشبختی از اين زيارت، در چهره کسانی که با من به داخل حرم میآيند، موج میزند. طبيعی است که همراه داشتن دوربين در داخل حرم ممنوعيت دارد، اما در هر حال، دوربين ضعيف موبايل با من هست. خود را در دل هزاران نفر جمعيتی که به حرم میرفتند، رها کردم. درون حرم صحن بزرگی به اندازه دو زمين فوتبال روبهروی تو قرار گرفته است. صحنی فراخ، با کفپوشی از سنگ مرمر که روی بيشتر آن را فرشهای قرمز انداختهاند، بعضی برای نماز به رکوع و سجود افتادهاند و برخی به خواندن قرآن و دعا مشغولاند و گروهی در گوشه و کنار آن بهانتظار نشستهاند. خورشيد در آستانه غروب است و هوا بسيار دلانگيز و خيلی از مردم ترجيح دادهاند که در همين هوای باز بنشينند. صحن از طريق گذرگاهها و راهروهايی، به ساختمان اصلی مسجد که سقفش با گنبدها و گلدستهها پوشيده شده است، منتهی میشود. با گذر از راهروها به صحنهايی کوچکتر میرسيد و به فضاهايی دست میيابيد که زوايای زيباتری از مسجد را نظاره کنيد. هر گوشه مسجد، از ايوانها و ستونها گرفته تا سقفهای آراسته به کتيبههای چشمنواز، پر از نمادهای هنرمندانه معماری اسلامی است. نوشتههای «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» در همه جا نمايان است. هر کسی که بر ايران حکم رانده، تا جايی که توان داشته، در آراستن و توسعه اين مسجد کوشيده است. در وسط يکی از صحنهای کوچک اين مجموعه، آبنمايی بود که اطرافش شيرهايی برای وضو گرفتن داشت و جماعت مشغول آماده شدن برای نماز مغرب بودند. من هم وضو ساختم و دنبال جايی خالی برای نشستن گشتم. کسانی که به سوی حرم هجوم آورده بودند تا در نزديکترين مکان به مرقد امام، جايی برای نماز پيدا کنند، با پر شدن فضای داخل، از حرکت باز ايستادند.
🔹هر گاه شيخ سخنران که صدای حزنآلود و حماسیاش در همه جای مسجد پيچيده بود، نام حضرت محمد را بر زبان میآورد، فرياد صلواتِ بر آن حضرت از جمعيت بر میخاست و در فضای مسجد طنينانداز میشد. متأسفانه در مصر با کسانی روبهرو شدهام که میپندارند اعتقاد شيعيان اين است که حضرت علی از حضرت محمد شايستگی بيشتری برای رسالت دارد و جبرئيل در هنگام آوردن پيام آسمانی، در يافتن فردی که وحی را به او انتقال دهد خطا کرده است. به تعبير خود من، فرهنگ «نوارهای کاست» دليل جهل مضاعف مردم نسبت به مذهب تشيع است. شيعيان اهل بيت را نه بدان جهت که فرزندان حضرت علی هستند، بلکه از آن رو مقدس و محترم میشمارند که خاندان حضرت محمد میباشند. [حضرت] فاطمه دختر پيامبر است و [امام] علی پسرعموی آن حضرت و [امام] حسن و [امام] حسين نوادگان وی. صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين.
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير [امام] حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/5
🔹همين که نماز عشا به پايان رسيد، مردم دوباره هجوم بینتيجه به سمت رواقهای حرم برای رسيدن به مرقد امام رضا و دست کشيدن و تبرک جستن به آن را از سر گرفتند. سيل جمعيت از هر سو روان بود و من خود را در دل انبوه جمعيت رها کرده بودم. به نظر میرسد که به ضريح نزديک شده باشيم. سقفهايی، گاه با آيينهکاریهای ريز و دقيق و گاه با کاشیکاریهای آراسته، پيشِ روی ما قرار میگيرد و نشان میدهد که به ضريح طلايی امام رسيدهايم. جماعت، همان طور که در طواف کعبه برای استلام حجرالاسود هجوم میآورند يا زائران مدينه برای دست کشيدن به قبر پيامبر روان میشوند، اينجا هم از سر و کول هم بالا میروند. پدران کودکانشان را بر دوش نشاندهاند تا بتوانند از روی سر مردم، ضريح را لمس کنند. همه طالب برکت و عافيت برای فرزندانشان هستند. توان نزديک شدن به ضريح را ندارم و ترجيح میدهم که تابلو «تصويربرداری ممنوع» را ناديده بگيرم و لحظه باشکوه رسيدن خود به زيارت امام رضا را ثبت کنم. خيلی دوست داشتم يک عکس سلفی بگيرم، اما ازدحام و شلوغی جمعيت مانع از اين شد.
🔹پس از يک زيارت معنوی، از حرم بيرون آمدم و به سوی درهای خروجی روانه شدم. مسير خروجی زائران خلوتتر از مسير ورودی بود. زنها چادرهای نماز را از سر برداشته و آراستگی لباسهای خود را به نمايش گذاشته و چند رشته از موهای صاف و انبوه خود را از زير روسری بيرون انداخته بودند؛ اکنون ديگر دلشکستگی را نه در ظاهر که بايد در باطن افراد جستوجو کرد. در راهِ رفتن به سمت حرم، نگاهم بيشتر به چهره مردم بود و توجهی به مغازههای دو سوی خيابان نداشتم. اکنون میبينم که اطراف حرم پر از بازارهای تجاری است؛ فروشگاههای انگشتر و ادويه و جواهرات و عکاسی و خيلی چيزهای ديگر. ديوار مغازههای عکاسی پوشيده از تصاويری است که با استفاده از نرمافزار فتوشاپ افراد را در صحن حرم و نمای بيرونی گنبد و کنار ضريح قرار دادهاند. اوج بیسليقگی در اين تصاويرِ فتوشاپی، عکس «کودکی با پوشک» در کنار ضريح امام بود تا پدرش آن را در اتاق بزند و ثابت کند که به زيارت رفته و متبرک شده است.
🔹شکمم از فرط گرسنگی به قاروقور افتاده، زمان خوردن «شام آخر» و تکرارنشدنی در ايران است. از حامد خواستم که يکی از بهترين رستورانهای ايران در مشهد را به من معرفی کند و عجب پيشنهاد خوبی داد! خيلی راحت به جايی بزرگ و شلوغ رسيدم که دکوراسيونی شاهانه دارد. بوی خوراکیهايی خوشمزه به مشام میرسد و دور ميزها پر از خانوادههای پولدار ايرانی و گردشگران ثروتمند عرب است. به نظر میآيد که به معنای واقعی کلمه يک جای توريستی است. روبهروی ميزم چند جوان عرب کويتی و عربستانی، مثل من منتظر شام نشستهاند و میگويند و میخندند... گويا اينجا هم محل «دور دور» گردشگرها است؛ مثل اين است که در يکی از رستورانهای «کوی مهندسين» يا «خيابان هرم» قاهره نشسته باشيد؛ هر جا رد پايی از پول مسافرانِ ولخرج باشد، سر و کله اين جور آدمها هم پيدا میشود! خوشمزهترين غذايی را که در همه روزهای ايرانگردی خوردهام، در اينجا نوش جان کردم؛ همان کوبيده تکراری بود، اما مزه متفاوتی داشت و در کنارش يک سيخِ سیسانتی کباب برگ.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣4️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/5
🔹همين که نماز عشا به پايان رسيد، مردم دوباره هجوم بینتيجه به سمت رواقهای حرم برای رسيدن به مرقد امام رضا و دست کشيدن و تبرک جستن به آن را از سر گرفتند. سيل جمعيت از هر سو روان بود و من خود را در دل انبوه جمعيت رها کرده بودم. به نظر میرسد که به ضريح نزديک شده باشيم. سقفهايی، گاه با آيينهکاریهای ريز و دقيق و گاه با کاشیکاریهای آراسته، پيشِ روی ما قرار میگيرد و نشان میدهد که به ضريح طلايی امام رسيدهايم. جماعت، همان طور که در طواف کعبه برای استلام حجرالاسود هجوم میآورند يا زائران مدينه برای دست کشيدن به قبر پيامبر روان میشوند، اينجا هم از سر و کول هم بالا میروند. پدران کودکانشان را بر دوش نشاندهاند تا بتوانند از روی سر مردم، ضريح را لمس کنند. همه طالب برکت و عافيت برای فرزندانشان هستند. توان نزديک شدن به ضريح را ندارم و ترجيح میدهم که تابلو «تصويربرداری ممنوع» را ناديده بگيرم و لحظه باشکوه رسيدن خود به زيارت امام رضا را ثبت کنم. خيلی دوست داشتم يک عکس سلفی بگيرم، اما ازدحام و شلوغی جمعيت مانع از اين شد.
🔹پس از يک زيارت معنوی، از حرم بيرون آمدم و به سوی درهای خروجی روانه شدم. مسير خروجی زائران خلوتتر از مسير ورودی بود. زنها چادرهای نماز را از سر برداشته و آراستگی لباسهای خود را به نمايش گذاشته و چند رشته از موهای صاف و انبوه خود را از زير روسری بيرون انداخته بودند؛ اکنون ديگر دلشکستگی را نه در ظاهر که بايد در باطن افراد جستوجو کرد. در راهِ رفتن به سمت حرم، نگاهم بيشتر به چهره مردم بود و توجهی به مغازههای دو سوی خيابان نداشتم. اکنون میبينم که اطراف حرم پر از بازارهای تجاری است؛ فروشگاههای انگشتر و ادويه و جواهرات و عکاسی و خيلی چيزهای ديگر. ديوار مغازههای عکاسی پوشيده از تصاويری است که با استفاده از نرمافزار فتوشاپ افراد را در صحن حرم و نمای بيرونی گنبد و کنار ضريح قرار دادهاند. اوج بیسليقگی در اين تصاويرِ فتوشاپی، عکس «کودکی با پوشک» در کنار ضريح امام بود تا پدرش آن را در اتاق بزند و ثابت کند که به زيارت رفته و متبرک شده است.
🔹شکمم از فرط گرسنگی به قاروقور افتاده، زمان خوردن «شام آخر» و تکرارنشدنی در ايران است. از حامد خواستم که يکی از بهترين رستورانهای ايران در مشهد را به من معرفی کند و عجب پيشنهاد خوبی داد! خيلی راحت به جايی بزرگ و شلوغ رسيدم که دکوراسيونی شاهانه دارد. بوی خوراکیهايی خوشمزه به مشام میرسد و دور ميزها پر از خانوادههای پولدار ايرانی و گردشگران ثروتمند عرب است. به نظر میآيد که به معنای واقعی کلمه يک جای توريستی است. روبهروی ميزم چند جوان عرب کويتی و عربستانی، مثل من منتظر شام نشستهاند و میگويند و میخندند... گويا اينجا هم محل «دور دور» گردشگرها است؛ مثل اين است که در يکی از رستورانهای «کوی مهندسين» يا «خيابان هرم» قاهره نشسته باشيد؛ هر جا رد پايی از پول مسافرانِ ولخرج باشد، سر و کله اين جور آدمها هم پيدا میشود! خوشمزهترين غذايی را که در همه روزهای ايرانگردی خوردهام، در اينجا نوش جان کردم؛ همان کوبيده تکراری بود، اما مزه متفاوتی داشت و در کنارش يک سيخِ سیسانتی کباب برگ.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir