پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/4

🔹به نظر می‌رسد که برای ديدار از «الموت» به اندازه کافی کتاب LP را زير و رو نکرده‌ام؛ چون وقتی رضا گفت برای رفتن به الموت بايد به «گازرخان» رفت که با ماشين سه ساعت از قزوين فاصله دارد، غافلگير شدم و گويا سقف روی سرم آوار شد؛ اين يعنی باز همه برنامه‌هايم به هم ريخت؛ الآن ساعت دو بعدازظهر است، اگر الساعه راه بيفتم، يک ساعت پيش از غروب به مقصد می‌رسم که اصلاً وقت کافی و خوبی برای بازديد از دشت و قلعه الموت نيست؛ بنابراين، تصميم گرفتم امروز را در قزوين بمانم و شبانه راهی گازرخان شوم تا سپيده که سر زد در الموت باشم. رضا با اشاره سر، اعلام موافقت خودش را نشان داد و توصيه کرد که فردا ظهر پس از برگشت به قزوين، حتماً برای ديدن رشت و روستای ماسوله هم برنامه‌ريزی کنم. پرسيدم: مگر بايد به قزوين برگردم، مگر گازرخان به رشت راه ندارد؟ با شوخی گفت: «چرا که نه؛ می‌تونی بری، اما با پای پياده».

🔹از پيشنهاد رضا خوشم آمد؛ پس اول اين‌که بايد فردا ظهر به قزوين برگردم و ديگر اين‌که مسير ده‌ساعته رشت را در گرمای روز طی کنم و در ظلمت شب به آن شهر برسم. واقعاً عاشق سفر هستم و آسايش شخصی آخرين چيزی است که به آن فکر می‌کنم؛ بنابراين برنامه را اين طوری تنظيم کردم که فرداشب سوار اتوبوس رشت ـ تبريز بشوم تا صبح اول وقت به تبريز برسم و تا زمان پرواز به طرف مشهد، يک روز و نيم وقت برای بازديد از نقاط ديدنی آن شهر داشته باشم. نقشه‌ای ديوانه‌وار اما قابل اجرا است؛ انعطاف‌پذيری بی‌قيد و شرط و گاه جنون‌آميز را بايد مهم‌ترين مشخصه سفرهای تک‌نفره دانست.

🔹در يکی از قهوه‌خانه‌های همان دور و اطراف، آن قدر حرف زديم تا امير، يعنی يکی ديگر از اعضای ‌CS که پيشنهاد ملاقات و در صورت لزوم پذيرايی از من را داده بود، به ما بپيوندد. وقتی تابلو «سيگار کشيدن ممنوع» را روی ديوار ديدم، حالم گرفته شد، در اين مدت معنی جملات مهمی مثل اين عبارت را خوب می‌فهمم. جالب است که اين قهوه‌خانه قليان دارد اما از کشيدن سيگار منع کرده است. نيکوتين مورد نياز خودم را از چند پک قليان گرفتم تا اين‌که امير سر رسيد و روی تخت نشستيم و يک قوری چای سفارش داديم. امير عذرخواهی کرد که به دليل همراهی با دوستش که بعدازظهرها خيلی نمی‌تواند بيرون بيايد، اندکی تأخير کرده است. جوانی حدوداً بيست‌ساله است و در شرکت پدرش مشغول کار است. خيلی به ديدن من علاقه نشان می‌داد و اخبار مصر را لحظه به لحظه از زمان برکناری مُرسی تا روی کار آمدن ژنرال سيسی و شکستن اعتصاب ميدان «رابعه» و «النهضه» و رخدادهای «کرداسه» چنان دنبال کرده است که فکر می‌کنی در مصر زندگی می‌کند. او همه گروه‌های اسلامی از جهادی‌ها گرفته تا سلفی‌ها و اِخوانی‌ها که آنها را «اخوان المنافقين» می‌نامد، به‌خوبی می‌شناسد و می‌گويد گروه اِخوان به اين دليل منافق هستند که در مسائل دين و دنيا و سياست و رفتارهای خود، از روی «تقيه» چيزی را اظهار می‌کنند که با اعتقاد درونی آنها متفاوت است. او می‌افزايد: با اين‌که اصل تقيه يکی از مهم‌ترين ارکان باورهای شيعی است، ولی استفاده نادرست از آن، انسان را به يک منافق تبديل می‌کند. شيعه در تاريخ، همواره زير فشار و آزار و اذيت بوده و از همين رو، روش استفاده از تقيه در ميان آنان رواج داشته است. امير می‌گويد که وقتی دنيا بر شاه ايران تنگ شد، تنها کسی که آمادگی پذيرايی از وی را داشت رئيس‌جمهور سادات بود؛ او از مصر به‌نيکی ياد می‌کند و آرزو دارد روزی به ديدار آن کشور و زيارت مسجد الرفاعی برود. هنگامی که گفت‌وگوی ما به موضوع سوريه کشيده می‌شود، امير اعتقاد دارد که بشار اسد رئيس جمهور بسيار خوبی برای آن کشور به شمار می‌رود؛ چرا که در برابر حملات سلفی‌ها و جهادی‌ها، از حق زندگی شيعيان آن کشور دفاع کرده است. او چندان اعتنايی به «ارتش آزاد» نمی‌کند و اختلاف آن با دولت سوريه را چالشی سياسی می‌خواند، در حالی که جهادی‌ها و سلفی‌ها در انديشه شعله‌ور کردن آتش يک جنگ دينی ميان پيروان دو مذهب هستند. امير هم‌چنين اقدام ايران در پشتيبانی مالی و انسانی از بشار اسد را که در راستای پاسداری از اقليت شيعه آن کشور است، کار درستی می‌داند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/5

🔹ناگهان و به شکلی غافلگيرکننده، همه حرف و حديث خود را از زندگی در قاهره به سمت و سوی باشگاه‌های شبانه می‌کشاند و با شوخ‌طبعی فوق‌العاده‌ای که دارد، می‌گويد: «من نه دوست دارم اهرام رو ببينم و نه می‌خوام به تماشای مساجد و آثار تاريخی برم؛ من فقط دلم می‌خواد پايکوبی در اون باشگاه‌ها رو تماشا کنم». امير فردی خونگرم و شاد و شنگول است. با پرسش‌هايی که از جزئيات شبگردی و شب‌نشينی و اختلاط دختران و پسران و شادخواری آنان می‌پرسد، مرا به خنده وامی‌دارد. سعی می‌کنم به او بفهمانم آنهايی که به اين جاها می‌روند تنها بخش بسيار اندکی از جامعه مصر هستند، و با اين‌که اين مراکز در همه جا به چشم می‌خورد، اما اقبال به آنها آن اندازه که تصور می‌شود، نيست. اين تصورات شما به دليل محروميت‌ها و رنج‌هايی است که از بسته بودن دست و پای خودتان احساس می‌کنيد؛ به همين دليل، اين افکار نادرست در شما شکل می‌گيرد که هر که به اين مراکز دسترسی داشته باشد، هر روز از صبح تا شب، وقت خود را در آنجا می‌گذراند.

🔹قصه دايی‌ام اَيمن را که چندين سال است در عربستان به طبابت مشغول است، برايش گفتم که يک روز همکار سعودی‌اش در بيمارستان در باره نوشيدن مشروبات الکلی از او می‌پرسد، و دايی می‌گويد که اين کار حرام است و اصلاً اين کار را نمی‌کند. همکار سعودی‌اش از اين‌که دايی‌ام در مصر هم که اين شرايط برای هر شهروندی فراهم است، از نوشيدن مشروبات پرهيز دارد، اظهار تعجب می‌کند، اما وقتی دايی اظهار می‌کند: درست است که همه جا هست، اما هر يک از ما شهروندان در خوردن و نخوردن آن اختيار داريم، با اين پاسخ خيره‌کننده همکار سعودی‌اش روبه‌رو می‌شود که «گناه اين کار در مصر بر عهده دولتی است که شرايط آن را فراهم کرده است؛ بنابراين اگر در قاهره به اين کار بپردازيد، دولت مصر است که بايد بار گناه آن را بر دوش بکشد»! منطق همه ملت‌هايی که تحت حاکميت چنين افکاری زندگی می‌کنند، به‌کلی منحرف است.

🔹امير پيشنهاد کرد که امشب را در خانه آنها بمانم، ولی وقتی برنامه‌ام را توضيح دادم، توصيه کرد پيش از غروب آفتاب به طرف گازرخان راه بيفتم؛ چون ممکن است که بعد از آن ماشينی برای رفتن پيدا نکنم. هم‌چنين پيشنهاد کرد که برای تماشای اندکی از آثار ديدنی قزوين کمی در شهر گشت بزنيم. با اين‌که پژو قديمی و فرسوده‌ای داشت، اما باز هم از شيطنت خودش دست‌بردار نبود. من را به خيابان «دَور دور» برد تا به تعبير خودش زيبايی دخترهای قزوين را به من نشان دهد و هر باری که آدم خوش‌سيما و جذابی را می‌ديد، سرش را از شيشه ماشين بيرون می‌آورد. «حتماً شماها در مصر خيابون دور دور ندارين؛ معلومه، شما نايت‌کلاب و يک مشت مست و ديوونه دارين». يک بار ديگر به او گفتم: «ببين امير، ببين عزيزم، بله ما در مصر خيابونای معروفی داريم که زنان بدنام اون‌جا هستن، همين طوری هم می‌تونی توی خيابون يا باشگاه يا پارک با يکی دوستی ساده‌ای داشته باشی، اما خيابون مخصوصی نداريم که فقط برای دوست پيدا کردن باشه». عشق به اين کار مغزش را داغون کرده است!

🔹اضافه کردم که ما در مصر و به‌خصوص در خيابان‌هايی مثل «الهرم» که کانون باشگاه‌های شبانه و قبله‌گاه منحرفان همين همسايه‌های جنوبی شما در کشورهای حاشيه خليج فارس است، شاهد تناقضات عجيبی هستيم. من ده سال از عمر خودم را در يکی از همين خيابان‌ها و در همسايگی يکی از همين مراکز سپری کرده‌ام. درست روبه‌روی آن يکی از مساجد اهل سنت بود که در هر وعده ده‌ها نفر برای نماز به آنجا می‌آمدند. وقت اذان صبح، از يک طرف، جمعی باشگاه را ترک می‌کردند و از طرف ديگر جماعت نمازگزار را می‌ديدی که برای پيوستن به نماز جماعت صبح راهی مسجد هستند. امير، مصرِ واقعی اين است؛ سرشار از تناقض‌هايی که اصلاً نمی‌توانی آن را درک کنی؛ مثل اندک تناقضاتی که در جامعه شما ديده می‌شود.

🔹رهسپار بازديد از مسجد جامع قزوين شديم که از قديمی‌ترين مساجد ايران است. تاريخچه بنای آن به داستان ساخت مسجد اصفهان شباهت دارد، هر چند که ابعاد اين مسجد به پای وسعت آن نمی‌رسد. بنای اوليه اين مسجد به قرن نهم ميلادی برمی‌گردد که هارون الرشيد خليفه عباسی دستور داد تا آن را بر روی ويرانه‌های يکی از معابد زرتشتی بسازند. ساخت گنبد بلند و فيروزه‌ای آن در روزگار سلجوقيان آغاز شد و در عهد صفويه که قزوين پس از تبريز، پنجاه سال پايتخت آنان بود، به پايان رسيد.


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مردان خونگرم ايرانی
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/6
6
🔹امير در ماشين نشست و من و رضا برای تماشای سريع مسجد، با عجله رفتيم و وارد صحن بزرگ مسجدی شديم که تقريباً چيزی نداشت جز برگ‌های زرد پاييزی که بر کف صحن ريخته بود و سه پيرمردی که در يکی از ايوان‌های آن نشسته بودند و می‌گفتند و می‌خنديدند و شوخی می‌کردند که اين گردشگر از کجا آمده است! نکته عجيب و البته چشم‌آزار، نصب ستون‌های فلزی روشنايی معابر در صحن مسجد بود که از زيبايی آن می‌کاست. وزارت ميراث بايد با جمع‌آوری اين ستون‌های زشت، مسجد را با چراغ‌های مخفی نورپردازی کند.

🔹خيلی سعی کرديم به تماشای موزه عمارت چهلستون از بناهای دوره صفويه برويم که در ميان کاخی قرار دارد و با فضای سبز وسيعی احاطه شده است، ولی گويا بازديد از کاخ‌ها و موزه‌هايی که اين نام را بر خود دارد، قسمت من نمی‌شود؛ زيرا از ساعت چهار بعدازظهر درهای آن بسته شده است.

🔹جلوِ درِ ورودی باغ بزرگ کاخ، قديمی‌ترين ميدان قزوين است که کتابفروش‌ها در پياده‌روهای آن بساط کرده و کتاب‌هايی در باب سياست و تاريخ و فلسفه و دين را به معرض فروش گذاشته‌اند و مشتری‌ها که از هر سن و سالی در ميان آنها ديده می‌شود، کتاب‌ها را با دقت زير و رو می‌کنند.

🔹در کنار پياده‌رو به يک اتاقک شيشه‌ای بزرگ و کولردار برخورد کردم که چند صندلی انتظار و يک تلويزيون بزرگ داشت و برنامه‌های محلی را نمايش می‌داد. به نظرم رسيد که اتاق انتظار يک درمانگاه باشد، و تا آمدم از رضا بپرسم که اين اتاقک شيشه‌ای وسط پياده‌‌رو برای چيست، اتوبوس زردرنگ بزرگی سر رسيد و جواب سؤال خودم را پيدا کردم. زن‌ها از آن اتاقک بيرون آمدند و خيلی منظم مقابل در عقب اتوبوس و مردها مقابل در جلو به‌صف ايستادند. اين ولخرجی‌ها برای چيست؟ سالن کولردار برای ايستگاه اتوبوس؟! انتقاد خودم را با زبان شوخی اين طوری به رضا منتقل کردم که: «بايد بيای قاهره و سعی کنی سوار اتوبوس بشی، بهِت قول می‌دم که ديگه به هيچ وجه برای وضعيت زندگی توی ايران نق نزنی».

🔹نزديک غروب آفتاب بود و بايد پيش از فرا رسيدن شب برای رفتن به گازرخان ماشين می‌گرفتيم. يک تاکسی زرد پيدا کرديم که رضا با راننده‌اش قرار گذاشت تا مرا به گازرخان برساند، ولی بايد صبر می‌کردم تا چند تا مسافر ديگر هم از راه برسند. به رضا گفتم شايد راننده راهی را بشناسد که بدون برگشت به قزوين بتوانم به رشت بروم، و دو دقيقه بعد رضا خبر داد که راننده می‌گويد يک راه ميان‌بر هست که از وسط کوه و دشت می‌گذرد و عبور از آن سه ساعت طول می‌کشد. رضا با او قرار گذاشت که همان راننده بعد از رشت، مرا به روستای تاريخی ماسوله هم ببرد و از آنجا سوار اتوبوسی کند که مستقيم به تبريز می‌رود. بعد از ده دقيقه چانه‌زنی، برای پيمودن همه اين مسير، با 40 دلار به توافق رسيدند.

🔹وقت طلا است و برای به دست آوردن آن بايد هزينه‌هايش را بپردازم. رضا و امير، هيچ کدام نمی‌دانستند که چنين راه مستقيمی از گازرخان به رشت وجود دارد؛ با شوخی به آنها گفتم که بايد از من متشکر باشيد که مسير پشت کوه‌ها را هم به شما نشان داده‌ام. رضا از راننده خواست که در گازرخان، حتی در صورت امکان در خانه خودش، جايی برای خواب من پيدا کند. راننده با اشاره به او فهماند که نگران نباشد، حتماً ‌به‌خوبی هوای مهمان را خواهد داشت. با تشکر از رضا و امير که شرايط اين ديدار سريع و البته خيلی مفيد را فراهم کردند، با آنها خداحافظی کردم. ماشين هم پر از مسافر شد و راه افتاد. دو جوان کنار راننده جا گرفتند و دو جوان ديگر هم با من روی صندلی عقب نشستند. فقط امروز در اين ماشين همسفری دارم، اما فردا به صورت دربست تا رشت خواهم رفت.

🔹ماشين به‌سرعت از راه مارپيچ کوهستانی بالا رفت و قزوين با درخشش نورهای شبانه‌اش پشت سر ما قرار گرفت. شب‌های اول ماه قمری بود و هلال ماه در کنار سياره زهره آشکارا می‌درخشيد. تو گويی از فراز کوه، چشم‌انداز شهری دوردست با آسمانی آراسته به هلال ماه و ستاره‌ای پرنور نقاشی شده است. متأسفم که نمی‌توانم بايستم و از اين منظره زيبا عکسبرداری کنم. با گذشتن از فراز اولين کوه، سرازير شديم. تاريکی از هر سو ما را فرا گرفته بود و در جاده کم‌عرض و دوطرفه، جز نور چراغ‌های ماشين ما و ماشين‌هايی که از روبه‌رو می‌آمد، روشنايی ديگری نبود. در لابه‌لای کوه‌های تاريک گاه روشنايیِ روستاهايی پراکنده به چشم می‌آمد که خط سفيد نور و سوسوی چراغ‌ها، موقعيت آنها را نشان می‌داد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 بايد بيای قاهره و سعی کنی سوار اتوبوس بشی، بهِت قول می‌دم که ديگه به هيچ وجه برای وضعيت زندگی توی ايران نق نزنی.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/7

🔹با پايين آمدن و بالا رفتن و گذشتن از کنار بعضی از همين روستاهايی که چندی قبل چشمک زدن چراغ‌های آنها را ديده بوديم، به راه خود ادامه داديم و پس از يک ساعت و نيم، در نيمه‌های مسير در يک استراحتگاه روستايی ايستاديم و با چايی که در استکان‌های کوچک بلوری ريخته و آنها را در يک سبد سفيد چيده بودند، پذيرايی شديم. بعضی از همراهان چای خود را با حبه‌های کوچک قند شيرين می‌کردند و بعضی هم ترجيح می‌دادند که پيش از نوشيدن چای، قند را در چای بزنند؛ چرا که خوردن آن بدون مرطوب کردن با چای حرام است! نکته تازه‌ای که امروز ياد گرفتم شيوه نوشيدن چای بود که ديدم راننده چای را در نعلبکی زير استکان ريخت و آن را از داخل نعلبکی سر کشيد. کنجکاوی سبب شد که من نيز همان روش را تجربه کنم، و فهميدم که با اين کار چای بسياری از حرارت خود را از دست می‌دهد و در ظرف چند دقيقه می‌توان سه چهار استکان نوش جان کرد.

🔹هر چه جلوتر می‌رفتيم روستاها کوچک و کوچک‌تر می‌شد؛ تعداد اندک چراغ‌ها در دامنه کوه روبه‌رو اين را نشان می‌داد. تاريکی شب رو به فزونی داشت و درخشش ستاره‌ها بيشتر می‌شد. از خط افق بين کوه و آسمان هيچ اثری پيدا نبود و سياهی مطلق، تنها رنگ مشترک ميان زمين و آسمان را تشکيل می‌داد. از يک سو به کوه‌ها و سوسوی اندک چراغ‌ها خيره شدم و از سوی ديگر به آسمان و نقطه‌های روشن ستاره‌ها، و گويی آسمان و کوه چنان در هم تنيده‌اند که يکی با ستاره و آن ديگری در دشت «اَلَموت» با چراغ‌هايی کوچک آذين بسته شده است.

🔹در ميانه اين منطقه پر فراز و نشيب از رشته کوه البرز، درّه الموت است که به قلعه پرآوازه آن منتهی می‌شود. از شدت سرما و شايد آن گونه که در داستان‌ها خوانده‌ام، از دشواری‌های رسيدن به الموت، بدنم شروع به لرزيدن می‌کند. به ياد ويژگی‌هايی می‌افتم که امين معلوف در رمان «سمرقند» از اين قلعه به دست داده است: «اَلَموت، دژی بر فراز کوهی صخره‌ای به ارتفاع شش هزار پا، که گرداگرد آن را کوه‌هايی لخت و عور و درياچه‌هايی پنهان و تنگراه‌هايی بی‌پايان فرا گرفته است که سربازان بزرگ‌ترين سپاه نيز جز تک‌تک توان عبور از آن را ندارند و منجنيق‌های پرتوان را نيز يارای آن نيست که سر بر باروهايش بسايند. قلعه الموت برای دژنشين‌ها به جزيره‌ای در ميان اقيانوسی از ابرها می‌ماند و اگر از پايين‌دست به آن نظر بيفکنيد، به پناهگاه جنيان شبيه است».

🔹مسافران يک‌يک از ماشين پياده شدند و تنها من ماندم تا به مقصد برسم. راننده تابلو «به گازرخان خوش آمديد» را نشان داد؛ روستايی آرام که ساکنان آن گويی با فرو خفتن خورشيد خفته‌اند. راننده مقابل ساختمانی در جلو يک تپه ايستاد و ماشين را پارک کرد. اثاث خودم را برداشتم و از پله‌ها بالا رفتم و روبه‌روی صاحبخانه‌ای قرار گرفتم که با خوش‌آمدگويی، اتاق‌هايی را به من نشان داد تا يکی از آنها را برای استراحت خود انتخاب کنم. راننده به خانه خودش رفت و از او خواستم تا صبح دير نيايد؛ چرا که روز پرکاری را پيش روی خود داريم. صاحبخانه با غرور، به تاريکی گسترده در برابر مسافرخانه کوچکش اشاره کرد و گفت: «الَموت.. الَموت!»؛ با شنيدن فريادهای شادمانه او دريافتم که تنها گامی چند با قلعه الَموت، جايی که حشاشين در آن سکنی داشتند، فاصله دارم و بدون اطلاع قبلی، فردا به ديدار آنها خواهم رفت. چه شب باشکوهی! مرا يارای تاب آوردن تا فردا نيست! می‌دانم که يورش مغول‌ها قلعه الموت را به ويرانی وحشتناکی کشانده و اکنون تنها آوار آن باقی است ولی همين آوار نيز آن را در شمار مهم‌ترين قلعه‌های ايران بلکه منطقه قرار می‌دهد. آقای صاحبخانه اتاقی بدون هيچ اسباب و اثاثيه را به من پيشنهاد داد، که تنها فرشی در کف و چند رختخواب و پتو و متکا در کنار آن بود. بعد از اين که معلوم شد نمی‌تواند ساعت پنج صبح و قبل از رفتن من به سوی قلعه بيدار شود، قرار گذاشتيم که صبحانه را در ساعت هشت آماده کند. از او تشکر کردم و تشک‌ها و بالش‌های کنار اتاق را به شکل تختخواب بلندی در آوردم تا از سرمای اتاق در امان باشم. با همه گرسنگی که داشتم، بر خلاف هميشه به خواب رفتم، تا فردا لحظه باشکوه برآمدن خورشيد از پشت قلعه شکوهمند الموت را به تماشا بنشينم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/1

🔸 همسفر با مرگ تا درّه الَموت

🔹تا زمانی که کسی رمان‌های «سمرقند» اثر امين معلوف و «الموت» نوشته ولاديمير بارتول را نخوانده باشد، نمی‌تواند به شکوه و عظمت لحظه ديدار دره الموت و تماشای ويرانه‌های بازمانده از قلعه بلند آن پی ببرد. البرز رشته کوهی است که از شرق آذربايجان در مرزهای شمال ايران تا مرزهای غربی ترکمنستان به موازات دريای قزوين، مانند کمانی کشيده شده و در لابه‌لای آن درّه‌ای است ژرف که در سده‌های 11 و 12 گروهی به نام حشاشين را که از فاطميان اسماعيلی انشعاب کرده و خود را پيروان دعوت جديد می‌خواندند، در ميان خود جای داده بود. پناهگاه‌های برخی از آنان پس از کوچيدن به ايران، در سرزمين فارس و شام پراکندگی داشت. اين فرقه را فردی به نام حسن صبّاح بنيان نهاد و قلعه الَموت را کانون دعوت خويش و مرکزی برای تحکيم پايه‌های آن کرد. دولت وی معروف به حشاشين، برای ترويج دعوت اسماعيليه نزاريه در ايران و شام، از قلعه‌هايی بر فراز کوه‌ها بهره برد و علاوه بر کينه صليبی‌ها، دشمنی نمايان خلافت عباسی و فاطمی و سرزمين‌ها و قدرت‌های بزرگ پيرو آنان نظير سلجوقيان و خوارزمشاهيان و زنگيان و آل‌بويه را نيز برانگيخت، اما همه آنان به رغم ده‌ها سال جنگ و درگيری در چيرگی بر حشاشين ناکام ماندند.

🔹اسماعيليان يکی از فرقه‌های شيعه و بعد از اثناعشريه بزرگ‌ترين فرقه شيعيان است. ديدگاه اين دو در مفهوم «امامت» اختلافی ندارد و جدايی آنان پس از درگذشت پيشوای ششم، يعنی امام جعفر صادق اتفاق افتاده است که شيعيان را به دليل پيروی از وی، «جعفری» نيز می‌نامند. گروهی از شيعيان بر اين باورند که بنا به وصيت وی، امامت در اسماعيل يعنی فرزند بزرگش ادامه يافته و گروهی ديگر اعتقاد دارند که اسماعيل قطعاً در زمان حيات پدرش درگذشته و امامت به برادرش يعنی موسی کاظم منتقل شده است. چنددستگی ميان فرقه‌ها و مذهب‌های مسلمانان، اعم از اختلاف سياسی و دينی در مورد فرد شايسته برای امامت يا خلافت يا جانشينی پس از فوت يک امام يا يک خليفه، از همان هنگام رسالت محمدی تا امروز ادامه يافته است.

🔹اسماعيليان مانند پيروان همه مذاهب اسلامی، معتقد به يگانگی خداوند و پيامبری محمد و نزول وحيانی قرآن هستند، اما بر اين باورند که قرآن افزون بر تفسير ظاهری، تأويل باطنی هم دارد؛ برای همين است که سنی‌های مخالف و حتی برخی از شيعيان، آنان را به نام «باطنيان» نيز می‌خوانند.

🔹حسن صباح به سال 1037 در شهر ری و به گفته پاره‌ای از منابع در قم زاده شد و در ميان گروهی از شيعيان اثناعشری پرورش يافت. در هفده‌سالگی پس از خواندن کتاب‌های اسماعيليان و ديدار با پيشوای آنان در عراق و غرب ايران که با گرويدن وی به آن فرقه موافقت کرده و از او خواسته بود که برای نام‌نويسی در دربار خليفه فاطمی به قاهره برود، مذهب اسماعيليه را برگزيد و پس از سه سال زندگی در مصر برای گسترش دعوت خود به ايران بازگشت و در طول نه سال به دعوت مخفيانه پرداخت. در جابه‌جايی‌های خود از ورود به شهرها پرهيز داشت و ترجيح می‌داد که از دل دشت‌ها و لابه‌لای کوه‌ها بگذرد، تا اين‌که سرانجام برای مدت سه سال در شمال ايران استقرار يافت و فراخوان پنهانی وی به کيش اسماعيلی لو رفت و خواجه نظام الملک وزير سلجوقی فرمان بازداشت وی را داد، و از آن پس بود که وی به جانب غرب گريخت و در قزوين از نظرها مخفی شد. حسن صباح با اين سو و آن سو رفتن‌های خود فقط در انديشه ترويج دعوت و يافتن ياران تازه نبود، بلکه علاوه بر آن، می‌خواست جای مناسبی را نيز برای در امان ماندن از پيگرد سلجوقيان بيابد و آنجا را کانون گسترش آراء و انديشه‌های خود سازد. او به اين دليل از شهرها می‌گريخت که در آنجا همه چيز شفاف و نمايان بود، و بدين سان، جايی بهتر از قلعه بلند «اَلَموت» به معنای «آشيانه عقاب» پيدا نکرد که قلعه‌ای قديمی بر فراز 2100 متری صخره‌ای بلند در ميان يک رشته کوه است. اين قلعه به سبکی نفوذناپذير و به گونه‌ای ساخته شده که جز با گذشتن از يک باريک‌راه نمی‌توان بدان دست يافت؛ بنابراين هر نقشه‌ای برای يورش به اين قلعه بايد بسيار سنجيده باشد. حسن صباح باقيمانده عمر خود را در همين دژ سپری کرد و 35 سال از آنجا بيرون نيامد و همه روزگار خود را سرگرم مطالعه و نامه‌نگاری با داعيان و برنامه‌ريزی برای گسترش دعوت خود بود و می‌کوشيد تا ياران تازه‌ای بيابد و بر قلعه‌های جديدی چيره شود. در عمل نيز، حشاشين بر سراسر درّه الموت تسلط يافتند و بيست قلعه را در تصرف خود در آوردند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/2

🔹حسن صباح و يارانش برای ترويج مذهب اسماعيلی در ايران، بر راهبرد نظامی تازه‌ای جز آن‌چه در سده‌های ميانه رواج داشت، تکيه داشتند؛ آنان به جای درگير شدن در نبردهای سنتی که به کشته شدن هزاران تن از دو سوی نبرد می‌انجاميد، به ترور شخصيت‌های برجسته دولت‌های دشمن می‌پرداختند و برای اجرای همين برنامه بود که حسن صباح تيمی موسوم به «فدائيان» متشکل از پايبندترين افراد به آيين اسماعيلی را سازماندهی کرد و آنان را «حشاشين» ناميد. اين افراد به شکلی کاملاً حرفه‌ای با هنرهای تغيير چهره و سوارکاری و جنگاوری آشنا می‌شدند و نمايان‌ترين ويژگی آنان آمادگی برای پذيرش شهادت قهرمانانه و هدفمند بود. آنان در سپاه دشمن يا دربار دولت‌های مخالف نفوذ می‌کردند تا در فرصت مناسب بتوانند نقشه ترور مورد نظر را به اجرا در آورند. اين حملات انتحاری معمولاً در فضاهای عمومی و جلو چشم و گوش مردم صورت می‌گرفت تا مايه ايجاد وحشت آنان شود. به‌ندرت اتفاق می‌افتاد که فدائيان يادشده پس از انجام وظيفه بتوانند از صحنه بگريزند و زنده بمانند، و گاه پيش می‌آمد که جلو چشم جمعيت حاضر خود را می‌کشتند تا به دست دشمن نيفتند. پيش از اختراع تفنگ، عمليات ترور تنها در وضعيتی نتيجه می‌داد که فرد در يک قدمی قربانی خود که در ميان شماری از نگهبان و محافظ قرار گرفته بود، ايستاده باشد؛ و با اين ترتيب، فرد مهاجم بدون هيچ ترديدی کشته می‌شد. اين استراتژی را در آن تاريخ، آيا چيزی جز جنون می‌توان ناميد؟!

🔹نامورترين کسی که به دست حشاشين ترور شد، «خواجه نظام الملک» يعنی نخستين کسی بود که دشمنی با آنان را نمايان کرد. پس از وی «سلطان ملک‌شاه» را از پای در آوردند و بارها برای کشتن «صلاح الدين ايوبی» برنامه‌ريزی کردند. آنان هم‌چنين پس از جدايی اسماعيليان نزاری از فاطميان مصر، و شعله‌ور شدن آتش اختلاف ميان آنان، خليفه فاطمی در قاهره يعنی «الآمر باحکام الله» را کشتند، و پس از وی خليفه عباسی «المسترشد» و وزير او را از پای در آوردند و سپس «الراشد» فرزند خليفه را در اصفهان ترور کردند. داود سلطان سلجوقی در تبريز هم از اين مهلکه جان سالم به در نبرد. حشاشين با همکاری صلاح الدين ايوبی در سوريه، توانستند پادشاه بيت‌المقدس کنراد مونتفرات را که در صور به سر می‌برد از ميان بردارند. آنان با تغيير چهره، خود را به شکل راهبان مسيحی در آوردند و با راه يافتن به خلوت وی موفق به کشتن او شدند. حشاشين بذر وحشت را در دل مردم همه سرزمين‌های دور و نزديک پاشيده بودند و همه از آنها می‌هراسيدند و برای نابودی آنان می‌کوشيدند، اما دژنشينی آنان در قلعه‌های سر به فلک کشيده تا ده‌ها سال پس از مرگ حسن صباح ادامه يافت. نامگذاری فدائيان حسن صباح به «حشاشين» ريشه در غرب دارد و به پاره‌ای از افسانه‌هايی در مورد استفاده آنان از حشيش برمی‌گردد. کتاب‌های خاورشناسان پر از داستان‌پردازی‌های رنگارنگ پيرامون اين گروه است؛ مارکوپولو جهانگرد ايتاليايی يکی از کسانی است که در کتاب خود «افسانه بهشت» در توصيف قلعه الَموت چنين می‌گويد:

🔹«در ميان قلعه، باغی بزرگ انباشته از درختان ميوه بود، و کاخ‌هايی و خمره‌هايی لبريز از شراب و شير و عسل و آب، و دخترکانی زيبارو که می‌خواندند و می‌رقصيدند و خنياگری می‌‌کردند، تا شيخ کوهستان (يعنی حسن صباح) به پيروانش بفهماند که در باغ بهشت به سر می‌برند. در آمدن به آن باغ برای همگان ممنوع بود و تنها کسانی رخصت ورود به آن را داشتند که پيوستن آنها به حشاشين به تأييد رسيده بود. شيخ کوهستان نخست آنان را گروه‌گروه وارد می‌کرد و به آنان ماده مخدّر حشيش می‌داد تا به خواب روند؛ آن‌گاه می‌فرمود تا آنان را بردارند و در ميان باغ گذارند و چون بيدار می‌شدند می‌پنداشتند که به بهشت آمده‌اند و با کامجويی از نعمت‌های آن، آتش شهوت خود را فرو می‌نشاندند. پس از آن، بار ديگر با کمک ماده مخدر آنان را به عالم خواب می‌فرستادند و از باغ بيرون می‌بردند تا راهیِ محضر شيخ کوهستان شوند و نزد او سر فرود آورند و شيخ از آنان بپرسد که از کجا آمده‌ايد؟ و بگويند که از بهشت! آن گاه شيخ آنان را برای کشتن افراد مورد نظر خود گسيل دارد و به آنان مژده دهد که اگر در انجام وظيفه خود موفق شوند بار ديگر آنان را به بهشت باز خواهد گرداند و اگر در راه ادای مأموريتی که بر دوش آنان نهاده‌ شده، کشته شوند، فرشتگان به سراغ آنان خواهند آمد تا ايشان را روانه بهشت کنند.»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/3

🔹گفتنی است که مارکوپولو در سال 1254 به دنيا آمده و در سال 1256 همزمان با حمله ويرانگر مغول به ايران و آسيای ميانه، قلعه الموت نيز در آتش سوخته است؛ بدين ترتيب، آيا وی در دو سالگی از اين قلعه بازديد کرده است؟ غربيان نمی‌توانند وجود پيروان از جان گذشته‌ای را تصور کنند که بدون ديدن بهشت و رفتن به آن تحت تأثير حشيش، تنها در پندار خود به شهادت و زندگی در بهشت، ايمان آورده باشند. آنان گمان کرده‌اند که هيچ کس بی آن‌که با چشم خود بهشت را ببيند، دست به اقدام انتحاری نمی‌زند. با توجه به ممنوعيت‌های ناشی از آموزه‌های دينی، چه بسا شرق هم نتواند وجود کسانی را که چنين اقدامات انتحاری را مرتکب می‌شوند در باور خود بگنجاند؛ بنابراين، واقعيت داستان برای هميشه در زير آوارهای اين قلعه بزرگ تاريخی مدفون خواهد ماند. نويسنده رمان «الموت» با الهام فراوان از قصه‌پردازی‌های مارکوپولو و داستان‌هايی که ده‌ها سال پس از پايان افسانه حشاشين به گوش می‌خورده است، جزئيات خيره‌کننده‌ای از اين افسانه را به تصوير می‌کشد.

🔹برخی از منابع تاريخی برای نامگذاری «حشاشين» دلايل ديگری می‌آورند: يا آن را صورتی از واژه «حساسان» منسوب به «حسن صباح» می‌شمارند، يا برگرفته از «عساسان» قلمداد می‌کنند که يکی از اشتقاقات لفظی کلمه «عسس» به معنی شبگرد نگهبان قلعه است، و يا شکلی از «اساسين» به معنای مؤسسين می‌دانند؛ يعنی کسانی که اساس و بنيان نيروی خود را در الموت بنا کرده‌اند. کلمه ‌Assassins به فرهنگ واژگان غربی هم وارد شده است؛ زيرا صليبی‌ها در بيم و هراس از کسانی که شاهان و فرماندهان آنان را می‌کشتند، فدائيان اسماعيلی را «اساسان» ناميدند، ريشه اين کلمه انگليسی به همين تعبير برمی‌گردد که به معنای «تروريست‌های حرفه‌ای» است؛ از همين رو، اسامه بن لادن بنيانگذار شبکه «القاعده» را حسن صباح دوران معاصر می‌دانند که پيروان خود در تشکيلات انتحاری را اين گونه آموزش داده است که کشتن غافلگيرانه بيگناهان و کشته شدن در مسير اين هدف، راهی ميان‌بر به سوی بهشت است؛ و بدين ترتيب، نادانی و روحيه حماسی جوانانی را که هيچ اميدی به آينده ندارند، پلی برای اسطوره‌سازی «القاعده» کرده است. بسياری از تحليلگران، انديشه شکل‌گيری «القاعده» را به گروه فدائيان حسن صباح ارتباط می‌دهند که بی‌ترديد در زيرکی و انديشه‌اش نبوغی ديوانه‌وار داشت و در روزگار خود، برای ترويج آيين و گسترش قلمرو نفوذ افکارش، نقشه سياسی سراسر منطقه را دگرگون کرد.

🔹از تاريخ الَموت و حسن صبّاح و حشّاشين بيش از حد سخن گفتم، اما شما هم اگر اين داستان‌ها را می‌خوانديد، همين قدر شيفته اين مرحله از تاريخ کشورها و خلافت‌های اسلامی می‌شديد؛ من اگر به‌جز قلعه الموت هيچ جای ديگری از ايران را نمی‌ديدم، برايم بس بود.

🔹ارکستر صبحگاهیِ زنگ‌های بيدارباش با آواهای مختلف شروع به نواختن کرد و در فضای خالی اتاق پيچيد. اصرار داشتم که پيش از طلوع آفتاب از خواب برخيزم تا برای تماشای خورشيدی که از پشت قلعه‌ای ايستاده بر فراز کوه برمی‌آيد، وقت کافی داشته باشم. ديشب که به اينجا رسيدم، جز چند چراغی که در کوچه‌های گازرخان می‌درخشيد، تاريکی آن قدر فضای مقابل اتاق را فرا گرفته بود که نمی‌توانستم بلندای قلعه را حدس بزنم. چون فکر کردم که صعود از کوه يک ساعت وقت می‌گيرد، ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. دو پتويی که روی خودم انداخته بودم و دو تايی که زير پهن کرده بودم، مرا از سرمای اتاق لخت و عريان نجات نداده بود. بيدار که شدم دنبال دستشويی گشتم تا آماده رفتن بشوم. جای بسيار ابتدايی و ساده‌ای است، اما برای يک شب ماندن من کافی بود. ديشب شام نخورده‌ام، اين وقت صبح هم خبری از صبحانه نيست. گرسنگی به من فشار آورده است، اما چيزی جز يک شير آب به چشمم نخورد که خودم را برای دو سه ساعت آماده نگه دارم. بايد پيش از آمدن به اينجا از بقالی بين راه چيزی برای خوردن تهيه می‌کردم، اما اصلاً به فکرم نرسيده بود که اينجا تا اين اندازه ابتدايی است. چند تا لباس کاملاً ناهمرنگ روی هم پوشيدم و به راه افتادم. مِه بيرون از خانه حاکی از آن بود که هوای بيرون بسيار سردتر از خانه‌ای است که روی اين تپه کوچک پر از درخت قرار دارد. در برابر من توده‌ای از ابر ديده می‌شد که صخره الَموت يا همان آشيانه عقاب از ميان آن بيرون زده بود. در دامنه اين تپه درختچه‌هايی سبز و زرد روييده بود و در لابه‌لای آنها راه کوهستانی شيب‌دار و تندی قرار داشت و هيچ نشانی از قلعه به چشم نمی‌آمد. پيش از اين خوانده بودم که مغولان در عرض يک هفته همه قلعه را به ويرانی و آتش کشيده‌اند؛ شايد برای همين است که از اين فاصله دور هيچ اثری از آن پيدا نيست.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 از کارگران اداره میراث در کمرکش کوه الموت
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/4

🔹آسمان حتی پيش از برآمدن خورشيد روشن بود، و تابلوهای راهنما به‌راحتی راه مارپيچی را که از کنار تپه بالا و پايين می‌رفت و به قله کوه می‌رسيد، نشان می‌داد. سکوت سنگينی بر فضا سايه انداخته بود. در پايان مسير عبور از تپه، تنها آوازی که به گوش می‌رسيد، صدای شرشر آبی بود که از کوه سرازير شده و با گذشتن از لابه‌لای خرسنگ‌های رودخانه به گازرخان می‌رسيد. مسير صعود را با شوق و ذوق فراوان، تازه اينجا شروع کردم و در راه مشخصی افتادم که گاه با پله‌هايی به ارتفاع 20 تا 30 سانت بالا می‌رفت. به دليل عجله‌ای که برای رسيدن به هنگام طلوع خورشيد داشتم، ماهيچه‌های پايم درد گرفته بود. اندکی پس از صعود، درّه‌ای ژرف و پيچ‌درپيچ در افق پيشِ رو نمايان شد که از هر سو با کوه و ابر و پستی و بلندی احاطه شده بود و روستای گازرخان به سان سکونتگاهی بسيار حقير در وسط جنگلی انباشته از درخت ديده می‌شد. تا چشم کار می‌کرد در جای‌جای اين دره پهناور، انبوهی از درختان سرسبز روستاهای کوچکی را در دل خود جای داده بودند.

🔹پيچ‌وخم راه رو به بالا بيشتر شد و نشانه‌هايی از ترميم و بازسازی در بخشی از ديوارهای باقيمانده از قلعه نمايان گرديد. نمی‌دانم خورشيد از کدام سو طلوع می‌کند؛ قلل کوه‌های اطراف همه پوشيده از ابر و مِه است و از رنگ و روی آسمان نمی‌توان چيزی را فهميد. اندکی ايستادم تا نفس‌های به شماره افتاده‌ام را تازه کنم. از پايين مسير صدای دو مرد را شنيدم که به زبان فارسی صحبت می‌کردند و بدون توجه به راه‌پله‌های بلند از راهی که کنار آن بود، با صلابت و آرامی بالا می‌آمدند. قيافه‌شان حاکی از آن بود که به صعود از اين کوه عادت دارند. هر کدام کيسه‌ای در پشت و لباس‌هايی ساده و سبک و ساده بر تن داشتند، به‌آرامی از کنار من گذشتند و خيلی چالاک و بدون آن‌که آثار خستگی در چهره‌شان ديده شود، به راه خود ادامه دادند. وقتی به دنبال آنها افتادم، تازه فهميدم که اين پله‌های بلند بوده که مرا از پا انداخته است. در هر گوشه‌ای که قدم می‌گذارم يکی از رخدادهای داستان الموت در ذهنم شکل می‌گيرد و اکنون به برج‌های بلندی که برای نگهبانی و دفاع از قلعه برافراشته شده است، می‌انديشم. ولايمير بارتول در رمان خود از حادثه‌ای سخن می‌گويد که در ماجرای محاصره قلعه برای يکی از سربازان دشمن رخ داده است. نماينده سپاهی که قلعه را در محاصره داشت، برای گفت‌وگو با حسن صباح و ارائه پيشنهادهايی برای تسليم شدن وی، به قلعه رسيد. شيخ کوهستان به او گفت که فدائيان اندک او هيچ کدام از شرايط را نپذيرفته‌اند و آمادگی دارند که در راه دعوت به آيين خود و دفاع از قلعه از جان بگذرند. آن‌گاه حسن صباح يکی از سربازان را فرمود تا از فراز برج نگهبانی قلعه که مُشرف به ميدان مذاکره ميان طرفين بود، خود را به پايين پرتاب کند، در پی اين دستور، سرباز فرمانبردار از برج بالا رفت و خود را از ارتفاع ده‌ها متری به پايين افکند و در پيش چشم نماينده گروه مذاکره‌کننده بر زمين افتاد. حسن صباح همان ‌جا به سربازی ديگر فرمان داد تا خنجری را در قلب خود فرو کند، و او بی‌درنگ چنين کرد. اين رخدادها وحشت و هراسی در دل نماينده مذاکره‌کننده انداخت و شکست روحيه وی سبب شد تا محاصره قلعه و سپاه فدائيان برداشته شود.

🔹به راه خودم تا بالای قله‌ای که به‌کندی نزديک می‌شد، ادامه دادم، اندک‌اندک پايه ديوارهای پت و پهنی که پيرامون صخره سهمگين و باشکوه کشيده شده بود، نمايان گرديد. قلعه‌ای عجيب دست‌نايافتنی! يکی از تابلوها به من می‌گفت که به ورودیِ پايين قلعه که اتاق‌های سربازان و اصطبل اسب‌ها در آنجا قرار داشت، رسيده‌ام. راه چنان همواره بود که حيوانات هم می‌توانستند از آن بگذرند. پرچم الَموت و پرچم ايران بر فراز کوه در اهتزاز بود و بالاترين نقطه کوه را نشان می‌داد. در حالی که به صعود ادامه می‌دادم، ديدم که آن دو مرد در سايه‌بانی که برای در امان ماندن از باران با سقفی فلزی پوشيده شده است، ايستاده‌اند؛ گويا از کارگران اداره ميراث هستند که کيسه‌های خود را باز کرده و ابزار و ادوات حفاری و کنده‌کاری را بيرون آورده‌اند و آماده کار روزانه خود بر روی يکی از آثار ويران‌شده هستند. سلامی کردم و به راه خود ادامه دادم.

🔹با نزديک شدن به قله کوه و افزايش سرما و سرعت باد، بدنم به لرزه افتاد. با همه شتابی که در بالا آمدن داشتم، باز هم نتوانستم لحظه طلوع را ببينم، فکر کنم يک ساعتی می‌شود که خورشيد بالا آمده باشد، افق آن قدر ابری و مه‌گرفته است که مجالی برای تماشای طلوع نيست.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/5

🔹از اين محروميت، احساس ناکامی می‌کردم، ولی به محض اين‌که به مقصد رسيدم، شادمانی چنان بر من چيره شد که همه چيز را از ياد بردم. داربست‌های کارگران در هر گوشه‌ای برپا بود و تا هنگامی که در ميان قلعه بودم، لحظه به لحظه کارگران بيشتری می‌آمدند تا با کاوش‌های خود بخش‌های پراکنده قلعه را پيدا کنند و به صورت واقعی آن دست يابند؛ زيرا تصويری که از قلعه وجود دارد چيزی جز نمايی خيالی بر اساس اسناد خطی تاريخی نيست. قلعه دارای چندين آب انبار و منبع نگهداری مواد غذايی است که شرايط را برای مقاومت ساکنان در برابر محاصره‌های تحميلی از سوی سپاهيان دشمن فراهم می‌کند. هيچ بازديدکننده‌ای وجود نداشت و تک و تنها بودن کمک خوبی برای انديشيدن و درنگ بيشتر بود. در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشی‌گری‌های افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدن‌های پيشين بر جا نگذاشتند. تا ساعت هشت، يک ساعت را همان بالا ماندم. تا ظهر که قرار است حرکت کنم و برای رسيدن به رشت حدود سه ساعت راه‌های کوهستانی را بپيمايم، زمان زيادی دارم. مسير برگشت را با آرامش پايين آمدم، تا از باقيمانده آثار قلعه عکس بگيرم. در راه بازگشت، کمی در کنار کارگرانی که برای فرار از سرما هيزم آتش کرده بودند، نشستم، تا انگشتانم را که از سرما کبود شده بود، گرم کنم. عوامل نظارت بر آثار تاريخی مانع عکسبرداری از عمليات کاوش شدند و من هم به تقاضای آنان احترام گذاشتم و اندکی از مستندسازی گزارش گوشه و کنار قلعه دست کشيدم و کوشيدم تا باغ‌های پنهانی را که مارکوپولو و ولاديمير بارتول در رمان‌های تخيلی خود ترسيم کرده‌اند، در ذهنم به تصوير در آورم. پشت قلعه شيب تندی است که با کوه‌هايی ديگر احاطه شده و اصلاً وجود باغ‌های کذايی را ناممکن ساخته است. رؤياپردازی نويسنده در توصيف بهشت پنهان و به تصوير کشيدن رودها و دخترکان بسيار بديع و تازه بوده است. رنگ کوه‌های واقع در پشت قلعه از قهوه‌ای تا قرمز متفاوت است و بخش‌هايی از آن با بوته‌ها و درختچه‌های کوهستانی سبز پوشيده شده است. در تمام اين مدت ابرها پراکنده نشدند و از هوايی که به‌زودی سرد و بارانی خواهد شد، خبر می‌دادند.

🔹به ساختمان مهمانپذير برگشتم تا صاحبخانه را برای آماده کردن صبحانه بيدار کنم. بين کره و عسل يا پنير و تخم مرغ مرا مخير کرد و من طبعاً عسل را انتخاب کردم که نياز زيادی به افزايش کالری برای ذخيره انرژی داشتم. در طول عمرم اين قدر کره و عسل نخورده بودم؛ چون از فرط گرسنگی و سرمای امروز صبح به خودم می‌پيچيدم. چای داغ فراوان هم به احساس گرما کمک می‌کرد. صبحانه را که خوردم با راننده تماس گرفتم تا به طرف رشت راه بيفتيم، قول داد که نيم ساعت ديگر خودش را می‌رساند.

🔹راننده به‌موقع رسيد و وسايلم را در ماشينش گذاشتم و گازرخان را به سمت دشتِ پيش رو ترک کرديم. با حرارت از راننده پرسيدم که تا رسيدن به رشت چقدر وقت داريم؟ با زبان فارسی و با لحنی حاکی از خستگی و عصبانيت پاسخ داد که: «بسته است، بسته است!» با داد و بيداد پرسيدم: «يعنی چی که بسته است؟ از ديروز نمی‌دونستی که راه بسته است؟» پس حق با رضا بود که از لابه‌لای کوه‌های آن طرف، راه ماشين‌رو به سمت رشت وجود ندارد. راننده توضيح داد که تا ساعت يک به قزوين می‌رسيم، ساعت چهار در رشت هستيم و ساعت پنج در ماسوله. همه آرزوهای من برای استفاده از وقت امروز صبح نقش بر آب شد. اگر اين را می‌دانستم، اين قدر وقت خودم را برای چرخيدن در روی قلعه الموت هدر نمی‌دادم. خشم خودم را فرو بردم و بارانی از ناسزا به زبان عربی نثار راننده کردم که با اين حقه‌بازی تصميم داشت مسافرهای گازرخان به قزوين را هم با خودش بياورد و من با سادگی و انعطافی که داشتم، حرفش را باور کردم. سر خودم را به تماشای چشم‌اندازهای خيره‌کننده طبيعت دشت و کوه و روستاهای پراکنده در لابه‌لای درختان اين سو و آن سو گرم کردم و راه پر پيچ و تاب و خطرناکی را که در ميان کوه و دشت بالا و پايين می‌رفت در روشنای روز ديدم. راننده در عبور از اين پيچ‌های تند بايد خيلی مواظب باشد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشی‌گری‌های افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدن‌های پيشين بر جا نگذاشتند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/6

🔹آثار درد و خستگی در چهره راننده چنان نمايان بود که گويا شب تا صبح را بيدار بوده است. برای خاطر جمعی خودم پرسيدم که آيا کمکی از دست من ساخته است، يا دارويی نياز دارد؟ به درد شديدی که از دندان‌های زردرنگ و نامرتّب خود می‌کشيد اشاره کرد. دندان‌درد از چيزهايی است که واقعاً نمی‌توان آن را تحمل کرد، از کيف دستی‌ام يک قرص مسکّن به او دادم، قرص را گرفت و خورد و گاه با يک دست و گاه دودستی بطری آب را سر می‌کشيد و فرمان ماشين در حال حرکت را رها می‌کرد و وحشت به دل من می‌انداخت. از رانندگی بی‌باکانه و جسورانه او عصبانی شده بودم؛ چون در راه‌های پر از پيچِ اين‌چنينی بايد فرمان را با دو دست، بلکه با دست و پا چسبيد و يک اشتباه ساده به معنای غلتيدن در تَه دره است. بعد از اين‌که از بسته بودن کمربندم مطمئن شدم، فاتحه و دعای سفر را خواندم و منتظر سرنوشت خودم ماندم.

🔹در حال رانندگی، برای بعضی از ماشين‌هايی که از روبه‌رو می‌آمدند دست تکان می‌داد، و بالاخره يک کاميون نارنجی بزرگ را نگه داشت و از راننده‌اش چيزی پرسيد و ماشين را کنار جاده پارک کرد و به طرف او رفت. سعی کردم اعصابم را کنترل کنم؛ لذا پياده شدم تا از چند اسب که کنار يکی از راه‌های فرعی ايستاده بودند، عکاسی کنم. بعد از چندی که ديدم هنوز راننده هنوز برنگشته است، به سمت کاميون رفتم و ديدم که کنار دست راننده کاميون نشسته است. با تعجبی که در چهره‌ام هويدا بود، دليل توقف را پرسيدم و در کاميون را باز کردم تا به راننده خنده‌رو و پا به سن گذاشته‌اش سلام کنم. خودش را کنار کشيد و جايی هم برای نشستن من باز کرد. راننده تاکسی دستش را روی چانه‌اش گذاشته بود و از شدّت درد صورتش را فشار می‌داد، و راننده کاميون هم چند برگ کوچک از گياهی سبزرنگ را در کف دست داشت. وقتی راننده يک تکه زروَرق برداشت و شروع به پيچيدن سيگار برای راننده تاکسی کرد، سعی کردم با خودم بگويم که چشم‌هايم عوضی ديده‌اند. «چه روز سياهی! حشيش اون هم وسط راه؟!» از تصور رانندگی حکيمانه‌اش در چنين مسيری، با سرخوشی حاصل از اين مخدّر طبيعی دچار سرگيجه شدم. راننده کاميون تعارف کرد که يک نخ هم برای من بپيچد، از لطفش تشکر کردم و کوشيدم تا راننده تاکسی را از اين کار خطرناک منصرف کنم؛ چون ادامه مسير نياز به تمرکز بالايی دارد، ولی دندان‌درد او غيرقابل‌تحمل بود. دوتايی‌شان همان جا سيگارشان را کشيدند و من نتوانستم از عکسبرداری از آنها دست بردارم، شايد آخرين عکس اين دوربين باشد و کسی که آن را در کنار جنازه‌ام پيدا کند، دليل سقوط من به تهِ درّه را بفهمد. «خدا کمک کنه تا به‌سلامت برگردم!» گويا در جهان سوم ما، استعمال مواد مخدّر وجه مشترک بين همه رانندگان وسايل نقليه سنگين است؛ چون معمولاً يک طرف حوادث رانندگی در مصر هم حشاشينی هستند که پشت ماشين‌های سنگين نشسته‌اند.

🔹در هر حال، فعلاً جز برگشت با همين راننده ديوانه چاره ديگری ندارم؛ چه می‌دانم؛ شايد اصلاً يک گياه مسکّن طبيعی است، نه حشيشی که عقل از سرش ببرد. با همين چيزها سعی کردم از دلواپسی خودم کم کنم. پس از تشکر از راننده کاميون که سبب فروکش کردن دندان‌درد راننده من شد، به راه خودمان ادامه داديم. توجه من از زيبايی‌های طبيعی دو طرف راه به پیچ‌ها و پستی و بلندی آن جلب شد. پيشنهاد کردم که تا قزوين به جای او رانندگی کنم، ولی خاطرجمعی داد که احساس می‌کند دردش رو به بهبودی است. در ادامه راه همه نگاهم به هشياری راننده بود و از خدا طلب کردم که به‌سلامت به مقصد برسيم. يک بار ديگر برای نوشيدن چای، در همان استراحگاه ديشب ايستاديم و راننده با همان روش آشنای خود، چند استکان سرکشيد تا شايد حالش خوب شود و سفر خود را با خير و خوشی تمام کنيم.

🔹همين که چشم‌انداز شهر قزوين از دور پيدا شد، جاده هم به سرازيری افتاد. خدا را شکر کردم که اين سفر رو به پايان است و به صورت جدی تصميم گرفتم که در قزوين از او به خاطر اين‌که نمی‌توانيم با هم به رشت برويم، عذرخواهی کنم؛ چون واقعاً بيش از اين تحمل رانندگی او را ندارم. گويا فکر من را خوانده است؛ چون همين که به قزوين رسيديم، از اين‌که طبق توافق اوليه نمی‌تواند تا رشت و ماسوله برود، پوزش خواست. اظهار شگفتی و ناراحتی کردم تا شايد بتوانم به دليل وقت گرانبهايی که در نتيجه حقه‌بازی او هدر داده‌ام، جريمه‌اش کنم. برای رفت و برگشت تا گازرخان هشتاد هزار تومان می‌خواست و من با دعوا و مرافعه، شصت هزار تومان دادم و او را با عصبانيت خودش تنها گذاشتم و راهم را کشيدم و رفتم. بيشتر از اين نمی‌توانستم به خاطر حقه‌بازی مجازاتش کنم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/7

🔹سوار يک تاکسی ديگر شدم و به سوی رشت راه افتادم. هوای قزوين گرم و آفتابی بود و انتظار داشتم که هوای رشت هم با سه ساعت راه به سوی شمال در کرانه دريای قزوين، همين طور باشد. سفر به سوی رشت را با خلاصی از دست راننده قزوين شروع کردم. جاده واقعاً دل‌انگيز بود. کوه‌های باشکوهِ دو طرف سر به فلک کشيده، جاده پيچ در پيچ اما پهن و بسيار ايمن، موانع طبيعی آن قدر زياد که يا بايد از دل ده‌ها تونل گذشت يا از فراز ده‌ها پلی که بين کوه‌ها کشيده‌اند، بزرگراهی دو بانده با ويژگی‌های اروپايی. در مصر با اين‌که غير از چند مورد در منطقه سينا و دريای سرخ، مثل اينجا کوه و تپه چندانی وجود ندارد، که همين امر عاملی مهمی برای راه‌سازی مناسب به شمار می‌رود، اما راه‌های مواصلاتی کشور ما اين قدر مرتب و باکيفيت نيست و متأسفانه جاده‌های ما معمولاً ـ مگر در جاهايی که خدا رحمش آمده باشد ـ زيرسازی و اجرای خوبی ندارد. خيلی از جاده‌های کشورهای آفريقايی که تا به حال ديده‌ام، حتی برای رفت‌وآمد چهارپايان هم مناسب نيست.

🔹خودروهای پليس همه جا برای کنترل سرعت و نظارت بر ايمنی بزرگراه، در آمدوشد هستند. وقتی ديدم که در بعضی از نقاط جاده، ماکت ماشين‌های پليس را گذاشته بودند، تعجب کردم، اين نمونه‌ها را آن قدر زيبا ساخته‌اند که تا به آنها نرسيده‌ايد، نمی‌توانيد واقعی يا قلابی بودن آن را تشخيص دهيد. به همان اندازه که اين حقه هوشمندانه است تا راننده‌ها خودشان را به رعايت مقررات حاکم بر جاده ملزم بدانند، استفاده از دوربين‌های کنترل سرعت در کنار خوروهای پليس ايستاده در حاشيه بزرگراه دور از هوشمندی است. در بزرگراه‌های مصر اين دوربين‌ها در نقاطی نصب شده است که اصلاً ديده نمی‌شود و به همين دليل، شمار بيشتری از رانندگان متخلف به چنگ قانون می‌افتند؛ اين يک رفتار معمول برای پليس راه در همه کشورهايی است که ديده‌ام، اما خنده‌دار است که در اينجا دوربين کنترل سرعت را جلو ماشين پليس مخفی می‌کنند.

🔹تابلوهای تبليغاتی بيشتر از آن‌که تبليغ کالا باشند، عکس شهدا و تصوير رهبر کبير انقلاب يعنی [امام] خمينی و جانشين وی [آيت‌الله] خامنه‌ای و دربردارنده جملاتی از سخنان آنها هستند. آهسته‌آهسته ابرهايی سياه قله‌های کوه‌های پيرامون جاده را می‌پوشانند و خبر از آن می‌دهند که هر چه بالاتر می‌رويم هوا سرد و سردتر می‌شود. اندک‌اندک خورشيد در پس ابرها پنهان می‌شود و آسمان را ابرهايی تيره فرا می‌گيرد. آن‌چه از آن می‌ترسيدم اتفاق می‌افتد و قطره‌ای باران روی ماشين می‌ريزد؛ و اين بدان معنا است که به اجرای نقشه‌ای که برای ادامه مسير کشيده‌ام موفق نخواهم شد؛ چرا که گشت‌وگذار با کوله و دوربين در شرايط بارانی ناممکن است. پرسيدم که آيا امکان دارد وقتی به رشت می‌رسيم باران بند آمده بيايد؟ مسافری که کنار من نشسته بود با انگليسی خوبی پاسخ داد که رشت، از 12 ماه سال 13 ماهَش بارانی است؛ يعنی در طول سال هميشه بارندگی دارد. در طول مسير، به صحبت ادامه داديم و به من گفت که ديدار از ماسوله در اين هوای بارانی از محالات است؛ چون روستايی دورافتاده در دل کوه است و به دليل اين‌که راه آن خاکی است، در هنگام باران معمولاً مسير دسترسی به آن بسته می‌شود. اين جواب حال من را گرفت و پشيمان شدم که چرا پيش از آن‌که برنامه سفر امروز را ببندم، پيش‌بينی‌های هواشناسی را کنترل نکردم. البته در طول اين سفر، هوای ايران، جز در مناطق شمالی که غالباً باران می‌باريد، همواره مناسب بود.

🔹در دامنه يکی از بلندی‌های حاشيه راه، پره‌های سفيدرنگ بزرگی برای توليد برق از انرژی باد نصب شده بود؛ اين پرسش در ذهن من شکل گرفت که چرا ايران که از ثروتمندترين کشورهای نفتی جهان است بايد به احداث اين نيروگاه‌های گران‌قيمت انرژی تجديدپذير روی بياورد؟ در طرف ديگر راه، معادنی بود که مواد استخراج‌شده از آن با استفاده از واگن‌هايی آويزان بر کابل‌هايی ضخيم، مانند تله‌کابين، به کارخانه‌ای در آن طرف راه حمل می‌شد. در بالاترين قسمت کوره بلند اين کارخانه، تصاويری ديده می‌شد که آويختن عکس آنها بر روی کوره يک کارخانه نادرست به نظر می‌رسد.

🔹برای امروز بايد برنامه تازه‌ای بريزم. در بارانی بسيار شديدتر از آن‌چه در طول مسير بود، به رشت رسيديم و چاره‌ای غير از اين ندارم که سوار اتوبوس شوم و مستقيم به تبريز بروم. رشت شهر کوچکی مثل قزوين است، همه کسانی که در خيابان هستند، برای در امان ماندن از بارانی که هميشه انتظار آمدنش را دارند، چتر به دست گرفته‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/8

🔹وقتی در رشت توقف کرديم، دکتر محمد، مسافر صندلی جلو تاکسی، من را به صرف ناهار در يکی از هتل‌های شهر دعوت کرد و من هم با کمال ميل پذيرفتم؛ چون در اين هوای نااميدکننده، خوردن يک غذای اشتها برانگيز، روحيه شکست‌خورده من را اندکی تقويت می‌کند. دو روز است که از اين شهر به آن شهر می‌روم و حمام نکرده‌ام، اما خداوند بر من منت نهاد و با اين بارش سنگين سر تا پای من را شستشو داد. در يکی از ميدان‌های بزرگ شهر، همين که از ماشين پياده شديم، دو نفری دوان‌دوان به نزديک‌ترين رستورانی رفتيم که دکتر محمد می‌شناخت. من مستقيم به سرويس بهداشتی رفتم تا لباس‌های خيس و باران‌خورده را از تن به در آورم. رستوران کوچکی در لابی يک هتل سه ستاره بود. پيشخدمت ليست غذا را آورد، اما محمد برای هر دو ما درخواست غذا داد؛ اشکالی ندارد، به هر حال او می‌خواهد حساب کند. همان غذای هميشه ايرانی يعنی چلوکباب کوبيده را برای ما آوردند. از تکرار اين غذا کمی بدم آمده است، ولی باز هم عيبی ندارد. درخواست ترشی سير دادم، اما نبود. مثل معتادها همه جا دنبال آن هستم.

🔹محمد پزشک ارتش است، يک درمانگاه ترک اعتياد دارد و با سه تن از دوستانش در يک بيمارستان خصوصی کار می‌کند؛ سه شغل مختلف. قدی کوتاه دارد و اندامش کمی توپُر است و هيچ نشانی از يک بدن ورزيده در او ديده نمی‌شود و اصلاً نشان نمی‌دهد که افسر ارتش ايران باشد. کار و زندگی‌اش در تهران است، و به رشت آمده تا ماشين قديمی‌اش را که پارسال مجبور شده است آن را برای خريد يک خانه گرانقيمت در زادگاهش آبادان، به يکی از دوستانش بفروشد، پس بگيرد و همين امشب به تهران برگردد. پس از صرف غذای خوشمزه، درخواست صورتحساب کرد، اما کارت بانکی او قادر به پرداخت نبود. پيشخدمت چند بار آن را در دستگاه کشيد، اما فايده نداشت. محمد که به گفته خودش هيچ پول نقدی همراه نداشت، با دستپاچگی از من خواست که مبلغ فاکتور را پرداخت کنم. بيست هزار تومان دادم و از اين‌که مرا دعوت کرده، تشکر کردم. با خودم خنديدم و گفتم: «اين چه جور دعوتيه که غذا را با سليقه تو بخورم و پولش رو از جيب خودم بدم؟!»

🔹از او خواستم که در تهيه بليت برای آخرين اتوبوس امشب به مقصد تبريز، من را کمک کند؛ با چند تا شرکت تماس گرفت ولی بليتی پيدا نکرد. عحب روز نحسی است امروز! تقاضا کردم که يک بار ديگر هم تلاش کند، اما فايده‌ای نداشت. پيشنهاد کرد به «بندر انزلی» در نزديکی رشت بروم، و تلاش کنم که از آنجا عازم تبريز بشوم. هميشه آرزو داشته‌ام انزلی بزرگ‌ترين بندر ايران در ساحل دريای قزوين را ببينم و مشهورترين خوراک فاخر ايرانی يعنی خاويار را بچشم. دريای قزوين معروف‌ترين منبع خاويار سياه است که از ماهی اوزون‌برون به دست می‌آيد، و اين شهر پايتخت خاوياری است که در ايران هر کيلو دو هزار يورو و در اروپا چندين برابر آن قيمت دارد. پنج کشور پيرامون اين دريا برای صيد اين ماهی که به دليل فعاليت‌های غيرمجاز صيادان، نسل آن رو به انقراض است، توافق خاصی دارند.

🔹حوصله خطر کردن دوباره و رفتن به بندر انزلی برای پيدا کردن اتوبوس به مقصد تبريز را ندارم. از محمد پرسيدم که «آيا تو همين امروز به تهران برمی‌گردی يا شب رو توی رشت می‌خوابی؟» با روی باز جواب داد که «بايد برگردم، چون همين امشب بايد خواهرم رو در تهران ببينم». بنابراين، تصميم گرفتم همه نقشه‌ام را به هم بزنم و به دليل کمبود وقت، از رفتن به تبريز منصرف شوم. اصلاً نمی‌خواهم ريسک کنم؛ چون سفر به افغانستان را هم پيش روی خودم دارم و بايد برای آن هم آماده باشم، پس همين امشب به تهران برمی‌گردم و سعی می‌کنم یک‌راست عازم مشهد شوم. جهت حرکت من به‌يک‌باره از غربی‌ترين شهر ايران به سمت شرقی‌ترين شهر کشور عوض شد. محمد با استقبال از همراهی من در سفر به تهران، اظهار اميدواری کرد که امشب بليت مشهد را پيدا کنم؛ چون وقت تنگ است و فرصت چندانی برای گرفتن بليت مشهد نيست؛ به‌خصوص که روز جمعه را هم در پيش داريم که به صورت معمول مسافر مشهد بيش از حد است.

🔹دوستِ محمد را ديديم و برای تحويل و تحول برخی از اسناد و مدارک قانونی، به خانه‌اش رفتيم. يک کيسه پسته که آن را به‌تازگی از مزرعه‌اش چيده است، به محمد هديه داد. تا به حال اصلاً فکرش را نکرده بودم که پسته چطوری در اين پوست سفت و سخت به عمل می‌آيد؛ الآن اما فهميدم که پسته تازه پوشش نرم ديگری هم با رنگ سبز روشن دارد که روی آن پوست خشَبی قرار گرفته است. با يک کيسه پسته که برای گذران وقت، آن را کنار خودمان جا داده بوديم، به جاده تهران زديم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/9

🔹دو ساعت بعد در يکی از استراحتگاه‌های کنار بزرگراه ايستاديم تا محمد کمی خرت و پرت بخرد. به نظر می‌رسد که شمالی‌ها به ترشی‌های خوشمزه شهرت دارند. مغازه پر از انواع متعدد ترشی بود؛ از زيتون و انار گرفته تا بادمجان و چه و چه و بالاخره گمشده خودم را يافتم و يک شيشه تقريباً نيم‌ليتری ترشی سير خريدم تا وعده‌های غذايی آينده را خوشمزه‌تر کنم و روحيه خراب ناشی از درهم‌ريختگی برنامه سفرم را بالا ببرم. از چای مجانی مخصوص مشتريان مغازه هم نوش جان کرديم و به راه خودمان ادامه داديم. چنان چرتم گرفت که وقتی به تهران رسيديم، محمد مرا از خواب بيدار کرد. از اين که مرا مفت و مجانی به تهران آورده و چه در رشت و چه در مسير، من را تنها نگذاشته است، متشکر شدم و وقتی من را سوار يک تاکسی به مقصد فرودگاه کرد، با او خداحافظی کردم.

🔹فرودگاه پر از مسافر و مستقبِل و بدرقه‌کننده بود. به سالن اصلی که دفاتر فروش داخلی شرکت‌های هواپيمايی در آن قرار داشت، رفتم تا تاريخ بليت تهران ـ مشهد با پرواز ايران‌اير را تغيير بدهم و همين امشب عازم مشهد شوم. خانم کارمند در کسری از ثانيه امکان تهيه بليت برای پروازهای امشب، و برای روز بعد را که از چند دقيقه ديگر شروع می‌شود و حتی برای چند روز آينده را منتفی دانست. ضربه ديگری که به من وارد شد اين بود که وقتی خواستم پرواز تبريز ـ مشهد را کنسل کنم و پول آن را بگيرم، به من گفتند که اين کار هم ناممکن است و برای استرداد وجه، فقط بايد به آژانسی مراجعه کنم که بليت را از آن خريده‌ام.

🔹اين ديگر چه شانس بدی است که پيش از برگشت 60 يورو پول بليت مشهد، امشب اصلاً امکان سفر ندارم؛ ولی مهم نيست، ارزش وقت من بيش از اين حرف‌ها است؛ بنابراين اگر بتوانم با شرکت ديگری هم بروم قيد وجه بليت را می‌زنم و می‌روم؛ ديگر بيش از اين تحمل هدر دادن وقت را ندارم. به هر شرکتی که رفتم تا شايد بتوانم يک بليت لحظه آخری بگيرم، ليست انتظار همه‌شان آن قدر پر بود که چيزی نصيب من نشد. يک جوان ايرانی داستان ليست انتظار را اين طوری برای من توضيح داد که عده‌ای دلال بليت‌های سفر را از مدتی قبل می‌خرند و چند ساعت پيش از پرواز آنها را کنسل می‌کنند و با نرخی حدود ده دلار اضافه، آن را به مشتريان ليست انتظار می‌فروشند؛ حتی اين گزينه هم دور و دست‌نيافتنی بود.

🔹در حالی که داشتم به زبان عربی بدشانسی خودم را نفرين می‌کردم، ناگهان همان جوان ايرانی به زبان عربی از من پرسيد: «تو عرب هستی؟ از کجا اومدی؟» خيلی راحت با هم حرف زديم و «احمد» با افتخار به اين که يک عرب اهوازی است، خودش را چنين معرفی کرد که با عنوان مهندس در يکی از شرکت‌های نفتی آبادان کار می‌کند. خيلی دوست داشتم که با وضعيت عرب‌های ايران آشنا شوم، و احمد گوشه‌ای از مشکلات اقليت عرب در جنوب ايران را برايم بازگو کرد و از جمله گفت: پسوند «ستان» در زبان فارسی اشاره به مکان است ـ حکومت رضاخان و جانشين وی يعنی محمدرضا کوشيدند تا اين منطقه را «فارسی‌سازی» کنند و با نابودی هويت عربی، به آن رنگ و بوی فارسی ببخشند. حکومت شاه هم‌چنين سعی کرد تا با هدف آسيب زدن به هويت عربی، نام‌های اين اقليم را تغيير دهد و اين گونه بود که نام «تستر» به «شوشتر»، اسم منطقه تاريخی «سوس» به «شوش» و «خور موسی» به «شاپور» تغيير کرد. اين دگرگونی‌ها حتی به اسامی رودها نيز راه يافت و «زهره» را «هنديجان» خواندند و سرتاسر اين اقليم را «خوزستان» نام دادند. کار تا جايی پيش رفت که در هنگام صدور شناسنامه، انتخاب نام عربی برای نوزادان ممنوع شد و کتابچه‌ای شامل نام‌های ممنوع در اختيار کارمندان ثبت احوال قرار گرفت. حکومت شاه با جلوگيری از آموزش زبان عربی کوشيد تا سلطه خود بر اين منطقه را افزايش دهد. از زمان انقلاب اسلامی و با روی کار آمدن دولت اسلامی، اوضاع تغيير کرده و آموزش زبان عربی به اين اعتبار که زبان قرآن است، از سال پنجم در برنامه درسی آموزش و پرورش قرار گرفته است.

🔹حکايت اين تبعيض، حکايت همان چيزی است که در برخی از کشورهای مترقی و همه کشورهای عقب‌مانده دنيا هم رخ می‌دهد؛ اقليت‌ها در همه جا، البته نسبت به سطح دموکراسی و آزادی و انسانيت حاکم بر هر کشور، از تبعيض دينی و نژادی متفاوت اکثريت رنج می‌برند. در شماری از کشورهای منطقه عربی ما که مصر هم خيلی دور از اين ماجرا نيست، اقليت شيعه از تبعيضی که بر طايفه مذهبی آنها حاکم است، در رنج و سختی هستند، در اروپا اما گاهی از سوی ساکنان اصلی آن سرزمين، نسبت به اقليت مهاجر، تبعيض نژادی صورت می‌گيرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/10

🔹در نگاه تاريخی، از قرن پانزدهم، دولت‌های صفوی و عثمانی استقلال و خودمختاری امارت عرب‌نشين اهواز را به رسميت شناختند، و بدين ترتيب، از 1724 تا 1925 که بار ديگر اين سرزمين به دولت مرکزی فارس (نام قديم ايران) پيوست، دويست سال کعبيان بر آن اقليم حکم می‌راندند. پس از آن نيروهای رضاشاه وارد اهواز شدند و بازمانده اميران کعبیِ آن منطقه يعنی شيخ خزعل کعبی را بازداشت و او را در تهران اعدام کردند. در ماجرای تصرف اهواز، انگليسی‌ها با ايرانی‌ها همکاری زيادی داشتند؛ چرا که آنجا نخستين منطقه از خليج فارس به شمار می‌رفت که در آن نفت کشف شده بود.

🔹در نگاه جغرافيايی و گذشته از اين‌که چه کسی بر اين منطقه فرمان می‌رانده است، اين اقليم با رشته کوه‌های زاگرس از بلندی‌های فارس جدا شده و به عنوان بخشی از منطقه جغرافيايی عرب شناخته می‌شود. بسياری از جهانگردان سال‌های دور پس از بازديد از منطقه يادآور شده‌اند که قبايل عرب، ساکن و مالک اين منطقه بوده‌اند و بدون هيچ مخالفتی، بر راه‌ها حکومت می‌رانده‌اند و بر آبراهه‌ها ماليات می‌بسته‌اند؛ چندان که وقتی انگليسی‌ها خواستند در آبادان (يکی از شهرهای آن منطقه) پالايشگاهی بنا کنند، با فرماندار آن اقليم که حاکم اصلی آن منطقه بود، به مذاکره پرداختند و به توافقی دست يافتند که در قبال پرداخت 650 ليره استرلينگ در سال، اجازه داشته باشند خط نفت را از آنجا عبور دهند و به پالايشگاه آبادان برسانند.

🔹با سردرگمی از او پرسيدم که عرب‌های ساکن آن منطقه، در جنگ عراق با ايران چه احساسی داشتند؟ چون از يک طرف عرب و رنج‌کشيده بودند، و از سوی ديگر اکنون همسايگان عرب عراقی‌شان که در زبان و نژاد و حتی گاه در قبيله با هم اشتراک دارند، خاک آنها را به تصرف خود درآورده‌اند. جوابش اين بود که بعضی‌ها مقاومت کردند و بعضی‌ها با اين موضوع کنار آمدند، و اظهار داشت که در زمان اشغال بخش‌هايی از مناطق مرزی خوزستان، برادرش به مدت دو سال مواد درسی مدارس عراق را بررسی کرده و ديده است که آنها مدعی هستند که اين قسمت از خاک، به عراق تعلق دارد. طبيعی است که خيلی از عرب‌های آن منطقه با در نظر گرفتن مليت ايرانی و ريشه‌های عربی به اين مشکل روحی گرفتار شده باشند. رژيم عراق با استفاده از جمعيت‌شناسی آن منطقه، همان سال 1980 که جنگ شروع شد، در عراق، تشکيلاتی را با شعار «آزادی‌بخشی» راه انداخت تا ـ به زعم خود ـ برای بازپس‌گيری حقوق قانونی آنها که در سال 1925 از آنان سلب شده است، فعاليت کند، ولی ايران حتی نسبت به يک وجب از خاک خوزستان که بيشترين منابع نفت ايران را در خود جای داده است، کوتاه نيامد. از اين ديدار اتفاقی که چشم من را بر روی بسياری از تناقضات مهم فرهنگی و تاريخی اين آب و خاک باز کرد، اظهار خرسندی کردم.

🔹از احمد برای تهيه بليت قطار سريع‌السير يا حتی اتوبوس شبانه تهران ـ مشهد کمک خواستم، اما گفت امشب از اين طريق امکان رفتن به مشهد وجود ندارد، مگر اين‌که با سواری کرايه بروی که 12 ساعت طول می‌کشد و اصلاً کار راحتی نيست. بليت‌های قطار ماهی يک بار عرضه می‌شود و به‌سرعت فروش می‌رود. بنابراين، چاره‌ای نيست جز اين‌که يک شب ديگر را ـ البته اين بار از سر اجبار ـ در تهران بخوابی. ساعت يک بعد از نيمه‌شب است و تنها راهی که برای من مانده، اين است که به هتل بروم. کتاب LP را ورق می‌زنم و يکی از گزينه‌هايی را که نرخ نسبتاً معقولی دارد انتخاب می‌کنم؛ چون بعد از يک روز شلوغ و طولانی فقط می‌خواهم چيزی بپردازم و استراحت کنم.


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/11



🔹هتل نزديک يکی از ايستگاه‌های مترو مرکز شهر است و اين به من اجازه می‌دهد که جاهايی از تهران را که پر از موزه‌هايی هم‌چون موزه جواهرات و کاخ‌ها و گالری‌های هنری و کانون‌های موسيقی است و من آنها را نديده‌ام، بازديد کنم. اما برای فردا، ديدار از آرامگاه شهدا در «بهشت زهرا» را به همه اين مکان‌ها ترجيح می‌دهم. به اتاق معمولی هتلی می‌رسم که لابه‌لای ساختمان‌های مسکونی و تجاری قرار گرفته است. ديگر لباس تميز چندانی ندارم، پس پيش از خواب، بايد کمی از لباس‌هايم را با دست بشويم. بعد از پايان عمليات شست‌وشوی کذايی، به خودم طعنه زدم که «خاطرجمع شدم که چرک لباس‌ها از بين رفته، اما اين‌که واقعاً تميز هم شده باشه يا نه، يک مسأله ديگه‌س!» چيزی که مايه خوشحالی من شد اين بود که هتل WiFi دارد و می‌توانم با جهان خارج ارتباط برقرار کنم و بعضی از برنامه‌های چند روز آينده سفر را بچينم. فائزه کارگردان تلويزيون، برای ميزبانی از من در مشهد، دوستش «حامد» را پيشنهاد کرده بود. خدا را شکر که آخرين روز اقامت در ايران را با برنامه قبلی سپری خواهم کرد؛ بنابراين اکنون فقط بايد نگاهی به نقشه افغانستان بيندازم و چشم‌انداز سفرم را ترسيم کنم. وقتی به سفر افغانستان فکر می‌کنم چهار ستون بدنم می‌لرزد؛ با اين‌که دلم برای برگشتن و رفتن به سراغ خانواده و دوستان و قبل از هر چيز ديدار دخترم «نور» تنگ شده است، اما خرسندم که اين سفر چند هفته ديگر هم در سرزمين باشکوه افغانستان که چيز زيادی از آن نمی‌دانيم، به درازا خواهد کشيد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مسجد جامع قزوين
🔻🔻🔻
@post_book