🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 6️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/5
🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکتها و کارخانهها پنج روز يا بيشتر تعطيل میشوند و درهای مدارس و دانشگاهها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشنها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع میشود بر سفره میچينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم میگذارند و همه افراد خانه بر گرد آن مینشينند و چند آيه قرآن میخوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی دادهاند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشنهای خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز میخوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:
يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال
🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خواندهام و اين دعا را در آن نديدهام. خنديد و گفت: «بهخدا، از اول عمرم فکر میکردم اين قرآن است و اصلا نمیدونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر میکرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل میشود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع میکنند و آجيل و ميوه و شيرينیهای ايرانی مخصوص عيد را میخورند. در آن ايام خانوادهها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در میآورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی میروند.
🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير میکردم و لذت میبردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک میخواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشهای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن میرفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم بهاشتباه دستگير کنند. بهسرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اينکه شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اينکه در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفسگير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبههای شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.
🔹بعد از رفتن ساغر، تکوتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماسها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بینتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ میزد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکردهام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمانهای خارجی زيادی در خانه نشستهام، قليان میکشيم و چای میخوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/5
🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکتها و کارخانهها پنج روز يا بيشتر تعطيل میشوند و درهای مدارس و دانشگاهها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشنها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع میشود بر سفره میچينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم میگذارند و همه افراد خانه بر گرد آن مینشينند و چند آيه قرآن میخوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی دادهاند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشنهای خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز میخوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:
يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال
🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خواندهام و اين دعا را در آن نديدهام. خنديد و گفت: «بهخدا، از اول عمرم فکر میکردم اين قرآن است و اصلا نمیدونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر میکرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل میشود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع میکنند و آجيل و ميوه و شيرينیهای ايرانی مخصوص عيد را میخورند. در آن ايام خانوادهها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در میآورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی میروند.
🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير میکردم و لذت میبردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک میخواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشهای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن میرفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم بهاشتباه دستگير کنند. بهسرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اينکه شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اينکه در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفسگير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبههای شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.
🔹بعد از رفتن ساغر، تکوتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماسها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بینتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ میزد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکردهام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمانهای خارجی زيادی در خانه نشستهام، قليان میکشيم و چای میخوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 7️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/6
🔹با رسيدن به خانه احمد، به ياد بعضی از خاطرات خانه خودم در قاهره افتادم که يک عده از مهمانهای عضو CS آنجا را برای رفتن به مقصد بعدی ترک میکردند و همزمان گروهی ديگر سر میرسيدند. اينجا هم دختران و پسرانی مسافر از آلمان و لهستان و اتريش را ديدم. در خانهاش که قالیهايی قرمز و ديوارهايی به رنگ سبز روشن داشت اثاث اندکی ديده میشد. سالن بزرگی برای خواب مسافران و دو اتاق داشت که پر از وسايل مسافران بود. خيلی از کسانی که به سفر میروند کيسهخوابی همراه دارند که هر جای خالی در خانه پيدا کنند، بتوانند بخوابند. در بيشتر خانههای ايرانی از اين جاهای خالی بسيار يافت میشود.
🔹طبيعی است که يک قوری چای داغ روی يکی از شعلههای اجاق گاز و يک قليان در انتظار من باشد. سرانجام، کمبود کافئين ناشی از عدم دسترسی به قهوه را با نيکوتين جبران کردم. کمی در باره سفرهای خودمان در نقاط مختلف ايران حرف زديم. همه از يک کنار، کتاب LP را همراه دارند و با نقشه آن پيش میروند. سعی کردم از کسانی که شمال ايران را ديدهاند در باره ديدار از «قلعه اَلَموت» قزوين پرسوجو کنم؛ چون هيچ اطلاعی ندارم که کی و چگونه میتوان به آنجا رفت. يک خانم مسافر آلمانی برای من توضيح داد که در قزوين يک راهنمای تور را ديده و با او قرار گذاشته که با پرداخت 150 دلار شامل هزينه اياب و ذهاب و خورد و خوراک، دو شبانهروز او را به دشت الموت ببرد. از اين مبلغ رؤيايی برای بازديد از خرابههای قلعه الموت شگفتزده شدم و انديشيدن در باره اين موضوع را به زمان خودش موکول کردم. همه در پی ديدار از ايران، اتفاق نظر داشتند که مردم اين کشور بهتر از هر جای ديگری از مسافران پذيرايی میکنند. از آنجا که بيشتر آن مسافران مويی خرمايی و پوستی سفيد يا سرخ داشتند، هر جا میرفتهاند با استقبال مردم روبهرو میشدهاند و همه به آنها پيشنهاد پذيرايی و خدمت میدادهاند؛ اما من که قيافه خود ايرانیها را دارم، چنين استقبالی را نديدهام، با مسخرهبازی و کمی مبالغه سعی کردم وضعيت خودم را بهتر نشان بدهم و گفتم: «اما من بليت بازديد از آرامگاهها و موزهها و مساجد را با تعرفه ارزان ايرانیها پرداخته و تا به حال 100 دلار به جيب زدهام!». خندههای بسياری رد و بدل کرديم و تا پاسی از شب قصههای زيادی برای هم گفتيم. از بقیه دوستان احمد که مرا به ماندن در خانهاش دعوت کرد خداحافظی کردم و با سپاس از او، گفتم که هنوز در خانه دوست و ميزبانم مهتاب نخوابيدهام، وانگهی، بايد صبح زود از خواب برخيزم تا به کارهای آخرين روز اقامت در اصفهان بپردازم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/6
🔹با رسيدن به خانه احمد، به ياد بعضی از خاطرات خانه خودم در قاهره افتادم که يک عده از مهمانهای عضو CS آنجا را برای رفتن به مقصد بعدی ترک میکردند و همزمان گروهی ديگر سر میرسيدند. اينجا هم دختران و پسرانی مسافر از آلمان و لهستان و اتريش را ديدم. در خانهاش که قالیهايی قرمز و ديوارهايی به رنگ سبز روشن داشت اثاث اندکی ديده میشد. سالن بزرگی برای خواب مسافران و دو اتاق داشت که پر از وسايل مسافران بود. خيلی از کسانی که به سفر میروند کيسهخوابی همراه دارند که هر جای خالی در خانه پيدا کنند، بتوانند بخوابند. در بيشتر خانههای ايرانی از اين جاهای خالی بسيار يافت میشود.
🔹طبيعی است که يک قوری چای داغ روی يکی از شعلههای اجاق گاز و يک قليان در انتظار من باشد. سرانجام، کمبود کافئين ناشی از عدم دسترسی به قهوه را با نيکوتين جبران کردم. کمی در باره سفرهای خودمان در نقاط مختلف ايران حرف زديم. همه از يک کنار، کتاب LP را همراه دارند و با نقشه آن پيش میروند. سعی کردم از کسانی که شمال ايران را ديدهاند در باره ديدار از «قلعه اَلَموت» قزوين پرسوجو کنم؛ چون هيچ اطلاعی ندارم که کی و چگونه میتوان به آنجا رفت. يک خانم مسافر آلمانی برای من توضيح داد که در قزوين يک راهنمای تور را ديده و با او قرار گذاشته که با پرداخت 150 دلار شامل هزينه اياب و ذهاب و خورد و خوراک، دو شبانهروز او را به دشت الموت ببرد. از اين مبلغ رؤيايی برای بازديد از خرابههای قلعه الموت شگفتزده شدم و انديشيدن در باره اين موضوع را به زمان خودش موکول کردم. همه در پی ديدار از ايران، اتفاق نظر داشتند که مردم اين کشور بهتر از هر جای ديگری از مسافران پذيرايی میکنند. از آنجا که بيشتر آن مسافران مويی خرمايی و پوستی سفيد يا سرخ داشتند، هر جا میرفتهاند با استقبال مردم روبهرو میشدهاند و همه به آنها پيشنهاد پذيرايی و خدمت میدادهاند؛ اما من که قيافه خود ايرانیها را دارم، چنين استقبالی را نديدهام، با مسخرهبازی و کمی مبالغه سعی کردم وضعيت خودم را بهتر نشان بدهم و گفتم: «اما من بليت بازديد از آرامگاهها و موزهها و مساجد را با تعرفه ارزان ايرانیها پرداخته و تا به حال 100 دلار به جيب زدهام!». خندههای بسياری رد و بدل کرديم و تا پاسی از شب قصههای زيادی برای هم گفتيم. از بقیه دوستان احمد که مرا به ماندن در خانهاش دعوت کرد خداحافظی کردم و با سپاس از او، گفتم که هنوز در خانه دوست و ميزبانم مهتاب نخوابيدهام، وانگهی، بايد صبح زود از خواب برخيزم تا به کارهای آخرين روز اقامت در اصفهان بپردازم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 8️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/7
🔹منتظر من نشد که دليل پنهان شدن شکبرانگيز او را بپرسم؛ بنابراين، تا در را به روی من گشود، گفت: خيلی متأسفم که تلفن را در خانه جا گذاشته بودم! با سر اشاره کردم که اصلاً مشکلی نيست. وعده داد که برنامه شام آخر را فرداشب و با حضور فعال دوستانش در يکی از پارکهای جنگلی نزديک اصفهان برگزار کند.
🔹فرهاد روی زمين دراز کشيده و مشغول تماشای يکی از مسابقات فوتبال ليگ باشگاههای ايران بود، او در يکی از تيمهای اصفهانی بازی میکند اما به دليل مصدوميت شديد استراحت دارد. سکوهای ورزشگاه پر از تماشاگران مرد بود و با عصبانيت توضيح داد که «آيا میدونستی تماشای بازی فوتبال مخصوص مردهاس و زنها نمیتونن بازی را از نزديک ببينن؟!»
🔹شانس آوردم که به آخرين لحظات اين مسابقه خستهکننده رسيدم. مهتاب شام سبکی آماده کرد و به تماشای فيلم ايرانیِ «جدايی [نادر از سيمين]» Separation نشستيم که جايزه بهترين فيلم خارجی اسکار 2012 را برده است. امروز صبح به من قول داده بود پيش از رفتن من از اصفهان، نسخه انگليسی آن را آماده کند. فيلم داستان مردی ايرانی را روايت میکند که در حالی ماندن در ايران را ترجيح میدهد که همسرش برای رسيدن به زندگی بهتر خواهان مهاجرت است. بيماری پدرِ مرد او را از سفر باز میدارد و زن تقاضای طلاق میکند تا از کشور بگريزد. دو ساعت سپری شد و هيچ احساس خستگی نکردم؛ چرا که فيلم بهشدت زيبا و از جهت فنی هنرمندانه بود. تصويربرداری آن در ايران انجام شده و بازی زن هنرپيشه باحجابش درخشان بود. حتی نقش دختربچه آنها را هم بازيگر توانمندی بر عهده داشت. فيلم لحظهبهلحظه بيننده را جذب میکند و تا آخرين صحنه نفس شما را در سينه نگه میدارد.
🔹مهتاب گوشهای از گرفتاریهای کنونی سينمای ايران از نظارت بر کارهای سينمايی گرفته تا دخالت گسترده در نوآوری کارگردانها و تهيهکنندهها را برای من بازگو کرد و ادامه داد که زنان هنرپيشه تا زمانی اجازه کار دارند که به پوشش اسلامی اساسی يعنی حجاب پايبند باشند. اگر از زنان هنرپيشه خوشسيمايی که عيبهای بينی خودشان را با جراحی زيبايی برطرف کرده باشند، استفاده کنيد حتماً فيلم موفقی خواهيد داشت، اما چه سود که اين افراد بازی خوبی ارائه نمیدهند. داستان بيشتر فيلمها به موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی برمیگردد؛ خانوادههای فقير خوشبخت، و ازدواج موفق قهرمانان فيلم با پايانی خستهکننده. سينمای کشور در کل، به ساخت فيلمهای کمدی و بیارزش، يا حاوی نصيحتهای مستقيم تبديل شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/7
🔹منتظر من نشد که دليل پنهان شدن شکبرانگيز او را بپرسم؛ بنابراين، تا در را به روی من گشود، گفت: خيلی متأسفم که تلفن را در خانه جا گذاشته بودم! با سر اشاره کردم که اصلاً مشکلی نيست. وعده داد که برنامه شام آخر را فرداشب و با حضور فعال دوستانش در يکی از پارکهای جنگلی نزديک اصفهان برگزار کند.
🔹فرهاد روی زمين دراز کشيده و مشغول تماشای يکی از مسابقات فوتبال ليگ باشگاههای ايران بود، او در يکی از تيمهای اصفهانی بازی میکند اما به دليل مصدوميت شديد استراحت دارد. سکوهای ورزشگاه پر از تماشاگران مرد بود و با عصبانيت توضيح داد که «آيا میدونستی تماشای بازی فوتبال مخصوص مردهاس و زنها نمیتونن بازی را از نزديک ببينن؟!»
🔹شانس آوردم که به آخرين لحظات اين مسابقه خستهکننده رسيدم. مهتاب شام سبکی آماده کرد و به تماشای فيلم ايرانیِ «جدايی [نادر از سيمين]» Separation نشستيم که جايزه بهترين فيلم خارجی اسکار 2012 را برده است. امروز صبح به من قول داده بود پيش از رفتن من از اصفهان، نسخه انگليسی آن را آماده کند. فيلم داستان مردی ايرانی را روايت میکند که در حالی ماندن در ايران را ترجيح میدهد که همسرش برای رسيدن به زندگی بهتر خواهان مهاجرت است. بيماری پدرِ مرد او را از سفر باز میدارد و زن تقاضای طلاق میکند تا از کشور بگريزد. دو ساعت سپری شد و هيچ احساس خستگی نکردم؛ چرا که فيلم بهشدت زيبا و از جهت فنی هنرمندانه بود. تصويربرداری آن در ايران انجام شده و بازی زن هنرپيشه باحجابش درخشان بود. حتی نقش دختربچه آنها را هم بازيگر توانمندی بر عهده داشت. فيلم لحظهبهلحظه بيننده را جذب میکند و تا آخرين صحنه نفس شما را در سينه نگه میدارد.
🔹مهتاب گوشهای از گرفتاریهای کنونی سينمای ايران از نظارت بر کارهای سينمايی گرفته تا دخالت گسترده در نوآوری کارگردانها و تهيهکنندهها را برای من بازگو کرد و ادامه داد که زنان هنرپيشه تا زمانی اجازه کار دارند که به پوشش اسلامی اساسی يعنی حجاب پايبند باشند. اگر از زنان هنرپيشه خوشسيمايی که عيبهای بينی خودشان را با جراحی زيبايی برطرف کرده باشند، استفاده کنيد حتماً فيلم موفقی خواهيد داشت، اما چه سود که اين افراد بازی خوبی ارائه نمیدهند. داستان بيشتر فيلمها به موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی برمیگردد؛ خانوادههای فقير خوشبخت، و ازدواج موفق قهرمانان فيلم با پايانی خستهکننده. سينمای کشور در کل، به ساخت فيلمهای کمدی و بیارزش، يا حاوی نصيحتهای مستقيم تبديل شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣6️⃣
❇️ روز دهم/1
🔸که من شهر عِلمم، علیّام در است!
🔹در آخرين روز اقامت در اصفهان، راهیِ بزرگترين مسجد ايران، يعنی مسجد جامع اصفهان شدم؛ مسجدی که قصه همه خاندانهای حاکم بر اين کشور را روايت میکند؛ زيرا هر که بر ايران حکومت کرده، نشان و علامتی از خود در يکی از شبستانهای اين مسجد بزرگ به جا گذاشته تا نام خود را جاودانه کند. مسجد در سال 840 ميلادی و در روزگار حاکميت عباسيان، به دست خليفه المعتصم عباسی احداث گرديد. چون اصفهان به يک کلانشهر مهم اسلامی در مرکز سرزمين ايران تبديل شد، بر فرمانروای شهر لازم بود که مسجد بزرگی بسازد تا گنجايش انبوه نمازگزاران روز جمعه را داشته باشد و بدين سان، اين مسجد در مساحت يک هکتار (ده هزار متر مربع) پديد آمد.
🔹موزه کوچک چسبيده به مسجد، پيشينه ساخت آن و بخشهايی را که هر حکمران بدان افزوده، توضيح میدهد و نشانهای هنری و معماری خاص هر سلسله از آل بويه در قرن 11، سلجوقيان در قرن 12، ايلخانيان در قرن 14، آل مظفر در قرن 15 گرفته، تا تيموريان در قرن 16، صفويه در سدههای 17 و 18 و سرانجام قاجاريان در قرن 18 را مشخص میکند؛ برخی گنبدی افزودهاند، برخی ايوان و منارهای، بعضی مدرسه و توسعههای ديگری، تا اينکه در نهايت، اين بنا به شکل واقعاً چشمگير کنونی جلوهگر شده است.
با دوربينی که در دست داشتم، به درون مسجد رفتم تا گوشهگوشه و راز و رمز معماری شگفتانگيز آن را کشف کنم. راهروهای پيرامونی، مرا به صحن مسجد هدايت کرد که مساحتی به اندازه يک زمين فوتبال داشت و در ميانه آن دو آبنمای کوچک و زيبا خودنمايی میکرد. بخشی از کف صحن با قالیهای قرمز فرش شده و آماده پذيرايی از نمازگزاران بود. با اينکه نقش و نگار داخلی و بيرونی گنبدها با زيبايیِ مسجد شاه فاصله زيادی داشت و هيچ گنبدی با کاشی فيروزهای پوشيده نشده بود؛ اما مسجد از شکوه و عظمت خاصی بهره میبُرد.
🔹خيلی آسان میتوان افزودههای صفويان در کتيبهها و نقشهای مسجد را فهميد؛ چرا که آنان با اضافه کردن احاديثی از پيامبر در وصف حضرت علی، به آن رنگ شيعی دادهاند. چند کاشی لاجوردی که حديث
«اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها»
و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است. آنان برای زيبايی ايوان اصلی نيز از نوشته
محمّدٌ رسولُ الله، علیٌّ ولیُّ الله
استفاده کردهاند. در سال 1979 نيز انقلاب اسلامی نشان ويژه خود را بر اين مسجد نهاد و پس از آن بود که تصويری از امام خمينی و روبهروی آن عکسی از [آيتالله] خامنهای رهبر کنونی را در مسجد قرار دادند.
🔹دمای هوا فوقالعاده گرم بود و برای لختی آسودن به سوی محراب قبله رفتم که شماری از بازديدکنندگانِ خسته کف مسجد دراز کشيده بودند و برخی ديگر نماز فُرادا میخواندند. سه ساعت و اندی در آنجا ماندم و به دليل زيبايی و کهنگی آن، نمیتوانستم از آن بيرون بروم. روزی روزگاری حاکمان و وزيران اصفهان در آن نماز میگزاردهاند و خطبه میخواندهاند و آيينهای خاص خود را برگزار میکردهاند، رخدادهای تاريخی و دگرهگونیهای سياسی متعددی را شاهد بود، اما در طول تاريخ نه تنها دوام آورده، بلکه همواره بر زيبايی و شکوه آن افزوده شده است.
🔹بازار بيرون از مسجد پر از مغازههای عرضه ادويه و پارچه و پوشاک است و بيشترين خريدارانش زنان چادری هستند. پيش از آن که يادم بيايد از قراری که با مريم داشتهام تأخير کردهام، حول و حوش مسجد را بهسرعت ديدم. چند بار به من زنگ زده بود تا در ميدان امام يکديگر را ببينيم، اما به دليل گير افتادن در جادوی اين مکان نيمساعت از قرارمان گذشته است. شتابان با تاکسی به ديدار او رفتم و از تأخير شديداً عذرخواهی کردم و گفتم که جذب جادو و جمال «مسجد جامع» شده بودم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣6️⃣
❇️ روز دهم/1
🔸که من شهر عِلمم، علیّام در است!
🔹در آخرين روز اقامت در اصفهان، راهیِ بزرگترين مسجد ايران، يعنی مسجد جامع اصفهان شدم؛ مسجدی که قصه همه خاندانهای حاکم بر اين کشور را روايت میکند؛ زيرا هر که بر ايران حکومت کرده، نشان و علامتی از خود در يکی از شبستانهای اين مسجد بزرگ به جا گذاشته تا نام خود را جاودانه کند. مسجد در سال 840 ميلادی و در روزگار حاکميت عباسيان، به دست خليفه المعتصم عباسی احداث گرديد. چون اصفهان به يک کلانشهر مهم اسلامی در مرکز سرزمين ايران تبديل شد، بر فرمانروای شهر لازم بود که مسجد بزرگی بسازد تا گنجايش انبوه نمازگزاران روز جمعه را داشته باشد و بدين سان، اين مسجد در مساحت يک هکتار (ده هزار متر مربع) پديد آمد.
🔹موزه کوچک چسبيده به مسجد، پيشينه ساخت آن و بخشهايی را که هر حکمران بدان افزوده، توضيح میدهد و نشانهای هنری و معماری خاص هر سلسله از آل بويه در قرن 11، سلجوقيان در قرن 12، ايلخانيان در قرن 14، آل مظفر در قرن 15 گرفته، تا تيموريان در قرن 16، صفويه در سدههای 17 و 18 و سرانجام قاجاريان در قرن 18 را مشخص میکند؛ برخی گنبدی افزودهاند، برخی ايوان و منارهای، بعضی مدرسه و توسعههای ديگری، تا اينکه در نهايت، اين بنا به شکل واقعاً چشمگير کنونی جلوهگر شده است.
با دوربينی که در دست داشتم، به درون مسجد رفتم تا گوشهگوشه و راز و رمز معماری شگفتانگيز آن را کشف کنم. راهروهای پيرامونی، مرا به صحن مسجد هدايت کرد که مساحتی به اندازه يک زمين فوتبال داشت و در ميانه آن دو آبنمای کوچک و زيبا خودنمايی میکرد. بخشی از کف صحن با قالیهای قرمز فرش شده و آماده پذيرايی از نمازگزاران بود. با اينکه نقش و نگار داخلی و بيرونی گنبدها با زيبايیِ مسجد شاه فاصله زيادی داشت و هيچ گنبدی با کاشی فيروزهای پوشيده نشده بود؛ اما مسجد از شکوه و عظمت خاصی بهره میبُرد.
🔹خيلی آسان میتوان افزودههای صفويان در کتيبهها و نقشهای مسجد را فهميد؛ چرا که آنان با اضافه کردن احاديثی از پيامبر در وصف حضرت علی، به آن رنگ شيعی دادهاند. چند کاشی لاجوردی که حديث
«اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها»
و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است. آنان برای زيبايی ايوان اصلی نيز از نوشته
محمّدٌ رسولُ الله، علیٌّ ولیُّ الله
استفاده کردهاند. در سال 1979 نيز انقلاب اسلامی نشان ويژه خود را بر اين مسجد نهاد و پس از آن بود که تصويری از امام خمينی و روبهروی آن عکسی از [آيتالله] خامنهای رهبر کنونی را در مسجد قرار دادند.
🔹دمای هوا فوقالعاده گرم بود و برای لختی آسودن به سوی محراب قبله رفتم که شماری از بازديدکنندگانِ خسته کف مسجد دراز کشيده بودند و برخی ديگر نماز فُرادا میخواندند. سه ساعت و اندی در آنجا ماندم و به دليل زيبايی و کهنگی آن، نمیتوانستم از آن بيرون بروم. روزی روزگاری حاکمان و وزيران اصفهان در آن نماز میگزاردهاند و خطبه میخواندهاند و آيينهای خاص خود را برگزار میکردهاند، رخدادهای تاريخی و دگرهگونیهای سياسی متعددی را شاهد بود، اما در طول تاريخ نه تنها دوام آورده، بلکه همواره بر زيبايی و شکوه آن افزوده شده است.
🔹بازار بيرون از مسجد پر از مغازههای عرضه ادويه و پارچه و پوشاک است و بيشترين خريدارانش زنان چادری هستند. پيش از آن که يادم بيايد از قراری که با مريم داشتهام تأخير کردهام، حول و حوش مسجد را بهسرعت ديدم. چند بار به من زنگ زده بود تا در ميدان امام يکديگر را ببينيم، اما به دليل گير افتادن در جادوی اين مکان نيمساعت از قرارمان گذشته است. شتابان با تاکسی به ديدار او رفتم و از تأخير شديداً عذرخواهی کردم و گفتم که جذب جادو و جمال «مسجد جامع» شده بودم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 چند کاشی لاجوردی که حديث «اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها» و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است.
🖌البته در اين تصويری که نويسنده آورده، اثری از کاشی لاجوردی نيست.😉
🔻🔻🔻
@post_book
🖌البته در اين تصويری که نويسنده آورده، اثری از کاشی لاجوردی نيست.😉
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/2
🔹بیمعطلی، به سوی کاخ عالی قاپو رفتيم که مُشرف بر ميدان بود. عالی قاپو يعنی «دوازده بلند» که با الهام از نام کاخ سلطان عثمانی در استانبول [توپکاپی] نامگذاری شده است. آن را شاه عباس صفوی ساخته تا قرارگاه وزيران و کاتبان خاص شاه باشد. اين کاخ از بيرون دو طبقه به چشم میآيد، اما در حقيقت دارای شش طبقه است که طبقه سوم ايوان بزرگی دارد که از سه طرف به ميدان نقش جهان مشرف است. شاه و اطرافيانش از آن برای تماشای نمايشهای نظامی و ورزشی و سخنرانی برای مردمِ گردآمده در ميدان استفاده میکردهاند. ديوارهای اين کاخ نگارههای زرين و دلربايی از تصاوير گل و برگ و جانوران درنده و مرغان دارد.
🔹طبقه سوم اتاق موسيقی است؛ شاهکار هنری بس زيبا که در ديوارهای آن حفرههايی به شکل سازهای مختلف موسيقی تعبيه شده است تا نوازندگان در اين اتاق که درهايی بسته و پنجرههايی گشوده دارد، بنوازند و پژواک آهنگ بلند آنان انعکاس يابد و هر که در ميدان ايستاده آواز آنان را بشنود. مريم به من گفت که اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند. چند توريست خارجی هم در آنجا بودند و يکی از خانمهای گروهشان با صدای اپرای دلنوازی آواز سر داد و من واقعاً از اينکه حتی پس از سکوت وی، آواز او در اتاق جريان داشت، دچار شگفتی شدم. کمی در آنجا مانديم تا چند عکس بگيريم، لذا به تماشای کاخ چهلستون در نزديکی ميدان نرسيديم، جايی که اميدواريم شما در سفر به اصفهان، ديدار آن را از دست ندهيد.
🔹مريم پيشنهاد داد که برای خوردن ناهار به رستورانی در همان نزديکی برويم، لذا به سوی همان رستورانی رفتيم که ديروز با مريم رفته بودم، گويا اين معروفترين غذاخوری اين ميدان باشد. به او گفتم که ديروز چه خوردهام، لذا خوراک ترکی لذيذی را سفارش داد، اما به نظر میرسد که کيفيت ديروز را ندارد؛ بنابراين با همه گرسنگی، خيلی پرخوری نکردم. گرچه صبح وقت کافی برای صبحانه نداشتم و خيلی زود از خانه بيرون آمده بودم. از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم، از برنامههای آيندهاش برايم گفت و از اينکه میخواهد به شعبه شرکت در لندن منتقل شود. از او پرسيدم که بعد از صرف ناهار، توصيهات برای ادامه ديدارها چيست؟ از اينکه نمیتواند با من همراهی کند عذرخواهی کرد و گفت که بر اساس رهنمود خانواده به دختر جداشدهشان، خيلی زود بايد به خانه برگردد.
🔹با اين حال سفارش کرد که يکی از شگفتیهای معماری در اصفهان، يعنی «منار جنبان» را ببينم. با حيرت، در باره آن پرسيدم، با افتخار اظهار کرد که يک جفت مناره يادگار روزگار صفوی و ساخته دست يکی از مهندسان زبردست آن دوره است که اگر يکی از آنها را تکان بدهی، آن مناره ديگر هم آشکارا به لرزه در میآيد و بر بالای مناره زنگی مثل ناقوس کليسا قرار دارد که صدای لرزش آن به گوش برسد. به ديدن آن خيلی مشتاق شدم، اما گفت که اين ساعت از روز تعطيل است، معلوم است که خيلی ناراحت شدم؛ چون امروز آخرين روز اقامت من در اصفهان است و ديگر وقت بازديد از آن را ندارم. زمان بهسرعت سپری شد و هنگام بازگشتِ او به خانه فرا رسيد. از اينکه وقت گرانبهايش را با من گذرانده است تشکر کردم و در کار و زندگی برايش توفيق خواستم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/2
🔹بیمعطلی، به سوی کاخ عالی قاپو رفتيم که مُشرف بر ميدان بود. عالی قاپو يعنی «دوازده بلند» که با الهام از نام کاخ سلطان عثمانی در استانبول [توپکاپی] نامگذاری شده است. آن را شاه عباس صفوی ساخته تا قرارگاه وزيران و کاتبان خاص شاه باشد. اين کاخ از بيرون دو طبقه به چشم میآيد، اما در حقيقت دارای شش طبقه است که طبقه سوم ايوان بزرگی دارد که از سه طرف به ميدان نقش جهان مشرف است. شاه و اطرافيانش از آن برای تماشای نمايشهای نظامی و ورزشی و سخنرانی برای مردمِ گردآمده در ميدان استفاده میکردهاند. ديوارهای اين کاخ نگارههای زرين و دلربايی از تصاوير گل و برگ و جانوران درنده و مرغان دارد.
🔹طبقه سوم اتاق موسيقی است؛ شاهکار هنری بس زيبا که در ديوارهای آن حفرههايی به شکل سازهای مختلف موسيقی تعبيه شده است تا نوازندگان در اين اتاق که درهايی بسته و پنجرههايی گشوده دارد، بنوازند و پژواک آهنگ بلند آنان انعکاس يابد و هر که در ميدان ايستاده آواز آنان را بشنود. مريم به من گفت که اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند. چند توريست خارجی هم در آنجا بودند و يکی از خانمهای گروهشان با صدای اپرای دلنوازی آواز سر داد و من واقعاً از اينکه حتی پس از سکوت وی، آواز او در اتاق جريان داشت، دچار شگفتی شدم. کمی در آنجا مانديم تا چند عکس بگيريم، لذا به تماشای کاخ چهلستون در نزديکی ميدان نرسيديم، جايی که اميدواريم شما در سفر به اصفهان، ديدار آن را از دست ندهيد.
🔹مريم پيشنهاد داد که برای خوردن ناهار به رستورانی در همان نزديکی برويم، لذا به سوی همان رستورانی رفتيم که ديروز با مريم رفته بودم، گويا اين معروفترين غذاخوری اين ميدان باشد. به او گفتم که ديروز چه خوردهام، لذا خوراک ترکی لذيذی را سفارش داد، اما به نظر میرسد که کيفيت ديروز را ندارد؛ بنابراين با همه گرسنگی، خيلی پرخوری نکردم. گرچه صبح وقت کافی برای صبحانه نداشتم و خيلی زود از خانه بيرون آمده بودم. از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم، از برنامههای آيندهاش برايم گفت و از اينکه میخواهد به شعبه شرکت در لندن منتقل شود. از او پرسيدم که بعد از صرف ناهار، توصيهات برای ادامه ديدارها چيست؟ از اينکه نمیتواند با من همراهی کند عذرخواهی کرد و گفت که بر اساس رهنمود خانواده به دختر جداشدهشان، خيلی زود بايد به خانه برگردد.
🔹با اين حال سفارش کرد که يکی از شگفتیهای معماری در اصفهان، يعنی «منار جنبان» را ببينم. با حيرت، در باره آن پرسيدم، با افتخار اظهار کرد که يک جفت مناره يادگار روزگار صفوی و ساخته دست يکی از مهندسان زبردست آن دوره است که اگر يکی از آنها را تکان بدهی، آن مناره ديگر هم آشکارا به لرزه در میآيد و بر بالای مناره زنگی مثل ناقوس کليسا قرار دارد که صدای لرزش آن به گوش برسد. به ديدن آن خيلی مشتاق شدم، اما گفت که اين ساعت از روز تعطيل است، معلوم است که خيلی ناراحت شدم؛ چون امروز آخرين روز اقامت من در اصفهان است و ديگر وقت بازديد از آن را ندارم. زمان بهسرعت سپری شد و هنگام بازگشتِ او به خانه فرا رسيد. از اينکه وقت گرانبهايش را با من گذرانده است تشکر کردم و در کار و زندگی برايش توفيق خواستم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/3
🔹وقتی آخرين آفتاب روزهای حضور من در اصفهان غروب کرد، هنگام ديدار با مهتاب بود. از ميدان «نقش جهان» سوار تاکسی شدم و برای ديدن مهتاب و دوستانش راه يکی از کوههای اطراف اصفهان به نام «کوه صفّه» را در پيش گرفتم که برای يک کوهنوردی شبانه Mountain Hike به آنجا رفتهاند. البته آن طور که از مهتاب شنيدم، منظورشان نه کوهنوردی حرفهای به معنای صخرهنوردی بلکه قدم زدن در کوه است. چون وقت تنگ بود، با همان لباس تابستانی و دمپايیهای راحتی کروکس Crocs که برای استفاده از آنها در گرمای امروز به پا کرده بودم، رهسپار شدم. چون مسئوليت خورد و خوراک هر کسی با خودش است، از من هم خواسته بود که خوردنیها و نوشيدنیهای مخصوص خودم را تهيه کنم. معدهام از ناهار امروز به هم ريخته است، بنابراين، جز يک بطری آب برای خودم و يک جعبه شيرينی برای همه، چيزی برنداشتم. به پارک رسيدم و جلو در اصلی همديگر را ديديم. هوا اندکی رو به سردی میرفت ولی ديگر فرصت برگشتن نبود. 10 پسر و 6 دختر بودند که بهسرعت به هم معرفی شديم. بعضیشان انگليسی را خيلی خوب صحبت میکنند و بعضیشان عضو CS هستند. با قدم زدن در پارک شروع کرديم و به سوی کوه رفتيم. احساس میکرديم که در سربالايی زمين رو به بالا قدم برمیداريم. تابش چراغهای شب شهر اصفهان تا جايی که چشم کار میکرد در زير پايمان پديدار شد. مسير رفتن ما يکی از پيادهروهای پارکی پر از خانوادههای ايرانی بود که برای تفريح به اينجا آمده بودند. همين که کمی از پارک فاصله گرفتيم، دخترها آزادی بيشتری پيدا کردند و به نظرم رسيد که به ابتدای مسير کوه رسيدهايم.
🔹از وقتی دوستان مهتاب فهميدند که من مصریام بيشترين سؤالشان اين بود که آيا «عرب» هستم؟ همان طور که به همه گفتهام به اينها هم توضيح دادم که من مصری هستم و عربی حرف میزنم؛ بنابراين يک مصریِ عربیشدهام. بهشوخی ادامه دادم که «مردم استراليا، انگليسی نيستند، بلکه استراليايیهايی هستند که انگليسی حرف میزنند. ما هم در مصر مصریهايی هستيم که عربی صحبت میکنيم». همه از اين مثال خندهشان گرفت و بالاخره رضايت دادند که من هم مصری هستم و عربی حرف میزنم، اما اين نکته را هم به توضيح خودم اضافه کردم که «اما به زبان عربی خودم خيلی افتخار میکنم؛ چون زبان مادری من است و برای خودم زبان ديگری را به رسميت نمیشناسم».
🔹عرب برای ايرانیها به معنای ساکنان شبهجزيرۀ عربستان است که به دلايل متعدد روی خوشی به آنها نشان نمیدهند؛ نزديکترين دليل تاريخی اين ناخوشايندی، جنگ ايران و عراق است که در طول آن، بيشتر کشورهای عربی در حمله به ايران، از عراق حمايت مادی و معنوی کردند؛ زيرا در پی شعارهای برخی از تندروهای آن زمان و پيامدهای عملی آن، رژيمهای عربی از صدور انقلاب اسلامی به کشورهای خود هراسان بودند. البته چه بسا دليل تاريخی ديرينی هم داشته باشد که به گفته ايرانیها ريشه در «تصرّف» کشورشان به دست اعراب 14 قرن پيش و تغيير آيين آن به اسلام دارد.
🔹به گفتوگوی سياسی تاريخی پيرامون اين برهه از تاريخ ادامه داديم، و در باره دورانی سخن گفتيم که همواره انباشته از چالشهای ميدانی و توسعهطلبیهای جفرافيايی بوده است؛ از يک سو امپراتوری نوپايی که پيوسته میکوشيد تا نفوذ و قدرت خود را از شرق و غرب گسترش دهد و از سوی ديگر امپراتوری ايرانی که همزمان با پيدايش اسلام به سستی افتاده بود؛ و در نتيجه قبايل عرب برای تحکيم امپراتوری نوپديد خود در زير پرچم آيين جديد، همداستان شدند. اگر در آن تاريخ عربها به جنگ ايرانیها نمیرفتند، ايرانیها به اشغال سرزمينهای عرب میپرداختند، زمانۀ جابهجايی قدرتها بود؛ ستاره بخت قدرتی جديد بر میدميد و چراغ کشوری کهن به خاموشی میگراييد و حکومتش به سستی و نابودی میافتاد. تاريخ در چنين جاهايی است که بازی خود را نشان میدهد و اين گونه بود که فاتحان تازهنفس با مژده آيينی تازه به ميدان آمدند و نياکان ايرانيان امروزی بدان گردن نهادند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/3
🔹وقتی آخرين آفتاب روزهای حضور من در اصفهان غروب کرد، هنگام ديدار با مهتاب بود. از ميدان «نقش جهان» سوار تاکسی شدم و برای ديدن مهتاب و دوستانش راه يکی از کوههای اطراف اصفهان به نام «کوه صفّه» را در پيش گرفتم که برای يک کوهنوردی شبانه Mountain Hike به آنجا رفتهاند. البته آن طور که از مهتاب شنيدم، منظورشان نه کوهنوردی حرفهای به معنای صخرهنوردی بلکه قدم زدن در کوه است. چون وقت تنگ بود، با همان لباس تابستانی و دمپايیهای راحتی کروکس Crocs که برای استفاده از آنها در گرمای امروز به پا کرده بودم، رهسپار شدم. چون مسئوليت خورد و خوراک هر کسی با خودش است، از من هم خواسته بود که خوردنیها و نوشيدنیهای مخصوص خودم را تهيه کنم. معدهام از ناهار امروز به هم ريخته است، بنابراين، جز يک بطری آب برای خودم و يک جعبه شيرينی برای همه، چيزی برنداشتم. به پارک رسيدم و جلو در اصلی همديگر را ديديم. هوا اندکی رو به سردی میرفت ولی ديگر فرصت برگشتن نبود. 10 پسر و 6 دختر بودند که بهسرعت به هم معرفی شديم. بعضیشان انگليسی را خيلی خوب صحبت میکنند و بعضیشان عضو CS هستند. با قدم زدن در پارک شروع کرديم و به سوی کوه رفتيم. احساس میکرديم که در سربالايی زمين رو به بالا قدم برمیداريم. تابش چراغهای شب شهر اصفهان تا جايی که چشم کار میکرد در زير پايمان پديدار شد. مسير رفتن ما يکی از پيادهروهای پارکی پر از خانوادههای ايرانی بود که برای تفريح به اينجا آمده بودند. همين که کمی از پارک فاصله گرفتيم، دخترها آزادی بيشتری پيدا کردند و به نظرم رسيد که به ابتدای مسير کوه رسيدهايم.
🔹از وقتی دوستان مهتاب فهميدند که من مصریام بيشترين سؤالشان اين بود که آيا «عرب» هستم؟ همان طور که به همه گفتهام به اينها هم توضيح دادم که من مصری هستم و عربی حرف میزنم؛ بنابراين يک مصریِ عربیشدهام. بهشوخی ادامه دادم که «مردم استراليا، انگليسی نيستند، بلکه استراليايیهايی هستند که انگليسی حرف میزنند. ما هم در مصر مصریهايی هستيم که عربی صحبت میکنيم». همه از اين مثال خندهشان گرفت و بالاخره رضايت دادند که من هم مصری هستم و عربی حرف میزنم، اما اين نکته را هم به توضيح خودم اضافه کردم که «اما به زبان عربی خودم خيلی افتخار میکنم؛ چون زبان مادری من است و برای خودم زبان ديگری را به رسميت نمیشناسم».
🔹عرب برای ايرانیها به معنای ساکنان شبهجزيرۀ عربستان است که به دلايل متعدد روی خوشی به آنها نشان نمیدهند؛ نزديکترين دليل تاريخی اين ناخوشايندی، جنگ ايران و عراق است که در طول آن، بيشتر کشورهای عربی در حمله به ايران، از عراق حمايت مادی و معنوی کردند؛ زيرا در پی شعارهای برخی از تندروهای آن زمان و پيامدهای عملی آن، رژيمهای عربی از صدور انقلاب اسلامی به کشورهای خود هراسان بودند. البته چه بسا دليل تاريخی ديرينی هم داشته باشد که به گفته ايرانیها ريشه در «تصرّف» کشورشان به دست اعراب 14 قرن پيش و تغيير آيين آن به اسلام دارد.
🔹به گفتوگوی سياسی تاريخی پيرامون اين برهه از تاريخ ادامه داديم، و در باره دورانی سخن گفتيم که همواره انباشته از چالشهای ميدانی و توسعهطلبیهای جفرافيايی بوده است؛ از يک سو امپراتوری نوپايی که پيوسته میکوشيد تا نفوذ و قدرت خود را از شرق و غرب گسترش دهد و از سوی ديگر امپراتوری ايرانی که همزمان با پيدايش اسلام به سستی افتاده بود؛ و در نتيجه قبايل عرب برای تحکيم امپراتوری نوپديد خود در زير پرچم آيين جديد، همداستان شدند. اگر در آن تاريخ عربها به جنگ ايرانیها نمیرفتند، ايرانیها به اشغال سرزمينهای عرب میپرداختند، زمانۀ جابهجايی قدرتها بود؛ ستاره بخت قدرتی جديد بر میدميد و چراغ کشوری کهن به خاموشی میگراييد و حکومتش به سستی و نابودی میافتاد. تاريخ در چنين جاهايی است که بازی خود را نشان میدهد و اين گونه بود که فاتحان تازهنفس با مژده آيينی تازه به ميدان آمدند و نياکان ايرانيان امروزی بدان گردن نهادند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/4
🔹با افتخار توضيح دادند که به نژاد پارسی خود میبالند که در طول صدها سال در برابر فشارهای عربیسازی تاب آورده و هويت ايرانی خود را پاس داشته، و برخلاف بسياری از کشورهای گشوده به دست اعراب، آن را از دست نداده، بلکه در زمانهای که دين اسلام و کتاب و دانش اسلامی به زبان عربی در حال گسترش بود، بر زبان فارسی باقی ماندند. افتخار اين مهم به شعرای فارسیگو و مهمتر از همه به فردوسی باز میگردد که اشعاری را به زبان اصيل پارسی سرود و برای پاسداشت زبان فارسی در برابر موج عربیسازی، حتی يک واژه عربی را به کار نبرد. با همه اينها اما زبان فارسی حروف و بسياری از کلمههای عربی را به استخدام خود در آورد.
🔹يکی از آن جوانان وقتی فهميد اسم من «عَمرو» است فرياد زد: «عمرو دياب»؛ چون خيلی از ايرانیها نام عمرو دياب و ترانههای مشهور او از جمله «حبيبی يا نور العين، يا ساکن خيالی» را شنيدهاند. يکی از بچهها قسمتی از اين ترانه را با آواز خواند، تا ثابت کند که بهخوبی با او آشنا است. يک جوان ديگر آهنگ «تملی معاک» را سر داد و همه برای آوازخوانی او کف زدند. بيشتر وقت خودمان را به بحثهای تاريخی و سياسی و هنری سپری کرديم.
🔹حرفهايمان چنان گل انداخته بود که زمان را از ياد برديم و فراموش کرديم که مسير راه هر لحظه دشوارتر میشود. اينک برابر کوه بلندی ايستاده بوديم که بايد برای بالا رفتن از آن راهی صخرهای را در پيش میگرفتيم. يکی از بچهها که به آن مسير سنگی آشنا بود جلو افتاد و ما هم در يک صف منظم پشت سر او راه افتاديم. يک ساعت و نيم با عذاب و سختی گذشت، دشواریاش ناشی از خستگی امروز نبود،
بلکه اولاً ريشه در دلدردی داشت که از ناهار امروز گرفتار آن شده بودم،
از آن گذشته، احساس سرما و باد شديد مرا آزار میداد،
و سومين دليل هم دمپايیهايی بود که گرچه بهترين پاپوش برای سفر است و میتوانيد پاهای خستهتان را با همانها در حوض آب ببريد و خستگی را از پايتان در کنيد، اما اصلاً با اين مسير مناسبتی نداشت؛ زيرا به دليل عرق، از داخل سُر و لغزنده شده بود.
چون حالم خوب نبود، چند بار در بالا رفتن پايم سر خورد، لذا جوانها با من مانند يک مرد سالخورده رفتار کردند؛ يک نفر از جلو و يک نفر از عقب هوای من را داشتند که دوباره سر نخورم و افتادن از کوه جانم را نگيرد. از توجه بيش از حد آنان تشکر کردم و با حسرت گفتم که «بهخدا من 33 سال بيشتر ندارم، اما امروز اصلاً حالم خوب نيست!» همان طور که بالا میرفتيم از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم. يکی از آنها بعد از پايان دوره مهندسی در حال خدمت سربازی است؛ دوره خدمت سربازی در ايران 21 ماه است. يکی ديگر بهشوخی گفت: «او خيلی زحمت میکشد! باباش در ارتش يک واسطه داشت و او هم از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر در يک پادگان کنار خونهشون خدمت میکنه».
🔹درد من را درک کردند و در بالا رفتن از کوه خيلی به کمک من آمدند. در بعضی از شيبهای تند، چهاردستوپا رفتن تنها راه حل بود و من تنها کسی نبودم که اين روش را انتخاب میکردم. امشب برای من مسير کوه تا آسمان کشيده میشد و هر دقيقهای که میگذشت به فکر رسيدن به مقصد بودم، بالاخره به بالاترين نقطه کوه رسيديم؛ جايی ساده و کوچک مقابل دهانه يک حفره در دل کوه، مشرف بر اصفهان درخشان و پهناوری که از جزئيات آن چيزی جز پرتوهايی زرد و سفيد به چشم نمیآيد. اين جا بيشتر مانند «دخمههای عبادت» زاهدانی است که برای خلوت روحانی با خدا، جايی دور از هياهوی شهر را جستوجو میکنند.
🔹همه روی زيراندازی که بر زمين پهن شد نشستند و شام را بيرون آوردند؛ هر کسی يک نوع خوراکی آورده بودند و همه در خوردن آن شريک شدند؛ سالاد، ماکارونی، ساندويچ، غذای ترکیِ کشک و بادمجان در کنار يک فلاسک چای و ديگر نوشيدنیها. به اميد اينکه دلدرد من کمی آرام شود، چای زيادی خوردم، ولی هيچ فايدهای نداشت. يک نفر شروع به خواندن کرد و گويا يک ترانه غمناک قديمی را سر داد. با نور چراغقوه به خوردن و گفتن و شنيدن و خنديدن پرداختيم و غرق لذت شديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/4
🔹با افتخار توضيح دادند که به نژاد پارسی خود میبالند که در طول صدها سال در برابر فشارهای عربیسازی تاب آورده و هويت ايرانی خود را پاس داشته، و برخلاف بسياری از کشورهای گشوده به دست اعراب، آن را از دست نداده، بلکه در زمانهای که دين اسلام و کتاب و دانش اسلامی به زبان عربی در حال گسترش بود، بر زبان فارسی باقی ماندند. افتخار اين مهم به شعرای فارسیگو و مهمتر از همه به فردوسی باز میگردد که اشعاری را به زبان اصيل پارسی سرود و برای پاسداشت زبان فارسی در برابر موج عربیسازی، حتی يک واژه عربی را به کار نبرد. با همه اينها اما زبان فارسی حروف و بسياری از کلمههای عربی را به استخدام خود در آورد.
🔹يکی از آن جوانان وقتی فهميد اسم من «عَمرو» است فرياد زد: «عمرو دياب»؛ چون خيلی از ايرانیها نام عمرو دياب و ترانههای مشهور او از جمله «حبيبی يا نور العين، يا ساکن خيالی» را شنيدهاند. يکی از بچهها قسمتی از اين ترانه را با آواز خواند، تا ثابت کند که بهخوبی با او آشنا است. يک جوان ديگر آهنگ «تملی معاک» را سر داد و همه برای آوازخوانی او کف زدند. بيشتر وقت خودمان را به بحثهای تاريخی و سياسی و هنری سپری کرديم.
🔹حرفهايمان چنان گل انداخته بود که زمان را از ياد برديم و فراموش کرديم که مسير راه هر لحظه دشوارتر میشود. اينک برابر کوه بلندی ايستاده بوديم که بايد برای بالا رفتن از آن راهی صخرهای را در پيش میگرفتيم. يکی از بچهها که به آن مسير سنگی آشنا بود جلو افتاد و ما هم در يک صف منظم پشت سر او راه افتاديم. يک ساعت و نيم با عذاب و سختی گذشت، دشواریاش ناشی از خستگی امروز نبود،
بلکه اولاً ريشه در دلدردی داشت که از ناهار امروز گرفتار آن شده بودم،
از آن گذشته، احساس سرما و باد شديد مرا آزار میداد،
و سومين دليل هم دمپايیهايی بود که گرچه بهترين پاپوش برای سفر است و میتوانيد پاهای خستهتان را با همانها در حوض آب ببريد و خستگی را از پايتان در کنيد، اما اصلاً با اين مسير مناسبتی نداشت؛ زيرا به دليل عرق، از داخل سُر و لغزنده شده بود.
چون حالم خوب نبود، چند بار در بالا رفتن پايم سر خورد، لذا جوانها با من مانند يک مرد سالخورده رفتار کردند؛ يک نفر از جلو و يک نفر از عقب هوای من را داشتند که دوباره سر نخورم و افتادن از کوه جانم را نگيرد. از توجه بيش از حد آنان تشکر کردم و با حسرت گفتم که «بهخدا من 33 سال بيشتر ندارم، اما امروز اصلاً حالم خوب نيست!» همان طور که بالا میرفتيم از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم. يکی از آنها بعد از پايان دوره مهندسی در حال خدمت سربازی است؛ دوره خدمت سربازی در ايران 21 ماه است. يکی ديگر بهشوخی گفت: «او خيلی زحمت میکشد! باباش در ارتش يک واسطه داشت و او هم از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر در يک پادگان کنار خونهشون خدمت میکنه».
🔹درد من را درک کردند و در بالا رفتن از کوه خيلی به کمک من آمدند. در بعضی از شيبهای تند، چهاردستوپا رفتن تنها راه حل بود و من تنها کسی نبودم که اين روش را انتخاب میکردم. امشب برای من مسير کوه تا آسمان کشيده میشد و هر دقيقهای که میگذشت به فکر رسيدن به مقصد بودم، بالاخره به بالاترين نقطه کوه رسيديم؛ جايی ساده و کوچک مقابل دهانه يک حفره در دل کوه، مشرف بر اصفهان درخشان و پهناوری که از جزئيات آن چيزی جز پرتوهايی زرد و سفيد به چشم نمیآيد. اين جا بيشتر مانند «دخمههای عبادت» زاهدانی است که برای خلوت روحانی با خدا، جايی دور از هياهوی شهر را جستوجو میکنند.
🔹همه روی زيراندازی که بر زمين پهن شد نشستند و شام را بيرون آوردند؛ هر کسی يک نوع خوراکی آورده بودند و همه در خوردن آن شريک شدند؛ سالاد، ماکارونی، ساندويچ، غذای ترکیِ کشک و بادمجان در کنار يک فلاسک چای و ديگر نوشيدنیها. به اميد اينکه دلدرد من کمی آرام شود، چای زيادی خوردم، ولی هيچ فايدهای نداشت. يک نفر شروع به خواندن کرد و گويا يک ترانه غمناک قديمی را سر داد. با نور چراغقوه به خوردن و گفتن و شنيدن و خنديدن پرداختيم و غرق لذت شديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/5
🔹يک ساعت در برابر چشمانداز سهمگين اصفهان نشستيم و کمکم آماده پايين آمدن شديم. همه راه افتادند، من هم خودم را در آخر صف جا دادم. دوباره علی و حسن مأمور من شدند تا مواظب سر خوردنهای هميشگی دوست مهتاب باشند. يک نفر به من پيشنهاد داد که برای پايين رفتن آسوده، کمی خود را تخليه کنم. فکر درستی بود؛ چون بعد از آن احساس آرامش کردم و مسير برگشت را با دويدن پيمودم. در بعضی از مسيرها «حرکتِ نشسته» تنها راه حل بود. از وقتی که زمين صاف اندکاندک خودش را نشان داد، راه برگشت کوتاهتر از مسير بالا رفتن به نظر رسيد. از زير پای همه ما، گاه سنگهايی رها میشد و به پايين میغلتيد و صدای همه را در میآورد؛ گويای هشداری بود که بايد بيشتر مواظب جای پايمان باشيم؛ چرا که افتادن پیدرپی و ثانيه به ثانيه سنگ، از خطر سر خوردن از اين بلندی حکايت دارد. خدا را شکر که همگی سالم به زمين صاف رسيديم. از دو نگهبان خودم که در پايين آمدن از کوه نيز خيلی مراقب من بودند، تشکر کردم و به دمپايیهايی که اصلاً مناسب کوهنوردی نبود، لعنت فرستادم.
🔹بعد از اينکه چندتا عکس دستهجمعی گرفتيم و قرار گذاشتيم که پس از سفر به کاشان و قم، در تهران هم را ببينيم، از هم جدا شديم. پس از يک روز سخت و پر از حوادث ماجراجويانه، با مهتاب به خانه برگشتم و در پی يافتن جايی بر اقامت در تهران، چند درخواست ميزبانی فرستادم. روز جمعه به تهران میرسم و سه روز در آنجا خواهم ماند؛ هنوز هيچ پاسخ خوشحالکنندهای از کسی که بتواند ميزبان من باشد، به دستم نرسيده است. خيلی از جوانهای تهرانی اظهار تمايل کردهاند که در آن شهر مرا ببينند، ولی تا کنون کسی آماده پذيرايی از من نيست. خيلی دير دست به کار شدهام. نمیدانم در تهران کجا بايد اقامت کنم، ولی منتظر میمانم تا مثل هميشه در آخرين لحظات، گشايشی از طرف خداوند حاصل شود.
🔹برگههای مورد نظر سفارت افغانستان در تهران را که بايد روز شنبه به آنجا مراجعه کنم، بررسی کردم؛ بر اساس آنچه در سايت سفارت در شبکه اينترنت ديده میشود، بهجز عکس و آزمايش پزشکی کم و کسری ندارد. يک آزمايش پزشکی میخواهد تا ثابت کند که مبتلا به بيماری واگيردار نيستم و البته هزينه بالای 80 يورويی برای صدور رواديد که با هزينه ويزای کشورهای اروپايی برابری میکند. امشب کمی در برنامههای آينده سفرم انديشيدم.
🔹با مهتاب و فرهاد قرار گذاشتهام که روز پنجشنبه در مسير آنها از کاشان به تهران، آنها را در قم ملاقات کنم؛ بنابراين، بايد صبح زود راه بيفتم تا مستقيماً به کاشان بروم و در آنجا يک شب را مهمان يکی از اعضای CS به نام محمد که مرا به آن شهر دعوت کرده است، باشم، و روز بعد برای يک بازديد سريع، راهی قم شوم تا شبانه به اتوبوس دوستان فرهاد که رهسپار تهران هستند، برسم و در برنامه پنجشنبه و جمعه آنان حاضر باشم. از اينکه سفر به اصفهان به پايان رسيده است، تأسف میخورم، اما اين سفر اثر ماندگاری در جان من به جا گذاشته و احساس من اين است که يک بار ديگر به ديدار اين شهر خواهم آمد. تشک امشب من از هر شب ديگری راحتتر است؛ بعد از اين دوندگیهای خستهکننده امروز، حتی میتوانم مثل اسبها ايستاده بخوابم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/5
🔹يک ساعت در برابر چشمانداز سهمگين اصفهان نشستيم و کمکم آماده پايين آمدن شديم. همه راه افتادند، من هم خودم را در آخر صف جا دادم. دوباره علی و حسن مأمور من شدند تا مواظب سر خوردنهای هميشگی دوست مهتاب باشند. يک نفر به من پيشنهاد داد که برای پايين رفتن آسوده، کمی خود را تخليه کنم. فکر درستی بود؛ چون بعد از آن احساس آرامش کردم و مسير برگشت را با دويدن پيمودم. در بعضی از مسيرها «حرکتِ نشسته» تنها راه حل بود. از وقتی که زمين صاف اندکاندک خودش را نشان داد، راه برگشت کوتاهتر از مسير بالا رفتن به نظر رسيد. از زير پای همه ما، گاه سنگهايی رها میشد و به پايين میغلتيد و صدای همه را در میآورد؛ گويای هشداری بود که بايد بيشتر مواظب جای پايمان باشيم؛ چرا که افتادن پیدرپی و ثانيه به ثانيه سنگ، از خطر سر خوردن از اين بلندی حکايت دارد. خدا را شکر که همگی سالم به زمين صاف رسيديم. از دو نگهبان خودم که در پايين آمدن از کوه نيز خيلی مراقب من بودند، تشکر کردم و به دمپايیهايی که اصلاً مناسب کوهنوردی نبود، لعنت فرستادم.
🔹بعد از اينکه چندتا عکس دستهجمعی گرفتيم و قرار گذاشتيم که پس از سفر به کاشان و قم، در تهران هم را ببينيم، از هم جدا شديم. پس از يک روز سخت و پر از حوادث ماجراجويانه، با مهتاب به خانه برگشتم و در پی يافتن جايی بر اقامت در تهران، چند درخواست ميزبانی فرستادم. روز جمعه به تهران میرسم و سه روز در آنجا خواهم ماند؛ هنوز هيچ پاسخ خوشحالکنندهای از کسی که بتواند ميزبان من باشد، به دستم نرسيده است. خيلی از جوانهای تهرانی اظهار تمايل کردهاند که در آن شهر مرا ببينند، ولی تا کنون کسی آماده پذيرايی از من نيست. خيلی دير دست به کار شدهام. نمیدانم در تهران کجا بايد اقامت کنم، ولی منتظر میمانم تا مثل هميشه در آخرين لحظات، گشايشی از طرف خداوند حاصل شود.
🔹برگههای مورد نظر سفارت افغانستان در تهران را که بايد روز شنبه به آنجا مراجعه کنم، بررسی کردم؛ بر اساس آنچه در سايت سفارت در شبکه اينترنت ديده میشود، بهجز عکس و آزمايش پزشکی کم و کسری ندارد. يک آزمايش پزشکی میخواهد تا ثابت کند که مبتلا به بيماری واگيردار نيستم و البته هزينه بالای 80 يورويی برای صدور رواديد که با هزينه ويزای کشورهای اروپايی برابری میکند. امشب کمی در برنامههای آينده سفرم انديشيدم.
🔹با مهتاب و فرهاد قرار گذاشتهام که روز پنجشنبه در مسير آنها از کاشان به تهران، آنها را در قم ملاقات کنم؛ بنابراين، بايد صبح زود راه بيفتم تا مستقيماً به کاشان بروم و در آنجا يک شب را مهمان يکی از اعضای CS به نام محمد که مرا به آن شهر دعوت کرده است، باشم، و روز بعد برای يک بازديد سريع، راهی قم شوم تا شبانه به اتوبوس دوستان فرهاد که رهسپار تهران هستند، برسم و در برنامه پنجشنبه و جمعه آنان حاضر باشم. از اينکه سفر به اصفهان به پايان رسيده است، تأسف میخورم، اما اين سفر اثر ماندگاری در جان من به جا گذاشته و احساس من اين است که يک بار ديگر به ديدار اين شهر خواهم آمد. تشک امشب من از هر شب ديگری راحتتر است؛ بعد از اين دوندگیهای خستهکننده امروز، حتی میتوانم مثل اسبها ايستاده بخوابم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/1
🔸بر آستان ابنسينا
🔹صبح زود، پيش از اينکه سوار ماشينی بشوم که خواسته بودم تا دنبال من بيايد و مرا به ايستگاه اتوبوسهای کاشان برساند، با مهتاب و خانوادهاش خداحافظی کردم. با اصرار فراوان بازديد از کاشان را به من نصيحت کرده و گفته بود که از هر جهت، شايسته ديدن است؛ شهر کويری ديگری همانند يزد، که هنوز از ديدن آن شگفتزده هستم. با اين حال، يک شب ماندن در کاشان بس است. سعی کردم از کافه ايستگاه، قهوه صبحانهام را تهيه کنم، اما باز هم مثل هميشه، آرزويی دستنيافتنی بود! تنها چيزی که يافتم مخلوطی از قهوه و شير و شکر در يک ظرف بزرگ مثل قوری چای بود، چارهای نيست، تنها گزينهای است که با آن میتوان بر خلسگیِ ناشی از کمبود خواب چيره شد. اتوبوس سر ساعت 8 به راه افتاد و شاگرد راننده، اول بليت همه مسافرها را کنترل کرد، ولی وقتی دوباره در لباس مهمانداران هواپيما از کنار مسافران گذشت تا از بسته بودن کمربندها خاطرجمع شود، تعجب کردم. اين رفتار در جايی که مثل ما يک کشور جهان سومی است، عجيب به نظر میرسد، من در بسياری از کشورهای جهان سوار اتوبوس شدهام، اما تا به حال چنين چيزی را شاهد نبودهام.
🔹برای رسيدن به کاشان دو ساعت و نيم گذشت. از مسيری کويری اما هموار عبور کرديم و شنزار از هر سو ما را فرا گرفته بود. محمد با ماشين گلف قديمی قرمزرنگش در ايستگاه، انتظار میکشيد، خيلی زود مرا شناخت. جوانی سيهچرده و قدبلند با موهايی انبوه و آراسته. اولين نشانهای که از او به ياد میمانَد خنده به پهنای صورت، و چهره گشاده او است، با چند کلمه ساده عربی به من خوشامد گفت. به نظر میرسد که در استقبال از توريستها يد طولايی دارد؛ چون به کشورهای زيادی مثل سوريه و لبنان و ترکيه و روسيه و تايلند سفر کرده و مالک يک شرکت کوچک تايپ و تکثير است. در راه و پيش از آن که به خانه برسيم و اثاث را بگذاريم، برای تهيه صبحانه مختصری شامل نان و پنير توقف کرد. با همسر و تنها پسرش در خانهای بسيار متفاوت از خانههايی که برای فعاليت در زمينه پذيرايی از مهمانان CS استفاده میشود، زندگی میکند.
🔹در باره کاشان و مهمترين جاهای ديدنی آن اعم از مسجدها و خانهها و حمامهای تاريخی که بيشترشان به دوره نه چندان قديمی قاجار تعلق دارند، صحبت کرد. از او خواستم که سادهترين راه برای رفتن به روستای تاريخی و زيبای «ابيانه» را که مهتاب توصيه کرده بود، به من نشان دهد. صبحانه را خورديم و به سمت دفتر آژانس مسافرتی يکی از دوستانش راه افتاديم تا ترتيب رفتن به ابيانه در چند ده کيلومتری کاشان را بدهد. راهنمای سفر دو گزينه را مطرح کرد: سفر تک و تنهای امروز، يا ماندن در انتظار سفر گروهی فردا با قيمت 15 دلار. مانعی نمیبينم که فردا بروم، بنابراين امروز را به گشتوگذار در کاشان میگذرانم و فردا به ابيانه میروم.
🔹راهنمای سفر اصرار داشت که «نظرت چيه که امروز هم يک تور سه ساعته کويرگردی رو با ما باشی و چند جای ديدنی را تماشا کنی و شب برگردی؟» بهشوخی گفتم: «عزيز من، من از مصر اومدم، اونجا ما غير از صحرا چيز ديگهای نداريم، حس و حال توريستهای خارجی همينطور مفت و مجانی با من هست». بالاخره من را قانع کردند که بعضی از ديدنیهای بافت قديم شهر کاشان را ببينم و پس از آن به تور کوير ملحق شوم. چون میتوانم اول بافت قديم شهر را تماشا کنم؛ بنابراين، مانعی ندارد که به تور صحراگردی آنان بپيوندم. محمد از من خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که شب وقتی از کوير برگشتم، هم را ببنيم تا با خانوادهاش شام بخوريم و قليان بکشيم.
🔹يکه و تنها به گشتوگذار در محله اطراف آژانس مسافرتی پرداختم که در قلب منطقه توريستی شهر واقع است و جاهای ديدنی بسياری دارد و مرا به ياد شهر يزد میاندازد. ساختمانهای کاهگلی اين منطقه قديمی حرف اول را میزند، بناهايیکمارتفاع که از يک سو با مناره فيروزهای يک مسجد و از سوی ديگر با گنبد يک مزار و در کنار همه اينها بادگيرهای آشنای شهرهای کويری، افق را از چشمها دور میکند. کاشان در کرانه غربی بيابان وسيعی است که در ميانه خاک ايران قرار دارد و به دليل واقع شدن در چهارراه مهمترين مسيرهای بازرگانی کشور، از اهميت تاريخی و تجاری بسياری برخوردار است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/1
🔸بر آستان ابنسينا
🔹صبح زود، پيش از اينکه سوار ماشينی بشوم که خواسته بودم تا دنبال من بيايد و مرا به ايستگاه اتوبوسهای کاشان برساند، با مهتاب و خانوادهاش خداحافظی کردم. با اصرار فراوان بازديد از کاشان را به من نصيحت کرده و گفته بود که از هر جهت، شايسته ديدن است؛ شهر کويری ديگری همانند يزد، که هنوز از ديدن آن شگفتزده هستم. با اين حال، يک شب ماندن در کاشان بس است. سعی کردم از کافه ايستگاه، قهوه صبحانهام را تهيه کنم، اما باز هم مثل هميشه، آرزويی دستنيافتنی بود! تنها چيزی که يافتم مخلوطی از قهوه و شير و شکر در يک ظرف بزرگ مثل قوری چای بود، چارهای نيست، تنها گزينهای است که با آن میتوان بر خلسگیِ ناشی از کمبود خواب چيره شد. اتوبوس سر ساعت 8 به راه افتاد و شاگرد راننده، اول بليت همه مسافرها را کنترل کرد، ولی وقتی دوباره در لباس مهمانداران هواپيما از کنار مسافران گذشت تا از بسته بودن کمربندها خاطرجمع شود، تعجب کردم. اين رفتار در جايی که مثل ما يک کشور جهان سومی است، عجيب به نظر میرسد، من در بسياری از کشورهای جهان سوار اتوبوس شدهام، اما تا به حال چنين چيزی را شاهد نبودهام.
🔹برای رسيدن به کاشان دو ساعت و نيم گذشت. از مسيری کويری اما هموار عبور کرديم و شنزار از هر سو ما را فرا گرفته بود. محمد با ماشين گلف قديمی قرمزرنگش در ايستگاه، انتظار میکشيد، خيلی زود مرا شناخت. جوانی سيهچرده و قدبلند با موهايی انبوه و آراسته. اولين نشانهای که از او به ياد میمانَد خنده به پهنای صورت، و چهره گشاده او است، با چند کلمه ساده عربی به من خوشامد گفت. به نظر میرسد که در استقبال از توريستها يد طولايی دارد؛ چون به کشورهای زيادی مثل سوريه و لبنان و ترکيه و روسيه و تايلند سفر کرده و مالک يک شرکت کوچک تايپ و تکثير است. در راه و پيش از آن که به خانه برسيم و اثاث را بگذاريم، برای تهيه صبحانه مختصری شامل نان و پنير توقف کرد. با همسر و تنها پسرش در خانهای بسيار متفاوت از خانههايی که برای فعاليت در زمينه پذيرايی از مهمانان CS استفاده میشود، زندگی میکند.
🔹در باره کاشان و مهمترين جاهای ديدنی آن اعم از مسجدها و خانهها و حمامهای تاريخی که بيشترشان به دوره نه چندان قديمی قاجار تعلق دارند، صحبت کرد. از او خواستم که سادهترين راه برای رفتن به روستای تاريخی و زيبای «ابيانه» را که مهتاب توصيه کرده بود، به من نشان دهد. صبحانه را خورديم و به سمت دفتر آژانس مسافرتی يکی از دوستانش راه افتاديم تا ترتيب رفتن به ابيانه در چند ده کيلومتری کاشان را بدهد. راهنمای سفر دو گزينه را مطرح کرد: سفر تک و تنهای امروز، يا ماندن در انتظار سفر گروهی فردا با قيمت 15 دلار. مانعی نمیبينم که فردا بروم، بنابراين امروز را به گشتوگذار در کاشان میگذرانم و فردا به ابيانه میروم.
🔹راهنمای سفر اصرار داشت که «نظرت چيه که امروز هم يک تور سه ساعته کويرگردی رو با ما باشی و چند جای ديدنی را تماشا کنی و شب برگردی؟» بهشوخی گفتم: «عزيز من، من از مصر اومدم، اونجا ما غير از صحرا چيز ديگهای نداريم، حس و حال توريستهای خارجی همينطور مفت و مجانی با من هست». بالاخره من را قانع کردند که بعضی از ديدنیهای بافت قديم شهر کاشان را ببينم و پس از آن به تور کوير ملحق شوم. چون میتوانم اول بافت قديم شهر را تماشا کنم؛ بنابراين، مانعی ندارد که به تور صحراگردی آنان بپيوندم. محمد از من خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که شب وقتی از کوير برگشتم، هم را ببنيم تا با خانوادهاش شام بخوريم و قليان بکشيم.
🔹يکه و تنها به گشتوگذار در محله اطراف آژانس مسافرتی پرداختم که در قلب منطقه توريستی شهر واقع است و جاهای ديدنی بسياری دارد و مرا به ياد شهر يزد میاندازد. ساختمانهای کاهگلی اين منطقه قديمی حرف اول را میزند، بناهايیکمارتفاع که از يک سو با مناره فيروزهای يک مسجد و از سوی ديگر با گنبد يک مزار و در کنار همه اينها بادگيرهای آشنای شهرهای کويری، افق را از چشمها دور میکند. کاشان در کرانه غربی بيابان وسيعی است که در ميانه خاک ايران قرار دارد و به دليل واقع شدن در چهارراه مهمترين مسيرهای بازرگانی کشور، از اهميت تاريخی و تجاری بسياری برخوردار است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/2
🔹از تماشای خانه طباطبايی يکی از تجّار نامدار شهر که در روزگار قاجار و به سال 1880 ساخته شده است، شروع کردم. هرگز به گمانم نمیرسيد که اين ساختمان بزرگ، خانه يک تاجر باشد، وسعت و زيبايی آن بيشتر مناسب خانه حاکم منطقه است. کاملاً پيدا است که اين منطقه قبلاً کوی بازرگانان سرمايهدار بوده است. در کنار اين خانه بزرگ، خانه بروجردی، ساختهشده در سال 1857 است که مساحت آن با خانه همسايه برابری دارد، ولی دارای چندين بادگير است. نمای داخلی سقفهای اين خانه با رنگهای آبی و زرد و گچبریهای سفيد، منظره دلانگيزی را پديد آورده است. يکی از سقفها گنبدیشکل، مقرنسهايی ساده و روزنههايی برای عبور نور خورشيد دارد؛ به نظر میرسد که هوای کاشان در زمستان خشک باشد؛ بنابراين، شايد همراه پرتو آفتاب قطرات باران هم از اين روزنهها به داخل سرازير شود. نشانههای شکوه و زيبايی در اين خانه و چيدمان هنرمندانه آن هويدا است؛ بر يکی از ديوارهای داخلی تصوير سه تن از شخصيتها در پوشش قاجاری برگرفته از مد آن روز اروپا ديده میشود. چهره دو نفر از آن سه محو شده، در حالی که سيمای نفر سوم هنوز قابل مشاهده است؛ چه بسا او آخرين کسی است که در اين خانه سکونت داشته و تصميم گرفته است که تنها چهره وی بر سينه ديوار محفوظ بماند.
🔹در مرکز اين محله حمام مشهوری قرار دارد که بر صدر فهرست مکانهای ديدنی کاشان سايه انداخته است؛ ابتدا فکرش را هم نمیکردم که يک حمام هم میتواند در رأس ديدنیهای فراوانِ يک شهر باشد، ولی به محض ورود به فضای هزار متری «حمام تاريخی سلطان امير احمد»، به ارزش هنری و تاريخی آن پی بردم. حمام در سال 1778 و در عهد صفويه ساخته شده و در روزگار قاجاری مورد بازسازی قرار گرفته است. هيچ قسمتِ حتی کوچکی از ديوارها و سقفها و کف حمام نيست که اثری هنری بر آن نقش نبسته باشد. نقاشیها، گلوبوتهها، شکلهای هندسی متقارن، با رنگهای فيروزهای و طلايی در هر گوشه و کنار آن پيدا است. سقفهای گنبدیشکل آن با تصاويری هماهنگ آراسته شده و پرتو آفتاب نيمروز از روزنههای متعددی که در سقف تعبيه گرديده و با شيشههای سفيد و رنگی پوشيده شده به داخل راه میيابد و نور خورشيد را با شکستی که در آن به وجود میآورد، به گونهای يکنواخت در سراسر فضای حمام میپراکند.
🔹ورودی حمام که در اصل بخش نشيمن و رختکن بوده، تبديل به يک چايخانه سنتی شده است. در وسط آن حوضچهای قرار دارد که اطراف آن را چندين ستون و طاق در برگرفته است و زير طاقها تختهايی گذاشته و روی آن را با قالی کاشان پوشاندهاند. بخش بعدی، حمام آب داغ است که مردان عادت داشتهاند برای حمام کردن يا غسل به آنجا بروند؛ زيرا مسلمانان برای ادای نماز، به استحمام و طهارت عنايت ويژهای داشتند، اما در گذشته، خانهها از نعمت وجود آب گرم محروم بوده است. آرزو کردم که کاش میتوانستم در اين فضای باشکوه خود را با آب داغ بشويَم، اما فقط به همين بسنده کردم که پاهايم را در آب حوضچه فرو ببرم و پس از لَختی آرامش در آب سرد، آن را بيرون بياورم.
🔹به گشتوگذار اکتشافی خود در کوچه پسکوچههای تنگِ آن اطراف ادامه دادم و نگاهم به ساختمانی فيروزهای و بلند، به بلندای منارهها افتاد، با اين تفاوت که گنبدی مخروطیشکل (مانند کلاهک موشکهای جنگی) داشت. از ماهيت آن پرسيدم و همين قدر فهميدم که مزار يکی از اوليای صالح خدا است؛ گويا در اين منطقه اولياءالله زياد بودهاند؛ زيرا در اطراف آن محله، به هر سو که نگريستم مزارهايی را با همان شکل و شمايل مشاهده کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/2
🔹از تماشای خانه طباطبايی يکی از تجّار نامدار شهر که در روزگار قاجار و به سال 1880 ساخته شده است، شروع کردم. هرگز به گمانم نمیرسيد که اين ساختمان بزرگ، خانه يک تاجر باشد، وسعت و زيبايی آن بيشتر مناسب خانه حاکم منطقه است. کاملاً پيدا است که اين منطقه قبلاً کوی بازرگانان سرمايهدار بوده است. در کنار اين خانه بزرگ، خانه بروجردی، ساختهشده در سال 1857 است که مساحت آن با خانه همسايه برابری دارد، ولی دارای چندين بادگير است. نمای داخلی سقفهای اين خانه با رنگهای آبی و زرد و گچبریهای سفيد، منظره دلانگيزی را پديد آورده است. يکی از سقفها گنبدیشکل، مقرنسهايی ساده و روزنههايی برای عبور نور خورشيد دارد؛ به نظر میرسد که هوای کاشان در زمستان خشک باشد؛ بنابراين، شايد همراه پرتو آفتاب قطرات باران هم از اين روزنهها به داخل سرازير شود. نشانههای شکوه و زيبايی در اين خانه و چيدمان هنرمندانه آن هويدا است؛ بر يکی از ديوارهای داخلی تصوير سه تن از شخصيتها در پوشش قاجاری برگرفته از مد آن روز اروپا ديده میشود. چهره دو نفر از آن سه محو شده، در حالی که سيمای نفر سوم هنوز قابل مشاهده است؛ چه بسا او آخرين کسی است که در اين خانه سکونت داشته و تصميم گرفته است که تنها چهره وی بر سينه ديوار محفوظ بماند.
🔹در مرکز اين محله حمام مشهوری قرار دارد که بر صدر فهرست مکانهای ديدنی کاشان سايه انداخته است؛ ابتدا فکرش را هم نمیکردم که يک حمام هم میتواند در رأس ديدنیهای فراوانِ يک شهر باشد، ولی به محض ورود به فضای هزار متری «حمام تاريخی سلطان امير احمد»، به ارزش هنری و تاريخی آن پی بردم. حمام در سال 1778 و در عهد صفويه ساخته شده و در روزگار قاجاری مورد بازسازی قرار گرفته است. هيچ قسمتِ حتی کوچکی از ديوارها و سقفها و کف حمام نيست که اثری هنری بر آن نقش نبسته باشد. نقاشیها، گلوبوتهها، شکلهای هندسی متقارن، با رنگهای فيروزهای و طلايی در هر گوشه و کنار آن پيدا است. سقفهای گنبدیشکل آن با تصاويری هماهنگ آراسته شده و پرتو آفتاب نيمروز از روزنههای متعددی که در سقف تعبيه گرديده و با شيشههای سفيد و رنگی پوشيده شده به داخل راه میيابد و نور خورشيد را با شکستی که در آن به وجود میآورد، به گونهای يکنواخت در سراسر فضای حمام میپراکند.
🔹ورودی حمام که در اصل بخش نشيمن و رختکن بوده، تبديل به يک چايخانه سنتی شده است. در وسط آن حوضچهای قرار دارد که اطراف آن را چندين ستون و طاق در برگرفته است و زير طاقها تختهايی گذاشته و روی آن را با قالی کاشان پوشاندهاند. بخش بعدی، حمام آب داغ است که مردان عادت داشتهاند برای حمام کردن يا غسل به آنجا بروند؛ زيرا مسلمانان برای ادای نماز، به استحمام و طهارت عنايت ويژهای داشتند، اما در گذشته، خانهها از نعمت وجود آب گرم محروم بوده است. آرزو کردم که کاش میتوانستم در اين فضای باشکوه خود را با آب داغ بشويَم، اما فقط به همين بسنده کردم که پاهايم را در آب حوضچه فرو ببرم و پس از لَختی آرامش در آب سرد، آن را بيرون بياورم.
🔹به گشتوگذار اکتشافی خود در کوچه پسکوچههای تنگِ آن اطراف ادامه دادم و نگاهم به ساختمانی فيروزهای و بلند، به بلندای منارهها افتاد، با اين تفاوت که گنبدی مخروطیشکل (مانند کلاهک موشکهای جنگی) داشت. از ماهيت آن پرسيدم و همين قدر فهميدم که مزار يکی از اوليای صالح خدا است؛ گويا در اين منطقه اولياءالله زياد بودهاند؛ زيرا در اطراف آن محله، به هر سو که نگريستم مزارهايی را با همان شکل و شمايل مشاهده کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/3
🔹مسجد آقابزرگ مهمترين جايی بود که امروز توانستم در کاشان ببينم. پياده که میرفتم، 15دقيقه بيشتر راه نبود، اما در اين هوای گرم برای تنبلها تاکسی، هم راهحل بهتری است و هم در وقت صرفهجويی میشود. با اينکه مقصد خودم را با زحمت به راننده حالی کردم، دو دقيقه بعد آنجا بودم. در مقصد 500 تومان به راننده دادم و راه افتادم، اما مرا صدا زد و بدون آنکه از او مطالبهای داشته باشم، 200 تومان به من برگرداند؛ از امانتداری بهيادماندنی وی تشکر کردم.
🔹 گنبد باشکوه مسجد از دور همانند يک ايستگاه فضايی به نظر میرسيد؛ اين گنبد به رنگ کاهگلی، آنقدر بزرگ است آن را در شمار بزرگترين گنبدهای ايران شمردهاند. بلندی آن با ارتفاع دو گلدستهای که مانند دو شمع فيروزهایرنگ در دو سوی آن قرار دارد، برابر است. از درِ دولنگه آن که با اشکال هندسی زيبايی آراسته شده و بر روی بازديدکنندگان گشوده است، وارد شدم. در اين ساعتِ واقعاً گرم، کسی جز من در آنجا نبود. بر روی بام شبستان اصلی کنار ورودی مسجد، دو بادگير با ارتفاع منارهها ساخته شده و نشان میدهد که کاشان تابستانهای بسيار گرمی دارد.
🔹در فضای ورودی که با مقرنسهای چشمگيری تزيين يافته، يک تابلو برنزی نصب است که بهاشتباه گمان کردم آن نوشته فارسی، متن دعا يا زيارتنامهای برای صاحب اين بنا است. هميشه کنجکاو هستم که نوشتههای فارسی را بخوانم تا شايد با يافتن واژههای عربی، معنای آن را بفهمم. از خواندن آن چنين دستگيرم شد که اين نوشته، چيزی مثل لوحهای يادبودی است که در ساختمانهای دولتی نصب میشود و در آن آمده است که اين بنا در روزگار حکمرانی فلان حاکم و به موجب فرمان مبارک شاهنشاه محمدشاه قاجار ـ خلّد الله ملکه ـ احداث شده است. گويا حاج محمد خانبان صاحب اين مسجد در منافع حاکم شهر سهيم بوده و میخواسته است که با اهدای اين مسجد و مدرسه، سهم خود را بپردازد. صحن مسجد بسيار وسيع است و تنها يک ايوان در جهت قبله و در زير گنبد و منارهها دارد. جلوتر که برويد خواهيد ديد که در سطحی پايينتر نيز صحن گسترده يک مدرسه ديده میشود که حوضی در ميان و درختان کوتاهی در اطراف آن است. در مقايسه با توجه به گنجايش اين مکان برای نمازگزاران بيشتر، به زيباسازی آن عنايت ويژهای صورت گرفته و صحن طبقه زيرين 70درصد فضای آن را اشغال کرده است. اين مسجد با اينکه در سال 1250 هجری ساخته شده و تقريباً نوساز است، اما بهراستی زيبا است. ديوارها و پوشش داخلی گنبدها با همان سبک خانههايی که قبلاً ديدهام، آرايش يافته است.
🔹نوبت تور کوير فرا رسيد. پيش از رفتن به سراغ راهنمای تور، در يک ميوهفروشی ايستادم. از ترس اينکه مبادا در بيابان معدهام به هم بريزد، تصميم گرفتم غذايم فقط مقداری ميوه باشد. در همان فروشگاه که صاحب بزرگوارش از بازديد يک مصری از ايران بسيار خوشحال بود و به همين دليل چای و شيرينی به من داد، کمی دلار تبديل کردم و مقداری ميوه آشنا و ناشناخته خريدم که بيشترشان واقعاً ارزان بود. با راهنما تماس گرفتم و پس از آنکه صاحب مغازه موقعيت من را برايش توضيح داد، يک ماشين فرستاد تا با آن بروم؛ خودرو کرهای کوچکی به رنگ سفيد که در صندلی جلو آن يک دختر کم سن و سال چينی نشسته بود.
🔹با همان ماشين سواری کوچک راه افتاديم و من و آن دختر چينی خيلی زود با هم آشنا شديم؛ اسمش را به ياد نمیآورم؛ او را به اسم يک دختر اهل تايوان که در قاهره ميزبان او و نامزدش بودم، «بينی» خواهم ناميد. 24 سال دارد و در شانگهای کارمند بانک است. دو هفته است که تک و تنها به ايران آمده و امشب به کوير خواهد رفت تا در آنجا بيتوته کند و صبح فردا پس از تماشای طلوع آفتاب کوير، راهی اصفهان شود. گفتم که تا صحرا با او همسفر خواهم بود، ولی شب را به کاشان برمیگردم تا فردا به ابيانه بروم.
🔹با شور و حرارت خاصی حرف من را قطع کرد و گفت: «من چند ساعت پيش از ابيانه اومدهام، جای خيلی خيلی خوبيه، اين روسری رو از همونجا خريدم؛ چارقد سنتی زنهای اونجاس». موهايش را با روسری بزرگ و سفيدی پوشانده بود که نقش و نگاری رنگی داشت که تا به حال مثل آن را در ايران نديدهام. خوشم آمد و تصميم گرفتم برای مادرم، يکی از آنها را به عنوان سوغات شهری که فرهنگ و سنتهای خود را پاس داشته است، بخرم. يک بار ديگر در حاشيههای پارچه روسری دقيق شدم و ناگهان ديدم که بر لبه آن به انگليسی نوشته است: made in Japan. واقعاً؟ دختر که تا به حال فکر میکرد اين يکی از صنايع دستی زنان ابيانه است، چنان يکه خورد که نزديک بود گريهاش بگيرد. سر به سرش گذاشتم و برای اين که از اين حس خودش بيرون بيايد، گفتم: «خدا رو شکر کن که made in China نيست، و گرنه با همين روسری خودتو خفه کرده بودی!»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/3
🔹مسجد آقابزرگ مهمترين جايی بود که امروز توانستم در کاشان ببينم. پياده که میرفتم، 15دقيقه بيشتر راه نبود، اما در اين هوای گرم برای تنبلها تاکسی، هم راهحل بهتری است و هم در وقت صرفهجويی میشود. با اينکه مقصد خودم را با زحمت به راننده حالی کردم، دو دقيقه بعد آنجا بودم. در مقصد 500 تومان به راننده دادم و راه افتادم، اما مرا صدا زد و بدون آنکه از او مطالبهای داشته باشم، 200 تومان به من برگرداند؛ از امانتداری بهيادماندنی وی تشکر کردم.
🔹 گنبد باشکوه مسجد از دور همانند يک ايستگاه فضايی به نظر میرسيد؛ اين گنبد به رنگ کاهگلی، آنقدر بزرگ است آن را در شمار بزرگترين گنبدهای ايران شمردهاند. بلندی آن با ارتفاع دو گلدستهای که مانند دو شمع فيروزهایرنگ در دو سوی آن قرار دارد، برابر است. از درِ دولنگه آن که با اشکال هندسی زيبايی آراسته شده و بر روی بازديدکنندگان گشوده است، وارد شدم. در اين ساعتِ واقعاً گرم، کسی جز من در آنجا نبود. بر روی بام شبستان اصلی کنار ورودی مسجد، دو بادگير با ارتفاع منارهها ساخته شده و نشان میدهد که کاشان تابستانهای بسيار گرمی دارد.
🔹در فضای ورودی که با مقرنسهای چشمگيری تزيين يافته، يک تابلو برنزی نصب است که بهاشتباه گمان کردم آن نوشته فارسی، متن دعا يا زيارتنامهای برای صاحب اين بنا است. هميشه کنجکاو هستم که نوشتههای فارسی را بخوانم تا شايد با يافتن واژههای عربی، معنای آن را بفهمم. از خواندن آن چنين دستگيرم شد که اين نوشته، چيزی مثل لوحهای يادبودی است که در ساختمانهای دولتی نصب میشود و در آن آمده است که اين بنا در روزگار حکمرانی فلان حاکم و به موجب فرمان مبارک شاهنشاه محمدشاه قاجار ـ خلّد الله ملکه ـ احداث شده است. گويا حاج محمد خانبان صاحب اين مسجد در منافع حاکم شهر سهيم بوده و میخواسته است که با اهدای اين مسجد و مدرسه، سهم خود را بپردازد. صحن مسجد بسيار وسيع است و تنها يک ايوان در جهت قبله و در زير گنبد و منارهها دارد. جلوتر که برويد خواهيد ديد که در سطحی پايينتر نيز صحن گسترده يک مدرسه ديده میشود که حوضی در ميان و درختان کوتاهی در اطراف آن است. در مقايسه با توجه به گنجايش اين مکان برای نمازگزاران بيشتر، به زيباسازی آن عنايت ويژهای صورت گرفته و صحن طبقه زيرين 70درصد فضای آن را اشغال کرده است. اين مسجد با اينکه در سال 1250 هجری ساخته شده و تقريباً نوساز است، اما بهراستی زيبا است. ديوارها و پوشش داخلی گنبدها با همان سبک خانههايی که قبلاً ديدهام، آرايش يافته است.
🔹نوبت تور کوير فرا رسيد. پيش از رفتن به سراغ راهنمای تور، در يک ميوهفروشی ايستادم. از ترس اينکه مبادا در بيابان معدهام به هم بريزد، تصميم گرفتم غذايم فقط مقداری ميوه باشد. در همان فروشگاه که صاحب بزرگوارش از بازديد يک مصری از ايران بسيار خوشحال بود و به همين دليل چای و شيرينی به من داد، کمی دلار تبديل کردم و مقداری ميوه آشنا و ناشناخته خريدم که بيشترشان واقعاً ارزان بود. با راهنما تماس گرفتم و پس از آنکه صاحب مغازه موقعيت من را برايش توضيح داد، يک ماشين فرستاد تا با آن بروم؛ خودرو کرهای کوچکی به رنگ سفيد که در صندلی جلو آن يک دختر کم سن و سال چينی نشسته بود.
🔹با همان ماشين سواری کوچک راه افتاديم و من و آن دختر چينی خيلی زود با هم آشنا شديم؛ اسمش را به ياد نمیآورم؛ او را به اسم يک دختر اهل تايوان که در قاهره ميزبان او و نامزدش بودم، «بينی» خواهم ناميد. 24 سال دارد و در شانگهای کارمند بانک است. دو هفته است که تک و تنها به ايران آمده و امشب به کوير خواهد رفت تا در آنجا بيتوته کند و صبح فردا پس از تماشای طلوع آفتاب کوير، راهی اصفهان شود. گفتم که تا صحرا با او همسفر خواهم بود، ولی شب را به کاشان برمیگردم تا فردا به ابيانه بروم.
🔹با شور و حرارت خاصی حرف من را قطع کرد و گفت: «من چند ساعت پيش از ابيانه اومدهام، جای خيلی خيلی خوبيه، اين روسری رو از همونجا خريدم؛ چارقد سنتی زنهای اونجاس». موهايش را با روسری بزرگ و سفيدی پوشانده بود که نقش و نگاری رنگی داشت که تا به حال مثل آن را در ايران نديدهام. خوشم آمد و تصميم گرفتم برای مادرم، يکی از آنها را به عنوان سوغات شهری که فرهنگ و سنتهای خود را پاس داشته است، بخرم. يک بار ديگر در حاشيههای پارچه روسری دقيق شدم و ناگهان ديدم که بر لبه آن به انگليسی نوشته است: made in Japan. واقعاً؟ دختر که تا به حال فکر میکرد اين يکی از صنايع دستی زنان ابيانه است، چنان يکه خورد که نزديک بود گريهاش بگيرد. سر به سرش گذاشتم و برای اين که از اين حس خودش بيرون بيايد، گفتم: «خدا رو شکر کن که made in China نيست، و گرنه با همين روسری خودتو خفه کرده بودی!»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir