پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/1

🔸بر آستان ابن‌سينا

🔹صبح زود، پيش از اين‌که سوار ماشينی بشوم که خواسته بودم تا دنبال من بيايد و مرا به ايستگاه اتوبوس‌های کاشان برساند، با مهتاب و خانواده‌اش خداحافظی کردم. با اصرار فراوان بازديد از کاشان را به من نصيحت کرده و گفته بود که از هر جهت، شايسته ديدن است؛ شهر کويری ديگری همانند يزد، که هنوز از ديدن آن شگفت‌زده هستم. با اين حال، يک شب ماندن در کاشان بس است. سعی کردم از کافه ايستگاه، قهوه صبحانه‌ام را تهيه کنم، اما باز هم مثل هميشه، آرزويی دست‌نيافتنی بود! تنها چيزی که يافتم مخلوطی از قهوه و شير و شکر در يک ظرف بزرگ مثل قوری چای بود، چاره‌ای نيست، تنها گزينه‌ای است که با آن می‌توان بر خلسگیِ ناشی از کمبود خواب چيره شد. اتوبوس سر ساعت 8 به راه افتاد و شاگرد راننده، اول بليت همه مسافرها را کنترل کرد، ولی وقتی دوباره در لباس مهمانداران هواپيما از کنار مسافران گذشت تا از بسته بودن کمربندها خاطرجمع شود، تعجب کردم. اين رفتار در جايی که مثل ما يک کشور جهان سومی است، عجيب به نظر می‌رسد، من در بسياری از کشورهای جهان سوار اتوبوس شده‌ام، اما تا به حال چنين چيزی را شاهد نبوده‌ام.
🔹برای رسيدن به کاشان دو ساعت و نيم گذشت. از مسيری کويری اما هموار عبور کرديم و شن‌زار از هر سو ما را فرا گرفته بود. محمد با ماشين گلف قديمی قرمزرنگش در ايستگاه، انتظار می‌کشيد، خيلی زود مرا شناخت. جوانی سيه‌چرده و قدبلند با موهايی انبوه و آراسته. اولين نشانه‌ای که از او به ياد می‌مانَد خنده به پهنای صورت، و چهره گشاده او است، با چند کلمه ساده عربی به من خوشامد گفت. به نظر می‌رسد که در استقبال از توريست‌ها يد طولايی دارد؛ چون به کشورهای زيادی مثل سوريه و لبنان و ترکيه و روسيه و تايلند سفر کرده و مالک يک شرکت کوچک تايپ و تکثير است. در راه و پيش از آن که به خانه برسيم و اثاث را بگذاريم، برای تهيه صبحانه مختصری شامل نان و پنير توقف کرد. با همسر و تنها پسرش در خانه‌ای بسيار متفاوت از خانه‌هايی که برای فعاليت در زمينه پذيرايی از مهمانان CS استفاده می‌شود، زندگی می‌کند.
🔹در باره کاشان و مهم‌ترين جاهای ديدنی آن اعم از مسجدها و خانه‌ها و حمام‌های تاريخی که بيشترشان به دوره نه چندان قديمی قاجار تعلق دارند، صحبت کرد. از او خواستم که ساده‌ترين راه برای رفتن به روستای تاريخی و زيبای «ابيانه» را که مهتاب توصيه کرده بود، به من نشان دهد. صبحانه را خورديم و به سمت دفتر آژانس مسافرتی يکی از دوستانش راه افتاديم تا ترتيب رفتن به ابيانه در چند ده کيلومتری کاشان را بدهد. راهنمای سفر دو گزينه را مطرح کرد: سفر تک و تنهای امروز، يا ماندن در انتظار سفر گروهی فردا با قيمت 15 دلار. مانعی نمی‌بينم که فردا بروم، بنابراين امروز را به گشت‌‌وگذار در کاشان می‌گذرانم و فردا به ابيانه می‌روم.
🔹راهنمای سفر اصرار داشت که «نظرت چيه که امروز هم يک تور سه ساعته کويرگردی رو با ما باشی و چند جای ديدنی را تماشا کنی و شب برگردی؟» به‌شوخی گفتم: «عزيز من، من از مصر اومدم، اونجا ما غير از صحرا چيز ديگه‌ای نداريم، حس و حال توريست‌های خارجی همين‌طور مفت و مجانی با من هست». بالاخره من را قانع کردند که بعضی از ديدنی‌های بافت قديم شهر کاشان را ببينم و پس از آن به تور کوير ملحق شوم. چون می‌توانم اول بافت قديم شهر را تماشا کنم؛ بنابراين، مانعی ندارد که به تور صحراگردی آنان بپيوندم. محمد از من خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که شب وقتی از کوير برگشتم، هم را ببنيم تا با خانواده‌اش شام بخوريم و قليان بکشيم.
🔹يکه و تنها به گشت‌وگذار در محله اطراف آژانس مسافرتی پرداختم که در قلب منطقه توريستی شهر واقع است و جاهای ديدنی بسياری دارد و مرا به ياد شهر يزد می‌اندازد. ساختمان‌های کاهگلی اين منطقه قديمی حرف اول را می‌زند، بناهايی‌کم‌ارتفاع که از يک سو با مناره فيروزه‌ای يک مسجد و از سوی ديگر با گنبد يک مزار و در کنار همه اين‌ها بادگيرهای آشنای شهرهای کويری، افق را از چشم‌ها دور می‌کند. کاشان در کرانه غربی بيابان وسيعی است که در ميانه خاک ايران قرار دارد و به دليل واقع شدن در چهارراه مهم‌ترين مسيرهای بازرگانی کشور، از اهميت تاريخی و تجاری بسياری برخوردار است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در انتظار وقت نماز
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/2

🔹از تماشای خانه طباطبايی يکی از تجّار نامدار شهر که در روزگار قاجار و به سال 1880 ساخته شده است، شروع کردم. هرگز به گمانم نمی‌رسيد که اين ساختمان بزرگ، خانه يک تاجر باشد، وسعت و زيبايی آن بيشتر مناسب خانه حاکم منطقه است. کاملاً پيدا است که اين منطقه قبلاً کوی بازرگانان سرمايه‌دار بوده است. در کنار اين خانه بزرگ، خانه بروجردی، ساخته‌شده در سال 1857 است که مساحت آن با خانه همسايه برابری دارد، ولی دارای چندين بادگير است. نمای داخلی سقف‌های اين خانه با رنگ‌های آبی و زرد و گچبری‌های سفيد، منظره دل‌انگيزی را پديد آورده است. يکی از سقف‌ها گنبدی‌شکل، مقرنس‌هايی ساده و روزنه‌هايی برای عبور نور خورشيد دارد؛ به نظر می‌رسد که هوای کاشان در زمستان خشک باشد؛ بنابراين، شايد همراه پرتو آفتاب قطرات باران هم از اين روزنه‌ها به داخل سرازير شود. نشانه‌های شکوه و زيبايی در اين خانه و چيدمان هنرمندانه آن هويدا است؛ بر يکی از ديوارهای داخلی تصوير سه تن از شخصيت‌ها در پوشش قاجاری برگرفته از مد آن روز اروپا ديده می‌شود. چهره دو نفر از آن سه محو شده، در حالی که سيمای نفر سوم هنوز قابل مشاهده است؛ چه بسا او آخرين کسی است که در اين خانه سکونت داشته و تصميم گرفته است که تنها چهره وی بر سينه ديوار محفوظ بماند.

🔹در مرکز اين محله حمام مشهوری قرار دارد که بر صدر فهرست مکان‌های ديدنی کاشان سايه انداخته است؛ ابتدا فکرش را هم نمی‌کردم که يک حمام هم می‌تواند در رأس ديدنی‌های فراوانِ يک شهر باشد، ولی به محض ورود به فضای هزار متری «حمام تاريخی سلطان امير احمد»، به ارزش هنری و تاريخی آن پی بردم. حمام در سال 1778 و در عهد صفويه ساخته شده و در روزگار قاجاری مورد بازسازی قرار گرفته است. هيچ قسمتِ حتی کوچکی از ديوارها و سقف‌ها و کف حمام نيست که اثری هنری بر آن نقش نبسته باشد. نقاشی‌ها، گل‌وبوته‌ها، شکل‌های هندسی متقارن، با رنگ‌های فيروزه‌ای و طلايی در هر گوشه و کنار آن پيدا است. سقف‌های گنبدی‌شکل آن با تصاويری هماهنگ آراسته شده و پرتو آفتاب نيمروز از روزنه‌های متعددی که در سقف تعبيه گرديده و با شيشه‌های سفيد و رنگی پوشيده شده به داخل راه می‌يابد و نور خورشيد را با شکستی که در آن به وجود می‌آورد، به گونه‌ای يکنواخت در سراسر فضای حمام می‌پراکند.

🔹ورودی حمام که در اصل بخش نشيمن و رختکن بوده، تبديل به يک چايخانه سنتی شده است. در وسط آن حوضچه‌ای قرار دارد که اطراف آن را چندين ستون و طاق در برگرفته است و زير طاق‌ها تخت‌هايی گذاشته و روی آن را با قالی کاشان پوشانده‌اند. بخش بعدی، حمام آب داغ است که مردان عادت داشته‌اند برای حمام کردن يا غسل به آنجا بروند؛ زيرا مسلمانان برای ادای نماز، به استحمام و طهارت عنايت ويژه‌ای داشتند، اما در گذشته، خانه‌ها از نعمت وجود آب گرم محروم بوده است. آرزو کردم که کاش می‌توانستم در اين فضای باشکوه خود را با آب داغ بشويَم، اما فقط به همين بسنده کردم که پاهايم را در آب حوضچه فرو ببرم و پس از لَختی آرامش در آب سرد، آن را بيرون بياورم.

🔹به گشت‌وگذار اکتشافی خود در کوچه‌ پس‌کوچه‌های تنگِ آن اطراف ادامه دادم و نگاهم به ساختمانی فيروزه‌ای و بلند، به بلندای مناره‌ها افتاد، با اين تفاوت که گنبدی مخروطی‌شکل (مانند کلاهک موشک‌های جنگی) داشت. از ماهيت آن پرسيدم و همين قدر فهميدم که مزار يکی از اوليای صالح خدا است؛ گويا در اين منطقه اولياءالله زياد بوده‌اند؛ زيرا در اطراف آن محله، به هر سو که نگريستم مزارهايی را با همان شکل و شمايل مشاهده کردم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 فکرش را هم نمی‌کردم که يک حمام هم می‌تواند در رأس ديدنی‌های فراوانِ يک شهر باشد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/3


🔹مسجد آقابزرگ مهم‌ترين جايی بود که امروز توانستم در کاشان ببينم. پياده که می‌رفتم، 15دقيقه بيشتر راه نبود، اما در اين هوای گرم برای تنبل‌ها تاکسی، هم راه‌حل بهتری است و هم در وقت صرفه‌جويی می‌شود. با اين‌که مقصد خودم را با زحمت به راننده حالی کردم، دو دقيقه بعد آنجا بودم. در مقصد 500 تومان به راننده دادم و راه افتادم، اما مرا صدا زد و بدون آن‌که از او مطالبه‌ای داشته باشم، 200 تومان به من برگرداند؛ از امانتداری به‌يادماندنی وی تشکر کردم.

🔹 گنبد باشکوه مسجد از دور همانند يک ايستگاه فضايی به نظر می‌رسيد؛ اين گنبد به رنگ کاهگلی، آن‌قدر بزرگ است آن را در شمار بزرگ‌ترين گنبدهای ايران شمرده‌اند. بلندی آن با ارتفاع دو گلدسته‌ای که مانند دو شمع فيروزه‌ای‌رنگ در دو سوی آن قرار دارد، برابر است. از درِ دولنگه آن که با اشکال هندسی زيبايی آراسته شده و بر روی بازديدکنندگان گشوده است، وارد شدم. در اين ساعتِ واقعاً گرم، کسی جز من در آنجا نبود. بر روی بام شبستان اصلی کنار ورودی مسجد، دو بادگير با ارتفاع مناره‌ها ساخته شده و نشان می‌دهد که کاشان تابستان‌های بسيار گرمی دارد.


🔹در فضای ورودی که با مقرنس‌های چشمگيری تزيين يافته، يک تابلو برنزی نصب است که به‌اشتباه گمان کردم آن نوشته فارسی، متن دعا يا زيارتنامه‌ای برای صاحب اين بنا است. هميشه کنجکاو هستم که نوشته‌های فارسی را بخوانم تا شايد با يافتن واژه‌های عربی، معنای آن را بفهمم. از خواندن آن چنين دستگيرم شد که اين نوشته، چيزی مثل لوح‌های يادبودی است که در ساختمان‌های دولتی نصب می‌شود و در آن آمده است که اين بنا در روزگار حکمرانی فلان حاکم و به موجب فرمان مبارک شاهنشاه محمدشاه قاجار ـ خلّد الله ملکه ـ احداث شده است. گويا حاج محمد خانبان صاحب اين مسجد در منافع حاکم شهر سهيم بوده و می‌خواسته است که با اهدای اين مسجد و مدرسه، سهم خود را بپردازد. صحن مسجد بسيار وسيع است و تنها يک ايوان در جهت قبله و در زير گنبد و مناره‌ها دارد. جلوتر که برويد خواهيد ديد که در سطحی پايين‌تر نيز صحن گسترده يک مدرسه ديده می‌شود که حوضی در ميان و درختان کوتاهی در اطراف آن است. در مقايسه با توجه به گنجايش اين مکان برای نمازگزاران بيشتر، به زيباسازی آن عنايت ويژه‌ای صورت گرفته و صحن طبقه زيرين 70درصد فضای آن را اشغال کرده است. اين مسجد با اين‌که در سال 1250 هجری ساخته شده و تقريباً نوساز است، اما به‌راستی زيبا است. ديوارها و پوشش داخلی گنبدها با همان سبک خانه‌هايی که قبلاً ديده‌ام، آرايش يافته است.

🔹نوبت تور کوير فرا رسيد. پيش از رفتن به سراغ راهنمای تور، در يک ميوه‌فروشی ايستادم. از ترس اين‌که مبادا در بيابان معده‌ام به هم بريزد، تصميم گرفتم غذايم فقط مقداری ميوه باشد. در همان فروشگاه که صاحب بزرگوارش از بازديد يک مصری از ايران بسيار خوشحال بود و به همين دليل چای و شيرينی به من داد، کمی دلار تبديل کردم و مقداری ميوه آشنا و ناشناخته خريدم که بيشترشان واقعاً ارزان بود. با راهنما تماس گرفتم و پس از آن‌که صاحب مغازه موقعيت من را برايش توضيح داد، يک ماشين فرستاد تا با آن بروم؛ خودرو کره‌ای کوچکی به رنگ سفيد که در صندلی جلو آن يک دختر کم سن و سال چينی نشسته بود.

🔹با همان ماشين سواری کوچک راه افتاديم و من و آن دختر چينی خيلی زود با هم آشنا شديم؛ اسمش را به ياد نمی‌آورم؛ او را به اسم يک دختر اهل تايوان که در قاهره ميزبان او و نامزدش بودم، «بينی» خواهم ناميد. 24 سال دارد و در شانگهای کارمند بانک است. دو هفته است که تک و تنها به ايران آمده و امشب به کوير خواهد رفت تا در آنجا بيتوته کند و صبح فردا پس از تماشای طلوع آفتاب کوير، راهی اصفهان شود. گفتم که تا صحرا با او همسفر خواهم بود، ولی شب را به کاشان برمی‌گردم تا فردا به ابيانه بروم.

🔹با شور و حرارت خاصی حرف من را قطع کرد و گفت: «من چند ساعت پيش از ابيانه اومده‌ام، جای خيلی خيلی خوبيه، اين روسری رو از همون‌جا خريدم؛ چارقد سنتی زن‌های اون‌جاس». موهايش را با روسری بزرگ و سفيدی پوشانده بود که نقش و نگاری رنگی داشت که تا به حال مثل آن را در ايران نديده‌ام. خوشم آمد و تصميم گرفتم برای مادرم، يکی از آنها را به عنوان سوغات شهری که فرهنگ و سنت‌های خود را پاس داشته است، بخرم. يک بار ديگر در حاشيه‌های پارچه روسری دقيق شدم و ناگهان ديدم که بر لبه آن به انگليسی نوشته است: made in Japan. واقعاً؟ دختر که تا به حال فکر می‌کرد اين يکی از صنايع دستی زنان ابيانه است، چنان يکه خورد که نزديک بود گريه‌اش بگيرد. سر به سرش گذاشتم و برای اين که از اين حس خودش بيرون بيايد، گفتم: «خدا رو شکر کن که made in China نيست، و گرنه با همين روسری خودتو خفه کرده بودی!»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/4

🔹راهنمای تور تلفنش را با خبر ناخوشايندی تمام کرد. او وسط حرف‌ها و خنده‌های ما پريد و گفت: «امشب همه‌مون در کوير می‌خوابيم؛ جناب‌عالی هم شب به کاشان برنخواهی گشت». تعجب کردم: اولاً برای اين‌که محمد و خانواده‌اش امشب برای شام منتظر من هستند، و ثانياً همه اثاثم در خانه او است و هيچ پوشاکی مناسب خواب يا تغيير آب و هوا با خودم برنداشته‌ام، اما چيزی نگذشت که محمد خودش تماس گرفت تا از تغيير ناگهانی برنامه عذرخواهی کند و بگويد که ديدار از ابيانه با گروهی که امشب را در کوير می‌خوابند و صبح به ابيانه می‌روند بسيار بهتر و راحت‌تر است. منظورش را فهميدم، و او هم از اين‌که با تغيير برنامه به‌راحتی کنار آمده‌ام تشکر کرد.


🔹گردش را با ديدار از يک شهر زيرزمينی نويافته به نام «نوش‌آباد» شروع کرديم که قدمت آن به دوران ساسانيان برمی‌گردد. ورودی اين شهر در انتهای کانالی با زاويه 45 درجه است که برای رفتن به آن بايد پله‌های زيادی را پيمود که مرا به ياد ايستگاه‌های مترو لندن می‌اندازد. شهر عبارت از اتاق‌ها و راهروهايی است که در زير زمين کشيده شده و از طريق کانال‌ها و روزنه‌هايی به هم ارتباط دارد و برای زندگی در زمان بروز جنگ و وضعيت اضطراری مناسب است. اين فضا در مقايسه با شهر کابادوکيا در ترکيه که تا هشت طبقه زير زمين کشيده شده و هزاران متر مربع را شامل می‌شود و همراه با دخترم به ديدن آن رفته‌ام، بسيار کوچک است. در پايان يکی از مسيرها، تعدادی از مهندسان جوان دانشگاه تهران مشغول گودبرداری بودند و يکی از آنان مثل همه مهندس‌ها با کلاهِ قرمزی که بر سر داشت، می‌کوشيد تا با استفاده از يک طناب، برای کشف طبقات زيرين اين شهر، از روزنه‌ای به پايين برود. در سوی ديگر ورودی اين شهر کوچک زيرزمينی، چند آب‌انبار با ارتفاع 50 متر است که گنجايش دو ميليون ليتر آب را دارد و ما اکنون در مقابل فضای سرد آن ايستاده‌ايم. اين آب‌انبارها برای نگهداری آبی استفاده می‌شده که از قنات‌ها سرازير بوده است. طبيعت خشک کوير برای ذخيره آبی که هميشه کمياب است، انسان را به استفاده از راه‌حل‌های ابتکاری و نوآورانه‌ای می‌کشاند.

🔹با گروه ديگری که در سفر امشب و فردا با ما خواهند بود، روبه‌رو شديم: دخترانی فرانسوی که با راهنمای ايرانی تورشان تندتند به زبان فرانسوی حرف می‌زدند و با يک پژوی قديمی در کنار ماشين ما حرکت می‌کردند. از راهنما پرسيدم: «پس ما کِی اين ماشينای سواری رو رها می‌کنيم و سوار ماشينای شاسی‌بلند کويرپيما ميشيم؟» جواب داد که اصلاً نيازی به تبديل ماشين نيست. ما با همين ماشين‌ها هم می‌توانيم به کوير برويم. به راه خودمان در اتوبانی که دو طرفش بيابان بود ادامه داديم تا به يک فرعی خاکی رسيديم و با همان ماشين که هرگز برای رانندگی در راه‌های خاکی مناسب نبود، به دل کوير زديم: «حتماً دست‌کم هفته‌ای يک بار جلوبندی ماشين را عوض می‌کند»! زمين سفت و بعضی جاهای آن پوشيده از شن‌هايی تيره‌رنگ بود.

🔹به نظر می‌رسيد که ويژگی‌های زمين‌شناختی اين کوير تفاوت عمده‌ای با صحرای مصر دارد؛ چون اصلاً در پيرامون ما اثری از تپه‌های شنی ديده نمی‌شد؛ بيابانی سراسر خشک که تنها بوته‌هايی اندک در اين سو و آن سويش پراکنده بود و راهی شوسه که از ميان آن می‌گذشت. راهنمای تور با ديدن اولين نشانه کوير که عبارت از يک «تپه شنی بزرگ» بود، در کنار راه ايستاد. آثار خوشحالی زايدالوصفی در چهره دختر چينی که برای نخستين بار در زندگی‌اش کوير و تپه‌های شنی را می‌ديد، نمايان شد. سکوت کردم تا شادی و شعف او را به هم نزنم. من هر روز در مسير رفتن به محل کارم از کمربندی قاهره، تپه‌هايی از اين دست را می‌بينم.

🔹راه ناهموار را پی گرفتيم تا به مقصد امروز خودمان يعنی درياچه نمک برسيم که گويا در گذشته، دريای شور بيکرانه‌ای بوده است. زمين پوشيده از قطعات نامنظمی از سنگ نمک به رنگ‌های سفيد و قهوه‌ای و سياه است؛ اين نمک تصفيه نشده، بلکه با عناصری از خاک بيابان آميخته است. لايه‌های نمک در زير پای ما می‌شکست. با نزديک شدن به زمان غروب، آسمان به رنگ نارنجی گراييد و همه مشغول عکسبرداری از شکوه و عظمت زمان خفتن خورشيد شدند. پيش از حرکت، با يک ماشين قديمی روبه‌رو شديم که چند لايه سنگ نمک را بار خود کرده بود تا برای تهيه نمک خوراکی به يک کارگاه توليدی ببرد. از اين‌که شرايطی پيش آمد تا بتوانم از نزديک يک درياچه واقعی نمک را ببينم شاکر هستم و چشم به روزی دوخته‌ام که به ديدار پهناورترين و زيباترين درياچه نمک در صحرای آتاکاما در بوليوی بروم؛ سرانجام يک روز آن را که در اولين رديف برنامه ديدارهای من از آمريکای لاتين قرار دارد، خواهم ديد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 نگاهم به ساختمانی فيروزه‌ای و بلند، به بلندای مناره‌ها افتاد، با اين تفاوت که گنبدی مخروطی‌شکل (مانند کلاهک موشک‌های جنگی) داشت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/5

🔹دو ماشين راه افتادند تا در واپسين پرتو آفتاب رو به غروب، دل کوير را بشکافند. عادت من در کويرگردی‌های بيابان‌های مصر اين است که هميشه يک خودرو شاسی‌بلند با چادر و آب آشاميدنی و خورد و خوراک و مقداری هيزم همراه باشد، اما در اينجا هيچ نشانی از اين چيزها نمی‌بينم و اصلاً برنامه اقامت شبانه در کوير را نمی‌دانم، اما مهم نيست، بالاخره چيزی هست که در انتظار ما باشد. ماشين‌ها بر سرعت خود افزودند تا پيش از فرا رسيدن شب، راه خود را پيدا کنند و به جايی برسند که از چند و چون آن هيچ اطلاعی ندارم. سايه‌روشن واحه‌ای نزديک در افقِ رو به تاريکیِ پيشِ رو نمايان شد. اندک درخت روييده در دل کوير حکايت از وجود آب در آن نزديکی می‌داد و در پشت درخت‌ها بنايی همچون قلعه‌های متروک به چشم آمد. دژی با ارتفاع متوسط که در هر گوشه آن يک برج نگهبانی با همان بلندی، مانند مهره رخ شطرنج داشت. راننده با افتخار به جای اقامت شبانه ما اشاره کرد و گفت: «به کاروان‌سرای مرنجاب خوش آمديد!». همه وجودم از منظره هولناک آن مکان به لرزه افتاد. گويا به دوران گذر کاروان‌های عبوری از سينه بيابان برگشته‌ايم. اين تصوير در ذهن من شکل گرفت که در کاروانی تجاری و بر پشت شتران و اسبان به اينجا رسيده‌ايم تا دَمی بياساييم و شبی را در اين فضای سحرآميز به نام کاروان‌سرا بيتوته کنيم و فردا دوباره راه سفر را در پيش گيريم.

🔹کاروان‌سرا در فارسی جايی برای استراحت مسافران است و اينجا يکی از صدها کاروان‌سرايی است که در امتداد راه‌های تجاری گسترده ميان شرق و غرب و شمال و جنوب و در پهنه کويرهای گسترده در سرزمين ايران بنا شده است؛ جايی برای آسودن کاروان‌های رهگذر، با خدماتی متعدد برای مسافران و چهارپايان، تا پس از يکی دو شب استراحت و پر کردن انبان خويش از آب و غذا و آسودن بدن، بتوانند به راه خود ادامه دهند. گزارش‌های تاريخی از شاه‌عباس، مشهورترين و قدرتمندترين شاه دوران صفوی حکايت از آن دارد که وی 999 کاروان‌سرا با فاصله بين 30 تا 50 کيلومتر، در امتداد شاخه راه ابريشم در ايران بنا کرده است تا خدمات سفر و ايمنی راه کاروان‌ها را فراهم آورد. اين يکی از مهم‌ترين دلايل شکوفايی تجارت داخلی و خارجی در سرزمين ايران بوده و اصلی‌ترين حلقه پيوند ميان خاور دور و دريای مديترانه و اروپا را شکل داده است. اما چرا 999 بنا به جای 1000 ساختمان؟ پرسشی بديهی که هر کسی با شنيدن عدد 999، آن را بيان می‌کند؛ با اين پاسخ که «تا همگان با شنيدن اين عدد، همين پرسش را بر زبان آورند».

🔹ماشين زمان بی‌درنگ مرا روانه گذشته‌های دور کرد و رمان «راه اصفهان» نوشته ژيلبر سينوئه را به ياد آوردم که داستان زندگی فيلسوف و پزشک نامور، ابن‌سينا و گزارش بسياری از سفرهای او از دربار اين امير تا بارگاه آن پادشاه را روايت می‌کند. و بدين سان، قصه گذر او از گستره صحرا همراه با دوست يا همراهش را به خاطر می‌آورم که در جايی شبيه اين کاروان‌سرا اتراق می‌کند و شبی را می‌گذراند و با بهره از خوردنی‌ها و نوشيدنی‌ها، و با آوای موسيقی و دود قليان، از رنج سفر می‌کاهد. اينجا گرچه به‌ظاهر، تنها واحه و استراحگاهی در دل کويری خشک است، اما برای مسافران خسته در گذر از بيابان، به بهشت می‌ماند.

🔹نقشه معماری اينجا بسيار ساده است؛ ساختمانی چهارگوش با بلندايی به اندازه يک طبقه بر گرداگرد حياطی روباز و وسيع با محوطه‌ای پوشيده از سنگ و شن. از دروازه بزرگ آن و ايوان طاق‌دار زيبايی که برای عبور يک شتر و کجاوه‌اش بسنده است، عبور کرديم و به حياطی رسيديم که در پيرامون آن اتاق‌هايی برای اسکان مسافران بود. فضا آلوده به سروصدای آزاردهنده‌ای ناشی از ژنراتور برقی بود که در ايوان سمت راست گذاشته بودند. در ايوان سمت چپ اما، گويا بساط آشپزخانه‌ و انبار خوراکی‌ها برپا است. من و «بينی» با ديگر افراد کاروان فرانسوی‌ها، برای گذاشتن اثاثيه سفر و کمی استراحت، به ايوان روبه‌روی دروازه ورودی رفتيم که اتاقی با فرش قرمز داشت و اطراف آن تشک‌هايی جمع‌شده و پشتی و روانداز بود، به نظر می‌رسد که جای خواب امشب ما همين اتاق باشد.

🔹از سقف ايوان چراغی آويزان است که با همان انرژی حاصل از دستگاه برق روشن شده، و از زيبايی و شکوه اين فضای اساطيری کاسته است؛ چرا که می‌شد چنين جايی را نه با اين چراغ‌های بدقواره که با مشعل‌هايی چشم‌نواز نورپردازی کرد تا به جای صدای گوش‌آزار ژنراتورها، نغمه‌های گوش‌نواز موسيقی فضا را پر کند و کنيزکان کاروان‌ها به آواز آن پايکوبی کنند. سرويس‌های بهداشتی بيرون از محوطه و در کنار چشمه‌ای بود که آبش به گودال دست‌ساز کوچکی مثل يک استخر سرازير می‌شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 ماشين زمان بی‌درنگ مرا روانه گذشته‌های دور کرد و رمان «راه اصفهان» نوشته ژيلبر سينوئه را به ياد آوردم که داستان زندگی فيلسوف و پزشک نامور، ابن‌سينا و گزارش بسياری از سفرهای او از دربار اين امير تا بارگاه آن پادشاه را روايت می‌کند. و بدين سان، قصه گذر او از گستره صحرا همراه با دوست يا همراهش را به خاطر می‌آورم که در جايی شبيه اين کاروان‌سرا اتراق می‌کند و شبی را می‌گذراند و با بهره از خوردنی‌ها و نوشيدنی‌ها، و با آوای موسيقی و دود قليان، از رنج سفر می‌کاهد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣7️⃣

❇️ روز يازدهم/6

🔹با صبر و حوصله و با سرگرم کردن خود به چای و قليان، منتظر شام مانديم. در همهمه قُل‌قل قليان که بر سروصدای فضای کاروان‌سرا افزوده بود، با همراهان آشنا شديم. سه دختر فرانسوی 10 روز است به ايران آمده‌اند، و 10 روز ديگر را در اصفهان و يزد می‌مانند و سفرشان را در شيراز به پايان می‌برند. يکی «اليز» است با سيمايی فرانسوی، موهايی مجعّد خرمايی و چشم‌هايی رنگی، پوستی سفيد و خنده‌هايی بلند و به پهنای صورت و پرچانه‌تر از ديگران. در پاريس مديريت خوانده و کارشناسی ارشد مديريت واردات دارد و هم‌اينک در يک شرکت صادرات پوشاک به روسيه کار می‌کند. دومی يعنی «کارولين» مويی تيره و نرم و چشمانی آبی دارد و در حوزه کمک‌رسانی به آسيب‌ديدگان فعال است، کم حرف می‌زند و بيشتر وقتش را به بازی شطرنج با يکی از راهنماهايی می‌گذراند که خيلی خوب به فرانسوی صحبت می‌کند. نام سومی، با ريشه‌ای تونسی، «صفا» است. چهره‌ای گندمگون و گيسوانی سياه و مجعّد و سيمايی با اصالت عربی دارد. همان وقتی که به مقصد رسيديم، در اين‌که مراکشی است يا تونسی دچار ترديد شدم و بعد از آشنايی، با هم به زبان عربی سخن گفتيم؛ چرا که من از لهجه تونسی و آهنگ «بَرشا بَرشا . . . .» خيلی خوشم می‌آيد. از کودکی با خانواده‌اش در پاريس بوده و همان‌ جا درس خوانده است. در پاريس مهندس يک شرکت است.

🔹اين سه دختر جوان در پاريس، با هم يک آپارتمان اجاره کرده‌اند و معمولاً با هم به سفر می‌روند. اليز و کارولين دو سال در عمان پايتخت اردن زيسته‌اند و هر سه فرهنگ عربی را دوست دارند و گاه واژه‌های عربی را به کار می‌برند. از حسن اتفاق، هر سه عضو شبکه CS نيز هستند. مادر ميزبان اين دختران در تهران برای هر يک از آنها يک نام ايرانی گذاشته است: «اليز» را «الهه» ناميده که به معنای برگزيده است، برای «کارولين» که در زمينه کمک‌های انسانی فعاليت می‌کند، اسم «فرشته» را انتخاب کرده و «صفا» را به نام «گلشيفته» خوانده است که قيافه‌اش مثل يک بازيگر جنجالی سينمای ايران است. اسم اين بازيگر به اين دليل يادم مانده است که به‌تازگی بازی درخشان و گستاخانه او را در يک فيلم جديد با نام «سرزمين شيرين فلفلی من» در جشنواره سينمای اروپا در قاهره ديده‌ام.

🔹زمان ارزشمندی را در گفت‌وگو از داستان سفرهايمان در ايران و ديگر کشورها سپری کرديم. يکی از آنها مشغول خواندن رمان «سمرقند» بود که من مطالعه‌اش را با اين جمله قطع کردم که «تو بايد اين رمان را پيش از سفر به ايران می‌خواندی؛ چون ما اينک دقيقاً در يکی از لوکيشن‌های آن قرار داريم. من از زمانی که اين داستان را خواندم، 15 سال ديدار از ايران را انتظار کشيدم».

🔹شام ما مقدار زيادی نان ايرانی و بال کبابی مرغ بود؛ نه از سالاد خبری بود و نه از هيچ چيز ديگر. علی رغم امکانات فراوانی که اينجا دارد، شام بسيار ساده‌ای به ما دادند؛ حال آن‌که به عنوان مثال، در سفرهايی که به صحرای غربی مصر می‌رويم، بومی‌های باديه‌نشين، در دل کوير و با امکاناتی به‌مراتب کمتر از اينجا، برای ما برنج و سبزی و سالاد و کباب آماده می‌کنند. با وسعت اين کاروان‌سرا گمان ما اين بود که سفره مفصلی برای شام می‌گسترانند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 یکی از آنها مشغول خواندن رمان «سمرقند» بود که من مطالعه‌اش را با اين جمله قطع کردم که «تو بايد اين رمان را پيش از سفر به ايران می‌خواندی؛ چون ما اينک دقيقاً در يکی از لوکيشن‌های آن قرار داريم. من از زمانی که اين داستان را خواندم، 15 سال ديدار از ايران را انتظار کشيدم».
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣8️⃣

❇️ روز يازدهم/7

🔹پس از صرف شام، به پشت‌بام ساختمان رفتيم تا از آسمان زلال و پر از ستاره عکس‌برداری کنيم؛ بخت با ما يار بود که آن شب نه از ماه خبری بود و نه از ابر. ساعتی را با «صفا» و «بينی» سپری کردم تا کمی از حقه‌های تصويربرداری با دوربين‌های مدرن خودشان را که اطلاعات چندانی از امکانات آن نداشتند، به آنها آموزش بدهم. از ابزار Long Exposure (نوردهی طولانی) و از تصاوير Light Painting (نقاشی با نور) که در سفرهای صحرايی بسيار به کار می‌آيد، شگفت‌زده شده بودند.

🔹پس از يک شب‌زنده‌داری طولانی، آماده خواب شديم تا صبح زود برخيزيم و پيش از رفتن دسته‌جمعی به ابيانه، به تماشای برآمدن خورشيد از پشت تپه‌های شنی بنشينيم. يکی از راهنماها دست به کار شد تا جای خواب ما را آماده کند. تشک‌ها بر زمين پهن شد و روی هر کدام يک بالش و پتو قرار گرفت. ناگهان هياهو خوابيد و چراغ‌ها خاموش شد تا نشان آن باشد که زمان خواب کاروان‌سرا فرا رسيده است. دو خانواده ايرانی به اتاق خودشان در نزديکی ما رفتند، ما نيز، همراه با راننده‌ها و راهنماها آماده خواب شديم. شکوه و عظمت فضای کاروان‌سرا در شب، مانع از آن شد که بتوانم چشم‌هايم را ببندم؛ نه همهمه‌ای بلند بود و نه چراغ بدقواره‌ای چشم را آزار می‌داد. همه جا در پرتو ستاره‌های تابانی که با خاموشی چراغ‌ها دوچندان شده بودند می‌درخشيد.

🔹چشمان بيدارم تماشاگر تابلوی باشکوه بود و بارها و بارها در برابر انگيزه برخاستن برای تصويربرداری مقاومت کردم، اما پس از 15 دقيقه، بالاخره تصميم گرفتم برخيزم و از چشم‌اندازی که چه بسا در همه زندگی‌ام امکان تماشای دوباره آن را نداشته باشم، عکس بگيرم. آهسته و آرام، بلند شدم تا مايه آزار ديگران نباشم، هر چند به دليل پچ‌پچ‌های گاه‌وبی‌گاه آنان، به نظرم آمد که آنها هم هنوز پلک بر هم نگذاشته‌اند. همين که دست بردم تا با استفاده از چراغ‌قوه، در تاريکی مطلق، از ميان اسباب و اثاثيه، دوربين و تبلت خودم را پيدا کنم، يکی از من پرسيد که در اين وقت شب چکار می‌کنم. به تذکر يکی از راهنماها هم که گفت بايد 5 ساعت ديگر برای تماشای طلوع آفتاب بيدار بشويم، توجهی نکردم و به او خاطرجمعی دادم که کارم را در ظرف 10 دقيقه تمام خواهم کرد. دوربين را کاشتم، کادر را آماده کردم و چند دقيقه با آن کلنجار رفتم تا تکنيک مناسب عکس‌برداری را انتخاب کنم.

🔹نور ساختمان واقعاً کم بود و ناچار شدم که از چراغ‌قوه بهره بگيرم. ناگهان صدای همراهان را شنيدم که از دويدن‌های بيهوده من با چراغ‌قوه برای تأمين نور ساختمان، و سروصدايی که از راه رفتن روی شن‌های حياط کاروان‌سرا به وجود آورده بودم، خنده سر داده بودند. در حالی که «بينی» غرق در خواب و مشغول خروپف بود، دخترهای فرانسوی برخاستند تا ببينند که در اين وقت شب چه صحنه‌ای را شکار کرده‌ام. از آنها که عکس‌های مرا پسنديده بودند، تشکر کردم و از اين‌که با سروصدای خودم مايه اذيت آنها شده‌ام پوزش خواستم. مدتی در رختخواب بيدار ماندم و از سنگينی فضايی که پيش از اين در رمان‌ها خوانده و آن را در خيال خود پرورانده بودم، و البته به دليل سرمای هوا و کافی نبودن رختخواب و روانداز، بر خودم لرزيدم، اما سرانجام پس از اندکی دست و پنجه نرم کردن با اين موضوع، در خواب فرو رفتم؛ چون بايد صبح زود برخيزيم و به سفر ادامه دهيم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/1

🔸از قم مطهر تا تهران بی در و پيکر

🔹پنج ساعت خواب شبانه ما به اندازه پنج دقيقه گذشت و همگی رأس ساعت 5 صبح، در حالی بيدار شديم که هنوز آسمان در پرتو ستارگانی اندک روشن بود و سپيده صبحگاهی در جامه‌ای از شرم و حيا از ناحيه شرق بالا می‌آمد. بعد از آن‌که آماده رفتن شديم، مسلمان‌های جمع ما، نماز صبح را فُرادا به جا آوردند.

🔹کاروان ما در پی يک شب خفتن و آسودن، مکان را بدرود گفت، و خودروها در پرتو نور چراغ‌هايشان راهی شدند تا به لحظه برآمدن خورشيد از پشت تپه‌های شنی نزديک کاروان‌سرا برسند. سرعت ماشين به اندازه‌ای بود که روی صندلی بالا و پايين می‌پريديم. ماشين ديگر نيز به اميد رسيدن به لحظه کوتاه طلوع آفتاب، با همين سرعت جلوتر از ما می‌راند و توده‌ای از شن را در پشت خود به جای می‌گذاشت.

🔹ماشين‌ها در آخرين نقطه راه ايستادند و ما همه پياده شديم و شروع به بالا رفتن از تپه‌های شنی کرديم تا در هنگام طلوع خورشيد، در دل صحرا ايستاده باشيم. افق را سراسر مه گرفته بود و تشت طلايی آفتاب به آرامی بالا می‌آمد. سکوت بر همه غلبه کرده و چشمان ما برای شکار لحظه‌هايی کمياب خيره مانده بود. همه ما در کلان‌شهرهايی شلوغ زندگی می‌کنيم و فرصت چندانی برای تماشای طلوع نداريم. اين مطلب بر چند تن از همراهان ما بيشتر صدق می‌کند، به گونه‌ای که کوير برای آنها پديده‌ای تازه و شگفت‌انگيز است. بامدادی درخشان بود و مژده روزی آکنده از رخدادهايی نو را با خود داشت، در حالی که ما همگی سرگرم عکس‌برداری بوديم، چند راهنما در کنار ماشين‌ها، مشغول آماده کردن صبحانه بودند. نيم ساعت بعد که برگشتيم، صبحانه ساده‌ای شامل نان و پنير سفيد و چند برش هندوانه در انتظار ما بود.

🔹پس از صبحانه به راه خودمان در کوير ادامه داديم و به شهر کوچکی به نام «آران» رسيديم تا يکی از مهم‌ترين مزارات کاشان يعنی آرامگاه هلال بن علی را در آنجا زيارت کنيم. مسجدی که مقبره در آن قرار داشت واقعاً بزرگ بود و گنبد فيروزه‌ای و گلدسته‌های پرشمار آن از دور ديده می‌شد، بر فراز گنبد پرچمی سبز اهتزاز داشت که در زمينه آن «يا هلال بن علی» نوشته شده بود. در فضای صحن، ده‌ها تابلو متعلق به شهيدان جنگ ايران و عراق به چشم می‌آمد که بر روی هر يک نام و تصوير آنان درج شده بود. در کف همين صحن نيز قبور مطهر آنان قرار داشت که آن را با سنگی سياه از جنس مرمر پوشانده و مشخصات هر شهيد از جمله نام و تاريخ تولد و شهادت وی را بر آن حک کرده بودند. در صحن آرامگاه به‌جز چند زائر کهنسال کسی ديده نمی‌شد؛ ايرانی‌ها معمولاً روزهای جمعه به زيارت شهدا می‌روند و فضای آرامگاه پر از مادرانِ عزيز از کف داده‌ای می‌شود که فرزندان خود را در جنگی خيانتکارانه از دست داده‌اند؛ در آن روز فضای آرامگاه به رنگ چادر مشکی در می‌آيد.

🔹خانمی را زير نظر گرفتم که با کيسه پلاستيکی بزرگی پر از آب، از دستشويی بيرون آمد. خانمی کهنسال و سياه‌پوش؛ در برابر سه قبر کنار هم که نام خانوادگی يکسانی داشتند، ايستاد و شروع به پاشيدن آب سرد بر روی سنگ قبرها کرد تا گرمای هوا را از عزيزانش دور کند. از تصاوير و نام‌های آنان چنين پيدا است که همسر و دو پسرش را در جنگ از دست داده است. اين منظره، آدمی را به داغ دردناکی که اين جنگ در جان خانواده‌های ايرانیِ بسياری بر جا نهاده است، رهنمون می‌شود. برای شهدای اين جنگ و همه شهيدان فاتحه‌ای نثار کردم و برای بازديد از مسجد به ديگران پيوستم.

🔹ديوار مسجد آراسته است به کتيبه‌هايی لاجوردی شامل احاديث و سوره‌های قرآن کريم، و عکس‌هايی از شهدای شهر که در کنار بارگاه حضرت امام علی(ع) در نجف اشرف نقاشی شده و بر فراز همه اين‌ها جمله «السلام عليک يا اباعبدالله الحسين» قرار دارد. در اين وقت صبح به‌جز چند فرد سالخورده که در اين سو و آن سو به نيايش و تبرک جستن به اين مکان می‌پردازند، نمازگزاری در مسجد نيست. بالای درِ ورودیِ آرامگاه دو تصوير از دو رهبر معنوی انقلاب اسلامی، رهبر پيشين و رهبر کنونی نصب است.

🔹پس از خداحافظی با دختر چينی که خود را به اتوبوس رساند تا از آران به اصفهان برود، به سوی ابيانه راه افتاديم و بعد از نيم‌ساعت رانندگی در يک جاده آسفالته، وارد راهی کوهستانی و اندکی صعب‌العبور شديم. ابيانه در منطقه‌ای دور از دسترس پنهان است. درختانی سر به فلک کشيده نمايان شد و نشان می‌داد که ورود ماشين‌ها به اين نقطه ممنوع است و برای رفتن به داخل روستا بايد اندکی پياده‌روی کنيم. از درختانی که بر ما سايه انداخته، چند ميوه بر روی سر ما می‌افتد؛ ميوه‌ها شبيه آلوسياه با سری اندکی برآمده بود. راهنما يکی از آنها را برداشت و با لباسش تميز کرد و به دهان گذاشت.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/2

🔹پيرمردی نشسته و ميوه‌هايی را که زير درخت ريخته بود جمع می‌کرد، درختی درهم‌تنيده که پرتو خورشيد به‌سختی از لابلای برگ‌ها و شاخه‌های آن می‌گذشت. آن سوی درخت‌ها، ساختمان‌های سنتی ابيانه با خاک سرخی متمايز، هويدا بود. ويژگی ابيانه حفاظت و پاسداری از سبک معماری خاص خود در برابر آلودگی‌های بصری ديگر سبک‌های ساختمانی است. همه خانه‌ها يک يا دوطبقه هستند و با همين خاک سرخ مخصوصی بنا شده‌اند که به‌ندرت می‌توان خارج از اين منطقه کوهستانی آن را يافت. کوچه‌های تنگ روستا از سکنه خالی است و در وضعيتی قرار دارد که گويا ساعت شش صبح روز جمعه پا به آنجا گذاشته‌ايم. روستا به گونه‌ای شگفت‌انگيز خلوت است. آبی زلال که از چشمه‌ای در همان نزديکی راه افتاده است در جوی‌ها گاه سرپوشيده و گاه روباز روستا جريان دارد.

🔹نخست در ميدان کوچکی ايستاديم که چندين فروشگاه عرضه سوغات داشت و آرامگاه يکی از پيشوايان نيز با گنبد فيروزه‌ای مخروطی‌شکل در آنجا بود. اتاقکی را هم ديديم که عکس شهدای اين روستا در جنگ و تصاويری از صحنه‌های نبرد داشت؛ يعنی آيا اين روستا هم در جنگ ايران و عراق شهيد داده است؟ زنان ابيانه به جامه‌هايی مخصوص و چارقدی با نقش و نگاری ويژه (نظير همان چيزی که آن دختر چينی خريده بود) شناخته می‌شوند. تا کنون هيچ يک از ساکنان روستا را نديده‌ايم. آن‌چه ديديم، زنان ايرانیِ گاه چادرسياه هستند. از مشاهده گروه‌های بزرگ جهانگرد روسی و کره‌ای و آلمانی تعجب کرديم که هر کدام از آنها در جست‌وجوی آثار و ابنيه تاريخی و باستانی و آدم‌های روستا به اين سو و آن سو می‌روند تا از آنها عکس بگيرند.

🔹گويا مردمان روستا از انبوه بازديدکننده‌ها به تنگ آمده و بيشتر آنان يا در روز خود را پنهان می‌کنند و يا با پوشش معمولی ايرانی بيرون می‌آيند تا از دوربين توريست‌ها در امان بمانند. طبق معمول، دخترها برای خريد مدتی در مغازه‌هايی که پر از جامه‌های مخصوص و زيورآلات سنتی است، ايستادند. ناگهان چشممان به يکی از زنان روستا افتاد که در يکی از گذرهای روبه‌روی مغازه‌ها نشسته بود. راهنما از ما خواست که قبل از عکس‌برداری، اجازه بگيريم. پيرزن از عکس استقبال نکرد و فقط خنده‌ای بر صورتش نشاند و رويش را برگرداند. لنز دوربين راه خودش را پيدا کرد تا بدون هيچ ملاحظه‌ای کار خودش را انجام دهد، عاقلانه نبود که پس از اين همه وقت جست‌وجو، از تصويربرداری چشم بپوشم. در يکی از گذرها ماشين وانتی را ديديم که راه را بند آورده بود و زن و شوهری سعی داشتند که پيش از رسيدن توريست‌ها و روبه‌رو شدن با رفتارهای کودکانه آنان، جعبه‌های ميوه را به‌سرعت پايين بگذارند.

🔹دخترها را در يکی از مغازه‌ها رها کردم و تک و تنها خودم را به کوچه‌های زيبای روستا سپردم، اما تهی بودن روستا از هر عنصر انسانی مرا غافلگير کرد؛ چه، وجود انسان است که به تصوير هر جايی زندگی می‌بخشد. در اثنای گشت‌وگذار تنهای خود ديوار خانه‌ای را ديدم که طبقه بالای آن ويرانه شده و روزنه کوچکی در ديوار پديد آمده بود. کنجکاوی من گل کرد و خم شدم و خودم را به درون خانه‌ای کشاندم که خرابه نشان می‌داد. آنجا را خالی از سکنه يافتم و چنان معلوم بود که از ديرباز متروکه مانده است. از پله‌های شکسته‌بسته به طبقه اول رفتم و از آنجا با استفاده از پله‌هايی درب و داغان‌تر راهی طبقه دوم شدم و سرانجام به پشت بام رسيدم. اصرار داشتم که بالا بروم تا از آنجا چشم‌انداز روستايی را تماشا کنم که ساختمان‌های قرمزرنگ و به‌هم‌چسبيده‌اش تا دامنه کوهی بلند کشيده شده است. از همان‌ جا چشمم به سينی‌های بزرگی روی پشت بام خانه همسايه افتاد که پر از ميوه‌های تازه و پوست‌کنده و آماده خشک شدن بود. چند سينی ميوه خشک هم در آنجا ديده می‌شد. در کنار همه اين‌ها و دور از چشم گردشگران، مردی با زيرجامه ايستاده بود و همسرش، زردآلوها را برای خشک شدن پوست می‌کَند. با لبخند و گشاده‌رويی به من خوش‌آمد گفتند و ميوه تازه تعارف کردند. از آنها اجازه عکس گرفتن خواستم و اعتراضی نداشتند. وقتی به آنها گفتم که از قاهره آمده‌ام، لبخندشان بيشتر و چهره‌شان بازتر شد. خشکبار اين روستا مشهور است. زن برای تهيه اين محصول، سرگرم کمک به همسرش بود. از تماشای اين صحنه زيبا غرق در لذت شدم و پس از ده دقيقه، با پايين آمدن از پله‌های آن‌چنانی برگشتم و خودم را به دخترانی رساندم که هنوز در بازار می‌چرخيدند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/3

🔹به يکی از قهوه‌خانه‌های محلی رفتيم و بالاخره قهوه صبحانه را که مجبور بوديم همراه شير بنوشيم، سر بکشيم. روستا چندان هم خالی از فعاليت‌های عکاسی توريستی نيست؛ در کنار همين قهوه‌خانه عکاسخانه‌ای با لباس‌های محلی مردانه و زنانه و بچگانه است و کمی آن‌سو‌تر مغازه‌ای به فروش لباس‌های محلی می‌پردازد که معمولاً مثل همان روسری دختر بيچاره چينی در خارج از ايران توليد می‌شود. ظاهراً بيشتر کالاهای موجود در فروشگاه‌های مناطق توريستی اعم از لوازم تزيينی و سوغات، ساخت چين است.

🔹برای دوستان فرانسوی‌ام داستان سفر به کنيا را تعريف کردم که در بازديد از روستای جنوبی «ماسای مارا» در مرز تانزانيا، يکی از بوميان منطقه، يک «دندان شير» را از لابه‌لای چند تخته چرم سياه بيرون آورد و آن را با قيمت 50 دلار عرضه کرد. روش کار او در به نمايش گذاشتن اين قطعه دور از چشم ديگران مرا به شگفتی واداشت، اما با اين استدلال که اولاً فروش اعضای بدن شير به گردشگران را نمی‌پسندم و ثانياً آن را گران می‌دانم، از خريد آن پوزش خواستم. اما بعد از پايان گشت‌وگذار در خانه‌های بوميان، راهنمای تور پيشنهاد داد که ما را به بازار روستا ببرد تا با خريد برخی از کالا به اقتصاد روستايی کمک کنيم. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و راهی بازار شديم. بازار پر از کالای محلی و البته چينی بود. «دندان شير» ساخته‌شده از جنس پلاستيک مرغوب هم به بهای دو دلار عرضه می‌شد. نزديک بود به دام يکی از کلاهبرداران روستا گرفتار شوم که همان دو دليل پيشگفته، مرا نجات داد. با نقل اين ماجرا و داستان آن دختر چينی و روسری ژاپنی، از دوستان فرانسوی خواستم که در هنگام خريد سوغاتی، هشياری به خرج دهند که جنس عرضه‌شده ارزان و چينی نباشد، بلکه کالاهای بومی اصيل را جست‌وجو کنند.

🔹گشت‌وگذارمان که تمام شد به سراغ راهنماهای خود در کنار ماشين‌ها رفتيم و شماره تلفن‌های خود را مبادله کرديم تا چه در ايران و چه در خارج با هم در ارتباط باشيم. از آنها برای لحظات خوشی که در اين سفر کوتاه و پيش‌بينی‌نشده با هم بوديم تشکر کردم و به آنها گفتم که شماره تلفن دوستان خود در يزد و شيراز و اصفهان را برايشان خواهم فرستاد تا اگر فرصتی پيش آمد، به ديدار آنها بروند.

🔹هر يک از دخترها با شيوه خودشان خداحافظی کردند و با ماشين رهسپار اصفهان شدند، من اما همراه راهنما و راننده‌ای که ما را به ابيانه آورده بود،؛ برگشتم تا دوباره با محمد ديدار کنم. دلم يک حمام آب گرم می‌خواهد تا آثار سفر کوير را از تن بزدايم و لباس‌هايی که بيش از دو روز دوام نمی‌آورند، از تن بکنم. اصلاً به مخيّله‌ام نمی‌گنجد که آنتوان در سفر به نپال چطور با يک دست لباس يک هفته کامل دوام آورده است! صبر هم اندازه‌ای دارد! آنتوان بدجنس هميشه يک دست لباس تميز با خودش داشت که اگر در سفر با دختری روبه‌رو می‌شد آن را بپوشد و خود را پاکيزه و آراسته جلوه دهد.

🔹در بزرگراه منتهی به کاشان بوديم که خورشيد به نيمروز رسيد و سواد کاشان با مناره‌ها و گنبدها و بادگيرها و سازه‌های مخروطی بعضی از مزاراتش از دور نمايان شد. قبل از آن که به شهر برسيم يکی از همين مقبره‌های مخروطی‌شکل نظر مرا جلب کرد و از راننده خواستم که بايستد تا چند عکس استثنايی از آن بگيرم؛ چرا که دور و بر مزارات داخل شهر پر از ساختمان و کوچه و خيابان بود. راننده از سرعت خود کاست، اما ناگهان راهنما از او خواست که توقف نکند و به راهش ادامه دهد. کمی به زبان فارسی با هم حرف زدند و راننده اظهار کرد که موضوع را فهميده است. پيدا بود که مطلبی را در باره اينجا فراموش کرده و راهنما به يادش آورده است. نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصابيت پرسيدم: «مشکل اينجا چيه؟» راهنما پرسش من را با اين بهانه که وقت گذشته و بايد برای راهنمايی يک گروه ديگر که منتظر او هستند، فوراً به کاشان برگردد، ناديده گرفت. با اين‌که جوابش را باور نکرده بودم، به‌ظاهر پذيرفتم. در راه برگشت به محمد تلفن کردم که در دفتر آژانس منتظر من بماند تا با هم به خانه‌اش که آدرس و شکل آن را فراموش کرده‌ام، برويم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣8️⃣

❇️ روز دوازدهم/4

🔹همين که رسيدم، محمد را ديدم که با همان گشاده‌رويی هميشگی روی موتورسيکلت نشسته بود، پشت موتور نشستم و راه خانه‌اش را در پيش گرفتيم. خيلی سريع، ماجرای شب گذشته و زمان ارزشمندی را که با ديگر گردشگران سپری کرده بودم، برايش تعريف کردم و از داستانی گفتم که در راه برگشت در مورد آن مرقد بيرون شهر اتفاق افتاد. همين که مشخصات دقيق آنجا را که توصيف کردم فهميد که منظورم کدام آرامگاه است. اندکی زبانش را دور دهانش چرخاند و سپس مقدمه‌ای در باره تشيع گفت و احترامی که به اهل تسنن می‌گذارد. گفتم: «ببين محمد، ما همه‌مون مسلمون هستيم، اين حرفای دراماتيک چه ربطی به سؤال من داره؟» اما وقتی از حادثه کشته شدن عمر بن خطاب به دست ابولؤلؤ، يا به قول مردم اين منطقه ابولؤلؤ فيروزی، سخن گفت، رمز و راز آن مقدمه دراماتيک را متوجه شدم. تا آنجا که از کتاب‌های تاريخی به يادم مانده، چند روز پس از واقعه کشتن عمر، بر اين فردی که نه سنی بود و شيعی، حدّ جاری شد و در مدينه منوره دفن گرديد. اصلاً در آن زمان صحبتی از شيعه و سنی در ميان نبود. گفتنی آن که حکومت ايران همه تابلوهايی را که نام وی بر آن نوشته شده بود، جمع‌آوری نموده و زيارت آن را ممنوع کرده است. اين اقدام پس از برگزاری چندين کنگره در باره تقريب ميان مذاهب و درخواست‌هايی در باب تعطيلی اين مزار خيالی رخ داد.

🔹چه صحبت‌هايي در ميان سخنرانی‌های سلَفی‌ها به گوش ما خورده است که شيعيان را به دليل برگزاری جشن‌های گسترده در قبر ابولؤلؤ سرزنش کرده و رفتار شمار اندکی از افراد ناآگاه را بدون هيچ تفکيکی به همه تعميم داده‌اند! کاش بدانند که هفت سال است هيچ خبری از اين سروصداها نيست و کسی به کارهای زشت و برخاسته از بدعت اهميتی نمی‌دهد. از محمد برای توضيح مبسوطی که در اين باره داد، تشکر کردم و بر اين نکته تأکيد داشتم که همه ما برادرانی در دايره يک دين هستيم.

🔹استاد فهمی هويدی در کتابی که با نام «ايران؛ نگاهی از درون» نوشته، يادآور می‌شود که «شيوه‌های آموزش اسلامی در ايران، وقتی سخن از رسالت محمدی و زندگانی پيامبر اسلامی(ص) در ميان است، به تک‌تک صحابه پيامبر احترام فراوانی می‌گذارد، اما متأسفانه در ميان شيعه و سنی، هستند کسانی که با عنوان «مبلّغ اسلامی» روزگار می‌گذرانند و با تندروی، فرازهايی پرآشوب از تاريخ اختلافات سياسی ميان صحابه را در سخنرانی‌هايشان رنگ و لعاب می‌دهند تا توجه بيشتری را به خود جلب کنند و با دگرگون جلوه دادن مسائل، به تکفير فرقه‌های ديگر بپردازند و در نتيجه، در ميان مريدان خود بيشتر به چشم بيايند. ولی کاش سخنرانی‌های مبلّغان افراطی دو طرف تعميم داده نشود و ديدگاه کلی اين يا آن مذهب تلقی نگردد.»

🔹محمد از من خواست که اسباب و اثاثيه خودم را جمع و جور کنم، تا برای يک دوش آب‌گرم به خانه دوستش برويم. به او گفتم که چون هوا خيلی گرم است، مانعی برای حمام کردن با آب سرد ندارم. با دستپاچگی گفت که اما اينجا دوش نداريم. به‌سرعت خودم را به سرويس رساندم و ديدم مثل همه سرويس‌های بهداشتی در ايران يک شيلنگ آب در آن آويزان است. با تعجب پرسيدم: «چرا در اين خانه‌ات حمام يافت نمی‌شود؟» دوباره دستپاچه شد و گفت: «چون اينجا اصلاً خونه نيست، دفتر کاره!» پرده بزرگ را کنار زد و چند دستگاه تصويربرداری داخل ويترينِ رو به خيابان را به من نشان داد. عمق ماجرا را فهميدم و به او اطمينان دادم که با اين موضوع کنار خواهم آمد؛ بنابراين، هيچ نيازی نيست که برای حمام کردن در حالت ايستاده و با آب‌گرم جابه‌جا بشويم، بلکه برای شستشو با آب سرد و درحالت نشسته برای خودم راهی پيدا خواهم کرد؛ چون بيشتر از اين نمی‌توانم تحمل کنم.

🔹صبر کرد تا کارم تمام شود، لوازم خودم را که در گوشه گوشه مغازه بزرگش پراکنده بود جمع کردم و ديگر وقتی نمانده بود تا بتوانم صندوق نامه‌های خودم در سايت CS را چک کنم و ببينم که پس از جدايی از فرهاد و مهتاب، نخستين شب در تهران را کجا اقامت خواهم کرد. از محمد خواستم که برای بيتوته در تهران کمکم کند، او هم از سر لطف، با عده‌ای از دوستان CS خودش در تهران تماس گرفت تا امکان سه شب پذيرايی در آن شهر ( از روز جمعه به بعد) را بررسی کند و سرانجام موفق شد که تنها برای يک شب، نزد يکی از دوستانش به نام دکتر مهران، که يکی از کاربران فعال شبکه CS در تهران است، جايی برای من بيابد. با واسطه محمد، شماره موبايل هم را گرفتيم و قرار گذاشتيم که روز جمعه، همين که به تهران نزديک شدم، با او تماس بگيرم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در کنار همه اين‌ها و دور از چشم گردشگران، مردی با زيرجامه ايستاده بود و همسرش، زردآلوها را برای خشک شدن پوست می‌کَند. با لبخند و گشاده‌رويی به من خوش‌آمد گفتند و ميوه تازه تعارف کردند.
🔻🔻🔻
@post_book