پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/1

🔸از قم مطهر تا تهران بی در و پيکر

🔹پنج ساعت خواب شبانه ما به اندازه پنج دقيقه گذشت و همگی رأس ساعت 5 صبح، در حالی بيدار شديم که هنوز آسمان در پرتو ستارگانی اندک روشن بود و سپيده صبحگاهی در جامه‌ای از شرم و حيا از ناحيه شرق بالا می‌آمد. بعد از آن‌که آماده رفتن شديم، مسلمان‌های جمع ما، نماز صبح را فُرادا به جا آوردند.

🔹کاروان ما در پی يک شب خفتن و آسودن، مکان را بدرود گفت، و خودروها در پرتو نور چراغ‌هايشان راهی شدند تا به لحظه برآمدن خورشيد از پشت تپه‌های شنی نزديک کاروان‌سرا برسند. سرعت ماشين به اندازه‌ای بود که روی صندلی بالا و پايين می‌پريديم. ماشين ديگر نيز به اميد رسيدن به لحظه کوتاه طلوع آفتاب، با همين سرعت جلوتر از ما می‌راند و توده‌ای از شن را در پشت خود به جای می‌گذاشت.

🔹ماشين‌ها در آخرين نقطه راه ايستادند و ما همه پياده شديم و شروع به بالا رفتن از تپه‌های شنی کرديم تا در هنگام طلوع خورشيد، در دل صحرا ايستاده باشيم. افق را سراسر مه گرفته بود و تشت طلايی آفتاب به آرامی بالا می‌آمد. سکوت بر همه غلبه کرده و چشمان ما برای شکار لحظه‌هايی کمياب خيره مانده بود. همه ما در کلان‌شهرهايی شلوغ زندگی می‌کنيم و فرصت چندانی برای تماشای طلوع نداريم. اين مطلب بر چند تن از همراهان ما بيشتر صدق می‌کند، به گونه‌ای که کوير برای آنها پديده‌ای تازه و شگفت‌انگيز است. بامدادی درخشان بود و مژده روزی آکنده از رخدادهايی نو را با خود داشت، در حالی که ما همگی سرگرم عکس‌برداری بوديم، چند راهنما در کنار ماشين‌ها، مشغول آماده کردن صبحانه بودند. نيم ساعت بعد که برگشتيم، صبحانه ساده‌ای شامل نان و پنير سفيد و چند برش هندوانه در انتظار ما بود.

🔹پس از صبحانه به راه خودمان در کوير ادامه داديم و به شهر کوچکی به نام «آران» رسيديم تا يکی از مهم‌ترين مزارات کاشان يعنی آرامگاه هلال بن علی را در آنجا زيارت کنيم. مسجدی که مقبره در آن قرار داشت واقعاً بزرگ بود و گنبد فيروزه‌ای و گلدسته‌های پرشمار آن از دور ديده می‌شد، بر فراز گنبد پرچمی سبز اهتزاز داشت که در زمينه آن «يا هلال بن علی» نوشته شده بود. در فضای صحن، ده‌ها تابلو متعلق به شهيدان جنگ ايران و عراق به چشم می‌آمد که بر روی هر يک نام و تصوير آنان درج شده بود. در کف همين صحن نيز قبور مطهر آنان قرار داشت که آن را با سنگی سياه از جنس مرمر پوشانده و مشخصات هر شهيد از جمله نام و تاريخ تولد و شهادت وی را بر آن حک کرده بودند. در صحن آرامگاه به‌جز چند زائر کهنسال کسی ديده نمی‌شد؛ ايرانی‌ها معمولاً روزهای جمعه به زيارت شهدا می‌روند و فضای آرامگاه پر از مادرانِ عزيز از کف داده‌ای می‌شود که فرزندان خود را در جنگی خيانتکارانه از دست داده‌اند؛ در آن روز فضای آرامگاه به رنگ چادر مشکی در می‌آيد.

🔹خانمی را زير نظر گرفتم که با کيسه پلاستيکی بزرگی پر از آب، از دستشويی بيرون آمد. خانمی کهنسال و سياه‌پوش؛ در برابر سه قبر کنار هم که نام خانوادگی يکسانی داشتند، ايستاد و شروع به پاشيدن آب سرد بر روی سنگ قبرها کرد تا گرمای هوا را از عزيزانش دور کند. از تصاوير و نام‌های آنان چنين پيدا است که همسر و دو پسرش را در جنگ از دست داده است. اين منظره، آدمی را به داغ دردناکی که اين جنگ در جان خانواده‌های ايرانیِ بسياری بر جا نهاده است، رهنمون می‌شود. برای شهدای اين جنگ و همه شهيدان فاتحه‌ای نثار کردم و برای بازديد از مسجد به ديگران پيوستم.

🔹ديوار مسجد آراسته است به کتيبه‌هايی لاجوردی شامل احاديث و سوره‌های قرآن کريم، و عکس‌هايی از شهدای شهر که در کنار بارگاه حضرت امام علی(ع) در نجف اشرف نقاشی شده و بر فراز همه اين‌ها جمله «السلام عليک يا اباعبدالله الحسين» قرار دارد. در اين وقت صبح به‌جز چند فرد سالخورده که در اين سو و آن سو به نيايش و تبرک جستن به اين مکان می‌پردازند، نمازگزاری در مسجد نيست. بالای درِ ورودیِ آرامگاه دو تصوير از دو رهبر معنوی انقلاب اسلامی، رهبر پيشين و رهبر کنونی نصب است.

🔹پس از خداحافظی با دختر چينی که خود را به اتوبوس رساند تا از آران به اصفهان برود، به سوی ابيانه راه افتاديم و بعد از نيم‌ساعت رانندگی در يک جاده آسفالته، وارد راهی کوهستانی و اندکی صعب‌العبور شديم. ابيانه در منطقه‌ای دور از دسترس پنهان است. درختانی سر به فلک کشيده نمايان شد و نشان می‌داد که ورود ماشين‌ها به اين نقطه ممنوع است و برای رفتن به داخل روستا بايد اندکی پياده‌روی کنيم. از درختانی که بر ما سايه انداخته، چند ميوه بر روی سر ما می‌افتد؛ ميوه‌ها شبيه آلوسياه با سری اندکی برآمده بود. راهنما يکی از آنها را برداشت و با لباسش تميز کرد و به دهان گذاشت.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/2

🔹پيرمردی نشسته و ميوه‌هايی را که زير درخت ريخته بود جمع می‌کرد، درختی درهم‌تنيده که پرتو خورشيد به‌سختی از لابلای برگ‌ها و شاخه‌های آن می‌گذشت. آن سوی درخت‌ها، ساختمان‌های سنتی ابيانه با خاک سرخی متمايز، هويدا بود. ويژگی ابيانه حفاظت و پاسداری از سبک معماری خاص خود در برابر آلودگی‌های بصری ديگر سبک‌های ساختمانی است. همه خانه‌ها يک يا دوطبقه هستند و با همين خاک سرخ مخصوصی بنا شده‌اند که به‌ندرت می‌توان خارج از اين منطقه کوهستانی آن را يافت. کوچه‌های تنگ روستا از سکنه خالی است و در وضعيتی قرار دارد که گويا ساعت شش صبح روز جمعه پا به آنجا گذاشته‌ايم. روستا به گونه‌ای شگفت‌انگيز خلوت است. آبی زلال که از چشمه‌ای در همان نزديکی راه افتاده است در جوی‌ها گاه سرپوشيده و گاه روباز روستا جريان دارد.

🔹نخست در ميدان کوچکی ايستاديم که چندين فروشگاه عرضه سوغات داشت و آرامگاه يکی از پيشوايان نيز با گنبد فيروزه‌ای مخروطی‌شکل در آنجا بود. اتاقکی را هم ديديم که عکس شهدای اين روستا در جنگ و تصاويری از صحنه‌های نبرد داشت؛ يعنی آيا اين روستا هم در جنگ ايران و عراق شهيد داده است؟ زنان ابيانه به جامه‌هايی مخصوص و چارقدی با نقش و نگاری ويژه (نظير همان چيزی که آن دختر چينی خريده بود) شناخته می‌شوند. تا کنون هيچ يک از ساکنان روستا را نديده‌ايم. آن‌چه ديديم، زنان ايرانیِ گاه چادرسياه هستند. از مشاهده گروه‌های بزرگ جهانگرد روسی و کره‌ای و آلمانی تعجب کرديم که هر کدام از آنها در جست‌وجوی آثار و ابنيه تاريخی و باستانی و آدم‌های روستا به اين سو و آن سو می‌روند تا از آنها عکس بگيرند.

🔹گويا مردمان روستا از انبوه بازديدکننده‌ها به تنگ آمده و بيشتر آنان يا در روز خود را پنهان می‌کنند و يا با پوشش معمولی ايرانی بيرون می‌آيند تا از دوربين توريست‌ها در امان بمانند. طبق معمول، دخترها برای خريد مدتی در مغازه‌هايی که پر از جامه‌های مخصوص و زيورآلات سنتی است، ايستادند. ناگهان چشممان به يکی از زنان روستا افتاد که در يکی از گذرهای روبه‌روی مغازه‌ها نشسته بود. راهنما از ما خواست که قبل از عکس‌برداری، اجازه بگيريم. پيرزن از عکس استقبال نکرد و فقط خنده‌ای بر صورتش نشاند و رويش را برگرداند. لنز دوربين راه خودش را پيدا کرد تا بدون هيچ ملاحظه‌ای کار خودش را انجام دهد، عاقلانه نبود که پس از اين همه وقت جست‌وجو، از تصويربرداری چشم بپوشم. در يکی از گذرها ماشين وانتی را ديديم که راه را بند آورده بود و زن و شوهری سعی داشتند که پيش از رسيدن توريست‌ها و روبه‌رو شدن با رفتارهای کودکانه آنان، جعبه‌های ميوه را به‌سرعت پايين بگذارند.

🔹دخترها را در يکی از مغازه‌ها رها کردم و تک و تنها خودم را به کوچه‌های زيبای روستا سپردم، اما تهی بودن روستا از هر عنصر انسانی مرا غافلگير کرد؛ چه، وجود انسان است که به تصوير هر جايی زندگی می‌بخشد. در اثنای گشت‌وگذار تنهای خود ديوار خانه‌ای را ديدم که طبقه بالای آن ويرانه شده و روزنه کوچکی در ديوار پديد آمده بود. کنجکاوی من گل کرد و خم شدم و خودم را به درون خانه‌ای کشاندم که خرابه نشان می‌داد. آنجا را خالی از سکنه يافتم و چنان معلوم بود که از ديرباز متروکه مانده است. از پله‌های شکسته‌بسته به طبقه اول رفتم و از آنجا با استفاده از پله‌هايی درب و داغان‌تر راهی طبقه دوم شدم و سرانجام به پشت بام رسيدم. اصرار داشتم که بالا بروم تا از آنجا چشم‌انداز روستايی را تماشا کنم که ساختمان‌های قرمزرنگ و به‌هم‌چسبيده‌اش تا دامنه کوهی بلند کشيده شده است. از همان‌ جا چشمم به سينی‌های بزرگی روی پشت بام خانه همسايه افتاد که پر از ميوه‌های تازه و پوست‌کنده و آماده خشک شدن بود. چند سينی ميوه خشک هم در آنجا ديده می‌شد. در کنار همه اين‌ها و دور از چشم گردشگران، مردی با زيرجامه ايستاده بود و همسرش، زردآلوها را برای خشک شدن پوست می‌کَند. با لبخند و گشاده‌رويی به من خوش‌آمد گفتند و ميوه تازه تعارف کردند. از آنها اجازه عکس گرفتن خواستم و اعتراضی نداشتند. وقتی به آنها گفتم که از قاهره آمده‌ام، لبخندشان بيشتر و چهره‌شان بازتر شد. خشکبار اين روستا مشهور است. زن برای تهيه اين محصول، سرگرم کمک به همسرش بود. از تماشای اين صحنه زيبا غرق در لذت شدم و پس از ده دقيقه، با پايين آمدن از پله‌های آن‌چنانی برگشتم و خودم را به دخترانی رساندم که هنوز در بازار می‌چرخيدند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/3

🔹به يکی از قهوه‌خانه‌های محلی رفتيم و بالاخره قهوه صبحانه را که مجبور بوديم همراه شير بنوشيم، سر بکشيم. روستا چندان هم خالی از فعاليت‌های عکاسی توريستی نيست؛ در کنار همين قهوه‌خانه عکاسخانه‌ای با لباس‌های محلی مردانه و زنانه و بچگانه است و کمی آن‌سو‌تر مغازه‌ای به فروش لباس‌های محلی می‌پردازد که معمولاً مثل همان روسری دختر بيچاره چينی در خارج از ايران توليد می‌شود. ظاهراً بيشتر کالاهای موجود در فروشگاه‌های مناطق توريستی اعم از لوازم تزيينی و سوغات، ساخت چين است.

🔹برای دوستان فرانسوی‌ام داستان سفر به کنيا را تعريف کردم که در بازديد از روستای جنوبی «ماسای مارا» در مرز تانزانيا، يکی از بوميان منطقه، يک «دندان شير» را از لابه‌لای چند تخته چرم سياه بيرون آورد و آن را با قيمت 50 دلار عرضه کرد. روش کار او در به نمايش گذاشتن اين قطعه دور از چشم ديگران مرا به شگفتی واداشت، اما با اين استدلال که اولاً فروش اعضای بدن شير به گردشگران را نمی‌پسندم و ثانياً آن را گران می‌دانم، از خريد آن پوزش خواستم. اما بعد از پايان گشت‌وگذار در خانه‌های بوميان، راهنمای تور پيشنهاد داد که ما را به بازار روستا ببرد تا با خريد برخی از کالا به اقتصاد روستايی کمک کنيم. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و راهی بازار شديم. بازار پر از کالای محلی و البته چينی بود. «دندان شير» ساخته‌شده از جنس پلاستيک مرغوب هم به بهای دو دلار عرضه می‌شد. نزديک بود به دام يکی از کلاهبرداران روستا گرفتار شوم که همان دو دليل پيشگفته، مرا نجات داد. با نقل اين ماجرا و داستان آن دختر چينی و روسری ژاپنی، از دوستان فرانسوی خواستم که در هنگام خريد سوغاتی، هشياری به خرج دهند که جنس عرضه‌شده ارزان و چينی نباشد، بلکه کالاهای بومی اصيل را جست‌وجو کنند.

🔹گشت‌وگذارمان که تمام شد به سراغ راهنماهای خود در کنار ماشين‌ها رفتيم و شماره تلفن‌های خود را مبادله کرديم تا چه در ايران و چه در خارج با هم در ارتباط باشيم. از آنها برای لحظات خوشی که در اين سفر کوتاه و پيش‌بينی‌نشده با هم بوديم تشکر کردم و به آنها گفتم که شماره تلفن دوستان خود در يزد و شيراز و اصفهان را برايشان خواهم فرستاد تا اگر فرصتی پيش آمد، به ديدار آنها بروند.

🔹هر يک از دخترها با شيوه خودشان خداحافظی کردند و با ماشين رهسپار اصفهان شدند، من اما همراه راهنما و راننده‌ای که ما را به ابيانه آورده بود،؛ برگشتم تا دوباره با محمد ديدار کنم. دلم يک حمام آب گرم می‌خواهد تا آثار سفر کوير را از تن بزدايم و لباس‌هايی که بيش از دو روز دوام نمی‌آورند، از تن بکنم. اصلاً به مخيّله‌ام نمی‌گنجد که آنتوان در سفر به نپال چطور با يک دست لباس يک هفته کامل دوام آورده است! صبر هم اندازه‌ای دارد! آنتوان بدجنس هميشه يک دست لباس تميز با خودش داشت که اگر در سفر با دختری روبه‌رو می‌شد آن را بپوشد و خود را پاکيزه و آراسته جلوه دهد.

🔹در بزرگراه منتهی به کاشان بوديم که خورشيد به نيمروز رسيد و سواد کاشان با مناره‌ها و گنبدها و بادگيرها و سازه‌های مخروطی بعضی از مزاراتش از دور نمايان شد. قبل از آن که به شهر برسيم يکی از همين مقبره‌های مخروطی‌شکل نظر مرا جلب کرد و از راننده خواستم که بايستد تا چند عکس استثنايی از آن بگيرم؛ چرا که دور و بر مزارات داخل شهر پر از ساختمان و کوچه و خيابان بود. راننده از سرعت خود کاست، اما ناگهان راهنما از او خواست که توقف نکند و به راهش ادامه دهد. کمی به زبان فارسی با هم حرف زدند و راننده اظهار کرد که موضوع را فهميده است. پيدا بود که مطلبی را در باره اينجا فراموش کرده و راهنما به يادش آورده است. نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصابيت پرسيدم: «مشکل اينجا چيه؟» راهنما پرسش من را با اين بهانه که وقت گذشته و بايد برای راهنمايی يک گروه ديگر که منتظر او هستند، فوراً به کاشان برگردد، ناديده گرفت. با اين‌که جوابش را باور نکرده بودم، به‌ظاهر پذيرفتم. در راه برگشت به محمد تلفن کردم که در دفتر آژانس منتظر من بماند تا با هم به خانه‌اش که آدرس و شکل آن را فراموش کرده‌ام، برويم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/4

🔹همين که رسيدم، محمد را ديدم که با همان گشاده‌رويی هميشگی روی موتورسيکلت نشسته بود، پشت موتور نشستم و راه خانه‌اش را در پيش گرفتيم. خيلی سريع، ماجرای شب گذشته و زمان ارزشمندی را که با ديگر گردشگران سپری کرده بودم، برايش تعريف کردم و از داستانی گفتم که در راه برگشت در مورد آن مرقد بيرون شهر اتفاق افتاد. همين که مشخصات دقيق آنجا را که توصيف کردم فهميد که منظورم کدام آرامگاه است. اندکی زبانش را دور دهانش چرخاند و سپس مقدمه‌ای در باره تشيع گفت و احترامی که به اهل تسنن می‌گذارد. گفتم: «ببين محمد، ما همه‌مون مسلمون هستيم، اين حرفای دراماتيک چه ربطی به سؤال من داره؟» اما وقتی از حادثه کشته شدن عمر بن خطاب به دست ابولؤلؤ، يا به قول مردم اين منطقه ابولؤلؤ فيروزی، سخن گفت، رمز و راز آن مقدمه دراماتيک را متوجه شدم. تا آنجا که از کتاب‌های تاريخی به يادم مانده، چند روز پس از واقعه کشتن عمر، بر اين فردی که نه سنی بود و شيعی، حدّ جاری شد و در مدينه منوره دفن گرديد. اصلاً در آن زمان صحبتی از شيعه و سنی در ميان نبود. گفتنی آن که حکومت ايران همه تابلوهايی را که نام وی بر آن نوشته شده بود، جمع‌آوری نموده و زيارت آن را ممنوع کرده است. اين اقدام پس از برگزاری چندين کنگره در باره تقريب ميان مذاهب و درخواست‌هايی در باب تعطيلی اين مزار خيالی رخ داد.

🔹چه صحبت‌هايي در ميان سخنرانی‌های سلَفی‌ها به گوش ما خورده است که شيعيان را به دليل برگزاری جشن‌های گسترده در قبر ابولؤلؤ سرزنش کرده و رفتار شمار اندکی از افراد ناآگاه را بدون هيچ تفکيکی به همه تعميم داده‌اند! کاش بدانند که هفت سال است هيچ خبری از اين سروصداها نيست و کسی به کارهای زشت و برخاسته از بدعت اهميتی نمی‌دهد. از محمد برای توضيح مبسوطی که در اين باره داد، تشکر کردم و بر اين نکته تأکيد داشتم که همه ما برادرانی در دايره يک دين هستيم.

🔹استاد فهمی هويدی در کتابی که با نام «ايران؛ نگاهی از درون» نوشته، يادآور می‌شود که «شيوه‌های آموزش اسلامی در ايران، وقتی سخن از رسالت محمدی و زندگانی پيامبر اسلامی(ص) در ميان است، به تک‌تک صحابه پيامبر احترام فراوانی می‌گذارد، اما متأسفانه در ميان شيعه و سنی، هستند کسانی که با عنوان «مبلّغ اسلامی» روزگار می‌گذرانند و با تندروی، فرازهايی پرآشوب از تاريخ اختلافات سياسی ميان صحابه را در سخنرانی‌هايشان رنگ و لعاب می‌دهند تا توجه بيشتری را به خود جلب کنند و با دگرگون جلوه دادن مسائل، به تکفير فرقه‌های ديگر بپردازند و در نتيجه، در ميان مريدان خود بيشتر به چشم بيايند. ولی کاش سخنرانی‌های مبلّغان افراطی دو طرف تعميم داده نشود و ديدگاه کلی اين يا آن مذهب تلقی نگردد.»

🔹محمد از من خواست که اسباب و اثاثيه خودم را جمع و جور کنم، تا برای يک دوش آب‌گرم به خانه دوستش برويم. به او گفتم که چون هوا خيلی گرم است، مانعی برای حمام کردن با آب سرد ندارم. با دستپاچگی گفت که اما اينجا دوش نداريم. به‌سرعت خودم را به سرويس رساندم و ديدم مثل همه سرويس‌های بهداشتی در ايران يک شيلنگ آب در آن آويزان است. با تعجب پرسيدم: «چرا در اين خانه‌ات حمام يافت نمی‌شود؟» دوباره دستپاچه شد و گفت: «چون اينجا اصلاً خونه نيست، دفتر کاره!» پرده بزرگ را کنار زد و چند دستگاه تصويربرداری داخل ويترينِ رو به خيابان را به من نشان داد. عمق ماجرا را فهميدم و به او اطمينان دادم که با اين موضوع کنار خواهم آمد؛ بنابراين، هيچ نيازی نيست که برای حمام کردن در حالت ايستاده و با آب‌گرم جابه‌جا بشويم، بلکه برای شستشو با آب سرد و درحالت نشسته برای خودم راهی پيدا خواهم کرد؛ چون بيشتر از اين نمی‌توانم تحمل کنم.

🔹صبر کرد تا کارم تمام شود، لوازم خودم را که در گوشه گوشه مغازه بزرگش پراکنده بود جمع کردم و ديگر وقتی نمانده بود تا بتوانم صندوق نامه‌های خودم در سايت CS را چک کنم و ببينم که پس از جدايی از فرهاد و مهتاب، نخستين شب در تهران را کجا اقامت خواهم کرد. از محمد خواستم که برای بيتوته در تهران کمکم کند، او هم از سر لطف، با عده‌ای از دوستان CS خودش در تهران تماس گرفت تا امکان سه شب پذيرايی در آن شهر ( از روز جمعه به بعد) را بررسی کند و سرانجام موفق شد که تنها برای يک شب، نزد يکی از دوستانش به نام دکتر مهران، که يکی از کاربران فعال شبکه CS در تهران است، جايی برای من بيابد. با واسطه محمد، شماره موبايل هم را گرفتيم و قرار گذاشتيم که روز جمعه، همين که به تهران نزديک شدم، با او تماس بگيرم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در کنار همه اين‌ها و دور از چشم گردشگران، مردی با زيرجامه ايستاده بود و همسرش، زردآلوها را برای خشک شدن پوست می‌کَند. با لبخند و گشاده‌رويی به من خوش‌آمد گفتند و ميوه تازه تعارف کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/5

🔹در نهايت، محمد من را به ايستگاه ماشين‌های کرايه کاشان ـ قم رساند. بيش از شش ساعت به ديدار دوستانی که قرار است از اصفهان بيايند و در قم آنها را ببينم و با ايشان همسفر شوم، نمانده است. کمی ايستاديم تا يکی از تاکسی‌های مقصد قم پر از مسافر شود، اما بيشتر از ده دقيقه طاقت نياوردم و از محمد خواستم يک ماشين دربست بگيرد و مرا به قم برساند. چون يک ساعت بيشتر راه نيست، هزينه زيادی ندارد. تاکسی راه افتاد و يک روحانی موقّر را هم که عمامه سفيدی بر سر داشت، سوار کرد. به نظر می‌رسد که در يکی از مدارس شهر قم به تحصيل امور دينی مشغول است. اگر کسی عمامه سياه بر سر داشته باشد به اين معنا است که فرزند اهل بيت پيامبر و از ساداتی است که ما در مصر آنها را اَشراف می‌ناميم.

🔹يکی از سخنانی که شيعيان به امام جعفر صادق نسبت می‌دهند اين است که: «همواره فرشته‌ای بر فراز قم بال می‌زند؛ و هر ستمگری که به اين شهر قصد بد داشته باشد، خداوند وی را چونان که نمک در آب حل می‌شود، ذوب می‌کند».

🔹پس از پيمودن مسيری که بيش از يک ساعت به درازا نکشيد، سرانجام تاکسی به قم رسيد؛ شهری که جايگاه والايی نزد من يافته؛ چرا که پس از مشهد، دومين شهر مقدس ايران به شمار می‌رود و پيکر خواهر امام هشتم علی بن موسی الرضا، يعنی حضرت فاطمه فرزند امام موسی کاظم، هفتمين پيشوای شيعه اماميه را در خود جای داده است. دليل مهم‌تر برای اهميتی که به اين شهر می‌دهم آن است که جرقه‌ انقلاب اسلامی که در سال 1979م شاه ايران را سرنگون کرد، در اين شهر زده شده است.

🔹هنگامی که علمای شيعه دوره صفوی تصميم گرفتند، شهری مخصوص به خود داشته باشند، اين تصميم آنان با اراده نهاد حاکميت که می‌خواست از نظر مکانی، رهبری دينی و سياسی را از يکديگر جدا کند، گره خورد و در نتيجه، جدايی نسبی ميان دين و سياست اتفاق افتاد و بدين وسيله، بيشتر حوزه‌های علميه اصل جدايی دين و سياست را پذيرفتند و تا نيمه‌های قرن بيستم و به صحنه آمدن امام روح الله خمينی و فراخوان وی به پايان دادن به اين جدايی، وارد هيچ چالشی با حکمرانان تهران نشدند. جايگاه قم نزد شيعه را می‌توان به جايگاه واتيکان نزد مسيحيان کاتوليک تشبيه کرد، با اين امتياز که قم کانون مطالعات و پژوهش‌های فقه شيعه نيز هست و به عنوان پايتخت دينی ايران شمرده می‌شود. پيش از انقلاب نيز بسياری از تصميم‌های مهم سياسی و تأثيرگذار در زندگی مردم ايران در اين شهر گرفته می‌شد؛ اين نقش‌آفرينی پس از پيروزی انقلاب ده‌ها برابر شده است. قم پس از شهر نجف اشرف در عراق که بارگاه حضرت علی(ع) در آن واقع است، دومين شهر علمی شيعه در جهان و کانونی برای دانش‌اندوزی به شمار می‌رود. بسياری از مراجع بزرگ دينی و فقيهان و آيت‌الله‌ها در همين شهر زندگی می‌کنند و درهای بيش از پانصد مدرسه اين شهر به روی طلاب علوم دينی گشوده است. از همه کشورهای جهان تشيع، طلاّبی در حوزه علميه آن به تحصيل اشتغال دارند (برای اشاره به مدارس علوم دينی از واژه حوزه استفاده می‌شود). چندين حوزه علميه ويژه خانم‌ها نيز يافت می‌شود که در آنها سطوح گوناگون علوم اسلامی را آموزش می‌بينند.

🔹از آنجا که شيعيان همه رفتارهای خود را با متون دينی گره می‌زنند، نقل‌قول‌های مرتبط با اين شهر مقدس در همه جا به چشم می‌خورد؛ از جمله اين گفتار منسوب به امام موسی کاظم که:

«قم آشيانه آل‌محمد و پناهگاه پيروان آنها است»

و اين سخن منسوب به امام جعفر صادق که:

«ما حرمی داريم که همان شهر قم است و بانويی به نام فاطمه از فرزندان من در آن مدفون خواهد شد»

و اين حديث منسوب به امام رضا که:

«هر گاه همه شهرها آکنده از فتنه شود، بر شما است که به قم و اطراف و نواحی آن برويد؛ چرا که هر بلايی از آن برداشته شده است».

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/6

🔹آموزش طلاب در قم، همانند آموزش‌های اسلامی در الازهر قاهره (البته با نامگذاری‌های متفاوت) در شش مرحله صورت می‌گيرد: مرحله نخست: از آغاز پيوستن به حوزه تا رسيدن به فارغ‌التحصيلی که فرد «طلبه» ناميده می‌شود؛ پس از آن «مجتهد» به شمار می‌آيد، آن‌گاه به «صاحب رساله» تبديل می‌شود، بعد از آن، «حجت الاسلام» است يعنی مرحله‌ای که خود می‌تواند حوزه‌ای برپا کند و حلقه‌ای برای تدريس به طلاب شکل دهد، مرحله بعدی «آيت‌الله» است که مقدمه رسيدن به بالاترين مرتبه يعنی «آيت‌الله العظمی» است، و اين امر با تحقق دو شرط امکان دارد: يکی اين که جای خالی برای او باشد؛ چون حضور همزمان بيش از پنج «آيت‌الله العظمی» ناممکن است[!!]، و ديگر اين‌که ساير افراد حائز همان شرايط، پس از ارزشگذاری رساله دينی وی، بپذيرند که او هم در کنار آنها قرار گيرد. بر اساس قانون قديم ايران، «آيت‌الله العظمی» از بازداشت و تعقيب در امان بوده است. در مبارزات امام خمينی با شاه در سال 1963، و بعد از دستگيری وی به دنبال انتقادات تندی که بر ضد شاه بيان داشت، در گوشه و کنار کشور هزاران تن از مردم با شعار درخواست آزادی وی به تظاهراتی آرام پرداختند که در سرکوب اعتراض آنان هزاران تن قربانی شدند. آن زمان، جايگاه پنجمين نفر در ميان آيت‌الله‌ها خالی بود؛ بنابراين پس از دستگيری [امام] خمينی، چهار آيت‌الله العظمای ديگر توافق کردند که ايشان را با عنوان مرجع تقليد مورد اعتماد حوزه علمية قم معرفی کنند و با رسمی شدن نام «آيت‌الله العظمی خمينی» بلافاصله دستور آزادی ايشان صادر شد؛ چرا که بازداشت «آيت‌الله العظمی» خلاف قانون تلقی می‌شد.

🔹پيش از رسيدن ما به شهر، از دور، گنبد بزرگ مسجد حضرت معصومه به چشم می‌آمد؛ گنبدی همانند خورشيد تابانِ يک روز آفتابی، زرين و درخشان. بر فراز آن پرچم سبزی در اهتزاز بود که بر آن نام «فاطمه معصومه» دیده می‌شد. هر چه به حرم مطهر، اولين و مهم‌ترين مقصد زائران قم، نزديک‌تر می‌شديم شلوغی شهر خود را بيشتر نشان می‌داد. ماشين ما کنار انبوهی از تاکسی‌هايی که مسافران خود را در نزديک‌ترين مسير به حرم مطهر پياده می‌کنند، ايستاد. کيفم را به دوشم انداختم و همراه بقيه راهی حرم شدم. يک اتوبوس بزرگ همه مسافرانش را که گروهی از خانم‌های پوشيده در چادر مشکی بودند، پياده کرد. در اين شهر کمتر خانمی را می‌بينيد که چادرسياه يا پوشيه بر سر و صورت نداشته باشد؛ زيرا اين شهر از وقار و تقدسی برخوردار است که زنان را به رعايت حجاب وا می‌دارد.

🔹از سردرِ باشکوهی گذشتم تا قدم به اولين صحن بگذارم. در ميانه آن، حوض مستطيل‌شکل بزرگی است و بر گرداگرد آن ده‌ها ستون کوتاه از جنس مرمر، که در انتهای هر يک شير آبی برای وضو گرفتن تعبيه شده. بسياری از زائران برای ادای نماز مغرب وضو می‌گيرند. بر فراز اين صحن صدها چراغ در چندين رشته کابل برق آويزان است که تمام فضا را پر کرده است. تماشای اين صحنه مرا به ياد جشن‌های ميلاد در مسجد الحسين قاهره انداخت. به‌کارگيری گسترده طلای ناب برای آرايش گنبد و گلدسته‌ها و نگاره‌ها، از تقدس بسيار اين مکان در نزد شيعيان حکايت دارد.

🔹مشغول عکس‌برداری از فضاها و زائرها شدم؛ زائرانی از کشورهای آسيايیِ اندونزی، مالزی و پاکستان در کنار تعداد زيادی از عرب‌های عراقی مشغول زيارت هستند. يکی از زوار که چفيه سفيدی بر سر داشت و با همسر چادری‌اش همراه بود و به زبان عربی حرف می‌زد، رودرروی من در آمد و از من خواست که از آن دو با پس‌زمينه حرم شريف عکسی بيندازم. از او پرسيدم: «از کجا فهميدی که من عربی حرف می‌زنم؟» گفت: «ما عراقی‌ها در سفر به اينجا، با همه فقط به عربی حرف می‌زنيم، معمولاً هم مغازه‌دارها زبان عربی را متوجه می‌شوند.» چون يک دوربين بزرگ حرفه‌ای در دست داشتم، وی به‌اشتباه فکر کرده بود که عکاس هستم، لذا از من خواست که مثل خيلی از عکاس‌های دور حرم، از او يک عکس فوری بيندازم. از او عذرخواهی کردم و گفتم من اينجا کار نمی‌کنم بلکه يک مسافر مصری هستم که مثل آنها به زيارت آمده‌ام. دو نفری‌شان حضور من برای زيارت از حضرت معصومه را خوش‌آمد گفتند و آرزو کردند که روزگاری برای زيارت حضرت حسين و حضرات نفيسه و زينب و عايشه و ديگر مزارات اهل بيت به قاهره سفر کنند. با دوربين ديگرم يک عکس فوری ازشان گرفتم و به آنها هديه دادم. از هديه من سپاسگزاری کردند و بعد از اظهار تشکر فراوانِ خانمش، از من جدا شدند. آنها که رفتند، يکی از خادمان خيلی آرام به سراغ من آمد و با اين تذکر که عکسبردای در اينجا ممنوع است، از من خواست که دوربين خود را بيرون ببرم. از ارتکاب اين خطای ناخواسته پوزش خواستم، و او برای اطمينان از بيرون رفتن، مرا تا درِ خروجی همراهی کرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/7

🔹به گشت و گذار در بيرون آستانه، در امتداد ديوارهاي طولانی حرم که مدرسه‌های متعددی در پشت آن قرار داشت، ادامه دادم. گلدسته‌ها و گنبدهای ديگری را هم مشاهده کردم. با احتساب چند مسجد پيوسته به حرم با نام‌های طباطبائی، بالاسر و مسجد اعظم، مساحت کلّی حرم به 25 هزار متر مربع می‌رسد. بر هر در و ديوار و طاق و ايوان، زيباترين آثار هنر معماری اسلامی در شکل نگاره‌هايی در اوج پختگی و شکوه نقش بسته، چندان که زبان من از توصيف آن عاجز است.

🔹در فاصله حرم تا خيابانِ آکنده از هتل‌ها و رستوران‌ها و مغازه‌های مختلف، فضای بزرگی قرار دارد که با مرمر سفيد سنگ‌فرش شده است. روزانه هزاران و سالانه ميليون‌ها تن از سراسر جهان به ديدار اين شهر می‌آيند. يکی از روحانيون با سخنانی که از بلندگوهای اين سو و آن سوی حرم پخش می‌شود، فضای معنوی خاصی به اينجا بخشيده و خطابه فارسی‌اش را با آيات قرآن کريم می‌آرايد و به درگاه الهی گريه و زاری می‌کند. فروشگاه‌های زيادی را ديدم که کتاب‌ها و سی‌دی‌های دينی را عرضه می‌کردند؛ کتاب‌های فارسی و حتی عربی! از وسعت حرم و هتل‌ها و فروشگاه‌های تجاری پيرامون آن شگفت‌زده شدم، اگر حرم خواهر امام هشتم چنين عظمتی دارد، پس حرم خود وی در مشهد چگونه است؟

🔹نمای خارجی حرم عبارت از ديواری طولانی، به ارتفاع دو يا سه طبقه است و مدارس و حوزه‌های علمی مهم در پشت همين ديوار قرار دارد. مهم‌ترين بخش‌های حوزه در سراسر قم، يعنی کتابخانه حضرت آيت‌الله العظمی بروجردی و مدرسه فيضيه که امام خمينی شخصاً در آن درس می‌داده است، در همين‌جا واقع است. برای رفتن به مدرسه فيضيه تلاش کردم، اما چون در آستانه مغرب قرار داشتيم، درهای آن بسته شده بود. آواز مؤذّن حرم برای نماز مغرب بلند شد و بسياری از زوّار را ديدم که ناگهان از اطراف و اکناف به تکاپو افتاده بودند. زنان و مردان و کودکان به سوی مقصدی مشترک يعنی حرم روانه شدند. در ورودی‌های بازرسی حرم مطهر دو صف بلند يکی زنانه و يکی مردانه تشکيل شد. من نيز پس از آن‌که دوربين را به بخش امانات سپردم، خودم را در دل جمعيت رها کردم و آماده ورود به حرم شدم. فشار جمعيت در هنگام نماز بيش از آن چيزی بود که تصورش را داشتم. برای حضرت معصومه فاتحه‌ای خواندم و از خدا طلب مغفرت کردم. گام‌های تند مردم برای پيوستن به صفوف نماز مرا به ياد حاجيانی انداخت که برای رسيدن به نماز حرم مکه دوان‌دوان روانه می‌شوند.

🔹در حال صرف ناهار در يکی از غذاخوری‌های اطراف روبه‌روی حرم، با جوانی عراقی برخورد کردم. کمی در باره سفرهای خودمان که هر يک با هدف خاصی صورت گرفته است، حرف زديم؛ او با خانواده‌اش برای يک سفر ده روزه به قم و مشهد آمده است. از اصرار عراقی‌ها به زيارت امام رضا و حضرت معصومه تعجب کردم؛ چرا که عراق در شهرهای نجف و کربلا و سامرا، مزارات مهم‌تری از امامان پيشگام‌تر دارد؛ مرقد امام علی در نجف، مرقد حضرت حسين در کربلا، مزار امام دهم و امام يازدهم يعنی امام علی هادی و امام حسن عسکری در سامرا واقع است. جوان عراقی برای من توضيح داد که همه شيعيان زيارت امام رضا و خواهرش معصومه را گرامی می‌دارند. در باره ديگر امامان دوازده‌گانه شيعه پرسيدم، جواب داد که آنها همگی در قبرستان بقيع در مدينه منوره مدفون هستند و تنها امام دوازدهم (امام غايب) از نظرها پنهان است. به پرسش هميشگی من در باره مزارات ديگر ائمه پاسخ خوبی داد. در سراسر ايران به‌جز آرامگاه امام هشتم، مزار ديگری برای امامان وجود ندارد.

🔹به صحبت‌های طولانی خودش در باب سياست ادامه داد و گفت: «مشکل سياسی عراق اين است که مردمش هيچ وقت به وحدت نمی‌رسند. ما شش هفت تا حزب شيعه، و سه تا حزب سنی داريم که هر کدامشان نظر خاص خودشان را دارند و به راه خودشان می‌روند. هفتاد درصد شيعيان عراق هم مقلّد آيت‌الله علی سيستانی هستند». آن جوان آرزو داشت که زمام عراق هم مثل ايران در قبضه قدرت دين قرار گيرد تا اختلافات سياسی ريشه‌کن شود».

🔹بحث سياسی پرچالش خودمان را تمام کرديم و هر يک صورتحساب خودمان را پرداختيم. مثل همه غذاخوری‌های اطراف جاهای ديدنی يا اماکن مذهبی مهم، اينجا هم قيمت‌ها خيلی گران بود. جوان عراقی از پرداخت مبلغ اين پيتزای بدقيافه و بدمزه خودداری کرد و اصرار داشت که بايد مثل بهای رستوران‌های دورتر از حرم، يک‌چهارم قيمت را بپردازد. صاحب مغازه به‌ظاهر حرف او را قبول نمی‌کرد و دو نفری با صدای بلند وارد مشاجره شدند. عراقی دست او را گرفته بود تا به يک غذاخوری نزديک ببرد و به او ثابت کند که قيمت‌های اين آقا بيش از حد گران است. برای او در سفر خانوادگی‌اش و در بحث با اين صاحب رستوران طمع‌کار آرزوی توفيق کردم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مهم‌ترين بخش‌های حوزه در سراسر قم، يعنی کتابخانه حضرت آيت‌الله العظمی بروجردی و مدرسه فيضيه که امام خمينی شخصاً در آن درس می‌داده است، در همين‌جا واقع است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/8

🔹برای تحويل گرفتن وسايلم، به بخش امانات حرم معصومه برگشتم. به فر‌هاد زنگ زدم تا ببينم در قم، بايد کجا يکديگر را ببينيم. يک تاکسی به مقصد آدرسی که فرهاد آن را به راننده توضيح داد، گرفتم. مقصد، عوارضی ابتدای بزرگراه صد کيلومتری منتهی به تهران است. به نظر می‌رسد که اينجا ايستگاه همه مسافرانی است که از قم به تهران می‌روند. در مدتی که به انتظار ايستاده بودم، اتوبوس‌های زيادی ايستادند و مسافران خود را پياده يا سوار کردند. ماشين‌های سواری و اتوبوس‌ها زير نورهای آبی و قرمزی که از سقف خودروهای پليس در فضا پخش می‌شد قرار داشتند. نتوانستم رنگ آبی يا سبز بدنه ماشين پليس را تشخيص بدهم و بفهمم که پليس راه است يا گشت نيروی انتظامی.

🔹زمان رسيدن دوستان بيش از اندازه به درازا کشيد؛ تقريباً يک ساعت ايستادم تا اتوبوس آنها آمد. فرهاد از اتوبوس بيرون پريد و از تأخير ناخواسته عذرخواهی کرد و گفت چندين بار برای سوار کردن همسفران، وسط راه ايستاده‌اند. راننده اتوبوس درِ صندوق بغل را برای جاسازی اثاث من باز کرد، به‌زحمت جايی برای چمدان خودم پيدا کردم.

🔹تا جايی که اطلاع دارم، اين جماعتی که از اصفهان آمده‌اند فردا برمی‌گردند، پس چرا به اندازه سفر يک‌هفته‌ای با خودشان بساط برداشته‌اند؟ سوار اتوبوس شدم؛ مسافران بسيار آرامی داشت، بيشتر صندلی‌ها پر بود، هيچ کدام از دوستان مهتاب که در کوهنوردی همسفر بوديم، به چشمم نخورد؛ اما يکی از آنها من را شناخت و خوش‌آمد گفت و صندلی مهتاب و بعضی از دوستان را در انتهای اتوبوس به من نشان داد. همه آن‌هايی که مرا می‌شناختند از من استقبال کردند، ديدار دوباره همراهان کوهنوردی اصفهان از احساس تنهايیِ من کاست. در تاريکی اتوبوس به نظرم رسيد که تعداد دخترها و پسرها برابر است. در يک غافلگيری ناخوشايند برای من، ديدم که همه‌شان سر و بدن‌شان را پوشانده‌اند و گويا با خواهران و برادران متعهدی همسفر شده‌ام؛ اما «برخی از گمان‌ها ناروا است»؛ چون يک دقيقه بيشتر از ترک قم و عبور از پست بازرسی پليس نگذشته بود که همه پرده‌های آبی‌رنگ اتوبوس بسته شد، و راننده حتی پرده شيشه جلو اتوبوس را به جز مقداری که برای ديدن مسير سفر نياز داشت، انداخت. اتاق اتوبوس با نورهای قرمز و سفيد و سبز و آبی پراکنده‌ای که از سقف اتوبوس می‌تابيد، روشن شد. ناگهان صدای تند آهنگ‌های ايرانی از بلندگوهای پرقدرتی که ديده نمی‌شد، فضا را پر کرد و اتوبوس کاملاً چيز ديگری شد . . . به فاصله يک دقيقه، اتوبوس به يک تالار مبدّل شد. به‌سختی در کنار يکی از دوستان مهتاب به نام فاطمه؛ برای خودم جايی پيدا کردم.

🔹«يا اهلاً بأهل مصر، يا اهلاً»، فاطمه به جای استفاده از جمله «کيف حالک؟» که تا به حال، هر کس فهميده من مصری هستم، آن را بر زبان آورده، با زبانِ واقعاً روانِ عربی به من خيرمقدم گفت. از سال‌های فراگيری زبان عربی در مدرسه، همين يک جمله به يادشان مانده است. به دليل «عشق» شديدشان به عربی، زبان از مغزشان پر کشيده است! خوش‌آمدگويی فاطمه را اين طوری پاسخ دادم که: «تو عربی را خيلی خوب حرف می‌زنی، فاطمه!». او از پدر و مادری ايرانی است، اما در کويت به دنيا آمده و سيزده سال در آنجا زندگی کرده، به همين دليل زبان عربی را به‌خوبی صحبت می‌کند. وی پس از اشغال کويت توسط عراق به ايران برگشته است. سيمايش بيش از آن‌که ايرانی باشد به عرب‌های مناطق شيخ‌نشين حاشيه خليج فارس می‌خورد: سيه‌چرده، و کمی تپل، با گيسوانی بين سياه و قهوه‌ای است، و بينی‌اش کمی بزرگ‌تر از بينی نوک‌تيز ايرانی‌ها است. در صحبت با من بسيار دوست‌داشتنی می‌نمود؛ چرا که در ميان پنجاه همسفر تنها همزبان من بود و به همين دليل وظيفه همراهی با من و دور کردن خستگی‌هايم را بر دوش او گذاشته بودند. فکر کنم مهتاب اين مسئوليت را به او داده بود تا همراه و «رفيق من» باشد. يک ساعت پيوسته حرف زديم، و داستان زندگی خود را تندوتند تعريف کرديم، برای او از سفر خودم به ايران و برنامه‌های بعدی خودم گفتم. او هم توضيح داد که فرهاد با دوستان خودش و دوستان مهتاب و ديگر اعضای CS از اين دست تورها برگزار می‌کند. معلوم است که فرهاد برای برنامه‌ريزی اين سفرها، دوستان زيادی دارد؛ چرا که در همين اتوبوس، بيست نفر از کارآموزان دوره‌های آرايشگری اصفهان حضور دارند. حالا دليل زيبايی خيره‌کننده آرايش دخترهای اين اتوبوس را فهميدم؛ چرا که مدير آموزشگاه و شاگردهايش هم در ميان آنها هستند. فاطمه صبح‌ها در آموزش به او کمک می‌کند و خودش هم يک آرايشگاه دارد که عصرها در آن مشغول کار است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 فضای بيرون از حرم حضرت معصومه‌ در قم
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/9

🔹ناگهان هياهوی اتوبوس فرو نشست و صدای موسيقی قطع شد. فرهاد پشت بلندگوی اتوبوس رفت و اعلام کرد که کمتر از يک دقيقه ديگر، و پيش از رسيدن به تهران، قرار است در يک پست بازرسی بايستيم. اتوبوس به‌يک‌باره به وضعيت اول خودش برگشت و گويا در حال رفتن به اماکن مقدس هستيم. از بازرسی به‌سلامت گذشتيم و چراغ‌های تهران از دور نمايان شد. به گمانم زمان شام فرا رسيده باشد؛ چون همه از ساک‌های دستی خود انواع و اقسام خوراکی‌ها را بيرون آوردند. برخلاف اردوهای دانشجويی و دانش‌آموزی، خوراکی‌ها فقط ساندويچ نبود. اينجا فرهنگ ساندويچ‌خوری چندان رواج ندارد . برنج نمايان‌ترين خوراکی مشترک است که با سبزی و گوشت و سالاد مصرف می‌شود. پس از دو ساعت شادمانیِ پيوسته در اتوبوس، و دو بار توقف برای رفتن به دستشويی و نوشيدن چای و برداشتن چند نفر از دوستان تهرانی، به مقصد خود در يکی از ييلاقات تهران رسيديم.

🔹روستای کوچکی متعلق به سرمايه‌دارهای تهران به نظر می‌رسد. پيرامون ما تا دوردست‌ها گويا همه، زمين‌های کشاورزی است و هيچ چراغی در آن روشن نيست؛ در پرتو چراغ اتوبوس، ديوارها و ساختمان‌های برخی از ويلاها به چشم می‌آيد. راننده با راهنمايی فرهاد در پی آدرس است. سرانجام اتوبوس با همه مسافران آرام و صبورش در برابر ديوار خانه‌ای می‌ايستد. آقای راننده موتور و چراغ‌های ماشين را خاموش می‌کند و همه آماده‌اند که پياده شوند. پايم که به زمين رسيد، اولين چيزی که احساس کردم، هوای سرد اين منطقه در شمال تهران بود که معمولاً همين گونه است. حالا علت آن که اتوبوس پر از چمدان بود برايم روشن شد؛ چون هر نفر فقط اثاث خودش را نياورده، بلکه لوازم خواب اعم از تشک و بالش و پتو و کيسه خواب هم برداشته است. کاملاً معلوم است که اين خانه کوچکِ پشتِ ديوار برای خواب پنجاه نفر گنجايش ندارد؛ بنابراين، هر کسی رختخواب خودش را هم آورده است. تخت من اما زمين است و لحاف من چند تا لباسی که بايد روی هم بپوشم.

🔹ساختمان اين خانه بيشتر از 20 درصد مساحت زمينی را که با ديوارهای سنگی کوتاهی پوشيده شده و درختان اندکی در ميانه آن به چشم می‌خورد، اشغال نکرده است. نوری کم‌سو در مقابل در ورودی ما را به سوی خود فرا خواند. ورودی ويلا مثل ورودیِ يکی از مساجد قاهره در زمان برگزاری نماز جمعه است که در آستانه آن، همه کفش‌های خود را از پا کنده‌اند؛ با اين تفاوت که در نماز جمعه، اين قدر کفش زنانه زيبا و گرانبها ديده نمی‌شود.

🔹در تلاشی ناکام، همه به داخل اين خانه کوچک هجوم آوردند تا برای گذاشتن اثاث خود جای خالی پيدا کنند. هال کوچک است و بيش از صد متر مساحت ندارد، يک‌چهارم آن هم يک آشپزخانه اُپن است، چند پله چوبی به نيم‌طبقه بالا می‌رسد که يک اتاق کوچک و يک هال به همان اندازه دارد. چمدان‌ها و رختخواب‌ها در گوشه و کنار خانه رديف شده، اما بيشتر آنها به طبقه بالا انتقال يافته تا سالن پايين که محل برگزاری جشن است، خالی بماند. هال مثل همه خانه‌های ايرانی لوازم دکوری اندکی دارد، دو مبل به موازات ديوار سمت چپ چيده شده، در ضلع ديگر، راه‌پله‌های چوبی طبقه دوم است، در ديوار سوم يک شومينه هيزم‌سوز تعبيه شده، و چهارمين ضلع را آشپزخانه‌ای چوبی با لوازم مدرن اشغال کرده است. من هم اثاث خودم را با اين اميد که آخر شب در روی زمين جايی برای خوابيدن پيدا کنم، در طبقه بالا گذاشتم؛ چون اصلاً به خوابيدن ايستاده مثل اسب‌ها فکر نمی‌کنم. همه اين عذاب به خاطر کمتر از 24 ساعت و يک شب جشن آزاد، به دور از چشم ديگران است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣9️⃣

❇️ روز دوازدهم/10

🔹با دوستان مهتاب در شبکه CS آشنايی بيشتری پيدا کردم؛ چون خيلی‌هايشان انگليسی را به‌خوبی و بهتر از کسانی که در کوهنوردی اصفهان با آنها بودم، حرف می‌زدند. زنگ خانه به صدا در آمد و همه برای مهمان تازه‌وارد که جوانی سی و چند ساله با شکمی گرد و بزرگ است و گويا صاحب‌خانه باشد هورا کشيدند ... شادترين لحظه‌های اين جشن وقتی بود که ديدم چندين قليان هم آماده شده است. عاشقان قليان کنار شومينه که منبع زغال آماده بود، جمع شدند. تکه زغالی را گداخته کردم تا با رفیق همزبان خودم که به دليل زياده‌روی به خنده افتاده بود، پکی به قليان بزنم. همه با هم قليان کشيديم و موسيقی شنيديم. فضای عمومی اين خانه بسيار شبيه باشگاه‌های پايتخت‌های اروپايی شده بود. برای مدت نيم‌ساعت پخش موسيقی را قطع کردند تا يکی از بچه‌ها در ميان آواز دستجمعی و کف زدن ديگران گيتار بنوازد. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم.

🔹با يک جوان اصفهانی معروف به «باهی» آشنا شدم که در آمريکا فوق ليسانس می‌خوانَد. جوان‌های زيادی هستند که آرزوی سفر و مهاجرت از ايران را دارند تا بدون قيدوبندهای دست و پاگير، آزادانه به تحصيل و زندگی و کار بپردازند. خيلی دوست داشتند احساسات من را در باره ايران و مردم کشورشان بدانند. ايرانی‌های مقيم آمريکا از پيش‌داوری‌هايی که در فکر آمريکايی‌ها و مردم ديگر کشورها شکل گرفته است رنج می‌برند؛ چرا که سرنگونی شاه، يعنی دوست صادق غربی‌ها و برپايی يک نظام دينی و دعوای بين دو کشور، اين باور نادرست را در ذهن آنها پديد آورده است که گويا اينجا همه مردها مثل روحانيون، عمامه‌های سياه و سفيد بر سر دارند و همه زن‌ها چادر بر سرشان کشيده‌اند. آنها از زمان شروع جنگ خيالیِ با تروريسم و طرح موضوع کشورهای محور شرارت از سوی جرج بوش پسر، همه از مردم ايران و نه فقط از حکومت اين کشور، احساس خطر می‌کنند. برايشان توضيح دادم که متأسفانه بيشتر دوستانم در مصر، با آگاهی از برنامه من برای سفر به ايران، با اين باور که اينجا بسيار خطرناک است، از تصميم من دچار شگفتی شدند. با کمال تأسف بايد بگويم که مصری‌ها هم تحت تأثير تبليغات رسانه‌ها مبنی بر خطرناک بودن سفر به ايران قرار گرفته‌اند و تصور می‌کنند که ايرانی‌ها می‌خواهند طی يک نقشه طراحی‌شده و با يک حرکت مارپيچ همه مسلمان‌ها را شيعه کنند. جوان‌ها از اين مطلب خنده‌شان گرفت و از من خواستند که اين پيام را به تندروهای مصری برسانم که جوان‌های ايران از اين حرف‌ها عبور کرده‌اند.

🔹با پک زدن به قليان و گوش سپردن به آوای موسيقی، حرف‌هايمان را ادامه داديم. بعضی‌ها هنوز پيدايشان نبود. بعضی‌ها را می‌ديديد که پشت مبل يا زير ميز ناهارخوری يا زير يک پتو غرق خواب بودند. با اين سر و صدا چطوری خوابشان برده است؟ بيرون سرد است؛ به طبقه بالا رفتم تا جايی برای خواب پيدا کنم. پيکرهايی را ديدم که در گوشه و کنار هال کوچک بالا افتاده‌اند. به‌سختی چمدانم را زير انبوهی از اثاثيه و وسايل شخصی جوان‌های خوابيده يافتم. آثار بی‌هوشی در بيشتر بچه‌ها نمايان بود، بعضی‌ها هنوز در حال جنب‌وجوش ديده می‌شدند و بعضی‌ها ساکت و آرام در گوشه‌ای چمباتمه زده بودند. وقتی برگشتم که کنار شومينه بنشينم، باهی از من در باره ادامه سفرم و شهرهايی که می‌خواهم بروم، پرسيد. گفتم: چند روز تهران، و سپس قزوين و سرانجام مشهد، تا از آنجا با اتوبوس به هرات بروم و سفر به افغانستان را آغاز کنم. با تعجب و در حالی که نشانه‌های وحشت در چهره‌اش آشکار شده بود، فرياد زد: «افغانستان؟! چی تو را به اونجا کشانده؛ مگه سفر به اونجا خطر نداره؟» با خنده جواب دادم که: «واکنش دوست‌ها و خانواده‌ام وقتی فهميدند که قصد سفر به ايران را دارم، همين بود. نه قربان، هيچ خطری نداره، شمال کشور کاملاً برای سفر امن است. کار من در اين سفر کشف ناشناخته‌ها برای خودم و بسياری از مردم است، تا اين تابويی را که از جاها و افراد در ذهن‌ها نقش بسته است، بشکنم.»

🔹به سراغ فاطمه که با مهتاب در يک گوشه نشسته بود، رفتم و از او در مورد پسری که خيلی به چشم می‌آمد و دف بزرگی در دست داشت و همراه با آهنگ پيچيده در فضا بر آن می‌نواخت، پرسيدم که چرا بلوز زنانه پوشيده و موهای صورت و سينه و ابروهايش را اين طوری زده؛ آيا تراجنسيتی است؟ با تعجب گفت: «نمی‌دونم». با بی‌اعتنايی به پاسخش، خنديدم و گفتم: «حتی اگر از اونا نباشه، نود درصد اون راه رو رفته». فاطمه خجالت‌زده خنده‌ای کرد و پرسيد: «يعنی با اين موضوع مشکل داری؟» گفتم» «نخير، ابداً، فقط کنجکاوی بود که منو به اين سؤال واداشت.»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣9️⃣

❇️ روز دوازدهم/11

🔹به احترام کسانی که از يکی دو ساعت پيش خوابيده بودند، در ساعت پنج صبح موسيقی قطع شد و کسانی که هنوز بيدار مانده بودند، به صحن حياط رفتند تا از هوای آزاد استفاده کنند. با اين‌که طاقتم تمام شده بود، به‌خصوص چون «لادينا» يعنی شهرآشوبِ امشب هم در ميانشان بود، با آنها بيرون رفتم. در باغ بود که صحبتمان گل انداخت، برای من تعريف کرد که چند سال در لندن هتلداری خوانده، و نزد مادرش در آموزشگاه، آرايشگری را ياد گرفته، ولی ترجيح داده است تا زمانی که خانواده می‌توانسته‌اند هزينه او را تأمين کنند، در اروپا بماند. عرب‌ها را واقعاً دوست دارد و آخرين دوستش يک عربستانی بوده است. به فرهنگ باديه‌نشينی عرب علاقه‌مند است. به نقاط زيادی در اروپا سفر کرده و برای ديدار با دوست سعودی‌اش که دائم از او و مسائلی که بين خودشان بود برايم تعريف می‌کرد، همواره بين لندن و دبی در سفر بوده است. از من در باره علت بی‌اعتمادی عرب‌ها به زن می‌پرسيد. سعی کردم برای اين حرف پاسخی پيدا کنم و به مشکلاتش بپردازم، اما نيروی بدنی من رو به پايان بود.

🔹هشت نفر از دخترها و پسرها تصميم گرفتند برای تماشای طلوع خورشيد به کشتزارهای اطراف بروند. تاب و طاقتی برای تماشای دميدن آفتاب نمانده، ساعت شش صبح است و همه توان من تمام شده. روز من از 25 ساعت پيش که برای ديدن طلوع خورشيد در کاشان بيرون رفتم، شروع شده است. از کسانی که تا ديروقت بيدار مانده‌اند، اجازه خواستم و برای آنها لحظات زيبايی را در گاه برآمدن آفتاب آرزو کردم و وارد خانه شدم تا شايد در بين جنازه‌های پراکنده در هر طرف، کنجی برای خواب جست‌وجو کنم. در سالنی که با پيکر همسفران خفته فرش شده بود، اندک جايی برای گذاشتن پا پيدا کردم و به طرف گرم‌تر هال روانه شدم. آتش شومينه رو به خاموشی داشت و معلوم بود که از يک ساعت پيش کسی به فکر گرم کردن آن نبوده است، چند تکه هيزم باقيمانده را در شومينه جا دادم و خودم را در ميان جثه‌هايی رها کردم که جز دو نفرشان را به دليل هيکل‌های لاغر و چاقشان نمی‌شناختم. دستم را روی زمين گذاشتم، خيلی سرد بود، و چون من نه پتو، نه تشک و نه کيسه خواب دارم، ليف حمام را از چمدانم در آوردم و از آن به عنوان بالش استفاده کردم. روی شلوارک، شلوار به پا کردم و يک بلوز نازک و يک تی‌شرت هم روی پيراهنم پوشيدم. الآن ديگر وقت شيک بودن نيست، مهم گرما است. با اين‌که هر چه داشتم پوشيدم و باز هم گرم نشدم، اما از شدت خستگی در بلندترين و شگفت‌انگيزترين و تناقض‌آميزترين روز سفر، به خوابی عميق فرو رفتم. از دومين شهر مقدس ايران يعنی قم به يک جشن شاد در ييلاقات تهران آمده‌ام. بدون شناخت دنيای ناپيدای جوانان، هرگز تجربه سفر به ايران کامل نمی‌شد. سپاسگزار تقديری هستم که مرا با غافلگيری‌های شگفت‌انگيز امشب آشنا کرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
با پوزش از عزیزان خواننده، از فردا با مهمان مصری‌مان همراه می‌شویم
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 2️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/1

🔸رمانتيسم زيرزمينی

🔹آهنگ گوشخراش موسيقی تا دل خواب هم مرا تعقيب می‌کرد و هر چه کوشيدم تا از آن خلاص شوم، فايده‌ای نداشت. با صدای پای کسانی که پس از دو ساعت، از تماشای طلوع آفتاب برگشته بودند، از خوابی لقمه‌لقمه برخاستم تا شايد رؤياهايم را در بيداری پيدا کنم. برگشته بودند تا با سروصدای آهنگی تند، همراه با دف و کف و پايکوبی، جنازه‌های پراکنده در اين گوشه و آن گوشه اتاق را بيدار کنند. چون اصلاً خواب راحتی نداشتم، از اولين کسانی بودم که برخاستم؛ مگر موسيقی بامدادی نبايد آرامش‌بخش باشد؟

🔹ساعت هشت بود و جنازه‌ها يکی پس از ديگری، از عالم مرگ بيرون می‌آمدند. گمان نادرستی داشتم که فکر می‌کردم اين جماعت بعد از آن شب‌نشينی پر سر و صدا تا لنگ ظهر خواهد خوابيد؛ واقعيـت اين است که ساعت سه بايد به سمت اصفهان راه بيفتند. برنامه سفر به اين ترتيب بوده است که صبح زود از خواب برخيزند و در طول هفت ساعت راه تهران به اصفهان، در اتوبوس بخوابند. تماشاگران طلوع آفتاب با خودشان صبحانه ساده‌ای هم آورده بودند: پنير و گوجه و کره و مربا و چند قرص نان. شيشه‌های آبميوه اين بار واقعاً آبِ ميوه بود. قوری چای را در اطراف اتاق چرخ دادند تا شايد جماعت از خواب بيدار شوند، اما فايده‌ای نداشت. آهنگ بامدادی چندان طول نکشيد. بعد از 45 دقيقه معطلی در صفی به درازای رود نيل، نوبت استفاده من از تنها دستشويی خانه رسيد. پنجره‌ها را باز کردند و پرده‌ها را پس زدند تا آفتاب گرم به درون ساختمانی راه يابد که ديگر نشانی از تشک‌ها و پتوها و بالش‌های ديشب در آن ديده نمی‌شود.

🔹همه در يک حلقه نشستند و مشغول بازی شدند، من اما به نوشيدن قهوه و تماشای آنها پرداختم که روز جمعه‌شان را با خنده و بازی سپری می‌کردند. آوای اذانی از مسجد اين اطراف به گوشم نرسيد. امروز در اثنای صرف صبحانه با يکی از دوستان مهتاب به نام مريم آشنا شدم که در يکی از شرکت‌های مهندسی اصفهان کار می‌کند. پوششی بهتر از ديگران داشت. داستان سفر را خيلی شتابان برايش تعريف کردم و برنامه روزهای باقيمانده در ايران را برايش توضيح دادم و گفتم که قرار بود در نمازجمعه حرم حضرت معصومه در قم شرکت کنم، اما به دليل همراهی با اين گروه آن برنامه تغيير کرد. با شگفتی بسيار احساسات خودش را بيان کرد و گفت: «تو واقعاً نمازجمعه می‌خونی؟ آيا اين کار در مصر اجباری است؟» گفتم: «من معمولاً يک هفته در ميان به نمازجمعه می‌رم، چون بيشتر روزهای آخر هفته را در سفرم.»

🔹دليل تعجب خودش را اين گونه توضيح داد که «تا ده سال پيش هشتاد درصد جوان‌ها به نماز پايبند بودند، ولی الآن اين نسبت خيلی کمتر شده.» با شوخی برايش توضيح دادم که «بعضی از دوستای من در مصر نمازشون را نمی‌خونند اما از روی عادت، نمازجمعه‌شون ترک نمی‌شه.»

🔹واداشتن مردم به ظواهر دينی و ايجاد محدوديت در آزادی‌های شخصی، آنها را به واکنش منفی سوق می‌دهد. طبيعت آدمی با اختيار سرشته شده: «وَ هَدَيناهُ النَجدَين». حرف مريم بسيار حکمت‌آميز است. او کوشيد تا احساس من در باره ايران را به‌ويژه پس از اين سفر يک‌روزه که برای هر گردشگری مايه رنج و عذاب است، کشف کند و افزود: «متأسفانه در تعطيلات، ما از اين دست سفرهای دور از خانواده زياد داريم.» از دانش و اعتدال او و از فراوانیِ واژه‌های عربی که به ياد داشت، خوشم آمد. به قول خودش: «خيرُ الامور اوسطها.»

🔹در حالی که بقيه همسفران مشغول ‌بازی بودند، ما کمی قليان کشيديم. سه ساعت بعد وقت ناهار بود: برنج و کباب بريونی اصفهان که خوراک واقعاً خوشمزه‌ای است و به‌خصوص در اين ساعت برای تجديد قوا خيلی اهميت دارد. سفره‌های پلاستيکی دراز را روی زمين انداختند و جماعت روبه‌رو يا کنار هم در اطراف سفره نشستند. با اين کباب‌ها چقدر جای «ارده» خالی است، اگر يک نفر آن را به بازار ايران وارد کند، ظرف يک سال از ثروتمندترين افراد خواهد شد؛ چرا که کباب غذای اصلی بيشتر رستوران‌های اين کشور است.

🔹غذا که تمام شد، خانه مثل يک کندوی زنبور شد؛ همه مشغول بستن بار و بنديل خود شدند. دخترها به نظافت ويلا پرداختند و پس از مرتب ساختن آشپزخانه، کفپوش‌ها و ديوارها را تميز کردند. چمدان‌ها در حياط چيده شد تا تميز کردن و چيدن لوازم خانه راحت‌تر انجام شود. چندی بعد، ويلا به همان شکل اول که وارد آن شده بوديم مرتب و تميز شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 3️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/2

🔹امشب هر چه به تهران نزديک‌تر می‌شدم، چيزی که بيش از همه مرا نگران می‌کرد، گرفتن ويزای افغانستان بود. سخت‌ترين کار، آزمايش پزشکی است که برای آن مجبور شدم از کاربران CS در تهران کمک بخواهم. يکی از جوان‌ها به من پيشنهاد داد که از درمانگاه نزديک سفارت استفاده کنم و اظهار اميدواری کرد که آنها جزئيات درخواست سفارت را بفهمند. اما دختری به نام «پانته‌آ» پيشنهاد بهتری را برای کمک مستقيم از طريق نماينده شرکت خودشان مطرح کرد؛ مقاومت در برابر آن ممکن نبود. شماره تلفن يکی از کارمندان امور اداری شرکتشان را برايم فرستاد تا فردا در محل سفارت يکديگر را ببينيم تا هر اقدامی را که لازم است انجام دهد يا هر سند و مدرکی که درخواست کنند، فراهم نمايد. نمی‌دانم بالاخره به‌آسانی موفق به دريافت ويزا می‌شوم يا نه، و اگر اين کار ممکن باشد چقدر زمان می‌برد؟ در هر حال بايد در تهران بمانم تا گذرنامه‌ام را از سفارت بگيرم، و پس از آن مقصد خودم بعد از تهران و قزوين را مشخص کنم و ببينم که بايد به طرف غرب بروم يا به سوی شرق يا راه جنوب را در پيش بگيرم؟ در نتيجه اين وضعيت مه‌آلودی که در آن به سر می‌برم، فکرم کار نمی‌کند. به چند دليل احتمال موفقيت من در گرفتن ويزا اندک است؛ چرا که من مسافری مصری هستم که می‌خواهم از ايران به افغانستان بروم، و همين ارائه درخواست ويزا از تهران شک‌برانگيز است، وانگهی، مايه پيچيدگی بيشتر اين است که رهبر فعلی گروه تروريستی «القاعده» مصری است و بسياری از مصری‌ها هم به عضويت اين گروه درآمده‌اند؛ بنابراين، معلوم است که مقامات دولتی افغانستان از من استقبالی نخواهند کرد.

🔹حتی اگر به ويزای افغانستان نرسم، ايران آن قدر بزرگ هست که وقت مرا پر کند، سفر اکتشافی به استان آذربايجان در شمال غربی ايران و مرکز آن يعنی تبريز، خودش يک هفته وقت می‌خواهد، کرمان در جنوب شرقی که آنتوان مرا به تماشای زيبايی‌های آن سفارش کرد نيز همين طور است. يکی از شگفت‌انگيزترين مشاهدات آنتوان در آن شهر اين بود که به تعبير او، پس از غروب آفتاب کسی در شهر به چشم نمی‌آيد و همين که هوا تاريک می‌شود، همه اهالی کرمان در خانه‌ها مشغول دود و دم هستند؛ زيرا شهر کرمان فاصله چندانی از مرز پاکستان و افغانستان که مهم‌ترين محل کشت و توليد اين مواد در جهان است، ندارد. خليج فارس و جزيره‌های آن هم می‌تواند مقصد دل‌انگيزی برای سفر باشد. ايرانی‌ها آن را «خليج فارس» می‌نامند، در حالی که ما وصف خودمان را روی آن گذاشته‌ايم. هر يک از ايرانی‌ها و عرب‌ها سواحل گسترده خليج در دو سوی آن را در اختيار دارند و هر کدام آن را با اسم مورد نظر خود می‌خوانند. يک مرتبه وقتی من آن را با نام عربی خواندم، به من گفتند که «ما الآن در ايران هستيم؛، بنابراين، اسم اينجا خليج فارس است». حقيقتش اين است که سواحل و مرزهای هر يک از کشورهای حاشيه اين خليج مشخص و معيّن است و اين اسم‌ها هيچ تغييری در ميزان بهره‌برداری هر کشور از سرمايه هنگفت نفتی آن ايجاد نمی‌کند. مقصدهای مختلفی را برای سفر در انديشه دارم که البته همه را از کتاب ارزشمند و سرشار از پيشنهاد LP گرفته‌ام.

🔹بچه‌ها شروع به جاسازی اسباب و اثاثيه خود در اتوبوس کردند. چشم‌انداز دل‌انگيز پيرامون ويلا در روشنای روز نمايان شد: خانه‌های پراکنده در ميان باغ‌ها و دشت‌های سرسبزی که با هماهنگی خيره‌کننده‌ای ساخته شده بود. با دشواری در اتوبوس پر از مسافر، جايی برای نشستن پيدا کردم. با تعجب از مريم پرسيدم: «همين آقا می‌خواد برای ما رانندگی کنه؟». خنده‌ای کرد و با اشاره به فلاسک دوليتری چای در کنار راننده گفت: «الآن است که تهِ اين فلاسک چای را بالا بياورد.»

🔹اتوبوس به سوی اصفهان راه افتاد. همه خسته و کوفته بودند و آثار بيدارخوابی در آنها نمايان بود، اما بعضی‌ها که تاب و توان بيشتری داشتند، هنوز می‌خواستند فضای ديشب در اتوبوس زنده بماند. صدای موسيقی اوج گرفت و دوباره پرده‌های اتوبوس افتاد و آخرين بخش برنامه به اجرا در آمد. در حالی که مسافران قسمت انتهايی اتوبوس غرق در آوازخوانی بودند، در نيمه جلويی، بعضی‌ها آرام نشسته بودند، بعضی مشغول حرف زدن با بغل‌دستی بودند، و بعضی غرق خواب بودند. نيمچه‌توانی را که داشتم به کار گرفتم و با ترانه‌های فارسی هماهنگ شدم. «باهی» ترانه «حبيبی يا نورالعين» را گذاشت تا با آن همخوان شوم. با شوخی به آنها پيشنهاد کردم که از راننده اتوبوس بخواهند تا هشت تا از صندلی‌های ماشين ـ از هر طرف چهار صندلی ـ را بردارد تا به جای اين راهرو تنگ، فضای کافی برای پايکوبی باشد. اين طوری کرايه کردن اتوبوسش برای تورهايی از اين قبيل تضمين خواهد شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book