پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/8

🔹پس از آن، يکی از قسمت‌های برنامه talk show در شبکه «الانوار» را نشان داد. در وهله اول، مجری آن را با چادر و دستکش مشکی که تنها اندکی از چهره او ديده می‌شد نشناختم. چادر ايرانی قسمتی از پيشانی و چانه را نيز می‌پوشاند. به نظر می‌رسد که برای اشتغال به اين کار، به عنوان يک شغل دولتی بايد لباس فرم مخصوصی را به تن کرد؛ به هر حال، فائزه هم که در يک شبکه دينی کار می‌کند و بايد به رعايت نمونه پوشش دينی ايرانی پايبند باشد. اين قسمت برنامه در باره يادبود ماجرای کربلا و فداکاری‌های سيدالشهداء امام حسين بود. همين طور گزيده‌هايی از کارهای مستند ديگرش را نيز نشان داد. بيشتر قهرمانان اين فيلم‌ها کسانی بودند که پدر يا مادری مسلمان داشتند اما تصميم گرفته بودند که در باره دين خود و والدين‌شان تحقيق کنند، يا غيرمسلمانانی را معرفی می‌کرد که در جست‌وجو برای يافتن آيينی نو، به اسلام شيعی رسيده بودند. معمولاً فيلم‌هايش را خودش توليد و تصويربرداری می‌کند و آنها را برای فروش در دسترس شبکه‌های ماهواره‌ای می‌گذارد.

🔹فائزه از سال‌ها پيش، در CS عضويت دارد، ولی مدتی است که نه از کسی ميزبانی کرده و نه مهمان کسی شده است. معمولاً از مهمان‌هايش در خانه قم پذيرايی می‌کند و از من فقط به دليل مصری بودن و معرفی فرهاد استقبال کرده است. تا به حال با مصری‌های زيادی در تهران روبه‌رو نشده؛ به همين سبب پيشنهاد ميزبانی من را بدون هيچ اما و اگری قبول کرده است. از او به خاطر این‌که بدون هيچ اطلاع قبلی پذيرایی از من را پذيرفته، تشکر کردم. آرزو دارد که مصر و آثار شگفت‌انگيز آن را از نزديک ببيند، ولی از افتادن در ورطه مسائل سياسی و دشواری‌های دريافت ويزا بيم دارد. او را به اين کار تشويق کردم و گفتم که هر کمکی که از دستم بيايد دريغ نخواهم داشت. او به‌ويژه برای تهيه و توليد فيلمی در باره شيعيان مصر و مزارات اهل بيت در قاهره خيلی انگيزه دارد. حتماً داستان دلخراش شهادت چهار تن از رهبران شيعيان قاهره در يک درگيری مذهبی را شنيده است. برايش توضيح دادم که کينه‌توزی و تندروی‌های پليد وهابيت چنين رخدادهايی را پديد می‌آورد؛ در حالی که اکثريت مردم مصر ميانه‌رو هستند و به اختلافات مذهبی توجه چندانی ندارند. ما ملتی صلح‌جو هستيم و از هر طايفه و بر هر کيشی که باشيم، دور از مشکلات و عقده‌هايی از اين دست زندگی می‌کنيم. البته برخوردهای شخصی اتفاق می‌افتد ولی به اندازه‌ای نيست که به فاجعه منتهی شود.

🔹زينب اجازه مرخصی خواست تا از زمان مقرر برای برگشت دختران خوابگاه دانشگاه تهران يعنی ساعت هشت، تأخير نکند که مبادا گرفتار مشکلاتی از قبيل اخراج از خوابگاه شود. فائزه پيشنهاد کرد که آخر شب، زينب را همراهی کند و دليل تأخير او را به مسئول خوابگاه بگويد. فائزه برای ما يک شام ايرانی، حتماً شامل پلو و علاوه بر آن خورش بادمجان در کنار قيمه که يک غذای ايرانی با دانه لپه است سفارش داد. دور ميز کوچک بيرون اتاق نشستيم و در آنجا من از شيفتگی خودم به سفره و غذاهای دلچسب ايرانی و به‌خصوص نوع ترکی‌اش که با استفاده از بادمجان، خوراکی‌هايی در نهايت خوشمزگی را به دست می‌دهد، داد سخن دادم؛ بيشترين لذت از غذای ايرانی را در خوردن «ترشی سير» احساس کردم که يک سير کامل را در آب نمک تيره می‌اندازند و حبه‌های سير هم به همان رنگ در می‌آيد. در همه عمرم، هيچ ترشی با اين مزه رؤيايی نخورده‌ام. روش خوردن آن را هم از آنها ياد گرفتم: اول همه حبه‌های سير را يکی يکی جدا می‌کنيد، و قبل از خوردن، پوست نازک اطراف هر حبه را می‌گيريد. پشيمان شدم که چرا تا به حال همراه همه غذاهايی که در ايران خورده‌ام اين ترشی شگفت‌انگيز را نوش جان نکرده‌ام.

🔹 به ديوار کنار ميز، چراغ کوچکی آويزان بود که با يک لوله مسی از طريق پنجره به آشپزخانه ارتباط داشت، وقتی پرسيدم، به من گفتند که اين لوله گاز طبيعی است و اين چراغ در هنگام قطع برق که البته اخيراً خيلی کم در تهران اتفاق می‌افتد، با انرژی گاز روشن می‌شود. بيشتر دستگاه‌های خنک‌کننده که در ايران ديده‌ام همان کولرهای مناطق کويری است که با آب کار می‌کند، بر عکس وسايل سرمايشی ما در مصر، که بيشتر کولرهای گازی است و مهم‌ترين عامل فشار بر شبکه برق کشور به شمار می‌رود. مشکل اين کولرهای آبی کويری اما اين است که سر و صدای آن از کولرهای گازی بيشتر است. شام را به‌سرعت خورديم و با ماشين فائزه راه افتاديم که زينب را به خوابگاه دانشگاه برسانيم. خيابان‌های تهران در شب، بسيار خلوت بود و بيشتر مغازه‌ها به مقررات ساعت تعطيل احترام می‌گذارند. پس از نيم ساعت رانندگی در خيابان‌های خلوت تهران به خانه برگشتيم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/9

🔹پس از برگشت، من و فائزه به گپ و گفت شبانه ادامه داديم. معصومه در اتاق دربسته‌اش خوابيده بود. ما هم در اتاق فائزه نشستيم و در را بستيم که صدای حرف زدن ما مايه آزار و اذيت او نشود. از سفرهای خود و عضويت در CS داستان‌های زيادی برای هم تعريف کرديم. او علاقه زيادی به مسافرت دارد و تا کنون به کشورهای آسيايی و اروپايی بسياری رفته است. دوباره کامپيوترش را روشن کرد و تصاوير سفرش به ارمنستان و سريلانکا را نشان داد. گويا مانند همه جوامع مسلمان شرقی، خروج انفرادی زنان از ايران هم مجاز نيست. چيزی که مايه تعجب من شد اين بود که او در همه عکس‌هايش باحجاب بود. در باره ميزان پايبندی او به مسائل دينی پرسيدم، که به‌شدت بر آن تأکيد کرد و گفت که جز يک بار آن هم در ارمنستان و به قصد چشيدن مزه شراب انگور، لب به چيز خلافی نزده است. او از شيفتگی خود به زادگاهش شهر قم و مساجد و مدارس آن برايم گفت و از اين‌که من بيش از چند ساعت در قم نمانده‌ام دلخور شد و از من دعوت کرد که يک بار ديگر به آن شهر بروم و در خانه آنها و کنار مادرش اقامت کنم و افزود: «بايد حتماً مسجد جمکران را که از مهم‌ترين مساجد ايران است ببينی؛ داستان ساخت آن که به امام زمان ارتباط دارد و به قرن چهارم هجری برمی‌گردد، چنين است که امام زمان با حضرت خضر (که هر دو تا کنون زنده هستند) در ديدار با مالک آن زمين از او می‌خواهند که در اين زمين مقدس مسجدی بنا کند». در توجيه اقامت اندک خود در قم گفتم: «دلم می‌خواس بيشتر توی قم بمونم و کارای زيادی هم توی اون‌ شهر داشتم، اما متأسفانه بايد زود بيرون می‌اومدم؛ برای اين‌که به جشن فرهاد برسم.»

🔹قاليچه ابريشمی بسيار زيبايی با نقش اسماء الحسنی، که به ديوار اتاق آويزان بود، نظر مرا به خودش جلب کرد، با کنجکاوی پرسيدم که اين را کجا بافته‌اند که جواب داد، شهر قم مرکز بافت قالی‌های ابريشمی، و تبريز مرکز توليد قالی‌های پشمی است و ادامه داد که هر يک از شهرهای ايران در قالی‌بافی سبک و جنس و نقش و نگار خاص خودش را دارد. وقتی شنيدم که قيمت اين فرش حدود سه هزار دلار است، مغزم سوت کشيد. وی اضافه کرد که قالیِ خانه‌شان در قم طرح و نقشی دارد که به‌مراتب گران‌تر است. فائزه بر خلاف ديگر دختران، هيچ توجهی به طلا و جواهر ندارد و همه پس‌اندازش را خرج خريد فرش‌های نفيس می‌کند که چون همواره قيمتی رو به افزايش دارد، از بهترين سرمايه‌گذاری‌ها است. در يکی از حراجی‌های دوبی، يک فرش را به 16000 دلار خريده و پيشنهاد يکی از تجار فرش برای خريد آن به بهای 50000 دلار را نپذيرفته است. مطمئن هستم که شمای خواننده يک بار ديگر صفرهای جلو اعداد بالا را شمرده‌ايد، بله درست خوانده‌ايد، پنجاه هزار دلار! هر فرش، شناسنامه‌ای دارد که بافنده‌اش آن را ضميمه کرده و در آن اطلاعات و مشخصات قالی، شامل اندازه، تعداد گره، جنس نخ و رنگ به کار رفته در بافت آن ذکر شده است. فرش دستباف ايرانی مشهور‌ترين و گران‌ترين قالی در جهان به شمار می‌رود و در تاريخ، ايرانی‌ها نخستين کسانی بودند که به هنر فرش‌بافی دست يافتند. در موزه لوور پاريس يک تخته فرش نفيس ايرانی مشهور به قالی«بولونيا» نگهداری می‌شود که بافت آن دوازده سال به درازا کشيده است. اعيان و اشراف فرانسه در قرن هفده ميلادی در کار واردات قالی بوده‌اند. تحريم‌های آمريکا در مورد واردات فرش ايرانی در سال 2009 سبب رکود صنعت فرش در ايران شد؛ بايد بدانيم که 25 درصد از سهم صادرات فرش ايران يعنی چيزی حدود 500 ميليون دلار به ايالات متحده آمريکا اختصاص دارد.

🔹شب بسياری خوبی را با دختری روشنفکر و درس‌خوانده و آزادانديش سپری کردم. از او به دليل اين‌که فرصت اين گفت‌وگو را به من داد تشکر کردم و يک جلد کتاب از نويسنده مصری، «هيکل» در باره انقلاب ايران را به او هديه دادم. فائزه تصميم گرفت روی زمين هال بخوابد و تخت اتاق را به مهمان مصری‌اش بسپارد. کمی تعارف کردم که از اين تصميم منصرف شود، اما خيلی هم اصرار نکردم؛ زيرا تختِ واقعاً راحتی بود که به‌راحتی نمی‌شد از آن چشم پوشيد. فکر نکنم که بتوانم از زندگی شاهانه در تهران دست بکشم؛ چرا که پس از خستگی امروز، اوج آرزوی من اين است که روی يک تخت يا مبل راحت، خوابی آسوده داشته باشم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
عمرو بدوی از اين بخش سفرش تصویری را منتشر نکرده و ناچارم که از تصاویر او در ديگر سفرهايش استفاده کنم.
او نوشته است که من عمرو بدوی، فعلاً به سفر و نوشتن و تهيه عکس و فيلم از مسافرت به گوشه و کنار دنيا مشغول هستم.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 1

🔸يک روز متفاوت

🔹صبح زود از خواب برخاستم تا خودم را آماده ملاقات با پانته‌آ کنم که بعد از صرف صبحانه به نقاط ديدنی تهران برويم. ديدم که فائزه با همان لباس شب پيش در هال نشسته و مشغول نوشيدن چای و تماشای تلويزيون است. برای صبحانه تعارف کرد اما عذرخواهی کردم و گفتم که طبق قراری که با پانته‌آ گذاشته‌ام بايد با او صبحانه بخورم. خداحافظی کردم و قرار شد پس از فراغت از کار روزانه در جايی يکديگر را ببينيم.

🔹پانته‌‌آ با ماشين مدل بالای کره‌ای‌اش منتظر من بود. دختری در حدود سی‌سالگی و واقعاً شيک‌پوش... قبل از هر چيز به خاطر همراهی ديروز بهمن تشکر کردم و سپس از اين‌که خودش اين وقت صبح، کارش را برای صبحانه خوردن با هم رها کرده است، متشکر شدم. از او خواستم که اگر امکان داشته باشد، به ديدار کاخ گلستان برويم، اما پوزش خواست و گفت که کاخ در مرکز شهر است و امروز تنها خودروهای پلاک فرد حق تردد در آن منطقه را دارند و پلاک ماشين من زوج است. به جای آن، پيشنهاد کرد که به شمال تهران برويم که کاخ سعدآباد در آنجا قرار دارد.

🔹با رانندگی پانته‌آ به يکی از معروف‌ترين خيابان‌های تهران، يعنی به تعبير او «خيابان پهلوی» رسيديم که پس از انقلاب و اسلامی کردن نام خيابان‌های تهران، اکنون به نام «خيابان ولی‌عصر» خوانده می‌شود. در انتهای اين خيابان به منطقه «تجريش» می‌رسيم که هم در گذشته و هم اکنون، محل زندگی ثروتمندان است. در سال‌های دور کسی که ماشين نداشت، نمی‌توانست به اين منطقه بيايد؛ چون شرايط خاص آنجا اجازه نمی‌داد که وسايل نقليه عمومی رفت‌وآمد کند. به گفته پانته‌آ اين گذرگاه بسيار زيبا است و درختان سر به فلک کشيده دو سوی مسير و خانه‌ها و محله‌های لوکس آن، اينجا را به نقطه‌ای ايده‌آل برای زندگی پولداران تبديل کرده است. رستوران‌ها و کافه‌های فراوان، و هوای دل‌انگيزش به‌ويژه در روزهای گرم تابستان، خانواده‌های بسياری را برای تفريح و گردش به اينجا می‌کشاند. معروف است که در گذشته، اين خيابان منطقه‌ای برای زندگی و خوشگذرانی شبانه بوده و مراکز خوشگذرانی بسياری در آن فعال بوده است. با وقوع انقلاب اسلامی، همه اين اماکن عمومی ناپديد شدند، اما پس از گذشت سال‌ها، بار ديگر به شکلی پنهان و چه بسا گسترده‌تر از پيش، به عرصه آمده‌اند.

🔹پيش از رسيدن به آخر خيابان، برای خوردن صبحانه، جلو يک باغ بزرگ ايستاديم؛ انتظار من اين بود که مثل همه صبحانه‌هايی که در ايران خورده‌ام، ساده و معمولی و شامل پنير و گردو و کره و اگر خيلی شانس آورده باشم، کمی هم مربا در کنار آن باشد. ماشين را پارک کرديم و از يک درِ بزرگ که روی آن به فارسی نوشته شده بود «موزه» رد شديم. از برنامه صبحانه خوردن در موزه تعجب کردم. آن‌سوتر فضای سبز گسترده‌ای بود و ساختمانی قديمی که جلو آن آب‌نمايی به شکل و اندازه يک استخر شنا قرار داشت و در گرداگرد آن در زير درختان بلند يا سايه‌بان‌هايی از چتر، ميزهايی را چيده بودند. از ظاهر مهمانان با لباس‌های فاخر و گرانبهايشان چنين پيدا بود که اينجا رستورانی مخصوص اعيان و اشراف جامعه ايرانی است. از کنار يک ميز با عنوان «گاردن‌سيتی» عبور کرديم و پشت ميز ديگری نشستيم. پيشخدمت برای خوش‌آمدگويی و چيدن کارد و چنگال و قاشق و بشقاب در روی ميز به سراغ ما آمد و منتظر دريافت ليست غذا بودم که پانته‌آ مرا به بوفه باز صبحانه راهنمايی کرد تا هر چه ميل دارم بردارم.

🔹بوفه نه در حد هتل 5 ستاره که با هتل 9 ستاره پهلو می‌زد: انواع پنير فرانسوی و هلندی و سويسی و ايتاليايی. برش‌های مختلف گوشت و سوسيس، قارچ و سيب‌زمينی کبابی، انواع باگت فرانسوی تازه، در کنار بوفه سالاد و املت مخصوص. بعد از بوفه صبحانه، ميز شيرينی و ميوه بود: انواع و اقسام ميوه‌هايی که به شکلی زيبا برش خورده بود و شيرينی‌هايی عجيب و غريب. اين تنوع و رنگارنگی بوفه صبحانه نزديک بود که مرا به سکته بيندازد. دو هفته است که فرصتی چنين طلايی برای من فراهم نشده است. پنج بار دور ميز اردور چرخيدم. از آنهايی نيستم که بشقابشان را با کوهی از غذا پر می‌کنند. 15 روز است که نان و پنير سفيد خورده‌ام. از شرايطی که فراهم شد تا امروز صبح را با پانته‌آ سپری کنم، خدا را شکر کردم. صبحانه امروز را در کنار همه هيجان‌های خوش اين سفر، يک پاداش صبحگاهی از جانب خداوند می‌دانم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/2

🔹پانته‌آ و همسرش شرکتی برای توليد قطعات الکترونيکی آسانسور و صادرات به کشورهای ترکيه و مالت و امارات و چين دارند و دو فرزندشان سال‌ها است که به مدرسه می‌روند. سال تحصيلی دانش‌آموزان از سپتامبر شروع می‌شود و عجيب است که بر خلاف روش ما در مصر، سال تحصيلی آنها از دو ترم تشکيل نمی‌شود، بلکه روزهای مدرسه رفتن آنها تا فصل تابستان ادامه دارد، و به‌جز تعطيلات طولانی نوروز که از 21 مارس شروع می‌شود و تا چهارده روز ادامه می‌يابد و بعد از آن هم، يکی دو ماه به مدرسه می‌روند و برای همه آموخته‌های چند ماه گذشته خود امتحان می‌دهند، تعطيلی مفصل ديگری ندارند. برايش توضيح دادم که سال تحصيلی در مصر به دو ترم با فاصله دو سه هفته تقسيم می‌شود و هر ترم برنامه و آزمون خاص خودش را دارد.

🔹مثل همه ايرانی‌ها با دست‌ودل‌بازی، صورتحسابِ البته گرانِ صبحانه را پرداخت کرد و پس از آن، اندکی در فضای باز که در آن ماکت‌های چوبی ظريفی از نقاط تاريخی ايران نصب شده بود، قدم زديم: برج ميلاد، مسجد معروف تبريز، سی و سه پل اصفهان و برج مشهور آزادی در تهران. بلندی مجسمه‌ها اندازه قد من بود و ماکتی از کاخ گلستان که دو روز است سعی می‌کنم از آن بازديد کنم و موفق نمی‌شوم در آن ميان ديده می‌شد، اگر توفيق نداشتم که آن را از نزديک ببينم، دست‌کم مجسمه چوبی آن را ديدم. بايد خيلی سريع روانه شويم تا فرصت بازديد از کاخ سعدآباد را از دست ندهيم؛ ضمناً ساعت 5/2 هم در سفارت قرار دارم و برای کارهای زياد ديگری برنامه‌ريزی کرده‌ام که همه مترتب بر پاسخ سفارت است.

🔹در راهِ رفتن به سوی سعدآباد به خانه‌ای برخورد کرديم که ديوارهای بيرونی‌اش پر از تصاوير سياه و سفيد بزرگ از مردی سالخورده بود که او را در همايش‌ها و ميزگردها و سمينارها نشان می‌داد و مدال‌های متعددی بر گردن آويخته بود. از پانته‌آ داستان اين خانه را پرسيدم، گفت که اينجا خانه‌موزه دکتر محمود حسابی مشهور به پدر فيزيک نوين ايران است که سال‌ها در بيروت استاد اين رشته بوده و خانواده و دوستان و شاگردانش خانه او در تهران را به عنوان گراميداشت ياد تلاش‌های علمی و اکتشافات فيزيکی‌اش به موزه تبديل کرده‌اند تا سرمشقی برای جوانان ايرانی باشد.

🔹 ماشين را تا انتهای خيابان ولی عصر راند، منطقه‌ای که به جای درخت‌های بلند، قله‌های کوه به چشم می‌آمد و پيدا بود که آخرين نقطه شمالی تهران است. پس از پارک ماشين در نزديک ميدان تجريش، با فاصله اندکی به باجه فروش بليت در ورودی حياط کاخ رسيديم. پانته‌آ نتوانست ايرانی بودن من را ثابت کند و هنگامی که مسئول بليت‌فروشی از او پرسيد، با خنده‌ای شرمسارانه، ايرانی بودن من را نفی کرد. بليت‌های بازديد از موزه‌ها و کاخ‌های متعدد سعدآباد چندين گزينه داشت و برای تماشای هر يک از آنها بايد بليت جداگانه‌ای تهيه می‌شد، انتخاب بهترين جاها برای بازديد را به ميزبان سپردم. سعدآباد تنها يک کاخ نبوده، بلکه به عنوان مجموعه مسکونی خاندان سلطنتی کاربرد داشته است. ابتدا خاندان قاجار که در قرن 19 ميلادی بر ايران فرمانروايی داشته‌اند، اين منطقه را به عنوان محل سکونت خود انتخاب کرده و پس از آن در ايام حکمرانی رضا شاه پهلوی و فرزندش محمدرضا آخرين فرد از خاندان پادشاهی ايران، اين مجموعه سلطنتی توسعه يافته و سرانجام، در سال 1970 همه اعضای خانواده وی اعم از مادر و برادران و خواهران شاه به 18 کاخ موجود در سعدآباد منتقل شده‌اند. اينک هر يک از اين کاخ‌ها به موزه ملی، يا هنری يا نظامی يا دفتر يک مؤسسه جهانی يا دولتی تبديل شده است. اين مجموعه سلطنتی هم‌اکنون کاخ رياست جمهوری را هم شامل می‌شود که رئيس‌جمهور ايران در آن سکونت دارد. اين مجموعه هفت ورودی از مسيرهای مختلف دارد که يکی از آنها به عنوان درِ رسمی کاخ رياست جمهوری قلمداد می‌شود. باغ‌های اين کاخ بسيار وسعت دارد، با خيابان‌هايی که گسترده بی‌کران آن، در ورای رديف درختان کنار آنها پنهان شده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 3

🔹بازديد خود را از کاخ محمدرضا پهلوی شروع کرديم که از همه بزرگ‌تر و مجلل‌تر است. به شکل غير قابل تصوری چشمگير بود، دکوراسيونی اروپايی داشت و نقش و نگار طلايی ظريفی بر در و ديوار آن ديده می‌شد. اتاق‌های پذيرايی و ناهارخوری و نشيمن و خواب بسيار بزرگ بود. شرح و توصيف عظمت و شکوه آن واقعاً از توان کلمات بيرون است. اتاق‌ها با فرش‌هايی بافته‌شده به دست هنرمندان زبردست مشهد و قم و اصفهان و کاشان در ابعادی بين 70 تا 100 متر مربع مفروش شده است. پانته‌آ نظر من را به اتاقی جلب کرد که طراحی فرش و سقف آن يکسان بود و گويی آينه‌ای نقش و نگار کف اتاق را در سقف بازتاب می‌داد. فضاهايی که فرش نداشت، مانند پله‌ها و ستون‌ها با مرمر سفيد پوشيده شده بود و جارهای آويخته از سقف، چنان عظمتی داشت که فکر می‌کنم هر يک نزديک صد چراغ و صدها قطعه کريستال را در خود جای داده بود. بعضی از اتاق‌ها پرده‌هايی داشت که در فرانسه با رشته‌هايی از نقره آراسته شده بود. يکی از اتاق‌های ناهارخوری کاخ، اتاقی بود که سال‌ها پيش از انقلاب اسلامی، شاه ايران آخرين شام را با شارل دوگل رئيس‌جمهور فرانسه در آن خورده بود. کاغذديواری‌های زربفت تعدادی از اتاق‌ها چنان ضخيم بود که فکر می‌کردی ديوار را با فرش پوشش داده‌اند. در يکی از زوايا، تنديسی از شاه و فرح پهلوی و وليعهدی که محمدرضا شاه خيلی انتظار او را کشيده بود، ديده می‌شد. شاه در جست‌وجوی کسی که برای او فرزند پسری به بار بياورد تا جانشين او شود، سه بار پيمان ازدواج بست، اما بالاخره هم روزگار اجازه شاه شدن را به فرزند نداد، و پس از مرگ شاه، پسرش تنها به تاجگذاری در کاخ عابدين قاهره بسنده کرد. نقش و نگار طلايی سقف‌ها و درها و اثاثيه کاخ که هماهنگی شگفت‌انگيزی با فرش‌ها و پرده‌ها و طراحی ديوارها و چلچراغ‌ها دارد، چشم را خيره می‌کند. پيش از خروج، کنار يکی از اتاق‌های ورودی که مخصوص استراحت نگهبانان کاخ بود و ميز بيلياردی در آن گذاشته بودند، ايستاديم. شاه از آسايش نگهبانانش هم غافل نبوده است! پانته‌آ با افتخار از زيبايی و شکوه اين کاخ ياد می‌کند؛ او هم مانند خيلی از ايرانی‌ها رضاشاه را در زمينه‌های صنعت و کشاورزی و آموزش و بهداشت، بنيانگذار جنبش نوين ايران در قرن بيستم می‌شمارد.

🔹سپس به بازديد از کاخ ديگری به نام «کاخ‌موزه سبز» رفتيم که گرچه کوچک‌تر از کاخ اول بود، اما در زيبايی چيزی از آن کم نداشت. ديوارها و سقف يکی از اتاق‌های اين کاخ مانند بسياری از حرم‌های ايران، آينه‌کاری بود که يکی از هنرهای بديع ايرانی است. شکوه و عظمت اسباب و اثاثيه و لوازم دکوری اين کاخ واقعاً چشم را خيره می‌کرد. هنگام بيرون آمدن، ساختمانی با نام «موزه آشپزخانه سلطنتی» که محلی برای آماده‌سازی وعده‌های غذايی تمامی ساکنان اين مجموعه بزرگ شاهانه بوده است، توجه مرا جلب کرد.

🔹هر جای دنيا که بروی، وضعيت کاخ‌های سلطنتی همين است که ميليون‌ها ميليون سرمايه کشور برای زيبايی و شکوه آنها هزينه می‌شود. ابن‌خلدون در «مقدمه» معروف خود، در مقايسه شهرها و روستاها از اين نکته ياد می‌کند که هزينه‌های هنگفت خاندان‌های سلطنتی برای ساختن و آراستن کاخ‌ها يکی از مهم‌ترين انگيزه‌های رشد هنر و توسعه اقتصاد شهری مبتنی بر صنايع دستی بوده است و اگر شاهان و سلاطين و اميران و وزيران در گوشه‌گوشه دنيا در انديشه ساختن و آراستن کاخ‌ها و ارگ‌های شاهی خود نبودند، از صدها و بلکه هزاران سال پيش بدين سو، آثار و هنرهای آنان برای ما به يادگار نمی‌ماند. اگر فرعون «خوفو» شاه ساده و بی‌آلايشی بود، در تاريخ هيچ نشانی از اهرام‌های مصر نمی‌يافتيم؛ او اما خواسته است که با برافراشتن اين بنای افسانه‌ای نام خود را در گستره تاريخ جاودانه کند. همين ديوانگیِ حاکمان و شيفتگی آنان به عناصر زيبايی و شکوه بوده است که باب روزی را برای هزاران کارگر ماهر و زبردست گشوده و زمينه‌های تمدن و شهرنشينی را فراهم آورده است.

🔹ساعت سه ‌و نيم است و من قرار بوده است که ساعت دو و نيم در سفارت باشم. به سمت ماشين دويديم تا اقلاً پيش از بسته شدن سفارت در ساعت چهار به آنجا برسيم. در ضمنِ صحبت از برنامه‌های آينده، پانته‌آ از اين‌که فهميد برای سفر به مشهد و شرکت در نماز جمعه حرم امام رضا برنامه‌ريزی می‌کنم، شگفت‌زده شد. آنجا برای همه ايرانی‌ها و شيعيان مکانی مقدس و محترم است و طبعاً نماز جمعه آن هم بايد شکوه خاصی داشته باشد. چرا همه بعد از اين‌که متوجه می‌شوند گاهی نماز هم می‌خوانم تعجب می‌کنند؟ «به نظر می‌رسه که قاعده کلی اينه که جوونای مثل من امروزی، معمولاً نماز نمی‌خونن! يعنی واقعاً هيچ راه‌حل ميانه‌ای پيدا نمی‌شه؟»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 4

🔹پنج دقيقه پيش از بسته شدن درهای سفارت، به آنجا رسيديم. مثل کسی که منتظر نتيجه آزمون کنکور باشد، قلبم به تپش افتاده بود. برای رسيدن به باجه دريافت پاسپورت، پله‌های خالی سفارت را دو تا يکی کردم. همان کارمند ديروزی را ديدم که با خشم و عصبانيت از تأخير، مرا سرزنش می‌کرد. به گونه‌ای که بخواهم نتيجه آزمون را از لابه‌لای حرف‌های او بفهمم، به‌شدت از او عذرخواهی کردم و خواستم که پاسپورت را تحويل بدهد. گذرنامه سفيد خودم را که در همان برگه‌های اولش هم جای ويزا داشت، باز کردم؛ خدا را شکر، بالاخره توانستم بدون مشکل خاصی ويزا بگيرم. به قول معروف نفس راحتی کشيدم و از اين به بعد، می‌توانم با چشم باز برای روزهای آينده‌ام نقشه بکشم.

🔹با چهره‌ای شاد خندان به طرف پانته‌آ برگشتم که با خنده گفت: «هر کی تو رو می‌ديد که اين قدر دلواپس ويزا هستی و حالا اين قدر از گرفتنش خوشحالی، فکر می‌کنه که مسافر اروپا و آمريکا شده‌ای!» از نکته ظريفی که گفت خنده‌ام گرفت و توضيح دادم که الآن برنامه آينده سفر من روشن شده است. حالا می‌توانم برای ديدار از تبريز به غرب کشور بروم و از آنجا با هواپيما به شرقی‌ترين نقطه ايران در مشهد برگردم و با اتوبوس از مرز رد بشوم و با سفر به هرات ماجراجويی تازه‌ای را در افغانستان شروع کنم. اکنون برنامه تقريباً روشنی دارم و نقشه آن را در ذهن خودم ترسيم کرده‌ام. نخست، سفر ايران را به پايان می‌برم و پس از آن، برای سفر افغانستان برنامه‌ريزی می‌کنم.

🔹بعضی از دوستان در قاهره از من خواسته بودند که برای آنها زعفران مشهور ايرانی و زرشک (چيزی مثل دانه‌های خشک‌شده انار) را سوغات ببرم. آنها را در غذاهای ايرانی که بيشترش برنج است، خورده‌ام ولی نفميده‌ام که کجا بايد آنها را پيدا کرد. از پانته‌آ خواستم که محل فروش اين ادويه مخصوص خوراکی‌های ايرانی را به من نشان بدهد؛ من را به فروشگاهی برد که زياد از آن خريد می‌کند و از قيمت و کيفيت آن اطمينان دارد. فروشگاه محل عرضه زعفران و زرشک و انواع شيرينی‌های ايرانی است. بسياری از غذاها و شيرينی‌های خوشمزه ايرانی با همين زعفران نارنجی‌رنگ درست می‌شود: مهلبيّه زعفرانی، بستنی زعفرانی، و حتی برنج زعفرانی. در برابر رنگ پرتقالی جذابش تاب مقاومت ندارم و يک مهلبيه و يک بستنی می‌خرم. شيرينی‌های زعفرانی مزه‌ای وصف‌ناپذير دارد.

🔹در کنار همان فروشگاه شيرينی و زعفران، چشمم به يک آژانس مسافرتی افتاد و از پانته‌آ اجازه خواستم که همان‌ جا برای رزرو بليت تبريز ـ مشهد اقدام کنم. وارد آژانس که شدم، فکر کردم مجلس عزای زنانه است، همه خانم‌های کارمند درست مثل اين‌که امروز صبح مادر مديرشان فوت کرده باشد، لباس مشکی به تن داشتند، گويا مدير شرکت خيلی آدم متدينی باشد. در باره بليت به مشهد از مبدأ تبريز يا يکی از شهرهای نزديک به تبريز از يک خانم پرسيدم. چند دقيقه منتظر ماندم تا از نبودِ جا در پرواز مستقيم تبريز ـ مشهد عذرخواهی کند. فکر کنم حق با پانته‌آ بود که می‌گفت در اين فرصت کم، تهيه بليت برای مشهد واقعاً دشوار است. خانم کارمند دو تا پيشنهاد کرد: يا بليت غيرمستقيم بگيرم و بعد از دو ساعت توقف در تهران، راهی مشهد شوم، يا برای تهيه بليت مستقيم، در ليست طولانی انتظار اسم بنويسم. دو دقيقه فکر کردم و با توجه به برنامه‌ای که برای روزهای آينده خودم ترسيم کرده بودم، تصميم گرفتم همان پيشنهاد اول را بپذيرم.

🔹از پانته‌آ برای برنامه خوب امروز تشکر کردم. از من خواست که هر وقت احتياج داشتم و خواستم، مستقيماً با خودش تماس بگيرم. از او تقاضا کردم که من را برای رفتن به مرقد [امام] خمينی (يا آن طوری که در تابلوهای مترو به عنوان آخرين ايستگاه نوشته شده است: حرم مطهر و پيدا است که بيرون از شهر تهران قرار دارد) در نزديک‌ترين ايستگاه مترو پياده کند.

🔹بيست ايستگاه را پشت سر گذاشتم تا به مقصد رسيدم. سفر سختی بود، چون مجبور بودم که همه مسير را بايستم، با اين همه، به سختی‌هايش می‌ارزيد؛ هر چه باشد، ديدار از آرامگاه درخشان‌ترين شخصيتی که در زندگی ميليون‌ها ايرانی قرن بيستم و پس از آن تأثير داشته از مهم‌ترين برنامه‌های بازديد نقاط تهران است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 5

🔸ديدار از حرم امام روح‌الله خمينی

🔹چون [امام] خمينی يکی از مهم‌ترين شخصيت‌های تاريخ معاصر ايران است و تأثير وی در ايران اين روزگار بی‌همتا است، اين بخش از کتاب خود را که سعی می‌کنم آن را فشرده و کوتاه بنويسم، به زندگی و همزمانی او با مهم‌ترين رخدادهای سياسی ايران و به مبارزاتش با محمدرضا پهلوی و رهبری جنبشی که به سقوط شاه ايران انجاميد، اختصاص می‌دهم. من کتاب‌های زيادی در باره زندگی امام خوانده‌ام و فيلم‌های مستند بسياری را (از جمله آنچه شبکه لبنانی المنار تهيه کرده است) ديده‌ام، شايد بيشتر منابع موجود عربی نگاهی اسلامی به اين پديده داشته باشد و همه کاميابی‌های اين انقلاب را به گروه‌های اسلامی نسبت دهد، گزارش ناچيزی که در پی می‌آيد، با اين‌که يک تحقيق سياسی پيرامون انقلاب اسلامی نيست، ولی می‌تواند يکی از چهره‌های چندگانه اين حقيقت غيرقابل انکار را که [امام] خمينی رهبر اين انقلاب بوده است، نشان دهد.

🖌( در اين بخش، نويسنده شرح مفصلی از زندگی و مبارزات امام خمينی و حوادث انقلاب اسلامی مردم ايران از پانزده خرداد 1342 تا دوازدهم بهمن 1357 را ارائه می‌دهد که چون برای خوانندۀ ايرانی، آشنا و تکراری است، از آوردن آن خودداری می‌شود).

🔹امام سرانجام پس از 14 سال تبعيد با پيروزی بر شاهی که از کشور گريخته بود، در ميان استقبال نزديک هفت ميليون ايرانی، به ميهن باز گشت و رؤياهايش برای برپايی يک دولت قدرتمند اسلامی با اميد ميليون‌ها ايرانی به برپايی حکومتی عدالت‌محور و توانمند و دموکرات، پس از فروپاشی نظام خودکامه و ستمگر و استبدادی شاه گره خورد.

🔹همان طور که [امام] خمينی از تبعيد به بهشت زهرا رفت، من هم به ايستگاه حرم مطهر ـ بهشت زهرا ـ رسيدم. بيرون که آمدم تابلوهای راهنما دو مسير را به من نشان می‌داد؛ يک فلش به سمت حرم امام خمينی و يک فلش به طرف بهشت زهرا. شب‌هنگام بود و ديدار از قبرستان امکان نداشت. خيلی دلم می‌خواست وقت کافی برای تماشای آن و زيارت قبور شهدای انقلاب و جنگ با عراق را می‌داشتم؛ اما آدم هيچ وقت به همه آرزوهايش نمی‌رسد، شايد وقتی ديگر و در سفری ديگر به تهران، اين امکان برايم پديد بيايد. تابلوهای راهنما به سوی مسجد را پی گرفتم، هر چند درخشش گنبد و مناره‌های آن از دور نيز پيدا بود. اين مکان پس از درگذشت امام در سال 1989 برای جاودانه کردن نام و خاطره او در ميان ايرانيان بلکه همه جهانيان ساخته شده است و سران حکومتی و رهبران روحانی ايران در روز اول فوريه هرسال، مقارن با سالگرد پيروزی انقلاب به زيارت می‌آيند. از درِ مردانه وارد شدم و کفش‌ها و دوربين خود را تحويل دفتر امانات وابسته به مسجد دادم و خدا را شکر کردم که داخل حرم می‌توانم با دوربين موبايل عکسبرداری کنم. تزئينات سقف و ديوارها و ستون‌های مسجد مانند ديگر مساجد تاريخی ايران چندان چشمگير نبود، اما در نگاه من و همه زائران، ابهت شگفت‌انگيزی داشت؛ چرا که هر کس به اينجا می‌آيد نه به دنبال زيبايی، بلکه در جست‌وجوی عظمت و جايگاه دينی و سياسی امام است و می‌داند که مهم‌ترين شخصيت تاريخ معاصر ايران در همين مکان خفته است.

🔹ستون‌های حرم همه از سنگ‌هايی بزرگ و مربع‌شکل و تودرتو بود و طوری طراحی شده بود که ضريح از هر جای حرم به‌خوبی ديده می‌شد. پيرامون مقبره امام چندين سنگ قبر از آنِ شخصيت‌های دينی مانند بروجردی و توسلی و ديگرانی بود که در يک نظام دينی قطعاً بايد آنها را هم در شمار شخصيت‌های سياسی برشمرد. زائران نخست در برابر تابلو بزرگی حاوی متن فارسی و ترجمه عربی زيارتنامه امام که بر شبکه‌های ضريح آويخته است می‌ايستند. پس از قرائت فاتحه برای امام، زيارتنامه عربی را خواندم و منتظر ماندم که جايی پيدا کنم و نزديک‌تر بروم و داخل ضريح را ببينم. قبر امام با پارچه سبزرنگ بزرگی پوشيده شده بود و يک گلدان پر از گل و چند نسخه قرآن و تصويری از شخص وی بر روی آن قرار داشت. در کنار آن قبر کوچک‌تری بود که پيکر فرزندش احمد خمينی را در بر داشت که در آخرين سال‌های تبعيد همراه پدر بود و به عنوان حلقه ارتباط ميان عراق و شبکه پيروان وی در ايران شمرده می‌شد. داخل ضريح آن قدر بزرگ بود که گنجايش قبرهای ديگری را هم داشته باشد. چه بسا حکومت بخواهد اينجا را به عنوان آرامگاه همه سرشناسان انقلاب انتخاب کند و به جای آن‌که بنای باشکوه و بزرگ ديگری را بسازد، پيکر آنان را در همين جا به خاک بسپارد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 6

🔹شکوه فضای حرم يعنی جايی که رهبر و پيشوای انقلاب ايران در آن خوابيده، تأثير شگفت‌انگيزی بر من نهاده است. آشنايی من با رشادت وی و پيشينه رفتارهای انقلابی‌اش در برابر ستم و خودکامگی شاه در پيش از انقلاب، و تاريخ حکمرانی سياسی وی پس از پيروزی، حسی پريشان و دوگانه را در ذهن من زنده کرده است و در دل و انديشه احساس متفاوتی به او دارم؛ از يک سو هرگز نمی‌توانم ظلم‌ستيزی او را تحسين نکنم؛ زيرا او بر خلاف روحانيون همه مذاهب که مردم را به بهانه جلوگيری از خونريزی و آشوب، واداشته‌اند تا ستم حاکمان را تحمل کنند، رفتار کرده است. در راه نجات ميليون‌ها ستمديده، از چه خونريزی و کدام فتنه بايد پرهيز کرد؟ مگر رسول خدا (ص) نفرموده که «بهترين جهاد سخن حقی است که رو در روی سلطان ستمگر بر زبان آيد»؟ اسلام اساساً آيينی انقلابی است و ظهور آن برای شوريدن بر جاهليت و ظلم و ستم حاکم بر آن دوران و گسترش عدالت در سراسر گيتی بوده است، هر چند با کمال تأسف، در گذر تاريخ به دست وعاظ السلاطين به دينی حامی حکمرانان بدل شده و تا آنجا رنگ عوض کرده که تاريخ‌نگاران نخستين، شورش بر ضد خليفه سوم يعنی عثمان را فتنه و آشوب خوانده و ارتکاب هر گونه رفتار سياسی و اداری نادرست از سوی او را تکذيب کرده‌اند و مسئوليت درگيری‌های نظامی و سياسی پس از وی را بر دوش شخصيت‌هايی افسانه‌ای نظير عبدالله بن سبا دانسته‌اند، اما توجه نکرده‌اند که عثمان هم انسانی بوده که کارهايی درست و نادرست داشته و گروهی بر ضد وی شوريده‌اند و کار به قتل وی انجاميده است و پس از او، صحنه تاريخ، شاهد چالش‌های بسياری ميان پيروان اسلام انقلابی و کسانی بوده است که دين را در راستای مصلحت حاکمان به کار گرفته‌اند.

🔹در کنار همه اين تحسين‌ها و اظهار شگفتی‌ها نسبت به اين مرد بزرگ، ندايی از عمق وجدانم، روند امور پس از انقلاب را به پرسش می‌کشد؛ همان طور که پيروانش به برکت پاکی و تقوای او دست به دعا و طلب بخشش و رحمت برداشته بودند، من نيز با پرسش‌هايی در ذهن پريشان خودم درگير بودم. [امام] خمينی دولتی بر پايه دين را که با نام خدا بر مردم فرمان می‌راند، بنيان نهاد و ايدئولوژی سياسی خاص خود موسوم به ولايت فقيه را تحکيم بخشيد و با گفتمان دين و به تعبير دقيق‌تر، با رهيافت خاصی از آن، زمام امور مردم را در دست گرفت تا هيچ قانون و مصوبه‌ای جز با موافقت روحانيون صورت اجرا به خود نگيرد. در آن مقطع، [امام] خمينی بر اين باور بود که روحانيت شايسته‌ترين قشری است که می‌تواند مديريت همه امور کشور را بر عهده بگيرد؛ بنابراين، ولايتمداری و اعتماد، دو معيار اصلی برای انتخاب کسانی بود که عهده‌دار پست‌ها و مقامات دولتی می‌شدند. همان طور که در دهه شصت قرن گذشته، دولت افسران آزاد در مصر، هر يک از پست‌های حساس لشکری، کشوری، اقتصادی و رسانه‌ای را به يکی از افسران سپرد، در پست‌های مختلفِ هر يک از نهادهای اصلی ايران نيز يک روحانی به کار گرفته شد. شايد بگوييد که پس از هر انقلابی، بايد همين کار را کرد؛ زيرا چه بسا جيره‌خواران رژيم گذشته با نشستن در پست‌های حساس، در صدد برمی‌آيند که انقلاب نوپا را به چالش بکشند؛ بنابراين بر حسب ضرورت، بايد کسانی جايگزين آنان شوند که پيمان دوستی‌شان با انقلاب به اثبات رسيده باشد. تا اينجای کار درست است، اما بايد پرسيد: چنانچه ديدگاه‌های اقتصادی و سياسی آنان برای پيشرفت و شکوفايی کشور با مشکل روبه‌رو شد و مديران به کسی ظلم کردند، آيا ناکامی حکومت بايد موجب سرزنش دين اسلام و پيام آسمانی آن شود يا فقط بايد همين مديران را به باد ناسزا گرفت؟ موضوع اين کتاب انتقاد از دوران پس از پيروزی انقلاب يا برپايی نظام اسلامی ايران نيست؛ زيرا تحليل اين مسأله بسيار پردامنه‌تر و البته پيچيده‌تر از اين حرف‌ها است. ديدار معنوی و سياسی خود از مرقد امام را با این دعا به پايان بردم که اين تجربه در کشور ديگری تکرار نشود؛ زيرا نيازی به نمونه‌های بيشتری از نظام‌های اسلامی حاضر در جهان نيست و راه پيشرفت و تحوّل و خوشبختی هر ملتی فقط از دروازه آزادی می‌گذرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 7

🔹سوار بر مترو شدم تا به قلب تهران بازگردم. اينجا دومين ايستگاه مترو است و هنوز همه صندلی‌های آن پر نشده است؛ لذا بی‌درنگ خود را در يکی از صندلی‌های مترو ولو کردم. دستفروش‌های دوره‌گرد در راهروهای ميانی مترو به عرضه مداد رنگی و صابون و خمير دندان و شکلات مشغول‌اند. يکی از نظافتچی‌های مترو هم که از خلوت بودن آن برای تميز کردن کف سالن‌ها استفاده کرده از جلو من می‌گذرد. در همين خلوتی فهميدم که مترو سالنی يکپارچه است و از واگن‌های جداجدا تشکيل نشده و به همين دليل دستفروش‌ها در يک سفر می‌توانند به‌راحتی در سراسر مترو رفت‌وآمد کنند. در اثنای سفر، همواره اين پرسش در فکرم می‌چرخيد که کجا بايد اقامت کنم؟ چون برنامه مشخصی برای سفر به تبريز و مشهد دارم، بايد در يک کافی‌نت بنشينم و درخواست‌های سريع خود را از طريق CS برای کاربران ساکن در تبريز و مشهد بفرستم. روشن است که در شرايط عادی بايد پيش از رسيدن به مقصد، محل اقامت خود را مشخص کرده باشم، اما چون جزئيات سفر با تأخير معلوم شد، جز مراجعه به دوست باوفای خودم يعنی کتاب LP و پيدا کردن يک جا برای خواب، راهی برای من نمانده است. در هر جايی هتل پيدا می‌شود، اما ترجيح من اين است که در آخرين روزهای اين سفر، يکی از اعضای CS من را به مهمانی خود بپذيرد تا تجربه‌ام در اين سفر تکميل شود.

🔹با زينب تماس گرفتم و پرسيدم که برای استفاده از کافی‌نت کجا بروم؟ نزديک ايستگاه مترو جايی را به من آدرس داد که سه کافی‌نت داشت اما چون ساعت ده شب شده بود، هر سه تعطيل بودند. اين ديگر چه بدبختی است؟ دسترسی نداشتن به اينترنت اعصابم را خرد کرده است. در حال برگشتن به سمت ايستگاه بودم که بوی غذا مرا در جای خود ميخکوب کرد؛ جوانی را ديدم که با استفاده از نخود، و قالبی که در دست داشت، فلافل‌های يک‌شکل و يک‌اندازه و اشتهابرانگيزی را درست می‌کرد. هوس يک ساندويچ و يک شيشه ماءالشعير کردم و کوشيدم تا با کمتر از يک دلار، يک شکم سير بخورم و روحيه از دست رفته خودم را بازيابی کنم.

🔹فائزه در يک پيامک گفته بود که با دوستانش در فلان آدرس نزديک ايستگاه مترو در انتظار من است. خيلی راحت به منزل دوستش اميرحسين در محله‌ای آرام در نقطه‌ای از تهران رسيدم و ديدم که در آپارتمانش علاوه بر فائزه، پنج پسر و سه دختر حضور دارند و خيلی زود به هم معرفی شديم. امير جوانی ايرانی در ميانه‌های سی‌سالگی است، اما قيافه‌ای پاکستانی دارد، صورتی گندمگون و موهايی سياه و انبوه، گويی در اين خانه تنها زندگی می‌کند؛ چون شرط اين مهمانی‌های دوستانه در هر جايی اين است که صاحبخانه مجرّد باشد. فضای منزل دو اتاق و يک آشپزخانه اُپن رو به هال دارد و از تلويزيون صدای بلند يکی از شبکه‌های موسيقی ايرانی به گوش می‌رسد. از امير خواستم که برای استفاده از اينترنت، کامپيوتر شخصی خودش را در اختيارم بگذارد. سرعت واقعاً پايين بود و من با صبر و شکيبايی سعی می‌کردم که موفق شوم. امير کانال تلويزيون را روی BBC فارسی برد که تا جايی که من ديده‌ام، پربيننده‌ترين شبکه خبری فارسی است. خبرهای مربوط به آشوب‌های سياسی مصر را منعکس می‌کرد. همه در حال پيگيری اين اخبار و به گفته رسانه‌های ايرانی و غربی، نگران بروز جنگ داخلی آن کشور هستند. من را سؤال‌پيچ کردند و سعی کردم خيلی ساده توضيح دهم که اين تظاهرات و درگيری‌ها بین جناح‌های مختلف سياسی نيست، بلکه برخوردهايی بين پليس و تظاهرکنندگان يکی از گروه‌های سياسی است که يک هفته است ادامه دارد. وضعيت مثل کلاف سر در گم شده و هيچ کس نمی‌داند اين ناآرامی‌ها کی و چگونه به پايان خواهد رسيد.

🔹امير مربّی شنا است و انگليسی را خوب اما کُند و آرام صحبت می‌کند. تعجب کردم که در اين سن هنوز مشغول درس خواندن است، به من گفت که شيفته سفر و زبان است و آموختن را يک سرگرمی می‌داند. ده سال است که در يک شرکت دريانوردی کار می‌کند که نظارت بر اسکله‌های ايرانی در بندرعباس بر کرانه خليج فارس، و بندرانزلی در ساحل دريای خزر را بر عهده دارد. پس از گپ‌وگفتی کوتاه، امير از جای خود بلند شد و يک ساز موسيقی شبيه عود را در دست گرفت که شکلی عجيب داشت، چيزی مثل دو تا خربزه که از سر در هم فرو رفته باشند و تارهايی روی آنها کشيده شده بود. از روی برگه نُت روی سه‌پايه جلو خودش، قطعه‌ای را برای همه ما که سرگرم نوشيدن چای و شنيدن اين موسيقی دلنشين شده بوديم، نواخت. با به پايان رسيدن موسيقی، صحبت خود را از سر گرفتيم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 8

🔹آشنايی با تحولات سياسی و اقتصادی مصر در کانون توجه آنها بود. کجا کار می‌کنم؟ شُغلم چيست؟ چقدر حقوق می‌گيرم؟ اينها سؤالاتی است که پيش از اين، استاد فريد زين هم برای دانستن پاسخ آنها پافشاری کرده بود. سعی کردم شغل خودم يعنی مديريت سرمايه‌گذاری را خيلی ساده بيان کنم، اما هرگاه در تعريف آن برای کسانی که با محيط اين شغل بيگانه هستند، ناکام می‌ماندم، خيلی راحت می‌گفتم که حسابدار هستم.

🔹آثار نگرانی و دلواپسی و ناراحتی در چهره فائزه پيدا بود، وقتی علتش را پرسيدم، با دستپاچگی پاسخ داد: «گربه‌ام فرار کرده!» تعجب خودم را پنهان کردم و برای اين‌که کمی از ناراحتی او کم کنم، شوخی واقعاً نابه‌جايی را بر زبان آوردم و گفتم: «واقعاً وقتی با گربه‌ت وحشيانه رفتار می‌کنی، بايد هم فرار کنه!» شوخی من را نشنيده گرفت و ادامه داد: «بدبختی من اينه که اون خيلی کوچيکه، سه روز است که رفته و مامان تا امروز به من نگفته بود. همين امشب بايد برَم قم تا پيداش کنم. هر چی ديرتر برَم امکان برگشتش کمتر ميشه.» حرف او روی سرم آوار شد و بار ديگر اين سؤال در ذهنم پيچيد که «پس امشب کجا بخوابم؟ يا بايد به قم بروم، يا با معصومه باشم و يا در خيابان بمانم.» نگذاشت خيلی فکر کنم و بلافاصله گفت: «عَمرو، خيلی متأسفم، اما امشب يا بايد با من بيای قم، يا با معصومه باشی و يا پيش امير بخوابی».

🔹بعد از اين‌که پاسپورتم را گرفتم، با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح به قزوين بروم. خيلی دوست داشتم با او به قم برگردم تا در پيدا کردن گربه گمشده کمکش کنم، اما متأسفانه اصلاً وقت ندارم. عذر من را پذيرفت و برايش دعا کردم که بتواند گربه سه ماهه بيچاره را پيدا کند. بدون هيچ ترديدی ميزبانی امير را قبول کردم و به خانه فائزه رفتم تا کوله‌ام را بردارم. امشب رانندگی‌اش خيلی تندتر است؛ چون بايد همين آخر شبی به قم برود و در کوچه‌ها و خيابان‌های اطراف خانه‌شان دنبال گربه باشد و قبل از آن‌که برای هميشه گم و گور شود آن را به خانه برگرداند. به سبب اين گربه لعنتی دوباره بايد جای خوابم را عوض کنم و به خانه کس ديگری بروم. از وقتی از اصفهان بيرون آمده‌ام، هر شبی را در جايی سپری کرده‌ام. فکر کنم اين جابه‌جايی‌های پيوسته ميان اين مبل و آن تخت و اين رختخواب، تا واپسين روز اقامت در ايران ادامه داشته باشد. از فائزه به دليل فرصت خوبی که در تهران برای من فراهم کرد، به‌گرمی تشکر کردم و از او خواستم که دوستانش در مشهد و تبريز را برای ميزبانی من معرفی کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 9


🔹با کوله‌پشتی به خانه امير برگشتم که با روی گشاده در را به روی من باز کرد. امير هم خودش يکی از اعضای فعال CS و پذيرای مهمانان است. عکس‌های خانوادگی خودش را که روی ميز کنار هال گذاشته بود و تصويرِ برادرهايش، پدرش که در کودکی وی فوت کرده است، و مادر و همسر مادرش را به من نشان داد. در آلبوم، عکس يک روحانی بود که او و خانواده‌اش از وی تقليد می‌کنند. او مقلّد خوبی نيست و فقط اسم مسلمانی را بر خودش دارد، و گرنه هيچ يک از آداب و رسوم و مناسک عبادی، اعم از نماز و روزه را به جا نمی‌آورد. «کجاش تازه‌س؟». اين حرف‌ها از زبان جوان‌های ايرانی عضو CS که بخش بزرگی از قشر جوان ايران را نمايندگی می‌کنند، ديگر برای من غافلگيرکننده نيست. امير از طرفداران جدی سکولاريسم است و اعتقاد دارد که دين نبايد در زندگی آدم‌ها دخالت کند و پوششی برای فساد باشد.

🔹به‌سرعت گفت‌وگوی خود را تمام کرديم و اتاق پذيرايی را به من نشان داد که وسايلم را در آنجا بگذارم و آماده خواب شوم. اتاقی خالی که در طول يکی از ديوارهای آن قفسه کتابخانه است و يک صندوق در طرف ديگر. در اتاق پذيرايی تصويری از يک کوهنورد که در پشت لباس‌های بادگير خود مخفی شده، ديده می‌شود. خيلی با افتخار و غرور خودش را يک Alpanist يعنی کسی که به رشته کوه آلپ صعود کرده است، معرفی کرد. در يک دستش پرچم ايران و در دست ديگرش آرم شرکتی که از طرف آن اعزام شده است، ديده می‌شد. خيلی به سفر و کوهنوردی علاقه دارد و همه کوه‌های ايران را در نورديده و برای صعود به کشورهای آسيايی و اروپايی رفته است. راز و رمز بدن ورزيده و عضلات برجسته او در همين نکته نهفته است. اين ورزش به بدنی آماده و قوی نياز دارد. وقتی از من پرسيد: «امشب کجا می‌خوابی؟» به‌شوخی گفتم: «آمادگی دارم که روی يک تشک يا مبل بروم و همين الآن بخوابم.» درِ صندوق را که پر از رختخواب بود باز کرد و يکی از آنها را بيرون آورد و روی زمين انداخت. رختخواب‌های بزرگی که تا خورده و در آن صندوق کوچک جا گرفته بود. افسوسِ آرامشی را خوردم که می‌توانستم روی تخت فاخر منزل فائزه داشته باشم، و گربه بدبختی را که اين خواب ناراحت امشب من به خاطر او است، لعنت کردم. از ديدن رختخوابی که روی زمين پهن شده است، خودم را خوشحال نشان دادم و از امير به دليل اين پذيرايی غيرمنتظره تشکر کردم. خيلی قرص و محکم اظهار کرد که دوستان فائزه مثل دوستان خودش هستند. از من خواست ساعت شش از خواب بيدار شوم تا از کارش باز نماند، با اين‌که بيش از چهار ساعت به ساعت شش نمانده است، قول دادم که تمام تلاش خود را به خرج دهم، اما از او خواستم که اگر خواب ماندم حتماً مرا بيدار کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🌈ستارۀ شرق

زندگی و زمانۀ ام‌کلثوم، حنجرۀ عشق و انقلاب

محسن بوالحسنی

نشر چشمه 1401

🔻تب محبوبیت شعر و ترانه‌های عاشقانه هم بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم فروکش می‌کرد؛ اين جنگ نقطۀ عطف مهمی در ادبياتی بود که حالا ديگر به گفتمان تاريخ سياسی، اجتماعی و اقتصادی جهان عرب تبديل شده بود و شعارش بازگشت به خويشتن بود و تعهد به وطن....

🔻مردمی که تا ديروز با حرف‌های عاشقانه مست و مسحور می‌شدند، در اين دوره گوش‌شان به آن کسی بود که از دردهای واقعی مصر حرف می‌زند و خود را به آيندۀ سياسی، اجتماعی و اقتصادی مردم متعهد می‌داند. حالا که ديگر مضامين رمانتيک دهۀ 1930 به شرايط فاجعه‌بار زندگی روزمرۀ جامعۀ مصر شباهتی نداشت، مردم و منتقدان شروع کردند به طرد و نقد تند و تيز هر آن کس که با جريان همراه نبود.

🔻شعرهای عاشقانه و ترانه‌های پراحساس با برجسب‌هايی مثل «بی‌دغدغه»، «غيرواقعی»، «مبهم» و «فاقد جهان‌بينی» از دم تيغ می‌گذشتند...

🔻دامنۀ اين تغييرات به ام‌کلثوم هم رسيد. او همان اوايل دهۀ 1930 دوباره تصميم به توليد و انتشار آثاری گرفت که گرايش بيشتری به توده‌های مردم داشته باشد و درد و حرف آن‌ها را بيشتر و بهتر از شعرها و آهنگ‌های رامی و قصبجی منعکس کند.

🔻مونولوگ‌های عاشقانۀ او در دهۀ 1930 حالا تبديل شده بود به حرف‌های يک قهرمان ملی با ترانه‌های عاميانۀ تونسی و آهنگ‌های زکريا احمد که ريشه در فرهنگ بومی موسيقی عرب داشتند و اين رويه در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن وجه غالب کارنامۀ ام‌کلثوم شد.

🔻در دهۀ 1940 .. يکی از اين ترانه‌ها «سَلوا قلبی» است که شوقی آن را سال 1914 به مناسبت ميلاد پيامبر اسلام نوشت و حالا به يک ترانۀ ملی – مذهبی با صدای ام‌کلثوم تبديل شده بود. نکته اين‌جا است که بعد از جنگ جهانی دوم، موج اعتراضات به حضور استعمارگران بريتانيايی به‌شدت افزايش پيدا کرد و مردم از هر فرصتی برای نشان دادن اين اعتراض‌ها استفاده می‌کردند.

🔻ام‌کلثوم هم وقتی در کنسرت «سلوا قلبی» به اين سطر می‌رسيد که:

«وَ ما نَيل المطالب بالتمنّی/ و لکن تؤخَذُ الدنيا غلابا»

جو سالن را بيشتر شبيه تظاهراتی سياسی می‌ديد؛ حاضران با فريادهای خود توفانی از شور ملی به پا می‌کردند.

🔻«وُلِدَ الهُدی» هم مثل «سلوا قلبی» خطابه‌ای ملی – مذهبی بود که در سطری از آن به عدالت‌خواهی پيامبر اشاره می‌کرد و می‌گفت:

«تو [پيامبر] فقير را در برابر ثروتمندان قرار دادی».
https://www.postbook.ir/uploaded/71-j.jpg

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/1

🔸 ديدار با حشاشين

🔹مثل همان بلايی که پريروز سر مهران آوردم، امروز صبح اول هم امير را بدخواب کردم. با شرمندگی و خجالت سعی کرده بود که ساعت هفت من را از خواب بيدار کند، اما تا پيش از ساعت هشت و نيم به هيچ کدام از تقه زدن‌های او به درِ اتاق واکنشی نشان نداده بودم. از او پوزش خواستم و همه چيز را به گردن خستگی روز قبل انداختم. خوشبختانه خيلی اظهار ناراحتی نکرد. ظرف پنج دقيقه دوش گرفتم و ده دقيقه بعد آماده رفتن شدم. سوار پژو کوچک او، روانه خيابان‌های شلوغ اول صبح تهران شديم. اول به يک پمپ بنزين رفتيم و امير يک کارت اعتباری و مقدار کمی پول تحويل طرف داد. در پاسخ سؤال من از ماهيت آن کارت و نرخ بنزين در ايران توضيح داد که هر خودرو يکی از اين کارت‌ها دارد که با آن می‌تواند هر ماه 100 ليتر بنزين را با قيمت يارانه‌ای (400 تومان، حدود 13 سنت) استفاده کند، و پس از اتمام سهميه، هر ليتر با نرخ (700 تومان، معادل 23 سنت) محاسبه می‌شود. ارزانی نرخ بنزين چه با نرخ يارانه‌ای و چه آزاد، چنان من را به تعجب واداشت که فرياد زدم: «در مقايسه با همه کشورهای نفت‌خيز همسايه ايران، اين خيلی ارزونه!»

🔹دولت که از نظر منابع نفتی بسيار ثروتمند است، سوخت مورد نياز را با نرخ ناچيز در اختيار مردم قرار می‌دهد و علاوه بر توليد و پالايش گاز و نفت برای مصرف داخلی، در حال حاضر، روزانه دو ميليون بشکه نفت نيز صادرات دارد. اين در حالی است که تا پيش از تحريم‌های تحميل‌شده از سوی اروپا و آمريکا بر اقتصاد ايران و از جمله فروش نفت کشور، در سال 2011 صادرات نفت ايران روزانه سه ميليون بشکه بوده است. تحريم‌های بين‌المللی به دليل برنامه‌های بلندپروازانه ايران در زمينه هسته‌ای بوده و به نظر من، همين امر به کاهش درآمد حاصل از صادرات نفتی و کند شدن رشد اقتصاد کشور انجاميده است. منابع نفتی ايران از سال‌ها پيش سبب بروز ناآرامی شده است. در سال 1951 محمد مصدق نخست‌وزير، صنعت نفت کشور را که به موجب قرارداد با شاه در انحصار انگليس بود، ملی اعلام کرد. شرکت نفت رابطه مستحکمی با انگلستان داشت و در ايران همانند يک دولت رفتار می‌کرد؛ از همين رو، انگلستان از تصميم ايران مبنی بر ملی شدن نفت احساس خطر کرد و آن را مقدمه‌ای برای اقدامات مشابه در کشورهای همسايه ايران برشمرد؛ امری که همه سياست‌های انگليس در منطقه خاورميانه را به ناکامی می‌کشانيد. مذاکرات نفتی دو طرف به شکست انجاميد و انگلستان اقدامات تلافی‌جويانه‌ای را بر ضد دولت مصدق به اجرا در آورد و تحريم تجاری ايران را در دستور کار قرار داد و دايره فشار بر دولت مصدق را تنگ‌تر کرد. کار به جايی رسيد که يک بار ناو انگليسی شناور در منطقه، مانع حرکت نفتکشی ايتاليايی حامل نفت ايران شد و آن را واداشت که در بندر عَدن پهلو بگيرد. انگلستان با اين کار خواست به همه دنيا و به‌خصوص ايرانی‌ها ثابت کند که ايران نمی‌تواند نفت خودش را به کسی جز انگلستان بفروشد و احدی حق خريد آن را ندارد؛ امروز و ديروز چقدر مثل هم هستند!

🔹تصميم ايران به ملی کردن نفت بازتاب‌های گسترده‌ای در منطقه داشت؛ به گونه‌ای که نمايندگان پارلمان عراق از دولت خود خواستند که اقداماتی مشابه آنچه دولت مصدق اتخاذ کرده است، در پيش گيرد، تا به حق انحصاری انگلستان از منابع نفتی عراق و غارت سرمايه‌های آن کشور و درخواست بازنگری در قراردادهای نفتی به منظور افزايش سهم انگلستان از نفت عراق پايان داده شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/2

🔹در آن زمان دولت مصر نيز موضع قاطعی در حمايت از مصدق گرفت و نحاس پاشا نخست وزير وقت آن کشور، مصدق را به قاهره دعوت کرد و مثل يکی از همين تظاهرات ميليونی ميدان التحرير، نزديک دو ميليون نفر از مردم مصر که آن زمان بيش از 14 ميليون جمعيت نداشت، به استقبال محمد مصدق نخست وزير ايران رفتند. قرار بود مصدق در بالکن هتل قديمی شپرد در خيابان الجمهوريه سخنرانی کند؛ گزافه نيست اگر گفته شود که همه خيابان‌های قاهره از ايستگاه راه‌آهن تا ميدان اُپرا مملو از جمعيت بود. مصدق اما به دو دليل نتوانست صحبت کند: اول اين‌که ميکروفون‌ها برای رساندن صدای او به همه جمعيت کافی نبود، و ديگر اين‌که توان جلوگيری از گريه خود را نداشت و با سرازير شدن اشک او، مردم هم به سر دادن شعارهايی در حمايت از وی پرداختند و بدين ترتيب سخنرانی او به تأخير افتاد و قرار شد همان شب از طريق راديو با مردم مصر صحبت کند. روزنامه‌ها نوشتند که استقبال از مصدق کمتر از استقبال سال 1919 مردم از سعد زغلول پس از بازگشت از تبعيد نبود. اين پذيرايی گرم دولت و مردم مصر از نماينده دولت ايران دربردارنده پيام مهمی به اين مضمون برای انگلستان بود که دوران استعمار ملت‌ها و ناديده گرفتن اراده آنان سپری شده و عصر بازيابی حقوق و آزادی‌های آنان و برپايی نظام‌های ملی و مستقل و دور از دخالت خارجيان فرا رسيده است.

🔹از آنجا که اقتصاد ايران عمدتاً متکی به صنعت نفت بود، تحريم نفتی اين کشور موجب نابه‌سامانی اوضاع اقتصادی ايران شد، و کسی جرأت خريد نفت کشور را نداشت و در حالی که ميليون‌ها ايرانیِ طرفدار مصدق در انتظار بهره‌مندی از درآمدهای نفتی به سر می‌بردند، اقدام انگلستان به جلوگيری از حرکت نفتکش‌های ايرانی، کشور را تا آستانه ورشکستی پيش برد و ورق بر ضد مصدق برگشت و دوست انگليس يعنی محمدرضا شاه با همکاری ايالات متحده آمريکا در صدد نقشه‌ای برآمدند که با هدف گرفتن رجال جبهه ملی، پر و بال مصدق را که وابسته به آن جبهه بود بزنند و دولت مردمی وی را سرنگون کنند. عملاً نيز همين کار صورت گرفت و از ميان برداشتن مصدق با نقشه‌ای خارجی و استفاده از ابزارهای محلی به تحقق پيوست و با رهبری سازمان اطلاعات آمريکا، در سال 1953 طی عملياتی موسوم به آژاکس کودتايی بر ضد مصدق برپا شد.

🔹امروز اما ايران گرفتاری‌های آن سال‌ها در پی تحريم صادرات نفت را ندارد؛ زيرا در برابر اردوگاه آمريکا و اروپا، قطب سياسی و جهانی قدرتمندی به نام چين ظهور کرده که می‌تواند بدون هيچ بيمی از تحريم‌های تحميلی از سوی مخالفان ايران خريدار نفت آن کشور باشد. ايران که نمی‌تواند دلارها يا يوروهای حاصل از فروش نفت را به‌راحتی وارد کشور کند، در دادوستد با مشتريان خود روش فاينانس، يا نفت در برابر کالا و خدمات را به کار گرفته و يک خريدار مانند چين که به دليل تحريم بانک مرکزی ايران از سوی آمريکا نمی‌تواند پول آن را به بانک‌های ايرانی بپردازد، مبلغی معادل نفت خريداری‌شده را در ايران سرمايه‌گذاری می‌کند. ايران اخيراً اعلام کرده که با کشور چين برای سرمايه‌گذاری معادل 20 ميليارد دلار در طرح‌های توسعه به توافق رسيده است.

🔹در ميدان آزادی که برج بزرگ ميانه آن، نماد تهران مدرن به شمار می‌آيد، از امير تشکر و خداحافظی کردم. برج آزادی را که قبلاً «شهياد» نام داشت، محمدرضا شاه در سال 1971 به مناسبت جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی ايران افتتاح کرد. بدنه اين بنای 50 متری که پس از انقلاب اسلامی به «آزادی» تغيير نام يافت، پوشيده از سنگ مرمر سفيد است.

🔹مثل همه ميدان‌های وسيع در پايتخت‌های جهان، از ميدان تحرير در قاهره گرفته تا ميدان استقلال در استانبول و ميدان آزادی در کی‌يف، ميدان آزادی تهران هم در مناسبت‌های مختلف و گاه متضاد، پيوسته شاهد تظاهراتی ميليونی است. در ايام انقلاب اسلامی سال 1979 اين ميدان ميعادگاه بزرگ‌ترين راهپيمايی‌ها بر ضد شاه و رژيم سلطنتی بود و امروزه هم ايرانی‌ها همه ساله پيروزی انقلاب را در آنجا گرامی می‌دارند و ميليون‌ها نفر که از تهران و شهرهای اطراف آن می‌آيند، در گوشه و کنار اين ميدان و خيابان‌های پيرامون آن جمع می‌شوند. در مقابل، همين ميدان در سال 2009 شاهد اجتماع بزرگی از سوی طرفداران جنبشی در اعتراض به نتيجه انتخابات به نفع احمدی‌نژاد بود؛ چه بسا در آينده هم ملت ايران برای مطالبات و مناسبات ديگر در همين فضا گرد هم بيايند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/3
3
🔹 اندکی در ميدان پرسه زدم تا پيشينه و شکوه آن را در جان خودم حس کنم، و برای همه کسانی که در رويارويی با ظلم به شهادت رسيده‌اند، فاتحه‌ای بخوانم و آمرزش بخواهم. من هر گاه از ميدان تحرير قاهره هم می‌گذرم، با ياد شب‌های 25 و 28 ژانويه سال 2011 و همه شب‌های جنبشی که در پی آن رخ داد و قهرمانان زنده و شهيدان آن ايام، سراسر وجودم را رعشه برمی‌دارد.

🔹برای رفتن به پايانه مسافربری آزادی و سوار شدن بر ماشينی که مرا به قزوين برساند، از وسط ميدان گذشتم و به سالن بزرگی رسيدم که به خدمات خودروهای مسافربر اختصاص داشت. نرخنامه را پشت سر بليت‌فروش‌ها به ديوار زده بودند و در مقابل نام هر شهر دو نرخ ديده می‌شد؛ وقتی دليل آن را پرسيدم، مأمور باجه بليت‌فروشی به من گفت که نرخ صندلی جلو کمی از کرايه صندلی عقب که سه نفر در آن می‌نشينند گران‌تر است. يک بليت صندلی جلو گرفتم و در سالن خنک نشستم تا ظرفيت ماشين تکميل شود. از نظم و ترتيب فوق‌العاده ماشين‌های کرايه بين شهری تعجب کردم؛ موضوعی که برای ما مصری‌های به شکل غريبی با هرج و مرج همراه است، در تهران چنان با ضوابط درست شهرنشينی انجام می‌شود که در شيراز و کاشان هم مانند آن را نديده بودم. کسی که سوار تاکسی‌های پژو يا مينی‌بوس‌های گاراژ عبّود يا احمد حلمی شده باشد می‌فهمد که اين سازماندهی پيچيده در حد و اندازه تحقق يک رؤيای علمی است.

🔹نامگذاری شهر قزوين به موقعيت جغرافيايی آن بر کرانه دريای خزر برمی‌گردد که عرب‌ها آن را که بزرگ‌ترين درياچه جهان است، «بحر قزوين» می‌خوانند. در ساحل اين دريا پنج کشور روسيه، ايران، آذربايجان، ترکمنستان و قزاقستان قرار دارند که آب‌های سطحی آنها به اين دريا می‌ريزد. اين پنج کشور همواره بر سر منابع نفت و گاز طبيعی موجود در زير بستر اين دريا دچار اختلاف هستند؛ يکی از اختلافات آنها اين است که آيا بايد اين منبع آبی را «دريا» ناميد يا «درياچه»؟ اگر «دريا» باشد، بايد بر اساس طول ساحل هر کشور ميان آنها تقسيم شود و هر کشوری تنها حق دارد که از منابع موجود در قلمرو آب‌های خود بهره‌برداری کند، اما اگر «درياچه» خوانده شود بر مبنای کنوانسيون بين‌المللی حقوق درياچه‌ها، ثروت آن بر پايه نسبتی از طول ساحل هر کشور مشخص خواهد شد؛ بدين معنا که اگر از سواحل آذربايجان نفت استخراج شود، روسيه هم در آن حق دارد.

🔹پس از سفری که دو ساعت بيشتر طول نکشيد، به قزوين رسيدم و رضا عضو CS را ديدم که در انتظار من است. او از دو هفته پيش در پاسخ به نامه من اظهار داشته بود که گرچه آمادگی ميزبانی از من را ندارد، اما می‌تواند من را ببيند و در رفتن به منطقه «اَلَموت» به من کمک کند. قزوين شهر کوچکی است و اعضای ‌CS در آن زياد نيستند. برنامه من اين است که برای رفتن به «الموت» فقط يک روز در قزوين بمانم و بلافاصله با يک اتوبوس شبانه که ده‌ساعته من را به تبريز برساند، رهسپار آنجا شوم. برای رفتن از اين شهر به آن شهر، ترجيح می‌دهم از تاريکی شب استفاده کنم تا فرصت بيشتری را برای بازديد از نقاط ديدنی شهرها داشته باشم. رضا از من دعوت کرد که در يکی از رستوران‌های معروف شهر ناهار بخوريم؛ مثل هميشه چلوکباب، با ترشی بادمجان مشهور در شهرهای شمالی ايران. از وقتی که در شامِ منزلِ فائزه ترشی سير خورده‌ام، باز هوس کردم که دوباره نصيبم شود و خيلی هم برای رسيدن به آن سعی کردم، اما در اين رستوران يافت نشد.

🔹رضا مهندس شهرسازی است، جوانی بين بيست و سی ساله که خيلی کم و آرام صحبت می‌کند. پس از دو سال زندگی و تحصيل در ميلان، سه ماه پيش کارشناسی ارشدش را از دانشگاهی در ايتاليا گرفته و اکنون دو ماه است که در پروژه احداث واحدهای مسکونی در قزوين کار می‌کند و با جديت دنبال آن است که برای اخذ مدرک دکتری به کانادا يا آمريکا برود. خيلی دلش می‌خواهد از ايران مهاجرت کند؛ زيرا اعتقاد دارد که فرصت کار در آن کشورها بسيار بيشتر از ايران است. «دوست من؛ همه می‌خوان يه جوری از کشور خودشون فرار کنن، وضعيت ما هم در مصر خيلی بهتر از ايران نيس، اون‌جا هم همه آرزو دارن که برای درس خوندان يا حتی مهاجرت از مصر بيرون بزنند.. مگر خدا به کسی رحم کنه و روزی‌ش را برسونه».

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
نام مصدق بر خیابانی در منطقه الدقی در قاهره
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/4

🔹به نظر می‌رسد که برای ديدار از «الموت» به اندازه کافی کتاب LP را زير و رو نکرده‌ام؛ چون وقتی رضا گفت برای رفتن به الموت بايد به «گازرخان» رفت که با ماشين سه ساعت از قزوين فاصله دارد، غافلگير شدم و گويا سقف روی سرم آوار شد؛ اين يعنی باز همه برنامه‌هايم به هم ريخت؛ الآن ساعت دو بعدازظهر است، اگر الساعه راه بيفتم، يک ساعت پيش از غروب به مقصد می‌رسم که اصلاً وقت کافی و خوبی برای بازديد از دشت و قلعه الموت نيست؛ بنابراين، تصميم گرفتم امروز را در قزوين بمانم و شبانه راهی گازرخان شوم تا سپيده که سر زد در الموت باشم. رضا با اشاره سر، اعلام موافقت خودش را نشان داد و توصيه کرد که فردا ظهر پس از برگشت به قزوين، حتماً برای ديدن رشت و روستای ماسوله هم برنامه‌ريزی کنم. پرسيدم: مگر بايد به قزوين برگردم، مگر گازرخان به رشت راه ندارد؟ با شوخی گفت: «چرا که نه؛ می‌تونی بری، اما با پای پياده».

🔹از پيشنهاد رضا خوشم آمد؛ پس اول اين‌که بايد فردا ظهر به قزوين برگردم و ديگر اين‌که مسير ده‌ساعته رشت را در گرمای روز طی کنم و در ظلمت شب به آن شهر برسم. واقعاً عاشق سفر هستم و آسايش شخصی آخرين چيزی است که به آن فکر می‌کنم؛ بنابراين برنامه را اين طوری تنظيم کردم که فرداشب سوار اتوبوس رشت ـ تبريز بشوم تا صبح اول وقت به تبريز برسم و تا زمان پرواز به طرف مشهد، يک روز و نيم وقت برای بازديد از نقاط ديدنی آن شهر داشته باشم. نقشه‌ای ديوانه‌وار اما قابل اجرا است؛ انعطاف‌پذيری بی‌قيد و شرط و گاه جنون‌آميز را بايد مهم‌ترين مشخصه سفرهای تک‌نفره دانست.

🔹در يکی از قهوه‌خانه‌های همان دور و اطراف، آن قدر حرف زديم تا امير، يعنی يکی ديگر از اعضای ‌CS که پيشنهاد ملاقات و در صورت لزوم پذيرايی از من را داده بود، به ما بپيوندد. وقتی تابلو «سيگار کشيدن ممنوع» را روی ديوار ديدم، حالم گرفته شد، در اين مدت معنی جملات مهمی مثل اين عبارت را خوب می‌فهمم. جالب است که اين قهوه‌خانه قليان دارد اما از کشيدن سيگار منع کرده است. نيکوتين مورد نياز خودم را از چند پک قليان گرفتم تا اين‌که امير سر رسيد و روی تخت نشستيم و يک قوری چای سفارش داديم. امير عذرخواهی کرد که به دليل همراهی با دوستش که بعدازظهرها خيلی نمی‌تواند بيرون بيايد، اندکی تأخير کرده است. جوانی حدوداً بيست‌ساله است و در شرکت پدرش مشغول کار است. خيلی به ديدن من علاقه نشان می‌داد و اخبار مصر را لحظه به لحظه از زمان برکناری مُرسی تا روی کار آمدن ژنرال سيسی و شکستن اعتصاب ميدان «رابعه» و «النهضه» و رخدادهای «کرداسه» چنان دنبال کرده است که فکر می‌کنی در مصر زندگی می‌کند. او همه گروه‌های اسلامی از جهادی‌ها گرفته تا سلفی‌ها و اِخوانی‌ها که آنها را «اخوان المنافقين» می‌نامد، به‌خوبی می‌شناسد و می‌گويد گروه اِخوان به اين دليل منافق هستند که در مسائل دين و دنيا و سياست و رفتارهای خود، از روی «تقيه» چيزی را اظهار می‌کنند که با اعتقاد درونی آنها متفاوت است. او می‌افزايد: با اين‌که اصل تقيه يکی از مهم‌ترين ارکان باورهای شيعی است، ولی استفاده نادرست از آن، انسان را به يک منافق تبديل می‌کند. شيعه در تاريخ، همواره زير فشار و آزار و اذيت بوده و از همين رو، روش استفاده از تقيه در ميان آنان رواج داشته است. امير می‌گويد که وقتی دنيا بر شاه ايران تنگ شد، تنها کسی که آمادگی پذيرايی از وی را داشت رئيس‌جمهور سادات بود؛ او از مصر به‌نيکی ياد می‌کند و آرزو دارد روزی به ديدار آن کشور و زيارت مسجد الرفاعی برود. هنگامی که گفت‌وگوی ما به موضوع سوريه کشيده می‌شود، امير اعتقاد دارد که بشار اسد رئيس جمهور بسيار خوبی برای آن کشور به شمار می‌رود؛ چرا که در برابر حملات سلفی‌ها و جهادی‌ها، از حق زندگی شيعيان آن کشور دفاع کرده است. او چندان اعتنايی به «ارتش آزاد» نمی‌کند و اختلاف آن با دولت سوريه را چالشی سياسی می‌خواند، در حالی که جهادی‌ها و سلفی‌ها در انديشه شعله‌ور کردن آتش يک جنگ دينی ميان پيروان دو مذهب هستند. امير هم‌چنين اقدام ايران در پشتيبانی مالی و انسانی از بشار اسد را که در راستای پاسداری از اقليت شيعه آن کشور است، کار درستی می‌داند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز شانزدهم/5

🔹ناگهان و به شکلی غافلگيرکننده، همه حرف و حديث خود را از زندگی در قاهره به سمت و سوی باشگاه‌های شبانه می‌کشاند و با شوخ‌طبعی فوق‌العاده‌ای که دارد، می‌گويد: «من نه دوست دارم اهرام رو ببينم و نه می‌خوام به تماشای مساجد و آثار تاريخی برم؛ من فقط دلم می‌خواد پايکوبی در اون باشگاه‌ها رو تماشا کنم». امير فردی خونگرم و شاد و شنگول است. با پرسش‌هايی که از جزئيات شبگردی و شب‌نشينی و اختلاط دختران و پسران و شادخواری آنان می‌پرسد، مرا به خنده وامی‌دارد. سعی می‌کنم به او بفهمانم آنهايی که به اين جاها می‌روند تنها بخش بسيار اندکی از جامعه مصر هستند، و با اين‌که اين مراکز در همه جا به چشم می‌خورد، اما اقبال به آنها آن اندازه که تصور می‌شود، نيست. اين تصورات شما به دليل محروميت‌ها و رنج‌هايی است که از بسته بودن دست و پای خودتان احساس می‌کنيد؛ به همين دليل، اين افکار نادرست در شما شکل می‌گيرد که هر که به اين مراکز دسترسی داشته باشد، هر روز از صبح تا شب، وقت خود را در آنجا می‌گذراند.

🔹قصه دايی‌ام اَيمن را که چندين سال است در عربستان به طبابت مشغول است، برايش گفتم که يک روز همکار سعودی‌اش در بيمارستان در باره نوشيدن مشروبات الکلی از او می‌پرسد، و دايی می‌گويد که اين کار حرام است و اصلاً اين کار را نمی‌کند. همکار سعودی‌اش از اين‌که دايی‌ام در مصر هم که اين شرايط برای هر شهروندی فراهم است، از نوشيدن مشروبات پرهيز دارد، اظهار تعجب می‌کند، اما وقتی دايی اظهار می‌کند: درست است که همه جا هست، اما هر يک از ما شهروندان در خوردن و نخوردن آن اختيار داريم، با اين پاسخ خيره‌کننده همکار سعودی‌اش روبه‌رو می‌شود که «گناه اين کار در مصر بر عهده دولتی است که شرايط آن را فراهم کرده است؛ بنابراين اگر در قاهره به اين کار بپردازيد، دولت مصر است که بايد بار گناه آن را بر دوش بکشد»! منطق همه ملت‌هايی که تحت حاکميت چنين افکاری زندگی می‌کنند، به‌کلی منحرف است.

🔹امير پيشنهاد کرد که امشب را در خانه آنها بمانم، ولی وقتی برنامه‌ام را توضيح دادم، توصيه کرد پيش از غروب آفتاب به طرف گازرخان راه بيفتم؛ چون ممکن است که بعد از آن ماشينی برای رفتن پيدا نکنم. هم‌چنين پيشنهاد کرد که برای تماشای اندکی از آثار ديدنی قزوين کمی در شهر گشت بزنيم. با اين‌که پژو قديمی و فرسوده‌ای داشت، اما باز هم از شيطنت خودش دست‌بردار نبود. من را به خيابان «دَور دور» برد تا به تعبير خودش زيبايی دخترهای قزوين را به من نشان دهد و هر باری که آدم خوش‌سيما و جذابی را می‌ديد، سرش را از شيشه ماشين بيرون می‌آورد. «حتماً شماها در مصر خيابون دور دور ندارين؛ معلومه، شما نايت‌کلاب و يک مشت مست و ديوونه دارين». يک بار ديگر به او گفتم: «ببين امير، ببين عزيزم، بله ما در مصر خيابونای معروفی داريم که زنان بدنام اون‌جا هستن، همين طوری هم می‌تونی توی خيابون يا باشگاه يا پارک با يکی دوستی ساده‌ای داشته باشی، اما خيابون مخصوصی نداريم که فقط برای دوست پيدا کردن باشه». عشق به اين کار مغزش را داغون کرده است!

🔹اضافه کردم که ما در مصر و به‌خصوص در خيابان‌هايی مثل «الهرم» که کانون باشگاه‌های شبانه و قبله‌گاه منحرفان همين همسايه‌های جنوبی شما در کشورهای حاشيه خليج فارس است، شاهد تناقضات عجيبی هستيم. من ده سال از عمر خودم را در يکی از همين خيابان‌ها و در همسايگی يکی از همين مراکز سپری کرده‌ام. درست روبه‌روی آن يکی از مساجد اهل سنت بود که در هر وعده ده‌ها نفر برای نماز به آنجا می‌آمدند. وقت اذان صبح، از يک طرف، جمعی باشگاه را ترک می‌کردند و از طرف ديگر جماعت نمازگزار را می‌ديدی که برای پيوستن به نماز جماعت صبح راهی مسجد هستند. امير، مصرِ واقعی اين است؛ سرشار از تناقض‌هايی که اصلاً نمی‌توانی آن را درک کنی؛ مثل اندک تناقضاتی که در جامعه شما ديده می‌شود.

🔹رهسپار بازديد از مسجد جامع قزوين شديم که از قديمی‌ترين مساجد ايران است. تاريخچه بنای آن به داستان ساخت مسجد اصفهان شباهت دارد، هر چند که ابعاد اين مسجد به پای وسعت آن نمی‌رسد. بنای اوليه اين مسجد به قرن نهم ميلادی برمی‌گردد که هارون الرشيد خليفه عباسی دستور داد تا آن را بر روی ويرانه‌های يکی از معابد زرتشتی بسازند. ساخت گنبد بلند و فيروزه‌ای آن در روزگار سلجوقيان آغاز شد و در عهد صفويه که قزوين پس از تبريز، پنجاه سال پايتخت آنان بود، به پايان رسيد.


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مردان خونگرم ايرانی
🔻🔻🔻
@post_book