🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 6
🔹شکوه فضای حرم يعنی جايی که رهبر و پيشوای انقلاب ايران در آن خوابيده، تأثير شگفتانگيزی بر من نهاده است. آشنايی من با رشادت وی و پيشينه رفتارهای انقلابیاش در برابر ستم و خودکامگی شاه در پيش از انقلاب، و تاريخ حکمرانی سياسی وی پس از پيروزی، حسی پريشان و دوگانه را در ذهن من زنده کرده است و در دل و انديشه احساس متفاوتی به او دارم؛ از يک سو هرگز نمیتوانم ظلمستيزی او را تحسين نکنم؛ زيرا او بر خلاف روحانيون همه مذاهب که مردم را به بهانه جلوگيری از خونريزی و آشوب، واداشتهاند تا ستم حاکمان را تحمل کنند، رفتار کرده است. در راه نجات ميليونها ستمديده، از چه خونريزی و کدام فتنه بايد پرهيز کرد؟ مگر رسول خدا (ص) نفرموده که «بهترين جهاد سخن حقی است که رو در روی سلطان ستمگر بر زبان آيد»؟ اسلام اساساً آيينی انقلابی است و ظهور آن برای شوريدن بر جاهليت و ظلم و ستم حاکم بر آن دوران و گسترش عدالت در سراسر گيتی بوده است، هر چند با کمال تأسف، در گذر تاريخ به دست وعاظ السلاطين به دينی حامی حکمرانان بدل شده و تا آنجا رنگ عوض کرده که تاريخنگاران نخستين، شورش بر ضد خليفه سوم يعنی عثمان را فتنه و آشوب خوانده و ارتکاب هر گونه رفتار سياسی و اداری نادرست از سوی او را تکذيب کردهاند و مسئوليت درگيریهای نظامی و سياسی پس از وی را بر دوش شخصيتهايی افسانهای نظير عبدالله بن سبا دانستهاند، اما توجه نکردهاند که عثمان هم انسانی بوده که کارهايی درست و نادرست داشته و گروهی بر ضد وی شوريدهاند و کار به قتل وی انجاميده است و پس از او، صحنه تاريخ، شاهد چالشهای بسياری ميان پيروان اسلام انقلابی و کسانی بوده است که دين را در راستای مصلحت حاکمان به کار گرفتهاند.
🔹در کنار همه اين تحسينها و اظهار شگفتیها نسبت به اين مرد بزرگ، ندايی از عمق وجدانم، روند امور پس از انقلاب را به پرسش میکشد؛ همان طور که پيروانش به برکت پاکی و تقوای او دست به دعا و طلب بخشش و رحمت برداشته بودند، من نيز با پرسشهايی در ذهن پريشان خودم درگير بودم. [امام] خمينی دولتی بر پايه دين را که با نام خدا بر مردم فرمان میراند، بنيان نهاد و ايدئولوژی سياسی خاص خود موسوم به ولايت فقيه را تحکيم بخشيد و با گفتمان دين و به تعبير دقيقتر، با رهيافت خاصی از آن، زمام امور مردم را در دست گرفت تا هيچ قانون و مصوبهای جز با موافقت روحانيون صورت اجرا به خود نگيرد. در آن مقطع، [امام] خمينی بر اين باور بود که روحانيت شايستهترين قشری است که میتواند مديريت همه امور کشور را بر عهده بگيرد؛ بنابراين، ولايتمداری و اعتماد، دو معيار اصلی برای انتخاب کسانی بود که عهدهدار پستها و مقامات دولتی میشدند. همان طور که در دهه شصت قرن گذشته، دولت افسران آزاد در مصر، هر يک از پستهای حساس لشکری، کشوری، اقتصادی و رسانهای را به يکی از افسران سپرد، در پستهای مختلفِ هر يک از نهادهای اصلی ايران نيز يک روحانی به کار گرفته شد. شايد بگوييد که پس از هر انقلابی، بايد همين کار را کرد؛ زيرا چه بسا جيرهخواران رژيم گذشته با نشستن در پستهای حساس، در صدد برمیآيند که انقلاب نوپا را به چالش بکشند؛ بنابراين بر حسب ضرورت، بايد کسانی جايگزين آنان شوند که پيمان دوستیشان با انقلاب به اثبات رسيده باشد. تا اينجای کار درست است، اما بايد پرسيد: چنانچه ديدگاههای اقتصادی و سياسی آنان برای پيشرفت و شکوفايی کشور با مشکل روبهرو شد و مديران به کسی ظلم کردند، آيا ناکامی حکومت بايد موجب سرزنش دين اسلام و پيام آسمانی آن شود يا فقط بايد همين مديران را به باد ناسزا گرفت؟ موضوع اين کتاب انتقاد از دوران پس از پيروزی انقلاب يا برپايی نظام اسلامی ايران نيست؛ زيرا تحليل اين مسأله بسيار پردامنهتر و البته پيچيدهتر از اين حرفها است. ديدار معنوی و سياسی خود از مرقد امام را با این دعا به پايان بردم که اين تجربه در کشور ديگری تکرار نشود؛ زيرا نيازی به نمونههای بيشتری از نظامهای اسلامی حاضر در جهان نيست و راه پيشرفت و تحوّل و خوشبختی هر ملتی فقط از دروازه آزادی میگذرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 6
🔹شکوه فضای حرم يعنی جايی که رهبر و پيشوای انقلاب ايران در آن خوابيده، تأثير شگفتانگيزی بر من نهاده است. آشنايی من با رشادت وی و پيشينه رفتارهای انقلابیاش در برابر ستم و خودکامگی شاه در پيش از انقلاب، و تاريخ حکمرانی سياسی وی پس از پيروزی، حسی پريشان و دوگانه را در ذهن من زنده کرده است و در دل و انديشه احساس متفاوتی به او دارم؛ از يک سو هرگز نمیتوانم ظلمستيزی او را تحسين نکنم؛ زيرا او بر خلاف روحانيون همه مذاهب که مردم را به بهانه جلوگيری از خونريزی و آشوب، واداشتهاند تا ستم حاکمان را تحمل کنند، رفتار کرده است. در راه نجات ميليونها ستمديده، از چه خونريزی و کدام فتنه بايد پرهيز کرد؟ مگر رسول خدا (ص) نفرموده که «بهترين جهاد سخن حقی است که رو در روی سلطان ستمگر بر زبان آيد»؟ اسلام اساساً آيينی انقلابی است و ظهور آن برای شوريدن بر جاهليت و ظلم و ستم حاکم بر آن دوران و گسترش عدالت در سراسر گيتی بوده است، هر چند با کمال تأسف، در گذر تاريخ به دست وعاظ السلاطين به دينی حامی حکمرانان بدل شده و تا آنجا رنگ عوض کرده که تاريخنگاران نخستين، شورش بر ضد خليفه سوم يعنی عثمان را فتنه و آشوب خوانده و ارتکاب هر گونه رفتار سياسی و اداری نادرست از سوی او را تکذيب کردهاند و مسئوليت درگيریهای نظامی و سياسی پس از وی را بر دوش شخصيتهايی افسانهای نظير عبدالله بن سبا دانستهاند، اما توجه نکردهاند که عثمان هم انسانی بوده که کارهايی درست و نادرست داشته و گروهی بر ضد وی شوريدهاند و کار به قتل وی انجاميده است و پس از او، صحنه تاريخ، شاهد چالشهای بسياری ميان پيروان اسلام انقلابی و کسانی بوده است که دين را در راستای مصلحت حاکمان به کار گرفتهاند.
🔹در کنار همه اين تحسينها و اظهار شگفتیها نسبت به اين مرد بزرگ، ندايی از عمق وجدانم، روند امور پس از انقلاب را به پرسش میکشد؛ همان طور که پيروانش به برکت پاکی و تقوای او دست به دعا و طلب بخشش و رحمت برداشته بودند، من نيز با پرسشهايی در ذهن پريشان خودم درگير بودم. [امام] خمينی دولتی بر پايه دين را که با نام خدا بر مردم فرمان میراند، بنيان نهاد و ايدئولوژی سياسی خاص خود موسوم به ولايت فقيه را تحکيم بخشيد و با گفتمان دين و به تعبير دقيقتر، با رهيافت خاصی از آن، زمام امور مردم را در دست گرفت تا هيچ قانون و مصوبهای جز با موافقت روحانيون صورت اجرا به خود نگيرد. در آن مقطع، [امام] خمينی بر اين باور بود که روحانيت شايستهترين قشری است که میتواند مديريت همه امور کشور را بر عهده بگيرد؛ بنابراين، ولايتمداری و اعتماد، دو معيار اصلی برای انتخاب کسانی بود که عهدهدار پستها و مقامات دولتی میشدند. همان طور که در دهه شصت قرن گذشته، دولت افسران آزاد در مصر، هر يک از پستهای حساس لشکری، کشوری، اقتصادی و رسانهای را به يکی از افسران سپرد، در پستهای مختلفِ هر يک از نهادهای اصلی ايران نيز يک روحانی به کار گرفته شد. شايد بگوييد که پس از هر انقلابی، بايد همين کار را کرد؛ زيرا چه بسا جيرهخواران رژيم گذشته با نشستن در پستهای حساس، در صدد برمیآيند که انقلاب نوپا را به چالش بکشند؛ بنابراين بر حسب ضرورت، بايد کسانی جايگزين آنان شوند که پيمان دوستیشان با انقلاب به اثبات رسيده باشد. تا اينجای کار درست است، اما بايد پرسيد: چنانچه ديدگاههای اقتصادی و سياسی آنان برای پيشرفت و شکوفايی کشور با مشکل روبهرو شد و مديران به کسی ظلم کردند، آيا ناکامی حکومت بايد موجب سرزنش دين اسلام و پيام آسمانی آن شود يا فقط بايد همين مديران را به باد ناسزا گرفت؟ موضوع اين کتاب انتقاد از دوران پس از پيروزی انقلاب يا برپايی نظام اسلامی ايران نيست؛ زيرا تحليل اين مسأله بسيار پردامنهتر و البته پيچيدهتر از اين حرفها است. ديدار معنوی و سياسی خود از مرقد امام را با این دعا به پايان بردم که اين تجربه در کشور ديگری تکرار نشود؛ زيرا نيازی به نمونههای بيشتری از نظامهای اسلامی حاضر در جهان نيست و راه پيشرفت و تحوّل و خوشبختی هر ملتی فقط از دروازه آزادی میگذرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 7
🔹سوار بر مترو شدم تا به قلب تهران بازگردم. اينجا دومين ايستگاه مترو است و هنوز همه صندلیهای آن پر نشده است؛ لذا بیدرنگ خود را در يکی از صندلیهای مترو ولو کردم. دستفروشهای دورهگرد در راهروهای ميانی مترو به عرضه مداد رنگی و صابون و خمير دندان و شکلات مشغولاند. يکی از نظافتچیهای مترو هم که از خلوت بودن آن برای تميز کردن کف سالنها استفاده کرده از جلو من میگذرد. در همين خلوتی فهميدم که مترو سالنی يکپارچه است و از واگنهای جداجدا تشکيل نشده و به همين دليل دستفروشها در يک سفر میتوانند بهراحتی در سراسر مترو رفتوآمد کنند. در اثنای سفر، همواره اين پرسش در فکرم میچرخيد که کجا بايد اقامت کنم؟ چون برنامه مشخصی برای سفر به تبريز و مشهد دارم، بايد در يک کافینت بنشينم و درخواستهای سريع خود را از طريق CS برای کاربران ساکن در تبريز و مشهد بفرستم. روشن است که در شرايط عادی بايد پيش از رسيدن به مقصد، محل اقامت خود را مشخص کرده باشم، اما چون جزئيات سفر با تأخير معلوم شد، جز مراجعه به دوست باوفای خودم يعنی کتاب LP و پيدا کردن يک جا برای خواب، راهی برای من نمانده است. در هر جايی هتل پيدا میشود، اما ترجيح من اين است که در آخرين روزهای اين سفر، يکی از اعضای CS من را به مهمانی خود بپذيرد تا تجربهام در اين سفر تکميل شود.
🔹با زينب تماس گرفتم و پرسيدم که برای استفاده از کافینت کجا بروم؟ نزديک ايستگاه مترو جايی را به من آدرس داد که سه کافینت داشت اما چون ساعت ده شب شده بود، هر سه تعطيل بودند. اين ديگر چه بدبختی است؟ دسترسی نداشتن به اينترنت اعصابم را خرد کرده است. در حال برگشتن به سمت ايستگاه بودم که بوی غذا مرا در جای خود ميخکوب کرد؛ جوانی را ديدم که با استفاده از نخود، و قالبی که در دست داشت، فلافلهای يکشکل و يکاندازه و اشتهابرانگيزی را درست میکرد. هوس يک ساندويچ و يک شيشه ماءالشعير کردم و کوشيدم تا با کمتر از يک دلار، يک شکم سير بخورم و روحيه از دست رفته خودم را بازيابی کنم.
🔹فائزه در يک پيامک گفته بود که با دوستانش در فلان آدرس نزديک ايستگاه مترو در انتظار من است. خيلی راحت به منزل دوستش اميرحسين در محلهای آرام در نقطهای از تهران رسيدم و ديدم که در آپارتمانش علاوه بر فائزه، پنج پسر و سه دختر حضور دارند و خيلی زود به هم معرفی شديم. امير جوانی ايرانی در ميانههای سیسالگی است، اما قيافهای پاکستانی دارد، صورتی گندمگون و موهايی سياه و انبوه، گويی در اين خانه تنها زندگی میکند؛ چون شرط اين مهمانیهای دوستانه در هر جايی اين است که صاحبخانه مجرّد باشد. فضای منزل دو اتاق و يک آشپزخانه اُپن رو به هال دارد و از تلويزيون صدای بلند يکی از شبکههای موسيقی ايرانی به گوش میرسد. از امير خواستم که برای استفاده از اينترنت، کامپيوتر شخصی خودش را در اختيارم بگذارد. سرعت واقعاً پايين بود و من با صبر و شکيبايی سعی میکردم که موفق شوم. امير کانال تلويزيون را روی BBC فارسی برد که تا جايی که من ديدهام، پربينندهترين شبکه خبری فارسی است. خبرهای مربوط به آشوبهای سياسی مصر را منعکس میکرد. همه در حال پيگيری اين اخبار و به گفته رسانههای ايرانی و غربی، نگران بروز جنگ داخلی آن کشور هستند. من را سؤالپيچ کردند و سعی کردم خيلی ساده توضيح دهم که اين تظاهرات و درگيریها بین جناحهای مختلف سياسی نيست، بلکه برخوردهايی بين پليس و تظاهرکنندگان يکی از گروههای سياسی است که يک هفته است ادامه دارد. وضعيت مثل کلاف سر در گم شده و هيچ کس نمیداند اين ناآرامیها کی و چگونه به پايان خواهد رسيد.
🔹امير مربّی شنا است و انگليسی را خوب اما کُند و آرام صحبت میکند. تعجب کردم که در اين سن هنوز مشغول درس خواندن است، به من گفت که شيفته سفر و زبان است و آموختن را يک سرگرمی میداند. ده سال است که در يک شرکت دريانوردی کار میکند که نظارت بر اسکلههای ايرانی در بندرعباس بر کرانه خليج فارس، و بندرانزلی در ساحل دريای خزر را بر عهده دارد. پس از گپوگفتی کوتاه، امير از جای خود بلند شد و يک ساز موسيقی شبيه عود را در دست گرفت که شکلی عجيب داشت، چيزی مثل دو تا خربزه که از سر در هم فرو رفته باشند و تارهايی روی آنها کشيده شده بود. از روی برگه نُت روی سهپايه جلو خودش، قطعهای را برای همه ما که سرگرم نوشيدن چای و شنيدن اين موسيقی دلنشين شده بوديم، نواخت. با به پايان رسيدن موسيقی، صحبت خود را از سر گرفتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 7
🔹سوار بر مترو شدم تا به قلب تهران بازگردم. اينجا دومين ايستگاه مترو است و هنوز همه صندلیهای آن پر نشده است؛ لذا بیدرنگ خود را در يکی از صندلیهای مترو ولو کردم. دستفروشهای دورهگرد در راهروهای ميانی مترو به عرضه مداد رنگی و صابون و خمير دندان و شکلات مشغولاند. يکی از نظافتچیهای مترو هم که از خلوت بودن آن برای تميز کردن کف سالنها استفاده کرده از جلو من میگذرد. در همين خلوتی فهميدم که مترو سالنی يکپارچه است و از واگنهای جداجدا تشکيل نشده و به همين دليل دستفروشها در يک سفر میتوانند بهراحتی در سراسر مترو رفتوآمد کنند. در اثنای سفر، همواره اين پرسش در فکرم میچرخيد که کجا بايد اقامت کنم؟ چون برنامه مشخصی برای سفر به تبريز و مشهد دارم، بايد در يک کافینت بنشينم و درخواستهای سريع خود را از طريق CS برای کاربران ساکن در تبريز و مشهد بفرستم. روشن است که در شرايط عادی بايد پيش از رسيدن به مقصد، محل اقامت خود را مشخص کرده باشم، اما چون جزئيات سفر با تأخير معلوم شد، جز مراجعه به دوست باوفای خودم يعنی کتاب LP و پيدا کردن يک جا برای خواب، راهی برای من نمانده است. در هر جايی هتل پيدا میشود، اما ترجيح من اين است که در آخرين روزهای اين سفر، يکی از اعضای CS من را به مهمانی خود بپذيرد تا تجربهام در اين سفر تکميل شود.
🔹با زينب تماس گرفتم و پرسيدم که برای استفاده از کافینت کجا بروم؟ نزديک ايستگاه مترو جايی را به من آدرس داد که سه کافینت داشت اما چون ساعت ده شب شده بود، هر سه تعطيل بودند. اين ديگر چه بدبختی است؟ دسترسی نداشتن به اينترنت اعصابم را خرد کرده است. در حال برگشتن به سمت ايستگاه بودم که بوی غذا مرا در جای خود ميخکوب کرد؛ جوانی را ديدم که با استفاده از نخود، و قالبی که در دست داشت، فلافلهای يکشکل و يکاندازه و اشتهابرانگيزی را درست میکرد. هوس يک ساندويچ و يک شيشه ماءالشعير کردم و کوشيدم تا با کمتر از يک دلار، يک شکم سير بخورم و روحيه از دست رفته خودم را بازيابی کنم.
🔹فائزه در يک پيامک گفته بود که با دوستانش در فلان آدرس نزديک ايستگاه مترو در انتظار من است. خيلی راحت به منزل دوستش اميرحسين در محلهای آرام در نقطهای از تهران رسيدم و ديدم که در آپارتمانش علاوه بر فائزه، پنج پسر و سه دختر حضور دارند و خيلی زود به هم معرفی شديم. امير جوانی ايرانی در ميانههای سیسالگی است، اما قيافهای پاکستانی دارد، صورتی گندمگون و موهايی سياه و انبوه، گويی در اين خانه تنها زندگی میکند؛ چون شرط اين مهمانیهای دوستانه در هر جايی اين است که صاحبخانه مجرّد باشد. فضای منزل دو اتاق و يک آشپزخانه اُپن رو به هال دارد و از تلويزيون صدای بلند يکی از شبکههای موسيقی ايرانی به گوش میرسد. از امير خواستم که برای استفاده از اينترنت، کامپيوتر شخصی خودش را در اختيارم بگذارد. سرعت واقعاً پايين بود و من با صبر و شکيبايی سعی میکردم که موفق شوم. امير کانال تلويزيون را روی BBC فارسی برد که تا جايی که من ديدهام، پربينندهترين شبکه خبری فارسی است. خبرهای مربوط به آشوبهای سياسی مصر را منعکس میکرد. همه در حال پيگيری اين اخبار و به گفته رسانههای ايرانی و غربی، نگران بروز جنگ داخلی آن کشور هستند. من را سؤالپيچ کردند و سعی کردم خيلی ساده توضيح دهم که اين تظاهرات و درگيریها بین جناحهای مختلف سياسی نيست، بلکه برخوردهايی بين پليس و تظاهرکنندگان يکی از گروههای سياسی است که يک هفته است ادامه دارد. وضعيت مثل کلاف سر در گم شده و هيچ کس نمیداند اين ناآرامیها کی و چگونه به پايان خواهد رسيد.
🔹امير مربّی شنا است و انگليسی را خوب اما کُند و آرام صحبت میکند. تعجب کردم که در اين سن هنوز مشغول درس خواندن است، به من گفت که شيفته سفر و زبان است و آموختن را يک سرگرمی میداند. ده سال است که در يک شرکت دريانوردی کار میکند که نظارت بر اسکلههای ايرانی در بندرعباس بر کرانه خليج فارس، و بندرانزلی در ساحل دريای خزر را بر عهده دارد. پس از گپوگفتی کوتاه، امير از جای خود بلند شد و يک ساز موسيقی شبيه عود را در دست گرفت که شکلی عجيب داشت، چيزی مثل دو تا خربزه که از سر در هم فرو رفته باشند و تارهايی روی آنها کشيده شده بود. از روی برگه نُت روی سهپايه جلو خودش، قطعهای را برای همه ما که سرگرم نوشيدن چای و شنيدن اين موسيقی دلنشين شده بوديم، نواخت. با به پايان رسيدن موسيقی، صحبت خود را از سر گرفتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 8
🔹آشنايی با تحولات سياسی و اقتصادی مصر در کانون توجه آنها بود. کجا کار میکنم؟ شُغلم چيست؟ چقدر حقوق میگيرم؟ اينها سؤالاتی است که پيش از اين، استاد فريد زين هم برای دانستن پاسخ آنها پافشاری کرده بود. سعی کردم شغل خودم يعنی مديريت سرمايهگذاری را خيلی ساده بيان کنم، اما هرگاه در تعريف آن برای کسانی که با محيط اين شغل بيگانه هستند، ناکام میماندم، خيلی راحت میگفتم که حسابدار هستم.
🔹آثار نگرانی و دلواپسی و ناراحتی در چهره فائزه پيدا بود، وقتی علتش را پرسيدم، با دستپاچگی پاسخ داد: «گربهام فرار کرده!» تعجب خودم را پنهان کردم و برای اينکه کمی از ناراحتی او کم کنم، شوخی واقعاً نابهجايی را بر زبان آوردم و گفتم: «واقعاً وقتی با گربهت وحشيانه رفتار میکنی، بايد هم فرار کنه!» شوخی من را نشنيده گرفت و ادامه داد: «بدبختی من اينه که اون خيلی کوچيکه، سه روز است که رفته و مامان تا امروز به من نگفته بود. همين امشب بايد برَم قم تا پيداش کنم. هر چی ديرتر برَم امکان برگشتش کمتر ميشه.» حرف او روی سرم آوار شد و بار ديگر اين سؤال در ذهنم پيچيد که «پس امشب کجا بخوابم؟ يا بايد به قم بروم، يا با معصومه باشم و يا در خيابان بمانم.» نگذاشت خيلی فکر کنم و بلافاصله گفت: «عَمرو، خيلی متأسفم، اما امشب يا بايد با من بيای قم، يا با معصومه باشی و يا پيش امير بخوابی».
🔹بعد از اينکه پاسپورتم را گرفتم، با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح به قزوين بروم. خيلی دوست داشتم با او به قم برگردم تا در پيدا کردن گربه گمشده کمکش کنم، اما متأسفانه اصلاً وقت ندارم. عذر من را پذيرفت و برايش دعا کردم که بتواند گربه سه ماهه بيچاره را پيدا کند. بدون هيچ ترديدی ميزبانی امير را قبول کردم و به خانه فائزه رفتم تا کولهام را بردارم. امشب رانندگیاش خيلی تندتر است؛ چون بايد همين آخر شبی به قم برود و در کوچهها و خيابانهای اطراف خانهشان دنبال گربه باشد و قبل از آنکه برای هميشه گم و گور شود آن را به خانه برگرداند. به سبب اين گربه لعنتی دوباره بايد جای خوابم را عوض کنم و به خانه کس ديگری بروم. از وقتی از اصفهان بيرون آمدهام، هر شبی را در جايی سپری کردهام. فکر کنم اين جابهجايیهای پيوسته ميان اين مبل و آن تخت و اين رختخواب، تا واپسين روز اقامت در ايران ادامه داشته باشد. از فائزه به دليل فرصت خوبی که در تهران برای من فراهم کرد، بهگرمی تشکر کردم و از او خواستم که دوستانش در مشهد و تبريز را برای ميزبانی من معرفی کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 8
🔹آشنايی با تحولات سياسی و اقتصادی مصر در کانون توجه آنها بود. کجا کار میکنم؟ شُغلم چيست؟ چقدر حقوق میگيرم؟ اينها سؤالاتی است که پيش از اين، استاد فريد زين هم برای دانستن پاسخ آنها پافشاری کرده بود. سعی کردم شغل خودم يعنی مديريت سرمايهگذاری را خيلی ساده بيان کنم، اما هرگاه در تعريف آن برای کسانی که با محيط اين شغل بيگانه هستند، ناکام میماندم، خيلی راحت میگفتم که حسابدار هستم.
🔹آثار نگرانی و دلواپسی و ناراحتی در چهره فائزه پيدا بود، وقتی علتش را پرسيدم، با دستپاچگی پاسخ داد: «گربهام فرار کرده!» تعجب خودم را پنهان کردم و برای اينکه کمی از ناراحتی او کم کنم، شوخی واقعاً نابهجايی را بر زبان آوردم و گفتم: «واقعاً وقتی با گربهت وحشيانه رفتار میکنی، بايد هم فرار کنه!» شوخی من را نشنيده گرفت و ادامه داد: «بدبختی من اينه که اون خيلی کوچيکه، سه روز است که رفته و مامان تا امروز به من نگفته بود. همين امشب بايد برَم قم تا پيداش کنم. هر چی ديرتر برَم امکان برگشتش کمتر ميشه.» حرف او روی سرم آوار شد و بار ديگر اين سؤال در ذهنم پيچيد که «پس امشب کجا بخوابم؟ يا بايد به قم بروم، يا با معصومه باشم و يا در خيابان بمانم.» نگذاشت خيلی فکر کنم و بلافاصله گفت: «عَمرو، خيلی متأسفم، اما امشب يا بايد با من بيای قم، يا با معصومه باشی و يا پيش امير بخوابی».
🔹بعد از اينکه پاسپورتم را گرفتم، با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح به قزوين بروم. خيلی دوست داشتم با او به قم برگردم تا در پيدا کردن گربه گمشده کمکش کنم، اما متأسفانه اصلاً وقت ندارم. عذر من را پذيرفت و برايش دعا کردم که بتواند گربه سه ماهه بيچاره را پيدا کند. بدون هيچ ترديدی ميزبانی امير را قبول کردم و به خانه فائزه رفتم تا کولهام را بردارم. امشب رانندگیاش خيلی تندتر است؛ چون بايد همين آخر شبی به قم برود و در کوچهها و خيابانهای اطراف خانهشان دنبال گربه باشد و قبل از آنکه برای هميشه گم و گور شود آن را به خانه برگرداند. به سبب اين گربه لعنتی دوباره بايد جای خوابم را عوض کنم و به خانه کس ديگری بروم. از وقتی از اصفهان بيرون آمدهام، هر شبی را در جايی سپری کردهام. فکر کنم اين جابهجايیهای پيوسته ميان اين مبل و آن تخت و اين رختخواب، تا واپسين روز اقامت در ايران ادامه داشته باشد. از فائزه به دليل فرصت خوبی که در تهران برای من فراهم کرد، بهگرمی تشکر کردم و از او خواستم که دوستانش در مشهد و تبريز را برای ميزبانی من معرفی کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 9
🔹با کولهپشتی به خانه امير برگشتم که با روی گشاده در را به روی من باز کرد. امير هم خودش يکی از اعضای فعال CS و پذيرای مهمانان است. عکسهای خانوادگی خودش را که روی ميز کنار هال گذاشته بود و تصويرِ برادرهايش، پدرش که در کودکی وی فوت کرده است، و مادر و همسر مادرش را به من نشان داد. در آلبوم، عکس يک روحانی بود که او و خانوادهاش از وی تقليد میکنند. او مقلّد خوبی نيست و فقط اسم مسلمانی را بر خودش دارد، و گرنه هيچ يک از آداب و رسوم و مناسک عبادی، اعم از نماز و روزه را به جا نمیآورد. «کجاش تازهس؟». اين حرفها از زبان جوانهای ايرانی عضو CS که بخش بزرگی از قشر جوان ايران را نمايندگی میکنند، ديگر برای من غافلگيرکننده نيست. امير از طرفداران جدی سکولاريسم است و اعتقاد دارد که دين نبايد در زندگی آدمها دخالت کند و پوششی برای فساد باشد.
🔹بهسرعت گفتوگوی خود را تمام کرديم و اتاق پذيرايی را به من نشان داد که وسايلم را در آنجا بگذارم و آماده خواب شوم. اتاقی خالی که در طول يکی از ديوارهای آن قفسه کتابخانه است و يک صندوق در طرف ديگر. در اتاق پذيرايی تصويری از يک کوهنورد که در پشت لباسهای بادگير خود مخفی شده، ديده میشود. خيلی با افتخار و غرور خودش را يک Alpanist يعنی کسی که به رشته کوه آلپ صعود کرده است، معرفی کرد. در يک دستش پرچم ايران و در دست ديگرش آرم شرکتی که از طرف آن اعزام شده است، ديده میشد. خيلی به سفر و کوهنوردی علاقه دارد و همه کوههای ايران را در نورديده و برای صعود به کشورهای آسيايی و اروپايی رفته است. راز و رمز بدن ورزيده و عضلات برجسته او در همين نکته نهفته است. اين ورزش به بدنی آماده و قوی نياز دارد. وقتی از من پرسيد: «امشب کجا میخوابی؟» بهشوخی گفتم: «آمادگی دارم که روی يک تشک يا مبل بروم و همين الآن بخوابم.» درِ صندوق را که پر از رختخواب بود باز کرد و يکی از آنها را بيرون آورد و روی زمين انداخت. رختخوابهای بزرگی که تا خورده و در آن صندوق کوچک جا گرفته بود. افسوسِ آرامشی را خوردم که میتوانستم روی تخت فاخر منزل فائزه داشته باشم، و گربه بدبختی را که اين خواب ناراحت امشب من به خاطر او است، لعنت کردم. از ديدن رختخوابی که روی زمين پهن شده است، خودم را خوشحال نشان دادم و از امير به دليل اين پذيرايی غيرمنتظره تشکر کردم. خيلی قرص و محکم اظهار کرد که دوستان فائزه مثل دوستان خودش هستند. از من خواست ساعت شش از خواب بيدار شوم تا از کارش باز نماند، با اينکه بيش از چهار ساعت به ساعت شش نمانده است، قول دادم که تمام تلاش خود را به خرج دهم، اما از او خواستم که اگر خواب ماندم حتماً مرا بيدار کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 9
🔹با کولهپشتی به خانه امير برگشتم که با روی گشاده در را به روی من باز کرد. امير هم خودش يکی از اعضای فعال CS و پذيرای مهمانان است. عکسهای خانوادگی خودش را که روی ميز کنار هال گذاشته بود و تصويرِ برادرهايش، پدرش که در کودکی وی فوت کرده است، و مادر و همسر مادرش را به من نشان داد. در آلبوم، عکس يک روحانی بود که او و خانوادهاش از وی تقليد میکنند. او مقلّد خوبی نيست و فقط اسم مسلمانی را بر خودش دارد، و گرنه هيچ يک از آداب و رسوم و مناسک عبادی، اعم از نماز و روزه را به جا نمیآورد. «کجاش تازهس؟». اين حرفها از زبان جوانهای ايرانی عضو CS که بخش بزرگی از قشر جوان ايران را نمايندگی میکنند، ديگر برای من غافلگيرکننده نيست. امير از طرفداران جدی سکولاريسم است و اعتقاد دارد که دين نبايد در زندگی آدمها دخالت کند و پوششی برای فساد باشد.
🔹بهسرعت گفتوگوی خود را تمام کرديم و اتاق پذيرايی را به من نشان داد که وسايلم را در آنجا بگذارم و آماده خواب شوم. اتاقی خالی که در طول يکی از ديوارهای آن قفسه کتابخانه است و يک صندوق در طرف ديگر. در اتاق پذيرايی تصويری از يک کوهنورد که در پشت لباسهای بادگير خود مخفی شده، ديده میشود. خيلی با افتخار و غرور خودش را يک Alpanist يعنی کسی که به رشته کوه آلپ صعود کرده است، معرفی کرد. در يک دستش پرچم ايران و در دست ديگرش آرم شرکتی که از طرف آن اعزام شده است، ديده میشد. خيلی به سفر و کوهنوردی علاقه دارد و همه کوههای ايران را در نورديده و برای صعود به کشورهای آسيايی و اروپايی رفته است. راز و رمز بدن ورزيده و عضلات برجسته او در همين نکته نهفته است. اين ورزش به بدنی آماده و قوی نياز دارد. وقتی از من پرسيد: «امشب کجا میخوابی؟» بهشوخی گفتم: «آمادگی دارم که روی يک تشک يا مبل بروم و همين الآن بخوابم.» درِ صندوق را که پر از رختخواب بود باز کرد و يکی از آنها را بيرون آورد و روی زمين انداخت. رختخوابهای بزرگی که تا خورده و در آن صندوق کوچک جا گرفته بود. افسوسِ آرامشی را خوردم که میتوانستم روی تخت فاخر منزل فائزه داشته باشم، و گربه بدبختی را که اين خواب ناراحت امشب من به خاطر او است، لعنت کردم. از ديدن رختخوابی که روی زمين پهن شده است، خودم را خوشحال نشان دادم و از امير به دليل اين پذيرايی غيرمنتظره تشکر کردم. خيلی قرص و محکم اظهار کرد که دوستان فائزه مثل دوستان خودش هستند. از من خواست ساعت شش از خواب بيدار شوم تا از کارش باز نماند، با اينکه بيش از چهار ساعت به ساعت شش نمانده است، قول دادم که تمام تلاش خود را به خرج دهم، اما از او خواستم که اگر خواب ماندم حتماً مرا بيدار کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🌈ستارۀ شرق
زندگی و زمانۀ امکلثوم، حنجرۀ عشق و انقلاب
محسن بوالحسنی
نشر چشمه 1401
🔻تب محبوبیت شعر و ترانههای عاشقانه هم بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم فروکش میکرد؛ اين جنگ نقطۀ عطف مهمی در ادبياتی بود که حالا ديگر به گفتمان تاريخ سياسی، اجتماعی و اقتصادی جهان عرب تبديل شده بود و شعارش بازگشت به خويشتن بود و تعهد به وطن....
🔻مردمی که تا ديروز با حرفهای عاشقانه مست و مسحور میشدند، در اين دوره گوششان به آن کسی بود که از دردهای واقعی مصر حرف میزند و خود را به آيندۀ سياسی، اجتماعی و اقتصادی مردم متعهد میداند. حالا که ديگر مضامين رمانتيک دهۀ 1930 به شرايط فاجعهبار زندگی روزمرۀ جامعۀ مصر شباهتی نداشت، مردم و منتقدان شروع کردند به طرد و نقد تند و تيز هر آن کس که با جريان همراه نبود.
🔻شعرهای عاشقانه و ترانههای پراحساس با برجسبهايی مثل «بیدغدغه»، «غيرواقعی»، «مبهم» و «فاقد جهانبينی» از دم تيغ میگذشتند...
🔻دامنۀ اين تغييرات به امکلثوم هم رسيد. او همان اوايل دهۀ 1930 دوباره تصميم به توليد و انتشار آثاری گرفت که گرايش بيشتری به تودههای مردم داشته باشد و درد و حرف آنها را بيشتر و بهتر از شعرها و آهنگهای رامی و قصبجی منعکس کند.
🔻مونولوگهای عاشقانۀ او در دهۀ 1930 حالا تبديل شده بود به حرفهای يک قهرمان ملی با ترانههای عاميانۀ تونسی و آهنگهای زکريا احمد که ريشه در فرهنگ بومی موسيقی عرب داشتند و اين رويه در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن وجه غالب کارنامۀ امکلثوم شد.
🔻در دهۀ 1940 .. يکی از اين ترانهها «سَلوا قلبی» است که شوقی آن را سال 1914 به مناسبت ميلاد پيامبر اسلام نوشت و حالا به يک ترانۀ ملی – مذهبی با صدای امکلثوم تبديل شده بود. نکته اينجا است که بعد از جنگ جهانی دوم، موج اعتراضات به حضور استعمارگران بريتانيايی بهشدت افزايش پيدا کرد و مردم از هر فرصتی برای نشان دادن اين اعتراضها استفاده میکردند.
🔻امکلثوم هم وقتی در کنسرت «سلوا قلبی» به اين سطر میرسيد که:
«وَ ما نَيل المطالب بالتمنّی/ و لکن تؤخَذُ الدنيا غلابا»
جو سالن را بيشتر شبيه تظاهراتی سياسی میديد؛ حاضران با فريادهای خود توفانی از شور ملی به پا میکردند.
🔻«وُلِدَ الهُدی» هم مثل «سلوا قلبی» خطابهای ملی – مذهبی بود که در سطری از آن به عدالتخواهی پيامبر اشاره میکرد و میگفت:
«تو [پيامبر] فقير را در برابر ثروتمندان قرار دادی».
https://www.postbook.ir/uploaded/71-j.jpg
🔻🔻🔻
🆔@post_book
زندگی و زمانۀ امکلثوم، حنجرۀ عشق و انقلاب
محسن بوالحسنی
نشر چشمه 1401
🔻تب محبوبیت شعر و ترانههای عاشقانه هم بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم فروکش میکرد؛ اين جنگ نقطۀ عطف مهمی در ادبياتی بود که حالا ديگر به گفتمان تاريخ سياسی، اجتماعی و اقتصادی جهان عرب تبديل شده بود و شعارش بازگشت به خويشتن بود و تعهد به وطن....
🔻مردمی که تا ديروز با حرفهای عاشقانه مست و مسحور میشدند، در اين دوره گوششان به آن کسی بود که از دردهای واقعی مصر حرف میزند و خود را به آيندۀ سياسی، اجتماعی و اقتصادی مردم متعهد میداند. حالا که ديگر مضامين رمانتيک دهۀ 1930 به شرايط فاجعهبار زندگی روزمرۀ جامعۀ مصر شباهتی نداشت، مردم و منتقدان شروع کردند به طرد و نقد تند و تيز هر آن کس که با جريان همراه نبود.
🔻شعرهای عاشقانه و ترانههای پراحساس با برجسبهايی مثل «بیدغدغه»، «غيرواقعی»، «مبهم» و «فاقد جهانبينی» از دم تيغ میگذشتند...
🔻دامنۀ اين تغييرات به امکلثوم هم رسيد. او همان اوايل دهۀ 1930 دوباره تصميم به توليد و انتشار آثاری گرفت که گرايش بيشتری به تودههای مردم داشته باشد و درد و حرف آنها را بيشتر و بهتر از شعرها و آهنگهای رامی و قصبجی منعکس کند.
🔻مونولوگهای عاشقانۀ او در دهۀ 1930 حالا تبديل شده بود به حرفهای يک قهرمان ملی با ترانههای عاميانۀ تونسی و آهنگهای زکريا احمد که ريشه در فرهنگ بومی موسيقی عرب داشتند و اين رويه در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن وجه غالب کارنامۀ امکلثوم شد.
🔻در دهۀ 1940 .. يکی از اين ترانهها «سَلوا قلبی» است که شوقی آن را سال 1914 به مناسبت ميلاد پيامبر اسلام نوشت و حالا به يک ترانۀ ملی – مذهبی با صدای امکلثوم تبديل شده بود. نکته اينجا است که بعد از جنگ جهانی دوم، موج اعتراضات به حضور استعمارگران بريتانيايی بهشدت افزايش پيدا کرد و مردم از هر فرصتی برای نشان دادن اين اعتراضها استفاده میکردند.
🔻امکلثوم هم وقتی در کنسرت «سلوا قلبی» به اين سطر میرسيد که:
«وَ ما نَيل المطالب بالتمنّی/ و لکن تؤخَذُ الدنيا غلابا»
جو سالن را بيشتر شبيه تظاهراتی سياسی میديد؛ حاضران با فريادهای خود توفانی از شور ملی به پا میکردند.
🔻«وُلِدَ الهُدی» هم مثل «سلوا قلبی» خطابهای ملی – مذهبی بود که در سطری از آن به عدالتخواهی پيامبر اشاره میکرد و میگفت:
«تو [پيامبر] فقير را در برابر ثروتمندان قرار دادی».
https://www.postbook.ir/uploaded/71-j.jpg
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/1
🔸 ديدار با حشاشين
🔹مثل همان بلايی که پريروز سر مهران آوردم، امروز صبح اول هم امير را بدخواب کردم. با شرمندگی و خجالت سعی کرده بود که ساعت هفت من را از خواب بيدار کند، اما تا پيش از ساعت هشت و نيم به هيچ کدام از تقه زدنهای او به درِ اتاق واکنشی نشان نداده بودم. از او پوزش خواستم و همه چيز را به گردن خستگی روز قبل انداختم. خوشبختانه خيلی اظهار ناراحتی نکرد. ظرف پنج دقيقه دوش گرفتم و ده دقيقه بعد آماده رفتن شدم. سوار پژو کوچک او، روانه خيابانهای شلوغ اول صبح تهران شديم. اول به يک پمپ بنزين رفتيم و امير يک کارت اعتباری و مقدار کمی پول تحويل طرف داد. در پاسخ سؤال من از ماهيت آن کارت و نرخ بنزين در ايران توضيح داد که هر خودرو يکی از اين کارتها دارد که با آن میتواند هر ماه 100 ليتر بنزين را با قيمت يارانهای (400 تومان، حدود 13 سنت) استفاده کند، و پس از اتمام سهميه، هر ليتر با نرخ (700 تومان، معادل 23 سنت) محاسبه میشود. ارزانی نرخ بنزين چه با نرخ يارانهای و چه آزاد، چنان من را به تعجب واداشت که فرياد زدم: «در مقايسه با همه کشورهای نفتخيز همسايه ايران، اين خيلی ارزونه!»
🔹دولت که از نظر منابع نفتی بسيار ثروتمند است، سوخت مورد نياز را با نرخ ناچيز در اختيار مردم قرار میدهد و علاوه بر توليد و پالايش گاز و نفت برای مصرف داخلی، در حال حاضر، روزانه دو ميليون بشکه نفت نيز صادرات دارد. اين در حالی است که تا پيش از تحريمهای تحميلشده از سوی اروپا و آمريکا بر اقتصاد ايران و از جمله فروش نفت کشور، در سال 2011 صادرات نفت ايران روزانه سه ميليون بشکه بوده است. تحريمهای بينالمللی به دليل برنامههای بلندپروازانه ايران در زمينه هستهای بوده و به نظر من، همين امر به کاهش درآمد حاصل از صادرات نفتی و کند شدن رشد اقتصاد کشور انجاميده است. منابع نفتی ايران از سالها پيش سبب بروز ناآرامی شده است. در سال 1951 محمد مصدق نخستوزير، صنعت نفت کشور را که به موجب قرارداد با شاه در انحصار انگليس بود، ملی اعلام کرد. شرکت نفت رابطه مستحکمی با انگلستان داشت و در ايران همانند يک دولت رفتار میکرد؛ از همين رو، انگلستان از تصميم ايران مبنی بر ملی شدن نفت احساس خطر کرد و آن را مقدمهای برای اقدامات مشابه در کشورهای همسايه ايران برشمرد؛ امری که همه سياستهای انگليس در منطقه خاورميانه را به ناکامی میکشانيد. مذاکرات نفتی دو طرف به شکست انجاميد و انگلستان اقدامات تلافیجويانهای را بر ضد دولت مصدق به اجرا در آورد و تحريم تجاری ايران را در دستور کار قرار داد و دايره فشار بر دولت مصدق را تنگتر کرد. کار به جايی رسيد که يک بار ناو انگليسی شناور در منطقه، مانع حرکت نفتکشی ايتاليايی حامل نفت ايران شد و آن را واداشت که در بندر عَدن پهلو بگيرد. انگلستان با اين کار خواست به همه دنيا و بهخصوص ايرانیها ثابت کند که ايران نمیتواند نفت خودش را به کسی جز انگلستان بفروشد و احدی حق خريد آن را ندارد؛ امروز و ديروز چقدر مثل هم هستند!
🔹تصميم ايران به ملی کردن نفت بازتابهای گستردهای در منطقه داشت؛ به گونهای که نمايندگان پارلمان عراق از دولت خود خواستند که اقداماتی مشابه آنچه دولت مصدق اتخاذ کرده است، در پيش گيرد، تا به حق انحصاری انگلستان از منابع نفتی عراق و غارت سرمايههای آن کشور و درخواست بازنگری در قراردادهای نفتی به منظور افزايش سهم انگلستان از نفت عراق پايان داده شود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/1
🔸 ديدار با حشاشين
🔹مثل همان بلايی که پريروز سر مهران آوردم، امروز صبح اول هم امير را بدخواب کردم. با شرمندگی و خجالت سعی کرده بود که ساعت هفت من را از خواب بيدار کند، اما تا پيش از ساعت هشت و نيم به هيچ کدام از تقه زدنهای او به درِ اتاق واکنشی نشان نداده بودم. از او پوزش خواستم و همه چيز را به گردن خستگی روز قبل انداختم. خوشبختانه خيلی اظهار ناراحتی نکرد. ظرف پنج دقيقه دوش گرفتم و ده دقيقه بعد آماده رفتن شدم. سوار پژو کوچک او، روانه خيابانهای شلوغ اول صبح تهران شديم. اول به يک پمپ بنزين رفتيم و امير يک کارت اعتباری و مقدار کمی پول تحويل طرف داد. در پاسخ سؤال من از ماهيت آن کارت و نرخ بنزين در ايران توضيح داد که هر خودرو يکی از اين کارتها دارد که با آن میتواند هر ماه 100 ليتر بنزين را با قيمت يارانهای (400 تومان، حدود 13 سنت) استفاده کند، و پس از اتمام سهميه، هر ليتر با نرخ (700 تومان، معادل 23 سنت) محاسبه میشود. ارزانی نرخ بنزين چه با نرخ يارانهای و چه آزاد، چنان من را به تعجب واداشت که فرياد زدم: «در مقايسه با همه کشورهای نفتخيز همسايه ايران، اين خيلی ارزونه!»
🔹دولت که از نظر منابع نفتی بسيار ثروتمند است، سوخت مورد نياز را با نرخ ناچيز در اختيار مردم قرار میدهد و علاوه بر توليد و پالايش گاز و نفت برای مصرف داخلی، در حال حاضر، روزانه دو ميليون بشکه نفت نيز صادرات دارد. اين در حالی است که تا پيش از تحريمهای تحميلشده از سوی اروپا و آمريکا بر اقتصاد ايران و از جمله فروش نفت کشور، در سال 2011 صادرات نفت ايران روزانه سه ميليون بشکه بوده است. تحريمهای بينالمللی به دليل برنامههای بلندپروازانه ايران در زمينه هستهای بوده و به نظر من، همين امر به کاهش درآمد حاصل از صادرات نفتی و کند شدن رشد اقتصاد کشور انجاميده است. منابع نفتی ايران از سالها پيش سبب بروز ناآرامی شده است. در سال 1951 محمد مصدق نخستوزير، صنعت نفت کشور را که به موجب قرارداد با شاه در انحصار انگليس بود، ملی اعلام کرد. شرکت نفت رابطه مستحکمی با انگلستان داشت و در ايران همانند يک دولت رفتار میکرد؛ از همين رو، انگلستان از تصميم ايران مبنی بر ملی شدن نفت احساس خطر کرد و آن را مقدمهای برای اقدامات مشابه در کشورهای همسايه ايران برشمرد؛ امری که همه سياستهای انگليس در منطقه خاورميانه را به ناکامی میکشانيد. مذاکرات نفتی دو طرف به شکست انجاميد و انگلستان اقدامات تلافیجويانهای را بر ضد دولت مصدق به اجرا در آورد و تحريم تجاری ايران را در دستور کار قرار داد و دايره فشار بر دولت مصدق را تنگتر کرد. کار به جايی رسيد که يک بار ناو انگليسی شناور در منطقه، مانع حرکت نفتکشی ايتاليايی حامل نفت ايران شد و آن را واداشت که در بندر عَدن پهلو بگيرد. انگلستان با اين کار خواست به همه دنيا و بهخصوص ايرانیها ثابت کند که ايران نمیتواند نفت خودش را به کسی جز انگلستان بفروشد و احدی حق خريد آن را ندارد؛ امروز و ديروز چقدر مثل هم هستند!
🔹تصميم ايران به ملی کردن نفت بازتابهای گستردهای در منطقه داشت؛ به گونهای که نمايندگان پارلمان عراق از دولت خود خواستند که اقداماتی مشابه آنچه دولت مصدق اتخاذ کرده است، در پيش گيرد، تا به حق انحصاری انگلستان از منابع نفتی عراق و غارت سرمايههای آن کشور و درخواست بازنگری در قراردادهای نفتی به منظور افزايش سهم انگلستان از نفت عراق پايان داده شود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/2
🔹در آن زمان دولت مصر نيز موضع قاطعی در حمايت از مصدق گرفت و نحاس پاشا نخست وزير وقت آن کشور، مصدق را به قاهره دعوت کرد و مثل يکی از همين تظاهرات ميليونی ميدان التحرير، نزديک دو ميليون نفر از مردم مصر که آن زمان بيش از 14 ميليون جمعيت نداشت، به استقبال محمد مصدق نخست وزير ايران رفتند. قرار بود مصدق در بالکن هتل قديمی شپرد در خيابان الجمهوريه سخنرانی کند؛ گزافه نيست اگر گفته شود که همه خيابانهای قاهره از ايستگاه راهآهن تا ميدان اُپرا مملو از جمعيت بود. مصدق اما به دو دليل نتوانست صحبت کند: اول اينکه ميکروفونها برای رساندن صدای او به همه جمعيت کافی نبود، و ديگر اينکه توان جلوگيری از گريه خود را نداشت و با سرازير شدن اشک او، مردم هم به سر دادن شعارهايی در حمايت از وی پرداختند و بدين ترتيب سخنرانی او به تأخير افتاد و قرار شد همان شب از طريق راديو با مردم مصر صحبت کند. روزنامهها نوشتند که استقبال از مصدق کمتر از استقبال سال 1919 مردم از سعد زغلول پس از بازگشت از تبعيد نبود. اين پذيرايی گرم دولت و مردم مصر از نماينده دولت ايران دربردارنده پيام مهمی به اين مضمون برای انگلستان بود که دوران استعمار ملتها و ناديده گرفتن اراده آنان سپری شده و عصر بازيابی حقوق و آزادیهای آنان و برپايی نظامهای ملی و مستقل و دور از دخالت خارجيان فرا رسيده است.
🔹از آنجا که اقتصاد ايران عمدتاً متکی به صنعت نفت بود، تحريم نفتی اين کشور موجب نابهسامانی اوضاع اقتصادی ايران شد، و کسی جرأت خريد نفت کشور را نداشت و در حالی که ميليونها ايرانیِ طرفدار مصدق در انتظار بهرهمندی از درآمدهای نفتی به سر میبردند، اقدام انگلستان به جلوگيری از حرکت نفتکشهای ايرانی، کشور را تا آستانه ورشکستی پيش برد و ورق بر ضد مصدق برگشت و دوست انگليس يعنی محمدرضا شاه با همکاری ايالات متحده آمريکا در صدد نقشهای برآمدند که با هدف گرفتن رجال جبهه ملی، پر و بال مصدق را که وابسته به آن جبهه بود بزنند و دولت مردمی وی را سرنگون کنند. عملاً نيز همين کار صورت گرفت و از ميان برداشتن مصدق با نقشهای خارجی و استفاده از ابزارهای محلی به تحقق پيوست و با رهبری سازمان اطلاعات آمريکا، در سال 1953 طی عملياتی موسوم به آژاکس کودتايی بر ضد مصدق برپا شد.
🔹امروز اما ايران گرفتاریهای آن سالها در پی تحريم صادرات نفت را ندارد؛ زيرا در برابر اردوگاه آمريکا و اروپا، قطب سياسی و جهانی قدرتمندی به نام چين ظهور کرده که میتواند بدون هيچ بيمی از تحريمهای تحميلی از سوی مخالفان ايران خريدار نفت آن کشور باشد. ايران که نمیتواند دلارها يا يوروهای حاصل از فروش نفت را بهراحتی وارد کشور کند، در دادوستد با مشتريان خود روش فاينانس، يا نفت در برابر کالا و خدمات را به کار گرفته و يک خريدار مانند چين که به دليل تحريم بانک مرکزی ايران از سوی آمريکا نمیتواند پول آن را به بانکهای ايرانی بپردازد، مبلغی معادل نفت خريداریشده را در ايران سرمايهگذاری میکند. ايران اخيراً اعلام کرده که با کشور چين برای سرمايهگذاری معادل 20 ميليارد دلار در طرحهای توسعه به توافق رسيده است.
🔹در ميدان آزادی که برج بزرگ ميانه آن، نماد تهران مدرن به شمار میآيد، از امير تشکر و خداحافظی کردم. برج آزادی را که قبلاً «شهياد» نام داشت، محمدرضا شاه در سال 1971 به مناسبت جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی ايران افتتاح کرد. بدنه اين بنای 50 متری که پس از انقلاب اسلامی به «آزادی» تغيير نام يافت، پوشيده از سنگ مرمر سفيد است.
🔹مثل همه ميدانهای وسيع در پايتختهای جهان، از ميدان تحرير در قاهره گرفته تا ميدان استقلال در استانبول و ميدان آزادی در کیيف، ميدان آزادی تهران هم در مناسبتهای مختلف و گاه متضاد، پيوسته شاهد تظاهراتی ميليونی است. در ايام انقلاب اسلامی سال 1979 اين ميدان ميعادگاه بزرگترين راهپيمايیها بر ضد شاه و رژيم سلطنتی بود و امروزه هم ايرانیها همه ساله پيروزی انقلاب را در آنجا گرامی میدارند و ميليونها نفر که از تهران و شهرهای اطراف آن میآيند، در گوشه و کنار اين ميدان و خيابانهای پيرامون آن جمع میشوند. در مقابل، همين ميدان در سال 2009 شاهد اجتماع بزرگی از سوی طرفداران جنبشی در اعتراض به نتيجه انتخابات به نفع احمدینژاد بود؛ چه بسا در آينده هم ملت ايران برای مطالبات و مناسبات ديگر در همين فضا گرد هم بيايند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/2
🔹در آن زمان دولت مصر نيز موضع قاطعی در حمايت از مصدق گرفت و نحاس پاشا نخست وزير وقت آن کشور، مصدق را به قاهره دعوت کرد و مثل يکی از همين تظاهرات ميليونی ميدان التحرير، نزديک دو ميليون نفر از مردم مصر که آن زمان بيش از 14 ميليون جمعيت نداشت، به استقبال محمد مصدق نخست وزير ايران رفتند. قرار بود مصدق در بالکن هتل قديمی شپرد در خيابان الجمهوريه سخنرانی کند؛ گزافه نيست اگر گفته شود که همه خيابانهای قاهره از ايستگاه راهآهن تا ميدان اُپرا مملو از جمعيت بود. مصدق اما به دو دليل نتوانست صحبت کند: اول اينکه ميکروفونها برای رساندن صدای او به همه جمعيت کافی نبود، و ديگر اينکه توان جلوگيری از گريه خود را نداشت و با سرازير شدن اشک او، مردم هم به سر دادن شعارهايی در حمايت از وی پرداختند و بدين ترتيب سخنرانی او به تأخير افتاد و قرار شد همان شب از طريق راديو با مردم مصر صحبت کند. روزنامهها نوشتند که استقبال از مصدق کمتر از استقبال سال 1919 مردم از سعد زغلول پس از بازگشت از تبعيد نبود. اين پذيرايی گرم دولت و مردم مصر از نماينده دولت ايران دربردارنده پيام مهمی به اين مضمون برای انگلستان بود که دوران استعمار ملتها و ناديده گرفتن اراده آنان سپری شده و عصر بازيابی حقوق و آزادیهای آنان و برپايی نظامهای ملی و مستقل و دور از دخالت خارجيان فرا رسيده است.
🔹از آنجا که اقتصاد ايران عمدتاً متکی به صنعت نفت بود، تحريم نفتی اين کشور موجب نابهسامانی اوضاع اقتصادی ايران شد، و کسی جرأت خريد نفت کشور را نداشت و در حالی که ميليونها ايرانیِ طرفدار مصدق در انتظار بهرهمندی از درآمدهای نفتی به سر میبردند، اقدام انگلستان به جلوگيری از حرکت نفتکشهای ايرانی، کشور را تا آستانه ورشکستی پيش برد و ورق بر ضد مصدق برگشت و دوست انگليس يعنی محمدرضا شاه با همکاری ايالات متحده آمريکا در صدد نقشهای برآمدند که با هدف گرفتن رجال جبهه ملی، پر و بال مصدق را که وابسته به آن جبهه بود بزنند و دولت مردمی وی را سرنگون کنند. عملاً نيز همين کار صورت گرفت و از ميان برداشتن مصدق با نقشهای خارجی و استفاده از ابزارهای محلی به تحقق پيوست و با رهبری سازمان اطلاعات آمريکا، در سال 1953 طی عملياتی موسوم به آژاکس کودتايی بر ضد مصدق برپا شد.
🔹امروز اما ايران گرفتاریهای آن سالها در پی تحريم صادرات نفت را ندارد؛ زيرا در برابر اردوگاه آمريکا و اروپا، قطب سياسی و جهانی قدرتمندی به نام چين ظهور کرده که میتواند بدون هيچ بيمی از تحريمهای تحميلی از سوی مخالفان ايران خريدار نفت آن کشور باشد. ايران که نمیتواند دلارها يا يوروهای حاصل از فروش نفت را بهراحتی وارد کشور کند، در دادوستد با مشتريان خود روش فاينانس، يا نفت در برابر کالا و خدمات را به کار گرفته و يک خريدار مانند چين که به دليل تحريم بانک مرکزی ايران از سوی آمريکا نمیتواند پول آن را به بانکهای ايرانی بپردازد، مبلغی معادل نفت خريداریشده را در ايران سرمايهگذاری میکند. ايران اخيراً اعلام کرده که با کشور چين برای سرمايهگذاری معادل 20 ميليارد دلار در طرحهای توسعه به توافق رسيده است.
🔹در ميدان آزادی که برج بزرگ ميانه آن، نماد تهران مدرن به شمار میآيد، از امير تشکر و خداحافظی کردم. برج آزادی را که قبلاً «شهياد» نام داشت، محمدرضا شاه در سال 1971 به مناسبت جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی ايران افتتاح کرد. بدنه اين بنای 50 متری که پس از انقلاب اسلامی به «آزادی» تغيير نام يافت، پوشيده از سنگ مرمر سفيد است.
🔹مثل همه ميدانهای وسيع در پايتختهای جهان، از ميدان تحرير در قاهره گرفته تا ميدان استقلال در استانبول و ميدان آزادی در کیيف، ميدان آزادی تهران هم در مناسبتهای مختلف و گاه متضاد، پيوسته شاهد تظاهراتی ميليونی است. در ايام انقلاب اسلامی سال 1979 اين ميدان ميعادگاه بزرگترين راهپيمايیها بر ضد شاه و رژيم سلطنتی بود و امروزه هم ايرانیها همه ساله پيروزی انقلاب را در آنجا گرامی میدارند و ميليونها نفر که از تهران و شهرهای اطراف آن میآيند، در گوشه و کنار اين ميدان و خيابانهای پيرامون آن جمع میشوند. در مقابل، همين ميدان در سال 2009 شاهد اجتماع بزرگی از سوی طرفداران جنبشی در اعتراض به نتيجه انتخابات به نفع احمدینژاد بود؛ چه بسا در آينده هم ملت ايران برای مطالبات و مناسبات ديگر در همين فضا گرد هم بيايند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/3
3
🔹 اندکی در ميدان پرسه زدم تا پيشينه و شکوه آن را در جان خودم حس کنم، و برای همه کسانی که در رويارويی با ظلم به شهادت رسيدهاند، فاتحهای بخوانم و آمرزش بخواهم. من هر گاه از ميدان تحرير قاهره هم میگذرم، با ياد شبهای 25 و 28 ژانويه سال 2011 و همه شبهای جنبشی که در پی آن رخ داد و قهرمانان زنده و شهيدان آن ايام، سراسر وجودم را رعشه برمیدارد.
🔹برای رفتن به پايانه مسافربری آزادی و سوار شدن بر ماشينی که مرا به قزوين برساند، از وسط ميدان گذشتم و به سالن بزرگی رسيدم که به خدمات خودروهای مسافربر اختصاص داشت. نرخنامه را پشت سر بليتفروشها به ديوار زده بودند و در مقابل نام هر شهر دو نرخ ديده میشد؛ وقتی دليل آن را پرسيدم، مأمور باجه بليتفروشی به من گفت که نرخ صندلی جلو کمی از کرايه صندلی عقب که سه نفر در آن مینشينند گرانتر است. يک بليت صندلی جلو گرفتم و در سالن خنک نشستم تا ظرفيت ماشين تکميل شود. از نظم و ترتيب فوقالعاده ماشينهای کرايه بين شهری تعجب کردم؛ موضوعی که برای ما مصریهای به شکل غريبی با هرج و مرج همراه است، در تهران چنان با ضوابط درست شهرنشينی انجام میشود که در شيراز و کاشان هم مانند آن را نديده بودم. کسی که سوار تاکسیهای پژو يا مينیبوسهای گاراژ عبّود يا احمد حلمی شده باشد میفهمد که اين سازماندهی پيچيده در حد و اندازه تحقق يک رؤيای علمی است.
🔹نامگذاری شهر قزوين به موقعيت جغرافيايی آن بر کرانه دريای خزر برمیگردد که عربها آن را که بزرگترين درياچه جهان است، «بحر قزوين» میخوانند. در ساحل اين دريا پنج کشور روسيه، ايران، آذربايجان، ترکمنستان و قزاقستان قرار دارند که آبهای سطحی آنها به اين دريا میريزد. اين پنج کشور همواره بر سر منابع نفت و گاز طبيعی موجود در زير بستر اين دريا دچار اختلاف هستند؛ يکی از اختلافات آنها اين است که آيا بايد اين منبع آبی را «دريا» ناميد يا «درياچه»؟ اگر «دريا» باشد، بايد بر اساس طول ساحل هر کشور ميان آنها تقسيم شود و هر کشوری تنها حق دارد که از منابع موجود در قلمرو آبهای خود بهرهبرداری کند، اما اگر «درياچه» خوانده شود بر مبنای کنوانسيون بينالمللی حقوق درياچهها، ثروت آن بر پايه نسبتی از طول ساحل هر کشور مشخص خواهد شد؛ بدين معنا که اگر از سواحل آذربايجان نفت استخراج شود، روسيه هم در آن حق دارد.
🔹پس از سفری که دو ساعت بيشتر طول نکشيد، به قزوين رسيدم و رضا عضو CS را ديدم که در انتظار من است. او از دو هفته پيش در پاسخ به نامه من اظهار داشته بود که گرچه آمادگی ميزبانی از من را ندارد، اما میتواند من را ببيند و در رفتن به منطقه «اَلَموت» به من کمک کند. قزوين شهر کوچکی است و اعضای CS در آن زياد نيستند. برنامه من اين است که برای رفتن به «الموت» فقط يک روز در قزوين بمانم و بلافاصله با يک اتوبوس شبانه که دهساعته من را به تبريز برساند، رهسپار آنجا شوم. برای رفتن از اين شهر به آن شهر، ترجيح میدهم از تاريکی شب استفاده کنم تا فرصت بيشتری را برای بازديد از نقاط ديدنی شهرها داشته باشم. رضا از من دعوت کرد که در يکی از رستورانهای معروف شهر ناهار بخوريم؛ مثل هميشه چلوکباب، با ترشی بادمجان مشهور در شهرهای شمالی ايران. از وقتی که در شامِ منزلِ فائزه ترشی سير خوردهام، باز هوس کردم که دوباره نصيبم شود و خيلی هم برای رسيدن به آن سعی کردم، اما در اين رستوران يافت نشد.
🔹رضا مهندس شهرسازی است، جوانی بين بيست و سی ساله که خيلی کم و آرام صحبت میکند. پس از دو سال زندگی و تحصيل در ميلان، سه ماه پيش کارشناسی ارشدش را از دانشگاهی در ايتاليا گرفته و اکنون دو ماه است که در پروژه احداث واحدهای مسکونی در قزوين کار میکند و با جديت دنبال آن است که برای اخذ مدرک دکتری به کانادا يا آمريکا برود. خيلی دلش میخواهد از ايران مهاجرت کند؛ زيرا اعتقاد دارد که فرصت کار در آن کشورها بسيار بيشتر از ايران است. «دوست من؛ همه میخوان يه جوری از کشور خودشون فرار کنن، وضعيت ما هم در مصر خيلی بهتر از ايران نيس، اونجا هم همه آرزو دارن که برای درس خوندان يا حتی مهاجرت از مصر بيرون بزنند.. مگر خدا به کسی رحم کنه و روزیش را برسونه».
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/3
3
🔹 اندکی در ميدان پرسه زدم تا پيشينه و شکوه آن را در جان خودم حس کنم، و برای همه کسانی که در رويارويی با ظلم به شهادت رسيدهاند، فاتحهای بخوانم و آمرزش بخواهم. من هر گاه از ميدان تحرير قاهره هم میگذرم، با ياد شبهای 25 و 28 ژانويه سال 2011 و همه شبهای جنبشی که در پی آن رخ داد و قهرمانان زنده و شهيدان آن ايام، سراسر وجودم را رعشه برمیدارد.
🔹برای رفتن به پايانه مسافربری آزادی و سوار شدن بر ماشينی که مرا به قزوين برساند، از وسط ميدان گذشتم و به سالن بزرگی رسيدم که به خدمات خودروهای مسافربر اختصاص داشت. نرخنامه را پشت سر بليتفروشها به ديوار زده بودند و در مقابل نام هر شهر دو نرخ ديده میشد؛ وقتی دليل آن را پرسيدم، مأمور باجه بليتفروشی به من گفت که نرخ صندلی جلو کمی از کرايه صندلی عقب که سه نفر در آن مینشينند گرانتر است. يک بليت صندلی جلو گرفتم و در سالن خنک نشستم تا ظرفيت ماشين تکميل شود. از نظم و ترتيب فوقالعاده ماشينهای کرايه بين شهری تعجب کردم؛ موضوعی که برای ما مصریهای به شکل غريبی با هرج و مرج همراه است، در تهران چنان با ضوابط درست شهرنشينی انجام میشود که در شيراز و کاشان هم مانند آن را نديده بودم. کسی که سوار تاکسیهای پژو يا مينیبوسهای گاراژ عبّود يا احمد حلمی شده باشد میفهمد که اين سازماندهی پيچيده در حد و اندازه تحقق يک رؤيای علمی است.
🔹نامگذاری شهر قزوين به موقعيت جغرافيايی آن بر کرانه دريای خزر برمیگردد که عربها آن را که بزرگترين درياچه جهان است، «بحر قزوين» میخوانند. در ساحل اين دريا پنج کشور روسيه، ايران، آذربايجان، ترکمنستان و قزاقستان قرار دارند که آبهای سطحی آنها به اين دريا میريزد. اين پنج کشور همواره بر سر منابع نفت و گاز طبيعی موجود در زير بستر اين دريا دچار اختلاف هستند؛ يکی از اختلافات آنها اين است که آيا بايد اين منبع آبی را «دريا» ناميد يا «درياچه»؟ اگر «دريا» باشد، بايد بر اساس طول ساحل هر کشور ميان آنها تقسيم شود و هر کشوری تنها حق دارد که از منابع موجود در قلمرو آبهای خود بهرهبرداری کند، اما اگر «درياچه» خوانده شود بر مبنای کنوانسيون بينالمللی حقوق درياچهها، ثروت آن بر پايه نسبتی از طول ساحل هر کشور مشخص خواهد شد؛ بدين معنا که اگر از سواحل آذربايجان نفت استخراج شود، روسيه هم در آن حق دارد.
🔹پس از سفری که دو ساعت بيشتر طول نکشيد، به قزوين رسيدم و رضا عضو CS را ديدم که در انتظار من است. او از دو هفته پيش در پاسخ به نامه من اظهار داشته بود که گرچه آمادگی ميزبانی از من را ندارد، اما میتواند من را ببيند و در رفتن به منطقه «اَلَموت» به من کمک کند. قزوين شهر کوچکی است و اعضای CS در آن زياد نيستند. برنامه من اين است که برای رفتن به «الموت» فقط يک روز در قزوين بمانم و بلافاصله با يک اتوبوس شبانه که دهساعته من را به تبريز برساند، رهسپار آنجا شوم. برای رفتن از اين شهر به آن شهر، ترجيح میدهم از تاريکی شب استفاده کنم تا فرصت بيشتری را برای بازديد از نقاط ديدنی شهرها داشته باشم. رضا از من دعوت کرد که در يکی از رستورانهای معروف شهر ناهار بخوريم؛ مثل هميشه چلوکباب، با ترشی بادمجان مشهور در شهرهای شمالی ايران. از وقتی که در شامِ منزلِ فائزه ترشی سير خوردهام، باز هوس کردم که دوباره نصيبم شود و خيلی هم برای رسيدن به آن سعی کردم، اما در اين رستوران يافت نشد.
🔹رضا مهندس شهرسازی است، جوانی بين بيست و سی ساله که خيلی کم و آرام صحبت میکند. پس از دو سال زندگی و تحصيل در ميلان، سه ماه پيش کارشناسی ارشدش را از دانشگاهی در ايتاليا گرفته و اکنون دو ماه است که در پروژه احداث واحدهای مسکونی در قزوين کار میکند و با جديت دنبال آن است که برای اخذ مدرک دکتری به کانادا يا آمريکا برود. خيلی دلش میخواهد از ايران مهاجرت کند؛ زيرا اعتقاد دارد که فرصت کار در آن کشورها بسيار بيشتر از ايران است. «دوست من؛ همه میخوان يه جوری از کشور خودشون فرار کنن، وضعيت ما هم در مصر خيلی بهتر از ايران نيس، اونجا هم همه آرزو دارن که برای درس خوندان يا حتی مهاجرت از مصر بيرون بزنند.. مگر خدا به کسی رحم کنه و روزیش را برسونه».
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/4
🔹به نظر میرسد که برای ديدار از «الموت» به اندازه کافی کتاب LP را زير و رو نکردهام؛ چون وقتی رضا گفت برای رفتن به الموت بايد به «گازرخان» رفت که با ماشين سه ساعت از قزوين فاصله دارد، غافلگير شدم و گويا سقف روی سرم آوار شد؛ اين يعنی باز همه برنامههايم به هم ريخت؛ الآن ساعت دو بعدازظهر است، اگر الساعه راه بيفتم، يک ساعت پيش از غروب به مقصد میرسم که اصلاً وقت کافی و خوبی برای بازديد از دشت و قلعه الموت نيست؛ بنابراين، تصميم گرفتم امروز را در قزوين بمانم و شبانه راهی گازرخان شوم تا سپيده که سر زد در الموت باشم. رضا با اشاره سر، اعلام موافقت خودش را نشان داد و توصيه کرد که فردا ظهر پس از برگشت به قزوين، حتماً برای ديدن رشت و روستای ماسوله هم برنامهريزی کنم. پرسيدم: مگر بايد به قزوين برگردم، مگر گازرخان به رشت راه ندارد؟ با شوخی گفت: «چرا که نه؛ میتونی بری، اما با پای پياده».
🔹از پيشنهاد رضا خوشم آمد؛ پس اول اينکه بايد فردا ظهر به قزوين برگردم و ديگر اينکه مسير دهساعته رشت را در گرمای روز طی کنم و در ظلمت شب به آن شهر برسم. واقعاً عاشق سفر هستم و آسايش شخصی آخرين چيزی است که به آن فکر میکنم؛ بنابراين برنامه را اين طوری تنظيم کردم که فرداشب سوار اتوبوس رشت ـ تبريز بشوم تا صبح اول وقت به تبريز برسم و تا زمان پرواز به طرف مشهد، يک روز و نيم وقت برای بازديد از نقاط ديدنی آن شهر داشته باشم. نقشهای ديوانهوار اما قابل اجرا است؛ انعطافپذيری بیقيد و شرط و گاه جنونآميز را بايد مهمترين مشخصه سفرهای تکنفره دانست.
🔹در يکی از قهوهخانههای همان دور و اطراف، آن قدر حرف زديم تا امير، يعنی يکی ديگر از اعضای CS که پيشنهاد ملاقات و در صورت لزوم پذيرايی از من را داده بود، به ما بپيوندد. وقتی تابلو «سيگار کشيدن ممنوع» را روی ديوار ديدم، حالم گرفته شد، در اين مدت معنی جملات مهمی مثل اين عبارت را خوب میفهمم. جالب است که اين قهوهخانه قليان دارد اما از کشيدن سيگار منع کرده است. نيکوتين مورد نياز خودم را از چند پک قليان گرفتم تا اينکه امير سر رسيد و روی تخت نشستيم و يک قوری چای سفارش داديم. امير عذرخواهی کرد که به دليل همراهی با دوستش که بعدازظهرها خيلی نمیتواند بيرون بيايد، اندکی تأخير کرده است. جوانی حدوداً بيستساله است و در شرکت پدرش مشغول کار است. خيلی به ديدن من علاقه نشان میداد و اخبار مصر را لحظه به لحظه از زمان برکناری مُرسی تا روی کار آمدن ژنرال سيسی و شکستن اعتصاب ميدان «رابعه» و «النهضه» و رخدادهای «کرداسه» چنان دنبال کرده است که فکر میکنی در مصر زندگی میکند. او همه گروههای اسلامی از جهادیها گرفته تا سلفیها و اِخوانیها که آنها را «اخوان المنافقين» مینامد، بهخوبی میشناسد و میگويد گروه اِخوان به اين دليل منافق هستند که در مسائل دين و دنيا و سياست و رفتارهای خود، از روی «تقيه» چيزی را اظهار میکنند که با اعتقاد درونی آنها متفاوت است. او میافزايد: با اينکه اصل تقيه يکی از مهمترين ارکان باورهای شيعی است، ولی استفاده نادرست از آن، انسان را به يک منافق تبديل میکند. شيعه در تاريخ، همواره زير فشار و آزار و اذيت بوده و از همين رو، روش استفاده از تقيه در ميان آنان رواج داشته است. امير میگويد که وقتی دنيا بر شاه ايران تنگ شد، تنها کسی که آمادگی پذيرايی از وی را داشت رئيسجمهور سادات بود؛ او از مصر بهنيکی ياد میکند و آرزو دارد روزی به ديدار آن کشور و زيارت مسجد الرفاعی برود. هنگامی که گفتوگوی ما به موضوع سوريه کشيده میشود، امير اعتقاد دارد که بشار اسد رئيس جمهور بسيار خوبی برای آن کشور به شمار میرود؛ چرا که در برابر حملات سلفیها و جهادیها، از حق زندگی شيعيان آن کشور دفاع کرده است. او چندان اعتنايی به «ارتش آزاد» نمیکند و اختلاف آن با دولت سوريه را چالشی سياسی میخواند، در حالی که جهادیها و سلفیها در انديشه شعلهور کردن آتش يک جنگ دينی ميان پيروان دو مذهب هستند. امير همچنين اقدام ايران در پشتيبانی مالی و انسانی از بشار اسد را که در راستای پاسداری از اقليت شيعه آن کشور است، کار درستی میداند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/4
🔹به نظر میرسد که برای ديدار از «الموت» به اندازه کافی کتاب LP را زير و رو نکردهام؛ چون وقتی رضا گفت برای رفتن به الموت بايد به «گازرخان» رفت که با ماشين سه ساعت از قزوين فاصله دارد، غافلگير شدم و گويا سقف روی سرم آوار شد؛ اين يعنی باز همه برنامههايم به هم ريخت؛ الآن ساعت دو بعدازظهر است، اگر الساعه راه بيفتم، يک ساعت پيش از غروب به مقصد میرسم که اصلاً وقت کافی و خوبی برای بازديد از دشت و قلعه الموت نيست؛ بنابراين، تصميم گرفتم امروز را در قزوين بمانم و شبانه راهی گازرخان شوم تا سپيده که سر زد در الموت باشم. رضا با اشاره سر، اعلام موافقت خودش را نشان داد و توصيه کرد که فردا ظهر پس از برگشت به قزوين، حتماً برای ديدن رشت و روستای ماسوله هم برنامهريزی کنم. پرسيدم: مگر بايد به قزوين برگردم، مگر گازرخان به رشت راه ندارد؟ با شوخی گفت: «چرا که نه؛ میتونی بری، اما با پای پياده».
🔹از پيشنهاد رضا خوشم آمد؛ پس اول اينکه بايد فردا ظهر به قزوين برگردم و ديگر اينکه مسير دهساعته رشت را در گرمای روز طی کنم و در ظلمت شب به آن شهر برسم. واقعاً عاشق سفر هستم و آسايش شخصی آخرين چيزی است که به آن فکر میکنم؛ بنابراين برنامه را اين طوری تنظيم کردم که فرداشب سوار اتوبوس رشت ـ تبريز بشوم تا صبح اول وقت به تبريز برسم و تا زمان پرواز به طرف مشهد، يک روز و نيم وقت برای بازديد از نقاط ديدنی آن شهر داشته باشم. نقشهای ديوانهوار اما قابل اجرا است؛ انعطافپذيری بیقيد و شرط و گاه جنونآميز را بايد مهمترين مشخصه سفرهای تکنفره دانست.
🔹در يکی از قهوهخانههای همان دور و اطراف، آن قدر حرف زديم تا امير، يعنی يکی ديگر از اعضای CS که پيشنهاد ملاقات و در صورت لزوم پذيرايی از من را داده بود، به ما بپيوندد. وقتی تابلو «سيگار کشيدن ممنوع» را روی ديوار ديدم، حالم گرفته شد، در اين مدت معنی جملات مهمی مثل اين عبارت را خوب میفهمم. جالب است که اين قهوهخانه قليان دارد اما از کشيدن سيگار منع کرده است. نيکوتين مورد نياز خودم را از چند پک قليان گرفتم تا اينکه امير سر رسيد و روی تخت نشستيم و يک قوری چای سفارش داديم. امير عذرخواهی کرد که به دليل همراهی با دوستش که بعدازظهرها خيلی نمیتواند بيرون بيايد، اندکی تأخير کرده است. جوانی حدوداً بيستساله است و در شرکت پدرش مشغول کار است. خيلی به ديدن من علاقه نشان میداد و اخبار مصر را لحظه به لحظه از زمان برکناری مُرسی تا روی کار آمدن ژنرال سيسی و شکستن اعتصاب ميدان «رابعه» و «النهضه» و رخدادهای «کرداسه» چنان دنبال کرده است که فکر میکنی در مصر زندگی میکند. او همه گروههای اسلامی از جهادیها گرفته تا سلفیها و اِخوانیها که آنها را «اخوان المنافقين» مینامد، بهخوبی میشناسد و میگويد گروه اِخوان به اين دليل منافق هستند که در مسائل دين و دنيا و سياست و رفتارهای خود، از روی «تقيه» چيزی را اظهار میکنند که با اعتقاد درونی آنها متفاوت است. او میافزايد: با اينکه اصل تقيه يکی از مهمترين ارکان باورهای شيعی است، ولی استفاده نادرست از آن، انسان را به يک منافق تبديل میکند. شيعه در تاريخ، همواره زير فشار و آزار و اذيت بوده و از همين رو، روش استفاده از تقيه در ميان آنان رواج داشته است. امير میگويد که وقتی دنيا بر شاه ايران تنگ شد، تنها کسی که آمادگی پذيرايی از وی را داشت رئيسجمهور سادات بود؛ او از مصر بهنيکی ياد میکند و آرزو دارد روزی به ديدار آن کشور و زيارت مسجد الرفاعی برود. هنگامی که گفتوگوی ما به موضوع سوريه کشيده میشود، امير اعتقاد دارد که بشار اسد رئيس جمهور بسيار خوبی برای آن کشور به شمار میرود؛ چرا که در برابر حملات سلفیها و جهادیها، از حق زندگی شيعيان آن کشور دفاع کرده است. او چندان اعتنايی به «ارتش آزاد» نمیکند و اختلاف آن با دولت سوريه را چالشی سياسی میخواند، در حالی که جهادیها و سلفیها در انديشه شعلهور کردن آتش يک جنگ دينی ميان پيروان دو مذهب هستند. امير همچنين اقدام ايران در پشتيبانی مالی و انسانی از بشار اسد را که در راستای پاسداری از اقليت شيعه آن کشور است، کار درستی میداند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/5
🔹ناگهان و به شکلی غافلگيرکننده، همه حرف و حديث خود را از زندگی در قاهره به سمت و سوی باشگاههای شبانه میکشاند و با شوخطبعی فوقالعادهای که دارد، میگويد: «من نه دوست دارم اهرام رو ببينم و نه میخوام به تماشای مساجد و آثار تاريخی برم؛ من فقط دلم میخواد پايکوبی در اون باشگاهها رو تماشا کنم». امير فردی خونگرم و شاد و شنگول است. با پرسشهايی که از جزئيات شبگردی و شبنشينی و اختلاط دختران و پسران و شادخواری آنان میپرسد، مرا به خنده وامیدارد. سعی میکنم به او بفهمانم آنهايی که به اين جاها میروند تنها بخش بسيار اندکی از جامعه مصر هستند، و با اينکه اين مراکز در همه جا به چشم میخورد، اما اقبال به آنها آن اندازه که تصور میشود، نيست. اين تصورات شما به دليل محروميتها و رنجهايی است که از بسته بودن دست و پای خودتان احساس میکنيد؛ به همين دليل، اين افکار نادرست در شما شکل میگيرد که هر که به اين مراکز دسترسی داشته باشد، هر روز از صبح تا شب، وقت خود را در آنجا میگذراند.
🔹قصه دايیام اَيمن را که چندين سال است در عربستان به طبابت مشغول است، برايش گفتم که يک روز همکار سعودیاش در بيمارستان در باره نوشيدن مشروبات الکلی از او میپرسد، و دايی میگويد که اين کار حرام است و اصلاً اين کار را نمیکند. همکار سعودیاش از اينکه دايیام در مصر هم که اين شرايط برای هر شهروندی فراهم است، از نوشيدن مشروبات پرهيز دارد، اظهار تعجب میکند، اما وقتی دايی اظهار میکند: درست است که همه جا هست، اما هر يک از ما شهروندان در خوردن و نخوردن آن اختيار داريم، با اين پاسخ خيرهکننده همکار سعودیاش روبهرو میشود که «گناه اين کار در مصر بر عهده دولتی است که شرايط آن را فراهم کرده است؛ بنابراين اگر در قاهره به اين کار بپردازيد، دولت مصر است که بايد بار گناه آن را بر دوش بکشد»! منطق همه ملتهايی که تحت حاکميت چنين افکاری زندگی میکنند، بهکلی منحرف است.
🔹امير پيشنهاد کرد که امشب را در خانه آنها بمانم، ولی وقتی برنامهام را توضيح دادم، توصيه کرد پيش از غروب آفتاب به طرف گازرخان راه بيفتم؛ چون ممکن است که بعد از آن ماشينی برای رفتن پيدا نکنم. همچنين پيشنهاد کرد که برای تماشای اندکی از آثار ديدنی قزوين کمی در شهر گشت بزنيم. با اينکه پژو قديمی و فرسودهای داشت، اما باز هم از شيطنت خودش دستبردار نبود. من را به خيابان «دَور دور» برد تا به تعبير خودش زيبايی دخترهای قزوين را به من نشان دهد و هر باری که آدم خوشسيما و جذابی را میديد، سرش را از شيشه ماشين بيرون میآورد. «حتماً شماها در مصر خيابون دور دور ندارين؛ معلومه، شما نايتکلاب و يک مشت مست و ديوونه دارين». يک بار ديگر به او گفتم: «ببين امير، ببين عزيزم، بله ما در مصر خيابونای معروفی داريم که زنان بدنام اونجا هستن، همين طوری هم میتونی توی خيابون يا باشگاه يا پارک با يکی دوستی سادهای داشته باشی، اما خيابون مخصوصی نداريم که فقط برای دوست پيدا کردن باشه». عشق به اين کار مغزش را داغون کرده است!
🔹اضافه کردم که ما در مصر و بهخصوص در خيابانهايی مثل «الهرم» که کانون باشگاههای شبانه و قبلهگاه منحرفان همين همسايههای جنوبی شما در کشورهای حاشيه خليج فارس است، شاهد تناقضات عجيبی هستيم. من ده سال از عمر خودم را در يکی از همين خيابانها و در همسايگی يکی از همين مراکز سپری کردهام. درست روبهروی آن يکی از مساجد اهل سنت بود که در هر وعده دهها نفر برای نماز به آنجا میآمدند. وقت اذان صبح، از يک طرف، جمعی باشگاه را ترک میکردند و از طرف ديگر جماعت نمازگزار را میديدی که برای پيوستن به نماز جماعت صبح راهی مسجد هستند. امير، مصرِ واقعی اين است؛ سرشار از تناقضهايی که اصلاً نمیتوانی آن را درک کنی؛ مثل اندک تناقضاتی که در جامعه شما ديده میشود.
🔹رهسپار بازديد از مسجد جامع قزوين شديم که از قديمیترين مساجد ايران است. تاريخچه بنای آن به داستان ساخت مسجد اصفهان شباهت دارد، هر چند که ابعاد اين مسجد به پای وسعت آن نمیرسد. بنای اوليه اين مسجد به قرن نهم ميلادی برمیگردد که هارون الرشيد خليفه عباسی دستور داد تا آن را بر روی ويرانههای يکی از معابد زرتشتی بسازند. ساخت گنبد بلند و فيروزهای آن در روزگار سلجوقيان آغاز شد و در عهد صفويه که قزوين پس از تبريز، پنجاه سال پايتخت آنان بود، به پايان رسيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/5
🔹ناگهان و به شکلی غافلگيرکننده، همه حرف و حديث خود را از زندگی در قاهره به سمت و سوی باشگاههای شبانه میکشاند و با شوخطبعی فوقالعادهای که دارد، میگويد: «من نه دوست دارم اهرام رو ببينم و نه میخوام به تماشای مساجد و آثار تاريخی برم؛ من فقط دلم میخواد پايکوبی در اون باشگاهها رو تماشا کنم». امير فردی خونگرم و شاد و شنگول است. با پرسشهايی که از جزئيات شبگردی و شبنشينی و اختلاط دختران و پسران و شادخواری آنان میپرسد، مرا به خنده وامیدارد. سعی میکنم به او بفهمانم آنهايی که به اين جاها میروند تنها بخش بسيار اندکی از جامعه مصر هستند، و با اينکه اين مراکز در همه جا به چشم میخورد، اما اقبال به آنها آن اندازه که تصور میشود، نيست. اين تصورات شما به دليل محروميتها و رنجهايی است که از بسته بودن دست و پای خودتان احساس میکنيد؛ به همين دليل، اين افکار نادرست در شما شکل میگيرد که هر که به اين مراکز دسترسی داشته باشد، هر روز از صبح تا شب، وقت خود را در آنجا میگذراند.
🔹قصه دايیام اَيمن را که چندين سال است در عربستان به طبابت مشغول است، برايش گفتم که يک روز همکار سعودیاش در بيمارستان در باره نوشيدن مشروبات الکلی از او میپرسد، و دايی میگويد که اين کار حرام است و اصلاً اين کار را نمیکند. همکار سعودیاش از اينکه دايیام در مصر هم که اين شرايط برای هر شهروندی فراهم است، از نوشيدن مشروبات پرهيز دارد، اظهار تعجب میکند، اما وقتی دايی اظهار میکند: درست است که همه جا هست، اما هر يک از ما شهروندان در خوردن و نخوردن آن اختيار داريم، با اين پاسخ خيرهکننده همکار سعودیاش روبهرو میشود که «گناه اين کار در مصر بر عهده دولتی است که شرايط آن را فراهم کرده است؛ بنابراين اگر در قاهره به اين کار بپردازيد، دولت مصر است که بايد بار گناه آن را بر دوش بکشد»! منطق همه ملتهايی که تحت حاکميت چنين افکاری زندگی میکنند، بهکلی منحرف است.
🔹امير پيشنهاد کرد که امشب را در خانه آنها بمانم، ولی وقتی برنامهام را توضيح دادم، توصيه کرد پيش از غروب آفتاب به طرف گازرخان راه بيفتم؛ چون ممکن است که بعد از آن ماشينی برای رفتن پيدا نکنم. همچنين پيشنهاد کرد که برای تماشای اندکی از آثار ديدنی قزوين کمی در شهر گشت بزنيم. با اينکه پژو قديمی و فرسودهای داشت، اما باز هم از شيطنت خودش دستبردار نبود. من را به خيابان «دَور دور» برد تا به تعبير خودش زيبايی دخترهای قزوين را به من نشان دهد و هر باری که آدم خوشسيما و جذابی را میديد، سرش را از شيشه ماشين بيرون میآورد. «حتماً شماها در مصر خيابون دور دور ندارين؛ معلومه، شما نايتکلاب و يک مشت مست و ديوونه دارين». يک بار ديگر به او گفتم: «ببين امير، ببين عزيزم، بله ما در مصر خيابونای معروفی داريم که زنان بدنام اونجا هستن، همين طوری هم میتونی توی خيابون يا باشگاه يا پارک با يکی دوستی سادهای داشته باشی، اما خيابون مخصوصی نداريم که فقط برای دوست پيدا کردن باشه». عشق به اين کار مغزش را داغون کرده است!
🔹اضافه کردم که ما در مصر و بهخصوص در خيابانهايی مثل «الهرم» که کانون باشگاههای شبانه و قبلهگاه منحرفان همين همسايههای جنوبی شما در کشورهای حاشيه خليج فارس است، شاهد تناقضات عجيبی هستيم. من ده سال از عمر خودم را در يکی از همين خيابانها و در همسايگی يکی از همين مراکز سپری کردهام. درست روبهروی آن يکی از مساجد اهل سنت بود که در هر وعده دهها نفر برای نماز به آنجا میآمدند. وقت اذان صبح، از يک طرف، جمعی باشگاه را ترک میکردند و از طرف ديگر جماعت نمازگزار را میديدی که برای پيوستن به نماز جماعت صبح راهی مسجد هستند. امير، مصرِ واقعی اين است؛ سرشار از تناقضهايی که اصلاً نمیتوانی آن را درک کنی؛ مثل اندک تناقضاتی که در جامعه شما ديده میشود.
🔹رهسپار بازديد از مسجد جامع قزوين شديم که از قديمیترين مساجد ايران است. تاريخچه بنای آن به داستان ساخت مسجد اصفهان شباهت دارد، هر چند که ابعاد اين مسجد به پای وسعت آن نمیرسد. بنای اوليه اين مسجد به قرن نهم ميلادی برمیگردد که هارون الرشيد خليفه عباسی دستور داد تا آن را بر روی ويرانههای يکی از معابد زرتشتی بسازند. ساخت گنبد بلند و فيروزهای آن در روزگار سلجوقيان آغاز شد و در عهد صفويه که قزوين پس از تبريز، پنجاه سال پايتخت آنان بود، به پايان رسيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/6
6
🔹امير در ماشين نشست و من و رضا برای تماشای سريع مسجد، با عجله رفتيم و وارد صحن بزرگ مسجدی شديم که تقريباً چيزی نداشت جز برگهای زرد پاييزی که بر کف صحن ريخته بود و سه پيرمردی که در يکی از ايوانهای آن نشسته بودند و میگفتند و میخنديدند و شوخی میکردند که اين گردشگر از کجا آمده است! نکته عجيب و البته چشمآزار، نصب ستونهای فلزی روشنايی معابر در صحن مسجد بود که از زيبايی آن میکاست. وزارت ميراث بايد با جمعآوری اين ستونهای زشت، مسجد را با چراغهای مخفی نورپردازی کند.
🔹خيلی سعی کرديم به تماشای موزه عمارت چهلستون از بناهای دوره صفويه برويم که در ميان کاخی قرار دارد و با فضای سبز وسيعی احاطه شده است، ولی گويا بازديد از کاخها و موزههايی که اين نام را بر خود دارد، قسمت من نمیشود؛ زيرا از ساعت چهار بعدازظهر درهای آن بسته شده است.
🔹جلوِ درِ ورودی باغ بزرگ کاخ، قديمیترين ميدان قزوين است که کتابفروشها در پيادهروهای آن بساط کرده و کتابهايی در باب سياست و تاريخ و فلسفه و دين را به معرض فروش گذاشتهاند و مشتریها که از هر سن و سالی در ميان آنها ديده میشود، کتابها را با دقت زير و رو میکنند.
🔹در کنار پيادهرو به يک اتاقک شيشهای بزرگ و کولردار برخورد کردم که چند صندلی انتظار و يک تلويزيون بزرگ داشت و برنامههای محلی را نمايش میداد. به نظرم رسيد که اتاق انتظار يک درمانگاه باشد، و تا آمدم از رضا بپرسم که اين اتاقک شيشهای وسط پيادهرو برای چيست، اتوبوس زردرنگ بزرگی سر رسيد و جواب سؤال خودم را پيدا کردم. زنها از آن اتاقک بيرون آمدند و خيلی منظم مقابل در عقب اتوبوس و مردها مقابل در جلو بهصف ايستادند. اين ولخرجیها برای چيست؟ سالن کولردار برای ايستگاه اتوبوس؟! انتقاد خودم را با زبان شوخی اين طوری به رضا منتقل کردم که: «بايد بيای قاهره و سعی کنی سوار اتوبوس بشی، بهِت قول میدم که ديگه به هيچ وجه برای وضعيت زندگی توی ايران نق نزنی».
🔹نزديک غروب آفتاب بود و بايد پيش از فرا رسيدن شب برای رفتن به گازرخان ماشين میگرفتيم. يک تاکسی زرد پيدا کرديم که رضا با رانندهاش قرار گذاشت تا مرا به گازرخان برساند، ولی بايد صبر میکردم تا چند تا مسافر ديگر هم از راه برسند. به رضا گفتم شايد راننده راهی را بشناسد که بدون برگشت به قزوين بتوانم به رشت بروم، و دو دقيقه بعد رضا خبر داد که راننده میگويد يک راه ميانبر هست که از وسط کوه و دشت میگذرد و عبور از آن سه ساعت طول میکشد. رضا با او قرار گذاشت که همان راننده بعد از رشت، مرا به روستای تاريخی ماسوله هم ببرد و از آنجا سوار اتوبوسی کند که مستقيم به تبريز میرود. بعد از ده دقيقه چانهزنی، برای پيمودن همه اين مسير، با 40 دلار به توافق رسيدند.
🔹وقت طلا است و برای به دست آوردن آن بايد هزينههايش را بپردازم. رضا و امير، هيچ کدام نمیدانستند که چنين راه مستقيمی از گازرخان به رشت وجود دارد؛ با شوخی به آنها گفتم که بايد از من متشکر باشيد که مسير پشت کوهها را هم به شما نشان دادهام. رضا از راننده خواست که در گازرخان، حتی در صورت امکان در خانه خودش، جايی برای خواب من پيدا کند. راننده با اشاره به او فهماند که نگران نباشد، حتماً بهخوبی هوای مهمان را خواهد داشت. با تشکر از رضا و امير که شرايط اين ديدار سريع و البته خيلی مفيد را فراهم کردند، با آنها خداحافظی کردم. ماشين هم پر از مسافر شد و راه افتاد. دو جوان کنار راننده جا گرفتند و دو جوان ديگر هم با من روی صندلی عقب نشستند. فقط امروز در اين ماشين همسفری دارم، اما فردا به صورت دربست تا رشت خواهم رفت.
🔹ماشين بهسرعت از راه مارپيچ کوهستانی بالا رفت و قزوين با درخشش نورهای شبانهاش پشت سر ما قرار گرفت. شبهای اول ماه قمری بود و هلال ماه در کنار سياره زهره آشکارا میدرخشيد. تو گويی از فراز کوه، چشمانداز شهری دوردست با آسمانی آراسته به هلال ماه و ستارهای پرنور نقاشی شده است. متأسفم که نمیتوانم بايستم و از اين منظره زيبا عکسبرداری کنم. با گذشتن از فراز اولين کوه، سرازير شديم. تاريکی از هر سو ما را فرا گرفته بود و در جاده کمعرض و دوطرفه، جز نور چراغهای ماشين ما و ماشينهايی که از روبهرو میآمد، روشنايی ديگری نبود. در لابهلای کوههای تاريک گاه روشنايیِ روستاهايی پراکنده به چشم میآمد که خط سفيد نور و سوسوی چراغها، موقعيت آنها را نشان میداد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/6
6
🔹امير در ماشين نشست و من و رضا برای تماشای سريع مسجد، با عجله رفتيم و وارد صحن بزرگ مسجدی شديم که تقريباً چيزی نداشت جز برگهای زرد پاييزی که بر کف صحن ريخته بود و سه پيرمردی که در يکی از ايوانهای آن نشسته بودند و میگفتند و میخنديدند و شوخی میکردند که اين گردشگر از کجا آمده است! نکته عجيب و البته چشمآزار، نصب ستونهای فلزی روشنايی معابر در صحن مسجد بود که از زيبايی آن میکاست. وزارت ميراث بايد با جمعآوری اين ستونهای زشت، مسجد را با چراغهای مخفی نورپردازی کند.
🔹خيلی سعی کرديم به تماشای موزه عمارت چهلستون از بناهای دوره صفويه برويم که در ميان کاخی قرار دارد و با فضای سبز وسيعی احاطه شده است، ولی گويا بازديد از کاخها و موزههايی که اين نام را بر خود دارد، قسمت من نمیشود؛ زيرا از ساعت چهار بعدازظهر درهای آن بسته شده است.
🔹جلوِ درِ ورودی باغ بزرگ کاخ، قديمیترين ميدان قزوين است که کتابفروشها در پيادهروهای آن بساط کرده و کتابهايی در باب سياست و تاريخ و فلسفه و دين را به معرض فروش گذاشتهاند و مشتریها که از هر سن و سالی در ميان آنها ديده میشود، کتابها را با دقت زير و رو میکنند.
🔹در کنار پيادهرو به يک اتاقک شيشهای بزرگ و کولردار برخورد کردم که چند صندلی انتظار و يک تلويزيون بزرگ داشت و برنامههای محلی را نمايش میداد. به نظرم رسيد که اتاق انتظار يک درمانگاه باشد، و تا آمدم از رضا بپرسم که اين اتاقک شيشهای وسط پيادهرو برای چيست، اتوبوس زردرنگ بزرگی سر رسيد و جواب سؤال خودم را پيدا کردم. زنها از آن اتاقک بيرون آمدند و خيلی منظم مقابل در عقب اتوبوس و مردها مقابل در جلو بهصف ايستادند. اين ولخرجیها برای چيست؟ سالن کولردار برای ايستگاه اتوبوس؟! انتقاد خودم را با زبان شوخی اين طوری به رضا منتقل کردم که: «بايد بيای قاهره و سعی کنی سوار اتوبوس بشی، بهِت قول میدم که ديگه به هيچ وجه برای وضعيت زندگی توی ايران نق نزنی».
🔹نزديک غروب آفتاب بود و بايد پيش از فرا رسيدن شب برای رفتن به گازرخان ماشين میگرفتيم. يک تاکسی زرد پيدا کرديم که رضا با رانندهاش قرار گذاشت تا مرا به گازرخان برساند، ولی بايد صبر میکردم تا چند تا مسافر ديگر هم از راه برسند. به رضا گفتم شايد راننده راهی را بشناسد که بدون برگشت به قزوين بتوانم به رشت بروم، و دو دقيقه بعد رضا خبر داد که راننده میگويد يک راه ميانبر هست که از وسط کوه و دشت میگذرد و عبور از آن سه ساعت طول میکشد. رضا با او قرار گذاشت که همان راننده بعد از رشت، مرا به روستای تاريخی ماسوله هم ببرد و از آنجا سوار اتوبوسی کند که مستقيم به تبريز میرود. بعد از ده دقيقه چانهزنی، برای پيمودن همه اين مسير، با 40 دلار به توافق رسيدند.
🔹وقت طلا است و برای به دست آوردن آن بايد هزينههايش را بپردازم. رضا و امير، هيچ کدام نمیدانستند که چنين راه مستقيمی از گازرخان به رشت وجود دارد؛ با شوخی به آنها گفتم که بايد از من متشکر باشيد که مسير پشت کوهها را هم به شما نشان دادهام. رضا از راننده خواست که در گازرخان، حتی در صورت امکان در خانه خودش، جايی برای خواب من پيدا کند. راننده با اشاره به او فهماند که نگران نباشد، حتماً بهخوبی هوای مهمان را خواهد داشت. با تشکر از رضا و امير که شرايط اين ديدار سريع و البته خيلی مفيد را فراهم کردند، با آنها خداحافظی کردم. ماشين هم پر از مسافر شد و راه افتاد. دو جوان کنار راننده جا گرفتند و دو جوان ديگر هم با من روی صندلی عقب نشستند. فقط امروز در اين ماشين همسفری دارم، اما فردا به صورت دربست تا رشت خواهم رفت.
🔹ماشين بهسرعت از راه مارپيچ کوهستانی بالا رفت و قزوين با درخشش نورهای شبانهاش پشت سر ما قرار گرفت. شبهای اول ماه قمری بود و هلال ماه در کنار سياره زهره آشکارا میدرخشيد. تو گويی از فراز کوه، چشمانداز شهری دوردست با آسمانی آراسته به هلال ماه و ستارهای پرنور نقاشی شده است. متأسفم که نمیتوانم بايستم و از اين منظره زيبا عکسبرداری کنم. با گذشتن از فراز اولين کوه، سرازير شديم. تاريکی از هر سو ما را فرا گرفته بود و در جاده کمعرض و دوطرفه، جز نور چراغهای ماشين ما و ماشينهايی که از روبهرو میآمد، روشنايی ديگری نبود. در لابهلای کوههای تاريک گاه روشنايیِ روستاهايی پراکنده به چشم میآمد که خط سفيد نور و سوسوی چراغها، موقعيت آنها را نشان میداد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 بايد بيای قاهره و سعی کنی سوار اتوبوس بشی، بهِت قول میدم که ديگه به هيچ وجه برای وضعيت زندگی توی ايران نق نزنی.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/7
🔹با پايين آمدن و بالا رفتن و گذشتن از کنار بعضی از همين روستاهايی که چندی قبل چشمک زدن چراغهای آنها را ديده بوديم، به راه خود ادامه داديم و پس از يک ساعت و نيم، در نيمههای مسير در يک استراحتگاه روستايی ايستاديم و با چايی که در استکانهای کوچک بلوری ريخته و آنها را در يک سبد سفيد چيده بودند، پذيرايی شديم. بعضی از همراهان چای خود را با حبههای کوچک قند شيرين میکردند و بعضی هم ترجيح میدادند که پيش از نوشيدن چای، قند را در چای بزنند؛ چرا که خوردن آن بدون مرطوب کردن با چای حرام است! نکته تازهای که امروز ياد گرفتم شيوه نوشيدن چای بود که ديدم راننده چای را در نعلبکی زير استکان ريخت و آن را از داخل نعلبکی سر کشيد. کنجکاوی سبب شد که من نيز همان روش را تجربه کنم، و فهميدم که با اين کار چای بسياری از حرارت خود را از دست میدهد و در ظرف چند دقيقه میتوان سه چهار استکان نوش جان کرد.
🔹هر چه جلوتر میرفتيم روستاها کوچک و کوچکتر میشد؛ تعداد اندک چراغها در دامنه کوه روبهرو اين را نشان میداد. تاريکی شب رو به فزونی داشت و درخشش ستارهها بيشتر میشد. از خط افق بين کوه و آسمان هيچ اثری پيدا نبود و سياهی مطلق، تنها رنگ مشترک ميان زمين و آسمان را تشکيل میداد. از يک سو به کوهها و سوسوی اندک چراغها خيره شدم و از سوی ديگر به آسمان و نقطههای روشن ستارهها، و گويی آسمان و کوه چنان در هم تنيدهاند که يکی با ستاره و آن ديگری در دشت «اَلَموت» با چراغهايی کوچک آذين بسته شده است.
🔹در ميانه اين منطقه پر فراز و نشيب از رشته کوه البرز، درّه الموت است که به قلعه پرآوازه آن منتهی میشود. از شدت سرما و شايد آن گونه که در داستانها خواندهام، از دشواریهای رسيدن به الموت، بدنم شروع به لرزيدن میکند. به ياد ويژگیهايی میافتم که امين معلوف در رمان «سمرقند» از اين قلعه به دست داده است: «اَلَموت، دژی بر فراز کوهی صخرهای به ارتفاع شش هزار پا، که گرداگرد آن را کوههايی لخت و عور و درياچههايی پنهان و تنگراههايی بیپايان فرا گرفته است که سربازان بزرگترين سپاه نيز جز تکتک توان عبور از آن را ندارند و منجنيقهای پرتوان را نيز يارای آن نيست که سر بر باروهايش بسايند. قلعه الموت برای دژنشينها به جزيرهای در ميان اقيانوسی از ابرها میماند و اگر از پاييندست به آن نظر بيفکنيد، به پناهگاه جنيان شبيه است».
🔹مسافران يکيک از ماشين پياده شدند و تنها من ماندم تا به مقصد برسم. راننده تابلو «به گازرخان خوش آمديد» را نشان داد؛ روستايی آرام که ساکنان آن گويی با فرو خفتن خورشيد خفتهاند. راننده مقابل ساختمانی در جلو يک تپه ايستاد و ماشين را پارک کرد. اثاث خودم را برداشتم و از پلهها بالا رفتم و روبهروی صاحبخانهای قرار گرفتم که با خوشآمدگويی، اتاقهايی را به من نشان داد تا يکی از آنها را برای استراحت خود انتخاب کنم. راننده به خانه خودش رفت و از او خواستم تا صبح دير نيايد؛ چرا که روز پرکاری را پيش روی خود داريم. صاحبخانه با غرور، به تاريکی گسترده در برابر مسافرخانه کوچکش اشاره کرد و گفت: «الَموت.. الَموت!»؛ با شنيدن فريادهای شادمانه او دريافتم که تنها گامی چند با قلعه الَموت، جايی که حشاشين در آن سکنی داشتند، فاصله دارم و بدون اطلاع قبلی، فردا به ديدار آنها خواهم رفت. چه شب باشکوهی! مرا يارای تاب آوردن تا فردا نيست! میدانم که يورش مغولها قلعه الموت را به ويرانی وحشتناکی کشانده و اکنون تنها آوار آن باقی است ولی همين آوار نيز آن را در شمار مهمترين قلعههای ايران بلکه منطقه قرار میدهد. آقای صاحبخانه اتاقی بدون هيچ اسباب و اثاثيه را به من پيشنهاد داد، که تنها فرشی در کف و چند رختخواب و پتو و متکا در کنار آن بود. بعد از اين که معلوم شد نمیتواند ساعت پنج صبح و قبل از رفتن من به سوی قلعه بيدار شود، قرار گذاشتيم که صبحانه را در ساعت هشت آماده کند. از او تشکر کردم و تشکها و بالشهای کنار اتاق را به شکل تختخواب بلندی در آوردم تا از سرمای اتاق در امان باشم. با همه گرسنگی که داشتم، بر خلاف هميشه به خواب رفتم، تا فردا لحظه باشکوه برآمدن خورشيد از پشت قلعه شکوهمند الموت را به تماشا بنشينم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/7
🔹با پايين آمدن و بالا رفتن و گذشتن از کنار بعضی از همين روستاهايی که چندی قبل چشمک زدن چراغهای آنها را ديده بوديم، به راه خود ادامه داديم و پس از يک ساعت و نيم، در نيمههای مسير در يک استراحتگاه روستايی ايستاديم و با چايی که در استکانهای کوچک بلوری ريخته و آنها را در يک سبد سفيد چيده بودند، پذيرايی شديم. بعضی از همراهان چای خود را با حبههای کوچک قند شيرين میکردند و بعضی هم ترجيح میدادند که پيش از نوشيدن چای، قند را در چای بزنند؛ چرا که خوردن آن بدون مرطوب کردن با چای حرام است! نکته تازهای که امروز ياد گرفتم شيوه نوشيدن چای بود که ديدم راننده چای را در نعلبکی زير استکان ريخت و آن را از داخل نعلبکی سر کشيد. کنجکاوی سبب شد که من نيز همان روش را تجربه کنم، و فهميدم که با اين کار چای بسياری از حرارت خود را از دست میدهد و در ظرف چند دقيقه میتوان سه چهار استکان نوش جان کرد.
🔹هر چه جلوتر میرفتيم روستاها کوچک و کوچکتر میشد؛ تعداد اندک چراغها در دامنه کوه روبهرو اين را نشان میداد. تاريکی شب رو به فزونی داشت و درخشش ستارهها بيشتر میشد. از خط افق بين کوه و آسمان هيچ اثری پيدا نبود و سياهی مطلق، تنها رنگ مشترک ميان زمين و آسمان را تشکيل میداد. از يک سو به کوهها و سوسوی اندک چراغها خيره شدم و از سوی ديگر به آسمان و نقطههای روشن ستارهها، و گويی آسمان و کوه چنان در هم تنيدهاند که يکی با ستاره و آن ديگری در دشت «اَلَموت» با چراغهايی کوچک آذين بسته شده است.
🔹در ميانه اين منطقه پر فراز و نشيب از رشته کوه البرز، درّه الموت است که به قلعه پرآوازه آن منتهی میشود. از شدت سرما و شايد آن گونه که در داستانها خواندهام، از دشواریهای رسيدن به الموت، بدنم شروع به لرزيدن میکند. به ياد ويژگیهايی میافتم که امين معلوف در رمان «سمرقند» از اين قلعه به دست داده است: «اَلَموت، دژی بر فراز کوهی صخرهای به ارتفاع شش هزار پا، که گرداگرد آن را کوههايی لخت و عور و درياچههايی پنهان و تنگراههايی بیپايان فرا گرفته است که سربازان بزرگترين سپاه نيز جز تکتک توان عبور از آن را ندارند و منجنيقهای پرتوان را نيز يارای آن نيست که سر بر باروهايش بسايند. قلعه الموت برای دژنشينها به جزيرهای در ميان اقيانوسی از ابرها میماند و اگر از پاييندست به آن نظر بيفکنيد، به پناهگاه جنيان شبيه است».
🔹مسافران يکيک از ماشين پياده شدند و تنها من ماندم تا به مقصد برسم. راننده تابلو «به گازرخان خوش آمديد» را نشان داد؛ روستايی آرام که ساکنان آن گويی با فرو خفتن خورشيد خفتهاند. راننده مقابل ساختمانی در جلو يک تپه ايستاد و ماشين را پارک کرد. اثاث خودم را برداشتم و از پلهها بالا رفتم و روبهروی صاحبخانهای قرار گرفتم که با خوشآمدگويی، اتاقهايی را به من نشان داد تا يکی از آنها را برای استراحت خود انتخاب کنم. راننده به خانه خودش رفت و از او خواستم تا صبح دير نيايد؛ چرا که روز پرکاری را پيش روی خود داريم. صاحبخانه با غرور، به تاريکی گسترده در برابر مسافرخانه کوچکش اشاره کرد و گفت: «الَموت.. الَموت!»؛ با شنيدن فريادهای شادمانه او دريافتم که تنها گامی چند با قلعه الَموت، جايی که حشاشين در آن سکنی داشتند، فاصله دارم و بدون اطلاع قبلی، فردا به ديدار آنها خواهم رفت. چه شب باشکوهی! مرا يارای تاب آوردن تا فردا نيست! میدانم که يورش مغولها قلعه الموت را به ويرانی وحشتناکی کشانده و اکنون تنها آوار آن باقی است ولی همين آوار نيز آن را در شمار مهمترين قلعههای ايران بلکه منطقه قرار میدهد. آقای صاحبخانه اتاقی بدون هيچ اسباب و اثاثيه را به من پيشنهاد داد، که تنها فرشی در کف و چند رختخواب و پتو و متکا در کنار آن بود. بعد از اين که معلوم شد نمیتواند ساعت پنج صبح و قبل از رفتن من به سوی قلعه بيدار شود، قرار گذاشتيم که صبحانه را در ساعت هشت آماده کند. از او تشکر کردم و تشکها و بالشهای کنار اتاق را به شکل تختخواب بلندی در آوردم تا از سرمای اتاق در امان باشم. با همه گرسنگی که داشتم، بر خلاف هميشه به خواب رفتم، تا فردا لحظه باشکوه برآمدن خورشيد از پشت قلعه شکوهمند الموت را به تماشا بنشينم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/1
🔸 همسفر با مرگ تا درّه الَموت
🔹تا زمانی که کسی رمانهای «سمرقند» اثر امين معلوف و «الموت» نوشته ولاديمير بارتول را نخوانده باشد، نمیتواند به شکوه و عظمت لحظه ديدار دره الموت و تماشای ويرانههای بازمانده از قلعه بلند آن پی ببرد. البرز رشته کوهی است که از شرق آذربايجان در مرزهای شمال ايران تا مرزهای غربی ترکمنستان به موازات دريای قزوين، مانند کمانی کشيده شده و در لابهلای آن درّهای است ژرف که در سدههای 11 و 12 گروهی به نام حشاشين را که از فاطميان اسماعيلی انشعاب کرده و خود را پيروان دعوت جديد میخواندند، در ميان خود جای داده بود. پناهگاههای برخی از آنان پس از کوچيدن به ايران، در سرزمين فارس و شام پراکندگی داشت. اين فرقه را فردی به نام حسن صبّاح بنيان نهاد و قلعه الَموت را کانون دعوت خويش و مرکزی برای تحکيم پايههای آن کرد. دولت وی معروف به حشاشين، برای ترويج دعوت اسماعيليه نزاريه در ايران و شام، از قلعههايی بر فراز کوهها بهره برد و علاوه بر کينه صليبیها، دشمنی نمايان خلافت عباسی و فاطمی و سرزمينها و قدرتهای بزرگ پيرو آنان نظير سلجوقيان و خوارزمشاهيان و زنگيان و آلبويه را نيز برانگيخت، اما همه آنان به رغم دهها سال جنگ و درگيری در چيرگی بر حشاشين ناکام ماندند.
🔹اسماعيليان يکی از فرقههای شيعه و بعد از اثناعشريه بزرگترين فرقه شيعيان است. ديدگاه اين دو در مفهوم «امامت» اختلافی ندارد و جدايی آنان پس از درگذشت پيشوای ششم، يعنی امام جعفر صادق اتفاق افتاده است که شيعيان را به دليل پيروی از وی، «جعفری» نيز مینامند. گروهی از شيعيان بر اين باورند که بنا به وصيت وی، امامت در اسماعيل يعنی فرزند بزرگش ادامه يافته و گروهی ديگر اعتقاد دارند که اسماعيل قطعاً در زمان حيات پدرش درگذشته و امامت به برادرش يعنی موسی کاظم منتقل شده است. چنددستگی ميان فرقهها و مذهبهای مسلمانان، اعم از اختلاف سياسی و دينی در مورد فرد شايسته برای امامت يا خلافت يا جانشينی پس از فوت يک امام يا يک خليفه، از همان هنگام رسالت محمدی تا امروز ادامه يافته است.
🔹اسماعيليان مانند پيروان همه مذاهب اسلامی، معتقد به يگانگی خداوند و پيامبری محمد و نزول وحيانی قرآن هستند، اما بر اين باورند که قرآن افزون بر تفسير ظاهری، تأويل باطنی هم دارد؛ برای همين است که سنیهای مخالف و حتی برخی از شيعيان، آنان را به نام «باطنيان» نيز میخوانند.
🔹حسن صباح به سال 1037 در شهر ری و به گفته پارهای از منابع در قم زاده شد و در ميان گروهی از شيعيان اثناعشری پرورش يافت. در هفدهسالگی پس از خواندن کتابهای اسماعيليان و ديدار با پيشوای آنان در عراق و غرب ايران که با گرويدن وی به آن فرقه موافقت کرده و از او خواسته بود که برای نامنويسی در دربار خليفه فاطمی به قاهره برود، مذهب اسماعيليه را برگزيد و پس از سه سال زندگی در مصر برای گسترش دعوت خود به ايران بازگشت و در طول نه سال به دعوت مخفيانه پرداخت. در جابهجايیهای خود از ورود به شهرها پرهيز داشت و ترجيح میداد که از دل دشتها و لابهلای کوهها بگذرد، تا اينکه سرانجام برای مدت سه سال در شمال ايران استقرار يافت و فراخوان پنهانی وی به کيش اسماعيلی لو رفت و خواجه نظام الملک وزير سلجوقی فرمان بازداشت وی را داد، و از آن پس بود که وی به جانب غرب گريخت و در قزوين از نظرها مخفی شد. حسن صباح با اين سو و آن سو رفتنهای خود فقط در انديشه ترويج دعوت و يافتن ياران تازه نبود، بلکه علاوه بر آن، میخواست جای مناسبی را نيز برای در امان ماندن از پيگرد سلجوقيان بيابد و آنجا را کانون گسترش آراء و انديشههای خود سازد. او به اين دليل از شهرها میگريخت که در آنجا همه چيز شفاف و نمايان بود، و بدين سان، جايی بهتر از قلعه بلند «اَلَموت» به معنای «آشيانه عقاب» پيدا نکرد که قلعهای قديمی بر فراز 2100 متری صخرهای بلند در ميان يک رشته کوه است. اين قلعه به سبکی نفوذناپذير و به گونهای ساخته شده که جز با گذشتن از يک باريکراه نمیتوان بدان دست يافت؛ بنابراين هر نقشهای برای يورش به اين قلعه بايد بسيار سنجيده باشد. حسن صباح باقيمانده عمر خود را در همين دژ سپری کرد و 35 سال از آنجا بيرون نيامد و همه روزگار خود را سرگرم مطالعه و نامهنگاری با داعيان و برنامهريزی برای گسترش دعوت خود بود و میکوشيد تا ياران تازهای بيابد و بر قلعههای جديدی چيره شود. در عمل نيز، حشاشين بر سراسر درّه الموت تسلط يافتند و بيست قلعه را در تصرف خود در آوردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/1
🔸 همسفر با مرگ تا درّه الَموت
🔹تا زمانی که کسی رمانهای «سمرقند» اثر امين معلوف و «الموت» نوشته ولاديمير بارتول را نخوانده باشد، نمیتواند به شکوه و عظمت لحظه ديدار دره الموت و تماشای ويرانههای بازمانده از قلعه بلند آن پی ببرد. البرز رشته کوهی است که از شرق آذربايجان در مرزهای شمال ايران تا مرزهای غربی ترکمنستان به موازات دريای قزوين، مانند کمانی کشيده شده و در لابهلای آن درّهای است ژرف که در سدههای 11 و 12 گروهی به نام حشاشين را که از فاطميان اسماعيلی انشعاب کرده و خود را پيروان دعوت جديد میخواندند، در ميان خود جای داده بود. پناهگاههای برخی از آنان پس از کوچيدن به ايران، در سرزمين فارس و شام پراکندگی داشت. اين فرقه را فردی به نام حسن صبّاح بنيان نهاد و قلعه الَموت را کانون دعوت خويش و مرکزی برای تحکيم پايههای آن کرد. دولت وی معروف به حشاشين، برای ترويج دعوت اسماعيليه نزاريه در ايران و شام، از قلعههايی بر فراز کوهها بهره برد و علاوه بر کينه صليبیها، دشمنی نمايان خلافت عباسی و فاطمی و سرزمينها و قدرتهای بزرگ پيرو آنان نظير سلجوقيان و خوارزمشاهيان و زنگيان و آلبويه را نيز برانگيخت، اما همه آنان به رغم دهها سال جنگ و درگيری در چيرگی بر حشاشين ناکام ماندند.
🔹اسماعيليان يکی از فرقههای شيعه و بعد از اثناعشريه بزرگترين فرقه شيعيان است. ديدگاه اين دو در مفهوم «امامت» اختلافی ندارد و جدايی آنان پس از درگذشت پيشوای ششم، يعنی امام جعفر صادق اتفاق افتاده است که شيعيان را به دليل پيروی از وی، «جعفری» نيز مینامند. گروهی از شيعيان بر اين باورند که بنا به وصيت وی، امامت در اسماعيل يعنی فرزند بزرگش ادامه يافته و گروهی ديگر اعتقاد دارند که اسماعيل قطعاً در زمان حيات پدرش درگذشته و امامت به برادرش يعنی موسی کاظم منتقل شده است. چنددستگی ميان فرقهها و مذهبهای مسلمانان، اعم از اختلاف سياسی و دينی در مورد فرد شايسته برای امامت يا خلافت يا جانشينی پس از فوت يک امام يا يک خليفه، از همان هنگام رسالت محمدی تا امروز ادامه يافته است.
🔹اسماعيليان مانند پيروان همه مذاهب اسلامی، معتقد به يگانگی خداوند و پيامبری محمد و نزول وحيانی قرآن هستند، اما بر اين باورند که قرآن افزون بر تفسير ظاهری، تأويل باطنی هم دارد؛ برای همين است که سنیهای مخالف و حتی برخی از شيعيان، آنان را به نام «باطنيان» نيز میخوانند.
🔹حسن صباح به سال 1037 در شهر ری و به گفته پارهای از منابع در قم زاده شد و در ميان گروهی از شيعيان اثناعشری پرورش يافت. در هفدهسالگی پس از خواندن کتابهای اسماعيليان و ديدار با پيشوای آنان در عراق و غرب ايران که با گرويدن وی به آن فرقه موافقت کرده و از او خواسته بود که برای نامنويسی در دربار خليفه فاطمی به قاهره برود، مذهب اسماعيليه را برگزيد و پس از سه سال زندگی در مصر برای گسترش دعوت خود به ايران بازگشت و در طول نه سال به دعوت مخفيانه پرداخت. در جابهجايیهای خود از ورود به شهرها پرهيز داشت و ترجيح میداد که از دل دشتها و لابهلای کوهها بگذرد، تا اينکه سرانجام برای مدت سه سال در شمال ايران استقرار يافت و فراخوان پنهانی وی به کيش اسماعيلی لو رفت و خواجه نظام الملک وزير سلجوقی فرمان بازداشت وی را داد، و از آن پس بود که وی به جانب غرب گريخت و در قزوين از نظرها مخفی شد. حسن صباح با اين سو و آن سو رفتنهای خود فقط در انديشه ترويج دعوت و يافتن ياران تازه نبود، بلکه علاوه بر آن، میخواست جای مناسبی را نيز برای در امان ماندن از پيگرد سلجوقيان بيابد و آنجا را کانون گسترش آراء و انديشههای خود سازد. او به اين دليل از شهرها میگريخت که در آنجا همه چيز شفاف و نمايان بود، و بدين سان، جايی بهتر از قلعه بلند «اَلَموت» به معنای «آشيانه عقاب» پيدا نکرد که قلعهای قديمی بر فراز 2100 متری صخرهای بلند در ميان يک رشته کوه است. اين قلعه به سبکی نفوذناپذير و به گونهای ساخته شده که جز با گذشتن از يک باريکراه نمیتوان بدان دست يافت؛ بنابراين هر نقشهای برای يورش به اين قلعه بايد بسيار سنجيده باشد. حسن صباح باقيمانده عمر خود را در همين دژ سپری کرد و 35 سال از آنجا بيرون نيامد و همه روزگار خود را سرگرم مطالعه و نامهنگاری با داعيان و برنامهريزی برای گسترش دعوت خود بود و میکوشيد تا ياران تازهای بيابد و بر قلعههای جديدی چيره شود. در عمل نيز، حشاشين بر سراسر درّه الموت تسلط يافتند و بيست قلعه را در تصرف خود در آوردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/2
🔹حسن صباح و يارانش برای ترويج مذهب اسماعيلی در ايران، بر راهبرد نظامی تازهای جز آنچه در سدههای ميانه رواج داشت، تکيه داشتند؛ آنان به جای درگير شدن در نبردهای سنتی که به کشته شدن هزاران تن از دو سوی نبرد میانجاميد، به ترور شخصيتهای برجسته دولتهای دشمن میپرداختند و برای اجرای همين برنامه بود که حسن صباح تيمی موسوم به «فدائيان» متشکل از پايبندترين افراد به آيين اسماعيلی را سازماندهی کرد و آنان را «حشاشين» ناميد. اين افراد به شکلی کاملاً حرفهای با هنرهای تغيير چهره و سوارکاری و جنگاوری آشنا میشدند و نمايانترين ويژگی آنان آمادگی برای پذيرش شهادت قهرمانانه و هدفمند بود. آنان در سپاه دشمن يا دربار دولتهای مخالف نفوذ میکردند تا در فرصت مناسب بتوانند نقشه ترور مورد نظر را به اجرا در آورند. اين حملات انتحاری معمولاً در فضاهای عمومی و جلو چشم و گوش مردم صورت میگرفت تا مايه ايجاد وحشت آنان شود. بهندرت اتفاق میافتاد که فدائيان يادشده پس از انجام وظيفه بتوانند از صحنه بگريزند و زنده بمانند، و گاه پيش میآمد که جلو چشم جمعيت حاضر خود را میکشتند تا به دست دشمن نيفتند. پيش از اختراع تفنگ، عمليات ترور تنها در وضعيتی نتيجه میداد که فرد در يک قدمی قربانی خود که در ميان شماری از نگهبان و محافظ قرار گرفته بود، ايستاده باشد؛ و با اين ترتيب، فرد مهاجم بدون هيچ ترديدی کشته میشد. اين استراتژی را در آن تاريخ، آيا چيزی جز جنون میتوان ناميد؟!
🔹نامورترين کسی که به دست حشاشين ترور شد، «خواجه نظام الملک» يعنی نخستين کسی بود که دشمنی با آنان را نمايان کرد. پس از وی «سلطان ملکشاه» را از پای در آوردند و بارها برای کشتن «صلاح الدين ايوبی» برنامهريزی کردند. آنان همچنين پس از جدايی اسماعيليان نزاری از فاطميان مصر، و شعلهور شدن آتش اختلاف ميان آنان، خليفه فاطمی در قاهره يعنی «الآمر باحکام الله» را کشتند، و پس از وی خليفه عباسی «المسترشد» و وزير او را از پای در آوردند و سپس «الراشد» فرزند خليفه را در اصفهان ترور کردند. داود سلطان سلجوقی در تبريز هم از اين مهلکه جان سالم به در نبرد. حشاشين با همکاری صلاح الدين ايوبی در سوريه، توانستند پادشاه بيتالمقدس کنراد مونتفرات را که در صور به سر میبرد از ميان بردارند. آنان با تغيير چهره، خود را به شکل راهبان مسيحی در آوردند و با راه يافتن به خلوت وی موفق به کشتن او شدند. حشاشين بذر وحشت را در دل مردم همه سرزمينهای دور و نزديک پاشيده بودند و همه از آنها میهراسيدند و برای نابودی آنان میکوشيدند، اما دژنشينی آنان در قلعههای سر به فلک کشيده تا دهها سال پس از مرگ حسن صباح ادامه يافت. نامگذاری فدائيان حسن صباح به «حشاشين» ريشه در غرب دارد و به پارهای از افسانههايی در مورد استفاده آنان از حشيش برمیگردد. کتابهای خاورشناسان پر از داستانپردازیهای رنگارنگ پيرامون اين گروه است؛ مارکوپولو جهانگرد ايتاليايی يکی از کسانی است که در کتاب خود «افسانه بهشت» در توصيف قلعه الَموت چنين میگويد:
🔹«در ميان قلعه، باغی بزرگ انباشته از درختان ميوه بود، و کاخهايی و خمرههايی لبريز از شراب و شير و عسل و آب، و دخترکانی زيبارو که میخواندند و میرقصيدند و خنياگری میکردند، تا شيخ کوهستان (يعنی حسن صباح) به پيروانش بفهماند که در باغ بهشت به سر میبرند. در آمدن به آن باغ برای همگان ممنوع بود و تنها کسانی رخصت ورود به آن را داشتند که پيوستن آنها به حشاشين به تأييد رسيده بود. شيخ کوهستان نخست آنان را گروهگروه وارد میکرد و به آنان ماده مخدّر حشيش میداد تا به خواب روند؛ آنگاه میفرمود تا آنان را بردارند و در ميان باغ گذارند و چون بيدار میشدند میپنداشتند که به بهشت آمدهاند و با کامجويی از نعمتهای آن، آتش شهوت خود را فرو مینشاندند. پس از آن، بار ديگر با کمک ماده مخدر آنان را به عالم خواب میفرستادند و از باغ بيرون میبردند تا راهیِ محضر شيخ کوهستان شوند و نزد او سر فرود آورند و شيخ از آنان بپرسد که از کجا آمدهايد؟ و بگويند که از بهشت! آن گاه شيخ آنان را برای کشتن افراد مورد نظر خود گسيل دارد و به آنان مژده دهد که اگر در انجام وظيفه خود موفق شوند بار ديگر آنان را به بهشت باز خواهد گرداند و اگر در راه ادای مأموريتی که بر دوش آنان نهاده شده، کشته شوند، فرشتگان به سراغ آنان خواهند آمد تا ايشان را روانه بهشت کنند.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/2
🔹حسن صباح و يارانش برای ترويج مذهب اسماعيلی در ايران، بر راهبرد نظامی تازهای جز آنچه در سدههای ميانه رواج داشت، تکيه داشتند؛ آنان به جای درگير شدن در نبردهای سنتی که به کشته شدن هزاران تن از دو سوی نبرد میانجاميد، به ترور شخصيتهای برجسته دولتهای دشمن میپرداختند و برای اجرای همين برنامه بود که حسن صباح تيمی موسوم به «فدائيان» متشکل از پايبندترين افراد به آيين اسماعيلی را سازماندهی کرد و آنان را «حشاشين» ناميد. اين افراد به شکلی کاملاً حرفهای با هنرهای تغيير چهره و سوارکاری و جنگاوری آشنا میشدند و نمايانترين ويژگی آنان آمادگی برای پذيرش شهادت قهرمانانه و هدفمند بود. آنان در سپاه دشمن يا دربار دولتهای مخالف نفوذ میکردند تا در فرصت مناسب بتوانند نقشه ترور مورد نظر را به اجرا در آورند. اين حملات انتحاری معمولاً در فضاهای عمومی و جلو چشم و گوش مردم صورت میگرفت تا مايه ايجاد وحشت آنان شود. بهندرت اتفاق میافتاد که فدائيان يادشده پس از انجام وظيفه بتوانند از صحنه بگريزند و زنده بمانند، و گاه پيش میآمد که جلو چشم جمعيت حاضر خود را میکشتند تا به دست دشمن نيفتند. پيش از اختراع تفنگ، عمليات ترور تنها در وضعيتی نتيجه میداد که فرد در يک قدمی قربانی خود که در ميان شماری از نگهبان و محافظ قرار گرفته بود، ايستاده باشد؛ و با اين ترتيب، فرد مهاجم بدون هيچ ترديدی کشته میشد. اين استراتژی را در آن تاريخ، آيا چيزی جز جنون میتوان ناميد؟!
🔹نامورترين کسی که به دست حشاشين ترور شد، «خواجه نظام الملک» يعنی نخستين کسی بود که دشمنی با آنان را نمايان کرد. پس از وی «سلطان ملکشاه» را از پای در آوردند و بارها برای کشتن «صلاح الدين ايوبی» برنامهريزی کردند. آنان همچنين پس از جدايی اسماعيليان نزاری از فاطميان مصر، و شعلهور شدن آتش اختلاف ميان آنان، خليفه فاطمی در قاهره يعنی «الآمر باحکام الله» را کشتند، و پس از وی خليفه عباسی «المسترشد» و وزير او را از پای در آوردند و سپس «الراشد» فرزند خليفه را در اصفهان ترور کردند. داود سلطان سلجوقی در تبريز هم از اين مهلکه جان سالم به در نبرد. حشاشين با همکاری صلاح الدين ايوبی در سوريه، توانستند پادشاه بيتالمقدس کنراد مونتفرات را که در صور به سر میبرد از ميان بردارند. آنان با تغيير چهره، خود را به شکل راهبان مسيحی در آوردند و با راه يافتن به خلوت وی موفق به کشتن او شدند. حشاشين بذر وحشت را در دل مردم همه سرزمينهای دور و نزديک پاشيده بودند و همه از آنها میهراسيدند و برای نابودی آنان میکوشيدند، اما دژنشينی آنان در قلعههای سر به فلک کشيده تا دهها سال پس از مرگ حسن صباح ادامه يافت. نامگذاری فدائيان حسن صباح به «حشاشين» ريشه در غرب دارد و به پارهای از افسانههايی در مورد استفاده آنان از حشيش برمیگردد. کتابهای خاورشناسان پر از داستانپردازیهای رنگارنگ پيرامون اين گروه است؛ مارکوپولو جهانگرد ايتاليايی يکی از کسانی است که در کتاب خود «افسانه بهشت» در توصيف قلعه الَموت چنين میگويد:
🔹«در ميان قلعه، باغی بزرگ انباشته از درختان ميوه بود، و کاخهايی و خمرههايی لبريز از شراب و شير و عسل و آب، و دخترکانی زيبارو که میخواندند و میرقصيدند و خنياگری میکردند، تا شيخ کوهستان (يعنی حسن صباح) به پيروانش بفهماند که در باغ بهشت به سر میبرند. در آمدن به آن باغ برای همگان ممنوع بود و تنها کسانی رخصت ورود به آن را داشتند که پيوستن آنها به حشاشين به تأييد رسيده بود. شيخ کوهستان نخست آنان را گروهگروه وارد میکرد و به آنان ماده مخدّر حشيش میداد تا به خواب روند؛ آنگاه میفرمود تا آنان را بردارند و در ميان باغ گذارند و چون بيدار میشدند میپنداشتند که به بهشت آمدهاند و با کامجويی از نعمتهای آن، آتش شهوت خود را فرو مینشاندند. پس از آن، بار ديگر با کمک ماده مخدر آنان را به عالم خواب میفرستادند و از باغ بيرون میبردند تا راهیِ محضر شيخ کوهستان شوند و نزد او سر فرود آورند و شيخ از آنان بپرسد که از کجا آمدهايد؟ و بگويند که از بهشت! آن گاه شيخ آنان را برای کشتن افراد مورد نظر خود گسيل دارد و به آنان مژده دهد که اگر در انجام وظيفه خود موفق شوند بار ديگر آنان را به بهشت باز خواهد گرداند و اگر در راه ادای مأموريتی که بر دوش آنان نهاده شده، کشته شوند، فرشتگان به سراغ آنان خواهند آمد تا ايشان را روانه بهشت کنند.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/3
🔹گفتنی است که مارکوپولو در سال 1254 به دنيا آمده و در سال 1256 همزمان با حمله ويرانگر مغول به ايران و آسيای ميانه، قلعه الموت نيز در آتش سوخته است؛ بدين ترتيب، آيا وی در دو سالگی از اين قلعه بازديد کرده است؟ غربيان نمیتوانند وجود پيروان از جان گذشتهای را تصور کنند که بدون ديدن بهشت و رفتن به آن تحت تأثير حشيش، تنها در پندار خود به شهادت و زندگی در بهشت، ايمان آورده باشند. آنان گمان کردهاند که هيچ کس بی آنکه با چشم خود بهشت را ببيند، دست به اقدام انتحاری نمیزند. با توجه به ممنوعيتهای ناشی از آموزههای دينی، چه بسا شرق هم نتواند وجود کسانی را که چنين اقدامات انتحاری را مرتکب میشوند در باور خود بگنجاند؛ بنابراين، واقعيت داستان برای هميشه در زير آوارهای اين قلعه بزرگ تاريخی مدفون خواهد ماند. نويسنده رمان «الموت» با الهام فراوان از قصهپردازیهای مارکوپولو و داستانهايی که دهها سال پس از پايان افسانه حشاشين به گوش میخورده است، جزئيات خيرهکنندهای از اين افسانه را به تصوير میکشد.
🔹برخی از منابع تاريخی برای نامگذاری «حشاشين» دلايل ديگری میآورند: يا آن را صورتی از واژه «حساسان» منسوب به «حسن صباح» میشمارند، يا برگرفته از «عساسان» قلمداد میکنند که يکی از اشتقاقات لفظی کلمه «عسس» به معنی شبگرد نگهبان قلعه است، و يا شکلی از «اساسين» به معنای مؤسسين میدانند؛ يعنی کسانی که اساس و بنيان نيروی خود را در الموت بنا کردهاند. کلمه Assassins به فرهنگ واژگان غربی هم وارد شده است؛ زيرا صليبیها در بيم و هراس از کسانی که شاهان و فرماندهان آنان را میکشتند، فدائيان اسماعيلی را «اساسان» ناميدند، ريشه اين کلمه انگليسی به همين تعبير برمیگردد که به معنای «تروريستهای حرفهای» است؛ از همين رو، اسامه بن لادن بنيانگذار شبکه «القاعده» را حسن صباح دوران معاصر میدانند که پيروان خود در تشکيلات انتحاری را اين گونه آموزش داده است که کشتن غافلگيرانه بيگناهان و کشته شدن در مسير اين هدف، راهی ميانبر به سوی بهشت است؛ و بدين ترتيب، نادانی و روحيه حماسی جوانانی را که هيچ اميدی به آينده ندارند، پلی برای اسطورهسازی «القاعده» کرده است. بسياری از تحليلگران، انديشه شکلگيری «القاعده» را به گروه فدائيان حسن صباح ارتباط میدهند که بیترديد در زيرکی و انديشهاش نبوغی ديوانهوار داشت و در روزگار خود، برای ترويج آيين و گسترش قلمرو نفوذ افکارش، نقشه سياسی سراسر منطقه را دگرگون کرد.
🔹از تاريخ الَموت و حسن صبّاح و حشّاشين بيش از حد سخن گفتم، اما شما هم اگر اين داستانها را میخوانديد، همين قدر شيفته اين مرحله از تاريخ کشورها و خلافتهای اسلامی میشديد؛ من اگر بهجز قلعه الموت هيچ جای ديگری از ايران را نمیديدم، برايم بس بود.
🔹ارکستر صبحگاهیِ زنگهای بيدارباش با آواهای مختلف شروع به نواختن کرد و در فضای خالی اتاق پيچيد. اصرار داشتم که پيش از طلوع آفتاب از خواب برخيزم تا برای تماشای خورشيدی که از پشت قلعهای ايستاده بر فراز کوه برمیآيد، وقت کافی داشته باشم. ديشب که به اينجا رسيدم، جز چند چراغی که در کوچههای گازرخان میدرخشيد، تاريکی آن قدر فضای مقابل اتاق را فرا گرفته بود که نمیتوانستم بلندای قلعه را حدس بزنم. چون فکر کردم که صعود از کوه يک ساعت وقت میگيرد، ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. دو پتويی که روی خودم انداخته بودم و دو تايی که زير پهن کرده بودم، مرا از سرمای اتاق لخت و عريان نجات نداده بود. بيدار که شدم دنبال دستشويی گشتم تا آماده رفتن بشوم. جای بسيار ابتدايی و سادهای است، اما برای يک شب ماندن من کافی بود. ديشب شام نخوردهام، اين وقت صبح هم خبری از صبحانه نيست. گرسنگی به من فشار آورده است، اما چيزی جز يک شير آب به چشمم نخورد که خودم را برای دو سه ساعت آماده نگه دارم. بايد پيش از آمدن به اينجا از بقالی بين راه چيزی برای خوردن تهيه میکردم، اما اصلاً به فکرم نرسيده بود که اينجا تا اين اندازه ابتدايی است. چند تا لباس کاملاً ناهمرنگ روی هم پوشيدم و به راه افتادم. مِه بيرون از خانه حاکی از آن بود که هوای بيرون بسيار سردتر از خانهای است که روی اين تپه کوچک پر از درخت قرار دارد. در برابر من تودهای از ابر ديده میشد که صخره الَموت يا همان آشيانه عقاب از ميان آن بيرون زده بود. در دامنه اين تپه درختچههايی سبز و زرد روييده بود و در لابهلای آنها راه کوهستانی شيبدار و تندی قرار داشت و هيچ نشانی از قلعه به چشم نمیآمد. پيش از اين خوانده بودم که مغولان در عرض يک هفته همه قلعه را به ويرانی و آتش کشيدهاند؛ شايد برای همين است که از اين فاصله دور هيچ اثری از آن پيدا نيست.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/3
🔹گفتنی است که مارکوپولو در سال 1254 به دنيا آمده و در سال 1256 همزمان با حمله ويرانگر مغول به ايران و آسيای ميانه، قلعه الموت نيز در آتش سوخته است؛ بدين ترتيب، آيا وی در دو سالگی از اين قلعه بازديد کرده است؟ غربيان نمیتوانند وجود پيروان از جان گذشتهای را تصور کنند که بدون ديدن بهشت و رفتن به آن تحت تأثير حشيش، تنها در پندار خود به شهادت و زندگی در بهشت، ايمان آورده باشند. آنان گمان کردهاند که هيچ کس بی آنکه با چشم خود بهشت را ببيند، دست به اقدام انتحاری نمیزند. با توجه به ممنوعيتهای ناشی از آموزههای دينی، چه بسا شرق هم نتواند وجود کسانی را که چنين اقدامات انتحاری را مرتکب میشوند در باور خود بگنجاند؛ بنابراين، واقعيت داستان برای هميشه در زير آوارهای اين قلعه بزرگ تاريخی مدفون خواهد ماند. نويسنده رمان «الموت» با الهام فراوان از قصهپردازیهای مارکوپولو و داستانهايی که دهها سال پس از پايان افسانه حشاشين به گوش میخورده است، جزئيات خيرهکنندهای از اين افسانه را به تصوير میکشد.
🔹برخی از منابع تاريخی برای نامگذاری «حشاشين» دلايل ديگری میآورند: يا آن را صورتی از واژه «حساسان» منسوب به «حسن صباح» میشمارند، يا برگرفته از «عساسان» قلمداد میکنند که يکی از اشتقاقات لفظی کلمه «عسس» به معنی شبگرد نگهبان قلعه است، و يا شکلی از «اساسين» به معنای مؤسسين میدانند؛ يعنی کسانی که اساس و بنيان نيروی خود را در الموت بنا کردهاند. کلمه Assassins به فرهنگ واژگان غربی هم وارد شده است؛ زيرا صليبیها در بيم و هراس از کسانی که شاهان و فرماندهان آنان را میکشتند، فدائيان اسماعيلی را «اساسان» ناميدند، ريشه اين کلمه انگليسی به همين تعبير برمیگردد که به معنای «تروريستهای حرفهای» است؛ از همين رو، اسامه بن لادن بنيانگذار شبکه «القاعده» را حسن صباح دوران معاصر میدانند که پيروان خود در تشکيلات انتحاری را اين گونه آموزش داده است که کشتن غافلگيرانه بيگناهان و کشته شدن در مسير اين هدف، راهی ميانبر به سوی بهشت است؛ و بدين ترتيب، نادانی و روحيه حماسی جوانانی را که هيچ اميدی به آينده ندارند، پلی برای اسطورهسازی «القاعده» کرده است. بسياری از تحليلگران، انديشه شکلگيری «القاعده» را به گروه فدائيان حسن صباح ارتباط میدهند که بیترديد در زيرکی و انديشهاش نبوغی ديوانهوار داشت و در روزگار خود، برای ترويج آيين و گسترش قلمرو نفوذ افکارش، نقشه سياسی سراسر منطقه را دگرگون کرد.
🔹از تاريخ الَموت و حسن صبّاح و حشّاشين بيش از حد سخن گفتم، اما شما هم اگر اين داستانها را میخوانديد، همين قدر شيفته اين مرحله از تاريخ کشورها و خلافتهای اسلامی میشديد؛ من اگر بهجز قلعه الموت هيچ جای ديگری از ايران را نمیديدم، برايم بس بود.
🔹ارکستر صبحگاهیِ زنگهای بيدارباش با آواهای مختلف شروع به نواختن کرد و در فضای خالی اتاق پيچيد. اصرار داشتم که پيش از طلوع آفتاب از خواب برخيزم تا برای تماشای خورشيدی که از پشت قلعهای ايستاده بر فراز کوه برمیآيد، وقت کافی داشته باشم. ديشب که به اينجا رسيدم، جز چند چراغی که در کوچههای گازرخان میدرخشيد، تاريکی آن قدر فضای مقابل اتاق را فرا گرفته بود که نمیتوانستم بلندای قلعه را حدس بزنم. چون فکر کردم که صعود از کوه يک ساعت وقت میگيرد، ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. دو پتويی که روی خودم انداخته بودم و دو تايی که زير پهن کرده بودم، مرا از سرمای اتاق لخت و عريان نجات نداده بود. بيدار که شدم دنبال دستشويی گشتم تا آماده رفتن بشوم. جای بسيار ابتدايی و سادهای است، اما برای يک شب ماندن من کافی بود. ديشب شام نخوردهام، اين وقت صبح هم خبری از صبحانه نيست. گرسنگی به من فشار آورده است، اما چيزی جز يک شير آب به چشمم نخورد که خودم را برای دو سه ساعت آماده نگه دارم. بايد پيش از آمدن به اينجا از بقالی بين راه چيزی برای خوردن تهيه میکردم، اما اصلاً به فکرم نرسيده بود که اينجا تا اين اندازه ابتدايی است. چند تا لباس کاملاً ناهمرنگ روی هم پوشيدم و به راه افتادم. مِه بيرون از خانه حاکی از آن بود که هوای بيرون بسيار سردتر از خانهای است که روی اين تپه کوچک پر از درخت قرار دارد. در برابر من تودهای از ابر ديده میشد که صخره الَموت يا همان آشيانه عقاب از ميان آن بيرون زده بود. در دامنه اين تپه درختچههايی سبز و زرد روييده بود و در لابهلای آنها راه کوهستانی شيبدار و تندی قرار داشت و هيچ نشانی از قلعه به چشم نمیآمد. پيش از اين خوانده بودم که مغولان در عرض يک هفته همه قلعه را به ويرانی و آتش کشيدهاند؛ شايد برای همين است که از اين فاصله دور هيچ اثری از آن پيدا نيست.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir