پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/7

🔹به گشت و گذار در بيرون آستانه، در امتداد ديوارهاي طولانی حرم که مدرسه‌های متعددی در پشت آن قرار داشت، ادامه دادم. گلدسته‌ها و گنبدهای ديگری را هم مشاهده کردم. با احتساب چند مسجد پيوسته به حرم با نام‌های طباطبائی، بالاسر و مسجد اعظم، مساحت کلّی حرم به 25 هزار متر مربع می‌رسد. بر هر در و ديوار و طاق و ايوان، زيباترين آثار هنر معماری اسلامی در شکل نگاره‌هايی در اوج پختگی و شکوه نقش بسته، چندان که زبان من از توصيف آن عاجز است.

🔹در فاصله حرم تا خيابانِ آکنده از هتل‌ها و رستوران‌ها و مغازه‌های مختلف، فضای بزرگی قرار دارد که با مرمر سفيد سنگ‌فرش شده است. روزانه هزاران و سالانه ميليون‌ها تن از سراسر جهان به ديدار اين شهر می‌آيند. يکی از روحانيون با سخنانی که از بلندگوهای اين سو و آن سوی حرم پخش می‌شود، فضای معنوی خاصی به اينجا بخشيده و خطابه فارسی‌اش را با آيات قرآن کريم می‌آرايد و به درگاه الهی گريه و زاری می‌کند. فروشگاه‌های زيادی را ديدم که کتاب‌ها و سی‌دی‌های دينی را عرضه می‌کردند؛ کتاب‌های فارسی و حتی عربی! از وسعت حرم و هتل‌ها و فروشگاه‌های تجاری پيرامون آن شگفت‌زده شدم، اگر حرم خواهر امام هشتم چنين عظمتی دارد، پس حرم خود وی در مشهد چگونه است؟

🔹نمای خارجی حرم عبارت از ديواری طولانی، به ارتفاع دو يا سه طبقه است و مدارس و حوزه‌های علمی مهم در پشت همين ديوار قرار دارد. مهم‌ترين بخش‌های حوزه در سراسر قم، يعنی کتابخانه حضرت آيت‌الله العظمی بروجردی و مدرسه فيضيه که امام خمينی شخصاً در آن درس می‌داده است، در همين‌جا واقع است. برای رفتن به مدرسه فيضيه تلاش کردم، اما چون در آستانه مغرب قرار داشتيم، درهای آن بسته شده بود. آواز مؤذّن حرم برای نماز مغرب بلند شد و بسياری از زوّار را ديدم که ناگهان از اطراف و اکناف به تکاپو افتاده بودند. زنان و مردان و کودکان به سوی مقصدی مشترک يعنی حرم روانه شدند. در ورودی‌های بازرسی حرم مطهر دو صف بلند يکی زنانه و يکی مردانه تشکيل شد. من نيز پس از آن‌که دوربين را به بخش امانات سپردم، خودم را در دل جمعيت رها کردم و آماده ورود به حرم شدم. فشار جمعيت در هنگام نماز بيش از آن چيزی بود که تصورش را داشتم. برای حضرت معصومه فاتحه‌ای خواندم و از خدا طلب مغفرت کردم. گام‌های تند مردم برای پيوستن به صفوف نماز مرا به ياد حاجيانی انداخت که برای رسيدن به نماز حرم مکه دوان‌دوان روانه می‌شوند.

🔹در حال صرف ناهار در يکی از غذاخوری‌های اطراف روبه‌روی حرم، با جوانی عراقی برخورد کردم. کمی در باره سفرهای خودمان که هر يک با هدف خاصی صورت گرفته است، حرف زديم؛ او با خانواده‌اش برای يک سفر ده روزه به قم و مشهد آمده است. از اصرار عراقی‌ها به زيارت امام رضا و حضرت معصومه تعجب کردم؛ چرا که عراق در شهرهای نجف و کربلا و سامرا، مزارات مهم‌تری از امامان پيشگام‌تر دارد؛ مرقد امام علی در نجف، مرقد حضرت حسين در کربلا، مزار امام دهم و امام يازدهم يعنی امام علی هادی و امام حسن عسکری در سامرا واقع است. جوان عراقی برای من توضيح داد که همه شيعيان زيارت امام رضا و خواهرش معصومه را گرامی می‌دارند. در باره ديگر امامان دوازده‌گانه شيعه پرسيدم، جواب داد که آنها همگی در قبرستان بقيع در مدينه منوره مدفون هستند و تنها امام دوازدهم (امام غايب) از نظرها پنهان است. به پرسش هميشگی من در باره مزارات ديگر ائمه پاسخ خوبی داد. در سراسر ايران به‌جز آرامگاه امام هشتم، مزار ديگری برای امامان وجود ندارد.

🔹به صحبت‌های طولانی خودش در باب سياست ادامه داد و گفت: «مشکل سياسی عراق اين است که مردمش هيچ وقت به وحدت نمی‌رسند. ما شش هفت تا حزب شيعه، و سه تا حزب سنی داريم که هر کدامشان نظر خاص خودشان را دارند و به راه خودشان می‌روند. هفتاد درصد شيعيان عراق هم مقلّد آيت‌الله علی سيستانی هستند». آن جوان آرزو داشت که زمام عراق هم مثل ايران در قبضه قدرت دين قرار گيرد تا اختلافات سياسی ريشه‌کن شود».

🔹بحث سياسی پرچالش خودمان را تمام کرديم و هر يک صورتحساب خودمان را پرداختيم. مثل همه غذاخوری‌های اطراف جاهای ديدنی يا اماکن مذهبی مهم، اينجا هم قيمت‌ها خيلی گران بود. جوان عراقی از پرداخت مبلغ اين پيتزای بدقيافه و بدمزه خودداری کرد و اصرار داشت که بايد مثل بهای رستوران‌های دورتر از حرم، يک‌چهارم قيمت را بپردازد. صاحب مغازه به‌ظاهر حرف او را قبول نمی‌کرد و دو نفری با صدای بلند وارد مشاجره شدند. عراقی دست او را گرفته بود تا به يک غذاخوری نزديک ببرد و به او ثابت کند که قيمت‌های اين آقا بيش از حد گران است. برای او در سفر خانوادگی‌اش و در بحث با اين صاحب رستوران طمع‌کار آرزوی توفيق کردم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مهم‌ترين بخش‌های حوزه در سراسر قم، يعنی کتابخانه حضرت آيت‌الله العظمی بروجردی و مدرسه فيضيه که امام خمينی شخصاً در آن درس می‌داده است، در همين‌جا واقع است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/8

🔹برای تحويل گرفتن وسايلم، به بخش امانات حرم معصومه برگشتم. به فر‌هاد زنگ زدم تا ببينم در قم، بايد کجا يکديگر را ببينيم. يک تاکسی به مقصد آدرسی که فرهاد آن را به راننده توضيح داد، گرفتم. مقصد، عوارضی ابتدای بزرگراه صد کيلومتری منتهی به تهران است. به نظر می‌رسد که اينجا ايستگاه همه مسافرانی است که از قم به تهران می‌روند. در مدتی که به انتظار ايستاده بودم، اتوبوس‌های زيادی ايستادند و مسافران خود را پياده يا سوار کردند. ماشين‌های سواری و اتوبوس‌ها زير نورهای آبی و قرمزی که از سقف خودروهای پليس در فضا پخش می‌شد قرار داشتند. نتوانستم رنگ آبی يا سبز بدنه ماشين پليس را تشخيص بدهم و بفهمم که پليس راه است يا گشت نيروی انتظامی.

🔹زمان رسيدن دوستان بيش از اندازه به درازا کشيد؛ تقريباً يک ساعت ايستادم تا اتوبوس آنها آمد. فرهاد از اتوبوس بيرون پريد و از تأخير ناخواسته عذرخواهی کرد و گفت چندين بار برای سوار کردن همسفران، وسط راه ايستاده‌اند. راننده اتوبوس درِ صندوق بغل را برای جاسازی اثاث من باز کرد، به‌زحمت جايی برای چمدان خودم پيدا کردم.

🔹تا جايی که اطلاع دارم، اين جماعتی که از اصفهان آمده‌اند فردا برمی‌گردند، پس چرا به اندازه سفر يک‌هفته‌ای با خودشان بساط برداشته‌اند؟ سوار اتوبوس شدم؛ مسافران بسيار آرامی داشت، بيشتر صندلی‌ها پر بود، هيچ کدام از دوستان مهتاب که در کوهنوردی همسفر بوديم، به چشمم نخورد؛ اما يکی از آنها من را شناخت و خوش‌آمد گفت و صندلی مهتاب و بعضی از دوستان را در انتهای اتوبوس به من نشان داد. همه آن‌هايی که مرا می‌شناختند از من استقبال کردند، ديدار دوباره همراهان کوهنوردی اصفهان از احساس تنهايیِ من کاست. در تاريکی اتوبوس به نظرم رسيد که تعداد دخترها و پسرها برابر است. در يک غافلگيری ناخوشايند برای من، ديدم که همه‌شان سر و بدن‌شان را پوشانده‌اند و گويا با خواهران و برادران متعهدی همسفر شده‌ام؛ اما «برخی از گمان‌ها ناروا است»؛ چون يک دقيقه بيشتر از ترک قم و عبور از پست بازرسی پليس نگذشته بود که همه پرده‌های آبی‌رنگ اتوبوس بسته شد، و راننده حتی پرده شيشه جلو اتوبوس را به جز مقداری که برای ديدن مسير سفر نياز داشت، انداخت. اتاق اتوبوس با نورهای قرمز و سفيد و سبز و آبی پراکنده‌ای که از سقف اتوبوس می‌تابيد، روشن شد. ناگهان صدای تند آهنگ‌های ايرانی از بلندگوهای پرقدرتی که ديده نمی‌شد، فضا را پر کرد و اتوبوس کاملاً چيز ديگری شد . . . به فاصله يک دقيقه، اتوبوس به يک تالار مبدّل شد. به‌سختی در کنار يکی از دوستان مهتاب به نام فاطمه؛ برای خودم جايی پيدا کردم.

🔹«يا اهلاً بأهل مصر، يا اهلاً»، فاطمه به جای استفاده از جمله «کيف حالک؟» که تا به حال، هر کس فهميده من مصری هستم، آن را بر زبان آورده، با زبانِ واقعاً روانِ عربی به من خيرمقدم گفت. از سال‌های فراگيری زبان عربی در مدرسه، همين يک جمله به يادشان مانده است. به دليل «عشق» شديدشان به عربی، زبان از مغزشان پر کشيده است! خوش‌آمدگويی فاطمه را اين طوری پاسخ دادم که: «تو عربی را خيلی خوب حرف می‌زنی، فاطمه!». او از پدر و مادری ايرانی است، اما در کويت به دنيا آمده و سيزده سال در آنجا زندگی کرده، به همين دليل زبان عربی را به‌خوبی صحبت می‌کند. وی پس از اشغال کويت توسط عراق به ايران برگشته است. سيمايش بيش از آن‌که ايرانی باشد به عرب‌های مناطق شيخ‌نشين حاشيه خليج فارس می‌خورد: سيه‌چرده، و کمی تپل، با گيسوانی بين سياه و قهوه‌ای است، و بينی‌اش کمی بزرگ‌تر از بينی نوک‌تيز ايرانی‌ها است. در صحبت با من بسيار دوست‌داشتنی می‌نمود؛ چرا که در ميان پنجاه همسفر تنها همزبان من بود و به همين دليل وظيفه همراهی با من و دور کردن خستگی‌هايم را بر دوش او گذاشته بودند. فکر کنم مهتاب اين مسئوليت را به او داده بود تا همراه و «رفيق من» باشد. يک ساعت پيوسته حرف زديم، و داستان زندگی خود را تندوتند تعريف کرديم، برای او از سفر خودم به ايران و برنامه‌های بعدی خودم گفتم. او هم توضيح داد که فرهاد با دوستان خودش و دوستان مهتاب و ديگر اعضای CS از اين دست تورها برگزار می‌کند. معلوم است که فرهاد برای برنامه‌ريزی اين سفرها، دوستان زيادی دارد؛ چرا که در همين اتوبوس، بيست نفر از کارآموزان دوره‌های آرايشگری اصفهان حضور دارند. حالا دليل زيبايی خيره‌کننده آرايش دخترهای اين اتوبوس را فهميدم؛ چرا که مدير آموزشگاه و شاگردهايش هم در ميان آنها هستند. فاطمه صبح‌ها در آموزش به او کمک می‌کند و خودش هم يک آرايشگاه دارد که عصرها در آن مشغول کار است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 فضای بيرون از حرم حضرت معصومه‌ در قم
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/9

🔹ناگهان هياهوی اتوبوس فرو نشست و صدای موسيقی قطع شد. فرهاد پشت بلندگوی اتوبوس رفت و اعلام کرد که کمتر از يک دقيقه ديگر، و پيش از رسيدن به تهران، قرار است در يک پست بازرسی بايستيم. اتوبوس به‌يک‌باره به وضعيت اول خودش برگشت و گويا در حال رفتن به اماکن مقدس هستيم. از بازرسی به‌سلامت گذشتيم و چراغ‌های تهران از دور نمايان شد. به گمانم زمان شام فرا رسيده باشد؛ چون همه از ساک‌های دستی خود انواع و اقسام خوراکی‌ها را بيرون آوردند. برخلاف اردوهای دانشجويی و دانش‌آموزی، خوراکی‌ها فقط ساندويچ نبود. اينجا فرهنگ ساندويچ‌خوری چندان رواج ندارد . برنج نمايان‌ترين خوراکی مشترک است که با سبزی و گوشت و سالاد مصرف می‌شود. پس از دو ساعت شادمانیِ پيوسته در اتوبوس، و دو بار توقف برای رفتن به دستشويی و نوشيدن چای و برداشتن چند نفر از دوستان تهرانی، به مقصد خود در يکی از ييلاقات تهران رسيديم.

🔹روستای کوچکی متعلق به سرمايه‌دارهای تهران به نظر می‌رسد. پيرامون ما تا دوردست‌ها گويا همه، زمين‌های کشاورزی است و هيچ چراغی در آن روشن نيست؛ در پرتو چراغ اتوبوس، ديوارها و ساختمان‌های برخی از ويلاها به چشم می‌آيد. راننده با راهنمايی فرهاد در پی آدرس است. سرانجام اتوبوس با همه مسافران آرام و صبورش در برابر ديوار خانه‌ای می‌ايستد. آقای راننده موتور و چراغ‌های ماشين را خاموش می‌کند و همه آماده‌اند که پياده شوند. پايم که به زمين رسيد، اولين چيزی که احساس کردم، هوای سرد اين منطقه در شمال تهران بود که معمولاً همين گونه است. حالا علت آن که اتوبوس پر از چمدان بود برايم روشن شد؛ چون هر نفر فقط اثاث خودش را نياورده، بلکه لوازم خواب اعم از تشک و بالش و پتو و کيسه خواب هم برداشته است. کاملاً معلوم است که اين خانه کوچکِ پشتِ ديوار برای خواب پنجاه نفر گنجايش ندارد؛ بنابراين، هر کسی رختخواب خودش را هم آورده است. تخت من اما زمين است و لحاف من چند تا لباسی که بايد روی هم بپوشم.

🔹ساختمان اين خانه بيشتر از 20 درصد مساحت زمينی را که با ديوارهای سنگی کوتاهی پوشيده شده و درختان اندکی در ميانه آن به چشم می‌خورد، اشغال نکرده است. نوری کم‌سو در مقابل در ورودی ما را به سوی خود فرا خواند. ورودی ويلا مثل ورودیِ يکی از مساجد قاهره در زمان برگزاری نماز جمعه است که در آستانه آن، همه کفش‌های خود را از پا کنده‌اند؛ با اين تفاوت که در نماز جمعه، اين قدر کفش زنانه زيبا و گرانبها ديده نمی‌شود.

🔹در تلاشی ناکام، همه به داخل اين خانه کوچک هجوم آوردند تا برای گذاشتن اثاث خود جای خالی پيدا کنند. هال کوچک است و بيش از صد متر مساحت ندارد، يک‌چهارم آن هم يک آشپزخانه اُپن است، چند پله چوبی به نيم‌طبقه بالا می‌رسد که يک اتاق کوچک و يک هال به همان اندازه دارد. چمدان‌ها و رختخواب‌ها در گوشه و کنار خانه رديف شده، اما بيشتر آنها به طبقه بالا انتقال يافته تا سالن پايين که محل برگزاری جشن است، خالی بماند. هال مثل همه خانه‌های ايرانی لوازم دکوری اندکی دارد، دو مبل به موازات ديوار سمت چپ چيده شده، در ضلع ديگر، راه‌پله‌های چوبی طبقه دوم است، در ديوار سوم يک شومينه هيزم‌سوز تعبيه شده، و چهارمين ضلع را آشپزخانه‌ای چوبی با لوازم مدرن اشغال کرده است. من هم اثاث خودم را با اين اميد که آخر شب در روی زمين جايی برای خوابيدن پيدا کنم، در طبقه بالا گذاشتم؛ چون اصلاً به خوابيدن ايستاده مثل اسب‌ها فکر نمی‌کنم. همه اين عذاب به خاطر کمتر از 24 ساعت و يک شب جشن آزاد، به دور از چشم ديگران است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣9️⃣

❇️ روز دوازدهم/10

🔹با دوستان مهتاب در شبکه CS آشنايی بيشتری پيدا کردم؛ چون خيلی‌هايشان انگليسی را به‌خوبی و بهتر از کسانی که در کوهنوردی اصفهان با آنها بودم، حرف می‌زدند. زنگ خانه به صدا در آمد و همه برای مهمان تازه‌وارد که جوانی سی و چند ساله با شکمی گرد و بزرگ است و گويا صاحب‌خانه باشد هورا کشيدند ... شادترين لحظه‌های اين جشن وقتی بود که ديدم چندين قليان هم آماده شده است. عاشقان قليان کنار شومينه که منبع زغال آماده بود، جمع شدند. تکه زغالی را گداخته کردم تا با رفیق همزبان خودم که به دليل زياده‌روی به خنده افتاده بود، پکی به قليان بزنم. همه با هم قليان کشيديم و موسيقی شنيديم. فضای عمومی اين خانه بسيار شبيه باشگاه‌های پايتخت‌های اروپايی شده بود. برای مدت نيم‌ساعت پخش موسيقی را قطع کردند تا يکی از بچه‌ها در ميان آواز دستجمعی و کف زدن ديگران گيتار بنوازد. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم.

🔹با يک جوان اصفهانی معروف به «باهی» آشنا شدم که در آمريکا فوق ليسانس می‌خوانَد. جوان‌های زيادی هستند که آرزوی سفر و مهاجرت از ايران را دارند تا بدون قيدوبندهای دست و پاگير، آزادانه به تحصيل و زندگی و کار بپردازند. خيلی دوست داشتند احساسات من را در باره ايران و مردم کشورشان بدانند. ايرانی‌های مقيم آمريکا از پيش‌داوری‌هايی که در فکر آمريکايی‌ها و مردم ديگر کشورها شکل گرفته است رنج می‌برند؛ چرا که سرنگونی شاه، يعنی دوست صادق غربی‌ها و برپايی يک نظام دينی و دعوای بين دو کشور، اين باور نادرست را در ذهن آنها پديد آورده است که گويا اينجا همه مردها مثل روحانيون، عمامه‌های سياه و سفيد بر سر دارند و همه زن‌ها چادر بر سرشان کشيده‌اند. آنها از زمان شروع جنگ خيالیِ با تروريسم و طرح موضوع کشورهای محور شرارت از سوی جرج بوش پسر، همه از مردم ايران و نه فقط از حکومت اين کشور، احساس خطر می‌کنند. برايشان توضيح دادم که متأسفانه بيشتر دوستانم در مصر، با آگاهی از برنامه من برای سفر به ايران، با اين باور که اينجا بسيار خطرناک است، از تصميم من دچار شگفتی شدند. با کمال تأسف بايد بگويم که مصری‌ها هم تحت تأثير تبليغات رسانه‌ها مبنی بر خطرناک بودن سفر به ايران قرار گرفته‌اند و تصور می‌کنند که ايرانی‌ها می‌خواهند طی يک نقشه طراحی‌شده و با يک حرکت مارپيچ همه مسلمان‌ها را شيعه کنند. جوان‌ها از اين مطلب خنده‌شان گرفت و از من خواستند که اين پيام را به تندروهای مصری برسانم که جوان‌های ايران از اين حرف‌ها عبور کرده‌اند.

🔹با پک زدن به قليان و گوش سپردن به آوای موسيقی، حرف‌هايمان را ادامه داديم. بعضی‌ها هنوز پيدايشان نبود. بعضی‌ها را می‌ديديد که پشت مبل يا زير ميز ناهارخوری يا زير يک پتو غرق خواب بودند. با اين سر و صدا چطوری خوابشان برده است؟ بيرون سرد است؛ به طبقه بالا رفتم تا جايی برای خواب پيدا کنم. پيکرهايی را ديدم که در گوشه و کنار هال کوچک بالا افتاده‌اند. به‌سختی چمدانم را زير انبوهی از اثاثيه و وسايل شخصی جوان‌های خوابيده يافتم. آثار بی‌هوشی در بيشتر بچه‌ها نمايان بود، بعضی‌ها هنوز در حال جنب‌وجوش ديده می‌شدند و بعضی‌ها ساکت و آرام در گوشه‌ای چمباتمه زده بودند. وقتی برگشتم که کنار شومينه بنشينم، باهی از من در باره ادامه سفرم و شهرهايی که می‌خواهم بروم، پرسيد. گفتم: چند روز تهران، و سپس قزوين و سرانجام مشهد، تا از آنجا با اتوبوس به هرات بروم و سفر به افغانستان را آغاز کنم. با تعجب و در حالی که نشانه‌های وحشت در چهره‌اش آشکار شده بود، فرياد زد: «افغانستان؟! چی تو را به اونجا کشانده؛ مگه سفر به اونجا خطر نداره؟» با خنده جواب دادم که: «واکنش دوست‌ها و خانواده‌ام وقتی فهميدند که قصد سفر به ايران را دارم، همين بود. نه قربان، هيچ خطری نداره، شمال کشور کاملاً برای سفر امن است. کار من در اين سفر کشف ناشناخته‌ها برای خودم و بسياری از مردم است، تا اين تابويی را که از جاها و افراد در ذهن‌ها نقش بسته است، بشکنم.»

🔹به سراغ فاطمه که با مهتاب در يک گوشه نشسته بود، رفتم و از او در مورد پسری که خيلی به چشم می‌آمد و دف بزرگی در دست داشت و همراه با آهنگ پيچيده در فضا بر آن می‌نواخت، پرسيدم که چرا بلوز زنانه پوشيده و موهای صورت و سينه و ابروهايش را اين طوری زده؛ آيا تراجنسيتی است؟ با تعجب گفت: «نمی‌دونم». با بی‌اعتنايی به پاسخش، خنديدم و گفتم: «حتی اگر از اونا نباشه، نود درصد اون راه رو رفته». فاطمه خجالت‌زده خنده‌ای کرد و پرسيد: «يعنی با اين موضوع مشکل داری؟» گفتم» «نخير، ابداً، فقط کنجکاوی بود که منو به اين سؤال واداشت.»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣9️⃣

❇️ روز دوازدهم/11

🔹به احترام کسانی که از يکی دو ساعت پيش خوابيده بودند، در ساعت پنج صبح موسيقی قطع شد و کسانی که هنوز بيدار مانده بودند، به صحن حياط رفتند تا از هوای آزاد استفاده کنند. با اين‌که طاقتم تمام شده بود، به‌خصوص چون «لادينا» يعنی شهرآشوبِ امشب هم در ميانشان بود، با آنها بيرون رفتم. در باغ بود که صحبتمان گل انداخت، برای من تعريف کرد که چند سال در لندن هتلداری خوانده، و نزد مادرش در آموزشگاه، آرايشگری را ياد گرفته، ولی ترجيح داده است تا زمانی که خانواده می‌توانسته‌اند هزينه او را تأمين کنند، در اروپا بماند. عرب‌ها را واقعاً دوست دارد و آخرين دوستش يک عربستانی بوده است. به فرهنگ باديه‌نشينی عرب علاقه‌مند است. به نقاط زيادی در اروپا سفر کرده و برای ديدار با دوست سعودی‌اش که دائم از او و مسائلی که بين خودشان بود برايم تعريف می‌کرد، همواره بين لندن و دبی در سفر بوده است. از من در باره علت بی‌اعتمادی عرب‌ها به زن می‌پرسيد. سعی کردم برای اين حرف پاسخی پيدا کنم و به مشکلاتش بپردازم، اما نيروی بدنی من رو به پايان بود.

🔹هشت نفر از دخترها و پسرها تصميم گرفتند برای تماشای طلوع خورشيد به کشتزارهای اطراف بروند. تاب و طاقتی برای تماشای دميدن آفتاب نمانده، ساعت شش صبح است و همه توان من تمام شده. روز من از 25 ساعت پيش که برای ديدن طلوع خورشيد در کاشان بيرون رفتم، شروع شده است. از کسانی که تا ديروقت بيدار مانده‌اند، اجازه خواستم و برای آنها لحظات زيبايی را در گاه برآمدن آفتاب آرزو کردم و وارد خانه شدم تا شايد در بين جنازه‌های پراکنده در هر طرف، کنجی برای خواب جست‌وجو کنم. در سالنی که با پيکر همسفران خفته فرش شده بود، اندک جايی برای گذاشتن پا پيدا کردم و به طرف گرم‌تر هال روانه شدم. آتش شومينه رو به خاموشی داشت و معلوم بود که از يک ساعت پيش کسی به فکر گرم کردن آن نبوده است، چند تکه هيزم باقيمانده را در شومينه جا دادم و خودم را در ميان جثه‌هايی رها کردم که جز دو نفرشان را به دليل هيکل‌های لاغر و چاقشان نمی‌شناختم. دستم را روی زمين گذاشتم، خيلی سرد بود، و چون من نه پتو، نه تشک و نه کيسه خواب دارم، ليف حمام را از چمدانم در آوردم و از آن به عنوان بالش استفاده کردم. روی شلوارک، شلوار به پا کردم و يک بلوز نازک و يک تی‌شرت هم روی پيراهنم پوشيدم. الآن ديگر وقت شيک بودن نيست، مهم گرما است. با اين‌که هر چه داشتم پوشيدم و باز هم گرم نشدم، اما از شدت خستگی در بلندترين و شگفت‌انگيزترين و تناقض‌آميزترين روز سفر، به خوابی عميق فرو رفتم. از دومين شهر مقدس ايران يعنی قم به يک جشن شاد در ييلاقات تهران آمده‌ام. بدون شناخت دنيای ناپيدای جوانان، هرگز تجربه سفر به ايران کامل نمی‌شد. سپاسگزار تقديری هستم که مرا با غافلگيری‌های شگفت‌انگيز امشب آشنا کرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
با پوزش از عزیزان خواننده، از فردا با مهمان مصری‌مان همراه می‌شویم
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 2️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/1

🔸رمانتيسم زيرزمينی

🔹آهنگ گوشخراش موسيقی تا دل خواب هم مرا تعقيب می‌کرد و هر چه کوشيدم تا از آن خلاص شوم، فايده‌ای نداشت. با صدای پای کسانی که پس از دو ساعت، از تماشای طلوع آفتاب برگشته بودند، از خوابی لقمه‌لقمه برخاستم تا شايد رؤياهايم را در بيداری پيدا کنم. برگشته بودند تا با سروصدای آهنگی تند، همراه با دف و کف و پايکوبی، جنازه‌های پراکنده در اين گوشه و آن گوشه اتاق را بيدار کنند. چون اصلاً خواب راحتی نداشتم، از اولين کسانی بودم که برخاستم؛ مگر موسيقی بامدادی نبايد آرامش‌بخش باشد؟

🔹ساعت هشت بود و جنازه‌ها يکی پس از ديگری، از عالم مرگ بيرون می‌آمدند. گمان نادرستی داشتم که فکر می‌کردم اين جماعت بعد از آن شب‌نشينی پر سر و صدا تا لنگ ظهر خواهد خوابيد؛ واقعيـت اين است که ساعت سه بايد به سمت اصفهان راه بيفتند. برنامه سفر به اين ترتيب بوده است که صبح زود از خواب برخيزند و در طول هفت ساعت راه تهران به اصفهان، در اتوبوس بخوابند. تماشاگران طلوع آفتاب با خودشان صبحانه ساده‌ای هم آورده بودند: پنير و گوجه و کره و مربا و چند قرص نان. شيشه‌های آبميوه اين بار واقعاً آبِ ميوه بود. قوری چای را در اطراف اتاق چرخ دادند تا شايد جماعت از خواب بيدار شوند، اما فايده‌ای نداشت. آهنگ بامدادی چندان طول نکشيد. بعد از 45 دقيقه معطلی در صفی به درازای رود نيل، نوبت استفاده من از تنها دستشويی خانه رسيد. پنجره‌ها را باز کردند و پرده‌ها را پس زدند تا آفتاب گرم به درون ساختمانی راه يابد که ديگر نشانی از تشک‌ها و پتوها و بالش‌های ديشب در آن ديده نمی‌شود.

🔹همه در يک حلقه نشستند و مشغول بازی شدند، من اما به نوشيدن قهوه و تماشای آنها پرداختم که روز جمعه‌شان را با خنده و بازی سپری می‌کردند. آوای اذانی از مسجد اين اطراف به گوشم نرسيد. امروز در اثنای صرف صبحانه با يکی از دوستان مهتاب به نام مريم آشنا شدم که در يکی از شرکت‌های مهندسی اصفهان کار می‌کند. پوششی بهتر از ديگران داشت. داستان سفر را خيلی شتابان برايش تعريف کردم و برنامه روزهای باقيمانده در ايران را برايش توضيح دادم و گفتم که قرار بود در نمازجمعه حرم حضرت معصومه در قم شرکت کنم، اما به دليل همراهی با اين گروه آن برنامه تغيير کرد. با شگفتی بسيار احساسات خودش را بيان کرد و گفت: «تو واقعاً نمازجمعه می‌خونی؟ آيا اين کار در مصر اجباری است؟» گفتم: «من معمولاً يک هفته در ميان به نمازجمعه می‌رم، چون بيشتر روزهای آخر هفته را در سفرم.»

🔹دليل تعجب خودش را اين گونه توضيح داد که «تا ده سال پيش هشتاد درصد جوان‌ها به نماز پايبند بودند، ولی الآن اين نسبت خيلی کمتر شده.» با شوخی برايش توضيح دادم که «بعضی از دوستای من در مصر نمازشون را نمی‌خونند اما از روی عادت، نمازجمعه‌شون ترک نمی‌شه.»

🔹واداشتن مردم به ظواهر دينی و ايجاد محدوديت در آزادی‌های شخصی، آنها را به واکنش منفی سوق می‌دهد. طبيعت آدمی با اختيار سرشته شده: «وَ هَدَيناهُ النَجدَين». حرف مريم بسيار حکمت‌آميز است. او کوشيد تا احساس من در باره ايران را به‌ويژه پس از اين سفر يک‌روزه که برای هر گردشگری مايه رنج و عذاب است، کشف کند و افزود: «متأسفانه در تعطيلات، ما از اين دست سفرهای دور از خانواده زياد داريم.» از دانش و اعتدال او و از فراوانیِ واژه‌های عربی که به ياد داشت، خوشم آمد. به قول خودش: «خيرُ الامور اوسطها.»

🔹در حالی که بقيه همسفران مشغول ‌بازی بودند، ما کمی قليان کشيديم. سه ساعت بعد وقت ناهار بود: برنج و کباب بريونی اصفهان که خوراک واقعاً خوشمزه‌ای است و به‌خصوص در اين ساعت برای تجديد قوا خيلی اهميت دارد. سفره‌های پلاستيکی دراز را روی زمين انداختند و جماعت روبه‌رو يا کنار هم در اطراف سفره نشستند. با اين کباب‌ها چقدر جای «ارده» خالی است، اگر يک نفر آن را به بازار ايران وارد کند، ظرف يک سال از ثروتمندترين افراد خواهد شد؛ چرا که کباب غذای اصلی بيشتر رستوران‌های اين کشور است.

🔹غذا که تمام شد، خانه مثل يک کندوی زنبور شد؛ همه مشغول بستن بار و بنديل خود شدند. دخترها به نظافت ويلا پرداختند و پس از مرتب ساختن آشپزخانه، کفپوش‌ها و ديوارها را تميز کردند. چمدان‌ها در حياط چيده شد تا تميز کردن و چيدن لوازم خانه راحت‌تر انجام شود. چندی بعد، ويلا به همان شکل اول که وارد آن شده بوديم مرتب و تميز شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 3️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/2

🔹امشب هر چه به تهران نزديک‌تر می‌شدم، چيزی که بيش از همه مرا نگران می‌کرد، گرفتن ويزای افغانستان بود. سخت‌ترين کار، آزمايش پزشکی است که برای آن مجبور شدم از کاربران CS در تهران کمک بخواهم. يکی از جوان‌ها به من پيشنهاد داد که از درمانگاه نزديک سفارت استفاده کنم و اظهار اميدواری کرد که آنها جزئيات درخواست سفارت را بفهمند. اما دختری به نام «پانته‌آ» پيشنهاد بهتری را برای کمک مستقيم از طريق نماينده شرکت خودشان مطرح کرد؛ مقاومت در برابر آن ممکن نبود. شماره تلفن يکی از کارمندان امور اداری شرکتشان را برايم فرستاد تا فردا در محل سفارت يکديگر را ببينيم تا هر اقدامی را که لازم است انجام دهد يا هر سند و مدرکی که درخواست کنند، فراهم نمايد. نمی‌دانم بالاخره به‌آسانی موفق به دريافت ويزا می‌شوم يا نه، و اگر اين کار ممکن باشد چقدر زمان می‌برد؟ در هر حال بايد در تهران بمانم تا گذرنامه‌ام را از سفارت بگيرم، و پس از آن مقصد خودم بعد از تهران و قزوين را مشخص کنم و ببينم که بايد به طرف غرب بروم يا به سوی شرق يا راه جنوب را در پيش بگيرم؟ در نتيجه اين وضعيت مه‌آلودی که در آن به سر می‌برم، فکرم کار نمی‌کند. به چند دليل احتمال موفقيت من در گرفتن ويزا اندک است؛ چرا که من مسافری مصری هستم که می‌خواهم از ايران به افغانستان بروم، و همين ارائه درخواست ويزا از تهران شک‌برانگيز است، وانگهی، مايه پيچيدگی بيشتر اين است که رهبر فعلی گروه تروريستی «القاعده» مصری است و بسياری از مصری‌ها هم به عضويت اين گروه درآمده‌اند؛ بنابراين، معلوم است که مقامات دولتی افغانستان از من استقبالی نخواهند کرد.

🔹حتی اگر به ويزای افغانستان نرسم، ايران آن قدر بزرگ هست که وقت مرا پر کند، سفر اکتشافی به استان آذربايجان در شمال غربی ايران و مرکز آن يعنی تبريز، خودش يک هفته وقت می‌خواهد، کرمان در جنوب شرقی که آنتوان مرا به تماشای زيبايی‌های آن سفارش کرد نيز همين طور است. يکی از شگفت‌انگيزترين مشاهدات آنتوان در آن شهر اين بود که به تعبير او، پس از غروب آفتاب کسی در شهر به چشم نمی‌آيد و همين که هوا تاريک می‌شود، همه اهالی کرمان در خانه‌ها مشغول دود و دم هستند؛ زيرا شهر کرمان فاصله چندانی از مرز پاکستان و افغانستان که مهم‌ترين محل کشت و توليد اين مواد در جهان است، ندارد. خليج فارس و جزيره‌های آن هم می‌تواند مقصد دل‌انگيزی برای سفر باشد. ايرانی‌ها آن را «خليج فارس» می‌نامند، در حالی که ما وصف خودمان را روی آن گذاشته‌ايم. هر يک از ايرانی‌ها و عرب‌ها سواحل گسترده خليج در دو سوی آن را در اختيار دارند و هر کدام آن را با اسم مورد نظر خود می‌خوانند. يک مرتبه وقتی من آن را با نام عربی خواندم، به من گفتند که «ما الآن در ايران هستيم؛، بنابراين، اسم اينجا خليج فارس است». حقيقتش اين است که سواحل و مرزهای هر يک از کشورهای حاشيه اين خليج مشخص و معيّن است و اين اسم‌ها هيچ تغييری در ميزان بهره‌برداری هر کشور از سرمايه هنگفت نفتی آن ايجاد نمی‌کند. مقصدهای مختلفی را برای سفر در انديشه دارم که البته همه را از کتاب ارزشمند و سرشار از پيشنهاد LP گرفته‌ام.

🔹بچه‌ها شروع به جاسازی اسباب و اثاثيه خود در اتوبوس کردند. چشم‌انداز دل‌انگيز پيرامون ويلا در روشنای روز نمايان شد: خانه‌های پراکنده در ميان باغ‌ها و دشت‌های سرسبزی که با هماهنگی خيره‌کننده‌ای ساخته شده بود. با دشواری در اتوبوس پر از مسافر، جايی برای نشستن پيدا کردم. با تعجب از مريم پرسيدم: «همين آقا می‌خواد برای ما رانندگی کنه؟». خنده‌ای کرد و با اشاره به فلاسک دوليتری چای در کنار راننده گفت: «الآن است که تهِ اين فلاسک چای را بالا بياورد.»

🔹اتوبوس به سوی اصفهان راه افتاد. همه خسته و کوفته بودند و آثار بيدارخوابی در آنها نمايان بود، اما بعضی‌ها که تاب و توان بيشتری داشتند، هنوز می‌خواستند فضای ديشب در اتوبوس زنده بماند. صدای موسيقی اوج گرفت و دوباره پرده‌های اتوبوس افتاد و آخرين بخش برنامه به اجرا در آمد. در حالی که مسافران قسمت انتهايی اتوبوس غرق در آوازخوانی بودند، در نيمه جلويی، بعضی‌ها آرام نشسته بودند، بعضی مشغول حرف زدن با بغل‌دستی بودند، و بعضی غرق خواب بودند. نيمچه‌توانی را که داشتم به کار گرفتم و با ترانه‌های فارسی هماهنگ شدم. «باهی» ترانه «حبيبی يا نورالعين» را گذاشت تا با آن همخوان شوم. با شوخی به آنها پيشنهاد کردم که از راننده اتوبوس بخواهند تا هشت تا از صندلی‌های ماشين ـ از هر طرف چهار صندلی ـ را بردارد تا به جای اين راهرو تنگ، فضای کافی برای پايکوبی باشد. اين طوری کرايه کردن اتوبوسش برای تورهايی از اين قبيل تضمين خواهد شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 4️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/3

🔹از مهتاب و فرهاد خواستم که پيش از رسيدن به تهران يکی از دوستان شبکه خودشان در شبکه CS را برای ميزبانی دوروزه من پيشنهاد بدهند؛ چون دکتر مهران که امشب مهمان او هستم، به من خبر داده است که مجبور است فردا برای ديدار مادرش به سفر برود؛ بنابراين فقط همين امشب می‌تواند از من پذيرايی کند. فرهاد در همين واپسين لحظات نوميدی، به يکی از دوستانش در تهران زنگ زد و مثل هميشه اين بار هم خوش‌شانس بودم که دوستش «فائزه» آمادگی دارد دو شب من را مهمان خانه‌اش کند. چقدر بايد از اين مقدّرات سرشار از خوشبختی شاکر و ممنون باشم.

🔹نمايان شدن برج‌های سربه‌فلک‌کشيده و باشکوه از پنجره‌های اتوبوس، گواه آن بود که به بزرگ‌ترين شهر ايران رسيده‌ايم؛ شهری که حدود بيست ميليون نفر در آن زندگی می‌کنند. در حالی که هنوز در بزرگراه‌های اطراف هستيم و تا مرکز شهر فاصله داريم، کثرت پل‌ها و تونل‌ها مرا به شگفتی انداخته است. پيش از ترک اتوبوس، فرهاد مرا با دوستش زينب همان دختر ايرانی فرانسوی‌شکلی که ديشب لايعقل افتاده بود، آشنا کرد و از او خواست که با رسيدن به تهران مرا در چگونگی رسيدن به دکتر مهران که به پيشنهاد محمد کاشانی ميزبان امشب من است، کمک کند.

🔹بعد از اين‌که از اتوبوس پياده شديم، دوست فرهاد يک تاکسی گرفت و به‌سرعت از ما دور شد، من و زينب اما چمدان به دست راه افتاديم تا خودمان را به ايستگاه زيرزمينی مترو برسانيم؛ ايستگاهی واقعاً تميز و مرتّب. زينب با نشان دادن يکی از نقشه‌های ايستگاه، روش استفاده از مترو و تغيير خط و مسائل مربوط به آن را توضيح داد. نقشه حاکی از آن است که پنج خط مترو به شکل عنکبوتی بيشتر نقاط تهران را پوشش داده است؛ سه خط در حال بهره‌برداری است و دو خط در دست احداث. ايستگاه‌ها نام شخصيت‌های مهم تاريخی سياسی، و شعرای برجسته ايران را بر خود دارد: امام حسين، علی شريعتی، شهيد صدر، امام خمينی، خيام، فردوسی.

🔹زينب يک بليت برای من خريد و در سکو به انتظار رسيدن مترو ايستاديم. به رغم تحريم اقتصادی تحميل‌شده بر ايران از سوی اروپا، مترو و ايستگاه‌های پيشِ روی من از نظم و پيشرفت آن‌چه در اروپا ديده بودم، چيزی کم نداشت.يک شرکت فرانسوی طرف قرارداد اجرای آن بوده است. وقتی پای چند ميليارد دلار در ميان باشد، هميشه راهی برای برون‌رفت از بحران وجود دارد. مجبور بودم مدتی که فقط زينب زمان آن را می‌دانست همان ‌جا بايستم. زينب طبق عادت، سوار واگن مخصوص بانوان نشد و با من همراهی کرد. چند ايستگاه بعد، در جلو چشم من اتفاقی افتاد که تا آن زمان حتی در متروهای اروپا هم نديده‌ام؛ درهای واگن برای پياده و سوار شدن مسافران باز شد، من درست مقابل در ايستاده بودم، جوانی با قيافه کاملاً ايرانی بالا آمد، دست راستش را به ميله عمودی واگن گرفت و با دست چپ دوستش را که هنگام سوار شدن به مترو سکندری خورده بود، بالا کشيد؛ جوانی اندکی کوتاه‌قدتر از خودش، که موهايش آرايشی عجيب داشت، و در گردن زنجيری آويخته بود که حلقه‌ای در انتهايش ديده می‌شد. نشانه‌های خستگی و کوفتگی در چهره‌اش نمايان بود. نگاهی به شلوغی کنار در انداختند و پس از آن‌که جوان اول دوستش را بالا کشيد، بازوی راست خود را دور بدن او حلقه کرد تا فشار جمعيت او را آزار ندهد. در گوشش چيزی زمزمه کرد و دو بار او را بوسيد. پس از آن، صورت خود را به‌آرامی نزديک هم بردند و بی آن‌که هم را ببوسند، بينی‌های خود را به هم ماليدند. در آغوش گرم هم ماندند تا به ايستگاه موردنظرشان برسند. وای که چه شروع شگفت‌انگيزی برای کشف تهران پيش چشم من قرار گرفت. تعجب خود را فرو خوردم تا مايه ناراحتی آنها نشوم و صورتم را به طرف ديگر برگرداندم تا کسی را آزار نداده باشم. هيچ نشانی از تعجب يا تنفر در سيمای ديگر مسافران نديدم. فکر نمی‌کردم که در کشوری با حکومت اسلامی، کسی آشکارا بتواند به چنين کاری دست بزند. هر کسی نسبت به خواسته‌های خودش مختار است، و احدی نبايد در باره او داوری کند، اما رعايت ادب در مترو، آن هم در کشوری که در همه خيابان‌هايش پليس امنيت اخلاقی گشت می‌زند، امری ضروری است. تا پيش از تماشای اين صحنه عاطفی که بيش از چند ثانيه به درازا نکشيد، تصور ديگری از اين موضوع داشتم.

🔹در يکی از ايستگاه‌های مرکز شهر پياده شديم تا برای هزينه ويزای افغانستان 80 يورو تهيه کنم. گمان می‌کردم که خريد و فروش ارز در بازار سياه غيرقانونی است، اما مردی در مقابل يک صرافیِ بسته و جلو چشم پليس‌هايی که در ماشين خود نشسته بودند و هيچ اعتنايی به اين کار نداشتند، 100 يورو به من فروخت. امروز جمعه است، روز تعطيل رسمی است که علاوه بر صرافی‌ها، بعضی از کافه‌ها و رستوران‌ها و بازارها هم بسته هستند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 5️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/4

🔹از زينب که کمک زيادی به من کرده بود، خواستم تا شام را با هم بخوريم، اما او ترجيح داد که در يکی از کافه‌های مشهور تهران در همين دور و بر، چای بنوشيم؛ کافه‌ای با بيش از صد سال قدمت که بيشتر مشتريانش شعرای مشهور شهر بوده‌اند. مشتاق رفتن به اين کافه شدم، اما جمعه بود و روز تعطيل. از کم‌خوابی و شدت خستگی، کافئين خون من پايين آمده و دچار سردرد شده‌ام، لذا گفتم: «من بايد در يک کافی‌شاپ قهوه بخورم». همين طور که در خيابان‌های واقعاً وسيع و تميز تهران قدم می‌زديم، يک کافی‌شاپ را به زينب نشان دادم، اما گفت: «اين يکی قهوه نداره، فقط چایی!» با شوخی و جدی گفتم: «خُب پس چرا اسمش رو گذاشته کافی‌شاپ؟ به پيغمبر قسم که بايد می‌ذاشت: تی‌شاپ!» با عصبانيت از اين‌که در فروشگاه‌های ايران به‌سختی می‌توان قهوه پيدا کرد، سر به سرش گذاشتم، اما خنده‌ای کرد و مرا با خود به کافی‌شاپی که واقعاً قهوه هم داشت، در آن طرف خيابان برد. بالاخره به فضايی خلوت و آرام که ديوارهايی با طراحی مدرن داشت، رسيديم، جايی که انواع قهوه و شيرينی‌های عجيب و غريب را سِرو می‌کرد.

🔹زينب اصلاً اصفهانی است ولی چند سال است که برای تحصيل به تهران آمده و اين شهر را خوب می‌شناسد. فکر نمی‌کردم پدر و مادر زينب هر دو ايرانی باشند؛ چرا که قيافه‌اش به ايرانی‌ها نمی‌خورَد؛ موهای کمی فرفری‌اش خرمايی تيره است، چشم‌هايی سبز و روشن دارد، و سيمايش فرانسوی است. من تنها کسی نيستم که چنين اعتقادی دارم، خيلی از ايرانی‌ها هم با تعجب می‌پرسند چطور می‌شود که يک اروپايی بتواند به اين راحتی فارسی حرف بزند؟ او بايد به هر کسی که اولين بار او را می‌بيند توضيح بدهد که نسل اندر نسل ايرانی است. زينب چهار سال است که در دانشگاه تهران مهندسی هوا فضا می‌خواند و بعضی از روزهای هفته در يک دبيرستان فيزيک درس می‌دهد تا بتواند هزينه‌های زندگی مجردی در خوابگاه را تأمين کند. آرزويش اين است که روزی بتواند در سازمان فضايی ناسا در آمريکا مشغول به کار شود؛ چون رئيس اين سازمان، يک ايرانی است که پس از انقلاب اسلامی به آمريکا مهاجرت کرده و امروز با تابعيت آمريکايی به رياست بزرگ‌ترين سازمان فضايی دنيا دست يافته است. زينب وضعيت اجتماعی پيچيده‌ای دارد؛ پدرش در کودکیِ وی، مادرش را رها کرده و او بر عکس دو برادر بزرگ‌تر، پدر را نديده است. چند ماه است که مادرش درگذشته و او به‌شدت از اين خلأ خانوادگی رنج می‌برد، برادرانش سرشان به کار و زندگی خودشان گرم است.

🔹دختر واقعاً مبارزی است، اما برای خودش آينده‌ای در ايران نمی‌بيند؛ زيرا پس از فراغت از تحصيل، موقعيت شغلی وی فقط در شرکت‌های بزرگ دولتی خلاصه می‌شود که شرط استخدام در آنها هم به‌خصوص برای زنان، پايبندی به امور دينی است. کارمندان شرکت‌ها و مؤسسات دولتی (مثل شرکت خودروهای دولتی saap) بايد تعهد دينی خود را ثابت کنند، از استفاده از چادر مشکی و دستکش در موارد ضروری برای زنان گرفته تا ته‌ريش تر و تميز برای مردان. زينب هيچ اطلاعی از فرصت‌های شغلی برای دختران جوانی که به «پوشش رسمی» پايبند نيستند، ندارد، ضمن اين‌که به تظاهر دينی هم علاقه‌مند نيست؛ بنابراين، به ادامه تحصيل در مقطع فوق‌ليسانس در خارج از کشور فکر می‌کند.

🔹 در حال نوشيدن قهوه فرانسوی، گفت‌وگوی جذابی داشتيم و پس از آن به سمت ايستگاه اتوبوس راه افتاديم. اتوبوس پيشِ پای ما ايستاد و درِ جلو را باز کرد. زينب از راننده در مورد مسير اتوبوس پرسيد و جواب مثبت راننده را که شنيد با دست اشاره کرد: «بفرماييد». همان طوری که خواسته بود سوار شدم، اما زينب بالا نيامد، از من جدا شد و دور افتاد، چه اتفاقی افتاده است؟ «آيا زينب عقل از سرش پريده؟!» با من خداحافظی نکرد و اصلاً چيزی به من نگفت که اين اتوبوس به کجا خواهد رفت. يک کلمه هم حرف نزد. نشانه‌های تعجب در چهره‌ام نمايان شد و چشم مسافران به من خيره گشت. همه‌شان مرد بودند. چشمانم را اين طرف و آن طرف چرخاندم و به نيمه انتهايی اتوبوس رسيدم که مخصوص زنان بود، وقتی دوباره چشمم به زينب افتاد، خنده به صورتم برگشت. از ياد برده بودم که فضا و درِ جلو اتوبوس مخصوص مردان است و فضا و درِ عقب برای زنان. با شرمندگی از من خواست که در ايستگاه بعدی پياده شوم. در اتوبوس‌های عمومی دستپاچگی فوق‌العاده‌ای به چشم نمی‌خورد، مردم رفتاری معمولی و آرام دارند. زينب مرا در نزديک‌ترين نقطه به يک ايستگاه مترو که به سوی خانه مهران می‌رود پياده کرد. با او وداع کردم و از فرصتی که به من داده و راهنمايی‌هايی که در مورد استفاده از متروهای نزديک مرکز شهر و سفارت در اختيارم گذاشته بود سپاسگزاری کردم. با چهره‌ای خندان راه افتاد و در سکوت شبی آرام از من دور شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 7️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/5

🔹با استفاده از چندين اتوبوس و مترو، سرانجام به خانه مهران رسيدم که به نظر می‌رسد محله‌ای در مرکز شهر باشد. در خانه نسبتاً کوچکش که به‌تنهايی در آن زندگی می‌کند، از من استقبال کرد. از تأخير ناخواسته‌ای که پيش آمده بود، پوزش خواستم. قرار بود دو ساعت پيش از اين به محل کارش در بيمارستان بروم تا برای صدور گواهی لعنتی پزشکی به من کمک کند. مهران 45 ساله است، با بدنی ورزيده و موهايی جوگندمی و نرم که آنها را رو به بالا خوابانده است.دوستم محمد کاشانی او را يکی از استوانه‌های شبکه CS در تهران می‌داند؛ چرا که از نخستين کاربران اين سايت بوده و به تعبير محمد، تا کنون از صدها مهمان در خانه‌اش پذيرايی کرده است. من صفحه شخصی او در CS را نديده‌ام، اما مهم نيست، همه اعضای اين جامعه کوچک مهربان و بامحبت هستند. يک تختخواب نرم در گوشه اتاق ديدم که پس از يک شب خوابيدن در کوير و يک شب بيدارخوابی در کف اتاق ييلاقات اطراف تهران، امشب می‌توانم روی آن به‌راحتی دراز بکشم. دلم برای يک جای خواب گرم و آسوده تنگ شده است. رؤيای چشمداشت عاشقانه به يک خواب راحت را کنار نهادم و به حرف زدن با ميزبان خودم پرداختم.

🔹مهران به عنوان راديولوژيست صبح‌ها در يکی از بيمارستان‌های دولتی و عصرها در يک کلينيک خصوصی که او و دوستش راه انداخته‌اند مشغول کار است. تحت پوشش بيمه پزشکی و با هزينه بسيار اندکی به مردم سرويس می‌دهد، و مبلغ واقعی خدمات به بيماران را در نهايت از وزارت بهداشت می‌گيرد. تحت عنوان پزشک و در قالب گروه‌های هلال احمر، در جنگ ايران و عراق حضور داشته و در حين کمک‌رسانی به مجروحان، در معرض حمله شيميايی قرار گرفته و دچار مشکلات تنفسی و سوختگی شده و سال‌ها پس از پايان جنگ، خداوند او را عافيت بخشيده است.

🔹مهران هم مثل همه اعضای CS عاشق سفر است و همه درآمدش را برای همين کار هزينه می‌کند. شبکه بزرگی از دوستان بومی و اروپايی را دور خودش جمع کرده و با دوستان ايرانی‌اش به ديدار ديگر دوستانش در سويس و يونان و صربستان و آلمان و ايتاليا می‌رود. به آلمان خيلی سفر می‌کند و در آنجا به تدريس مشغول است و در حال حاضر با دختری از ليتوانی ارتباط دارد که چند بار برای ديدنش به ايران آمده و مهران هم به سراغ او رفته است. در حال برنامه‌ريزی برای يک زندگی مشترک هستند. با تعجب از او پرسيدم: «يعنی پانزده سال است که برای زندگی مشترک با تو صبر کرده؟» خيلی آشکارا جواب داد: «اينجا بعد از 25 سال کار، تازه زندگی شروع می‌شه». صدای زنگ خانه‌اش حرف ما را قطع کرد، درخواست غذای آماده داده بود که آن را همراه با تماشای يکی از کانال‌هايی که آهنگ ايرانی پخش می‌کرد، نوش جان کرديم؛ معلوم بود که کانالی خارج از نظارت دولتی است؛ زيرا زنان نيمه‌برهنه را نشان می‌دهد و روی فرکانس يک ماهواره تحت اجاره دوبی پخش می‌شود. از آنجا که اين شبکه ترانه‌های عربی هم پخش می‌کند، مهران از من در باره خواننده‌ای پرسيد که نامش بارها از زبان مردهای ايرانی به گوشم خورده است و انگاری از زن‌های خواننده عرب فقط او را می‌شناسند.

🔹مهران در ادامه بيان داستان‌های شگفت‌انگيز کشورش، با خنده از من پرسيد: «تو باورت ميشه که ديش ماهواره در ايران ممنوع باشه؟» با شگفتی پرسيدم: «واقعاً ممنوعه؟ چون وارد خونه هيچ آدم متدين و غيرمتدينی نشدم که ديش نداشته باشه!» بر اساس قانون ايران ديش ممنوع است و پليس حق دارد برای يافتن و مصادره ديش‌های پنهان در پشت‌بام‌ها، بام خانه‌ها را بازرسی کند؛ با همه اين اوضاع، می‌توانی از بازار سياه که البته در ايران رونق خوبی هم دارد، ديش و رسيور را با حدود 50 دلار تهيه کنی. در قرن حاضر کمتر خانه‌ای است که در آن نتوان روزانه صدها کانال ماهواره‌ای را تماشا کرد. در ميانه صحبت ما بود که پخش تلويزيونی قطع شد و مهران به تلويزيون اشاره کرد و گفت: « ناراحت نباش؛ الان دستگاه‌های پارازيت از کار ميفته و دوباره پخش شروع ميشه!»

🔹اگر دولت با ايجاد محدوديت در خريد و فروش وسائل ارتباطی نتوانسته است با ماهواره‌ها مبارزه کند، با دستگاه‌های پارازيت به ميدان آمده تا پخش برنامه‌ها از طريق ديش‌های پنهان در روی پشت‌بام‌ها را مختل سازد. حالا می‌فهمم که چرا بالکن خانه‌های ايرانی، بر خلاف خانه‌های قاهره، انباشته از انواع ديش‌های ماهواره نيست؛ چرا که مردم بشقاب‌های گيرنده را دور از چشم نگه داشته‌اند. دولت هر راهی که برای ايجاد محدوديت در آزادی‌های فرهنگی و هنری و حتی زندگی عادی مردم ايجاد کند، باز اين مردم هستند که ده‌ها راه فرار از قوانين و ضوابط دست‌وپاگير پيدا می‌کنند و بيش از پيش بر خلاف جريان مورد نظر حاکميت قدم بر می‌دارند. هميشه چيزی که ممنوعيت دارد محبوبيت دارد. کِی اين حقيقت ازلی انسان درک می‌شود؟

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 8️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/6

🔹«می‌دونی که از هر دو دختر ايرانی، يکی‌شون عمل زيبايی کرده و به‌خصوص بينی‌اش را به دست جراح سپرده؟» بارها ديدم که در خيابان‌های شهرهای مختلف ايران، دخترها چسب طبی روی دماغ خود گذاشته‌اند، ولی اصلاً فکر نمی‌کردم که اين کار با عمل زيبايی ارتباطی داشته باشد؛ زيرا کسی که عمل زيبايی می‌کند، معمولاً بدون اطلاع ديگران و به‌يکباره با شکل و شمايل جديد در ميان مردم ظاهر می‌شود. اين¬جا دختران افتخار می‌کنند که بينیِ ايرانی خودشان را که اکثراً اندکی سربالا است به دست جراح سپرده‌اند. مهران افزود که ايران در بين کشورهای منطقه، به مرکزی برای جراحی زيبايی با کيفيت عالی و البته ارزان تبديل شده است و بسياری از شهروندان کشورهای همسايه برای همين منظور به ايران سفر می‌کنند. انگيزه دختران ايرانی برای آرايش بينی و چشم‌ها و لب‌هايشان اين است که فقط می‌توانند صورت خودشان را به نمايش عمومی بگذارند.

🔹مشغول گزارش خلاصه‌ای از روزهای گذشته سفر خودم به ايران بودم که جلو مرا گرفت و پرسيد: «اقامت در يزد چطور بود؟ آيا کسی را پيدا کردی که از تو پذيرايی کنه؟» بلافاصله جواب دادم: «در يک هاستل اقامت کردم و با کسی ملاقات نکردم، شهر کوچکی بود.» مهران گفت: «چند ماهيه که در يزد مشکلی پيدا شده و پليس چند تا اروپايی را که در خونه يکی از کاربرای CS اقامت کرده بودن، به اتهام جاسوسی بازداشت کرده و دو سه روزی کشورهای متبوع آنها نگران بودن، اما مسأله ختم به خير شد. می‌دونی که دولت به دليل مذاکرات هسته¬ای که البته هنوز هم به سرانجام نرسيده، نسبت به تک¬تک اروپايی‌ها حساسيت داره.»

🔹آخرهای شب بود که از من خواست ماشين لباسشويی نيمه‌اتوماتيک او را روشن کنم. به خاطر اين سرويس بسيار ارزشمند، از او تشکر کردم؛ چرا که از ايام اقامت در يزد لباسی نشسته بودم و لباس‌های تميزم در حال تمام شدن بود. روی ايوان کوچک خانه مهران بيشتر از يک متر طناب برای آويزان کردن لباس نبود، و اين برای انبوه لباس‌های من کفايت نمی‌کرد؛ گفت که بقيه را در اتاق پهن کنم؛ يکی از طبقه‌های کتابخانه را به تی‌شرت‌ها اختصاص دادم و لباس‌های زير را در يک سطل گذاشتم و حوله را به جالباسی پشت در آويختم و همه گوشه و کنار اتاقش را پر از لباس‌های شسته کردم. کار با موفقيت به سرانجام رسيد و قول دادم که صبح زود از خواب برخيزم تا برای گرفتن رواديد و پرس‌وجو از نزديک‌ترين جا برای آن آزمايش نحس پزشکی راه بيفتم. بايد ارتباط با مهران را از دست ندهم؛ چون شايد صبح تا ظهر به کمک و راهنمايی پزشکی او نياز داشته باشم. باز هم از من بابت اين‌که فردا صبح بايد برای ديدار مادر به شهر زادگاهش يعنی آبادان برود و نمی‌تواند بيش از يک شب از من پذيرايی کند، پوزش خواست. اين مسائل پيش می‌آيد؛ جای نگرانی نيست! هر چه بيشتر اين طرف و آن طرف برويم و آدم‌های بيشتری را ببينيم، ماجراجويی‌های بيشتری را تجربه می‌کنيم؛ من هم فردا به خانه فائزه خواهم رفت که فرهاد پيشنهاد داده است که در تهران دو روز ميزبان من باشد. نمی‌دانم تا کی در تهران خواهم ماند و بعد از فائزه ميزبان من چه کسی است، ولی خوب می‌دانم که هميشه در لابه‌لای اين حوادث، راه چاره‌ای هم از طرف خدا برای من مقدر شده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣9️⃣

❇️ روز چهاردهم/1

🔸عضو تازه سازمان القاعده

🔹 48 ساعت بعد از مشت و لگد خوردن در رختخواب‌های دل صحرا و قلب روستا، خوابیدن روی کاناپه راحت مهران، خيلی دلچسب بود. قرار بود ساعت شش صبح برخيزم تا با مهران به بيمارستان بروم و چمدانم را آن‌جا بگذارم و برای اقدامات مربوط به روادید، روانه سفارت شوم و به منظور برداشتن چمدان و تست پزشکی به سراغ او بيايم؛ نقشه درست و محکمی بود، ولی اجرای آن با مشکل روبه‌رو شد؛ چرا که دو ساعت ديرتر، يعنی ساعت هشت از خواب بيدار شدم و بلافاصله خودم را به حمام رساندم که قبل از رفتن، دوش بگيرم؛ چون فقط خدا می‌داند که بار ديگر کجا بتوانم دوش پيدا کنم. لباس‌های شسته را از اين ور و آن ور اتاق جمع کردم و اسباب‌هايم را در چمدان گذاشتم و شتابان از خانه بيرون آمديم. بايد مستقيم به سفارت بروم؛ زيرا فقط تا ساعت 12 ظهر درخواست‌های ويزا را قبول می‌کنند؛ بنابراين چاره‌ای ندارم جز اين‌که بار و بنديل سنگين خودم را به کولم بيندازم و همه کارها را تمام کنم تا سر شب بتوانم فائزه را طبق قراری که تلفنی گذاشته‌ايم، ببينم. به نظر می‌رسد فائزه، که دوست فرهاد است، از اعضای معروف CS در تهران باشد؛ برای اين‌که وقتی ديشب داشتم تلفنی با او صحبت می‌کردم، مهران هم او را شناخت.

🔹هوای صبحگاهی خيلی دل‌انگيز بود و هنوز نشانی از گرمای سوزان خورشيد در خيابان‌ها احساس نمی‌شد، تا به ايستگاه اتوبوس برسيم، کمی قدم زديم و طبق معمول از درِ جلو سوار شديم. مرد و زن برای زدن کارت اعتباری خود به دستگاهی که کنار راننده نصب شده بود، ازدحام کرده بودند. امروز شنبه است و روز اول هفته در ايران، و گويا نسبت به روزهای ديگر، رفت‌وآمد بيشتری جريان دارد. مهران اين برداشت نادرست من را تصحيح کرد که فکر می‌کردم اين اتوبوس‌ها دولتی است و از نظم و انضباط و تميزی آنها اظهار تعجب کرده بودم. مهران گفت که همه اين اتوبوس‌ها خصوصی است و دولت آنها را با اقساط بلندمدت در اختيار بسياری از شهروندان پايتخت توزيع کرده است. از او تشکر کردم و پس از خداحافظی، قرار گذاشتيم که بعد از اتمام کارهای ويزا، با هم در تماس باشيم. از اتوبوس پياده شدم. مدرکی که کم داشتم، چهار قطعه عکس شخصی با پس‌زمينه سفيد بود. قبلاً که سوار مترو شده بودم، چشمم به چند دستگاه تصوير فوری افتاده بود؛ لذا تهيه عکس شخصی را به امروز صبح و قبل از رفتن به سفارت موکول کرده بودم. در همان ايستگاهی که از مهران جدا شدم، يک دستگاه عکس فوری ديدم که 12 تومان هزينه‌اش بود و فقط اسکناس‌های يک، دو و پنج تومانی می‌گرفت. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم که دو برگ اسکناس ده تومانی را خرد کنم، موفق نشدم و به‌ناچار از مغازه‌های داخل ايستگاه، يک اسپری ضد عرق خريدم تا اسکناس مورد نظر را به دست آورم. دختر فروشنده همه باقيمانده پول من را اسکناس دو تومانی داد که فقط شش تومان را توانستم به دستگاه بدهم، بقيه اسکناس‌ها کهنه و مچاله و غيرقابل قبول بود و دوباره مجبور شدم از کافه مترو، يک برش کيک خريداری کنم. سرانجام، دستگاه پول‌ها را قبول کرد و من هم کيفم را بيرون گذاشتم و پرده را کشيدم.

🔹اطلاعات دستگاه همه به زبان فارسی بود، ولی توانستم طلسم آن را بشکنم و بالاخره صدای چاپ عکس در پرينتر را بشنوم. نفس راحتی کشيدم و منتظر عکس‌ها ماندم، ولی از هيچ سوراخی در نيامد و ديدم که دستگاه به کاربر جديد خوش‌آمد می‌گويد. پس عکس‌های چاپ‌شده کجا رفته است؟! همه سوراخ و سنبه‌های دستگاه را گشتم و چيزی پيدا نکردم. اعصابم به هم ريخته بود که وقت سفارت را از دست می‌دهم. ده دقيقه را بدون هيچ فايده‌ای به نثار فحش و لعنت به دستگاه گذراندم. نه وقت دارم و نه اسکناس که عمليات عکسبرداری را تکرار کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم کسی را پيدا کنم که به داد من برسد. پرده نيمه‌بسته را کنار زدم، کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و اين ور و آن ور را نگاه کردم که شايد کسی به کمک من بيايد. داشتم با خودم داد و بيداد می‌کردم: «اين چه روز نحسی است!» که ناگهان عکس‌ها روی يکی از قسمت‌های بيرون دستگاه به چشمم خورد؛ «احمق‌ها! آخر چرا بيرون دستگاه؟ مگر من توی کابين ننشسته‌ام؟ مگر پپسی سفارش داده‌ام؟»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/2

🔹بالاخره به ايستگاه مورد نظر رسيدم و با کمک رهگذران، دوان‌دوان به طرف آدرسی رفتم که مهران روی يک کاغذ سفيد نوشته و به دستم داده بود. با اندکی پياده‌روی از خيابان سفارت سر در آوردم و در وسط‌های همان خيابان چشمم به پرچم افغانستان بالای يک ساختمان افتاد و ديدم که انبوهی از آدم‌ها جلو در ورودی آن جمع شده‌اند. ساختمان سفارت آرام بود، اما در ساختمانِ امور کنسولی که به صدور مجوز و ويزا و حل مشکلات مهاجران افغانی در ايران اختصاص دارد، زن و مرد و بچه و بزرگ افغانی و ايرانی می‌روند و می‌آيند. داخل ساختمان مثل کندوی زنبور عسل شلوغ و پر از سر و صدا است و در دو طبقه آن ده‌ها دريچه برای دادن و گرفتن مدارک تعبيه شده است. به‌زحمت محل تحويل درخواست ويزا را پيدا کردم. در فارسی هم به آن «ويزا» می‌گويند؛ حرف «واو» در زبان فارسی نزديک به «ف» تلفظ می‌شود، کما اين‌که «عين» را هم مثل «همزه» به زبان می‌آورند؛ به همين دليل، نام من را هم «اَمر بدفی» می‌گويند و مسئول بخش دريافت فرم‌های تقاضا اسم من را همين طوری نوشته بود.

🔹آن‌جا که بودم با جوانی افغانی‌الاصل به نام «علی» آشنا شدم که در ايران متولد و بزرگ شده، و هنوز به افغانستان نرفته است. شرکت صادرات و واردات دارد و از اين‌که تصميم دارم برای گردش به کشورش بروم، اظهار شگفتی می‌کند و با توجه به خطرناک بودن اين تصميم، می‌کوشد تا مرا از رفتن به کشورش باز دارد. سه ميليون افغانی که اکثراً شيعه هستند، برای کار و تحصيل در ايران زندگی می‌کنند؛ بعضی از آنها در اثنای جنگ‌های چند دهه پيش، کشورشان را ترک کرده و به عنوان پناهنده به ايران آمده‌اند. علی انگليسی را به‌خوبی حرف می‌زند. از او می‌پرسم: آيا بلد هستی افغانی هم صحبت کنی؟ با خنده می‌گويد: «بعد از پشتو، دَری زبان دوم افغانستان است و حدود نود درصد با زبان فارسی اشتراک دارد». با شنيدن اين حرف دليل فراوانیِ مهاجران افغانی در ايران را می‌فهمم؛ به‌راستی که زبان عامل مهمی برای مهاجرت و زندگی در کشوری ديگر است.

🔹نوبت علی رسيد تا مدارک دو نفر از بازرگانان ايرانی را که برای ملاقات با مديران شرکت‌های محلی در کابل به افغانستان می‌روند، تحويل دهد. کارش که تمام شد، از او خواستم از مأمور باجه مربوطه در باره جاهايی که تست پزشکی می‌گيرند سؤال کند. بلافاصل گفت: « چه کسی اين درخواست عجيب و غريب رو مطرح کرده؟» گفتم: «اينو توی صفحه اينترنت سفارت افغانستان در تهران نوشته». گفت: «نه، نه.. حتماً سايت قديمی‌ش بوده. هيچ نيازی نيست، من توی عمر خودم برای هيچ مسافری که تقاضای ويزا داشته باشه، تست پزشکی نگرفته‌ام». اين حرف مثل صاعقه بر من فرود آمد.

🔹چهار نفر را در تهران به کار گرفته بودم که برای پيدا کردن راه حل اين تست لعنتی به من کمک کنند و روزهای گذشته ناآگاهی از زمان آماده شدن جواب اين آزمايش مسخره من را خيلی نگران کرده بود. علی به من نصيحت کرد که بعد از اين هيچ يک از داده‌های سايت‌های افغانی را جدی نگيرم. اين را گفت و رفت تا هزينه‌های ويزا را پرداخت کند و برگردد و رسيد آن را بگيرد. مدارک خودم را به مأمور پشت دريچه دادم؛ فرم درخواست، عکس، پاسپورت، تصوير تمام صفحات و حتی صفحه‌های سفيد پاسپورت‌های قديمی. از دريافت کپی پاسپورت‌های قبلی من که نشان می‌داد من يک گردشگر حرفه‌ای هستم که به کشورهای عجيب و غريبی سفر کرده‌ام خودداری کرد. اين در حالی است که همان سايت لعنتی اين مدارک را هم خواسته بود و به همين دليل مجبور بودم که صد برگ کپی بی‌فايده را با خودم بياورم. حالا نگران اين هستم که اگر کنسول گذرنامه‌ام را ببيند که به جز ايران، تنها ويزای ترکيه و سودان در آن درج شده است، به اين مرد مصری به چشم شک و ترديد نگاه کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/3

🔹کارمند سفارت، بعد از اين‌که پاسپورت سفید من را ديد، شروع به تخليه اطلاعاتی من کرد و با عجله و بی‌احترامی، انبوهی از پرسش‌ها را در برابر من قرار داد: «می‌ری اون‌جا چکار کنی؟ آيا مصری‌های اون‌جا را می‌شناسی؟ پيش کدوم يکی‌شون می‌مونی؟ کجاها می‌ری؟ مشغول چه کاری خواهی شد؟ تا حالا به کدوم کشورها رفتی؟» دوست داشتم به‌شوخی جوابش را بدهم و بگويم: «يک قراردادِ کاری از القاعده برای من رسيده، و حالا هم دارم برای دوره آموزشی به اون‌جا می‌رم». ولی وقتی که پاسپورت‌های قديمی خودم را به او نشان دادم که پر از مهر ويزای سرزمين گسترده خدا بود، آهسته آهسته به ماجرا پی برد؛ بنابراين، خيلی کوتاه به او گفتم: «به قصد ديدار و فقط برای گردش آمده‌ام، خيلی جاها را ديده‌ام، حالا هم می‌خواهم کشور زيبای شما را ببنيم. يک هفته يا کمی بيشتر آن‌جا می‌مانم و کارمند يک شرکت نفتی در قاهره هستم». سعی کرد گفت‌‌وگو را از حالت رسمی بيرون بياورد و شوخی و جدی به من گفت: «شماها نمی‌خواهين برای کار نفتی بيايين پيش ما کار کنين؟» گفتم: «حتماً آماده هستيم، قربان!» اين جمله را با خنده و در حالی گفتم که اين صحنه خيالی را در ذهن خودم تصوير می‌‌کردم که هيأت مديره شرکت ما نشسته‌‌اند و يک فرصت سرمايه‌‌گذاری تازه در افغانستان را بررسی می‌‌کنند؛ چرا که کار ما سرمايه‌‌گذاری در کشورهايی مانند سودان و سوريه و مصر است و در اين راه رنج‌ها و زحمت‌های زيادی را متحمل شده‌ايم. دوست داشتم جواب متفاوتی به او می‌دادم و می‌گفتم: «توی اين مرده‌شورخانه به مرده‌های بيشتری از طرف جناب‌عالی نيازی نداريم!»

🔹مدارک مورد نياز را گرفت و يک فيش به من داد که 40 يورو به بانک ملی ايران بپردازم. در سايت سفارت نوشته بود که هزينه رواديد 80 يورو است، خيلی جدی به من گفت: «همه خارجی‌ها بايد 40 يورو پرداخت کنند، فقط ايرانی‌ها، آن هم برای مقابله به مثل، بايد 80 يورو به سفارت بدهند، حالا تو هم دوست داری مثل ايرانی‌ها پول بدی؟» قبل از اين‌که آدرس بانک را بپرسم و بفهمم که تا کی وقت دارم که فيش را بياورم، سرش را انداخت پايين و به اتاق ديگری رفت. حيران و سرگردان روی خودم را برگرداندم، و جوانی ايرانی را ديدم که پشت من ايستاده بود و چگونگی پرداخت آسوده پول را اين طوری برايم توضيح داد:

🔹«پايين که بری، يک عده با موتورسيکلت وايستادن و فيش‌های زيادی در دست دارن و می‌رن بانک و برمی‌گردن و فيش پرداخت‌شده را تحويلت می‌دن. سه تومان هم اضافه می‌گيرن». واقعاً با کمتر از يک دلار کار مهمی را انجام می‌دهند. با تشکر از جوان ايرانی، به طرف خيابان راه افتادم که عده زيادی از متقاضيان ويزا آن‌جا ايستاده و منتظر پرداخت فيش بودند. يک بار ديگر علی را ديدم. فيش من را گرفت و به همان کسی که فيش‌ها از او گرفته بود، تحويل داد. به نظر می‌رسد که همه مشغول انجام همين کار مهم هستند. با تعجب از او پرسيدم که چرا هزينه ويزا برای خارجی‌هايی که توان مالی بيشتری دارند، از ايرانی‌ها ارزان‌تر است؟ خيلی شفاف جواب داد که اول ايران بود که هزينه ويزا را برای افغانی‌ها افزايش داد تا به گمان خودش از هجوم افغانی‌ها برای کار و تحصيل در ايران کم کند؛ بدين منظور، هزينه ويزای يک‌ماهه را تا 80 يورو و ويزای سه‌ماهه را تا 240 يورو گران کرد؛ پرداخت اين مبلغ برای افغانی‌های بينوای جويای کار بسيار دشوار بود؛ در نتيجه اين اقدام بود که دولت افغانستان هم تصميم گرفت بر پايه اصل مقابله به مثل، با ايرانی‌ها رفتار کند. خدا را شکر کردم که در اين موقعيتِ به‌خصوص خارجی هستم و وزارت خارجه افغانستان اين درايت را به خرج داده است که خارجی‌های ساکن ايران را به گناه ايرانی‌ها مجازات نکند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/4

🔹پانته‌آ یکی از دختران عضو CS در تهران، جوانی ايرانی به نام بهمن را که کارمند شرکت‌شان بود سراغ من فرستاد تا برای تکميل کارهای مربوط به ويزا به من کمک کند. بهمن تلفنی به من خبر داد که طبق قرار، ساعت 10/5 به سفارتخانه می‌رسد و پرسيد که «اون وقت باید چه کار کنم؟» قرار بود که بهمن برای تست پزشکی به کمک من بيايد، اما الآن اين موضوع منتفی شده است. می‌خواستم تشکر کنم و به او بگويم که همه کارهای ويزا را در سفارت انجام داده‌ام و ديگر نيازی به کمک او ندارم، اما ناگهان به ياد کوله‌پشتی سنگینم افتادم و آرزو کردم که کاش بشود به نحوی از شرّ آن خلاص شد؛ چون هنوز سر صبح است و دلم می‌خواهد امروز را تا شب آزادانه و سبکبار در خيابان‌ها پرسه بزنم. از سنگينی بار نزديک است که ديسک کمر من عود کند. چند روز پيش از سفر، از پسرعمه‌ام که ساکن لهستان است، خواسته بودم که قبل از سفر به قاهره يک کوله‌پشتی سبک برای من تهيه کند؛ ولی او در ورشو هم معمولاً از فروشگاه‌هايی مثل «التوحيد و النور» خريد می‌کند. کوله‌ای که خريده بود، هم ناراحت بود و هم بدکيفيت. در طول سفر بيست بار قسم خوردم که پولش را به او ندهم، و به دليل اين کار ناپسندش، کوله را به خودش برگردانم.

🔹با خودم فکر کردم که کاش بهمن ماشين آورده باشد تا از اين بار سنگين روی دوش خودم نجات پيدا کنم، با نااميدی از او پرسيدم که با مترو آمده است يا با اتوبوس، اما وقتی به من گفت با ماشين شخصی آمده، ميخکوب شدم. پرسيد: پارکينگ سفارت کجاست و گواهی مورد نظر در باره سلامت را چطوری بايد گرفت؟ کمی خودم را نگران نشان دادم و گفتم: «نمی‌دونم بهمن، برگه را از من گرفتن و هيشکی هم انگليسی را خوب صحبت نمی‌کنه و نمی‌دونم بايد چکار کنم.» از من خواست تا ده قيقه ديگر که می‌رسد، جلو در سفارت بايستم. سرانجام رسيد و با نشانی دقيقی که از کوله‌پشتی‌ام داده بودم، خيلی زود من را پيدا کرد. بهمن جوانی کوتاه‌قد با موهايی سياه و کم‌پشت است و چهره روشنی دارد. عينک آفتابی تيره‌ای به چشم زده و يک کيف کوچک چرمی قهوه‌ای‌رنگ در دست گرفته که همه لوازمش از موبايل و کليد و کيف پول را در آن جا داده است. سلام و احوال‌پرسی را خلاصه کردم و با اشتياق پرسيدم که ماشين کجاست؟

🔹کوله‌ام را در صندوق عقب ماشين گذاشتم و بار ديگر به سفارت برگشتيم تا برای دريافت ويزا، مدارک لازم را تکميل کنيم. وقتی بهمن از همان مأمور مستقر در باجه در باره گزارش پزشکی سؤال کرد و او هم بار ديگر گفت که لزومی ندارد، من خودم را به نفهمی زدم و با اظهار تعجب، از بهمن پوزش خواستم که بدون دليل برای او ايجاد زحمت کرده‌ام. با ناديده گرفتن عذرخواهی من، گفت: «نه نه، هيچ مشکلی نيست، من باهات هستم تا کار سفارت تموم بشه و بعدش تو رو در تهران بچرخونم.» چقدر من خوش‌شانس هستم که با اين کاربران CS ارتباط دارم؛ کسانی که تا به حال آنها را نديده‌ام، اما بدون هيچ مزد و منت به من کمک می‌کنند. بهمن با اشاره به شيوه کار مدير شرکتش گفت که پانته‌آ عضو CS است و من را برای ديدار با شما فرستاده است. بهمن در امور اداری آن شرکت کار می‌کند و معمولاً برای استقبال و پذيرايی از دوستان پانته‌آ يا مهمانان شرکت اعزام می‌شود تا در ايام اقامت در تهران آنها را همراهی کند.

🔹جلو در سفارت چشم‌به‌راه رسيدن پیک بانک بوديم. هر 15 دقيقه يک پيک موتوری از راه می‌رسيد و مردم به طرفش هجوم می‌آوردند تا ببينند فيش آنها پرداخت شده است يا نه. مرد می‌رفت روی جدول کنار پياده‌رو می-ايستاد، فيش‌ها را در دست می‌گرفت و در حالی که ده‌ها نفر مقابل او ايستاده بودند، اسامی روی فيش‌ها را صدا می-زد. هر بار که يک موتوری می‌رسيد بهمن به سراغ او می‌رفت تا اسم من را بشنود، ولی فايده‌ای نداشت، من هم قيافه کسی را که فيش من را گرفته بود، به ياد نداشتم؛ بنابراين چاره‌ای نبود جز اين‌که منتظر شنيدن اسم خودم باشم. وقت در حال سپری شدن است و باجه مربوطه هم از ساعت 5/12 ديگر مدارک را تحويل نمی‌گيرد. بعد از دو ساعت انتظار، بالاخره سر و کله آقا پيدا شد و همين که چشمم به او افتاد از فرط عصبانيت سرش داد زدم که چرا بی‌جهت تأخير کرده است؛ چون اگر نتوانم پاسپورتم را به‌سرعت تحويل بگيرم، بايد در تهران اسير و سرگردان باشم و نمی‌دانم که برای دريافت ويزا روی پاسپورت مصری‌ام چند روز بايد معطل بمانم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/5

🔹در هر حال، من و بهمن دوان‌دوان از پله‌های سفارت بالا رفتيم ولی ديديم که باجه بسته شده و مأمور مربوطه هم رفته است. از اين‌که يک روز ديگر بايد در انتظار تحويل مدارک، سرگردان باشم، اعصابم خرد شده بود. بعد از نيم ساعت چرخيدن، بالاخره کارمند سفارت را پيدا کردم و عجز و ناله من را قبول کرد و نيم ساعت بعد از وقت مقرر، مدارک من را تحويل گرفت و از من خواست که ساعت 5/2 فردا ظهر برای دريافت پاسپورت به سفارت بيايم. هر چه سعی کردم که بفهمم نتيجه بررسی‌ها چه خواهد بود، فايده نداشت و اظهار کرد که همه چيز دست شخص کنسول است که ويزا را فردا يا پس‌فردا يا حتی هفته ديگر صادر کند. سرنوشت اين سفر به دست سفير افتاده است و من هيچ چاره‌ای ندارم جز اين‌که دست به دعا ببند کنم.

🔹با ماشین او به طرف شرکت پانته‌آ راه افتاديم که در زمينه قطعات الکترونيکی آسانسور فعاليت می‌کند. امروز خودش در محل کار حضور ندارد و مشغول مذاکره با نمايندگان فروش است. ساختمان شرکت چهار طبقه دارد. همه کارمندان به استقبال از خارجی‌ها اهميت می‌دهند؛ به همين دليل با روی باز از من پذيرايی کردند. کمی در شرکت نشستم تا بهمن مقداری از کارهای خودش را انجام بدهد. يک کارت بانکی از مديران شرکت گرفت و بيرون آمديم. «خوشحال و سرحال بودم.» بانک‌های ايران يک شبکه داخلی گسترده دارند که از آن طريق می‌توان با استفاده از کارت‌های هوشمند، هم خريد کرد و هم پول نقد گرفت؛ يک نمونه داخلی از Mastercard يا VISA که به دليل تحريم‌های اقتصادی شرکت‌های آمريکايی اجازه ارائه خدمات بانکی در ايران را ندارند. همين امر باعث شده بود که من هم پول مورد نياز برای هزينه‌های خودم را به شکل نقدی و اسکناس دلار بياورم. علی رغم اين مسأله، امکان دريافت نقدی پول، مثل خدمات بانکی Western Union وجود دارد؛ لذا خدا را شکر کردم که در شرايط اضطراری و هنگام گم کردن پول‌های نقد، می‌توانم به اين سرويس اعتماد داشته باشم.

🔹به يکی از مجلل‌ترين رستوران‌هايی که تا به حال در ايران ديده‌ام رفتيم؛ دکوراسيون داخلی حاکی از يک فضای پنج ستاره است، گويا خانواده‌هايی که اطراف ما نشسته‌اند، همه از طبقه اعيان و اشراف هستند. کباب برگ و کوبيده و مثل هميشه مقدار زيادی برنج سفارش داديم. بهمن با اين‌که جثه نسبتاً کوچکی داشت، توانست همه پلو را بخورد، من اما نصف آن را هم به‌زور خوردم. در اين سفر قطعاً مقداری از وزن خودم را از دست خواهم داد؛ چرا که پياده‌روی و اين ور و آن ور رفتن‌های مکرر ذخيره چربی بيش از اندازه بدنم را سوزانده است. با اين‌که رستوران پنج‌ستاره نشان می‌داد، توالتش محلّی بود؛ و اين چيزی بود که تعجب مرا برانگيخت. «اين جور جاها به عذاب می‌افتم»؛ توکل برخدا. به کمی استراحت نياز داشتم، با اين حال، به بهمن پيشنهاد دادم که به «کاخ گلستان» برويم. ولی عذرخواهی کرد و گفت که درهای کاخ را زود می‌بندند و به دليل ترافيک بعيد است که بتوانيم به آن‌جا برسيم. بر خلاف شکل و شمايل رستوران، صورتحساب آن چندان زياد نبود. متوجه شدم که بهمن در هنگام پرداخت صورتحساب با کارت، چيزی به عنوان انعام نداد؛ او به من گفت که انعام در ايران کار پسنديده‌ای نيست، حتی بعضی‌ها آن را توهين تلقی می‌کنند و آن را نمی‌پذيرند؛ زيرا طرف در قبال کاری که انجام می‌دهد دستمزد می‌گيرد و نيازی به انعام نيست. جای تعجب دارد؛ چون به عنوان مثال، در آمريکا اگر انعام قابل‌توجهی به گارسون رستوران ندهيد، گويا توهين بزرگی به طرف کرده‌ايد، و چه بسا که بی‌توجهی به اين امر منجر به درگيری شود.

🔹پيشنهاد داد که به برج ميلاد، بلندترين برج تهران و ايران برويم. در مسير رفتن به سوی برجی که از همه خيابان‌های تهران ديده می‌شد، جلو يک ايستگاه مترو ايستاديم تا نامزد بهمن هم به ما ملحق شود و در بازديد از برج ما را همراهی کند؛ دختری ايرانی حدود سی‌ساله، با اندامی ورزيده، چهره‌ای گندمگون، چشمانی آراسته و حجابی که همه موهايش را پوشانده است. شايد اشتباه کنم، اما از ظاهر بهمن پيدا نيست که جوان متدينی باشد. صندلی جلو ماشين را به او سپردم و عقب نشستم. بهمن بلافاصله من را به او معرفی کرد و پس از آن، با زبان رمانتيک فارسی، وارد گفت‌وگويی عاشقانه شدند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣0️⃣1️⃣

❇️ روز چهاردهم/6

🔹با گذر از چند بزرگراه و عبور از روی چندين پل، کم‌کم به برج نزديک می‌شويم. تنها جايی است که اصلاً نمی-پرسی: «پس کی می‌رسيم؟!» زیرا همواره بلندای خيره‌کننده آن را روبه‌روی خود می‌بينی. پيرامون قاعده دايره‌ای‌شکل آن فضای سبز زيبای است که چندين آب‌نما و تنديس و چند رديف درخت ديده می‌شود. در قسمت پايين برج ساختمان بزرگ چندطبقه‌ای است که در نگاه اول يک مرکز خريد به نظر می‌آید. در لابه‌لای فضای سبز و طبقه همکف، چند رستوران و کافی‌شاپ و در يکی از تالارهای آن، چندين گالری هنری برپا است. يکی از اين گالری‌ها به نمايشگاه عکس اختصاص دارد و در و ديوار تالار بزرگش پر از تصاویری از چشم‌اندازهای باشکوه ايران است، زير هر تابلو مشخصات مکان عکسبرداری و دليل آن به‌تفصيل نوشته شده است. از پله‌برقی بالا رفتيم و به طبقه اول رسيديم تا بليت بخريم و سوار آسانسور سريعی شويم که سيصد متر را در مدت کوتاهی طی می‌کند. تا زمانی که آسانسور برسد، بهمن از من خواست تا با استفاده از دوربين تلفن همراهش، عکسی از او و نامزدش بيندازم، اما با توجه به زحمتی که امروز برای من کشيده است، تصميم گرفتم با دوربين شخصی خودم يک عکس فوری از آنها بگيرم و چاپ کنم، همين کار را کردم و آن دو بسيار خوشحال شدند؛ عکس فوری با اين کيفيت سورپرايز فوق‌العاده‌ای برای آنها بود. به‌شوخی در باره اين‌که عکس برای کدام يکی‌شان باشد، با هم بگومگو کردند و سرانجام از من خواستند که با پس‌زمينه سالن پايين برج عکس ديگری از آنها بگيرم. با شرمساری درخواست يک عکس ديگر با نمای برج داشتند و پس از آن هم عکسی جلو آب‌نما؛ گرفتم اما گفتم: «حالا صبر کنين بريم اون بالا؛ تا اون‌جا عکس‌های بهتری بگيرم». عکس‌هايی را که گرفته بودم، با خجالت از من گرفتند و خدا را شکر کردم که فيلم ده‌تايی دوربين تمام شد. هر کسی را که ملاقات می‌کنم با هم يک عکس فوری می‌گيريم و به او تقديم می‌کنم تا خاطره ناچيزی از خود به‌يادگار گذاشته باشم؛ اما برخلاف عکاس‌های بلوار ساحلی رود نيل کارم عکس گرفتن از دلداده‌های عاشق‌پيشه نيست.

🔹سوار بر آسانسور شيشه‌ای به سالن اصلی و بزرگ برج در بالاترين طبقه رسيديم. از چهار طرف، تا چشم کار می‌کند، تهرانی ديده می‌شود که در دامنه رشته کوه البرز با قله‌های کم و بيش سفیدش خفته است؛ شهری در دل کوه‌هايی چشم‌نواز که چند هفته بعد با فرا رسيدن زمستان، بسياری از آنها زير برف خواهند رفت. از آن بالا باغ-هايی نيز به چشم می‌آيد که ساختمان‌هايی غالباً سفيد را در بر گرفته است. اين زيرساخت‌های شگفت‌انگيز و اين پل‌ها و بزرگراه‌های پر پيچ و خم در لابه‌لای ساختمان‌های بی‌پايان، برای شهری با حدود بيست ميليون جمعيت چندان دور از نياز نيست.

🔹از بهمن و نامزدش عکس‌های بسياری گرفتم، اما با دوربين خودش؛ پس از آن همان طوری که قول داده بودم، وقت گرفتن يک عکس فوری با پس‌زمينه تهران و غروب دل‌انگيزش فرا رسيد. آن دو را در لحظاتی عاشقانه رها کردم و چندی در راهروهای آن طبقه دايره‌ای‌شکل قدم زدم. روی يکی از ميزها پرچم کشورهای جهان را ديدم و بی آن‌که به نتيجه برسم، دنبال پرچم مصر گشتم. عصبانی شدم و در پی آن بودم که مدير اين طبقه يا يکی از مسئولان را پيدا کنم. با يکی از مأموران حفاظت که لباس آبی خوشرنگی به تن داشت روبه‌رو شدم و با احتياط از او در باره پرچم مصر پرسيدم. با خاطرجمعی به من گفت که پرچم مصر روی ميزی در آن سوی سالن است. به‌سرعت سوی آن ميز رفتم و بالاخره نقش عقاب سفيدی را که در ميان دو نوار قرمز و سياه نشسته است، پيدا کردم؛ اما زير عقاب نوشته بود: «اتحاد جمهوريات عربيّه». بله، آخرين پرچم مصر که به دست مسئولان اين برج رسيده، مربوط به دوران اتحاد بين دو کشور مصر و سوريه و شکل‌گيری «جمهوری متحد عربی» در اواخر دهه پنجاه ميلادی است.

🔹قبل از بيرون آمدن از برج، بهمن من و نامزدش را به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد؛ از تماشای رشته کوه البرز و غروب تهران لذت برديم. هر جايی که رفته‌ام از دست‌ودل‌بازی ايرانی‌ها بهره‌مند بوده‌ام، بسياری از آنها مرا به صرف نوشيدنی يا وعده غذايی يا قليان دعوت کرده‌اند. حالا می‌فهمم که دوست هلندی‌ام مارتين، چطوری با سی دلار يک ماه و نيم با دوچرخه‌اش در ايران به گشت‌وگذار پرداخته است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir