🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣9️⃣
❇️ روز دوازدهم/10
🔹با دوستان مهتاب در شبکه CS آشنايی بيشتری پيدا کردم؛ چون خيلیهايشان انگليسی را بهخوبی و بهتر از کسانی که در کوهنوردی اصفهان با آنها بودم، حرف میزدند. زنگ خانه به صدا در آمد و همه برای مهمان تازهوارد که جوانی سی و چند ساله با شکمی گرد و بزرگ است و گويا صاحبخانه باشد هورا کشيدند ... شادترين لحظههای اين جشن وقتی بود که ديدم چندين قليان هم آماده شده است. عاشقان قليان کنار شومينه که منبع زغال آماده بود، جمع شدند. تکه زغالی را گداخته کردم تا با رفیق همزبان خودم که به دليل زيادهروی به خنده افتاده بود، پکی به قليان بزنم. همه با هم قليان کشيديم و موسيقی شنيديم. فضای عمومی اين خانه بسيار شبيه باشگاههای پايتختهای اروپايی شده بود. برای مدت نيمساعت پخش موسيقی را قطع کردند تا يکی از بچهها در ميان آواز دستجمعی و کف زدن ديگران گيتار بنوازد. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم.
🔹با يک جوان اصفهانی معروف به «باهی» آشنا شدم که در آمريکا فوق ليسانس میخوانَد. جوانهای زيادی هستند که آرزوی سفر و مهاجرت از ايران را دارند تا بدون قيدوبندهای دست و پاگير، آزادانه به تحصيل و زندگی و کار بپردازند. خيلی دوست داشتند احساسات من را در باره ايران و مردم کشورشان بدانند. ايرانیهای مقيم آمريکا از پيشداوریهايی که در فکر آمريکايیها و مردم ديگر کشورها شکل گرفته است رنج میبرند؛ چرا که سرنگونی شاه، يعنی دوست صادق غربیها و برپايی يک نظام دينی و دعوای بين دو کشور، اين باور نادرست را در ذهن آنها پديد آورده است که گويا اينجا همه مردها مثل روحانيون، عمامههای سياه و سفيد بر سر دارند و همه زنها چادر بر سرشان کشيدهاند. آنها از زمان شروع جنگ خيالیِ با تروريسم و طرح موضوع کشورهای محور شرارت از سوی جرج بوش پسر، همه از مردم ايران و نه فقط از حکومت اين کشور، احساس خطر میکنند. برايشان توضيح دادم که متأسفانه بيشتر دوستانم در مصر، با آگاهی از برنامه من برای سفر به ايران، با اين باور که اينجا بسيار خطرناک است، از تصميم من دچار شگفتی شدند. با کمال تأسف بايد بگويم که مصریها هم تحت تأثير تبليغات رسانهها مبنی بر خطرناک بودن سفر به ايران قرار گرفتهاند و تصور میکنند که ايرانیها میخواهند طی يک نقشه طراحیشده و با يک حرکت مارپيچ همه مسلمانها را شيعه کنند. جوانها از اين مطلب خندهشان گرفت و از من خواستند که اين پيام را به تندروهای مصری برسانم که جوانهای ايران از اين حرفها عبور کردهاند.
🔹با پک زدن به قليان و گوش سپردن به آوای موسيقی، حرفهايمان را ادامه داديم. بعضیها هنوز پيدايشان نبود. بعضیها را میديديد که پشت مبل يا زير ميز ناهارخوری يا زير يک پتو غرق خواب بودند. با اين سر و صدا چطوری خوابشان برده است؟ بيرون سرد است؛ به طبقه بالا رفتم تا جايی برای خواب پيدا کنم. پيکرهايی را ديدم که در گوشه و کنار هال کوچک بالا افتادهاند. بهسختی چمدانم را زير انبوهی از اثاثيه و وسايل شخصی جوانهای خوابيده يافتم. آثار بیهوشی در بيشتر بچهها نمايان بود، بعضیها هنوز در حال جنبوجوش ديده میشدند و بعضیها ساکت و آرام در گوشهای چمباتمه زده بودند. وقتی برگشتم که کنار شومينه بنشينم، باهی از من در باره ادامه سفرم و شهرهايی که میخواهم بروم، پرسيد. گفتم: چند روز تهران، و سپس قزوين و سرانجام مشهد، تا از آنجا با اتوبوس به هرات بروم و سفر به افغانستان را آغاز کنم. با تعجب و در حالی که نشانههای وحشت در چهرهاش آشکار شده بود، فرياد زد: «افغانستان؟! چی تو را به اونجا کشانده؛ مگه سفر به اونجا خطر نداره؟» با خنده جواب دادم که: «واکنش دوستها و خانوادهام وقتی فهميدند که قصد سفر به ايران را دارم، همين بود. نه قربان، هيچ خطری نداره، شمال کشور کاملاً برای سفر امن است. کار من در اين سفر کشف ناشناختهها برای خودم و بسياری از مردم است، تا اين تابويی را که از جاها و افراد در ذهنها نقش بسته است، بشکنم.»
🔹به سراغ فاطمه که با مهتاب در يک گوشه نشسته بود، رفتم و از او در مورد پسری که خيلی به چشم میآمد و دف بزرگی در دست داشت و همراه با آهنگ پيچيده در فضا بر آن مینواخت، پرسيدم که چرا بلوز زنانه پوشيده و موهای صورت و سينه و ابروهايش را اين طوری زده؛ آيا تراجنسيتی است؟ با تعجب گفت: «نمیدونم». با بیاعتنايی به پاسخش، خنديدم و گفتم: «حتی اگر از اونا نباشه، نود درصد اون راه رو رفته». فاطمه خجالتزده خندهای کرد و پرسيد: «يعنی با اين موضوع مشکل داری؟» گفتم» «نخير، ابداً، فقط کنجکاوی بود که منو به اين سؤال واداشت.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣9️⃣
❇️ روز دوازدهم/10
🔹با دوستان مهتاب در شبکه CS آشنايی بيشتری پيدا کردم؛ چون خيلیهايشان انگليسی را بهخوبی و بهتر از کسانی که در کوهنوردی اصفهان با آنها بودم، حرف میزدند. زنگ خانه به صدا در آمد و همه برای مهمان تازهوارد که جوانی سی و چند ساله با شکمی گرد و بزرگ است و گويا صاحبخانه باشد هورا کشيدند ... شادترين لحظههای اين جشن وقتی بود که ديدم چندين قليان هم آماده شده است. عاشقان قليان کنار شومينه که منبع زغال آماده بود، جمع شدند. تکه زغالی را گداخته کردم تا با رفیق همزبان خودم که به دليل زيادهروی به خنده افتاده بود، پکی به قليان بزنم. همه با هم قليان کشيديم و موسيقی شنيديم. فضای عمومی اين خانه بسيار شبيه باشگاههای پايتختهای اروپايی شده بود. برای مدت نيمساعت پخش موسيقی را قطع کردند تا يکی از بچهها در ميان آواز دستجمعی و کف زدن ديگران گيتار بنوازد. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم.
🔹با يک جوان اصفهانی معروف به «باهی» آشنا شدم که در آمريکا فوق ليسانس میخوانَد. جوانهای زيادی هستند که آرزوی سفر و مهاجرت از ايران را دارند تا بدون قيدوبندهای دست و پاگير، آزادانه به تحصيل و زندگی و کار بپردازند. خيلی دوست داشتند احساسات من را در باره ايران و مردم کشورشان بدانند. ايرانیهای مقيم آمريکا از پيشداوریهايی که در فکر آمريکايیها و مردم ديگر کشورها شکل گرفته است رنج میبرند؛ چرا که سرنگونی شاه، يعنی دوست صادق غربیها و برپايی يک نظام دينی و دعوای بين دو کشور، اين باور نادرست را در ذهن آنها پديد آورده است که گويا اينجا همه مردها مثل روحانيون، عمامههای سياه و سفيد بر سر دارند و همه زنها چادر بر سرشان کشيدهاند. آنها از زمان شروع جنگ خيالیِ با تروريسم و طرح موضوع کشورهای محور شرارت از سوی جرج بوش پسر، همه از مردم ايران و نه فقط از حکومت اين کشور، احساس خطر میکنند. برايشان توضيح دادم که متأسفانه بيشتر دوستانم در مصر، با آگاهی از برنامه من برای سفر به ايران، با اين باور که اينجا بسيار خطرناک است، از تصميم من دچار شگفتی شدند. با کمال تأسف بايد بگويم که مصریها هم تحت تأثير تبليغات رسانهها مبنی بر خطرناک بودن سفر به ايران قرار گرفتهاند و تصور میکنند که ايرانیها میخواهند طی يک نقشه طراحیشده و با يک حرکت مارپيچ همه مسلمانها را شيعه کنند. جوانها از اين مطلب خندهشان گرفت و از من خواستند که اين پيام را به تندروهای مصری برسانم که جوانهای ايران از اين حرفها عبور کردهاند.
🔹با پک زدن به قليان و گوش سپردن به آوای موسيقی، حرفهايمان را ادامه داديم. بعضیها هنوز پيدايشان نبود. بعضیها را میديديد که پشت مبل يا زير ميز ناهارخوری يا زير يک پتو غرق خواب بودند. با اين سر و صدا چطوری خوابشان برده است؟ بيرون سرد است؛ به طبقه بالا رفتم تا جايی برای خواب پيدا کنم. پيکرهايی را ديدم که در گوشه و کنار هال کوچک بالا افتادهاند. بهسختی چمدانم را زير انبوهی از اثاثيه و وسايل شخصی جوانهای خوابيده يافتم. آثار بیهوشی در بيشتر بچهها نمايان بود، بعضیها هنوز در حال جنبوجوش ديده میشدند و بعضیها ساکت و آرام در گوشهای چمباتمه زده بودند. وقتی برگشتم که کنار شومينه بنشينم، باهی از من در باره ادامه سفرم و شهرهايی که میخواهم بروم، پرسيد. گفتم: چند روز تهران، و سپس قزوين و سرانجام مشهد، تا از آنجا با اتوبوس به هرات بروم و سفر به افغانستان را آغاز کنم. با تعجب و در حالی که نشانههای وحشت در چهرهاش آشکار شده بود، فرياد زد: «افغانستان؟! چی تو را به اونجا کشانده؛ مگه سفر به اونجا خطر نداره؟» با خنده جواب دادم که: «واکنش دوستها و خانوادهام وقتی فهميدند که قصد سفر به ايران را دارم، همين بود. نه قربان، هيچ خطری نداره، شمال کشور کاملاً برای سفر امن است. کار من در اين سفر کشف ناشناختهها برای خودم و بسياری از مردم است، تا اين تابويی را که از جاها و افراد در ذهنها نقش بسته است، بشکنم.»
🔹به سراغ فاطمه که با مهتاب در يک گوشه نشسته بود، رفتم و از او در مورد پسری که خيلی به چشم میآمد و دف بزرگی در دست داشت و همراه با آهنگ پيچيده در فضا بر آن مینواخت، پرسيدم که چرا بلوز زنانه پوشيده و موهای صورت و سينه و ابروهايش را اين طوری زده؛ آيا تراجنسيتی است؟ با تعجب گفت: «نمیدونم». با بیاعتنايی به پاسخش، خنديدم و گفتم: «حتی اگر از اونا نباشه، نود درصد اون راه رو رفته». فاطمه خجالتزده خندهای کرد و پرسيد: «يعنی با اين موضوع مشکل داری؟» گفتم» «نخير، ابداً، فقط کنجکاوی بود که منو به اين سؤال واداشت.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣9️⃣
❇️ روز دوازدهم/11
🔹به احترام کسانی که از يکی دو ساعت پيش خوابيده بودند، در ساعت پنج صبح موسيقی قطع شد و کسانی که هنوز بيدار مانده بودند، به صحن حياط رفتند تا از هوای آزاد استفاده کنند. با اينکه طاقتم تمام شده بود، بهخصوص چون «لادينا» يعنی شهرآشوبِ امشب هم در ميانشان بود، با آنها بيرون رفتم. در باغ بود که صحبتمان گل انداخت، برای من تعريف کرد که چند سال در لندن هتلداری خوانده، و نزد مادرش در آموزشگاه، آرايشگری را ياد گرفته، ولی ترجيح داده است تا زمانی که خانواده میتوانستهاند هزينه او را تأمين کنند، در اروپا بماند. عربها را واقعاً دوست دارد و آخرين دوستش يک عربستانی بوده است. به فرهنگ باديهنشينی عرب علاقهمند است. به نقاط زيادی در اروپا سفر کرده و برای ديدار با دوست سعودیاش که دائم از او و مسائلی که بين خودشان بود برايم تعريف میکرد، همواره بين لندن و دبی در سفر بوده است. از من در باره علت بیاعتمادی عربها به زن میپرسيد. سعی کردم برای اين حرف پاسخی پيدا کنم و به مشکلاتش بپردازم، اما نيروی بدنی من رو به پايان بود.
🔹هشت نفر از دخترها و پسرها تصميم گرفتند برای تماشای طلوع خورشيد به کشتزارهای اطراف بروند. تاب و طاقتی برای تماشای دميدن آفتاب نمانده، ساعت شش صبح است و همه توان من تمام شده. روز من از 25 ساعت پيش که برای ديدن طلوع خورشيد در کاشان بيرون رفتم، شروع شده است. از کسانی که تا ديروقت بيدار ماندهاند، اجازه خواستم و برای آنها لحظات زيبايی را در گاه برآمدن آفتاب آرزو کردم و وارد خانه شدم تا شايد در بين جنازههای پراکنده در هر طرف، کنجی برای خواب جستوجو کنم. در سالنی که با پيکر همسفران خفته فرش شده بود، اندک جايی برای گذاشتن پا پيدا کردم و به طرف گرمتر هال روانه شدم. آتش شومينه رو به خاموشی داشت و معلوم بود که از يک ساعت پيش کسی به فکر گرم کردن آن نبوده است، چند تکه هيزم باقيمانده را در شومينه جا دادم و خودم را در ميان جثههايی رها کردم که جز دو نفرشان را به دليل هيکلهای لاغر و چاقشان نمیشناختم. دستم را روی زمين گذاشتم، خيلی سرد بود، و چون من نه پتو، نه تشک و نه کيسه خواب دارم، ليف حمام را از چمدانم در آوردم و از آن به عنوان بالش استفاده کردم. روی شلوارک، شلوار به پا کردم و يک بلوز نازک و يک تیشرت هم روی پيراهنم پوشيدم. الآن ديگر وقت شيک بودن نيست، مهم گرما است. با اينکه هر چه داشتم پوشيدم و باز هم گرم نشدم، اما از شدت خستگی در بلندترين و شگفتانگيزترين و تناقضآميزترين روز سفر، به خوابی عميق فرو رفتم. از دومين شهر مقدس ايران يعنی قم به يک جشن شاد در ييلاقات تهران آمدهام. بدون شناخت دنيای ناپيدای جوانان، هرگز تجربه سفر به ايران کامل نمیشد. سپاسگزار تقديری هستم که مرا با غافلگيریهای شگفتانگيز امشب آشنا کرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣9️⃣
❇️ روز دوازدهم/11
🔹به احترام کسانی که از يکی دو ساعت پيش خوابيده بودند، در ساعت پنج صبح موسيقی قطع شد و کسانی که هنوز بيدار مانده بودند، به صحن حياط رفتند تا از هوای آزاد استفاده کنند. با اينکه طاقتم تمام شده بود، بهخصوص چون «لادينا» يعنی شهرآشوبِ امشب هم در ميانشان بود، با آنها بيرون رفتم. در باغ بود که صحبتمان گل انداخت، برای من تعريف کرد که چند سال در لندن هتلداری خوانده، و نزد مادرش در آموزشگاه، آرايشگری را ياد گرفته، ولی ترجيح داده است تا زمانی که خانواده میتوانستهاند هزينه او را تأمين کنند، در اروپا بماند. عربها را واقعاً دوست دارد و آخرين دوستش يک عربستانی بوده است. به فرهنگ باديهنشينی عرب علاقهمند است. به نقاط زيادی در اروپا سفر کرده و برای ديدار با دوست سعودیاش که دائم از او و مسائلی که بين خودشان بود برايم تعريف میکرد، همواره بين لندن و دبی در سفر بوده است. از من در باره علت بیاعتمادی عربها به زن میپرسيد. سعی کردم برای اين حرف پاسخی پيدا کنم و به مشکلاتش بپردازم، اما نيروی بدنی من رو به پايان بود.
🔹هشت نفر از دخترها و پسرها تصميم گرفتند برای تماشای طلوع خورشيد به کشتزارهای اطراف بروند. تاب و طاقتی برای تماشای دميدن آفتاب نمانده، ساعت شش صبح است و همه توان من تمام شده. روز من از 25 ساعت پيش که برای ديدن طلوع خورشيد در کاشان بيرون رفتم، شروع شده است. از کسانی که تا ديروقت بيدار ماندهاند، اجازه خواستم و برای آنها لحظات زيبايی را در گاه برآمدن آفتاب آرزو کردم و وارد خانه شدم تا شايد در بين جنازههای پراکنده در هر طرف، کنجی برای خواب جستوجو کنم. در سالنی که با پيکر همسفران خفته فرش شده بود، اندک جايی برای گذاشتن پا پيدا کردم و به طرف گرمتر هال روانه شدم. آتش شومينه رو به خاموشی داشت و معلوم بود که از يک ساعت پيش کسی به فکر گرم کردن آن نبوده است، چند تکه هيزم باقيمانده را در شومينه جا دادم و خودم را در ميان جثههايی رها کردم که جز دو نفرشان را به دليل هيکلهای لاغر و چاقشان نمیشناختم. دستم را روی زمين گذاشتم، خيلی سرد بود، و چون من نه پتو، نه تشک و نه کيسه خواب دارم، ليف حمام را از چمدانم در آوردم و از آن به عنوان بالش استفاده کردم. روی شلوارک، شلوار به پا کردم و يک بلوز نازک و يک تیشرت هم روی پيراهنم پوشيدم. الآن ديگر وقت شيک بودن نيست، مهم گرما است. با اينکه هر چه داشتم پوشيدم و باز هم گرم نشدم، اما از شدت خستگی در بلندترين و شگفتانگيزترين و تناقضآميزترين روز سفر، به خوابی عميق فرو رفتم. از دومين شهر مقدس ايران يعنی قم به يک جشن شاد در ييلاقات تهران آمدهام. بدون شناخت دنيای ناپيدای جوانان، هرگز تجربه سفر به ايران کامل نمیشد. سپاسگزار تقديری هستم که مرا با غافلگيریهای شگفتانگيز امشب آشنا کرد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 2️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/1
🔸رمانتيسم زيرزمينی
🔹آهنگ گوشخراش موسيقی تا دل خواب هم مرا تعقيب میکرد و هر چه کوشيدم تا از آن خلاص شوم، فايدهای نداشت. با صدای پای کسانی که پس از دو ساعت، از تماشای طلوع آفتاب برگشته بودند، از خوابی لقمهلقمه برخاستم تا شايد رؤياهايم را در بيداری پيدا کنم. برگشته بودند تا با سروصدای آهنگی تند، همراه با دف و کف و پايکوبی، جنازههای پراکنده در اين گوشه و آن گوشه اتاق را بيدار کنند. چون اصلاً خواب راحتی نداشتم، از اولين کسانی بودم که برخاستم؛ مگر موسيقی بامدادی نبايد آرامشبخش باشد؟
🔹ساعت هشت بود و جنازهها يکی پس از ديگری، از عالم مرگ بيرون میآمدند. گمان نادرستی داشتم که فکر میکردم اين جماعت بعد از آن شبنشينی پر سر و صدا تا لنگ ظهر خواهد خوابيد؛ واقعيـت اين است که ساعت سه بايد به سمت اصفهان راه بيفتند. برنامه سفر به اين ترتيب بوده است که صبح زود از خواب برخيزند و در طول هفت ساعت راه تهران به اصفهان، در اتوبوس بخوابند. تماشاگران طلوع آفتاب با خودشان صبحانه سادهای هم آورده بودند: پنير و گوجه و کره و مربا و چند قرص نان. شيشههای آبميوه اين بار واقعاً آبِ ميوه بود. قوری چای را در اطراف اتاق چرخ دادند تا شايد جماعت از خواب بيدار شوند، اما فايدهای نداشت. آهنگ بامدادی چندان طول نکشيد. بعد از 45 دقيقه معطلی در صفی به درازای رود نيل، نوبت استفاده من از تنها دستشويی خانه رسيد. پنجرهها را باز کردند و پردهها را پس زدند تا آفتاب گرم به درون ساختمانی راه يابد که ديگر نشانی از تشکها و پتوها و بالشهای ديشب در آن ديده نمیشود.
🔹همه در يک حلقه نشستند و مشغول بازی شدند، من اما به نوشيدن قهوه و تماشای آنها پرداختم که روز جمعهشان را با خنده و بازی سپری میکردند. آوای اذانی از مسجد اين اطراف به گوشم نرسيد. امروز در اثنای صرف صبحانه با يکی از دوستان مهتاب به نام مريم آشنا شدم که در يکی از شرکتهای مهندسی اصفهان کار میکند. پوششی بهتر از ديگران داشت. داستان سفر را خيلی شتابان برايش تعريف کردم و برنامه روزهای باقيمانده در ايران را برايش توضيح دادم و گفتم که قرار بود در نمازجمعه حرم حضرت معصومه در قم شرکت کنم، اما به دليل همراهی با اين گروه آن برنامه تغيير کرد. با شگفتی بسيار احساسات خودش را بيان کرد و گفت: «تو واقعاً نمازجمعه میخونی؟ آيا اين کار در مصر اجباری است؟» گفتم: «من معمولاً يک هفته در ميان به نمازجمعه میرم، چون بيشتر روزهای آخر هفته را در سفرم.»
🔹دليل تعجب خودش را اين گونه توضيح داد که «تا ده سال پيش هشتاد درصد جوانها به نماز پايبند بودند، ولی الآن اين نسبت خيلی کمتر شده.» با شوخی برايش توضيح دادم که «بعضی از دوستای من در مصر نمازشون را نمیخونند اما از روی عادت، نمازجمعهشون ترک نمیشه.»
🔹واداشتن مردم به ظواهر دينی و ايجاد محدوديت در آزادیهای شخصی، آنها را به واکنش منفی سوق میدهد. طبيعت آدمی با اختيار سرشته شده: «وَ هَدَيناهُ النَجدَين». حرف مريم بسيار حکمتآميز است. او کوشيد تا احساس من در باره ايران را بهويژه پس از اين سفر يکروزه که برای هر گردشگری مايه رنج و عذاب است، کشف کند و افزود: «متأسفانه در تعطيلات، ما از اين دست سفرهای دور از خانواده زياد داريم.» از دانش و اعتدال او و از فراوانیِ واژههای عربی که به ياد داشت، خوشم آمد. به قول خودش: «خيرُ الامور اوسطها.»
🔹در حالی که بقيه همسفران مشغول بازی بودند، ما کمی قليان کشيديم. سه ساعت بعد وقت ناهار بود: برنج و کباب بريونی اصفهان که خوراک واقعاً خوشمزهای است و بهخصوص در اين ساعت برای تجديد قوا خيلی اهميت دارد. سفرههای پلاستيکی دراز را روی زمين انداختند و جماعت روبهرو يا کنار هم در اطراف سفره نشستند. با اين کبابها چقدر جای «ارده» خالی است، اگر يک نفر آن را به بازار ايران وارد کند، ظرف يک سال از ثروتمندترين افراد خواهد شد؛ چرا که کباب غذای اصلی بيشتر رستورانهای اين کشور است.
🔹غذا که تمام شد، خانه مثل يک کندوی زنبور شد؛ همه مشغول بستن بار و بنديل خود شدند. دخترها به نظافت ويلا پرداختند و پس از مرتب ساختن آشپزخانه، کفپوشها و ديوارها را تميز کردند. چمدانها در حياط چيده شد تا تميز کردن و چيدن لوازم خانه راحتتر انجام شود. چندی بعد، ويلا به همان شکل اول که وارد آن شده بوديم مرتب و تميز شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/1
🔸رمانتيسم زيرزمينی
🔹آهنگ گوشخراش موسيقی تا دل خواب هم مرا تعقيب میکرد و هر چه کوشيدم تا از آن خلاص شوم، فايدهای نداشت. با صدای پای کسانی که پس از دو ساعت، از تماشای طلوع آفتاب برگشته بودند، از خوابی لقمهلقمه برخاستم تا شايد رؤياهايم را در بيداری پيدا کنم. برگشته بودند تا با سروصدای آهنگی تند، همراه با دف و کف و پايکوبی، جنازههای پراکنده در اين گوشه و آن گوشه اتاق را بيدار کنند. چون اصلاً خواب راحتی نداشتم، از اولين کسانی بودم که برخاستم؛ مگر موسيقی بامدادی نبايد آرامشبخش باشد؟
🔹ساعت هشت بود و جنازهها يکی پس از ديگری، از عالم مرگ بيرون میآمدند. گمان نادرستی داشتم که فکر میکردم اين جماعت بعد از آن شبنشينی پر سر و صدا تا لنگ ظهر خواهد خوابيد؛ واقعيـت اين است که ساعت سه بايد به سمت اصفهان راه بيفتند. برنامه سفر به اين ترتيب بوده است که صبح زود از خواب برخيزند و در طول هفت ساعت راه تهران به اصفهان، در اتوبوس بخوابند. تماشاگران طلوع آفتاب با خودشان صبحانه سادهای هم آورده بودند: پنير و گوجه و کره و مربا و چند قرص نان. شيشههای آبميوه اين بار واقعاً آبِ ميوه بود. قوری چای را در اطراف اتاق چرخ دادند تا شايد جماعت از خواب بيدار شوند، اما فايدهای نداشت. آهنگ بامدادی چندان طول نکشيد. بعد از 45 دقيقه معطلی در صفی به درازای رود نيل، نوبت استفاده من از تنها دستشويی خانه رسيد. پنجرهها را باز کردند و پردهها را پس زدند تا آفتاب گرم به درون ساختمانی راه يابد که ديگر نشانی از تشکها و پتوها و بالشهای ديشب در آن ديده نمیشود.
🔹همه در يک حلقه نشستند و مشغول بازی شدند، من اما به نوشيدن قهوه و تماشای آنها پرداختم که روز جمعهشان را با خنده و بازی سپری میکردند. آوای اذانی از مسجد اين اطراف به گوشم نرسيد. امروز در اثنای صرف صبحانه با يکی از دوستان مهتاب به نام مريم آشنا شدم که در يکی از شرکتهای مهندسی اصفهان کار میکند. پوششی بهتر از ديگران داشت. داستان سفر را خيلی شتابان برايش تعريف کردم و برنامه روزهای باقيمانده در ايران را برايش توضيح دادم و گفتم که قرار بود در نمازجمعه حرم حضرت معصومه در قم شرکت کنم، اما به دليل همراهی با اين گروه آن برنامه تغيير کرد. با شگفتی بسيار احساسات خودش را بيان کرد و گفت: «تو واقعاً نمازجمعه میخونی؟ آيا اين کار در مصر اجباری است؟» گفتم: «من معمولاً يک هفته در ميان به نمازجمعه میرم، چون بيشتر روزهای آخر هفته را در سفرم.»
🔹دليل تعجب خودش را اين گونه توضيح داد که «تا ده سال پيش هشتاد درصد جوانها به نماز پايبند بودند، ولی الآن اين نسبت خيلی کمتر شده.» با شوخی برايش توضيح دادم که «بعضی از دوستای من در مصر نمازشون را نمیخونند اما از روی عادت، نمازجمعهشون ترک نمیشه.»
🔹واداشتن مردم به ظواهر دينی و ايجاد محدوديت در آزادیهای شخصی، آنها را به واکنش منفی سوق میدهد. طبيعت آدمی با اختيار سرشته شده: «وَ هَدَيناهُ النَجدَين». حرف مريم بسيار حکمتآميز است. او کوشيد تا احساس من در باره ايران را بهويژه پس از اين سفر يکروزه که برای هر گردشگری مايه رنج و عذاب است، کشف کند و افزود: «متأسفانه در تعطيلات، ما از اين دست سفرهای دور از خانواده زياد داريم.» از دانش و اعتدال او و از فراوانیِ واژههای عربی که به ياد داشت، خوشم آمد. به قول خودش: «خيرُ الامور اوسطها.»
🔹در حالی که بقيه همسفران مشغول بازی بودند، ما کمی قليان کشيديم. سه ساعت بعد وقت ناهار بود: برنج و کباب بريونی اصفهان که خوراک واقعاً خوشمزهای است و بهخصوص در اين ساعت برای تجديد قوا خيلی اهميت دارد. سفرههای پلاستيکی دراز را روی زمين انداختند و جماعت روبهرو يا کنار هم در اطراف سفره نشستند. با اين کبابها چقدر جای «ارده» خالی است، اگر يک نفر آن را به بازار ايران وارد کند، ظرف يک سال از ثروتمندترين افراد خواهد شد؛ چرا که کباب غذای اصلی بيشتر رستورانهای اين کشور است.
🔹غذا که تمام شد، خانه مثل يک کندوی زنبور شد؛ همه مشغول بستن بار و بنديل خود شدند. دخترها به نظافت ويلا پرداختند و پس از مرتب ساختن آشپزخانه، کفپوشها و ديوارها را تميز کردند. چمدانها در حياط چيده شد تا تميز کردن و چيدن لوازم خانه راحتتر انجام شود. چندی بعد، ويلا به همان شکل اول که وارد آن شده بوديم مرتب و تميز شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 3️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/2
🔹امشب هر چه به تهران نزديکتر میشدم، چيزی که بيش از همه مرا نگران میکرد، گرفتن ويزای افغانستان بود. سختترين کار، آزمايش پزشکی است که برای آن مجبور شدم از کاربران CS در تهران کمک بخواهم. يکی از جوانها به من پيشنهاد داد که از درمانگاه نزديک سفارت استفاده کنم و اظهار اميدواری کرد که آنها جزئيات درخواست سفارت را بفهمند. اما دختری به نام «پانتهآ» پيشنهاد بهتری را برای کمک مستقيم از طريق نماينده شرکت خودشان مطرح کرد؛ مقاومت در برابر آن ممکن نبود. شماره تلفن يکی از کارمندان امور اداری شرکتشان را برايم فرستاد تا فردا در محل سفارت يکديگر را ببينيم تا هر اقدامی را که لازم است انجام دهد يا هر سند و مدرکی که درخواست کنند، فراهم نمايد. نمیدانم بالاخره بهآسانی موفق به دريافت ويزا میشوم يا نه، و اگر اين کار ممکن باشد چقدر زمان میبرد؟ در هر حال بايد در تهران بمانم تا گذرنامهام را از سفارت بگيرم، و پس از آن مقصد خودم بعد از تهران و قزوين را مشخص کنم و ببينم که بايد به طرف غرب بروم يا به سوی شرق يا راه جنوب را در پيش بگيرم؟ در نتيجه اين وضعيت مهآلودی که در آن به سر میبرم، فکرم کار نمیکند. به چند دليل احتمال موفقيت من در گرفتن ويزا اندک است؛ چرا که من مسافری مصری هستم که میخواهم از ايران به افغانستان بروم، و همين ارائه درخواست ويزا از تهران شکبرانگيز است، وانگهی، مايه پيچيدگی بيشتر اين است که رهبر فعلی گروه تروريستی «القاعده» مصری است و بسياری از مصریها هم به عضويت اين گروه درآمدهاند؛ بنابراين، معلوم است که مقامات دولتی افغانستان از من استقبالی نخواهند کرد.
🔹حتی اگر به ويزای افغانستان نرسم، ايران آن قدر بزرگ هست که وقت مرا پر کند، سفر اکتشافی به استان آذربايجان در شمال غربی ايران و مرکز آن يعنی تبريز، خودش يک هفته وقت میخواهد، کرمان در جنوب شرقی که آنتوان مرا به تماشای زيبايیهای آن سفارش کرد نيز همين طور است. يکی از شگفتانگيزترين مشاهدات آنتوان در آن شهر اين بود که به تعبير او، پس از غروب آفتاب کسی در شهر به چشم نمیآيد و همين که هوا تاريک میشود، همه اهالی کرمان در خانهها مشغول دود و دم هستند؛ زيرا شهر کرمان فاصله چندانی از مرز پاکستان و افغانستان که مهمترين محل کشت و توليد اين مواد در جهان است، ندارد. خليج فارس و جزيرههای آن هم میتواند مقصد دلانگيزی برای سفر باشد. ايرانیها آن را «خليج فارس» مینامند، در حالی که ما وصف خودمان را روی آن گذاشتهايم. هر يک از ايرانیها و عربها سواحل گسترده خليج در دو سوی آن را در اختيار دارند و هر کدام آن را با اسم مورد نظر خود میخوانند. يک مرتبه وقتی من آن را با نام عربی خواندم، به من گفتند که «ما الآن در ايران هستيم؛، بنابراين، اسم اينجا خليج فارس است». حقيقتش اين است که سواحل و مرزهای هر يک از کشورهای حاشيه اين خليج مشخص و معيّن است و اين اسمها هيچ تغييری در ميزان بهرهبرداری هر کشور از سرمايه هنگفت نفتی آن ايجاد نمیکند. مقصدهای مختلفی را برای سفر در انديشه دارم که البته همه را از کتاب ارزشمند و سرشار از پيشنهاد LP گرفتهام.
🔹بچهها شروع به جاسازی اسباب و اثاثيه خود در اتوبوس کردند. چشمانداز دلانگيز پيرامون ويلا در روشنای روز نمايان شد: خانههای پراکنده در ميان باغها و دشتهای سرسبزی که با هماهنگی خيرهکنندهای ساخته شده بود. با دشواری در اتوبوس پر از مسافر، جايی برای نشستن پيدا کردم. با تعجب از مريم پرسيدم: «همين آقا میخواد برای ما رانندگی کنه؟». خندهای کرد و با اشاره به فلاسک دوليتری چای در کنار راننده گفت: «الآن است که تهِ اين فلاسک چای را بالا بياورد.»
🔹اتوبوس به سوی اصفهان راه افتاد. همه خسته و کوفته بودند و آثار بيدارخوابی در آنها نمايان بود، اما بعضیها که تاب و توان بيشتری داشتند، هنوز میخواستند فضای ديشب در اتوبوس زنده بماند. صدای موسيقی اوج گرفت و دوباره پردههای اتوبوس افتاد و آخرين بخش برنامه به اجرا در آمد. در حالی که مسافران قسمت انتهايی اتوبوس غرق در آوازخوانی بودند، در نيمه جلويی، بعضیها آرام نشسته بودند، بعضی مشغول حرف زدن با بغلدستی بودند، و بعضی غرق خواب بودند. نيمچهتوانی را که داشتم به کار گرفتم و با ترانههای فارسی هماهنگ شدم. «باهی» ترانه «حبيبی يا نورالعين» را گذاشت تا با آن همخوان شوم. با شوخی به آنها پيشنهاد کردم که از راننده اتوبوس بخواهند تا هشت تا از صندلیهای ماشين ـ از هر طرف چهار صندلی ـ را بردارد تا به جای اين راهرو تنگ، فضای کافی برای پايکوبی باشد. اين طوری کرايه کردن اتوبوسش برای تورهايی از اين قبيل تضمين خواهد شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
فرستۀ 3️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/2
🔹امشب هر چه به تهران نزديکتر میشدم، چيزی که بيش از همه مرا نگران میکرد، گرفتن ويزای افغانستان بود. سختترين کار، آزمايش پزشکی است که برای آن مجبور شدم از کاربران CS در تهران کمک بخواهم. يکی از جوانها به من پيشنهاد داد که از درمانگاه نزديک سفارت استفاده کنم و اظهار اميدواری کرد که آنها جزئيات درخواست سفارت را بفهمند. اما دختری به نام «پانتهآ» پيشنهاد بهتری را برای کمک مستقيم از طريق نماينده شرکت خودشان مطرح کرد؛ مقاومت در برابر آن ممکن نبود. شماره تلفن يکی از کارمندان امور اداری شرکتشان را برايم فرستاد تا فردا در محل سفارت يکديگر را ببينيم تا هر اقدامی را که لازم است انجام دهد يا هر سند و مدرکی که درخواست کنند، فراهم نمايد. نمیدانم بالاخره بهآسانی موفق به دريافت ويزا میشوم يا نه، و اگر اين کار ممکن باشد چقدر زمان میبرد؟ در هر حال بايد در تهران بمانم تا گذرنامهام را از سفارت بگيرم، و پس از آن مقصد خودم بعد از تهران و قزوين را مشخص کنم و ببينم که بايد به طرف غرب بروم يا به سوی شرق يا راه جنوب را در پيش بگيرم؟ در نتيجه اين وضعيت مهآلودی که در آن به سر میبرم، فکرم کار نمیکند. به چند دليل احتمال موفقيت من در گرفتن ويزا اندک است؛ چرا که من مسافری مصری هستم که میخواهم از ايران به افغانستان بروم، و همين ارائه درخواست ويزا از تهران شکبرانگيز است، وانگهی، مايه پيچيدگی بيشتر اين است که رهبر فعلی گروه تروريستی «القاعده» مصری است و بسياری از مصریها هم به عضويت اين گروه درآمدهاند؛ بنابراين، معلوم است که مقامات دولتی افغانستان از من استقبالی نخواهند کرد.
🔹حتی اگر به ويزای افغانستان نرسم، ايران آن قدر بزرگ هست که وقت مرا پر کند، سفر اکتشافی به استان آذربايجان در شمال غربی ايران و مرکز آن يعنی تبريز، خودش يک هفته وقت میخواهد، کرمان در جنوب شرقی که آنتوان مرا به تماشای زيبايیهای آن سفارش کرد نيز همين طور است. يکی از شگفتانگيزترين مشاهدات آنتوان در آن شهر اين بود که به تعبير او، پس از غروب آفتاب کسی در شهر به چشم نمیآيد و همين که هوا تاريک میشود، همه اهالی کرمان در خانهها مشغول دود و دم هستند؛ زيرا شهر کرمان فاصله چندانی از مرز پاکستان و افغانستان که مهمترين محل کشت و توليد اين مواد در جهان است، ندارد. خليج فارس و جزيرههای آن هم میتواند مقصد دلانگيزی برای سفر باشد. ايرانیها آن را «خليج فارس» مینامند، در حالی که ما وصف خودمان را روی آن گذاشتهايم. هر يک از ايرانیها و عربها سواحل گسترده خليج در دو سوی آن را در اختيار دارند و هر کدام آن را با اسم مورد نظر خود میخوانند. يک مرتبه وقتی من آن را با نام عربی خواندم، به من گفتند که «ما الآن در ايران هستيم؛، بنابراين، اسم اينجا خليج فارس است». حقيقتش اين است که سواحل و مرزهای هر يک از کشورهای حاشيه اين خليج مشخص و معيّن است و اين اسمها هيچ تغييری در ميزان بهرهبرداری هر کشور از سرمايه هنگفت نفتی آن ايجاد نمیکند. مقصدهای مختلفی را برای سفر در انديشه دارم که البته همه را از کتاب ارزشمند و سرشار از پيشنهاد LP گرفتهام.
🔹بچهها شروع به جاسازی اسباب و اثاثيه خود در اتوبوس کردند. چشمانداز دلانگيز پيرامون ويلا در روشنای روز نمايان شد: خانههای پراکنده در ميان باغها و دشتهای سرسبزی که با هماهنگی خيرهکنندهای ساخته شده بود. با دشواری در اتوبوس پر از مسافر، جايی برای نشستن پيدا کردم. با تعجب از مريم پرسيدم: «همين آقا میخواد برای ما رانندگی کنه؟». خندهای کرد و با اشاره به فلاسک دوليتری چای در کنار راننده گفت: «الآن است که تهِ اين فلاسک چای را بالا بياورد.»
🔹اتوبوس به سوی اصفهان راه افتاد. همه خسته و کوفته بودند و آثار بيدارخوابی در آنها نمايان بود، اما بعضیها که تاب و توان بيشتری داشتند، هنوز میخواستند فضای ديشب در اتوبوس زنده بماند. صدای موسيقی اوج گرفت و دوباره پردههای اتوبوس افتاد و آخرين بخش برنامه به اجرا در آمد. در حالی که مسافران قسمت انتهايی اتوبوس غرق در آوازخوانی بودند، در نيمه جلويی، بعضیها آرام نشسته بودند، بعضی مشغول حرف زدن با بغلدستی بودند، و بعضی غرق خواب بودند. نيمچهتوانی را که داشتم به کار گرفتم و با ترانههای فارسی هماهنگ شدم. «باهی» ترانه «حبيبی يا نورالعين» را گذاشت تا با آن همخوان شوم. با شوخی به آنها پيشنهاد کردم که از راننده اتوبوس بخواهند تا هشت تا از صندلیهای ماشين ـ از هر طرف چهار صندلی ـ را بردارد تا به جای اين راهرو تنگ، فضای کافی برای پايکوبی باشد. اين طوری کرايه کردن اتوبوسش برای تورهايی از اين قبيل تضمين خواهد شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 4️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/3
🔹از مهتاب و فرهاد خواستم که پيش از رسيدن به تهران يکی از دوستان شبکه خودشان در شبکه CS را برای ميزبانی دوروزه من پيشنهاد بدهند؛ چون دکتر مهران که امشب مهمان او هستم، به من خبر داده است که مجبور است فردا برای ديدار مادرش به سفر برود؛ بنابراين فقط همين امشب میتواند از من پذيرايی کند. فرهاد در همين واپسين لحظات نوميدی، به يکی از دوستانش در تهران زنگ زد و مثل هميشه اين بار هم خوششانس بودم که دوستش «فائزه» آمادگی دارد دو شب من را مهمان خانهاش کند. چقدر بايد از اين مقدّرات سرشار از خوشبختی شاکر و ممنون باشم.
🔹نمايان شدن برجهای سربهفلککشيده و باشکوه از پنجرههای اتوبوس، گواه آن بود که به بزرگترين شهر ايران رسيدهايم؛ شهری که حدود بيست ميليون نفر در آن زندگی میکنند. در حالی که هنوز در بزرگراههای اطراف هستيم و تا مرکز شهر فاصله داريم، کثرت پلها و تونلها مرا به شگفتی انداخته است. پيش از ترک اتوبوس، فرهاد مرا با دوستش زينب همان دختر ايرانی فرانسویشکلی که ديشب لايعقل افتاده بود، آشنا کرد و از او خواست که با رسيدن به تهران مرا در چگونگی رسيدن به دکتر مهران که به پيشنهاد محمد کاشانی ميزبان امشب من است، کمک کند.
🔹بعد از اينکه از اتوبوس پياده شديم، دوست فرهاد يک تاکسی گرفت و بهسرعت از ما دور شد، من و زينب اما چمدان به دست راه افتاديم تا خودمان را به ايستگاه زيرزمينی مترو برسانيم؛ ايستگاهی واقعاً تميز و مرتّب. زينب با نشان دادن يکی از نقشههای ايستگاه، روش استفاده از مترو و تغيير خط و مسائل مربوط به آن را توضيح داد. نقشه حاکی از آن است که پنج خط مترو به شکل عنکبوتی بيشتر نقاط تهران را پوشش داده است؛ سه خط در حال بهرهبرداری است و دو خط در دست احداث. ايستگاهها نام شخصيتهای مهم تاريخی سياسی، و شعرای برجسته ايران را بر خود دارد: امام حسين، علی شريعتی، شهيد صدر، امام خمينی، خيام، فردوسی.
🔹زينب يک بليت برای من خريد و در سکو به انتظار رسيدن مترو ايستاديم. به رغم تحريم اقتصادی تحميلشده بر ايران از سوی اروپا، مترو و ايستگاههای پيشِ روی من از نظم و پيشرفت آنچه در اروپا ديده بودم، چيزی کم نداشت.يک شرکت فرانسوی طرف قرارداد اجرای آن بوده است. وقتی پای چند ميليارد دلار در ميان باشد، هميشه راهی برای برونرفت از بحران وجود دارد. مجبور بودم مدتی که فقط زينب زمان آن را میدانست همان جا بايستم. زينب طبق عادت، سوار واگن مخصوص بانوان نشد و با من همراهی کرد. چند ايستگاه بعد، در جلو چشم من اتفاقی افتاد که تا آن زمان حتی در متروهای اروپا هم نديدهام؛ درهای واگن برای پياده و سوار شدن مسافران باز شد، من درست مقابل در ايستاده بودم، جوانی با قيافه کاملاً ايرانی بالا آمد، دست راستش را به ميله عمودی واگن گرفت و با دست چپ دوستش را که هنگام سوار شدن به مترو سکندری خورده بود، بالا کشيد؛ جوانی اندکی کوتاهقدتر از خودش، که موهايش آرايشی عجيب داشت، و در گردن زنجيری آويخته بود که حلقهای در انتهايش ديده میشد. نشانههای خستگی و کوفتگی در چهرهاش نمايان بود. نگاهی به شلوغی کنار در انداختند و پس از آنکه جوان اول دوستش را بالا کشيد، بازوی راست خود را دور بدن او حلقه کرد تا فشار جمعيت او را آزار ندهد. در گوشش چيزی زمزمه کرد و دو بار او را بوسيد. پس از آن، صورت خود را بهآرامی نزديک هم بردند و بی آنکه هم را ببوسند، بينیهای خود را به هم ماليدند. در آغوش گرم هم ماندند تا به ايستگاه موردنظرشان برسند. وای که چه شروع شگفتانگيزی برای کشف تهران پيش چشم من قرار گرفت. تعجب خود را فرو خوردم تا مايه ناراحتی آنها نشوم و صورتم را به طرف ديگر برگرداندم تا کسی را آزار نداده باشم. هيچ نشانی از تعجب يا تنفر در سيمای ديگر مسافران نديدم. فکر نمیکردم که در کشوری با حکومت اسلامی، کسی آشکارا بتواند به چنين کاری دست بزند. هر کسی نسبت به خواستههای خودش مختار است، و احدی نبايد در باره او داوری کند، اما رعايت ادب در مترو، آن هم در کشوری که در همه خيابانهايش پليس امنيت اخلاقی گشت میزند، امری ضروری است. تا پيش از تماشای اين صحنه عاطفی که بيش از چند ثانيه به درازا نکشيد، تصور ديگری از اين موضوع داشتم.
🔹در يکی از ايستگاههای مرکز شهر پياده شديم تا برای هزينه ويزای افغانستان 80 يورو تهيه کنم. گمان میکردم که خريد و فروش ارز در بازار سياه غيرقانونی است، اما مردی در مقابل يک صرافیِ بسته و جلو چشم پليسهايی که در ماشين خود نشسته بودند و هيچ اعتنايی به اين کار نداشتند، 100 يورو به من فروخت. امروز جمعه است، روز تعطيل رسمی است که علاوه بر صرافیها، بعضی از کافهها و رستورانها و بازارها هم بسته هستند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/3
🔹از مهتاب و فرهاد خواستم که پيش از رسيدن به تهران يکی از دوستان شبکه خودشان در شبکه CS را برای ميزبانی دوروزه من پيشنهاد بدهند؛ چون دکتر مهران که امشب مهمان او هستم، به من خبر داده است که مجبور است فردا برای ديدار مادرش به سفر برود؛ بنابراين فقط همين امشب میتواند از من پذيرايی کند. فرهاد در همين واپسين لحظات نوميدی، به يکی از دوستانش در تهران زنگ زد و مثل هميشه اين بار هم خوششانس بودم که دوستش «فائزه» آمادگی دارد دو شب من را مهمان خانهاش کند. چقدر بايد از اين مقدّرات سرشار از خوشبختی شاکر و ممنون باشم.
🔹نمايان شدن برجهای سربهفلککشيده و باشکوه از پنجرههای اتوبوس، گواه آن بود که به بزرگترين شهر ايران رسيدهايم؛ شهری که حدود بيست ميليون نفر در آن زندگی میکنند. در حالی که هنوز در بزرگراههای اطراف هستيم و تا مرکز شهر فاصله داريم، کثرت پلها و تونلها مرا به شگفتی انداخته است. پيش از ترک اتوبوس، فرهاد مرا با دوستش زينب همان دختر ايرانی فرانسویشکلی که ديشب لايعقل افتاده بود، آشنا کرد و از او خواست که با رسيدن به تهران مرا در چگونگی رسيدن به دکتر مهران که به پيشنهاد محمد کاشانی ميزبان امشب من است، کمک کند.
🔹بعد از اينکه از اتوبوس پياده شديم، دوست فرهاد يک تاکسی گرفت و بهسرعت از ما دور شد، من و زينب اما چمدان به دست راه افتاديم تا خودمان را به ايستگاه زيرزمينی مترو برسانيم؛ ايستگاهی واقعاً تميز و مرتّب. زينب با نشان دادن يکی از نقشههای ايستگاه، روش استفاده از مترو و تغيير خط و مسائل مربوط به آن را توضيح داد. نقشه حاکی از آن است که پنج خط مترو به شکل عنکبوتی بيشتر نقاط تهران را پوشش داده است؛ سه خط در حال بهرهبرداری است و دو خط در دست احداث. ايستگاهها نام شخصيتهای مهم تاريخی سياسی، و شعرای برجسته ايران را بر خود دارد: امام حسين، علی شريعتی، شهيد صدر، امام خمينی، خيام، فردوسی.
🔹زينب يک بليت برای من خريد و در سکو به انتظار رسيدن مترو ايستاديم. به رغم تحريم اقتصادی تحميلشده بر ايران از سوی اروپا، مترو و ايستگاههای پيشِ روی من از نظم و پيشرفت آنچه در اروپا ديده بودم، چيزی کم نداشت.يک شرکت فرانسوی طرف قرارداد اجرای آن بوده است. وقتی پای چند ميليارد دلار در ميان باشد، هميشه راهی برای برونرفت از بحران وجود دارد. مجبور بودم مدتی که فقط زينب زمان آن را میدانست همان جا بايستم. زينب طبق عادت، سوار واگن مخصوص بانوان نشد و با من همراهی کرد. چند ايستگاه بعد، در جلو چشم من اتفاقی افتاد که تا آن زمان حتی در متروهای اروپا هم نديدهام؛ درهای واگن برای پياده و سوار شدن مسافران باز شد، من درست مقابل در ايستاده بودم، جوانی با قيافه کاملاً ايرانی بالا آمد، دست راستش را به ميله عمودی واگن گرفت و با دست چپ دوستش را که هنگام سوار شدن به مترو سکندری خورده بود، بالا کشيد؛ جوانی اندکی کوتاهقدتر از خودش، که موهايش آرايشی عجيب داشت، و در گردن زنجيری آويخته بود که حلقهای در انتهايش ديده میشد. نشانههای خستگی و کوفتگی در چهرهاش نمايان بود. نگاهی به شلوغی کنار در انداختند و پس از آنکه جوان اول دوستش را بالا کشيد، بازوی راست خود را دور بدن او حلقه کرد تا فشار جمعيت او را آزار ندهد. در گوشش چيزی زمزمه کرد و دو بار او را بوسيد. پس از آن، صورت خود را بهآرامی نزديک هم بردند و بی آنکه هم را ببوسند، بينیهای خود را به هم ماليدند. در آغوش گرم هم ماندند تا به ايستگاه موردنظرشان برسند. وای که چه شروع شگفتانگيزی برای کشف تهران پيش چشم من قرار گرفت. تعجب خود را فرو خوردم تا مايه ناراحتی آنها نشوم و صورتم را به طرف ديگر برگرداندم تا کسی را آزار نداده باشم. هيچ نشانی از تعجب يا تنفر در سيمای ديگر مسافران نديدم. فکر نمیکردم که در کشوری با حکومت اسلامی، کسی آشکارا بتواند به چنين کاری دست بزند. هر کسی نسبت به خواستههای خودش مختار است، و احدی نبايد در باره او داوری کند، اما رعايت ادب در مترو، آن هم در کشوری که در همه خيابانهايش پليس امنيت اخلاقی گشت میزند، امری ضروری است. تا پيش از تماشای اين صحنه عاطفی که بيش از چند ثانيه به درازا نکشيد، تصور ديگری از اين موضوع داشتم.
🔹در يکی از ايستگاههای مرکز شهر پياده شديم تا برای هزينه ويزای افغانستان 80 يورو تهيه کنم. گمان میکردم که خريد و فروش ارز در بازار سياه غيرقانونی است، اما مردی در مقابل يک صرافیِ بسته و جلو چشم پليسهايی که در ماشين خود نشسته بودند و هيچ اعتنايی به اين کار نداشتند، 100 يورو به من فروخت. امروز جمعه است، روز تعطيل رسمی است که علاوه بر صرافیها، بعضی از کافهها و رستورانها و بازارها هم بسته هستند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 5️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/4
🔹از زينب که کمک زيادی به من کرده بود، خواستم تا شام را با هم بخوريم، اما او ترجيح داد که در يکی از کافههای مشهور تهران در همين دور و بر، چای بنوشيم؛ کافهای با بيش از صد سال قدمت که بيشتر مشتريانش شعرای مشهور شهر بودهاند. مشتاق رفتن به اين کافه شدم، اما جمعه بود و روز تعطيل. از کمخوابی و شدت خستگی، کافئين خون من پايين آمده و دچار سردرد شدهام، لذا گفتم: «من بايد در يک کافیشاپ قهوه بخورم». همين طور که در خيابانهای واقعاً وسيع و تميز تهران قدم میزديم، يک کافیشاپ را به زينب نشان دادم، اما گفت: «اين يکی قهوه نداره، فقط چایی!» با شوخی و جدی گفتم: «خُب پس چرا اسمش رو گذاشته کافیشاپ؟ به پيغمبر قسم که بايد میذاشت: تیشاپ!» با عصبانيت از اينکه در فروشگاههای ايران بهسختی میتوان قهوه پيدا کرد، سر به سرش گذاشتم، اما خندهای کرد و مرا با خود به کافیشاپی که واقعاً قهوه هم داشت، در آن طرف خيابان برد. بالاخره به فضايی خلوت و آرام که ديوارهايی با طراحی مدرن داشت، رسيديم، جايی که انواع قهوه و شيرينیهای عجيب و غريب را سِرو میکرد.
🔹زينب اصلاً اصفهانی است ولی چند سال است که برای تحصيل به تهران آمده و اين شهر را خوب میشناسد. فکر نمیکردم پدر و مادر زينب هر دو ايرانی باشند؛ چرا که قيافهاش به ايرانیها نمیخورَد؛ موهای کمی فرفریاش خرمايی تيره است، چشمهايی سبز و روشن دارد، و سيمايش فرانسوی است. من تنها کسی نيستم که چنين اعتقادی دارم، خيلی از ايرانیها هم با تعجب میپرسند چطور میشود که يک اروپايی بتواند به اين راحتی فارسی حرف بزند؟ او بايد به هر کسی که اولين بار او را میبيند توضيح بدهد که نسل اندر نسل ايرانی است. زينب چهار سال است که در دانشگاه تهران مهندسی هوا فضا میخواند و بعضی از روزهای هفته در يک دبيرستان فيزيک درس میدهد تا بتواند هزينههای زندگی مجردی در خوابگاه را تأمين کند. آرزويش اين است که روزی بتواند در سازمان فضايی ناسا در آمريکا مشغول به کار شود؛ چون رئيس اين سازمان، يک ايرانی است که پس از انقلاب اسلامی به آمريکا مهاجرت کرده و امروز با تابعيت آمريکايی به رياست بزرگترين سازمان فضايی دنيا دست يافته است. زينب وضعيت اجتماعی پيچيدهای دارد؛ پدرش در کودکیِ وی، مادرش را رها کرده و او بر عکس دو برادر بزرگتر، پدر را نديده است. چند ماه است که مادرش درگذشته و او بهشدت از اين خلأ خانوادگی رنج میبرد، برادرانش سرشان به کار و زندگی خودشان گرم است.
🔹دختر واقعاً مبارزی است، اما برای خودش آيندهای در ايران نمیبيند؛ زيرا پس از فراغت از تحصيل، موقعيت شغلی وی فقط در شرکتهای بزرگ دولتی خلاصه میشود که شرط استخدام در آنها هم بهخصوص برای زنان، پايبندی به امور دينی است. کارمندان شرکتها و مؤسسات دولتی (مثل شرکت خودروهای دولتی saap) بايد تعهد دينی خود را ثابت کنند، از استفاده از چادر مشکی و دستکش در موارد ضروری برای زنان گرفته تا تهريش تر و تميز برای مردان. زينب هيچ اطلاعی از فرصتهای شغلی برای دختران جوانی که به «پوشش رسمی» پايبند نيستند، ندارد، ضمن اينکه به تظاهر دينی هم علاقهمند نيست؛ بنابراين، به ادامه تحصيل در مقطع فوقليسانس در خارج از کشور فکر میکند.
🔹 در حال نوشيدن قهوه فرانسوی، گفتوگوی جذابی داشتيم و پس از آن به سمت ايستگاه اتوبوس راه افتاديم. اتوبوس پيشِ پای ما ايستاد و درِ جلو را باز کرد. زينب از راننده در مورد مسير اتوبوس پرسيد و جواب مثبت راننده را که شنيد با دست اشاره کرد: «بفرماييد». همان طوری که خواسته بود سوار شدم، اما زينب بالا نيامد، از من جدا شد و دور افتاد، چه اتفاقی افتاده است؟ «آيا زينب عقل از سرش پريده؟!» با من خداحافظی نکرد و اصلاً چيزی به من نگفت که اين اتوبوس به کجا خواهد رفت. يک کلمه هم حرف نزد. نشانههای تعجب در چهرهام نمايان شد و چشم مسافران به من خيره گشت. همهشان مرد بودند. چشمانم را اين طرف و آن طرف چرخاندم و به نيمه انتهايی اتوبوس رسيدم که مخصوص زنان بود، وقتی دوباره چشمم به زينب افتاد، خنده به صورتم برگشت. از ياد برده بودم که فضا و درِ جلو اتوبوس مخصوص مردان است و فضا و درِ عقب برای زنان. با شرمندگی از من خواست که در ايستگاه بعدی پياده شوم. در اتوبوسهای عمومی دستپاچگی فوقالعادهای به چشم نمیخورد، مردم رفتاری معمولی و آرام دارند. زينب مرا در نزديکترين نقطه به يک ايستگاه مترو که به سوی خانه مهران میرود پياده کرد. با او وداع کردم و از فرصتی که به من داده و راهنمايیهايی که در مورد استفاده از متروهای نزديک مرکز شهر و سفارت در اختيارم گذاشته بود سپاسگزاری کردم. با چهرهای خندان راه افتاد و در سکوت شبی آرام از من دور شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/4
🔹از زينب که کمک زيادی به من کرده بود، خواستم تا شام را با هم بخوريم، اما او ترجيح داد که در يکی از کافههای مشهور تهران در همين دور و بر، چای بنوشيم؛ کافهای با بيش از صد سال قدمت که بيشتر مشتريانش شعرای مشهور شهر بودهاند. مشتاق رفتن به اين کافه شدم، اما جمعه بود و روز تعطيل. از کمخوابی و شدت خستگی، کافئين خون من پايين آمده و دچار سردرد شدهام، لذا گفتم: «من بايد در يک کافیشاپ قهوه بخورم». همين طور که در خيابانهای واقعاً وسيع و تميز تهران قدم میزديم، يک کافیشاپ را به زينب نشان دادم، اما گفت: «اين يکی قهوه نداره، فقط چایی!» با شوخی و جدی گفتم: «خُب پس چرا اسمش رو گذاشته کافیشاپ؟ به پيغمبر قسم که بايد میذاشت: تیشاپ!» با عصبانيت از اينکه در فروشگاههای ايران بهسختی میتوان قهوه پيدا کرد، سر به سرش گذاشتم، اما خندهای کرد و مرا با خود به کافیشاپی که واقعاً قهوه هم داشت، در آن طرف خيابان برد. بالاخره به فضايی خلوت و آرام که ديوارهايی با طراحی مدرن داشت، رسيديم، جايی که انواع قهوه و شيرينیهای عجيب و غريب را سِرو میکرد.
🔹زينب اصلاً اصفهانی است ولی چند سال است که برای تحصيل به تهران آمده و اين شهر را خوب میشناسد. فکر نمیکردم پدر و مادر زينب هر دو ايرانی باشند؛ چرا که قيافهاش به ايرانیها نمیخورَد؛ موهای کمی فرفریاش خرمايی تيره است، چشمهايی سبز و روشن دارد، و سيمايش فرانسوی است. من تنها کسی نيستم که چنين اعتقادی دارم، خيلی از ايرانیها هم با تعجب میپرسند چطور میشود که يک اروپايی بتواند به اين راحتی فارسی حرف بزند؟ او بايد به هر کسی که اولين بار او را میبيند توضيح بدهد که نسل اندر نسل ايرانی است. زينب چهار سال است که در دانشگاه تهران مهندسی هوا فضا میخواند و بعضی از روزهای هفته در يک دبيرستان فيزيک درس میدهد تا بتواند هزينههای زندگی مجردی در خوابگاه را تأمين کند. آرزويش اين است که روزی بتواند در سازمان فضايی ناسا در آمريکا مشغول به کار شود؛ چون رئيس اين سازمان، يک ايرانی است که پس از انقلاب اسلامی به آمريکا مهاجرت کرده و امروز با تابعيت آمريکايی به رياست بزرگترين سازمان فضايی دنيا دست يافته است. زينب وضعيت اجتماعی پيچيدهای دارد؛ پدرش در کودکیِ وی، مادرش را رها کرده و او بر عکس دو برادر بزرگتر، پدر را نديده است. چند ماه است که مادرش درگذشته و او بهشدت از اين خلأ خانوادگی رنج میبرد، برادرانش سرشان به کار و زندگی خودشان گرم است.
🔹دختر واقعاً مبارزی است، اما برای خودش آيندهای در ايران نمیبيند؛ زيرا پس از فراغت از تحصيل، موقعيت شغلی وی فقط در شرکتهای بزرگ دولتی خلاصه میشود که شرط استخدام در آنها هم بهخصوص برای زنان، پايبندی به امور دينی است. کارمندان شرکتها و مؤسسات دولتی (مثل شرکت خودروهای دولتی saap) بايد تعهد دينی خود را ثابت کنند، از استفاده از چادر مشکی و دستکش در موارد ضروری برای زنان گرفته تا تهريش تر و تميز برای مردان. زينب هيچ اطلاعی از فرصتهای شغلی برای دختران جوانی که به «پوشش رسمی» پايبند نيستند، ندارد، ضمن اينکه به تظاهر دينی هم علاقهمند نيست؛ بنابراين، به ادامه تحصيل در مقطع فوقليسانس در خارج از کشور فکر میکند.
🔹 در حال نوشيدن قهوه فرانسوی، گفتوگوی جذابی داشتيم و پس از آن به سمت ايستگاه اتوبوس راه افتاديم. اتوبوس پيشِ پای ما ايستاد و درِ جلو را باز کرد. زينب از راننده در مورد مسير اتوبوس پرسيد و جواب مثبت راننده را که شنيد با دست اشاره کرد: «بفرماييد». همان طوری که خواسته بود سوار شدم، اما زينب بالا نيامد، از من جدا شد و دور افتاد، چه اتفاقی افتاده است؟ «آيا زينب عقل از سرش پريده؟!» با من خداحافظی نکرد و اصلاً چيزی به من نگفت که اين اتوبوس به کجا خواهد رفت. يک کلمه هم حرف نزد. نشانههای تعجب در چهرهام نمايان شد و چشم مسافران به من خيره گشت. همهشان مرد بودند. چشمانم را اين طرف و آن طرف چرخاندم و به نيمه انتهايی اتوبوس رسيدم که مخصوص زنان بود، وقتی دوباره چشمم به زينب افتاد، خنده به صورتم برگشت. از ياد برده بودم که فضا و درِ جلو اتوبوس مخصوص مردان است و فضا و درِ عقب برای زنان. با شرمندگی از من خواست که در ايستگاه بعدی پياده شوم. در اتوبوسهای عمومی دستپاچگی فوقالعادهای به چشم نمیخورد، مردم رفتاری معمولی و آرام دارند. زينب مرا در نزديکترين نقطه به يک ايستگاه مترو که به سوی خانه مهران میرود پياده کرد. با او وداع کردم و از فرصتی که به من داده و راهنمايیهايی که در مورد استفاده از متروهای نزديک مرکز شهر و سفارت در اختيارم گذاشته بود سپاسگزاری کردم. با چهرهای خندان راه افتاد و در سکوت شبی آرام از من دور شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 7️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/5
🔹با استفاده از چندين اتوبوس و مترو، سرانجام به خانه مهران رسيدم که به نظر میرسد محلهای در مرکز شهر باشد. در خانه نسبتاً کوچکش که بهتنهايی در آن زندگی میکند، از من استقبال کرد. از تأخير ناخواستهای که پيش آمده بود، پوزش خواستم. قرار بود دو ساعت پيش از اين به محل کارش در بيمارستان بروم تا برای صدور گواهی لعنتی پزشکی به من کمک کند. مهران 45 ساله است، با بدنی ورزيده و موهايی جوگندمی و نرم که آنها را رو به بالا خوابانده است.دوستم محمد کاشانی او را يکی از استوانههای شبکه CS در تهران میداند؛ چرا که از نخستين کاربران اين سايت بوده و به تعبير محمد، تا کنون از صدها مهمان در خانهاش پذيرايی کرده است. من صفحه شخصی او در CS را نديدهام، اما مهم نيست، همه اعضای اين جامعه کوچک مهربان و بامحبت هستند. يک تختخواب نرم در گوشه اتاق ديدم که پس از يک شب خوابيدن در کوير و يک شب بيدارخوابی در کف اتاق ييلاقات اطراف تهران، امشب میتوانم روی آن بهراحتی دراز بکشم. دلم برای يک جای خواب گرم و آسوده تنگ شده است. رؤيای چشمداشت عاشقانه به يک خواب راحت را کنار نهادم و به حرف زدن با ميزبان خودم پرداختم.
🔹مهران به عنوان راديولوژيست صبحها در يکی از بيمارستانهای دولتی و عصرها در يک کلينيک خصوصی که او و دوستش راه انداختهاند مشغول کار است. تحت پوشش بيمه پزشکی و با هزينه بسيار اندکی به مردم سرويس میدهد، و مبلغ واقعی خدمات به بيماران را در نهايت از وزارت بهداشت میگيرد. تحت عنوان پزشک و در قالب گروههای هلال احمر، در جنگ ايران و عراق حضور داشته و در حين کمکرسانی به مجروحان، در معرض حمله شيميايی قرار گرفته و دچار مشکلات تنفسی و سوختگی شده و سالها پس از پايان جنگ، خداوند او را عافيت بخشيده است.
🔹مهران هم مثل همه اعضای CS عاشق سفر است و همه درآمدش را برای همين کار هزينه میکند. شبکه بزرگی از دوستان بومی و اروپايی را دور خودش جمع کرده و با دوستان ايرانیاش به ديدار ديگر دوستانش در سويس و يونان و صربستان و آلمان و ايتاليا میرود. به آلمان خيلی سفر میکند و در آنجا به تدريس مشغول است و در حال حاضر با دختری از ليتوانی ارتباط دارد که چند بار برای ديدنش به ايران آمده و مهران هم به سراغ او رفته است. در حال برنامهريزی برای يک زندگی مشترک هستند. با تعجب از او پرسيدم: «يعنی پانزده سال است که برای زندگی مشترک با تو صبر کرده؟» خيلی آشکارا جواب داد: «اينجا بعد از 25 سال کار، تازه زندگی شروع میشه». صدای زنگ خانهاش حرف ما را قطع کرد، درخواست غذای آماده داده بود که آن را همراه با تماشای يکی از کانالهايی که آهنگ ايرانی پخش میکرد، نوش جان کرديم؛ معلوم بود که کانالی خارج از نظارت دولتی است؛ زيرا زنان نيمهبرهنه را نشان میدهد و روی فرکانس يک ماهواره تحت اجاره دوبی پخش میشود. از آنجا که اين شبکه ترانههای عربی هم پخش میکند، مهران از من در باره خوانندهای پرسيد که نامش بارها از زبان مردهای ايرانی به گوشم خورده است و انگاری از زنهای خواننده عرب فقط او را میشناسند.
🔹مهران در ادامه بيان داستانهای شگفتانگيز کشورش، با خنده از من پرسيد: «تو باورت ميشه که ديش ماهواره در ايران ممنوع باشه؟» با شگفتی پرسيدم: «واقعاً ممنوعه؟ چون وارد خونه هيچ آدم متدين و غيرمتدينی نشدم که ديش نداشته باشه!» بر اساس قانون ايران ديش ممنوع است و پليس حق دارد برای يافتن و مصادره ديشهای پنهان در پشتبامها، بام خانهها را بازرسی کند؛ با همه اين اوضاع، میتوانی از بازار سياه که البته در ايران رونق خوبی هم دارد، ديش و رسيور را با حدود 50 دلار تهيه کنی. در قرن حاضر کمتر خانهای است که در آن نتوان روزانه صدها کانال ماهوارهای را تماشا کرد. در ميانه صحبت ما بود که پخش تلويزيونی قطع شد و مهران به تلويزيون اشاره کرد و گفت: « ناراحت نباش؛ الان دستگاههای پارازيت از کار ميفته و دوباره پخش شروع ميشه!»
🔹اگر دولت با ايجاد محدوديت در خريد و فروش وسائل ارتباطی نتوانسته است با ماهوارهها مبارزه کند، با دستگاههای پارازيت به ميدان آمده تا پخش برنامهها از طريق ديشهای پنهان در روی پشتبامها را مختل سازد. حالا میفهمم که چرا بالکن خانههای ايرانی، بر خلاف خانههای قاهره، انباشته از انواع ديشهای ماهواره نيست؛ چرا که مردم بشقابهای گيرنده را دور از چشم نگه داشتهاند. دولت هر راهی که برای ايجاد محدوديت در آزادیهای فرهنگی و هنری و حتی زندگی عادی مردم ايجاد کند، باز اين مردم هستند که دهها راه فرار از قوانين و ضوابط دستوپاگير پيدا میکنند و بيش از پيش بر خلاف جريان مورد نظر حاکميت قدم بر میدارند. هميشه چيزی که ممنوعيت دارد محبوبيت دارد. کِی اين حقيقت ازلی انسان درک میشود؟
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/5
🔹با استفاده از چندين اتوبوس و مترو، سرانجام به خانه مهران رسيدم که به نظر میرسد محلهای در مرکز شهر باشد. در خانه نسبتاً کوچکش که بهتنهايی در آن زندگی میکند، از من استقبال کرد. از تأخير ناخواستهای که پيش آمده بود، پوزش خواستم. قرار بود دو ساعت پيش از اين به محل کارش در بيمارستان بروم تا برای صدور گواهی لعنتی پزشکی به من کمک کند. مهران 45 ساله است، با بدنی ورزيده و موهايی جوگندمی و نرم که آنها را رو به بالا خوابانده است.دوستم محمد کاشانی او را يکی از استوانههای شبکه CS در تهران میداند؛ چرا که از نخستين کاربران اين سايت بوده و به تعبير محمد، تا کنون از صدها مهمان در خانهاش پذيرايی کرده است. من صفحه شخصی او در CS را نديدهام، اما مهم نيست، همه اعضای اين جامعه کوچک مهربان و بامحبت هستند. يک تختخواب نرم در گوشه اتاق ديدم که پس از يک شب خوابيدن در کوير و يک شب بيدارخوابی در کف اتاق ييلاقات اطراف تهران، امشب میتوانم روی آن بهراحتی دراز بکشم. دلم برای يک جای خواب گرم و آسوده تنگ شده است. رؤيای چشمداشت عاشقانه به يک خواب راحت را کنار نهادم و به حرف زدن با ميزبان خودم پرداختم.
🔹مهران به عنوان راديولوژيست صبحها در يکی از بيمارستانهای دولتی و عصرها در يک کلينيک خصوصی که او و دوستش راه انداختهاند مشغول کار است. تحت پوشش بيمه پزشکی و با هزينه بسيار اندکی به مردم سرويس میدهد، و مبلغ واقعی خدمات به بيماران را در نهايت از وزارت بهداشت میگيرد. تحت عنوان پزشک و در قالب گروههای هلال احمر، در جنگ ايران و عراق حضور داشته و در حين کمکرسانی به مجروحان، در معرض حمله شيميايی قرار گرفته و دچار مشکلات تنفسی و سوختگی شده و سالها پس از پايان جنگ، خداوند او را عافيت بخشيده است.
🔹مهران هم مثل همه اعضای CS عاشق سفر است و همه درآمدش را برای همين کار هزينه میکند. شبکه بزرگی از دوستان بومی و اروپايی را دور خودش جمع کرده و با دوستان ايرانیاش به ديدار ديگر دوستانش در سويس و يونان و صربستان و آلمان و ايتاليا میرود. به آلمان خيلی سفر میکند و در آنجا به تدريس مشغول است و در حال حاضر با دختری از ليتوانی ارتباط دارد که چند بار برای ديدنش به ايران آمده و مهران هم به سراغ او رفته است. در حال برنامهريزی برای يک زندگی مشترک هستند. با تعجب از او پرسيدم: «يعنی پانزده سال است که برای زندگی مشترک با تو صبر کرده؟» خيلی آشکارا جواب داد: «اينجا بعد از 25 سال کار، تازه زندگی شروع میشه». صدای زنگ خانهاش حرف ما را قطع کرد، درخواست غذای آماده داده بود که آن را همراه با تماشای يکی از کانالهايی که آهنگ ايرانی پخش میکرد، نوش جان کرديم؛ معلوم بود که کانالی خارج از نظارت دولتی است؛ زيرا زنان نيمهبرهنه را نشان میدهد و روی فرکانس يک ماهواره تحت اجاره دوبی پخش میشود. از آنجا که اين شبکه ترانههای عربی هم پخش میکند، مهران از من در باره خوانندهای پرسيد که نامش بارها از زبان مردهای ايرانی به گوشم خورده است و انگاری از زنهای خواننده عرب فقط او را میشناسند.
🔹مهران در ادامه بيان داستانهای شگفتانگيز کشورش، با خنده از من پرسيد: «تو باورت ميشه که ديش ماهواره در ايران ممنوع باشه؟» با شگفتی پرسيدم: «واقعاً ممنوعه؟ چون وارد خونه هيچ آدم متدين و غيرمتدينی نشدم که ديش نداشته باشه!» بر اساس قانون ايران ديش ممنوع است و پليس حق دارد برای يافتن و مصادره ديشهای پنهان در پشتبامها، بام خانهها را بازرسی کند؛ با همه اين اوضاع، میتوانی از بازار سياه که البته در ايران رونق خوبی هم دارد، ديش و رسيور را با حدود 50 دلار تهيه کنی. در قرن حاضر کمتر خانهای است که در آن نتوان روزانه صدها کانال ماهوارهای را تماشا کرد. در ميانه صحبت ما بود که پخش تلويزيونی قطع شد و مهران به تلويزيون اشاره کرد و گفت: « ناراحت نباش؛ الان دستگاههای پارازيت از کار ميفته و دوباره پخش شروع ميشه!»
🔹اگر دولت با ايجاد محدوديت در خريد و فروش وسائل ارتباطی نتوانسته است با ماهوارهها مبارزه کند، با دستگاههای پارازيت به ميدان آمده تا پخش برنامهها از طريق ديشهای پنهان در روی پشتبامها را مختل سازد. حالا میفهمم که چرا بالکن خانههای ايرانی، بر خلاف خانههای قاهره، انباشته از انواع ديشهای ماهواره نيست؛ چرا که مردم بشقابهای گيرنده را دور از چشم نگه داشتهاند. دولت هر راهی که برای ايجاد محدوديت در آزادیهای فرهنگی و هنری و حتی زندگی عادی مردم ايجاد کند، باز اين مردم هستند که دهها راه فرار از قوانين و ضوابط دستوپاگير پيدا میکنند و بيش از پيش بر خلاف جريان مورد نظر حاکميت قدم بر میدارند. هميشه چيزی که ممنوعيت دارد محبوبيت دارد. کِی اين حقيقت ازلی انسان درک میشود؟
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 8️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/6
🔹«میدونی که از هر دو دختر ايرانی، يکیشون عمل زيبايی کرده و بهخصوص بينیاش را به دست جراح سپرده؟» بارها ديدم که در خيابانهای شهرهای مختلف ايران، دخترها چسب طبی روی دماغ خود گذاشتهاند، ولی اصلاً فکر نمیکردم که اين کار با عمل زيبايی ارتباطی داشته باشد؛ زيرا کسی که عمل زيبايی میکند، معمولاً بدون اطلاع ديگران و بهيکباره با شکل و شمايل جديد در ميان مردم ظاهر میشود. اين¬جا دختران افتخار میکنند که بينیِ ايرانی خودشان را که اکثراً اندکی سربالا است به دست جراح سپردهاند. مهران افزود که ايران در بين کشورهای منطقه، به مرکزی برای جراحی زيبايی با کيفيت عالی و البته ارزان تبديل شده است و بسياری از شهروندان کشورهای همسايه برای همين منظور به ايران سفر میکنند. انگيزه دختران ايرانی برای آرايش بينی و چشمها و لبهايشان اين است که فقط میتوانند صورت خودشان را به نمايش عمومی بگذارند.
🔹مشغول گزارش خلاصهای از روزهای گذشته سفر خودم به ايران بودم که جلو مرا گرفت و پرسيد: «اقامت در يزد چطور بود؟ آيا کسی را پيدا کردی که از تو پذيرايی کنه؟» بلافاصله جواب دادم: «در يک هاستل اقامت کردم و با کسی ملاقات نکردم، شهر کوچکی بود.» مهران گفت: «چند ماهيه که در يزد مشکلی پيدا شده و پليس چند تا اروپايی را که در خونه يکی از کاربرای CS اقامت کرده بودن، به اتهام جاسوسی بازداشت کرده و دو سه روزی کشورهای متبوع آنها نگران بودن، اما مسأله ختم به خير شد. میدونی که دولت به دليل مذاکرات هسته¬ای که البته هنوز هم به سرانجام نرسيده، نسبت به تک¬تک اروپايیها حساسيت داره.»
🔹آخرهای شب بود که از من خواست ماشين لباسشويی نيمهاتوماتيک او را روشن کنم. به خاطر اين سرويس بسيار ارزشمند، از او تشکر کردم؛ چرا که از ايام اقامت در يزد لباسی نشسته بودم و لباسهای تميزم در حال تمام شدن بود. روی ايوان کوچک خانه مهران بيشتر از يک متر طناب برای آويزان کردن لباس نبود، و اين برای انبوه لباسهای من کفايت نمیکرد؛ گفت که بقيه را در اتاق پهن کنم؛ يکی از طبقههای کتابخانه را به تیشرتها اختصاص دادم و لباسهای زير را در يک سطل گذاشتم و حوله را به جالباسی پشت در آويختم و همه گوشه و کنار اتاقش را پر از لباسهای شسته کردم. کار با موفقيت به سرانجام رسيد و قول دادم که صبح زود از خواب برخيزم تا برای گرفتن رواديد و پرسوجو از نزديکترين جا برای آن آزمايش نحس پزشکی راه بيفتم. بايد ارتباط با مهران را از دست ندهم؛ چون شايد صبح تا ظهر به کمک و راهنمايی پزشکی او نياز داشته باشم. باز هم از من بابت اينکه فردا صبح بايد برای ديدار مادر به شهر زادگاهش يعنی آبادان برود و نمیتواند بيش از يک شب از من پذيرايی کند، پوزش خواست. اين مسائل پيش میآيد؛ جای نگرانی نيست! هر چه بيشتر اين طرف و آن طرف برويم و آدمهای بيشتری را ببينيم، ماجراجويیهای بيشتری را تجربه میکنيم؛ من هم فردا به خانه فائزه خواهم رفت که فرهاد پيشنهاد داده است که در تهران دو روز ميزبان من باشد. نمیدانم تا کی در تهران خواهم ماند و بعد از فائزه ميزبان من چه کسی است، ولی خوب میدانم که هميشه در لابهلای اين حوادث، راه چارهای هم از طرف خدا برای من مقدر شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/6
🔹«میدونی که از هر دو دختر ايرانی، يکیشون عمل زيبايی کرده و بهخصوص بينیاش را به دست جراح سپرده؟» بارها ديدم که در خيابانهای شهرهای مختلف ايران، دخترها چسب طبی روی دماغ خود گذاشتهاند، ولی اصلاً فکر نمیکردم که اين کار با عمل زيبايی ارتباطی داشته باشد؛ زيرا کسی که عمل زيبايی میکند، معمولاً بدون اطلاع ديگران و بهيکباره با شکل و شمايل جديد در ميان مردم ظاهر میشود. اين¬جا دختران افتخار میکنند که بينیِ ايرانی خودشان را که اکثراً اندکی سربالا است به دست جراح سپردهاند. مهران افزود که ايران در بين کشورهای منطقه، به مرکزی برای جراحی زيبايی با کيفيت عالی و البته ارزان تبديل شده است و بسياری از شهروندان کشورهای همسايه برای همين منظور به ايران سفر میکنند. انگيزه دختران ايرانی برای آرايش بينی و چشمها و لبهايشان اين است که فقط میتوانند صورت خودشان را به نمايش عمومی بگذارند.
🔹مشغول گزارش خلاصهای از روزهای گذشته سفر خودم به ايران بودم که جلو مرا گرفت و پرسيد: «اقامت در يزد چطور بود؟ آيا کسی را پيدا کردی که از تو پذيرايی کنه؟» بلافاصله جواب دادم: «در يک هاستل اقامت کردم و با کسی ملاقات نکردم، شهر کوچکی بود.» مهران گفت: «چند ماهيه که در يزد مشکلی پيدا شده و پليس چند تا اروپايی را که در خونه يکی از کاربرای CS اقامت کرده بودن، به اتهام جاسوسی بازداشت کرده و دو سه روزی کشورهای متبوع آنها نگران بودن، اما مسأله ختم به خير شد. میدونی که دولت به دليل مذاکرات هسته¬ای که البته هنوز هم به سرانجام نرسيده، نسبت به تک¬تک اروپايیها حساسيت داره.»
🔹آخرهای شب بود که از من خواست ماشين لباسشويی نيمهاتوماتيک او را روشن کنم. به خاطر اين سرويس بسيار ارزشمند، از او تشکر کردم؛ چرا که از ايام اقامت در يزد لباسی نشسته بودم و لباسهای تميزم در حال تمام شدن بود. روی ايوان کوچک خانه مهران بيشتر از يک متر طناب برای آويزان کردن لباس نبود، و اين برای انبوه لباسهای من کفايت نمیکرد؛ گفت که بقيه را در اتاق پهن کنم؛ يکی از طبقههای کتابخانه را به تیشرتها اختصاص دادم و لباسهای زير را در يک سطل گذاشتم و حوله را به جالباسی پشت در آويختم و همه گوشه و کنار اتاقش را پر از لباسهای شسته کردم. کار با موفقيت به سرانجام رسيد و قول دادم که صبح زود از خواب برخيزم تا برای گرفتن رواديد و پرسوجو از نزديکترين جا برای آن آزمايش نحس پزشکی راه بيفتم. بايد ارتباط با مهران را از دست ندهم؛ چون شايد صبح تا ظهر به کمک و راهنمايی پزشکی او نياز داشته باشم. باز هم از من بابت اينکه فردا صبح بايد برای ديدار مادر به شهر زادگاهش يعنی آبادان برود و نمیتواند بيش از يک شب از من پذيرايی کند، پوزش خواست. اين مسائل پيش میآيد؛ جای نگرانی نيست! هر چه بيشتر اين طرف و آن طرف برويم و آدمهای بيشتری را ببينيم، ماجراجويیهای بيشتری را تجربه میکنيم؛ من هم فردا به خانه فائزه خواهم رفت که فرهاد پيشنهاد داده است که در تهران دو روز ميزبان من باشد. نمیدانم تا کی در تهران خواهم ماند و بعد از فائزه ميزبان من چه کسی است، ولی خوب میدانم که هميشه در لابهلای اين حوادث، راه چارهای هم از طرف خدا برای من مقدر شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣9️⃣
❇️ روز چهاردهم/1
🔸عضو تازه سازمان القاعده
🔹 48 ساعت بعد از مشت و لگد خوردن در رختخوابهای دل صحرا و قلب روستا، خوابیدن روی کاناپه راحت مهران، خيلی دلچسب بود. قرار بود ساعت شش صبح برخيزم تا با مهران به بيمارستان بروم و چمدانم را آنجا بگذارم و برای اقدامات مربوط به روادید، روانه سفارت شوم و به منظور برداشتن چمدان و تست پزشکی به سراغ او بيايم؛ نقشه درست و محکمی بود، ولی اجرای آن با مشکل روبهرو شد؛ چرا که دو ساعت ديرتر، يعنی ساعت هشت از خواب بيدار شدم و بلافاصله خودم را به حمام رساندم که قبل از رفتن، دوش بگيرم؛ چون فقط خدا میداند که بار ديگر کجا بتوانم دوش پيدا کنم. لباسهای شسته را از اين ور و آن ور اتاق جمع کردم و اسبابهايم را در چمدان گذاشتم و شتابان از خانه بيرون آمديم. بايد مستقيم به سفارت بروم؛ زيرا فقط تا ساعت 12 ظهر درخواستهای ويزا را قبول میکنند؛ بنابراين چارهای ندارم جز اينکه بار و بنديل سنگين خودم را به کولم بيندازم و همه کارها را تمام کنم تا سر شب بتوانم فائزه را طبق قراری که تلفنی گذاشتهايم، ببينم. به نظر میرسد فائزه، که دوست فرهاد است، از اعضای معروف CS در تهران باشد؛ برای اينکه وقتی ديشب داشتم تلفنی با او صحبت میکردم، مهران هم او را شناخت.
🔹هوای صبحگاهی خيلی دلانگيز بود و هنوز نشانی از گرمای سوزان خورشيد در خيابانها احساس نمیشد، تا به ايستگاه اتوبوس برسيم، کمی قدم زديم و طبق معمول از درِ جلو سوار شديم. مرد و زن برای زدن کارت اعتباری خود به دستگاهی که کنار راننده نصب شده بود، ازدحام کرده بودند. امروز شنبه است و روز اول هفته در ايران، و گويا نسبت به روزهای ديگر، رفتوآمد بيشتری جريان دارد. مهران اين برداشت نادرست من را تصحيح کرد که فکر میکردم اين اتوبوسها دولتی است و از نظم و انضباط و تميزی آنها اظهار تعجب کرده بودم. مهران گفت که همه اين اتوبوسها خصوصی است و دولت آنها را با اقساط بلندمدت در اختيار بسياری از شهروندان پايتخت توزيع کرده است. از او تشکر کردم و پس از خداحافظی، قرار گذاشتيم که بعد از اتمام کارهای ويزا، با هم در تماس باشيم. از اتوبوس پياده شدم. مدرکی که کم داشتم، چهار قطعه عکس شخصی با پسزمينه سفيد بود. قبلاً که سوار مترو شده بودم، چشمم به چند دستگاه تصوير فوری افتاده بود؛ لذا تهيه عکس شخصی را به امروز صبح و قبل از رفتن به سفارت موکول کرده بودم. در همان ايستگاهی که از مهران جدا شدم، يک دستگاه عکس فوری ديدم که 12 تومان هزينهاش بود و فقط اسکناسهای يک، دو و پنج تومانی میگرفت. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم که دو برگ اسکناس ده تومانی را خرد کنم، موفق نشدم و بهناچار از مغازههای داخل ايستگاه، يک اسپری ضد عرق خريدم تا اسکناس مورد نظر را به دست آورم. دختر فروشنده همه باقيمانده پول من را اسکناس دو تومانی داد که فقط شش تومان را توانستم به دستگاه بدهم، بقيه اسکناسها کهنه و مچاله و غيرقابل قبول بود و دوباره مجبور شدم از کافه مترو، يک برش کيک خريداری کنم. سرانجام، دستگاه پولها را قبول کرد و من هم کيفم را بيرون گذاشتم و پرده را کشيدم.
🔹اطلاعات دستگاه همه به زبان فارسی بود، ولی توانستم طلسم آن را بشکنم و بالاخره صدای چاپ عکس در پرينتر را بشنوم. نفس راحتی کشيدم و منتظر عکسها ماندم، ولی از هيچ سوراخی در نيامد و ديدم که دستگاه به کاربر جديد خوشآمد میگويد. پس عکسهای چاپشده کجا رفته است؟! همه سوراخ و سنبههای دستگاه را گشتم و چيزی پيدا نکردم. اعصابم به هم ريخته بود که وقت سفارت را از دست میدهم. ده دقيقه را بدون هيچ فايدهای به نثار فحش و لعنت به دستگاه گذراندم. نه وقت دارم و نه اسکناس که عمليات عکسبرداری را تکرار کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم کسی را پيدا کنم که به داد من برسد. پرده نيمهبسته را کنار زدم، کولهپشتیام را برداشتم و اين ور و آن ور را نگاه کردم که شايد کسی به کمک من بيايد. داشتم با خودم داد و بيداد میکردم: «اين چه روز نحسی است!» که ناگهان عکسها روی يکی از قسمتهای بيرون دستگاه به چشمم خورد؛ «احمقها! آخر چرا بيرون دستگاه؟ مگر من توی کابين ننشستهام؟ مگر پپسی سفارش دادهام؟»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣9️⃣
❇️ روز چهاردهم/1
🔸عضو تازه سازمان القاعده
🔹 48 ساعت بعد از مشت و لگد خوردن در رختخوابهای دل صحرا و قلب روستا، خوابیدن روی کاناپه راحت مهران، خيلی دلچسب بود. قرار بود ساعت شش صبح برخيزم تا با مهران به بيمارستان بروم و چمدانم را آنجا بگذارم و برای اقدامات مربوط به روادید، روانه سفارت شوم و به منظور برداشتن چمدان و تست پزشکی به سراغ او بيايم؛ نقشه درست و محکمی بود، ولی اجرای آن با مشکل روبهرو شد؛ چرا که دو ساعت ديرتر، يعنی ساعت هشت از خواب بيدار شدم و بلافاصله خودم را به حمام رساندم که قبل از رفتن، دوش بگيرم؛ چون فقط خدا میداند که بار ديگر کجا بتوانم دوش پيدا کنم. لباسهای شسته را از اين ور و آن ور اتاق جمع کردم و اسبابهايم را در چمدان گذاشتم و شتابان از خانه بيرون آمديم. بايد مستقيم به سفارت بروم؛ زيرا فقط تا ساعت 12 ظهر درخواستهای ويزا را قبول میکنند؛ بنابراين چارهای ندارم جز اينکه بار و بنديل سنگين خودم را به کولم بيندازم و همه کارها را تمام کنم تا سر شب بتوانم فائزه را طبق قراری که تلفنی گذاشتهايم، ببينم. به نظر میرسد فائزه، که دوست فرهاد است، از اعضای معروف CS در تهران باشد؛ برای اينکه وقتی ديشب داشتم تلفنی با او صحبت میکردم، مهران هم او را شناخت.
🔹هوای صبحگاهی خيلی دلانگيز بود و هنوز نشانی از گرمای سوزان خورشيد در خيابانها احساس نمیشد، تا به ايستگاه اتوبوس برسيم، کمی قدم زديم و طبق معمول از درِ جلو سوار شديم. مرد و زن برای زدن کارت اعتباری خود به دستگاهی که کنار راننده نصب شده بود، ازدحام کرده بودند. امروز شنبه است و روز اول هفته در ايران، و گويا نسبت به روزهای ديگر، رفتوآمد بيشتری جريان دارد. مهران اين برداشت نادرست من را تصحيح کرد که فکر میکردم اين اتوبوسها دولتی است و از نظم و انضباط و تميزی آنها اظهار تعجب کرده بودم. مهران گفت که همه اين اتوبوسها خصوصی است و دولت آنها را با اقساط بلندمدت در اختيار بسياری از شهروندان پايتخت توزيع کرده است. از او تشکر کردم و پس از خداحافظی، قرار گذاشتيم که بعد از اتمام کارهای ويزا، با هم در تماس باشيم. از اتوبوس پياده شدم. مدرکی که کم داشتم، چهار قطعه عکس شخصی با پسزمينه سفيد بود. قبلاً که سوار مترو شده بودم، چشمم به چند دستگاه تصوير فوری افتاده بود؛ لذا تهيه عکس شخصی را به امروز صبح و قبل از رفتن به سفارت موکول کرده بودم. در همان ايستگاهی که از مهران جدا شدم، يک دستگاه عکس فوری ديدم که 12 تومان هزينهاش بود و فقط اسکناسهای يک، دو و پنج تومانی میگرفت. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم که دو برگ اسکناس ده تومانی را خرد کنم، موفق نشدم و بهناچار از مغازههای داخل ايستگاه، يک اسپری ضد عرق خريدم تا اسکناس مورد نظر را به دست آورم. دختر فروشنده همه باقيمانده پول من را اسکناس دو تومانی داد که فقط شش تومان را توانستم به دستگاه بدهم، بقيه اسکناسها کهنه و مچاله و غيرقابل قبول بود و دوباره مجبور شدم از کافه مترو، يک برش کيک خريداری کنم. سرانجام، دستگاه پولها را قبول کرد و من هم کيفم را بيرون گذاشتم و پرده را کشيدم.
🔹اطلاعات دستگاه همه به زبان فارسی بود، ولی توانستم طلسم آن را بشکنم و بالاخره صدای چاپ عکس در پرينتر را بشنوم. نفس راحتی کشيدم و منتظر عکسها ماندم، ولی از هيچ سوراخی در نيامد و ديدم که دستگاه به کاربر جديد خوشآمد میگويد. پس عکسهای چاپشده کجا رفته است؟! همه سوراخ و سنبههای دستگاه را گشتم و چيزی پيدا نکردم. اعصابم به هم ريخته بود که وقت سفارت را از دست میدهم. ده دقيقه را بدون هيچ فايدهای به نثار فحش و لعنت به دستگاه گذراندم. نه وقت دارم و نه اسکناس که عمليات عکسبرداری را تکرار کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم کسی را پيدا کنم که به داد من برسد. پرده نيمهبسته را کنار زدم، کولهپشتیام را برداشتم و اين ور و آن ور را نگاه کردم که شايد کسی به کمک من بيايد. داشتم با خودم داد و بيداد میکردم: «اين چه روز نحسی است!» که ناگهان عکسها روی يکی از قسمتهای بيرون دستگاه به چشمم خورد؛ «احمقها! آخر چرا بيرون دستگاه؟ مگر من توی کابين ننشستهام؟ مگر پپسی سفارش دادهام؟»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/2
🔹بالاخره به ايستگاه مورد نظر رسيدم و با کمک رهگذران، دواندوان به طرف آدرسی رفتم که مهران روی يک کاغذ سفيد نوشته و به دستم داده بود. با اندکی پيادهروی از خيابان سفارت سر در آوردم و در وسطهای همان خيابان چشمم به پرچم افغانستان بالای يک ساختمان افتاد و ديدم که انبوهی از آدمها جلو در ورودی آن جمع شدهاند. ساختمان سفارت آرام بود، اما در ساختمانِ امور کنسولی که به صدور مجوز و ويزا و حل مشکلات مهاجران افغانی در ايران اختصاص دارد، زن و مرد و بچه و بزرگ افغانی و ايرانی میروند و میآيند. داخل ساختمان مثل کندوی زنبور عسل شلوغ و پر از سر و صدا است و در دو طبقه آن دهها دريچه برای دادن و گرفتن مدارک تعبيه شده است. بهزحمت محل تحويل درخواست ويزا را پيدا کردم. در فارسی هم به آن «ويزا» میگويند؛ حرف «واو» در زبان فارسی نزديک به «ف» تلفظ میشود، کما اينکه «عين» را هم مثل «همزه» به زبان میآورند؛ به همين دليل، نام من را هم «اَمر بدفی» میگويند و مسئول بخش دريافت فرمهای تقاضا اسم من را همين طوری نوشته بود.
🔹آنجا که بودم با جوانی افغانیالاصل به نام «علی» آشنا شدم که در ايران متولد و بزرگ شده، و هنوز به افغانستان نرفته است. شرکت صادرات و واردات دارد و از اينکه تصميم دارم برای گردش به کشورش بروم، اظهار شگفتی میکند و با توجه به خطرناک بودن اين تصميم، میکوشد تا مرا از رفتن به کشورش باز دارد. سه ميليون افغانی که اکثراً شيعه هستند، برای کار و تحصيل در ايران زندگی میکنند؛ بعضی از آنها در اثنای جنگهای چند دهه پيش، کشورشان را ترک کرده و به عنوان پناهنده به ايران آمدهاند. علی انگليسی را بهخوبی حرف میزند. از او میپرسم: آيا بلد هستی افغانی هم صحبت کنی؟ با خنده میگويد: «بعد از پشتو، دَری زبان دوم افغانستان است و حدود نود درصد با زبان فارسی اشتراک دارد». با شنيدن اين حرف دليل فراوانیِ مهاجران افغانی در ايران را میفهمم؛ بهراستی که زبان عامل مهمی برای مهاجرت و زندگی در کشوری ديگر است.
🔹نوبت علی رسيد تا مدارک دو نفر از بازرگانان ايرانی را که برای ملاقات با مديران شرکتهای محلی در کابل به افغانستان میروند، تحويل دهد. کارش که تمام شد، از او خواستم از مأمور باجه مربوطه در باره جاهايی که تست پزشکی میگيرند سؤال کند. بلافاصل گفت: « چه کسی اين درخواست عجيب و غريب رو مطرح کرده؟» گفتم: «اينو توی صفحه اينترنت سفارت افغانستان در تهران نوشته». گفت: «نه، نه.. حتماً سايت قديمیش بوده. هيچ نيازی نيست، من توی عمر خودم برای هيچ مسافری که تقاضای ويزا داشته باشه، تست پزشکی نگرفتهام». اين حرف مثل صاعقه بر من فرود آمد.
🔹چهار نفر را در تهران به کار گرفته بودم که برای پيدا کردن راه حل اين تست لعنتی به من کمک کنند و روزهای گذشته ناآگاهی از زمان آماده شدن جواب اين آزمايش مسخره من را خيلی نگران کرده بود. علی به من نصيحت کرد که بعد از اين هيچ يک از دادههای سايتهای افغانی را جدی نگيرم. اين را گفت و رفت تا هزينههای ويزا را پرداخت کند و برگردد و رسيد آن را بگيرد. مدارک خودم را به مأمور پشت دريچه دادم؛ فرم درخواست، عکس، پاسپورت، تصوير تمام صفحات و حتی صفحههای سفيد پاسپورتهای قديمی. از دريافت کپی پاسپورتهای قبلی من که نشان میداد من يک گردشگر حرفهای هستم که به کشورهای عجيب و غريبی سفر کردهام خودداری کرد. اين در حالی است که همان سايت لعنتی اين مدارک را هم خواسته بود و به همين دليل مجبور بودم که صد برگ کپی بیفايده را با خودم بياورم. حالا نگران اين هستم که اگر کنسول گذرنامهام را ببيند که به جز ايران، تنها ويزای ترکيه و سودان در آن درج شده است، به اين مرد مصری به چشم شک و ترديد نگاه کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/2
🔹بالاخره به ايستگاه مورد نظر رسيدم و با کمک رهگذران، دواندوان به طرف آدرسی رفتم که مهران روی يک کاغذ سفيد نوشته و به دستم داده بود. با اندکی پيادهروی از خيابان سفارت سر در آوردم و در وسطهای همان خيابان چشمم به پرچم افغانستان بالای يک ساختمان افتاد و ديدم که انبوهی از آدمها جلو در ورودی آن جمع شدهاند. ساختمان سفارت آرام بود، اما در ساختمانِ امور کنسولی که به صدور مجوز و ويزا و حل مشکلات مهاجران افغانی در ايران اختصاص دارد، زن و مرد و بچه و بزرگ افغانی و ايرانی میروند و میآيند. داخل ساختمان مثل کندوی زنبور عسل شلوغ و پر از سر و صدا است و در دو طبقه آن دهها دريچه برای دادن و گرفتن مدارک تعبيه شده است. بهزحمت محل تحويل درخواست ويزا را پيدا کردم. در فارسی هم به آن «ويزا» میگويند؛ حرف «واو» در زبان فارسی نزديک به «ف» تلفظ میشود، کما اينکه «عين» را هم مثل «همزه» به زبان میآورند؛ به همين دليل، نام من را هم «اَمر بدفی» میگويند و مسئول بخش دريافت فرمهای تقاضا اسم من را همين طوری نوشته بود.
🔹آنجا که بودم با جوانی افغانیالاصل به نام «علی» آشنا شدم که در ايران متولد و بزرگ شده، و هنوز به افغانستان نرفته است. شرکت صادرات و واردات دارد و از اينکه تصميم دارم برای گردش به کشورش بروم، اظهار شگفتی میکند و با توجه به خطرناک بودن اين تصميم، میکوشد تا مرا از رفتن به کشورش باز دارد. سه ميليون افغانی که اکثراً شيعه هستند، برای کار و تحصيل در ايران زندگی میکنند؛ بعضی از آنها در اثنای جنگهای چند دهه پيش، کشورشان را ترک کرده و به عنوان پناهنده به ايران آمدهاند. علی انگليسی را بهخوبی حرف میزند. از او میپرسم: آيا بلد هستی افغانی هم صحبت کنی؟ با خنده میگويد: «بعد از پشتو، دَری زبان دوم افغانستان است و حدود نود درصد با زبان فارسی اشتراک دارد». با شنيدن اين حرف دليل فراوانیِ مهاجران افغانی در ايران را میفهمم؛ بهراستی که زبان عامل مهمی برای مهاجرت و زندگی در کشوری ديگر است.
🔹نوبت علی رسيد تا مدارک دو نفر از بازرگانان ايرانی را که برای ملاقات با مديران شرکتهای محلی در کابل به افغانستان میروند، تحويل دهد. کارش که تمام شد، از او خواستم از مأمور باجه مربوطه در باره جاهايی که تست پزشکی میگيرند سؤال کند. بلافاصل گفت: « چه کسی اين درخواست عجيب و غريب رو مطرح کرده؟» گفتم: «اينو توی صفحه اينترنت سفارت افغانستان در تهران نوشته». گفت: «نه، نه.. حتماً سايت قديمیش بوده. هيچ نيازی نيست، من توی عمر خودم برای هيچ مسافری که تقاضای ويزا داشته باشه، تست پزشکی نگرفتهام». اين حرف مثل صاعقه بر من فرود آمد.
🔹چهار نفر را در تهران به کار گرفته بودم که برای پيدا کردن راه حل اين تست لعنتی به من کمک کنند و روزهای گذشته ناآگاهی از زمان آماده شدن جواب اين آزمايش مسخره من را خيلی نگران کرده بود. علی به من نصيحت کرد که بعد از اين هيچ يک از دادههای سايتهای افغانی را جدی نگيرم. اين را گفت و رفت تا هزينههای ويزا را پرداخت کند و برگردد و رسيد آن را بگيرد. مدارک خودم را به مأمور پشت دريچه دادم؛ فرم درخواست، عکس، پاسپورت، تصوير تمام صفحات و حتی صفحههای سفيد پاسپورتهای قديمی. از دريافت کپی پاسپورتهای قبلی من که نشان میداد من يک گردشگر حرفهای هستم که به کشورهای عجيب و غريبی سفر کردهام خودداری کرد. اين در حالی است که همان سايت لعنتی اين مدارک را هم خواسته بود و به همين دليل مجبور بودم که صد برگ کپی بیفايده را با خودم بياورم. حالا نگران اين هستم که اگر کنسول گذرنامهام را ببيند که به جز ايران، تنها ويزای ترکيه و سودان در آن درج شده است، به اين مرد مصری به چشم شک و ترديد نگاه کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/3
🔹کارمند سفارت، بعد از اينکه پاسپورت سفید من را ديد، شروع به تخليه اطلاعاتی من کرد و با عجله و بیاحترامی، انبوهی از پرسشها را در برابر من قرار داد: «میری اونجا چکار کنی؟ آيا مصریهای اونجا را میشناسی؟ پيش کدوم يکیشون میمونی؟ کجاها میری؟ مشغول چه کاری خواهی شد؟ تا حالا به کدوم کشورها رفتی؟» دوست داشتم بهشوخی جوابش را بدهم و بگويم: «يک قراردادِ کاری از القاعده برای من رسيده، و حالا هم دارم برای دوره آموزشی به اونجا میرم». ولی وقتی که پاسپورتهای قديمی خودم را به او نشان دادم که پر از مهر ويزای سرزمين گسترده خدا بود، آهسته آهسته به ماجرا پی برد؛ بنابراين، خيلی کوتاه به او گفتم: «به قصد ديدار و فقط برای گردش آمدهام، خيلی جاها را ديدهام، حالا هم میخواهم کشور زيبای شما را ببنيم. يک هفته يا کمی بيشتر آنجا میمانم و کارمند يک شرکت نفتی در قاهره هستم». سعی کرد گفتوگو را از حالت رسمی بيرون بياورد و شوخی و جدی به من گفت: «شماها نمیخواهين برای کار نفتی بيايين پيش ما کار کنين؟» گفتم: «حتماً آماده هستيم، قربان!» اين جمله را با خنده و در حالی گفتم که اين صحنه خيالی را در ذهن خودم تصوير میکردم که هيأت مديره شرکت ما نشستهاند و يک فرصت سرمايهگذاری تازه در افغانستان را بررسی میکنند؛ چرا که کار ما سرمايهگذاری در کشورهايی مانند سودان و سوريه و مصر است و در اين راه رنجها و زحمتهای زيادی را متحمل شدهايم. دوست داشتم جواب متفاوتی به او میدادم و میگفتم: «توی اين مردهشورخانه به مردههای بيشتری از طرف جنابعالی نيازی نداريم!»
🔹مدارک مورد نياز را گرفت و يک فيش به من داد که 40 يورو به بانک ملی ايران بپردازم. در سايت سفارت نوشته بود که هزينه رواديد 80 يورو است، خيلی جدی به من گفت: «همه خارجیها بايد 40 يورو پرداخت کنند، فقط ايرانیها، آن هم برای مقابله به مثل، بايد 80 يورو به سفارت بدهند، حالا تو هم دوست داری مثل ايرانیها پول بدی؟» قبل از اينکه آدرس بانک را بپرسم و بفهمم که تا کی وقت دارم که فيش را بياورم، سرش را انداخت پايين و به اتاق ديگری رفت. حيران و سرگردان روی خودم را برگرداندم، و جوانی ايرانی را ديدم که پشت من ايستاده بود و چگونگی پرداخت آسوده پول را اين طوری برايم توضيح داد:
🔹«پايين که بری، يک عده با موتورسيکلت وايستادن و فيشهای زيادی در دست دارن و میرن بانک و برمیگردن و فيش پرداختشده را تحويلت میدن. سه تومان هم اضافه میگيرن». واقعاً با کمتر از يک دلار کار مهمی را انجام میدهند. با تشکر از جوان ايرانی، به طرف خيابان راه افتادم که عده زيادی از متقاضيان ويزا آنجا ايستاده و منتظر پرداخت فيش بودند. يک بار ديگر علی را ديدم. فيش من را گرفت و به همان کسی که فيشها از او گرفته بود، تحويل داد. به نظر میرسد که همه مشغول انجام همين کار مهم هستند. با تعجب از او پرسيدم که چرا هزينه ويزا برای خارجیهايی که توان مالی بيشتری دارند، از ايرانیها ارزانتر است؟ خيلی شفاف جواب داد که اول ايران بود که هزينه ويزا را برای افغانیها افزايش داد تا به گمان خودش از هجوم افغانیها برای کار و تحصيل در ايران کم کند؛ بدين منظور، هزينه ويزای يکماهه را تا 80 يورو و ويزای سهماهه را تا 240 يورو گران کرد؛ پرداخت اين مبلغ برای افغانیهای بينوای جويای کار بسيار دشوار بود؛ در نتيجه اين اقدام بود که دولت افغانستان هم تصميم گرفت بر پايه اصل مقابله به مثل، با ايرانیها رفتار کند. خدا را شکر کردم که در اين موقعيتِ بهخصوص خارجی هستم و وزارت خارجه افغانستان اين درايت را به خرج داده است که خارجیهای ساکن ايران را به گناه ايرانیها مجازات نکند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/3
🔹کارمند سفارت، بعد از اينکه پاسپورت سفید من را ديد، شروع به تخليه اطلاعاتی من کرد و با عجله و بیاحترامی، انبوهی از پرسشها را در برابر من قرار داد: «میری اونجا چکار کنی؟ آيا مصریهای اونجا را میشناسی؟ پيش کدوم يکیشون میمونی؟ کجاها میری؟ مشغول چه کاری خواهی شد؟ تا حالا به کدوم کشورها رفتی؟» دوست داشتم بهشوخی جوابش را بدهم و بگويم: «يک قراردادِ کاری از القاعده برای من رسيده، و حالا هم دارم برای دوره آموزشی به اونجا میرم». ولی وقتی که پاسپورتهای قديمی خودم را به او نشان دادم که پر از مهر ويزای سرزمين گسترده خدا بود، آهسته آهسته به ماجرا پی برد؛ بنابراين، خيلی کوتاه به او گفتم: «به قصد ديدار و فقط برای گردش آمدهام، خيلی جاها را ديدهام، حالا هم میخواهم کشور زيبای شما را ببنيم. يک هفته يا کمی بيشتر آنجا میمانم و کارمند يک شرکت نفتی در قاهره هستم». سعی کرد گفتوگو را از حالت رسمی بيرون بياورد و شوخی و جدی به من گفت: «شماها نمیخواهين برای کار نفتی بيايين پيش ما کار کنين؟» گفتم: «حتماً آماده هستيم، قربان!» اين جمله را با خنده و در حالی گفتم که اين صحنه خيالی را در ذهن خودم تصوير میکردم که هيأت مديره شرکت ما نشستهاند و يک فرصت سرمايهگذاری تازه در افغانستان را بررسی میکنند؛ چرا که کار ما سرمايهگذاری در کشورهايی مانند سودان و سوريه و مصر است و در اين راه رنجها و زحمتهای زيادی را متحمل شدهايم. دوست داشتم جواب متفاوتی به او میدادم و میگفتم: «توی اين مردهشورخانه به مردههای بيشتری از طرف جنابعالی نيازی نداريم!»
🔹مدارک مورد نياز را گرفت و يک فيش به من داد که 40 يورو به بانک ملی ايران بپردازم. در سايت سفارت نوشته بود که هزينه رواديد 80 يورو است، خيلی جدی به من گفت: «همه خارجیها بايد 40 يورو پرداخت کنند، فقط ايرانیها، آن هم برای مقابله به مثل، بايد 80 يورو به سفارت بدهند، حالا تو هم دوست داری مثل ايرانیها پول بدی؟» قبل از اينکه آدرس بانک را بپرسم و بفهمم که تا کی وقت دارم که فيش را بياورم، سرش را انداخت پايين و به اتاق ديگری رفت. حيران و سرگردان روی خودم را برگرداندم، و جوانی ايرانی را ديدم که پشت من ايستاده بود و چگونگی پرداخت آسوده پول را اين طوری برايم توضيح داد:
🔹«پايين که بری، يک عده با موتورسيکلت وايستادن و فيشهای زيادی در دست دارن و میرن بانک و برمیگردن و فيش پرداختشده را تحويلت میدن. سه تومان هم اضافه میگيرن». واقعاً با کمتر از يک دلار کار مهمی را انجام میدهند. با تشکر از جوان ايرانی، به طرف خيابان راه افتادم که عده زيادی از متقاضيان ويزا آنجا ايستاده و منتظر پرداخت فيش بودند. يک بار ديگر علی را ديدم. فيش من را گرفت و به همان کسی که فيشها از او گرفته بود، تحويل داد. به نظر میرسد که همه مشغول انجام همين کار مهم هستند. با تعجب از او پرسيدم که چرا هزينه ويزا برای خارجیهايی که توان مالی بيشتری دارند، از ايرانیها ارزانتر است؟ خيلی شفاف جواب داد که اول ايران بود که هزينه ويزا را برای افغانیها افزايش داد تا به گمان خودش از هجوم افغانیها برای کار و تحصيل در ايران کم کند؛ بدين منظور، هزينه ويزای يکماهه را تا 80 يورو و ويزای سهماهه را تا 240 يورو گران کرد؛ پرداخت اين مبلغ برای افغانیهای بينوای جويای کار بسيار دشوار بود؛ در نتيجه اين اقدام بود که دولت افغانستان هم تصميم گرفت بر پايه اصل مقابله به مثل، با ايرانیها رفتار کند. خدا را شکر کردم که در اين موقعيتِ بهخصوص خارجی هستم و وزارت خارجه افغانستان اين درايت را به خرج داده است که خارجیهای ساکن ايران را به گناه ايرانیها مجازات نکند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/4
🔹پانتهآ یکی از دختران عضو CS در تهران، جوانی ايرانی به نام بهمن را که کارمند شرکتشان بود سراغ من فرستاد تا برای تکميل کارهای مربوط به ويزا به من کمک کند. بهمن تلفنی به من خبر داد که طبق قرار، ساعت 10/5 به سفارتخانه میرسد و پرسيد که «اون وقت باید چه کار کنم؟» قرار بود که بهمن برای تست پزشکی به کمک من بيايد، اما الآن اين موضوع منتفی شده است. میخواستم تشکر کنم و به او بگويم که همه کارهای ويزا را در سفارت انجام دادهام و ديگر نيازی به کمک او ندارم، اما ناگهان به ياد کولهپشتی سنگینم افتادم و آرزو کردم که کاش بشود به نحوی از شرّ آن خلاص شد؛ چون هنوز سر صبح است و دلم میخواهد امروز را تا شب آزادانه و سبکبار در خيابانها پرسه بزنم. از سنگينی بار نزديک است که ديسک کمر من عود کند. چند روز پيش از سفر، از پسرعمهام که ساکن لهستان است، خواسته بودم که قبل از سفر به قاهره يک کولهپشتی سبک برای من تهيه کند؛ ولی او در ورشو هم معمولاً از فروشگاههايی مثل «التوحيد و النور» خريد میکند. کولهای که خريده بود، هم ناراحت بود و هم بدکيفيت. در طول سفر بيست بار قسم خوردم که پولش را به او ندهم، و به دليل اين کار ناپسندش، کوله را به خودش برگردانم.
🔹با خودم فکر کردم که کاش بهمن ماشين آورده باشد تا از اين بار سنگين روی دوش خودم نجات پيدا کنم، با نااميدی از او پرسيدم که با مترو آمده است يا با اتوبوس، اما وقتی به من گفت با ماشين شخصی آمده، ميخکوب شدم. پرسيد: پارکينگ سفارت کجاست و گواهی مورد نظر در باره سلامت را چطوری بايد گرفت؟ کمی خودم را نگران نشان دادم و گفتم: «نمیدونم بهمن، برگه را از من گرفتن و هيشکی هم انگليسی را خوب صحبت نمیکنه و نمیدونم بايد چکار کنم.» از من خواست تا ده قيقه ديگر که میرسد، جلو در سفارت بايستم. سرانجام رسيد و با نشانی دقيقی که از کولهپشتیام داده بودم، خيلی زود من را پيدا کرد. بهمن جوانی کوتاهقد با موهايی سياه و کمپشت است و چهره روشنی دارد. عينک آفتابی تيرهای به چشم زده و يک کيف کوچک چرمی قهوهایرنگ در دست گرفته که همه لوازمش از موبايل و کليد و کيف پول را در آن جا داده است. سلام و احوالپرسی را خلاصه کردم و با اشتياق پرسيدم که ماشين کجاست؟
🔹کولهام را در صندوق عقب ماشين گذاشتم و بار ديگر به سفارت برگشتيم تا برای دريافت ويزا، مدارک لازم را تکميل کنيم. وقتی بهمن از همان مأمور مستقر در باجه در باره گزارش پزشکی سؤال کرد و او هم بار ديگر گفت که لزومی ندارد، من خودم را به نفهمی زدم و با اظهار تعجب، از بهمن پوزش خواستم که بدون دليل برای او ايجاد زحمت کردهام. با ناديده گرفتن عذرخواهی من، گفت: «نه نه، هيچ مشکلی نيست، من باهات هستم تا کار سفارت تموم بشه و بعدش تو رو در تهران بچرخونم.» چقدر من خوششانس هستم که با اين کاربران CS ارتباط دارم؛ کسانی که تا به حال آنها را نديدهام، اما بدون هيچ مزد و منت به من کمک میکنند. بهمن با اشاره به شيوه کار مدير شرکتش گفت که پانتهآ عضو CS است و من را برای ديدار با شما فرستاده است. بهمن در امور اداری آن شرکت کار میکند و معمولاً برای استقبال و پذيرايی از دوستان پانتهآ يا مهمانان شرکت اعزام میشود تا در ايام اقامت در تهران آنها را همراهی کند.
🔹جلو در سفارت چشمبهراه رسيدن پیک بانک بوديم. هر 15 دقيقه يک پيک موتوری از راه میرسيد و مردم به طرفش هجوم میآوردند تا ببينند فيش آنها پرداخت شده است يا نه. مرد میرفت روی جدول کنار پيادهرو می-ايستاد، فيشها را در دست میگرفت و در حالی که دهها نفر مقابل او ايستاده بودند، اسامی روی فيشها را صدا می-زد. هر بار که يک موتوری میرسيد بهمن به سراغ او میرفت تا اسم من را بشنود، ولی فايدهای نداشت، من هم قيافه کسی را که فيش من را گرفته بود، به ياد نداشتم؛ بنابراين چارهای نبود جز اينکه منتظر شنيدن اسم خودم باشم. وقت در حال سپری شدن است و باجه مربوطه هم از ساعت 5/12 ديگر مدارک را تحويل نمیگيرد. بعد از دو ساعت انتظار، بالاخره سر و کله آقا پيدا شد و همين که چشمم به او افتاد از فرط عصبانيت سرش داد زدم که چرا بیجهت تأخير کرده است؛ چون اگر نتوانم پاسپورتم را بهسرعت تحويل بگيرم، بايد در تهران اسير و سرگردان باشم و نمیدانم که برای دريافت ويزا روی پاسپورت مصریام چند روز بايد معطل بمانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/4
🔹پانتهآ یکی از دختران عضو CS در تهران، جوانی ايرانی به نام بهمن را که کارمند شرکتشان بود سراغ من فرستاد تا برای تکميل کارهای مربوط به ويزا به من کمک کند. بهمن تلفنی به من خبر داد که طبق قرار، ساعت 10/5 به سفارتخانه میرسد و پرسيد که «اون وقت باید چه کار کنم؟» قرار بود که بهمن برای تست پزشکی به کمک من بيايد، اما الآن اين موضوع منتفی شده است. میخواستم تشکر کنم و به او بگويم که همه کارهای ويزا را در سفارت انجام دادهام و ديگر نيازی به کمک او ندارم، اما ناگهان به ياد کولهپشتی سنگینم افتادم و آرزو کردم که کاش بشود به نحوی از شرّ آن خلاص شد؛ چون هنوز سر صبح است و دلم میخواهد امروز را تا شب آزادانه و سبکبار در خيابانها پرسه بزنم. از سنگينی بار نزديک است که ديسک کمر من عود کند. چند روز پيش از سفر، از پسرعمهام که ساکن لهستان است، خواسته بودم که قبل از سفر به قاهره يک کولهپشتی سبک برای من تهيه کند؛ ولی او در ورشو هم معمولاً از فروشگاههايی مثل «التوحيد و النور» خريد میکند. کولهای که خريده بود، هم ناراحت بود و هم بدکيفيت. در طول سفر بيست بار قسم خوردم که پولش را به او ندهم، و به دليل اين کار ناپسندش، کوله را به خودش برگردانم.
🔹با خودم فکر کردم که کاش بهمن ماشين آورده باشد تا از اين بار سنگين روی دوش خودم نجات پيدا کنم، با نااميدی از او پرسيدم که با مترو آمده است يا با اتوبوس، اما وقتی به من گفت با ماشين شخصی آمده، ميخکوب شدم. پرسيد: پارکينگ سفارت کجاست و گواهی مورد نظر در باره سلامت را چطوری بايد گرفت؟ کمی خودم را نگران نشان دادم و گفتم: «نمیدونم بهمن، برگه را از من گرفتن و هيشکی هم انگليسی را خوب صحبت نمیکنه و نمیدونم بايد چکار کنم.» از من خواست تا ده قيقه ديگر که میرسد، جلو در سفارت بايستم. سرانجام رسيد و با نشانی دقيقی که از کولهپشتیام داده بودم، خيلی زود من را پيدا کرد. بهمن جوانی کوتاهقد با موهايی سياه و کمپشت است و چهره روشنی دارد. عينک آفتابی تيرهای به چشم زده و يک کيف کوچک چرمی قهوهایرنگ در دست گرفته که همه لوازمش از موبايل و کليد و کيف پول را در آن جا داده است. سلام و احوالپرسی را خلاصه کردم و با اشتياق پرسيدم که ماشين کجاست؟
🔹کولهام را در صندوق عقب ماشين گذاشتم و بار ديگر به سفارت برگشتيم تا برای دريافت ويزا، مدارک لازم را تکميل کنيم. وقتی بهمن از همان مأمور مستقر در باجه در باره گزارش پزشکی سؤال کرد و او هم بار ديگر گفت که لزومی ندارد، من خودم را به نفهمی زدم و با اظهار تعجب، از بهمن پوزش خواستم که بدون دليل برای او ايجاد زحمت کردهام. با ناديده گرفتن عذرخواهی من، گفت: «نه نه، هيچ مشکلی نيست، من باهات هستم تا کار سفارت تموم بشه و بعدش تو رو در تهران بچرخونم.» چقدر من خوششانس هستم که با اين کاربران CS ارتباط دارم؛ کسانی که تا به حال آنها را نديدهام، اما بدون هيچ مزد و منت به من کمک میکنند. بهمن با اشاره به شيوه کار مدير شرکتش گفت که پانتهآ عضو CS است و من را برای ديدار با شما فرستاده است. بهمن در امور اداری آن شرکت کار میکند و معمولاً برای استقبال و پذيرايی از دوستان پانتهآ يا مهمانان شرکت اعزام میشود تا در ايام اقامت در تهران آنها را همراهی کند.
🔹جلو در سفارت چشمبهراه رسيدن پیک بانک بوديم. هر 15 دقيقه يک پيک موتوری از راه میرسيد و مردم به طرفش هجوم میآوردند تا ببينند فيش آنها پرداخت شده است يا نه. مرد میرفت روی جدول کنار پيادهرو می-ايستاد، فيشها را در دست میگرفت و در حالی که دهها نفر مقابل او ايستاده بودند، اسامی روی فيشها را صدا می-زد. هر بار که يک موتوری میرسيد بهمن به سراغ او میرفت تا اسم من را بشنود، ولی فايدهای نداشت، من هم قيافه کسی را که فيش من را گرفته بود، به ياد نداشتم؛ بنابراين چارهای نبود جز اينکه منتظر شنيدن اسم خودم باشم. وقت در حال سپری شدن است و باجه مربوطه هم از ساعت 5/12 ديگر مدارک را تحويل نمیگيرد. بعد از دو ساعت انتظار، بالاخره سر و کله آقا پيدا شد و همين که چشمم به او افتاد از فرط عصبانيت سرش داد زدم که چرا بیجهت تأخير کرده است؛ چون اگر نتوانم پاسپورتم را بهسرعت تحويل بگيرم، بايد در تهران اسير و سرگردان باشم و نمیدانم که برای دريافت ويزا روی پاسپورت مصریام چند روز بايد معطل بمانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/5
🔹در هر حال، من و بهمن دواندوان از پلههای سفارت بالا رفتيم ولی ديديم که باجه بسته شده و مأمور مربوطه هم رفته است. از اينکه يک روز ديگر بايد در انتظار تحويل مدارک، سرگردان باشم، اعصابم خرد شده بود. بعد از نيم ساعت چرخيدن، بالاخره کارمند سفارت را پيدا کردم و عجز و ناله من را قبول کرد و نيم ساعت بعد از وقت مقرر، مدارک من را تحويل گرفت و از من خواست که ساعت 5/2 فردا ظهر برای دريافت پاسپورت به سفارت بيايم. هر چه سعی کردم که بفهمم نتيجه بررسیها چه خواهد بود، فايده نداشت و اظهار کرد که همه چيز دست شخص کنسول است که ويزا را فردا يا پسفردا يا حتی هفته ديگر صادر کند. سرنوشت اين سفر به دست سفير افتاده است و من هيچ چارهای ندارم جز اينکه دست به دعا ببند کنم.
🔹با ماشین او به طرف شرکت پانتهآ راه افتاديم که در زمينه قطعات الکترونيکی آسانسور فعاليت میکند. امروز خودش در محل کار حضور ندارد و مشغول مذاکره با نمايندگان فروش است. ساختمان شرکت چهار طبقه دارد. همه کارمندان به استقبال از خارجیها اهميت میدهند؛ به همين دليل با روی باز از من پذيرايی کردند. کمی در شرکت نشستم تا بهمن مقداری از کارهای خودش را انجام بدهد. يک کارت بانکی از مديران شرکت گرفت و بيرون آمديم. «خوشحال و سرحال بودم.» بانکهای ايران يک شبکه داخلی گسترده دارند که از آن طريق میتوان با استفاده از کارتهای هوشمند، هم خريد کرد و هم پول نقد گرفت؛ يک نمونه داخلی از Mastercard يا VISA که به دليل تحريمهای اقتصادی شرکتهای آمريکايی اجازه ارائه خدمات بانکی در ايران را ندارند. همين امر باعث شده بود که من هم پول مورد نياز برای هزينههای خودم را به شکل نقدی و اسکناس دلار بياورم. علی رغم اين مسأله، امکان دريافت نقدی پول، مثل خدمات بانکی Western Union وجود دارد؛ لذا خدا را شکر کردم که در شرايط اضطراری و هنگام گم کردن پولهای نقد، میتوانم به اين سرويس اعتماد داشته باشم.
🔹به يکی از مجللترين رستورانهايی که تا به حال در ايران ديدهام رفتيم؛ دکوراسيون داخلی حاکی از يک فضای پنج ستاره است، گويا خانوادههايی که اطراف ما نشستهاند، همه از طبقه اعيان و اشراف هستند. کباب برگ و کوبيده و مثل هميشه مقدار زيادی برنج سفارش داديم. بهمن با اينکه جثه نسبتاً کوچکی داشت، توانست همه پلو را بخورد، من اما نصف آن را هم بهزور خوردم. در اين سفر قطعاً مقداری از وزن خودم را از دست خواهم داد؛ چرا که پيادهروی و اين ور و آن ور رفتنهای مکرر ذخيره چربی بيش از اندازه بدنم را سوزانده است. با اينکه رستوران پنجستاره نشان میداد، توالتش محلّی بود؛ و اين چيزی بود که تعجب مرا برانگيخت. «اين جور جاها به عذاب میافتم»؛ توکل برخدا. به کمی استراحت نياز داشتم، با اين حال، به بهمن پيشنهاد دادم که به «کاخ گلستان» برويم. ولی عذرخواهی کرد و گفت که درهای کاخ را زود میبندند و به دليل ترافيک بعيد است که بتوانيم به آنجا برسيم. بر خلاف شکل و شمايل رستوران، صورتحساب آن چندان زياد نبود. متوجه شدم که بهمن در هنگام پرداخت صورتحساب با کارت، چيزی به عنوان انعام نداد؛ او به من گفت که انعام در ايران کار پسنديدهای نيست، حتی بعضیها آن را توهين تلقی میکنند و آن را نمیپذيرند؛ زيرا طرف در قبال کاری که انجام میدهد دستمزد میگيرد و نيازی به انعام نيست. جای تعجب دارد؛ چون به عنوان مثال، در آمريکا اگر انعام قابلتوجهی به گارسون رستوران ندهيد، گويا توهين بزرگی به طرف کردهايد، و چه بسا که بیتوجهی به اين امر منجر به درگيری شود.
🔹پيشنهاد داد که به برج ميلاد، بلندترين برج تهران و ايران برويم. در مسير رفتن به سوی برجی که از همه خيابانهای تهران ديده میشد، جلو يک ايستگاه مترو ايستاديم تا نامزد بهمن هم به ما ملحق شود و در بازديد از برج ما را همراهی کند؛ دختری ايرانی حدود سیساله، با اندامی ورزيده، چهرهای گندمگون، چشمانی آراسته و حجابی که همه موهايش را پوشانده است. شايد اشتباه کنم، اما از ظاهر بهمن پيدا نيست که جوان متدينی باشد. صندلی جلو ماشين را به او سپردم و عقب نشستم. بهمن بلافاصله من را به او معرفی کرد و پس از آن، با زبان رمانتيک فارسی، وارد گفتوگويی عاشقانه شدند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/5
🔹در هر حال، من و بهمن دواندوان از پلههای سفارت بالا رفتيم ولی ديديم که باجه بسته شده و مأمور مربوطه هم رفته است. از اينکه يک روز ديگر بايد در انتظار تحويل مدارک، سرگردان باشم، اعصابم خرد شده بود. بعد از نيم ساعت چرخيدن، بالاخره کارمند سفارت را پيدا کردم و عجز و ناله من را قبول کرد و نيم ساعت بعد از وقت مقرر، مدارک من را تحويل گرفت و از من خواست که ساعت 5/2 فردا ظهر برای دريافت پاسپورت به سفارت بيايم. هر چه سعی کردم که بفهمم نتيجه بررسیها چه خواهد بود، فايده نداشت و اظهار کرد که همه چيز دست شخص کنسول است که ويزا را فردا يا پسفردا يا حتی هفته ديگر صادر کند. سرنوشت اين سفر به دست سفير افتاده است و من هيچ چارهای ندارم جز اينکه دست به دعا ببند کنم.
🔹با ماشین او به طرف شرکت پانتهآ راه افتاديم که در زمينه قطعات الکترونيکی آسانسور فعاليت میکند. امروز خودش در محل کار حضور ندارد و مشغول مذاکره با نمايندگان فروش است. ساختمان شرکت چهار طبقه دارد. همه کارمندان به استقبال از خارجیها اهميت میدهند؛ به همين دليل با روی باز از من پذيرايی کردند. کمی در شرکت نشستم تا بهمن مقداری از کارهای خودش را انجام بدهد. يک کارت بانکی از مديران شرکت گرفت و بيرون آمديم. «خوشحال و سرحال بودم.» بانکهای ايران يک شبکه داخلی گسترده دارند که از آن طريق میتوان با استفاده از کارتهای هوشمند، هم خريد کرد و هم پول نقد گرفت؛ يک نمونه داخلی از Mastercard يا VISA که به دليل تحريمهای اقتصادی شرکتهای آمريکايی اجازه ارائه خدمات بانکی در ايران را ندارند. همين امر باعث شده بود که من هم پول مورد نياز برای هزينههای خودم را به شکل نقدی و اسکناس دلار بياورم. علی رغم اين مسأله، امکان دريافت نقدی پول، مثل خدمات بانکی Western Union وجود دارد؛ لذا خدا را شکر کردم که در شرايط اضطراری و هنگام گم کردن پولهای نقد، میتوانم به اين سرويس اعتماد داشته باشم.
🔹به يکی از مجللترين رستورانهايی که تا به حال در ايران ديدهام رفتيم؛ دکوراسيون داخلی حاکی از يک فضای پنج ستاره است، گويا خانوادههايی که اطراف ما نشستهاند، همه از طبقه اعيان و اشراف هستند. کباب برگ و کوبيده و مثل هميشه مقدار زيادی برنج سفارش داديم. بهمن با اينکه جثه نسبتاً کوچکی داشت، توانست همه پلو را بخورد، من اما نصف آن را هم بهزور خوردم. در اين سفر قطعاً مقداری از وزن خودم را از دست خواهم داد؛ چرا که پيادهروی و اين ور و آن ور رفتنهای مکرر ذخيره چربی بيش از اندازه بدنم را سوزانده است. با اينکه رستوران پنجستاره نشان میداد، توالتش محلّی بود؛ و اين چيزی بود که تعجب مرا برانگيخت. «اين جور جاها به عذاب میافتم»؛ توکل برخدا. به کمی استراحت نياز داشتم، با اين حال، به بهمن پيشنهاد دادم که به «کاخ گلستان» برويم. ولی عذرخواهی کرد و گفت که درهای کاخ را زود میبندند و به دليل ترافيک بعيد است که بتوانيم به آنجا برسيم. بر خلاف شکل و شمايل رستوران، صورتحساب آن چندان زياد نبود. متوجه شدم که بهمن در هنگام پرداخت صورتحساب با کارت، چيزی به عنوان انعام نداد؛ او به من گفت که انعام در ايران کار پسنديدهای نيست، حتی بعضیها آن را توهين تلقی میکنند و آن را نمیپذيرند؛ زيرا طرف در قبال کاری که انجام میدهد دستمزد میگيرد و نيازی به انعام نيست. جای تعجب دارد؛ چون به عنوان مثال، در آمريکا اگر انعام قابلتوجهی به گارسون رستوران ندهيد، گويا توهين بزرگی به طرف کردهايد، و چه بسا که بیتوجهی به اين امر منجر به درگيری شود.
🔹پيشنهاد داد که به برج ميلاد، بلندترين برج تهران و ايران برويم. در مسير رفتن به سوی برجی که از همه خيابانهای تهران ديده میشد، جلو يک ايستگاه مترو ايستاديم تا نامزد بهمن هم به ما ملحق شود و در بازديد از برج ما را همراهی کند؛ دختری ايرانی حدود سیساله، با اندامی ورزيده، چهرهای گندمگون، چشمانی آراسته و حجابی که همه موهايش را پوشانده است. شايد اشتباه کنم، اما از ظاهر بهمن پيدا نيست که جوان متدينی باشد. صندلی جلو ماشين را به او سپردم و عقب نشستم. بهمن بلافاصله من را به او معرفی کرد و پس از آن، با زبان رمانتيک فارسی، وارد گفتوگويی عاشقانه شدند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/6
🔹با گذر از چند بزرگراه و عبور از روی چندين پل، کمکم به برج نزديک میشويم. تنها جايی است که اصلاً نمی-پرسی: «پس کی میرسيم؟!» زیرا همواره بلندای خيرهکننده آن را روبهروی خود میبينی. پيرامون قاعده دايرهایشکل آن فضای سبز زيبای است که چندين آبنما و تنديس و چند رديف درخت ديده میشود. در قسمت پايين برج ساختمان بزرگ چندطبقهای است که در نگاه اول يک مرکز خريد به نظر میآید. در لابهلای فضای سبز و طبقه همکف، چند رستوران و کافیشاپ و در يکی از تالارهای آن، چندين گالری هنری برپا است. يکی از اين گالریها به نمايشگاه عکس اختصاص دارد و در و ديوار تالار بزرگش پر از تصاویری از چشماندازهای باشکوه ايران است، زير هر تابلو مشخصات مکان عکسبرداری و دليل آن بهتفصيل نوشته شده است. از پلهبرقی بالا رفتيم و به طبقه اول رسيديم تا بليت بخريم و سوار آسانسور سريعی شويم که سيصد متر را در مدت کوتاهی طی میکند. تا زمانی که آسانسور برسد، بهمن از من خواست تا با استفاده از دوربين تلفن همراهش، عکسی از او و نامزدش بيندازم، اما با توجه به زحمتی که امروز برای من کشيده است، تصميم گرفتم با دوربين شخصی خودم يک عکس فوری از آنها بگيرم و چاپ کنم، همين کار را کردم و آن دو بسيار خوشحال شدند؛ عکس فوری با اين کيفيت سورپرايز فوقالعادهای برای آنها بود. بهشوخی در باره اينکه عکس برای کدام يکیشان باشد، با هم بگومگو کردند و سرانجام از من خواستند که با پسزمينه سالن پايين برج عکس ديگری از آنها بگيرم. با شرمساری درخواست يک عکس ديگر با نمای برج داشتند و پس از آن هم عکسی جلو آبنما؛ گرفتم اما گفتم: «حالا صبر کنين بريم اون بالا؛ تا اونجا عکسهای بهتری بگيرم». عکسهايی را که گرفته بودم، با خجالت از من گرفتند و خدا را شکر کردم که فيلم دهتايی دوربين تمام شد. هر کسی را که ملاقات میکنم با هم يک عکس فوری میگيريم و به او تقديم میکنم تا خاطره ناچيزی از خود بهيادگار گذاشته باشم؛ اما برخلاف عکاسهای بلوار ساحلی رود نيل کارم عکس گرفتن از دلدادههای عاشقپيشه نيست.
🔹سوار بر آسانسور شيشهای به سالن اصلی و بزرگ برج در بالاترين طبقه رسيديم. از چهار طرف، تا چشم کار میکند، تهرانی ديده میشود که در دامنه رشته کوه البرز با قلههای کم و بيش سفیدش خفته است؛ شهری در دل کوههايی چشمنواز که چند هفته بعد با فرا رسيدن زمستان، بسياری از آنها زير برف خواهند رفت. از آن بالا باغ-هايی نيز به چشم میآيد که ساختمانهايی غالباً سفيد را در بر گرفته است. اين زيرساختهای شگفتانگيز و اين پلها و بزرگراههای پر پيچ و خم در لابهلای ساختمانهای بیپايان، برای شهری با حدود بيست ميليون جمعيت چندان دور از نياز نيست.
🔹از بهمن و نامزدش عکسهای بسياری گرفتم، اما با دوربين خودش؛ پس از آن همان طوری که قول داده بودم، وقت گرفتن يک عکس فوری با پسزمينه تهران و غروب دلانگيزش فرا رسيد. آن دو را در لحظاتی عاشقانه رها کردم و چندی در راهروهای آن طبقه دايرهایشکل قدم زدم. روی يکی از ميزها پرچم کشورهای جهان را ديدم و بی آنکه به نتيجه برسم، دنبال پرچم مصر گشتم. عصبانی شدم و در پی آن بودم که مدير اين طبقه يا يکی از مسئولان را پيدا کنم. با يکی از مأموران حفاظت که لباس آبی خوشرنگی به تن داشت روبهرو شدم و با احتياط از او در باره پرچم مصر پرسيدم. با خاطرجمعی به من گفت که پرچم مصر روی ميزی در آن سوی سالن است. بهسرعت سوی آن ميز رفتم و بالاخره نقش عقاب سفيدی را که در ميان دو نوار قرمز و سياه نشسته است، پيدا کردم؛ اما زير عقاب نوشته بود: «اتحاد جمهوريات عربيّه». بله، آخرين پرچم مصر که به دست مسئولان اين برج رسيده، مربوط به دوران اتحاد بين دو کشور مصر و سوريه و شکلگيری «جمهوری متحد عربی» در اواخر دهه پنجاه ميلادی است.
🔹قبل از بيرون آمدن از برج، بهمن من و نامزدش را به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد؛ از تماشای رشته کوه البرز و غروب تهران لذت برديم. هر جايی که رفتهام از دستودلبازی ايرانیها بهرهمند بودهام، بسياری از آنها مرا به صرف نوشيدنی يا وعده غذايی يا قليان دعوت کردهاند. حالا میفهمم که دوست هلندیام مارتين، چطوری با سی دلار يک ماه و نيم با دوچرخهاش در ايران به گشتوگذار پرداخته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/6
🔹با گذر از چند بزرگراه و عبور از روی چندين پل، کمکم به برج نزديک میشويم. تنها جايی است که اصلاً نمی-پرسی: «پس کی میرسيم؟!» زیرا همواره بلندای خيرهکننده آن را روبهروی خود میبينی. پيرامون قاعده دايرهایشکل آن فضای سبز زيبای است که چندين آبنما و تنديس و چند رديف درخت ديده میشود. در قسمت پايين برج ساختمان بزرگ چندطبقهای است که در نگاه اول يک مرکز خريد به نظر میآید. در لابهلای فضای سبز و طبقه همکف، چند رستوران و کافیشاپ و در يکی از تالارهای آن، چندين گالری هنری برپا است. يکی از اين گالریها به نمايشگاه عکس اختصاص دارد و در و ديوار تالار بزرگش پر از تصاویری از چشماندازهای باشکوه ايران است، زير هر تابلو مشخصات مکان عکسبرداری و دليل آن بهتفصيل نوشته شده است. از پلهبرقی بالا رفتيم و به طبقه اول رسيديم تا بليت بخريم و سوار آسانسور سريعی شويم که سيصد متر را در مدت کوتاهی طی میکند. تا زمانی که آسانسور برسد، بهمن از من خواست تا با استفاده از دوربين تلفن همراهش، عکسی از او و نامزدش بيندازم، اما با توجه به زحمتی که امروز برای من کشيده است، تصميم گرفتم با دوربين شخصی خودم يک عکس فوری از آنها بگيرم و چاپ کنم، همين کار را کردم و آن دو بسيار خوشحال شدند؛ عکس فوری با اين کيفيت سورپرايز فوقالعادهای برای آنها بود. بهشوخی در باره اينکه عکس برای کدام يکیشان باشد، با هم بگومگو کردند و سرانجام از من خواستند که با پسزمينه سالن پايين برج عکس ديگری از آنها بگيرم. با شرمساری درخواست يک عکس ديگر با نمای برج داشتند و پس از آن هم عکسی جلو آبنما؛ گرفتم اما گفتم: «حالا صبر کنين بريم اون بالا؛ تا اونجا عکسهای بهتری بگيرم». عکسهايی را که گرفته بودم، با خجالت از من گرفتند و خدا را شکر کردم که فيلم دهتايی دوربين تمام شد. هر کسی را که ملاقات میکنم با هم يک عکس فوری میگيريم و به او تقديم میکنم تا خاطره ناچيزی از خود بهيادگار گذاشته باشم؛ اما برخلاف عکاسهای بلوار ساحلی رود نيل کارم عکس گرفتن از دلدادههای عاشقپيشه نيست.
🔹سوار بر آسانسور شيشهای به سالن اصلی و بزرگ برج در بالاترين طبقه رسيديم. از چهار طرف، تا چشم کار میکند، تهرانی ديده میشود که در دامنه رشته کوه البرز با قلههای کم و بيش سفیدش خفته است؛ شهری در دل کوههايی چشمنواز که چند هفته بعد با فرا رسيدن زمستان، بسياری از آنها زير برف خواهند رفت. از آن بالا باغ-هايی نيز به چشم میآيد که ساختمانهايی غالباً سفيد را در بر گرفته است. اين زيرساختهای شگفتانگيز و اين پلها و بزرگراههای پر پيچ و خم در لابهلای ساختمانهای بیپايان، برای شهری با حدود بيست ميليون جمعيت چندان دور از نياز نيست.
🔹از بهمن و نامزدش عکسهای بسياری گرفتم، اما با دوربين خودش؛ پس از آن همان طوری که قول داده بودم، وقت گرفتن يک عکس فوری با پسزمينه تهران و غروب دلانگيزش فرا رسيد. آن دو را در لحظاتی عاشقانه رها کردم و چندی در راهروهای آن طبقه دايرهایشکل قدم زدم. روی يکی از ميزها پرچم کشورهای جهان را ديدم و بی آنکه به نتيجه برسم، دنبال پرچم مصر گشتم. عصبانی شدم و در پی آن بودم که مدير اين طبقه يا يکی از مسئولان را پيدا کنم. با يکی از مأموران حفاظت که لباس آبی خوشرنگی به تن داشت روبهرو شدم و با احتياط از او در باره پرچم مصر پرسيدم. با خاطرجمعی به من گفت که پرچم مصر روی ميزی در آن سوی سالن است. بهسرعت سوی آن ميز رفتم و بالاخره نقش عقاب سفيدی را که در ميان دو نوار قرمز و سياه نشسته است، پيدا کردم؛ اما زير عقاب نوشته بود: «اتحاد جمهوريات عربيّه». بله، آخرين پرچم مصر که به دست مسئولان اين برج رسيده، مربوط به دوران اتحاد بين دو کشور مصر و سوريه و شکلگيری «جمهوری متحد عربی» در اواخر دهه پنجاه ميلادی است.
🔹قبل از بيرون آمدن از برج، بهمن من و نامزدش را به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد؛ از تماشای رشته کوه البرز و غروب تهران لذت برديم. هر جايی که رفتهام از دستودلبازی ايرانیها بهرهمند بودهام، بسياری از آنها مرا به صرف نوشيدنی يا وعده غذايی يا قليان دعوت کردهاند. حالا میفهمم که دوست هلندیام مارتين، چطوری با سی دلار يک ماه و نيم با دوچرخهاش در ايران به گشتوگذار پرداخته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/7
🔹نامزدش را به ايستگاه مترو رسانديم تا بيش از اين تأخير نکند، بار ديگر برای عکسها تشکر کرد و رفت. بهمن خيلی سعی کرد که نظر مرا در باره او بداند؛ به خوشسليقگیاش آفرين گفتم و زيبايی و جذابيت محبوبش را تحسين کردم؛ اصلاً جواب من به هر کسی که نظرم را در باره شکل و قيافه دوستش بپرسد، هميشه همين است. آخر، من چشم و دلی را که با آن، محبوبش را میبيند، ندارم، پس چطور میتوانم نظر شخصی خودم را در باره قيافه او بر زبان آورم؟! حتی اگر طرف ميمون هم باشد، نظر من همين است که گفتم. من نمیفهمم چرا برای بعضیها مهم است که وقتی کسی عقل و دل آنها را ربوده، بايد در چشم ديگران هم زيبا و جذاب باشد؟
🔹در همان ايستگاه مترو زينب را ديديم که قبلاً زنگ زده و برنامه امشب من را پرسيده بود و میدانست که آن ساعت به ايستگاه خواهم رسيد. از بهمن خداحافظی کردم و از همراهی امروزش بسيار سپاسگزار شدم. اسبابهايم را از ماشينش برداشتم و با زينب به سوی منزل فائزه راه افتادم که دو شب آينده را در تهران ميزبان من خواهد بود. با کمک زينب خيلی راحت و البته زود به خانه او رسيديم و ايستاديم تا فائزه از سر کار برگردد. مهران به من گفته بود که او گوينده يکی از شبکههای مذهبی معروف در تلويزيون ايران است؛ لذا خيلی مشتاق ديدنش بودم. چطوری میشود که يک گردشگر خارجی در ايران بتواند مهمان يکی از مجریهای شبکه مذهبی تلويزيون ايران بشود؟ خدا را شکر کردم که با عضويت در شبکه CS اين قدر خوششانس شدهام. بر خلاف شيوه همه مسافرها، تا پيش از رسيدن به مقصد، اصلاً به فکر جای اقامت نيستم و همه چيز را به دست قضا و قدر میسپارم. اگر هم جايی پيدا نکنم، بالاخره مجموعه کتابهای LP هست که يک هتل را به من نشان بدهد و راحت به آن برسم. تا اينجای کار که دست تقدير مرا از مراجعه و تکيه به آن کتاب هم بینياز کرده است.
🔹بالاخره بعد از حدود نيم ساعت انتظار، فائزه سر رسيد؛ در اين فاصله، ماجرای امروز سفارت را برای زينب تعريف کردم. فائزه ماشين را جلو درِ خانه پارک کرد و با پوزش از تأخير، به ما خوشآمد گفت. با کمکِ هم، کيسههای سبزی و ميوه را به طبقه دوم برديم. حدود سی سال عمر دارد، با صورتی گرد و چشمانی درشت، روسریاش نيمی از موهای خرمايی او را پوشانده است. بر عکس همه دخترانی که در ايران ديدم، در خانه هم روسریاش را برنداشت و آن را روی همان نصف موها و اندکی از لباسهايَش باقی گذاشت. مدتها است که در تهران زندگی میکند ولی خانه پدری و همه خانوادهاش در قم هستند که زادگاه آنها است. اين آپارتمان نُقلی را همراه با يک خانم تهرانی به نام معصومه اجاره کرده است. از قيافه معصومه که زنی چهلساله است، به نظر میرسد که خانمی واقعاً متدين است و حتی نام او خيلی وقتها مانع از اين میشود که به مخالفت با دين و سنتهای دينی فکر کند. فائزه در شبکه انگليسیزبان «سحر» کار میکند؛ برای همين انگليسی را خيلی خوب حرف میزند. کارگردان فيلمهای مستند پيرامون داستان زندگی غيرمسلمانانی است که به دين اسلام و بهخصوص به مذهب تشيع در آمدهاند يا کسانی که در سالهای پايانی عمر تصميم گرفتهاند که پايبند به دين شوند. اصرار داشت که نمونهای از کارهايش را به نمايش بگذارد؛ لپتاپش را روشن کرد و در حالی که معصومه به اتاق خودش رفته بود، در اتاق فائزه که يک تختخواب بلند و يک مبل کوچک داشت نشستيم.
🔹مستندی کوتاه در باره يک خانم آلمانی با چادر مشکی نشان داد که داستان شگفتانگيز خود از آشنايی با دين اسلام و عشق به اهل بيت را بازگو میکرد. فائزه با بيان اين مطلب که اين خانم مادر او است ـ يا دوست داشت او را چنين بنامد ـ ما را غافلگير کرد و گفت که همواره تحت حمايت وی بوده و او را بهشدت دوست دارد و اکنون نيز در خانه آنها در قم ساکن است، و ادامه داد که گرچه سالها است از همسرش جدا شده، اما اين خانم را نمیتواند رها کند. فائزه نگفت که مادر واقعی خودش کجا است و همسرش چه سرنوشتی داشته است؛ البته ما هم چيزی نپرسيديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/7
🔹نامزدش را به ايستگاه مترو رسانديم تا بيش از اين تأخير نکند، بار ديگر برای عکسها تشکر کرد و رفت. بهمن خيلی سعی کرد که نظر مرا در باره او بداند؛ به خوشسليقگیاش آفرين گفتم و زيبايی و جذابيت محبوبش را تحسين کردم؛ اصلاً جواب من به هر کسی که نظرم را در باره شکل و قيافه دوستش بپرسد، هميشه همين است. آخر، من چشم و دلی را که با آن، محبوبش را میبيند، ندارم، پس چطور میتوانم نظر شخصی خودم را در باره قيافه او بر زبان آورم؟! حتی اگر طرف ميمون هم باشد، نظر من همين است که گفتم. من نمیفهمم چرا برای بعضیها مهم است که وقتی کسی عقل و دل آنها را ربوده، بايد در چشم ديگران هم زيبا و جذاب باشد؟
🔹در همان ايستگاه مترو زينب را ديديم که قبلاً زنگ زده و برنامه امشب من را پرسيده بود و میدانست که آن ساعت به ايستگاه خواهم رسيد. از بهمن خداحافظی کردم و از همراهی امروزش بسيار سپاسگزار شدم. اسبابهايم را از ماشينش برداشتم و با زينب به سوی منزل فائزه راه افتادم که دو شب آينده را در تهران ميزبان من خواهد بود. با کمک زينب خيلی راحت و البته زود به خانه او رسيديم و ايستاديم تا فائزه از سر کار برگردد. مهران به من گفته بود که او گوينده يکی از شبکههای مذهبی معروف در تلويزيون ايران است؛ لذا خيلی مشتاق ديدنش بودم. چطوری میشود که يک گردشگر خارجی در ايران بتواند مهمان يکی از مجریهای شبکه مذهبی تلويزيون ايران بشود؟ خدا را شکر کردم که با عضويت در شبکه CS اين قدر خوششانس شدهام. بر خلاف شيوه همه مسافرها، تا پيش از رسيدن به مقصد، اصلاً به فکر جای اقامت نيستم و همه چيز را به دست قضا و قدر میسپارم. اگر هم جايی پيدا نکنم، بالاخره مجموعه کتابهای LP هست که يک هتل را به من نشان بدهد و راحت به آن برسم. تا اينجای کار که دست تقدير مرا از مراجعه و تکيه به آن کتاب هم بینياز کرده است.
🔹بالاخره بعد از حدود نيم ساعت انتظار، فائزه سر رسيد؛ در اين فاصله، ماجرای امروز سفارت را برای زينب تعريف کردم. فائزه ماشين را جلو درِ خانه پارک کرد و با پوزش از تأخير، به ما خوشآمد گفت. با کمکِ هم، کيسههای سبزی و ميوه را به طبقه دوم برديم. حدود سی سال عمر دارد، با صورتی گرد و چشمانی درشت، روسریاش نيمی از موهای خرمايی او را پوشانده است. بر عکس همه دخترانی که در ايران ديدم، در خانه هم روسریاش را برنداشت و آن را روی همان نصف موها و اندکی از لباسهايَش باقی گذاشت. مدتها است که در تهران زندگی میکند ولی خانه پدری و همه خانوادهاش در قم هستند که زادگاه آنها است. اين آپارتمان نُقلی را همراه با يک خانم تهرانی به نام معصومه اجاره کرده است. از قيافه معصومه که زنی چهلساله است، به نظر میرسد که خانمی واقعاً متدين است و حتی نام او خيلی وقتها مانع از اين میشود که به مخالفت با دين و سنتهای دينی فکر کند. فائزه در شبکه انگليسیزبان «سحر» کار میکند؛ برای همين انگليسی را خيلی خوب حرف میزند. کارگردان فيلمهای مستند پيرامون داستان زندگی غيرمسلمانانی است که به دين اسلام و بهخصوص به مذهب تشيع در آمدهاند يا کسانی که در سالهای پايانی عمر تصميم گرفتهاند که پايبند به دين شوند. اصرار داشت که نمونهای از کارهايش را به نمايش بگذارد؛ لپتاپش را روشن کرد و در حالی که معصومه به اتاق خودش رفته بود، در اتاق فائزه که يک تختخواب بلند و يک مبل کوچک داشت نشستيم.
🔹مستندی کوتاه در باره يک خانم آلمانی با چادر مشکی نشان داد که داستان شگفتانگيز خود از آشنايی با دين اسلام و عشق به اهل بيت را بازگو میکرد. فائزه با بيان اين مطلب که اين خانم مادر او است ـ يا دوست داشت او را چنين بنامد ـ ما را غافلگير کرد و گفت که همواره تحت حمايت وی بوده و او را بهشدت دوست دارد و اکنون نيز در خانه آنها در قم ساکن است، و ادامه داد که گرچه سالها است از همسرش جدا شده، اما اين خانم را نمیتواند رها کند. فائزه نگفت که مادر واقعی خودش کجا است و همسرش چه سرنوشتی داشته است؛ البته ما هم چيزی نپرسيديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/8
🔹پس از آن، يکی از قسمتهای برنامه talk show در شبکه «الانوار» را نشان داد. در وهله اول، مجری آن را با چادر و دستکش مشکی که تنها اندکی از چهره او ديده میشد نشناختم. چادر ايرانی قسمتی از پيشانی و چانه را نيز میپوشاند. به نظر میرسد که برای اشتغال به اين کار، به عنوان يک شغل دولتی بايد لباس فرم مخصوصی را به تن کرد؛ به هر حال، فائزه هم که در يک شبکه دينی کار میکند و بايد به رعايت نمونه پوشش دينی ايرانی پايبند باشد. اين قسمت برنامه در باره يادبود ماجرای کربلا و فداکاریهای سيدالشهداء امام حسين بود. همين طور گزيدههايی از کارهای مستند ديگرش را نيز نشان داد. بيشتر قهرمانان اين فيلمها کسانی بودند که پدر يا مادری مسلمان داشتند اما تصميم گرفته بودند که در باره دين خود و والدينشان تحقيق کنند، يا غيرمسلمانانی را معرفی میکرد که در جستوجو برای يافتن آيينی نو، به اسلام شيعی رسيده بودند. معمولاً فيلمهايش را خودش توليد و تصويربرداری میکند و آنها را برای فروش در دسترس شبکههای ماهوارهای میگذارد.
🔹فائزه از سالها پيش، در CS عضويت دارد، ولی مدتی است که نه از کسی ميزبانی کرده و نه مهمان کسی شده است. معمولاً از مهمانهايش در خانه قم پذيرايی میکند و از من فقط به دليل مصری بودن و معرفی فرهاد استقبال کرده است. تا به حال با مصریهای زيادی در تهران روبهرو نشده؛ به همين سبب پيشنهاد ميزبانی من را بدون هيچ اما و اگری قبول کرده است. از او به خاطر اینکه بدون هيچ اطلاع قبلی پذيرایی از من را پذيرفته، تشکر کردم. آرزو دارد که مصر و آثار شگفتانگيز آن را از نزديک ببيند، ولی از افتادن در ورطه مسائل سياسی و دشواریهای دريافت ويزا بيم دارد. او را به اين کار تشويق کردم و گفتم که هر کمکی که از دستم بيايد دريغ نخواهم داشت. او بهويژه برای تهيه و توليد فيلمی در باره شيعيان مصر و مزارات اهل بيت در قاهره خيلی انگيزه دارد. حتماً داستان دلخراش شهادت چهار تن از رهبران شيعيان قاهره در يک درگيری مذهبی را شنيده است. برايش توضيح دادم که کينهتوزی و تندرویهای پليد وهابيت چنين رخدادهايی را پديد میآورد؛ در حالی که اکثريت مردم مصر ميانهرو هستند و به اختلافات مذهبی توجه چندانی ندارند. ما ملتی صلحجو هستيم و از هر طايفه و بر هر کيشی که باشيم، دور از مشکلات و عقدههايی از اين دست زندگی میکنيم. البته برخوردهای شخصی اتفاق میافتد ولی به اندازهای نيست که به فاجعه منتهی شود.
🔹زينب اجازه مرخصی خواست تا از زمان مقرر برای برگشت دختران خوابگاه دانشگاه تهران يعنی ساعت هشت، تأخير نکند که مبادا گرفتار مشکلاتی از قبيل اخراج از خوابگاه شود. فائزه پيشنهاد کرد که آخر شب، زينب را همراهی کند و دليل تأخير او را به مسئول خوابگاه بگويد. فائزه برای ما يک شام ايرانی، حتماً شامل پلو و علاوه بر آن خورش بادمجان در کنار قيمه که يک غذای ايرانی با دانه لپه است سفارش داد. دور ميز کوچک بيرون اتاق نشستيم و در آنجا من از شيفتگی خودم به سفره و غذاهای دلچسب ايرانی و بهخصوص نوع ترکیاش که با استفاده از بادمجان، خوراکیهايی در نهايت خوشمزگی را به دست میدهد، داد سخن دادم؛ بيشترين لذت از غذای ايرانی را در خوردن «ترشی سير» احساس کردم که يک سير کامل را در آب نمک تيره میاندازند و حبههای سير هم به همان رنگ در میآيد. در همه عمرم، هيچ ترشی با اين مزه رؤيايی نخوردهام. روش خوردن آن را هم از آنها ياد گرفتم: اول همه حبههای سير را يکی يکی جدا میکنيد، و قبل از خوردن، پوست نازک اطراف هر حبه را میگيريد. پشيمان شدم که چرا تا به حال همراه همه غذاهايی که در ايران خوردهام اين ترشی شگفتانگيز را نوش جان نکردهام.
🔹 به ديوار کنار ميز، چراغ کوچکی آويزان بود که با يک لوله مسی از طريق پنجره به آشپزخانه ارتباط داشت، وقتی پرسيدم، به من گفتند که اين لوله گاز طبيعی است و اين چراغ در هنگام قطع برق که البته اخيراً خيلی کم در تهران اتفاق میافتد، با انرژی گاز روشن میشود. بيشتر دستگاههای خنککننده که در ايران ديدهام همان کولرهای مناطق کويری است که با آب کار میکند، بر عکس وسايل سرمايشی ما در مصر، که بيشتر کولرهای گازی است و مهمترين عامل فشار بر شبکه برق کشور به شمار میرود. مشکل اين کولرهای آبی کويری اما اين است که سر و صدای آن از کولرهای گازی بيشتر است. شام را بهسرعت خورديم و با ماشين فائزه راه افتاديم که زينب را به خوابگاه دانشگاه برسانيم. خيابانهای تهران در شب، بسيار خلوت بود و بيشتر مغازهها به مقررات ساعت تعطيل احترام میگذارند. پس از نيم ساعت رانندگی در خيابانهای خلوت تهران به خانه برگشتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/8
🔹پس از آن، يکی از قسمتهای برنامه talk show در شبکه «الانوار» را نشان داد. در وهله اول، مجری آن را با چادر و دستکش مشکی که تنها اندکی از چهره او ديده میشد نشناختم. چادر ايرانی قسمتی از پيشانی و چانه را نيز میپوشاند. به نظر میرسد که برای اشتغال به اين کار، به عنوان يک شغل دولتی بايد لباس فرم مخصوصی را به تن کرد؛ به هر حال، فائزه هم که در يک شبکه دينی کار میکند و بايد به رعايت نمونه پوشش دينی ايرانی پايبند باشد. اين قسمت برنامه در باره يادبود ماجرای کربلا و فداکاریهای سيدالشهداء امام حسين بود. همين طور گزيدههايی از کارهای مستند ديگرش را نيز نشان داد. بيشتر قهرمانان اين فيلمها کسانی بودند که پدر يا مادری مسلمان داشتند اما تصميم گرفته بودند که در باره دين خود و والدينشان تحقيق کنند، يا غيرمسلمانانی را معرفی میکرد که در جستوجو برای يافتن آيينی نو، به اسلام شيعی رسيده بودند. معمولاً فيلمهايش را خودش توليد و تصويربرداری میکند و آنها را برای فروش در دسترس شبکههای ماهوارهای میگذارد.
🔹فائزه از سالها پيش، در CS عضويت دارد، ولی مدتی است که نه از کسی ميزبانی کرده و نه مهمان کسی شده است. معمولاً از مهمانهايش در خانه قم پذيرايی میکند و از من فقط به دليل مصری بودن و معرفی فرهاد استقبال کرده است. تا به حال با مصریهای زيادی در تهران روبهرو نشده؛ به همين سبب پيشنهاد ميزبانی من را بدون هيچ اما و اگری قبول کرده است. از او به خاطر اینکه بدون هيچ اطلاع قبلی پذيرایی از من را پذيرفته، تشکر کردم. آرزو دارد که مصر و آثار شگفتانگيز آن را از نزديک ببيند، ولی از افتادن در ورطه مسائل سياسی و دشواریهای دريافت ويزا بيم دارد. او را به اين کار تشويق کردم و گفتم که هر کمکی که از دستم بيايد دريغ نخواهم داشت. او بهويژه برای تهيه و توليد فيلمی در باره شيعيان مصر و مزارات اهل بيت در قاهره خيلی انگيزه دارد. حتماً داستان دلخراش شهادت چهار تن از رهبران شيعيان قاهره در يک درگيری مذهبی را شنيده است. برايش توضيح دادم که کينهتوزی و تندرویهای پليد وهابيت چنين رخدادهايی را پديد میآورد؛ در حالی که اکثريت مردم مصر ميانهرو هستند و به اختلافات مذهبی توجه چندانی ندارند. ما ملتی صلحجو هستيم و از هر طايفه و بر هر کيشی که باشيم، دور از مشکلات و عقدههايی از اين دست زندگی میکنيم. البته برخوردهای شخصی اتفاق میافتد ولی به اندازهای نيست که به فاجعه منتهی شود.
🔹زينب اجازه مرخصی خواست تا از زمان مقرر برای برگشت دختران خوابگاه دانشگاه تهران يعنی ساعت هشت، تأخير نکند که مبادا گرفتار مشکلاتی از قبيل اخراج از خوابگاه شود. فائزه پيشنهاد کرد که آخر شب، زينب را همراهی کند و دليل تأخير او را به مسئول خوابگاه بگويد. فائزه برای ما يک شام ايرانی، حتماً شامل پلو و علاوه بر آن خورش بادمجان در کنار قيمه که يک غذای ايرانی با دانه لپه است سفارش داد. دور ميز کوچک بيرون اتاق نشستيم و در آنجا من از شيفتگی خودم به سفره و غذاهای دلچسب ايرانی و بهخصوص نوع ترکیاش که با استفاده از بادمجان، خوراکیهايی در نهايت خوشمزگی را به دست میدهد، داد سخن دادم؛ بيشترين لذت از غذای ايرانی را در خوردن «ترشی سير» احساس کردم که يک سير کامل را در آب نمک تيره میاندازند و حبههای سير هم به همان رنگ در میآيد. در همه عمرم، هيچ ترشی با اين مزه رؤيايی نخوردهام. روش خوردن آن را هم از آنها ياد گرفتم: اول همه حبههای سير را يکی يکی جدا میکنيد، و قبل از خوردن، پوست نازک اطراف هر حبه را میگيريد. پشيمان شدم که چرا تا به حال همراه همه غذاهايی که در ايران خوردهام اين ترشی شگفتانگيز را نوش جان نکردهام.
🔹 به ديوار کنار ميز، چراغ کوچکی آويزان بود که با يک لوله مسی از طريق پنجره به آشپزخانه ارتباط داشت، وقتی پرسيدم، به من گفتند که اين لوله گاز طبيعی است و اين چراغ در هنگام قطع برق که البته اخيراً خيلی کم در تهران اتفاق میافتد، با انرژی گاز روشن میشود. بيشتر دستگاههای خنککننده که در ايران ديدهام همان کولرهای مناطق کويری است که با آب کار میکند، بر عکس وسايل سرمايشی ما در مصر، که بيشتر کولرهای گازی است و مهمترين عامل فشار بر شبکه برق کشور به شمار میرود. مشکل اين کولرهای آبی کويری اما اين است که سر و صدای آن از کولرهای گازی بيشتر است. شام را بهسرعت خورديم و با ماشين فائزه راه افتاديم که زينب را به خوابگاه دانشگاه برسانيم. خيابانهای تهران در شب، بسيار خلوت بود و بيشتر مغازهها به مقررات ساعت تعطيل احترام میگذارند. پس از نيم ساعت رانندگی در خيابانهای خلوت تهران به خانه برگشتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/9
🔹پس از برگشت، من و فائزه به گپ و گفت شبانه ادامه داديم. معصومه در اتاق دربستهاش خوابيده بود. ما هم در اتاق فائزه نشستيم و در را بستيم که صدای حرف زدن ما مايه آزار و اذيت او نشود. از سفرهای خود و عضويت در CS داستانهای زيادی برای هم تعريف کرديم. او علاقه زيادی به مسافرت دارد و تا کنون به کشورهای آسيايی و اروپايی بسياری رفته است. دوباره کامپيوترش را روشن کرد و تصاوير سفرش به ارمنستان و سريلانکا را نشان داد. گويا مانند همه جوامع مسلمان شرقی، خروج انفرادی زنان از ايران هم مجاز نيست. چيزی که مايه تعجب من شد اين بود که او در همه عکسهايش باحجاب بود. در باره ميزان پايبندی او به مسائل دينی پرسيدم، که بهشدت بر آن تأکيد کرد و گفت که جز يک بار آن هم در ارمنستان و به قصد چشيدن مزه شراب انگور، لب به چيز خلافی نزده است. او از شيفتگی خود به زادگاهش شهر قم و مساجد و مدارس آن برايم گفت و از اينکه من بيش از چند ساعت در قم نماندهام دلخور شد و از من دعوت کرد که يک بار ديگر به آن شهر بروم و در خانه آنها و کنار مادرش اقامت کنم و افزود: «بايد حتماً مسجد جمکران را که از مهمترين مساجد ايران است ببينی؛ داستان ساخت آن که به امام زمان ارتباط دارد و به قرن چهارم هجری برمیگردد، چنين است که امام زمان با حضرت خضر (که هر دو تا کنون زنده هستند) در ديدار با مالک آن زمين از او میخواهند که در اين زمين مقدس مسجدی بنا کند». در توجيه اقامت اندک خود در قم گفتم: «دلم میخواس بيشتر توی قم بمونم و کارای زيادی هم توی اون شهر داشتم، اما متأسفانه بايد زود بيرون میاومدم؛ برای اينکه به جشن فرهاد برسم.»
🔹قاليچه ابريشمی بسيار زيبايی با نقش اسماء الحسنی، که به ديوار اتاق آويزان بود، نظر مرا به خودش جلب کرد، با کنجکاوی پرسيدم که اين را کجا بافتهاند که جواب داد، شهر قم مرکز بافت قالیهای ابريشمی، و تبريز مرکز توليد قالیهای پشمی است و ادامه داد که هر يک از شهرهای ايران در قالیبافی سبک و جنس و نقش و نگار خاص خودش را دارد. وقتی شنيدم که قيمت اين فرش حدود سه هزار دلار است، مغزم سوت کشيد. وی اضافه کرد که قالیِ خانهشان در قم طرح و نقشی دارد که بهمراتب گرانتر است. فائزه بر خلاف ديگر دختران، هيچ توجهی به طلا و جواهر ندارد و همه پساندازش را خرج خريد فرشهای نفيس میکند که چون همواره قيمتی رو به افزايش دارد، از بهترين سرمايهگذاریها است. در يکی از حراجیهای دوبی، يک فرش را به 16000 دلار خريده و پيشنهاد يکی از تجار فرش برای خريد آن به بهای 50000 دلار را نپذيرفته است. مطمئن هستم که شمای خواننده يک بار ديگر صفرهای جلو اعداد بالا را شمردهايد، بله درست خواندهايد، پنجاه هزار دلار! هر فرش، شناسنامهای دارد که بافندهاش آن را ضميمه کرده و در آن اطلاعات و مشخصات قالی، شامل اندازه، تعداد گره، جنس نخ و رنگ به کار رفته در بافت آن ذکر شده است. فرش دستباف ايرانی مشهورترين و گرانترين قالی در جهان به شمار میرود و در تاريخ، ايرانیها نخستين کسانی بودند که به هنر فرشبافی دست يافتند. در موزه لوور پاريس يک تخته فرش نفيس ايرانی مشهور به قالی«بولونيا» نگهداری میشود که بافت آن دوازده سال به درازا کشيده است. اعيان و اشراف فرانسه در قرن هفده ميلادی در کار واردات قالی بودهاند. تحريمهای آمريکا در مورد واردات فرش ايرانی در سال 2009 سبب رکود صنعت فرش در ايران شد؛ بايد بدانيم که 25 درصد از سهم صادرات فرش ايران يعنی چيزی حدود 500 ميليون دلار به ايالات متحده آمريکا اختصاص دارد.
🔹شب بسياری خوبی را با دختری روشنفکر و درسخوانده و آزادانديش سپری کردم. از او به دليل اينکه فرصت اين گفتوگو را به من داد تشکر کردم و يک جلد کتاب از نويسنده مصری، «هيکل» در باره انقلاب ايران را به او هديه دادم. فائزه تصميم گرفت روی زمين هال بخوابد و تخت اتاق را به مهمان مصریاش بسپارد. کمی تعارف کردم که از اين تصميم منصرف شود، اما خيلی هم اصرار نکردم؛ زيرا تختِ واقعاً راحتی بود که بهراحتی نمیشد از آن چشم پوشيد. فکر نکنم که بتوانم از زندگی شاهانه در تهران دست بکشم؛ چرا که پس از خستگی امروز، اوج آرزوی من اين است که روی يک تخت يا مبل راحت، خوابی آسوده داشته باشم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/9
🔹پس از برگشت، من و فائزه به گپ و گفت شبانه ادامه داديم. معصومه در اتاق دربستهاش خوابيده بود. ما هم در اتاق فائزه نشستيم و در را بستيم که صدای حرف زدن ما مايه آزار و اذيت او نشود. از سفرهای خود و عضويت در CS داستانهای زيادی برای هم تعريف کرديم. او علاقه زيادی به مسافرت دارد و تا کنون به کشورهای آسيايی و اروپايی بسياری رفته است. دوباره کامپيوترش را روشن کرد و تصاوير سفرش به ارمنستان و سريلانکا را نشان داد. گويا مانند همه جوامع مسلمان شرقی، خروج انفرادی زنان از ايران هم مجاز نيست. چيزی که مايه تعجب من شد اين بود که او در همه عکسهايش باحجاب بود. در باره ميزان پايبندی او به مسائل دينی پرسيدم، که بهشدت بر آن تأکيد کرد و گفت که جز يک بار آن هم در ارمنستان و به قصد چشيدن مزه شراب انگور، لب به چيز خلافی نزده است. او از شيفتگی خود به زادگاهش شهر قم و مساجد و مدارس آن برايم گفت و از اينکه من بيش از چند ساعت در قم نماندهام دلخور شد و از من دعوت کرد که يک بار ديگر به آن شهر بروم و در خانه آنها و کنار مادرش اقامت کنم و افزود: «بايد حتماً مسجد جمکران را که از مهمترين مساجد ايران است ببينی؛ داستان ساخت آن که به امام زمان ارتباط دارد و به قرن چهارم هجری برمیگردد، چنين است که امام زمان با حضرت خضر (که هر دو تا کنون زنده هستند) در ديدار با مالک آن زمين از او میخواهند که در اين زمين مقدس مسجدی بنا کند». در توجيه اقامت اندک خود در قم گفتم: «دلم میخواس بيشتر توی قم بمونم و کارای زيادی هم توی اون شهر داشتم، اما متأسفانه بايد زود بيرون میاومدم؛ برای اينکه به جشن فرهاد برسم.»
🔹قاليچه ابريشمی بسيار زيبايی با نقش اسماء الحسنی، که به ديوار اتاق آويزان بود، نظر مرا به خودش جلب کرد، با کنجکاوی پرسيدم که اين را کجا بافتهاند که جواب داد، شهر قم مرکز بافت قالیهای ابريشمی، و تبريز مرکز توليد قالیهای پشمی است و ادامه داد که هر يک از شهرهای ايران در قالیبافی سبک و جنس و نقش و نگار خاص خودش را دارد. وقتی شنيدم که قيمت اين فرش حدود سه هزار دلار است، مغزم سوت کشيد. وی اضافه کرد که قالیِ خانهشان در قم طرح و نقشی دارد که بهمراتب گرانتر است. فائزه بر خلاف ديگر دختران، هيچ توجهی به طلا و جواهر ندارد و همه پساندازش را خرج خريد فرشهای نفيس میکند که چون همواره قيمتی رو به افزايش دارد، از بهترين سرمايهگذاریها است. در يکی از حراجیهای دوبی، يک فرش را به 16000 دلار خريده و پيشنهاد يکی از تجار فرش برای خريد آن به بهای 50000 دلار را نپذيرفته است. مطمئن هستم که شمای خواننده يک بار ديگر صفرهای جلو اعداد بالا را شمردهايد، بله درست خواندهايد، پنجاه هزار دلار! هر فرش، شناسنامهای دارد که بافندهاش آن را ضميمه کرده و در آن اطلاعات و مشخصات قالی، شامل اندازه، تعداد گره، جنس نخ و رنگ به کار رفته در بافت آن ذکر شده است. فرش دستباف ايرانی مشهورترين و گرانترين قالی در جهان به شمار میرود و در تاريخ، ايرانیها نخستين کسانی بودند که به هنر فرشبافی دست يافتند. در موزه لوور پاريس يک تخته فرش نفيس ايرانی مشهور به قالی«بولونيا» نگهداری میشود که بافت آن دوازده سال به درازا کشيده است. اعيان و اشراف فرانسه در قرن هفده ميلادی در کار واردات قالی بودهاند. تحريمهای آمريکا در مورد واردات فرش ايرانی در سال 2009 سبب رکود صنعت فرش در ايران شد؛ بايد بدانيم که 25 درصد از سهم صادرات فرش ايران يعنی چيزی حدود 500 ميليون دلار به ايالات متحده آمريکا اختصاص دارد.
🔹شب بسياری خوبی را با دختری روشنفکر و درسخوانده و آزادانديش سپری کردم. از او به دليل اينکه فرصت اين گفتوگو را به من داد تشکر کردم و يک جلد کتاب از نويسنده مصری، «هيکل» در باره انقلاب ايران را به او هديه دادم. فائزه تصميم گرفت روی زمين هال بخوابد و تخت اتاق را به مهمان مصریاش بسپارد. کمی تعارف کردم که از اين تصميم منصرف شود، اما خيلی هم اصرار نکردم؛ زيرا تختِ واقعاً راحتی بود که بهراحتی نمیشد از آن چشم پوشيد. فکر نکنم که بتوانم از زندگی شاهانه در تهران دست بکشم؛ چرا که پس از خستگی امروز، اوج آرزوی من اين است که روی يک تخت يا مبل راحت، خوابی آسوده داشته باشم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
عمرو بدوی از اين بخش سفرش تصویری را منتشر نکرده و ناچارم که از تصاویر او در ديگر سفرهايش استفاده کنم.
او نوشته است که من عمرو بدوی، فعلاً به سفر و نوشتن و تهيه عکس و فيلم از مسافرت به گوشه و کنار دنيا مشغول هستم.
🔻🔻🔻
@post_book
او نوشته است که من عمرو بدوی، فعلاً به سفر و نوشتن و تهيه عکس و فيلم از مسافرت به گوشه و کنار دنيا مشغول هستم.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 1
🔸يک روز متفاوت
🔹صبح زود از خواب برخاستم تا خودم را آماده ملاقات با پانتهآ کنم که بعد از صرف صبحانه به نقاط ديدنی تهران برويم. ديدم که فائزه با همان لباس شب پيش در هال نشسته و مشغول نوشيدن چای و تماشای تلويزيون است. برای صبحانه تعارف کرد اما عذرخواهی کردم و گفتم که طبق قراری که با پانتهآ گذاشتهام بايد با او صبحانه بخورم. خداحافظی کردم و قرار شد پس از فراغت از کار روزانه در جايی يکديگر را ببينيم.
🔹پانتهآ با ماشين مدل بالای کرهایاش منتظر من بود. دختری در حدود سیسالگی و واقعاً شيکپوش... قبل از هر چيز به خاطر همراهی ديروز بهمن تشکر کردم و سپس از اينکه خودش اين وقت صبح، کارش را برای صبحانه خوردن با هم رها کرده است، متشکر شدم. از او خواستم که اگر امکان داشته باشد، به ديدار کاخ گلستان برويم، اما پوزش خواست و گفت که کاخ در مرکز شهر است و امروز تنها خودروهای پلاک فرد حق تردد در آن منطقه را دارند و پلاک ماشين من زوج است. به جای آن، پيشنهاد کرد که به شمال تهران برويم که کاخ سعدآباد در آنجا قرار دارد.
🔹با رانندگی پانتهآ به يکی از معروفترين خيابانهای تهران، يعنی به تعبير او «خيابان پهلوی» رسيديم که پس از انقلاب و اسلامی کردن نام خيابانهای تهران، اکنون به نام «خيابان ولیعصر» خوانده میشود. در انتهای اين خيابان به منطقه «تجريش» میرسيم که هم در گذشته و هم اکنون، محل زندگی ثروتمندان است. در سالهای دور کسی که ماشين نداشت، نمیتوانست به اين منطقه بيايد؛ چون شرايط خاص آنجا اجازه نمیداد که وسايل نقليه عمومی رفتوآمد کند. به گفته پانتهآ اين گذرگاه بسيار زيبا است و درختان سر به فلک کشيده دو سوی مسير و خانهها و محلههای لوکس آن، اينجا را به نقطهای ايدهآل برای زندگی پولداران تبديل کرده است. رستورانها و کافههای فراوان، و هوای دلانگيزش بهويژه در روزهای گرم تابستان، خانوادههای بسياری را برای تفريح و گردش به اينجا میکشاند. معروف است که در گذشته، اين خيابان منطقهای برای زندگی و خوشگذرانی شبانه بوده و مراکز خوشگذرانی بسياری در آن فعال بوده است. با وقوع انقلاب اسلامی، همه اين اماکن عمومی ناپديد شدند، اما پس از گذشت سالها، بار ديگر به شکلی پنهان و چه بسا گستردهتر از پيش، به عرصه آمدهاند.
🔹پيش از رسيدن به آخر خيابان، برای خوردن صبحانه، جلو يک باغ بزرگ ايستاديم؛ انتظار من اين بود که مثل همه صبحانههايی که در ايران خوردهام، ساده و معمولی و شامل پنير و گردو و کره و اگر خيلی شانس آورده باشم، کمی هم مربا در کنار آن باشد. ماشين را پارک کرديم و از يک درِ بزرگ که روی آن به فارسی نوشته شده بود «موزه» رد شديم. از برنامه صبحانه خوردن در موزه تعجب کردم. آنسوتر فضای سبز گستردهای بود و ساختمانی قديمی که جلو آن آبنمايی به شکل و اندازه يک استخر شنا قرار داشت و در گرداگرد آن در زير درختان بلند يا سايهبانهايی از چتر، ميزهايی را چيده بودند. از ظاهر مهمانان با لباسهای فاخر و گرانبهايشان چنين پيدا بود که اينجا رستورانی مخصوص اعيان و اشراف جامعه ايرانی است. از کنار يک ميز با عنوان «گاردنسيتی» عبور کرديم و پشت ميز ديگری نشستيم. پيشخدمت برای خوشآمدگويی و چيدن کارد و چنگال و قاشق و بشقاب در روی ميز به سراغ ما آمد و منتظر دريافت ليست غذا بودم که پانتهآ مرا به بوفه باز صبحانه راهنمايی کرد تا هر چه ميل دارم بردارم.
🔹بوفه نه در حد هتل 5 ستاره که با هتل 9 ستاره پهلو میزد: انواع پنير فرانسوی و هلندی و سويسی و ايتاليايی. برشهای مختلف گوشت و سوسيس، قارچ و سيبزمينی کبابی، انواع باگت فرانسوی تازه، در کنار بوفه سالاد و املت مخصوص. بعد از بوفه صبحانه، ميز شيرينی و ميوه بود: انواع و اقسام ميوههايی که به شکلی زيبا برش خورده بود و شيرينیهايی عجيب و غريب. اين تنوع و رنگارنگی بوفه صبحانه نزديک بود که مرا به سکته بيندازد. دو هفته است که فرصتی چنين طلايی برای من فراهم نشده است. پنج بار دور ميز اردور چرخيدم. از آنهايی نيستم که بشقابشان را با کوهی از غذا پر میکنند. 15 روز است که نان و پنير سفيد خوردهام. از شرايطی که فراهم شد تا امروز صبح را با پانتهآ سپری کنم، خدا را شکر کردم. صبحانه امروز را در کنار همه هيجانهای خوش اين سفر، يک پاداش صبحگاهی از جانب خداوند میدانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 1
🔸يک روز متفاوت
🔹صبح زود از خواب برخاستم تا خودم را آماده ملاقات با پانتهآ کنم که بعد از صرف صبحانه به نقاط ديدنی تهران برويم. ديدم که فائزه با همان لباس شب پيش در هال نشسته و مشغول نوشيدن چای و تماشای تلويزيون است. برای صبحانه تعارف کرد اما عذرخواهی کردم و گفتم که طبق قراری که با پانتهآ گذاشتهام بايد با او صبحانه بخورم. خداحافظی کردم و قرار شد پس از فراغت از کار روزانه در جايی يکديگر را ببينيم.
🔹پانتهآ با ماشين مدل بالای کرهایاش منتظر من بود. دختری در حدود سیسالگی و واقعاً شيکپوش... قبل از هر چيز به خاطر همراهی ديروز بهمن تشکر کردم و سپس از اينکه خودش اين وقت صبح، کارش را برای صبحانه خوردن با هم رها کرده است، متشکر شدم. از او خواستم که اگر امکان داشته باشد، به ديدار کاخ گلستان برويم، اما پوزش خواست و گفت که کاخ در مرکز شهر است و امروز تنها خودروهای پلاک فرد حق تردد در آن منطقه را دارند و پلاک ماشين من زوج است. به جای آن، پيشنهاد کرد که به شمال تهران برويم که کاخ سعدآباد در آنجا قرار دارد.
🔹با رانندگی پانتهآ به يکی از معروفترين خيابانهای تهران، يعنی به تعبير او «خيابان پهلوی» رسيديم که پس از انقلاب و اسلامی کردن نام خيابانهای تهران، اکنون به نام «خيابان ولیعصر» خوانده میشود. در انتهای اين خيابان به منطقه «تجريش» میرسيم که هم در گذشته و هم اکنون، محل زندگی ثروتمندان است. در سالهای دور کسی که ماشين نداشت، نمیتوانست به اين منطقه بيايد؛ چون شرايط خاص آنجا اجازه نمیداد که وسايل نقليه عمومی رفتوآمد کند. به گفته پانتهآ اين گذرگاه بسيار زيبا است و درختان سر به فلک کشيده دو سوی مسير و خانهها و محلههای لوکس آن، اينجا را به نقطهای ايدهآل برای زندگی پولداران تبديل کرده است. رستورانها و کافههای فراوان، و هوای دلانگيزش بهويژه در روزهای گرم تابستان، خانوادههای بسياری را برای تفريح و گردش به اينجا میکشاند. معروف است که در گذشته، اين خيابان منطقهای برای زندگی و خوشگذرانی شبانه بوده و مراکز خوشگذرانی بسياری در آن فعال بوده است. با وقوع انقلاب اسلامی، همه اين اماکن عمومی ناپديد شدند، اما پس از گذشت سالها، بار ديگر به شکلی پنهان و چه بسا گستردهتر از پيش، به عرصه آمدهاند.
🔹پيش از رسيدن به آخر خيابان، برای خوردن صبحانه، جلو يک باغ بزرگ ايستاديم؛ انتظار من اين بود که مثل همه صبحانههايی که در ايران خوردهام، ساده و معمولی و شامل پنير و گردو و کره و اگر خيلی شانس آورده باشم، کمی هم مربا در کنار آن باشد. ماشين را پارک کرديم و از يک درِ بزرگ که روی آن به فارسی نوشته شده بود «موزه» رد شديم. از برنامه صبحانه خوردن در موزه تعجب کردم. آنسوتر فضای سبز گستردهای بود و ساختمانی قديمی که جلو آن آبنمايی به شکل و اندازه يک استخر شنا قرار داشت و در گرداگرد آن در زير درختان بلند يا سايهبانهايی از چتر، ميزهايی را چيده بودند. از ظاهر مهمانان با لباسهای فاخر و گرانبهايشان چنين پيدا بود که اينجا رستورانی مخصوص اعيان و اشراف جامعه ايرانی است. از کنار يک ميز با عنوان «گاردنسيتی» عبور کرديم و پشت ميز ديگری نشستيم. پيشخدمت برای خوشآمدگويی و چيدن کارد و چنگال و قاشق و بشقاب در روی ميز به سراغ ما آمد و منتظر دريافت ليست غذا بودم که پانتهآ مرا به بوفه باز صبحانه راهنمايی کرد تا هر چه ميل دارم بردارم.
🔹بوفه نه در حد هتل 5 ستاره که با هتل 9 ستاره پهلو میزد: انواع پنير فرانسوی و هلندی و سويسی و ايتاليايی. برشهای مختلف گوشت و سوسيس، قارچ و سيبزمينی کبابی، انواع باگت فرانسوی تازه، در کنار بوفه سالاد و املت مخصوص. بعد از بوفه صبحانه، ميز شيرينی و ميوه بود: انواع و اقسام ميوههايی که به شکلی زيبا برش خورده بود و شيرينیهايی عجيب و غريب. اين تنوع و رنگارنگی بوفه صبحانه نزديک بود که مرا به سکته بيندازد. دو هفته است که فرصتی چنين طلايی برای من فراهم نشده است. پنج بار دور ميز اردور چرخيدم. از آنهايی نيستم که بشقابشان را با کوهی از غذا پر میکنند. 15 روز است که نان و پنير سفيد خوردهام. از شرايطی که فراهم شد تا امروز صبح را با پانتهآ سپری کنم، خدا را شکر کردم. صبحانه امروز را در کنار همه هيجانهای خوش اين سفر، يک پاداش صبحگاهی از جانب خداوند میدانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir