پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣9️⃣

❇️ روز چهاردهم/1

🔸عضو تازه سازمان القاعده

🔹 48 ساعت بعد از مشت و لگد خوردن در رختخواب‌های دل صحرا و قلب روستا، خوابیدن روی کاناپه راحت مهران، خيلی دلچسب بود. قرار بود ساعت شش صبح برخيزم تا با مهران به بيمارستان بروم و چمدانم را آن‌جا بگذارم و برای اقدامات مربوط به روادید، روانه سفارت شوم و به منظور برداشتن چمدان و تست پزشکی به سراغ او بيايم؛ نقشه درست و محکمی بود، ولی اجرای آن با مشکل روبه‌رو شد؛ چرا که دو ساعت ديرتر، يعنی ساعت هشت از خواب بيدار شدم و بلافاصله خودم را به حمام رساندم که قبل از رفتن، دوش بگيرم؛ چون فقط خدا می‌داند که بار ديگر کجا بتوانم دوش پيدا کنم. لباس‌های شسته را از اين ور و آن ور اتاق جمع کردم و اسباب‌هايم را در چمدان گذاشتم و شتابان از خانه بيرون آمديم. بايد مستقيم به سفارت بروم؛ زيرا فقط تا ساعت 12 ظهر درخواست‌های ويزا را قبول می‌کنند؛ بنابراين چاره‌ای ندارم جز اين‌که بار و بنديل سنگين خودم را به کولم بيندازم و همه کارها را تمام کنم تا سر شب بتوانم فائزه را طبق قراری که تلفنی گذاشته‌ايم، ببينم. به نظر می‌رسد فائزه، که دوست فرهاد است، از اعضای معروف CS در تهران باشد؛ برای اين‌که وقتی ديشب داشتم تلفنی با او صحبت می‌کردم، مهران هم او را شناخت.

🔹هوای صبحگاهی خيلی دل‌انگيز بود و هنوز نشانی از گرمای سوزان خورشيد در خيابان‌ها احساس نمی‌شد، تا به ايستگاه اتوبوس برسيم، کمی قدم زديم و طبق معمول از درِ جلو سوار شديم. مرد و زن برای زدن کارت اعتباری خود به دستگاهی که کنار راننده نصب شده بود، ازدحام کرده بودند. امروز شنبه است و روز اول هفته در ايران، و گويا نسبت به روزهای ديگر، رفت‌وآمد بيشتری جريان دارد. مهران اين برداشت نادرست من را تصحيح کرد که فکر می‌کردم اين اتوبوس‌ها دولتی است و از نظم و انضباط و تميزی آنها اظهار تعجب کرده بودم. مهران گفت که همه اين اتوبوس‌ها خصوصی است و دولت آنها را با اقساط بلندمدت در اختيار بسياری از شهروندان پايتخت توزيع کرده است. از او تشکر کردم و پس از خداحافظی، قرار گذاشتيم که بعد از اتمام کارهای ويزا، با هم در تماس باشيم. از اتوبوس پياده شدم. مدرکی که کم داشتم، چهار قطعه عکس شخصی با پس‌زمينه سفيد بود. قبلاً که سوار مترو شده بودم، چشمم به چند دستگاه تصوير فوری افتاده بود؛ لذا تهيه عکس شخصی را به امروز صبح و قبل از رفتن به سفارت موکول کرده بودم. در همان ايستگاهی که از مهران جدا شدم، يک دستگاه عکس فوری ديدم که 12 تومان هزينه‌اش بود و فقط اسکناس‌های يک، دو و پنج تومانی می‌گرفت. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم که دو برگ اسکناس ده تومانی را خرد کنم، موفق نشدم و به‌ناچار از مغازه‌های داخل ايستگاه، يک اسپری ضد عرق خريدم تا اسکناس مورد نظر را به دست آورم. دختر فروشنده همه باقيمانده پول من را اسکناس دو تومانی داد که فقط شش تومان را توانستم به دستگاه بدهم، بقيه اسکناس‌ها کهنه و مچاله و غيرقابل قبول بود و دوباره مجبور شدم از کافه مترو، يک برش کيک خريداری کنم. سرانجام، دستگاه پول‌ها را قبول کرد و من هم کيفم را بيرون گذاشتم و پرده را کشيدم.

🔹اطلاعات دستگاه همه به زبان فارسی بود، ولی توانستم طلسم آن را بشکنم و بالاخره صدای چاپ عکس در پرينتر را بشنوم. نفس راحتی کشيدم و منتظر عکس‌ها ماندم، ولی از هيچ سوراخی در نيامد و ديدم که دستگاه به کاربر جديد خوش‌آمد می‌گويد. پس عکس‌های چاپ‌شده کجا رفته است؟! همه سوراخ و سنبه‌های دستگاه را گشتم و چيزی پيدا نکردم. اعصابم به هم ريخته بود که وقت سفارت را از دست می‌دهم. ده دقيقه را بدون هيچ فايده‌ای به نثار فحش و لعنت به دستگاه گذراندم. نه وقت دارم و نه اسکناس که عمليات عکسبرداری را تکرار کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم کسی را پيدا کنم که به داد من برسد. پرده نيمه‌بسته را کنار زدم، کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و اين ور و آن ور را نگاه کردم که شايد کسی به کمک من بيايد. داشتم با خودم داد و بيداد می‌کردم: «اين چه روز نحسی است!» که ناگهان عکس‌ها روی يکی از قسمت‌های بيرون دستگاه به چشمم خورد؛ «احمق‌ها! آخر چرا بيرون دستگاه؟ مگر من توی کابين ننشسته‌ام؟ مگر پپسی سفارش داده‌ام؟»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/2

🔹بالاخره به ايستگاه مورد نظر رسيدم و با کمک رهگذران، دوان‌دوان به طرف آدرسی رفتم که مهران روی يک کاغذ سفيد نوشته و به دستم داده بود. با اندکی پياده‌روی از خيابان سفارت سر در آوردم و در وسط‌های همان خيابان چشمم به پرچم افغانستان بالای يک ساختمان افتاد و ديدم که انبوهی از آدم‌ها جلو در ورودی آن جمع شده‌اند. ساختمان سفارت آرام بود، اما در ساختمانِ امور کنسولی که به صدور مجوز و ويزا و حل مشکلات مهاجران افغانی در ايران اختصاص دارد، زن و مرد و بچه و بزرگ افغانی و ايرانی می‌روند و می‌آيند. داخل ساختمان مثل کندوی زنبور عسل شلوغ و پر از سر و صدا است و در دو طبقه آن ده‌ها دريچه برای دادن و گرفتن مدارک تعبيه شده است. به‌زحمت محل تحويل درخواست ويزا را پيدا کردم. در فارسی هم به آن «ويزا» می‌گويند؛ حرف «واو» در زبان فارسی نزديک به «ف» تلفظ می‌شود، کما اين‌که «عين» را هم مثل «همزه» به زبان می‌آورند؛ به همين دليل، نام من را هم «اَمر بدفی» می‌گويند و مسئول بخش دريافت فرم‌های تقاضا اسم من را همين طوری نوشته بود.

🔹آن‌جا که بودم با جوانی افغانی‌الاصل به نام «علی» آشنا شدم که در ايران متولد و بزرگ شده، و هنوز به افغانستان نرفته است. شرکت صادرات و واردات دارد و از اين‌که تصميم دارم برای گردش به کشورش بروم، اظهار شگفتی می‌کند و با توجه به خطرناک بودن اين تصميم، می‌کوشد تا مرا از رفتن به کشورش باز دارد. سه ميليون افغانی که اکثراً شيعه هستند، برای کار و تحصيل در ايران زندگی می‌کنند؛ بعضی از آنها در اثنای جنگ‌های چند دهه پيش، کشورشان را ترک کرده و به عنوان پناهنده به ايران آمده‌اند. علی انگليسی را به‌خوبی حرف می‌زند. از او می‌پرسم: آيا بلد هستی افغانی هم صحبت کنی؟ با خنده می‌گويد: «بعد از پشتو، دَری زبان دوم افغانستان است و حدود نود درصد با زبان فارسی اشتراک دارد». با شنيدن اين حرف دليل فراوانیِ مهاجران افغانی در ايران را می‌فهمم؛ به‌راستی که زبان عامل مهمی برای مهاجرت و زندگی در کشوری ديگر است.

🔹نوبت علی رسيد تا مدارک دو نفر از بازرگانان ايرانی را که برای ملاقات با مديران شرکت‌های محلی در کابل به افغانستان می‌روند، تحويل دهد. کارش که تمام شد، از او خواستم از مأمور باجه مربوطه در باره جاهايی که تست پزشکی می‌گيرند سؤال کند. بلافاصل گفت: « چه کسی اين درخواست عجيب و غريب رو مطرح کرده؟» گفتم: «اينو توی صفحه اينترنت سفارت افغانستان در تهران نوشته». گفت: «نه، نه.. حتماً سايت قديمی‌ش بوده. هيچ نيازی نيست، من توی عمر خودم برای هيچ مسافری که تقاضای ويزا داشته باشه، تست پزشکی نگرفته‌ام». اين حرف مثل صاعقه بر من فرود آمد.

🔹چهار نفر را در تهران به کار گرفته بودم که برای پيدا کردن راه حل اين تست لعنتی به من کمک کنند و روزهای گذشته ناآگاهی از زمان آماده شدن جواب اين آزمايش مسخره من را خيلی نگران کرده بود. علی به من نصيحت کرد که بعد از اين هيچ يک از داده‌های سايت‌های افغانی را جدی نگيرم. اين را گفت و رفت تا هزينه‌های ويزا را پرداخت کند و برگردد و رسيد آن را بگيرد. مدارک خودم را به مأمور پشت دريچه دادم؛ فرم درخواست، عکس، پاسپورت، تصوير تمام صفحات و حتی صفحه‌های سفيد پاسپورت‌های قديمی. از دريافت کپی پاسپورت‌های قبلی من که نشان می‌داد من يک گردشگر حرفه‌ای هستم که به کشورهای عجيب و غريبی سفر کرده‌ام خودداری کرد. اين در حالی است که همان سايت لعنتی اين مدارک را هم خواسته بود و به همين دليل مجبور بودم که صد برگ کپی بی‌فايده را با خودم بياورم. حالا نگران اين هستم که اگر کنسول گذرنامه‌ام را ببيند که به جز ايران، تنها ويزای ترکيه و سودان در آن درج شده است، به اين مرد مصری به چشم شک و ترديد نگاه کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/3

🔹کارمند سفارت، بعد از اين‌که پاسپورت سفید من را ديد، شروع به تخليه اطلاعاتی من کرد و با عجله و بی‌احترامی، انبوهی از پرسش‌ها را در برابر من قرار داد: «می‌ری اون‌جا چکار کنی؟ آيا مصری‌های اون‌جا را می‌شناسی؟ پيش کدوم يکی‌شون می‌مونی؟ کجاها می‌ری؟ مشغول چه کاری خواهی شد؟ تا حالا به کدوم کشورها رفتی؟» دوست داشتم به‌شوخی جوابش را بدهم و بگويم: «يک قراردادِ کاری از القاعده برای من رسيده، و حالا هم دارم برای دوره آموزشی به اون‌جا می‌رم». ولی وقتی که پاسپورت‌های قديمی خودم را به او نشان دادم که پر از مهر ويزای سرزمين گسترده خدا بود، آهسته آهسته به ماجرا پی برد؛ بنابراين، خيلی کوتاه به او گفتم: «به قصد ديدار و فقط برای گردش آمده‌ام، خيلی جاها را ديده‌ام، حالا هم می‌خواهم کشور زيبای شما را ببنيم. يک هفته يا کمی بيشتر آن‌جا می‌مانم و کارمند يک شرکت نفتی در قاهره هستم». سعی کرد گفت‌‌وگو را از حالت رسمی بيرون بياورد و شوخی و جدی به من گفت: «شماها نمی‌خواهين برای کار نفتی بيايين پيش ما کار کنين؟» گفتم: «حتماً آماده هستيم، قربان!» اين جمله را با خنده و در حالی گفتم که اين صحنه خيالی را در ذهن خودم تصوير می‌‌کردم که هيأت مديره شرکت ما نشسته‌‌اند و يک فرصت سرمايه‌‌گذاری تازه در افغانستان را بررسی می‌‌کنند؛ چرا که کار ما سرمايه‌‌گذاری در کشورهايی مانند سودان و سوريه و مصر است و در اين راه رنج‌ها و زحمت‌های زيادی را متحمل شده‌ايم. دوست داشتم جواب متفاوتی به او می‌دادم و می‌گفتم: «توی اين مرده‌شورخانه به مرده‌های بيشتری از طرف جناب‌عالی نيازی نداريم!»

🔹مدارک مورد نياز را گرفت و يک فيش به من داد که 40 يورو به بانک ملی ايران بپردازم. در سايت سفارت نوشته بود که هزينه رواديد 80 يورو است، خيلی جدی به من گفت: «همه خارجی‌ها بايد 40 يورو پرداخت کنند، فقط ايرانی‌ها، آن هم برای مقابله به مثل، بايد 80 يورو به سفارت بدهند، حالا تو هم دوست داری مثل ايرانی‌ها پول بدی؟» قبل از اين‌که آدرس بانک را بپرسم و بفهمم که تا کی وقت دارم که فيش را بياورم، سرش را انداخت پايين و به اتاق ديگری رفت. حيران و سرگردان روی خودم را برگرداندم، و جوانی ايرانی را ديدم که پشت من ايستاده بود و چگونگی پرداخت آسوده پول را اين طوری برايم توضيح داد:

🔹«پايين که بری، يک عده با موتورسيکلت وايستادن و فيش‌های زيادی در دست دارن و می‌رن بانک و برمی‌گردن و فيش پرداخت‌شده را تحويلت می‌دن. سه تومان هم اضافه می‌گيرن». واقعاً با کمتر از يک دلار کار مهمی را انجام می‌دهند. با تشکر از جوان ايرانی، به طرف خيابان راه افتادم که عده زيادی از متقاضيان ويزا آن‌جا ايستاده و منتظر پرداخت فيش بودند. يک بار ديگر علی را ديدم. فيش من را گرفت و به همان کسی که فيش‌ها از او گرفته بود، تحويل داد. به نظر می‌رسد که همه مشغول انجام همين کار مهم هستند. با تعجب از او پرسيدم که چرا هزينه ويزا برای خارجی‌هايی که توان مالی بيشتری دارند، از ايرانی‌ها ارزان‌تر است؟ خيلی شفاف جواب داد که اول ايران بود که هزينه ويزا را برای افغانی‌ها افزايش داد تا به گمان خودش از هجوم افغانی‌ها برای کار و تحصيل در ايران کم کند؛ بدين منظور، هزينه ويزای يک‌ماهه را تا 80 يورو و ويزای سه‌ماهه را تا 240 يورو گران کرد؛ پرداخت اين مبلغ برای افغانی‌های بينوای جويای کار بسيار دشوار بود؛ در نتيجه اين اقدام بود که دولت افغانستان هم تصميم گرفت بر پايه اصل مقابله به مثل، با ايرانی‌ها رفتار کند. خدا را شکر کردم که در اين موقعيتِ به‌خصوص خارجی هستم و وزارت خارجه افغانستان اين درايت را به خرج داده است که خارجی‌های ساکن ايران را به گناه ايرانی‌ها مجازات نکند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/4

🔹پانته‌آ یکی از دختران عضو CS در تهران، جوانی ايرانی به نام بهمن را که کارمند شرکت‌شان بود سراغ من فرستاد تا برای تکميل کارهای مربوط به ويزا به من کمک کند. بهمن تلفنی به من خبر داد که طبق قرار، ساعت 10/5 به سفارتخانه می‌رسد و پرسيد که «اون وقت باید چه کار کنم؟» قرار بود که بهمن برای تست پزشکی به کمک من بيايد، اما الآن اين موضوع منتفی شده است. می‌خواستم تشکر کنم و به او بگويم که همه کارهای ويزا را در سفارت انجام داده‌ام و ديگر نيازی به کمک او ندارم، اما ناگهان به ياد کوله‌پشتی سنگینم افتادم و آرزو کردم که کاش بشود به نحوی از شرّ آن خلاص شد؛ چون هنوز سر صبح است و دلم می‌خواهد امروز را تا شب آزادانه و سبکبار در خيابان‌ها پرسه بزنم. از سنگينی بار نزديک است که ديسک کمر من عود کند. چند روز پيش از سفر، از پسرعمه‌ام که ساکن لهستان است، خواسته بودم که قبل از سفر به قاهره يک کوله‌پشتی سبک برای من تهيه کند؛ ولی او در ورشو هم معمولاً از فروشگاه‌هايی مثل «التوحيد و النور» خريد می‌کند. کوله‌ای که خريده بود، هم ناراحت بود و هم بدکيفيت. در طول سفر بيست بار قسم خوردم که پولش را به او ندهم، و به دليل اين کار ناپسندش، کوله را به خودش برگردانم.

🔹با خودم فکر کردم که کاش بهمن ماشين آورده باشد تا از اين بار سنگين روی دوش خودم نجات پيدا کنم، با نااميدی از او پرسيدم که با مترو آمده است يا با اتوبوس، اما وقتی به من گفت با ماشين شخصی آمده، ميخکوب شدم. پرسيد: پارکينگ سفارت کجاست و گواهی مورد نظر در باره سلامت را چطوری بايد گرفت؟ کمی خودم را نگران نشان دادم و گفتم: «نمی‌دونم بهمن، برگه را از من گرفتن و هيشکی هم انگليسی را خوب صحبت نمی‌کنه و نمی‌دونم بايد چکار کنم.» از من خواست تا ده قيقه ديگر که می‌رسد، جلو در سفارت بايستم. سرانجام رسيد و با نشانی دقيقی که از کوله‌پشتی‌ام داده بودم، خيلی زود من را پيدا کرد. بهمن جوانی کوتاه‌قد با موهايی سياه و کم‌پشت است و چهره روشنی دارد. عينک آفتابی تيره‌ای به چشم زده و يک کيف کوچک چرمی قهوه‌ای‌رنگ در دست گرفته که همه لوازمش از موبايل و کليد و کيف پول را در آن جا داده است. سلام و احوال‌پرسی را خلاصه کردم و با اشتياق پرسيدم که ماشين کجاست؟

🔹کوله‌ام را در صندوق عقب ماشين گذاشتم و بار ديگر به سفارت برگشتيم تا برای دريافت ويزا، مدارک لازم را تکميل کنيم. وقتی بهمن از همان مأمور مستقر در باجه در باره گزارش پزشکی سؤال کرد و او هم بار ديگر گفت که لزومی ندارد، من خودم را به نفهمی زدم و با اظهار تعجب، از بهمن پوزش خواستم که بدون دليل برای او ايجاد زحمت کرده‌ام. با ناديده گرفتن عذرخواهی من، گفت: «نه نه، هيچ مشکلی نيست، من باهات هستم تا کار سفارت تموم بشه و بعدش تو رو در تهران بچرخونم.» چقدر من خوش‌شانس هستم که با اين کاربران CS ارتباط دارم؛ کسانی که تا به حال آنها را نديده‌ام، اما بدون هيچ مزد و منت به من کمک می‌کنند. بهمن با اشاره به شيوه کار مدير شرکتش گفت که پانته‌آ عضو CS است و من را برای ديدار با شما فرستاده است. بهمن در امور اداری آن شرکت کار می‌کند و معمولاً برای استقبال و پذيرايی از دوستان پانته‌آ يا مهمانان شرکت اعزام می‌شود تا در ايام اقامت در تهران آنها را همراهی کند.

🔹جلو در سفارت چشم‌به‌راه رسيدن پیک بانک بوديم. هر 15 دقيقه يک پيک موتوری از راه می‌رسيد و مردم به طرفش هجوم می‌آوردند تا ببينند فيش آنها پرداخت شده است يا نه. مرد می‌رفت روی جدول کنار پياده‌رو می-ايستاد، فيش‌ها را در دست می‌گرفت و در حالی که ده‌ها نفر مقابل او ايستاده بودند، اسامی روی فيش‌ها را صدا می-زد. هر بار که يک موتوری می‌رسيد بهمن به سراغ او می‌رفت تا اسم من را بشنود، ولی فايده‌ای نداشت، من هم قيافه کسی را که فيش من را گرفته بود، به ياد نداشتم؛ بنابراين چاره‌ای نبود جز اين‌که منتظر شنيدن اسم خودم باشم. وقت در حال سپری شدن است و باجه مربوطه هم از ساعت 5/12 ديگر مدارک را تحويل نمی‌گيرد. بعد از دو ساعت انتظار، بالاخره سر و کله آقا پيدا شد و همين که چشمم به او افتاد از فرط عصبانيت سرش داد زدم که چرا بی‌جهت تأخير کرده است؛ چون اگر نتوانم پاسپورتم را به‌سرعت تحويل بگيرم، بايد در تهران اسير و سرگردان باشم و نمی‌دانم که برای دريافت ويزا روی پاسپورت مصری‌ام چند روز بايد معطل بمانم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/5

🔹در هر حال، من و بهمن دوان‌دوان از پله‌های سفارت بالا رفتيم ولی ديديم که باجه بسته شده و مأمور مربوطه هم رفته است. از اين‌که يک روز ديگر بايد در انتظار تحويل مدارک، سرگردان باشم، اعصابم خرد شده بود. بعد از نيم ساعت چرخيدن، بالاخره کارمند سفارت را پيدا کردم و عجز و ناله من را قبول کرد و نيم ساعت بعد از وقت مقرر، مدارک من را تحويل گرفت و از من خواست که ساعت 5/2 فردا ظهر برای دريافت پاسپورت به سفارت بيايم. هر چه سعی کردم که بفهمم نتيجه بررسی‌ها چه خواهد بود، فايده نداشت و اظهار کرد که همه چيز دست شخص کنسول است که ويزا را فردا يا پس‌فردا يا حتی هفته ديگر صادر کند. سرنوشت اين سفر به دست سفير افتاده است و من هيچ چاره‌ای ندارم جز اين‌که دست به دعا ببند کنم.

🔹با ماشین او به طرف شرکت پانته‌آ راه افتاديم که در زمينه قطعات الکترونيکی آسانسور فعاليت می‌کند. امروز خودش در محل کار حضور ندارد و مشغول مذاکره با نمايندگان فروش است. ساختمان شرکت چهار طبقه دارد. همه کارمندان به استقبال از خارجی‌ها اهميت می‌دهند؛ به همين دليل با روی باز از من پذيرايی کردند. کمی در شرکت نشستم تا بهمن مقداری از کارهای خودش را انجام بدهد. يک کارت بانکی از مديران شرکت گرفت و بيرون آمديم. «خوشحال و سرحال بودم.» بانک‌های ايران يک شبکه داخلی گسترده دارند که از آن طريق می‌توان با استفاده از کارت‌های هوشمند، هم خريد کرد و هم پول نقد گرفت؛ يک نمونه داخلی از Mastercard يا VISA که به دليل تحريم‌های اقتصادی شرکت‌های آمريکايی اجازه ارائه خدمات بانکی در ايران را ندارند. همين امر باعث شده بود که من هم پول مورد نياز برای هزينه‌های خودم را به شکل نقدی و اسکناس دلار بياورم. علی رغم اين مسأله، امکان دريافت نقدی پول، مثل خدمات بانکی Western Union وجود دارد؛ لذا خدا را شکر کردم که در شرايط اضطراری و هنگام گم کردن پول‌های نقد، می‌توانم به اين سرويس اعتماد داشته باشم.

🔹به يکی از مجلل‌ترين رستوران‌هايی که تا به حال در ايران ديده‌ام رفتيم؛ دکوراسيون داخلی حاکی از يک فضای پنج ستاره است، گويا خانواده‌هايی که اطراف ما نشسته‌اند، همه از طبقه اعيان و اشراف هستند. کباب برگ و کوبيده و مثل هميشه مقدار زيادی برنج سفارش داديم. بهمن با اين‌که جثه نسبتاً کوچکی داشت، توانست همه پلو را بخورد، من اما نصف آن را هم به‌زور خوردم. در اين سفر قطعاً مقداری از وزن خودم را از دست خواهم داد؛ چرا که پياده‌روی و اين ور و آن ور رفتن‌های مکرر ذخيره چربی بيش از اندازه بدنم را سوزانده است. با اين‌که رستوران پنج‌ستاره نشان می‌داد، توالتش محلّی بود؛ و اين چيزی بود که تعجب مرا برانگيخت. «اين جور جاها به عذاب می‌افتم»؛ توکل برخدا. به کمی استراحت نياز داشتم، با اين حال، به بهمن پيشنهاد دادم که به «کاخ گلستان» برويم. ولی عذرخواهی کرد و گفت که درهای کاخ را زود می‌بندند و به دليل ترافيک بعيد است که بتوانيم به آن‌جا برسيم. بر خلاف شکل و شمايل رستوران، صورتحساب آن چندان زياد نبود. متوجه شدم که بهمن در هنگام پرداخت صورتحساب با کارت، چيزی به عنوان انعام نداد؛ او به من گفت که انعام در ايران کار پسنديده‌ای نيست، حتی بعضی‌ها آن را توهين تلقی می‌کنند و آن را نمی‌پذيرند؛ زيرا طرف در قبال کاری که انجام می‌دهد دستمزد می‌گيرد و نيازی به انعام نيست. جای تعجب دارد؛ چون به عنوان مثال، در آمريکا اگر انعام قابل‌توجهی به گارسون رستوران ندهيد، گويا توهين بزرگی به طرف کرده‌ايد، و چه بسا که بی‌توجهی به اين امر منجر به درگيری شود.

🔹پيشنهاد داد که به برج ميلاد، بلندترين برج تهران و ايران برويم. در مسير رفتن به سوی برجی که از همه خيابان‌های تهران ديده می‌شد، جلو يک ايستگاه مترو ايستاديم تا نامزد بهمن هم به ما ملحق شود و در بازديد از برج ما را همراهی کند؛ دختری ايرانی حدود سی‌ساله، با اندامی ورزيده، چهره‌ای گندمگون، چشمانی آراسته و حجابی که همه موهايش را پوشانده است. شايد اشتباه کنم، اما از ظاهر بهمن پيدا نيست که جوان متدينی باشد. صندلی جلو ماشين را به او سپردم و عقب نشستم. بهمن بلافاصله من را به او معرفی کرد و پس از آن، با زبان رمانتيک فارسی، وارد گفت‌وگويی عاشقانه شدند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/6

🔹با گذر از چند بزرگراه و عبور از روی چندين پل، کم‌کم به برج نزديک می‌شويم. تنها جايی است که اصلاً نمی-پرسی: «پس کی می‌رسيم؟!» زیرا همواره بلندای خيره‌کننده آن را روبه‌روی خود می‌بينی. پيرامون قاعده دايره‌ای‌شکل آن فضای سبز زيبای است که چندين آب‌نما و تنديس و چند رديف درخت ديده می‌شود. در قسمت پايين برج ساختمان بزرگ چندطبقه‌ای است که در نگاه اول يک مرکز خريد به نظر می‌آید. در لابه‌لای فضای سبز و طبقه همکف، چند رستوران و کافی‌شاپ و در يکی از تالارهای آن، چندين گالری هنری برپا است. يکی از اين گالری‌ها به نمايشگاه عکس اختصاص دارد و در و ديوار تالار بزرگش پر از تصاویری از چشم‌اندازهای باشکوه ايران است، زير هر تابلو مشخصات مکان عکسبرداری و دليل آن به‌تفصيل نوشته شده است. از پله‌برقی بالا رفتيم و به طبقه اول رسيديم تا بليت بخريم و سوار آسانسور سريعی شويم که سيصد متر را در مدت کوتاهی طی می‌کند. تا زمانی که آسانسور برسد، بهمن از من خواست تا با استفاده از دوربين تلفن همراهش، عکسی از او و نامزدش بيندازم، اما با توجه به زحمتی که امروز برای من کشيده است، تصميم گرفتم با دوربين شخصی خودم يک عکس فوری از آنها بگيرم و چاپ کنم، همين کار را کردم و آن دو بسيار خوشحال شدند؛ عکس فوری با اين کيفيت سورپرايز فوق‌العاده‌ای برای آنها بود. به‌شوخی در باره اين‌که عکس برای کدام يکی‌شان باشد، با هم بگومگو کردند و سرانجام از من خواستند که با پس‌زمينه سالن پايين برج عکس ديگری از آنها بگيرم. با شرمساری درخواست يک عکس ديگر با نمای برج داشتند و پس از آن هم عکسی جلو آب‌نما؛ گرفتم اما گفتم: «حالا صبر کنين بريم اون بالا؛ تا اون‌جا عکس‌های بهتری بگيرم». عکس‌هايی را که گرفته بودم، با خجالت از من گرفتند و خدا را شکر کردم که فيلم ده‌تايی دوربين تمام شد. هر کسی را که ملاقات می‌کنم با هم يک عکس فوری می‌گيريم و به او تقديم می‌کنم تا خاطره ناچيزی از خود به‌يادگار گذاشته باشم؛ اما برخلاف عکاس‌های بلوار ساحلی رود نيل کارم عکس گرفتن از دلداده‌های عاشق‌پيشه نيست.

🔹سوار بر آسانسور شيشه‌ای به سالن اصلی و بزرگ برج در بالاترين طبقه رسيديم. از چهار طرف، تا چشم کار می‌کند، تهرانی ديده می‌شود که در دامنه رشته کوه البرز با قله‌های کم و بيش سفیدش خفته است؛ شهری در دل کوه‌هايی چشم‌نواز که چند هفته بعد با فرا رسيدن زمستان، بسياری از آنها زير برف خواهند رفت. از آن بالا باغ-هايی نيز به چشم می‌آيد که ساختمان‌هايی غالباً سفيد را در بر گرفته است. اين زيرساخت‌های شگفت‌انگيز و اين پل‌ها و بزرگراه‌های پر پيچ و خم در لابه‌لای ساختمان‌های بی‌پايان، برای شهری با حدود بيست ميليون جمعيت چندان دور از نياز نيست.

🔹از بهمن و نامزدش عکس‌های بسياری گرفتم، اما با دوربين خودش؛ پس از آن همان طوری که قول داده بودم، وقت گرفتن يک عکس فوری با پس‌زمينه تهران و غروب دل‌انگيزش فرا رسيد. آن دو را در لحظاتی عاشقانه رها کردم و چندی در راهروهای آن طبقه دايره‌ای‌شکل قدم زدم. روی يکی از ميزها پرچم کشورهای جهان را ديدم و بی آن‌که به نتيجه برسم، دنبال پرچم مصر گشتم. عصبانی شدم و در پی آن بودم که مدير اين طبقه يا يکی از مسئولان را پيدا کنم. با يکی از مأموران حفاظت که لباس آبی خوشرنگی به تن داشت روبه‌رو شدم و با احتياط از او در باره پرچم مصر پرسيدم. با خاطرجمعی به من گفت که پرچم مصر روی ميزی در آن سوی سالن است. به‌سرعت سوی آن ميز رفتم و بالاخره نقش عقاب سفيدی را که در ميان دو نوار قرمز و سياه نشسته است، پيدا کردم؛ اما زير عقاب نوشته بود: «اتحاد جمهوريات عربيّه». بله، آخرين پرچم مصر که به دست مسئولان اين برج رسيده، مربوط به دوران اتحاد بين دو کشور مصر و سوريه و شکل‌گيری «جمهوری متحد عربی» در اواخر دهه پنجاه ميلادی است.

🔹قبل از بيرون آمدن از برج، بهمن من و نامزدش را به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد؛ از تماشای رشته کوه البرز و غروب تهران لذت برديم. هر جايی که رفته‌ام از دست‌ودل‌بازی ايرانی‌ها بهره‌مند بوده‌ام، بسياری از آنها مرا به صرف نوشيدنی يا وعده غذايی يا قليان دعوت کرده‌اند. حالا می‌فهمم که دوست هلندی‌ام مارتين، چطوری با سی دلار يک ماه و نيم با دوچرخه‌اش در ايران به گشت‌وگذار پرداخته است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/7

🔹نامزدش را به ايستگاه مترو رسانديم تا بيش از اين تأخير نکند، بار ديگر برای عکس‌ها تشکر کرد و رفت. بهمن خيلی سعی کرد که نظر مرا در باره او بداند؛ به خوش‌سليقگی‌اش آفرين گفتم و زيبايی و جذابيت محبوبش را تحسين کردم؛ اصلاً جواب من به هر کسی که نظرم را در باره شکل و قيافه دوستش بپرسد، هميشه همين است. آخر، من چشم و دلی را که با آن، محبوبش را می‌بيند، ندارم، پس چطور می‌توانم نظر شخصی خودم را در باره قيافه او بر زبان آورم؟! حتی اگر طرف ميمون هم باشد، نظر من همين است که گفتم. من نمی‌فهمم چرا برای بعضی‌ها مهم است که وقتی کسی عقل و دل آنها را ربوده، بايد در چشم ديگران هم زيبا و جذاب باشد؟

🔹در همان ايستگاه مترو زينب را ديديم که قبلاً زنگ زده و برنامه امشب من را پرسيده بود و می‌دانست که آن ساعت به ايستگاه خواهم رسيد. از بهمن خداحافظی کردم و از همراهی امروزش بسيار سپاسگزار شدم. اسباب‌هايم را از ماشينش برداشتم و با زينب به سوی منزل فائزه راه افتادم که دو شب آينده را در تهران ميزبان من خواهد بود. با کمک زينب خيلی راحت و البته زود به خانه او رسيديم و ايستاديم تا فائزه از سر کار برگردد. مهران به من گفته بود که او گوينده يکی از شبکه‌های مذهبی معروف در تلويزيون ايران است؛ لذا خيلی مشتاق ديدنش بودم. چطوری می‌شود که يک گردشگر خارجی در ايران بتواند مهمان يکی از مجری‌های شبکه مذهبی تلويزيون ايران بشود؟ خدا را شکر کردم که با عضويت در شبکه CS اين قدر خوش‌شانس شده‌ام. بر خلاف شيوه همه مسافرها، تا پيش از رسيدن به مقصد، اصلاً به فکر جای اقامت نيستم و همه چيز را به دست قضا و قدر می‌سپارم. اگر هم جايی پيدا نکنم، بالاخره مجموعه کتاب‌های LP هست که يک هتل را به من نشان بدهد و ‌راحت به آن برسم. تا اينجای کار که دست تقدير مرا از مراجعه و تکيه به آن کتاب هم بی‌نياز کرده است.

🔹بالاخره بعد از حدود نيم ساعت انتظار، فائزه سر رسيد؛ در اين فاصله، ماجرای امروز سفارت را برای زينب تعريف کردم. فائزه ماشين را جلو درِ خانه پارک کرد و با پوزش از تأخير، به ما خوش‌آمد گفت. با کمکِ هم، کيسه‌های سبزی و ميوه را به طبقه دوم برديم. حدود سی سال عمر دارد، با صورتی گرد و چشمانی درشت، روسری‌اش نيمی از موهای خرمايی او را پوشانده است. بر عکس همه دخترانی که در ايران ديدم، در خانه هم روسری‌اش را برنداشت و آن را روی همان نصف موها و اندکی از لباس‌هايَش باقی گذاشت. مدت‌ها است که در تهران زندگی می‌کند ولی خانه پدری و همه خانواده‌اش در قم هستند که زادگاه آنها است. اين آپارتمان نُقلی را همراه با يک خانم تهرانی به نام معصومه اجاره کرده است. از قيافه معصومه که زنی چهل‌ساله است، به نظر می‌رسد که خانمی واقعاً متدين است و حتی نام او خيلی وقت‌ها مانع از اين می‌شود که به مخالفت با دين و سنت‌های دينی فکر کند. فائزه در شبکه انگليسی‌زبان «سحر» کار می‌کند؛ برای همين انگليسی را خيلی خوب حرف می‌زند. کارگردان فيلم‌های مستند پيرامون داستان زندگی غيرمسلمانانی است که به دين اسلام و به‌خصوص به مذهب تشيع در آمده‌اند يا کسانی که در سال‌های پايانی عمر تصميم گرفته‌اند که پايبند به دين شوند. اصرار داشت که نمونه‌ای از کارهايش را به نمايش بگذارد؛ لپ‌تاپش را روشن کرد و در حالی که معصومه به اتاق خودش رفته بود، در اتاق فائزه که يک تختخواب بلند و يک مبل کوچک داشت نشستيم.

🔹مستندی کوتاه در باره يک خانم آلمانی با چادر مشکی نشان داد که داستان شگفت‌انگيز خود از آشنايی با دين اسلام و عشق به اهل بيت را بازگو می‌کرد. فائزه با بيان اين مطلب که اين خانم مادر او است ـ يا دوست داشت او را چنين بنامد ـ ما را غافلگير کرد و گفت که همواره تحت حمايت وی بوده و او را به‌شدت دوست دارد و اکنون نيز در خانه آنها در قم ساکن است، و ادامه داد که گرچه سال‌ها است از همسرش جدا شده، اما اين خانم را نمی‌تواند رها کند. فائزه نگفت که مادر واقعی خودش کجا است و همسرش چه سرنوشتی داشته است؛ البته ما هم چيزی نپرسيديم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/8

🔹پس از آن، يکی از قسمت‌های برنامه talk show در شبکه «الانوار» را نشان داد. در وهله اول، مجری آن را با چادر و دستکش مشکی که تنها اندکی از چهره او ديده می‌شد نشناختم. چادر ايرانی قسمتی از پيشانی و چانه را نيز می‌پوشاند. به نظر می‌رسد که برای اشتغال به اين کار، به عنوان يک شغل دولتی بايد لباس فرم مخصوصی را به تن کرد؛ به هر حال، فائزه هم که در يک شبکه دينی کار می‌کند و بايد به رعايت نمونه پوشش دينی ايرانی پايبند باشد. اين قسمت برنامه در باره يادبود ماجرای کربلا و فداکاری‌های سيدالشهداء امام حسين بود. همين طور گزيده‌هايی از کارهای مستند ديگرش را نيز نشان داد. بيشتر قهرمانان اين فيلم‌ها کسانی بودند که پدر يا مادری مسلمان داشتند اما تصميم گرفته بودند که در باره دين خود و والدين‌شان تحقيق کنند، يا غيرمسلمانانی را معرفی می‌کرد که در جست‌وجو برای يافتن آيينی نو، به اسلام شيعی رسيده بودند. معمولاً فيلم‌هايش را خودش توليد و تصويربرداری می‌کند و آنها را برای فروش در دسترس شبکه‌های ماهواره‌ای می‌گذارد.

🔹فائزه از سال‌ها پيش، در CS عضويت دارد، ولی مدتی است که نه از کسی ميزبانی کرده و نه مهمان کسی شده است. معمولاً از مهمان‌هايش در خانه قم پذيرايی می‌کند و از من فقط به دليل مصری بودن و معرفی فرهاد استقبال کرده است. تا به حال با مصری‌های زيادی در تهران روبه‌رو نشده؛ به همين سبب پيشنهاد ميزبانی من را بدون هيچ اما و اگری قبول کرده است. از او به خاطر این‌که بدون هيچ اطلاع قبلی پذيرایی از من را پذيرفته، تشکر کردم. آرزو دارد که مصر و آثار شگفت‌انگيز آن را از نزديک ببيند، ولی از افتادن در ورطه مسائل سياسی و دشواری‌های دريافت ويزا بيم دارد. او را به اين کار تشويق کردم و گفتم که هر کمکی که از دستم بيايد دريغ نخواهم داشت. او به‌ويژه برای تهيه و توليد فيلمی در باره شيعيان مصر و مزارات اهل بيت در قاهره خيلی انگيزه دارد. حتماً داستان دلخراش شهادت چهار تن از رهبران شيعيان قاهره در يک درگيری مذهبی را شنيده است. برايش توضيح دادم که کينه‌توزی و تندروی‌های پليد وهابيت چنين رخدادهايی را پديد می‌آورد؛ در حالی که اکثريت مردم مصر ميانه‌رو هستند و به اختلافات مذهبی توجه چندانی ندارند. ما ملتی صلح‌جو هستيم و از هر طايفه و بر هر کيشی که باشيم، دور از مشکلات و عقده‌هايی از اين دست زندگی می‌کنيم. البته برخوردهای شخصی اتفاق می‌افتد ولی به اندازه‌ای نيست که به فاجعه منتهی شود.

🔹زينب اجازه مرخصی خواست تا از زمان مقرر برای برگشت دختران خوابگاه دانشگاه تهران يعنی ساعت هشت، تأخير نکند که مبادا گرفتار مشکلاتی از قبيل اخراج از خوابگاه شود. فائزه پيشنهاد کرد که آخر شب، زينب را همراهی کند و دليل تأخير او را به مسئول خوابگاه بگويد. فائزه برای ما يک شام ايرانی، حتماً شامل پلو و علاوه بر آن خورش بادمجان در کنار قيمه که يک غذای ايرانی با دانه لپه است سفارش داد. دور ميز کوچک بيرون اتاق نشستيم و در آنجا من از شيفتگی خودم به سفره و غذاهای دلچسب ايرانی و به‌خصوص نوع ترکی‌اش که با استفاده از بادمجان، خوراکی‌هايی در نهايت خوشمزگی را به دست می‌دهد، داد سخن دادم؛ بيشترين لذت از غذای ايرانی را در خوردن «ترشی سير» احساس کردم که يک سير کامل را در آب نمک تيره می‌اندازند و حبه‌های سير هم به همان رنگ در می‌آيد. در همه عمرم، هيچ ترشی با اين مزه رؤيايی نخورده‌ام. روش خوردن آن را هم از آنها ياد گرفتم: اول همه حبه‌های سير را يکی يکی جدا می‌کنيد، و قبل از خوردن، پوست نازک اطراف هر حبه را می‌گيريد. پشيمان شدم که چرا تا به حال همراه همه غذاهايی که در ايران خورده‌ام اين ترشی شگفت‌انگيز را نوش جان نکرده‌ام.

🔹 به ديوار کنار ميز، چراغ کوچکی آويزان بود که با يک لوله مسی از طريق پنجره به آشپزخانه ارتباط داشت، وقتی پرسيدم، به من گفتند که اين لوله گاز طبيعی است و اين چراغ در هنگام قطع برق که البته اخيراً خيلی کم در تهران اتفاق می‌افتد، با انرژی گاز روشن می‌شود. بيشتر دستگاه‌های خنک‌کننده که در ايران ديده‌ام همان کولرهای مناطق کويری است که با آب کار می‌کند، بر عکس وسايل سرمايشی ما در مصر، که بيشتر کولرهای گازی است و مهم‌ترين عامل فشار بر شبکه برق کشور به شمار می‌رود. مشکل اين کولرهای آبی کويری اما اين است که سر و صدای آن از کولرهای گازی بيشتر است. شام را به‌سرعت خورديم و با ماشين فائزه راه افتاديم که زينب را به خوابگاه دانشگاه برسانيم. خيابان‌های تهران در شب، بسيار خلوت بود و بيشتر مغازه‌ها به مقررات ساعت تعطيل احترام می‌گذارند. پس از نيم ساعت رانندگی در خيابان‌های خلوت تهران به خانه برگشتيم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/9

🔹پس از برگشت، من و فائزه به گپ و گفت شبانه ادامه داديم. معصومه در اتاق دربسته‌اش خوابيده بود. ما هم در اتاق فائزه نشستيم و در را بستيم که صدای حرف زدن ما مايه آزار و اذيت او نشود. از سفرهای خود و عضويت در CS داستان‌های زيادی برای هم تعريف کرديم. او علاقه زيادی به مسافرت دارد و تا کنون به کشورهای آسيايی و اروپايی بسياری رفته است. دوباره کامپيوترش را روشن کرد و تصاوير سفرش به ارمنستان و سريلانکا را نشان داد. گويا مانند همه جوامع مسلمان شرقی، خروج انفرادی زنان از ايران هم مجاز نيست. چيزی که مايه تعجب من شد اين بود که او در همه عکس‌هايش باحجاب بود. در باره ميزان پايبندی او به مسائل دينی پرسيدم، که به‌شدت بر آن تأکيد کرد و گفت که جز يک بار آن هم در ارمنستان و به قصد چشيدن مزه شراب انگور، لب به چيز خلافی نزده است. او از شيفتگی خود به زادگاهش شهر قم و مساجد و مدارس آن برايم گفت و از اين‌که من بيش از چند ساعت در قم نمانده‌ام دلخور شد و از من دعوت کرد که يک بار ديگر به آن شهر بروم و در خانه آنها و کنار مادرش اقامت کنم و افزود: «بايد حتماً مسجد جمکران را که از مهم‌ترين مساجد ايران است ببينی؛ داستان ساخت آن که به امام زمان ارتباط دارد و به قرن چهارم هجری برمی‌گردد، چنين است که امام زمان با حضرت خضر (که هر دو تا کنون زنده هستند) در ديدار با مالک آن زمين از او می‌خواهند که در اين زمين مقدس مسجدی بنا کند». در توجيه اقامت اندک خود در قم گفتم: «دلم می‌خواس بيشتر توی قم بمونم و کارای زيادی هم توی اون‌ شهر داشتم، اما متأسفانه بايد زود بيرون می‌اومدم؛ برای اين‌که به جشن فرهاد برسم.»

🔹قاليچه ابريشمی بسيار زيبايی با نقش اسماء الحسنی، که به ديوار اتاق آويزان بود، نظر مرا به خودش جلب کرد، با کنجکاوی پرسيدم که اين را کجا بافته‌اند که جواب داد، شهر قم مرکز بافت قالی‌های ابريشمی، و تبريز مرکز توليد قالی‌های پشمی است و ادامه داد که هر يک از شهرهای ايران در قالی‌بافی سبک و جنس و نقش و نگار خاص خودش را دارد. وقتی شنيدم که قيمت اين فرش حدود سه هزار دلار است، مغزم سوت کشيد. وی اضافه کرد که قالیِ خانه‌شان در قم طرح و نقشی دارد که به‌مراتب گران‌تر است. فائزه بر خلاف ديگر دختران، هيچ توجهی به طلا و جواهر ندارد و همه پس‌اندازش را خرج خريد فرش‌های نفيس می‌کند که چون همواره قيمتی رو به افزايش دارد، از بهترين سرمايه‌گذاری‌ها است. در يکی از حراجی‌های دوبی، يک فرش را به 16000 دلار خريده و پيشنهاد يکی از تجار فرش برای خريد آن به بهای 50000 دلار را نپذيرفته است. مطمئن هستم که شمای خواننده يک بار ديگر صفرهای جلو اعداد بالا را شمرده‌ايد، بله درست خوانده‌ايد، پنجاه هزار دلار! هر فرش، شناسنامه‌ای دارد که بافنده‌اش آن را ضميمه کرده و در آن اطلاعات و مشخصات قالی، شامل اندازه، تعداد گره، جنس نخ و رنگ به کار رفته در بافت آن ذکر شده است. فرش دستباف ايرانی مشهور‌ترين و گران‌ترين قالی در جهان به شمار می‌رود و در تاريخ، ايرانی‌ها نخستين کسانی بودند که به هنر فرش‌بافی دست يافتند. در موزه لوور پاريس يک تخته فرش نفيس ايرانی مشهور به قالی«بولونيا» نگهداری می‌شود که بافت آن دوازده سال به درازا کشيده است. اعيان و اشراف فرانسه در قرن هفده ميلادی در کار واردات قالی بوده‌اند. تحريم‌های آمريکا در مورد واردات فرش ايرانی در سال 2009 سبب رکود صنعت فرش در ايران شد؛ بايد بدانيم که 25 درصد از سهم صادرات فرش ايران يعنی چيزی حدود 500 ميليون دلار به ايالات متحده آمريکا اختصاص دارد.

🔹شب بسياری خوبی را با دختری روشنفکر و درس‌خوانده و آزادانديش سپری کردم. از او به دليل اين‌که فرصت اين گفت‌وگو را به من داد تشکر کردم و يک جلد کتاب از نويسنده مصری، «هيکل» در باره انقلاب ايران را به او هديه دادم. فائزه تصميم گرفت روی زمين هال بخوابد و تخت اتاق را به مهمان مصری‌اش بسپارد. کمی تعارف کردم که از اين تصميم منصرف شود، اما خيلی هم اصرار نکردم؛ زيرا تختِ واقعاً راحتی بود که به‌راحتی نمی‌شد از آن چشم پوشيد. فکر نکنم که بتوانم از زندگی شاهانه در تهران دست بکشم؛ چرا که پس از خستگی امروز، اوج آرزوی من اين است که روی يک تخت يا مبل راحت، خوابی آسوده داشته باشم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
عمرو بدوی از اين بخش سفرش تصویری را منتشر نکرده و ناچارم که از تصاویر او در ديگر سفرهايش استفاده کنم.
او نوشته است که من عمرو بدوی، فعلاً به سفر و نوشتن و تهيه عکس و فيلم از مسافرت به گوشه و کنار دنيا مشغول هستم.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 1

🔸يک روز متفاوت

🔹صبح زود از خواب برخاستم تا خودم را آماده ملاقات با پانته‌آ کنم که بعد از صرف صبحانه به نقاط ديدنی تهران برويم. ديدم که فائزه با همان لباس شب پيش در هال نشسته و مشغول نوشيدن چای و تماشای تلويزيون است. برای صبحانه تعارف کرد اما عذرخواهی کردم و گفتم که طبق قراری که با پانته‌آ گذاشته‌ام بايد با او صبحانه بخورم. خداحافظی کردم و قرار شد پس از فراغت از کار روزانه در جايی يکديگر را ببينيم.

🔹پانته‌‌آ با ماشين مدل بالای کره‌ای‌اش منتظر من بود. دختری در حدود سی‌سالگی و واقعاً شيک‌پوش... قبل از هر چيز به خاطر همراهی ديروز بهمن تشکر کردم و سپس از اين‌که خودش اين وقت صبح، کارش را برای صبحانه خوردن با هم رها کرده است، متشکر شدم. از او خواستم که اگر امکان داشته باشد، به ديدار کاخ گلستان برويم، اما پوزش خواست و گفت که کاخ در مرکز شهر است و امروز تنها خودروهای پلاک فرد حق تردد در آن منطقه را دارند و پلاک ماشين من زوج است. به جای آن، پيشنهاد کرد که به شمال تهران برويم که کاخ سعدآباد در آنجا قرار دارد.

🔹با رانندگی پانته‌آ به يکی از معروف‌ترين خيابان‌های تهران، يعنی به تعبير او «خيابان پهلوی» رسيديم که پس از انقلاب و اسلامی کردن نام خيابان‌های تهران، اکنون به نام «خيابان ولی‌عصر» خوانده می‌شود. در انتهای اين خيابان به منطقه «تجريش» می‌رسيم که هم در گذشته و هم اکنون، محل زندگی ثروتمندان است. در سال‌های دور کسی که ماشين نداشت، نمی‌توانست به اين منطقه بيايد؛ چون شرايط خاص آنجا اجازه نمی‌داد که وسايل نقليه عمومی رفت‌وآمد کند. به گفته پانته‌آ اين گذرگاه بسيار زيبا است و درختان سر به فلک کشيده دو سوی مسير و خانه‌ها و محله‌های لوکس آن، اينجا را به نقطه‌ای ايده‌آل برای زندگی پولداران تبديل کرده است. رستوران‌ها و کافه‌های فراوان، و هوای دل‌انگيزش به‌ويژه در روزهای گرم تابستان، خانواده‌های بسياری را برای تفريح و گردش به اينجا می‌کشاند. معروف است که در گذشته، اين خيابان منطقه‌ای برای زندگی و خوشگذرانی شبانه بوده و مراکز خوشگذرانی بسياری در آن فعال بوده است. با وقوع انقلاب اسلامی، همه اين اماکن عمومی ناپديد شدند، اما پس از گذشت سال‌ها، بار ديگر به شکلی پنهان و چه بسا گسترده‌تر از پيش، به عرصه آمده‌اند.

🔹پيش از رسيدن به آخر خيابان، برای خوردن صبحانه، جلو يک باغ بزرگ ايستاديم؛ انتظار من اين بود که مثل همه صبحانه‌هايی که در ايران خورده‌ام، ساده و معمولی و شامل پنير و گردو و کره و اگر خيلی شانس آورده باشم، کمی هم مربا در کنار آن باشد. ماشين را پارک کرديم و از يک درِ بزرگ که روی آن به فارسی نوشته شده بود «موزه» رد شديم. از برنامه صبحانه خوردن در موزه تعجب کردم. آن‌سوتر فضای سبز گسترده‌ای بود و ساختمانی قديمی که جلو آن آب‌نمايی به شکل و اندازه يک استخر شنا قرار داشت و در گرداگرد آن در زير درختان بلند يا سايه‌بان‌هايی از چتر، ميزهايی را چيده بودند. از ظاهر مهمانان با لباس‌های فاخر و گرانبهايشان چنين پيدا بود که اينجا رستورانی مخصوص اعيان و اشراف جامعه ايرانی است. از کنار يک ميز با عنوان «گاردن‌سيتی» عبور کرديم و پشت ميز ديگری نشستيم. پيشخدمت برای خوش‌آمدگويی و چيدن کارد و چنگال و قاشق و بشقاب در روی ميز به سراغ ما آمد و منتظر دريافت ليست غذا بودم که پانته‌آ مرا به بوفه باز صبحانه راهنمايی کرد تا هر چه ميل دارم بردارم.

🔹بوفه نه در حد هتل 5 ستاره که با هتل 9 ستاره پهلو می‌زد: انواع پنير فرانسوی و هلندی و سويسی و ايتاليايی. برش‌های مختلف گوشت و سوسيس، قارچ و سيب‌زمينی کبابی، انواع باگت فرانسوی تازه، در کنار بوفه سالاد و املت مخصوص. بعد از بوفه صبحانه، ميز شيرينی و ميوه بود: انواع و اقسام ميوه‌هايی که به شکلی زيبا برش خورده بود و شيرينی‌هايی عجيب و غريب. اين تنوع و رنگارنگی بوفه صبحانه نزديک بود که مرا به سکته بيندازد. دو هفته است که فرصتی چنين طلايی برای من فراهم نشده است. پنج بار دور ميز اردور چرخيدم. از آنهايی نيستم که بشقابشان را با کوهی از غذا پر می‌کنند. 15 روز است که نان و پنير سفيد خورده‌ام. از شرايطی که فراهم شد تا امروز صبح را با پانته‌آ سپری کنم، خدا را شکر کردم. صبحانه امروز را در کنار همه هيجان‌های خوش اين سفر، يک پاداش صبحگاهی از جانب خداوند می‌دانم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/2

🔹پانته‌آ و همسرش شرکتی برای توليد قطعات الکترونيکی آسانسور و صادرات به کشورهای ترکيه و مالت و امارات و چين دارند و دو فرزندشان سال‌ها است که به مدرسه می‌روند. سال تحصيلی دانش‌آموزان از سپتامبر شروع می‌شود و عجيب است که بر خلاف روش ما در مصر، سال تحصيلی آنها از دو ترم تشکيل نمی‌شود، بلکه روزهای مدرسه رفتن آنها تا فصل تابستان ادامه دارد، و به‌جز تعطيلات طولانی نوروز که از 21 مارس شروع می‌شود و تا چهارده روز ادامه می‌يابد و بعد از آن هم، يکی دو ماه به مدرسه می‌روند و برای همه آموخته‌های چند ماه گذشته خود امتحان می‌دهند، تعطيلی مفصل ديگری ندارند. برايش توضيح دادم که سال تحصيلی در مصر به دو ترم با فاصله دو سه هفته تقسيم می‌شود و هر ترم برنامه و آزمون خاص خودش را دارد.

🔹مثل همه ايرانی‌ها با دست‌ودل‌بازی، صورتحسابِ البته گرانِ صبحانه را پرداخت کرد و پس از آن، اندکی در فضای باز که در آن ماکت‌های چوبی ظريفی از نقاط تاريخی ايران نصب شده بود، قدم زديم: برج ميلاد، مسجد معروف تبريز، سی و سه پل اصفهان و برج مشهور آزادی در تهران. بلندی مجسمه‌ها اندازه قد من بود و ماکتی از کاخ گلستان که دو روز است سعی می‌کنم از آن بازديد کنم و موفق نمی‌شوم در آن ميان ديده می‌شد، اگر توفيق نداشتم که آن را از نزديک ببينم، دست‌کم مجسمه چوبی آن را ديدم. بايد خيلی سريع روانه شويم تا فرصت بازديد از کاخ سعدآباد را از دست ندهيم؛ ضمناً ساعت 5/2 هم در سفارت قرار دارم و برای کارهای زياد ديگری برنامه‌ريزی کرده‌ام که همه مترتب بر پاسخ سفارت است.

🔹در راهِ رفتن به سوی سعدآباد به خانه‌ای برخورد کرديم که ديوارهای بيرونی‌اش پر از تصاوير سياه و سفيد بزرگ از مردی سالخورده بود که او را در همايش‌ها و ميزگردها و سمينارها نشان می‌داد و مدال‌های متعددی بر گردن آويخته بود. از پانته‌آ داستان اين خانه را پرسيدم، گفت که اينجا خانه‌موزه دکتر محمود حسابی مشهور به پدر فيزيک نوين ايران است که سال‌ها در بيروت استاد اين رشته بوده و خانواده و دوستان و شاگردانش خانه او در تهران را به عنوان گراميداشت ياد تلاش‌های علمی و اکتشافات فيزيکی‌اش به موزه تبديل کرده‌اند تا سرمشقی برای جوانان ايرانی باشد.

🔹 ماشين را تا انتهای خيابان ولی عصر راند، منطقه‌ای که به جای درخت‌های بلند، قله‌های کوه به چشم می‌آمد و پيدا بود که آخرين نقطه شمالی تهران است. پس از پارک ماشين در نزديک ميدان تجريش، با فاصله اندکی به باجه فروش بليت در ورودی حياط کاخ رسيديم. پانته‌آ نتوانست ايرانی بودن من را ثابت کند و هنگامی که مسئول بليت‌فروشی از او پرسيد، با خنده‌ای شرمسارانه، ايرانی بودن من را نفی کرد. بليت‌های بازديد از موزه‌ها و کاخ‌های متعدد سعدآباد چندين گزينه داشت و برای تماشای هر يک از آنها بايد بليت جداگانه‌ای تهيه می‌شد، انتخاب بهترين جاها برای بازديد را به ميزبان سپردم. سعدآباد تنها يک کاخ نبوده، بلکه به عنوان مجموعه مسکونی خاندان سلطنتی کاربرد داشته است. ابتدا خاندان قاجار که در قرن 19 ميلادی بر ايران فرمانروايی داشته‌اند، اين منطقه را به عنوان محل سکونت خود انتخاب کرده و پس از آن در ايام حکمرانی رضا شاه پهلوی و فرزندش محمدرضا آخرين فرد از خاندان پادشاهی ايران، اين مجموعه سلطنتی توسعه يافته و سرانجام، در سال 1970 همه اعضای خانواده وی اعم از مادر و برادران و خواهران شاه به 18 کاخ موجود در سعدآباد منتقل شده‌اند. اينک هر يک از اين کاخ‌ها به موزه ملی، يا هنری يا نظامی يا دفتر يک مؤسسه جهانی يا دولتی تبديل شده است. اين مجموعه سلطنتی هم‌اکنون کاخ رياست جمهوری را هم شامل می‌شود که رئيس‌جمهور ايران در آن سکونت دارد. اين مجموعه هفت ورودی از مسيرهای مختلف دارد که يکی از آنها به عنوان درِ رسمی کاخ رياست جمهوری قلمداد می‌شود. باغ‌های اين کاخ بسيار وسعت دارد، با خيابان‌هايی که گسترده بی‌کران آن، در ورای رديف درختان کنار آنها پنهان شده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 3

🔹بازديد خود را از کاخ محمدرضا پهلوی شروع کرديم که از همه بزرگ‌تر و مجلل‌تر است. به شکل غير قابل تصوری چشمگير بود، دکوراسيونی اروپايی داشت و نقش و نگار طلايی ظريفی بر در و ديوار آن ديده می‌شد. اتاق‌های پذيرايی و ناهارخوری و نشيمن و خواب بسيار بزرگ بود. شرح و توصيف عظمت و شکوه آن واقعاً از توان کلمات بيرون است. اتاق‌ها با فرش‌هايی بافته‌شده به دست هنرمندان زبردست مشهد و قم و اصفهان و کاشان در ابعادی بين 70 تا 100 متر مربع مفروش شده است. پانته‌آ نظر من را به اتاقی جلب کرد که طراحی فرش و سقف آن يکسان بود و گويی آينه‌ای نقش و نگار کف اتاق را در سقف بازتاب می‌داد. فضاهايی که فرش نداشت، مانند پله‌ها و ستون‌ها با مرمر سفيد پوشيده شده بود و جارهای آويخته از سقف، چنان عظمتی داشت که فکر می‌کنم هر يک نزديک صد چراغ و صدها قطعه کريستال را در خود جای داده بود. بعضی از اتاق‌ها پرده‌هايی داشت که در فرانسه با رشته‌هايی از نقره آراسته شده بود. يکی از اتاق‌های ناهارخوری کاخ، اتاقی بود که سال‌ها پيش از انقلاب اسلامی، شاه ايران آخرين شام را با شارل دوگل رئيس‌جمهور فرانسه در آن خورده بود. کاغذديواری‌های زربفت تعدادی از اتاق‌ها چنان ضخيم بود که فکر می‌کردی ديوار را با فرش پوشش داده‌اند. در يکی از زوايا، تنديسی از شاه و فرح پهلوی و وليعهدی که محمدرضا شاه خيلی انتظار او را کشيده بود، ديده می‌شد. شاه در جست‌وجوی کسی که برای او فرزند پسری به بار بياورد تا جانشين او شود، سه بار پيمان ازدواج بست، اما بالاخره هم روزگار اجازه شاه شدن را به فرزند نداد، و پس از مرگ شاه، پسرش تنها به تاجگذاری در کاخ عابدين قاهره بسنده کرد. نقش و نگار طلايی سقف‌ها و درها و اثاثيه کاخ که هماهنگی شگفت‌انگيزی با فرش‌ها و پرده‌ها و طراحی ديوارها و چلچراغ‌ها دارد، چشم را خيره می‌کند. پيش از خروج، کنار يکی از اتاق‌های ورودی که مخصوص استراحت نگهبانان کاخ بود و ميز بيلياردی در آن گذاشته بودند، ايستاديم. شاه از آسايش نگهبانانش هم غافل نبوده است! پانته‌آ با افتخار از زيبايی و شکوه اين کاخ ياد می‌کند؛ او هم مانند خيلی از ايرانی‌ها رضاشاه را در زمينه‌های صنعت و کشاورزی و آموزش و بهداشت، بنيانگذار جنبش نوين ايران در قرن بيستم می‌شمارد.

🔹سپس به بازديد از کاخ ديگری به نام «کاخ‌موزه سبز» رفتيم که گرچه کوچک‌تر از کاخ اول بود، اما در زيبايی چيزی از آن کم نداشت. ديوارها و سقف يکی از اتاق‌های اين کاخ مانند بسياری از حرم‌های ايران، آينه‌کاری بود که يکی از هنرهای بديع ايرانی است. شکوه و عظمت اسباب و اثاثيه و لوازم دکوری اين کاخ واقعاً چشم را خيره می‌کرد. هنگام بيرون آمدن، ساختمانی با نام «موزه آشپزخانه سلطنتی» که محلی برای آماده‌سازی وعده‌های غذايی تمامی ساکنان اين مجموعه بزرگ شاهانه بوده است، توجه مرا جلب کرد.

🔹هر جای دنيا که بروی، وضعيت کاخ‌های سلطنتی همين است که ميليون‌ها ميليون سرمايه کشور برای زيبايی و شکوه آنها هزينه می‌شود. ابن‌خلدون در «مقدمه» معروف خود، در مقايسه شهرها و روستاها از اين نکته ياد می‌کند که هزينه‌های هنگفت خاندان‌های سلطنتی برای ساختن و آراستن کاخ‌ها يکی از مهم‌ترين انگيزه‌های رشد هنر و توسعه اقتصاد شهری مبتنی بر صنايع دستی بوده است و اگر شاهان و سلاطين و اميران و وزيران در گوشه‌گوشه دنيا در انديشه ساختن و آراستن کاخ‌ها و ارگ‌های شاهی خود نبودند، از صدها و بلکه هزاران سال پيش بدين سو، آثار و هنرهای آنان برای ما به يادگار نمی‌ماند. اگر فرعون «خوفو» شاه ساده و بی‌آلايشی بود، در تاريخ هيچ نشانی از اهرام‌های مصر نمی‌يافتيم؛ او اما خواسته است که با برافراشتن اين بنای افسانه‌ای نام خود را در گستره تاريخ جاودانه کند. همين ديوانگیِ حاکمان و شيفتگی آنان به عناصر زيبايی و شکوه بوده است که باب روزی را برای هزاران کارگر ماهر و زبردست گشوده و زمينه‌های تمدن و شهرنشينی را فراهم آورده است.

🔹ساعت سه ‌و نيم است و من قرار بوده است که ساعت دو و نيم در سفارت باشم. به سمت ماشين دويديم تا اقلاً پيش از بسته شدن سفارت در ساعت چهار به آنجا برسيم. در ضمنِ صحبت از برنامه‌های آينده، پانته‌آ از اين‌که فهميد برای سفر به مشهد و شرکت در نماز جمعه حرم امام رضا برنامه‌ريزی می‌کنم، شگفت‌زده شد. آنجا برای همه ايرانی‌ها و شيعيان مکانی مقدس و محترم است و طبعاً نماز جمعه آن هم بايد شکوه خاصی داشته باشد. چرا همه بعد از اين‌که متوجه می‌شوند گاهی نماز هم می‌خوانم تعجب می‌کنند؟ «به نظر می‌رسه که قاعده کلی اينه که جوونای مثل من امروزی، معمولاً نماز نمی‌خونن! يعنی واقعاً هيچ راه‌حل ميانه‌ای پيدا نمی‌شه؟»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 4

🔹پنج دقيقه پيش از بسته شدن درهای سفارت، به آنجا رسيديم. مثل کسی که منتظر نتيجه آزمون کنکور باشد، قلبم به تپش افتاده بود. برای رسيدن به باجه دريافت پاسپورت، پله‌های خالی سفارت را دو تا يکی کردم. همان کارمند ديروزی را ديدم که با خشم و عصبانيت از تأخير، مرا سرزنش می‌کرد. به گونه‌ای که بخواهم نتيجه آزمون را از لابه‌لای حرف‌های او بفهمم، به‌شدت از او عذرخواهی کردم و خواستم که پاسپورت را تحويل بدهد. گذرنامه سفيد خودم را که در همان برگه‌های اولش هم جای ويزا داشت، باز کردم؛ خدا را شکر، بالاخره توانستم بدون مشکل خاصی ويزا بگيرم. به قول معروف نفس راحتی کشيدم و از اين به بعد، می‌توانم با چشم باز برای روزهای آينده‌ام نقشه بکشم.

🔹با چهره‌ای شاد خندان به طرف پانته‌آ برگشتم که با خنده گفت: «هر کی تو رو می‌ديد که اين قدر دلواپس ويزا هستی و حالا اين قدر از گرفتنش خوشحالی، فکر می‌کنه که مسافر اروپا و آمريکا شده‌ای!» از نکته ظريفی که گفت خنده‌ام گرفت و توضيح دادم که الآن برنامه آينده سفر من روشن شده است. حالا می‌توانم برای ديدار از تبريز به غرب کشور بروم و از آنجا با هواپيما به شرقی‌ترين نقطه ايران در مشهد برگردم و با اتوبوس از مرز رد بشوم و با سفر به هرات ماجراجويی تازه‌ای را در افغانستان شروع کنم. اکنون برنامه تقريباً روشنی دارم و نقشه آن را در ذهن خودم ترسيم کرده‌ام. نخست، سفر ايران را به پايان می‌برم و پس از آن، برای سفر افغانستان برنامه‌ريزی می‌کنم.

🔹بعضی از دوستان در قاهره از من خواسته بودند که برای آنها زعفران مشهور ايرانی و زرشک (چيزی مثل دانه‌های خشک‌شده انار) را سوغات ببرم. آنها را در غذاهای ايرانی که بيشترش برنج است، خورده‌ام ولی نفميده‌ام که کجا بايد آنها را پيدا کرد. از پانته‌آ خواستم که محل فروش اين ادويه مخصوص خوراکی‌های ايرانی را به من نشان بدهد؛ من را به فروشگاهی برد که زياد از آن خريد می‌کند و از قيمت و کيفيت آن اطمينان دارد. فروشگاه محل عرضه زعفران و زرشک و انواع شيرينی‌های ايرانی است. بسياری از غذاها و شيرينی‌های خوشمزه ايرانی با همين زعفران نارنجی‌رنگ درست می‌شود: مهلبيّه زعفرانی، بستنی زعفرانی، و حتی برنج زعفرانی. در برابر رنگ پرتقالی جذابش تاب مقاومت ندارم و يک مهلبيه و يک بستنی می‌خرم. شيرينی‌های زعفرانی مزه‌ای وصف‌ناپذير دارد.

🔹در کنار همان فروشگاه شيرينی و زعفران، چشمم به يک آژانس مسافرتی افتاد و از پانته‌آ اجازه خواستم که همان‌ جا برای رزرو بليت تبريز ـ مشهد اقدام کنم. وارد آژانس که شدم، فکر کردم مجلس عزای زنانه است، همه خانم‌های کارمند درست مثل اين‌که امروز صبح مادر مديرشان فوت کرده باشد، لباس مشکی به تن داشتند، گويا مدير شرکت خيلی آدم متدينی باشد. در باره بليت به مشهد از مبدأ تبريز يا يکی از شهرهای نزديک به تبريز از يک خانم پرسيدم. چند دقيقه منتظر ماندم تا از نبودِ جا در پرواز مستقيم تبريز ـ مشهد عذرخواهی کند. فکر کنم حق با پانته‌آ بود که می‌گفت در اين فرصت کم، تهيه بليت برای مشهد واقعاً دشوار است. خانم کارمند دو تا پيشنهاد کرد: يا بليت غيرمستقيم بگيرم و بعد از دو ساعت توقف در تهران، راهی مشهد شوم، يا برای تهيه بليت مستقيم، در ليست طولانی انتظار اسم بنويسم. دو دقيقه فکر کردم و با توجه به برنامه‌ای که برای روزهای آينده خودم ترسيم کرده بودم، تصميم گرفتم همان پيشنهاد اول را بپذيرم.

🔹از پانته‌آ برای برنامه خوب امروز تشکر کردم. از من خواست که هر وقت احتياج داشتم و خواستم، مستقيماً با خودش تماس بگيرم. از او تقاضا کردم که من را برای رفتن به مرقد [امام] خمينی (يا آن طوری که در تابلوهای مترو به عنوان آخرين ايستگاه نوشته شده است: حرم مطهر و پيدا است که بيرون از شهر تهران قرار دارد) در نزديک‌ترين ايستگاه مترو پياده کند.

🔹بيست ايستگاه را پشت سر گذاشتم تا به مقصد رسيدم. سفر سختی بود، چون مجبور بودم که همه مسير را بايستم، با اين همه، به سختی‌هايش می‌ارزيد؛ هر چه باشد، ديدار از آرامگاه درخشان‌ترين شخصيتی که در زندگی ميليون‌ها ايرانی قرن بيستم و پس از آن تأثير داشته از مهم‌ترين برنامه‌های بازديد نقاط تهران است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 5

🔸ديدار از حرم امام روح‌الله خمينی

🔹چون [امام] خمينی يکی از مهم‌ترين شخصيت‌های تاريخ معاصر ايران است و تأثير وی در ايران اين روزگار بی‌همتا است، اين بخش از کتاب خود را که سعی می‌کنم آن را فشرده و کوتاه بنويسم، به زندگی و همزمانی او با مهم‌ترين رخدادهای سياسی ايران و به مبارزاتش با محمدرضا پهلوی و رهبری جنبشی که به سقوط شاه ايران انجاميد، اختصاص می‌دهم. من کتاب‌های زيادی در باره زندگی امام خوانده‌ام و فيلم‌های مستند بسياری را (از جمله آنچه شبکه لبنانی المنار تهيه کرده است) ديده‌ام، شايد بيشتر منابع موجود عربی نگاهی اسلامی به اين پديده داشته باشد و همه کاميابی‌های اين انقلاب را به گروه‌های اسلامی نسبت دهد، گزارش ناچيزی که در پی می‌آيد، با اين‌که يک تحقيق سياسی پيرامون انقلاب اسلامی نيست، ولی می‌تواند يکی از چهره‌های چندگانه اين حقيقت غيرقابل انکار را که [امام] خمينی رهبر اين انقلاب بوده است، نشان دهد.

🖌( در اين بخش، نويسنده شرح مفصلی از زندگی و مبارزات امام خمينی و حوادث انقلاب اسلامی مردم ايران از پانزده خرداد 1342 تا دوازدهم بهمن 1357 را ارائه می‌دهد که چون برای خوانندۀ ايرانی، آشنا و تکراری است، از آوردن آن خودداری می‌شود).

🔹امام سرانجام پس از 14 سال تبعيد با پيروزی بر شاهی که از کشور گريخته بود، در ميان استقبال نزديک هفت ميليون ايرانی، به ميهن باز گشت و رؤياهايش برای برپايی يک دولت قدرتمند اسلامی با اميد ميليون‌ها ايرانی به برپايی حکومتی عدالت‌محور و توانمند و دموکرات، پس از فروپاشی نظام خودکامه و ستمگر و استبدادی شاه گره خورد.

🔹همان طور که [امام] خمينی از تبعيد به بهشت زهرا رفت، من هم به ايستگاه حرم مطهر ـ بهشت زهرا ـ رسيدم. بيرون که آمدم تابلوهای راهنما دو مسير را به من نشان می‌داد؛ يک فلش به سمت حرم امام خمينی و يک فلش به طرف بهشت زهرا. شب‌هنگام بود و ديدار از قبرستان امکان نداشت. خيلی دلم می‌خواست وقت کافی برای تماشای آن و زيارت قبور شهدای انقلاب و جنگ با عراق را می‌داشتم؛ اما آدم هيچ وقت به همه آرزوهايش نمی‌رسد، شايد وقتی ديگر و در سفری ديگر به تهران، اين امکان برايم پديد بيايد. تابلوهای راهنما به سوی مسجد را پی گرفتم، هر چند درخشش گنبد و مناره‌های آن از دور نيز پيدا بود. اين مکان پس از درگذشت امام در سال 1989 برای جاودانه کردن نام و خاطره او در ميان ايرانيان بلکه همه جهانيان ساخته شده است و سران حکومتی و رهبران روحانی ايران در روز اول فوريه هرسال، مقارن با سالگرد پيروزی انقلاب به زيارت می‌آيند. از درِ مردانه وارد شدم و کفش‌ها و دوربين خود را تحويل دفتر امانات وابسته به مسجد دادم و خدا را شکر کردم که داخل حرم می‌توانم با دوربين موبايل عکسبرداری کنم. تزئينات سقف و ديوارها و ستون‌های مسجد مانند ديگر مساجد تاريخی ايران چندان چشمگير نبود، اما در نگاه من و همه زائران، ابهت شگفت‌انگيزی داشت؛ چرا که هر کس به اينجا می‌آيد نه به دنبال زيبايی، بلکه در جست‌وجوی عظمت و جايگاه دينی و سياسی امام است و می‌داند که مهم‌ترين شخصيت تاريخ معاصر ايران در همين مکان خفته است.

🔹ستون‌های حرم همه از سنگ‌هايی بزرگ و مربع‌شکل و تودرتو بود و طوری طراحی شده بود که ضريح از هر جای حرم به‌خوبی ديده می‌شد. پيرامون مقبره امام چندين سنگ قبر از آنِ شخصيت‌های دينی مانند بروجردی و توسلی و ديگرانی بود که در يک نظام دينی قطعاً بايد آنها را هم در شمار شخصيت‌های سياسی برشمرد. زائران نخست در برابر تابلو بزرگی حاوی متن فارسی و ترجمه عربی زيارتنامه امام که بر شبکه‌های ضريح آويخته است می‌ايستند. پس از قرائت فاتحه برای امام، زيارتنامه عربی را خواندم و منتظر ماندم که جايی پيدا کنم و نزديک‌تر بروم و داخل ضريح را ببينم. قبر امام با پارچه سبزرنگ بزرگی پوشيده شده بود و يک گلدان پر از گل و چند نسخه قرآن و تصويری از شخص وی بر روی آن قرار داشت. در کنار آن قبر کوچک‌تری بود که پيکر فرزندش احمد خمينی را در بر داشت که در آخرين سال‌های تبعيد همراه پدر بود و به عنوان حلقه ارتباط ميان عراق و شبکه پيروان وی در ايران شمرده می‌شد. داخل ضريح آن قدر بزرگ بود که گنجايش قبرهای ديگری را هم داشته باشد. چه بسا حکومت بخواهد اينجا را به عنوان آرامگاه همه سرشناسان انقلاب انتخاب کند و به جای آن‌که بنای باشکوه و بزرگ ديگری را بسازد، پيکر آنان را در همين جا به خاک بسپارد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 6

🔹شکوه فضای حرم يعنی جايی که رهبر و پيشوای انقلاب ايران در آن خوابيده، تأثير شگفت‌انگيزی بر من نهاده است. آشنايی من با رشادت وی و پيشينه رفتارهای انقلابی‌اش در برابر ستم و خودکامگی شاه در پيش از انقلاب، و تاريخ حکمرانی سياسی وی پس از پيروزی، حسی پريشان و دوگانه را در ذهن من زنده کرده است و در دل و انديشه احساس متفاوتی به او دارم؛ از يک سو هرگز نمی‌توانم ظلم‌ستيزی او را تحسين نکنم؛ زيرا او بر خلاف روحانيون همه مذاهب که مردم را به بهانه جلوگيری از خونريزی و آشوب، واداشته‌اند تا ستم حاکمان را تحمل کنند، رفتار کرده است. در راه نجات ميليون‌ها ستمديده، از چه خونريزی و کدام فتنه بايد پرهيز کرد؟ مگر رسول خدا (ص) نفرموده که «بهترين جهاد سخن حقی است که رو در روی سلطان ستمگر بر زبان آيد»؟ اسلام اساساً آيينی انقلابی است و ظهور آن برای شوريدن بر جاهليت و ظلم و ستم حاکم بر آن دوران و گسترش عدالت در سراسر گيتی بوده است، هر چند با کمال تأسف، در گذر تاريخ به دست وعاظ السلاطين به دينی حامی حکمرانان بدل شده و تا آنجا رنگ عوض کرده که تاريخ‌نگاران نخستين، شورش بر ضد خليفه سوم يعنی عثمان را فتنه و آشوب خوانده و ارتکاب هر گونه رفتار سياسی و اداری نادرست از سوی او را تکذيب کرده‌اند و مسئوليت درگيری‌های نظامی و سياسی پس از وی را بر دوش شخصيت‌هايی افسانه‌ای نظير عبدالله بن سبا دانسته‌اند، اما توجه نکرده‌اند که عثمان هم انسانی بوده که کارهايی درست و نادرست داشته و گروهی بر ضد وی شوريده‌اند و کار به قتل وی انجاميده است و پس از او، صحنه تاريخ، شاهد چالش‌های بسياری ميان پيروان اسلام انقلابی و کسانی بوده است که دين را در راستای مصلحت حاکمان به کار گرفته‌اند.

🔹در کنار همه اين تحسين‌ها و اظهار شگفتی‌ها نسبت به اين مرد بزرگ، ندايی از عمق وجدانم، روند امور پس از انقلاب را به پرسش می‌کشد؛ همان طور که پيروانش به برکت پاکی و تقوای او دست به دعا و طلب بخشش و رحمت برداشته بودند، من نيز با پرسش‌هايی در ذهن پريشان خودم درگير بودم. [امام] خمينی دولتی بر پايه دين را که با نام خدا بر مردم فرمان می‌راند، بنيان نهاد و ايدئولوژی سياسی خاص خود موسوم به ولايت فقيه را تحکيم بخشيد و با گفتمان دين و به تعبير دقيق‌تر، با رهيافت خاصی از آن، زمام امور مردم را در دست گرفت تا هيچ قانون و مصوبه‌ای جز با موافقت روحانيون صورت اجرا به خود نگيرد. در آن مقطع، [امام] خمينی بر اين باور بود که روحانيت شايسته‌ترين قشری است که می‌تواند مديريت همه امور کشور را بر عهده بگيرد؛ بنابراين، ولايتمداری و اعتماد، دو معيار اصلی برای انتخاب کسانی بود که عهده‌دار پست‌ها و مقامات دولتی می‌شدند. همان طور که در دهه شصت قرن گذشته، دولت افسران آزاد در مصر، هر يک از پست‌های حساس لشکری، کشوری، اقتصادی و رسانه‌ای را به يکی از افسران سپرد، در پست‌های مختلفِ هر يک از نهادهای اصلی ايران نيز يک روحانی به کار گرفته شد. شايد بگوييد که پس از هر انقلابی، بايد همين کار را کرد؛ زيرا چه بسا جيره‌خواران رژيم گذشته با نشستن در پست‌های حساس، در صدد برمی‌آيند که انقلاب نوپا را به چالش بکشند؛ بنابراين بر حسب ضرورت، بايد کسانی جايگزين آنان شوند که پيمان دوستی‌شان با انقلاب به اثبات رسيده باشد. تا اينجای کار درست است، اما بايد پرسيد: چنانچه ديدگاه‌های اقتصادی و سياسی آنان برای پيشرفت و شکوفايی کشور با مشکل روبه‌رو شد و مديران به کسی ظلم کردند، آيا ناکامی حکومت بايد موجب سرزنش دين اسلام و پيام آسمانی آن شود يا فقط بايد همين مديران را به باد ناسزا گرفت؟ موضوع اين کتاب انتقاد از دوران پس از پيروزی انقلاب يا برپايی نظام اسلامی ايران نيست؛ زيرا تحليل اين مسأله بسيار پردامنه‌تر و البته پيچيده‌تر از اين حرف‌ها است. ديدار معنوی و سياسی خود از مرقد امام را با این دعا به پايان بردم که اين تجربه در کشور ديگری تکرار نشود؛ زيرا نيازی به نمونه‌های بيشتری از نظام‌های اسلامی حاضر در جهان نيست و راه پيشرفت و تحوّل و خوشبختی هر ملتی فقط از دروازه آزادی می‌گذرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 7

🔹سوار بر مترو شدم تا به قلب تهران بازگردم. اينجا دومين ايستگاه مترو است و هنوز همه صندلی‌های آن پر نشده است؛ لذا بی‌درنگ خود را در يکی از صندلی‌های مترو ولو کردم. دستفروش‌های دوره‌گرد در راهروهای ميانی مترو به عرضه مداد رنگی و صابون و خمير دندان و شکلات مشغول‌اند. يکی از نظافتچی‌های مترو هم که از خلوت بودن آن برای تميز کردن کف سالن‌ها استفاده کرده از جلو من می‌گذرد. در همين خلوتی فهميدم که مترو سالنی يکپارچه است و از واگن‌های جداجدا تشکيل نشده و به همين دليل دستفروش‌ها در يک سفر می‌توانند به‌راحتی در سراسر مترو رفت‌وآمد کنند. در اثنای سفر، همواره اين پرسش در فکرم می‌چرخيد که کجا بايد اقامت کنم؟ چون برنامه مشخصی برای سفر به تبريز و مشهد دارم، بايد در يک کافی‌نت بنشينم و درخواست‌های سريع خود را از طريق CS برای کاربران ساکن در تبريز و مشهد بفرستم. روشن است که در شرايط عادی بايد پيش از رسيدن به مقصد، محل اقامت خود را مشخص کرده باشم، اما چون جزئيات سفر با تأخير معلوم شد، جز مراجعه به دوست باوفای خودم يعنی کتاب LP و پيدا کردن يک جا برای خواب، راهی برای من نمانده است. در هر جايی هتل پيدا می‌شود، اما ترجيح من اين است که در آخرين روزهای اين سفر، يکی از اعضای CS من را به مهمانی خود بپذيرد تا تجربه‌ام در اين سفر تکميل شود.

🔹با زينب تماس گرفتم و پرسيدم که برای استفاده از کافی‌نت کجا بروم؟ نزديک ايستگاه مترو جايی را به من آدرس داد که سه کافی‌نت داشت اما چون ساعت ده شب شده بود، هر سه تعطيل بودند. اين ديگر چه بدبختی است؟ دسترسی نداشتن به اينترنت اعصابم را خرد کرده است. در حال برگشتن به سمت ايستگاه بودم که بوی غذا مرا در جای خود ميخکوب کرد؛ جوانی را ديدم که با استفاده از نخود، و قالبی که در دست داشت، فلافل‌های يک‌شکل و يک‌اندازه و اشتهابرانگيزی را درست می‌کرد. هوس يک ساندويچ و يک شيشه ماءالشعير کردم و کوشيدم تا با کمتر از يک دلار، يک شکم سير بخورم و روحيه از دست رفته خودم را بازيابی کنم.

🔹فائزه در يک پيامک گفته بود که با دوستانش در فلان آدرس نزديک ايستگاه مترو در انتظار من است. خيلی راحت به منزل دوستش اميرحسين در محله‌ای آرام در نقطه‌ای از تهران رسيدم و ديدم که در آپارتمانش علاوه بر فائزه، پنج پسر و سه دختر حضور دارند و خيلی زود به هم معرفی شديم. امير جوانی ايرانی در ميانه‌های سی‌سالگی است، اما قيافه‌ای پاکستانی دارد، صورتی گندمگون و موهايی سياه و انبوه، گويی در اين خانه تنها زندگی می‌کند؛ چون شرط اين مهمانی‌های دوستانه در هر جايی اين است که صاحبخانه مجرّد باشد. فضای منزل دو اتاق و يک آشپزخانه اُپن رو به هال دارد و از تلويزيون صدای بلند يکی از شبکه‌های موسيقی ايرانی به گوش می‌رسد. از امير خواستم که برای استفاده از اينترنت، کامپيوتر شخصی خودش را در اختيارم بگذارد. سرعت واقعاً پايين بود و من با صبر و شکيبايی سعی می‌کردم که موفق شوم. امير کانال تلويزيون را روی BBC فارسی برد که تا جايی که من ديده‌ام، پربيننده‌ترين شبکه خبری فارسی است. خبرهای مربوط به آشوب‌های سياسی مصر را منعکس می‌کرد. همه در حال پيگيری اين اخبار و به گفته رسانه‌های ايرانی و غربی، نگران بروز جنگ داخلی آن کشور هستند. من را سؤال‌پيچ کردند و سعی کردم خيلی ساده توضيح دهم که اين تظاهرات و درگيری‌ها بین جناح‌های مختلف سياسی نيست، بلکه برخوردهايی بين پليس و تظاهرکنندگان يکی از گروه‌های سياسی است که يک هفته است ادامه دارد. وضعيت مثل کلاف سر در گم شده و هيچ کس نمی‌داند اين ناآرامی‌ها کی و چگونه به پايان خواهد رسيد.

🔹امير مربّی شنا است و انگليسی را خوب اما کُند و آرام صحبت می‌کند. تعجب کردم که در اين سن هنوز مشغول درس خواندن است، به من گفت که شيفته سفر و زبان است و آموختن را يک سرگرمی می‌داند. ده سال است که در يک شرکت دريانوردی کار می‌کند که نظارت بر اسکله‌های ايرانی در بندرعباس بر کرانه خليج فارس، و بندرانزلی در ساحل دريای خزر را بر عهده دارد. پس از گپ‌وگفتی کوتاه، امير از جای خود بلند شد و يک ساز موسيقی شبيه عود را در دست گرفت که شکلی عجيب داشت، چيزی مثل دو تا خربزه که از سر در هم فرو رفته باشند و تارهايی روی آنها کشيده شده بود. از روی برگه نُت روی سه‌پايه جلو خودش، قطعه‌ای را برای همه ما که سرگرم نوشيدن چای و شنيدن اين موسيقی دلنشين شده بوديم، نواخت. با به پايان رسيدن موسيقی، صحبت خود را از سر گرفتيم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 8

🔹آشنايی با تحولات سياسی و اقتصادی مصر در کانون توجه آنها بود. کجا کار می‌کنم؟ شُغلم چيست؟ چقدر حقوق می‌گيرم؟ اينها سؤالاتی است که پيش از اين، استاد فريد زين هم برای دانستن پاسخ آنها پافشاری کرده بود. سعی کردم شغل خودم يعنی مديريت سرمايه‌گذاری را خيلی ساده بيان کنم، اما هرگاه در تعريف آن برای کسانی که با محيط اين شغل بيگانه هستند، ناکام می‌ماندم، خيلی راحت می‌گفتم که حسابدار هستم.

🔹آثار نگرانی و دلواپسی و ناراحتی در چهره فائزه پيدا بود، وقتی علتش را پرسيدم، با دستپاچگی پاسخ داد: «گربه‌ام فرار کرده!» تعجب خودم را پنهان کردم و برای اين‌که کمی از ناراحتی او کم کنم، شوخی واقعاً نابه‌جايی را بر زبان آوردم و گفتم: «واقعاً وقتی با گربه‌ت وحشيانه رفتار می‌کنی، بايد هم فرار کنه!» شوخی من را نشنيده گرفت و ادامه داد: «بدبختی من اينه که اون خيلی کوچيکه، سه روز است که رفته و مامان تا امروز به من نگفته بود. همين امشب بايد برَم قم تا پيداش کنم. هر چی ديرتر برَم امکان برگشتش کمتر ميشه.» حرف او روی سرم آوار شد و بار ديگر اين سؤال در ذهنم پيچيد که «پس امشب کجا بخوابم؟ يا بايد به قم بروم، يا با معصومه باشم و يا در خيابان بمانم.» نگذاشت خيلی فکر کنم و بلافاصله گفت: «عَمرو، خيلی متأسفم، اما امشب يا بايد با من بيای قم، يا با معصومه باشی و يا پيش امير بخوابی».

🔹بعد از اين‌که پاسپورتم را گرفتم، با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح به قزوين بروم. خيلی دوست داشتم با او به قم برگردم تا در پيدا کردن گربه گمشده کمکش کنم، اما متأسفانه اصلاً وقت ندارم. عذر من را پذيرفت و برايش دعا کردم که بتواند گربه سه ماهه بيچاره را پيدا کند. بدون هيچ ترديدی ميزبانی امير را قبول کردم و به خانه فائزه رفتم تا کوله‌ام را بردارم. امشب رانندگی‌اش خيلی تندتر است؛ چون بايد همين آخر شبی به قم برود و در کوچه‌ها و خيابان‌های اطراف خانه‌شان دنبال گربه باشد و قبل از آن‌که برای هميشه گم و گور شود آن را به خانه برگرداند. به سبب اين گربه لعنتی دوباره بايد جای خوابم را عوض کنم و به خانه کس ديگری بروم. از وقتی از اصفهان بيرون آمده‌ام، هر شبی را در جايی سپری کرده‌ام. فکر کنم اين جابه‌جايی‌های پيوسته ميان اين مبل و آن تخت و اين رختخواب، تا واپسين روز اقامت در ايران ادامه داشته باشد. از فائزه به دليل فرصت خوبی که در تهران برای من فراهم کرد، به‌گرمی تشکر کردم و از او خواستم که دوستانش در مشهد و تبريز را برای ميزبانی من معرفی کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣1️⃣1️⃣

❇️ روز پانزدهم/ 9


🔹با کوله‌پشتی به خانه امير برگشتم که با روی گشاده در را به روی من باز کرد. امير هم خودش يکی از اعضای فعال CS و پذيرای مهمانان است. عکس‌های خانوادگی خودش را که روی ميز کنار هال گذاشته بود و تصويرِ برادرهايش، پدرش که در کودکی وی فوت کرده است، و مادر و همسر مادرش را به من نشان داد. در آلبوم، عکس يک روحانی بود که او و خانواده‌اش از وی تقليد می‌کنند. او مقلّد خوبی نيست و فقط اسم مسلمانی را بر خودش دارد، و گرنه هيچ يک از آداب و رسوم و مناسک عبادی، اعم از نماز و روزه را به جا نمی‌آورد. «کجاش تازه‌س؟». اين حرف‌ها از زبان جوان‌های ايرانی عضو CS که بخش بزرگی از قشر جوان ايران را نمايندگی می‌کنند، ديگر برای من غافلگيرکننده نيست. امير از طرفداران جدی سکولاريسم است و اعتقاد دارد که دين نبايد در زندگی آدم‌ها دخالت کند و پوششی برای فساد باشد.

🔹به‌سرعت گفت‌وگوی خود را تمام کرديم و اتاق پذيرايی را به من نشان داد که وسايلم را در آنجا بگذارم و آماده خواب شوم. اتاقی خالی که در طول يکی از ديوارهای آن قفسه کتابخانه است و يک صندوق در طرف ديگر. در اتاق پذيرايی تصويری از يک کوهنورد که در پشت لباس‌های بادگير خود مخفی شده، ديده می‌شود. خيلی با افتخار و غرور خودش را يک Alpanist يعنی کسی که به رشته کوه آلپ صعود کرده است، معرفی کرد. در يک دستش پرچم ايران و در دست ديگرش آرم شرکتی که از طرف آن اعزام شده است، ديده می‌شد. خيلی به سفر و کوهنوردی علاقه دارد و همه کوه‌های ايران را در نورديده و برای صعود به کشورهای آسيايی و اروپايی رفته است. راز و رمز بدن ورزيده و عضلات برجسته او در همين نکته نهفته است. اين ورزش به بدنی آماده و قوی نياز دارد. وقتی از من پرسيد: «امشب کجا می‌خوابی؟» به‌شوخی گفتم: «آمادگی دارم که روی يک تشک يا مبل بروم و همين الآن بخوابم.» درِ صندوق را که پر از رختخواب بود باز کرد و يکی از آنها را بيرون آورد و روی زمين انداخت. رختخواب‌های بزرگی که تا خورده و در آن صندوق کوچک جا گرفته بود. افسوسِ آرامشی را خوردم که می‌توانستم روی تخت فاخر منزل فائزه داشته باشم، و گربه بدبختی را که اين خواب ناراحت امشب من به خاطر او است، لعنت کردم. از ديدن رختخوابی که روی زمين پهن شده است، خودم را خوشحال نشان دادم و از امير به دليل اين پذيرايی غيرمنتظره تشکر کردم. خيلی قرص و محکم اظهار کرد که دوستان فائزه مثل دوستان خودش هستند. از من خواست ساعت شش از خواب بيدار شوم تا از کارش باز نماند، با اين‌که بيش از چهار ساعت به ساعت شش نمانده است، قول دادم که تمام تلاش خود را به خرج دهم، اما از او خواستم که اگر خواب ماندم حتماً مرا بيدار کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🌈ستارۀ شرق

زندگی و زمانۀ ام‌کلثوم، حنجرۀ عشق و انقلاب

محسن بوالحسنی

نشر چشمه 1401

🔻تب محبوبیت شعر و ترانه‌های عاشقانه هم بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم فروکش می‌کرد؛ اين جنگ نقطۀ عطف مهمی در ادبياتی بود که حالا ديگر به گفتمان تاريخ سياسی، اجتماعی و اقتصادی جهان عرب تبديل شده بود و شعارش بازگشت به خويشتن بود و تعهد به وطن....

🔻مردمی که تا ديروز با حرف‌های عاشقانه مست و مسحور می‌شدند، در اين دوره گوش‌شان به آن کسی بود که از دردهای واقعی مصر حرف می‌زند و خود را به آيندۀ سياسی، اجتماعی و اقتصادی مردم متعهد می‌داند. حالا که ديگر مضامين رمانتيک دهۀ 1930 به شرايط فاجعه‌بار زندگی روزمرۀ جامعۀ مصر شباهتی نداشت، مردم و منتقدان شروع کردند به طرد و نقد تند و تيز هر آن کس که با جريان همراه نبود.

🔻شعرهای عاشقانه و ترانه‌های پراحساس با برجسب‌هايی مثل «بی‌دغدغه»، «غيرواقعی»، «مبهم» و «فاقد جهان‌بينی» از دم تيغ می‌گذشتند...

🔻دامنۀ اين تغييرات به ام‌کلثوم هم رسيد. او همان اوايل دهۀ 1930 دوباره تصميم به توليد و انتشار آثاری گرفت که گرايش بيشتری به توده‌های مردم داشته باشد و درد و حرف آن‌ها را بيشتر و بهتر از شعرها و آهنگ‌های رامی و قصبجی منعکس کند.

🔻مونولوگ‌های عاشقانۀ او در دهۀ 1930 حالا تبديل شده بود به حرف‌های يک قهرمان ملی با ترانه‌های عاميانۀ تونسی و آهنگ‌های زکريا احمد که ريشه در فرهنگ بومی موسيقی عرب داشتند و اين رويه در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن وجه غالب کارنامۀ ام‌کلثوم شد.

🔻در دهۀ 1940 .. يکی از اين ترانه‌ها «سَلوا قلبی» است که شوقی آن را سال 1914 به مناسبت ميلاد پيامبر اسلام نوشت و حالا به يک ترانۀ ملی – مذهبی با صدای ام‌کلثوم تبديل شده بود. نکته اين‌جا است که بعد از جنگ جهانی دوم، موج اعتراضات به حضور استعمارگران بريتانيايی به‌شدت افزايش پيدا کرد و مردم از هر فرصتی برای نشان دادن اين اعتراض‌ها استفاده می‌کردند.

🔻ام‌کلثوم هم وقتی در کنسرت «سلوا قلبی» به اين سطر می‌رسيد که:

«وَ ما نَيل المطالب بالتمنّی/ و لکن تؤخَذُ الدنيا غلابا»

جو سالن را بيشتر شبيه تظاهراتی سياسی می‌ديد؛ حاضران با فريادهای خود توفانی از شور ملی به پا می‌کردند.

🔻«وُلِدَ الهُدی» هم مثل «سلوا قلبی» خطابه‌ای ملی – مذهبی بود که در سطری از آن به عدالت‌خواهی پيامبر اشاره می‌کرد و می‌گفت:

«تو [پيامبر] فقير را در برابر ثروتمندان قرار دادی».
https://www.postbook.ir/uploaded/71-j.jpg

🔻🔻🔻
🆔@post_book