🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 2️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/1
🔸اين که آيه قرآن نيست!
🔹در آرامش عجيب خانه از خواب برخاستم. ساعتم را کوک نکرده بودم، تا حاج فريد زين از شوک موسيقی صبحگاهی اذيت نشود. وقتی بيدار شدم ديدم که تنها در سالن خوابيدهام و مهرنوش و پدرش مثل هميشه صبح زود به محل کار رفتهاند. ساعت مقدسِ خواب، قيلوله ظهر است؛ بنابراين بايد صبح زود به سر کار رفت.
🔹ساغر را در آشپزخانهای که ديوارش به هال باز است، ديدم که به مادر مهرنوش در تهيه يک صبحانه واقعاً ساده کمک میکند: پنير سفيد و گردو، همان چيزی که ديروز هم پيش مهتاب خورده بودم. مادر از من خواست که در پوست کردن گردو کمکش کنم. مرا به اتاق پدر مهرنوش راهنمايی کرد تا در آنجا دو کيسه گردو را روی زمين پيدا کنم. به نظر میرسد که در اينجا خيلی کشت میشود، در شکستن و پوست کردن مقداری از آنها کمکش کردم. دنبال قهوه خانگی بودم، اما اينجا کسی قهوه نمیخورد؛ فقط چای و چای و ديگر هيچ! به اندازه همه عمرم چای نوشيدم. پس از خداحافظی از مادرِ واقعاً مهماننواز که برای من آرزوی توفيق در سفر کرد، همراه با ساغر از خانه بيرون آمدم و آنجا از هم جدا شديم و هر کدام به سمت خانه خودمان رفتيم و قرار گذاشتيم که دو ساعت ديگر در ميدان امام يکديگر را ببينيم تا در يک بازديد اکتشافی، بزرگترين ميدان اصفهان بلکه ايران را به من نشان دهد.
🔹با تاکسی به خانه مسکونی مهتاب برگشتم و بار ديگر صبح زود او را از خواب بيدار کردم، اما در حقيقت، وقت بيدار شدنش بود. از ماجرای ديشب برايش گفتم. با خواندن پيام من فهميده بود که چرا شب برنگشتهام. از اينکه بلافاصله پس از رسيدن، او را ترک کرده بودم ناراحت بود؛ بنابراين، مدتی را به صحبت از زندگی خودم در قاهره و کار و خانوادهام پرداختم و پس از آن بحثهايی در باره امور سياسی و هنری و گردشگری در ايران را پيش کشيديم. يکی از مهمترين آداب شبکه CS اين است که به جای فرض کردنِ خانه ميزبان به عنوان هتل، وقت خود را به گفتوگو بگذرانيد. بيشتر کسانی که در خانهام ميزبان آنان بودهام روی اين نکته پافشاری داشتند و از کسانی که با شبکه CS مثل يک هتل برخورد میکنند به تنگ میآيم.
🔹پدرش در سازمان اداری ارتش کار میکند، با اين حال، خودش و خانوادهاش کم و بيش برای نظام گذشته احترام قائل هستند. اما خانواده مادرش انقلاب اسلامی ايران را تأييد میکنند. در تعجّبم که اين دو خانواده، با اين همه اختلاف سياسی، چطور با هم وصلت کردهاند! با توضيح در باره اوضاع مصر که ديدگاههای مختلف سياسی گاه به درگيری و دشمنی و جدايی ميان اقوام و دوستان، حتی بين پدر و پسر و زن و مرد میانجامد، غافلگيرش کردم، و يادآور شدم که اختلاف در باره انقلاب و ارتش و اخوان المسلمين و بازماندههای رژيم سابق و مفهوم توطئه، يک امر ازلی است. در نهايت کوشيدم با خنده اضافه کنم که البته بعضیها فقط به دوست شدن و نشدن در فيسبوک بسنده میکنند، و بدين وسيله از تعجب او کم کردم.
🔹از او اجازه خواستم که برای رفتن به ميدان امام و ديدن ساغر آماده شوم. قبل از رفتن مرا به صرف شام همراه يکی از دوستانش دعوت کرد و بهشوخی گفت: «نبينم که دوباره امروز هم قصد داشته باشی جای ديگهای بخوابی!» خندهای کردم و قول دادم که دعوت شام را اجابت کنم.
🔹از جلو خانه مهتاب سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم که مرا به ميدان امام برساند. سرَم داد زد که: «نقش جهان... نقش جهان». اسم قديمی اين ميدان از زمان شاه عباس همين بوده، اما بعد از انقلاب آن را اسلامیسازی کردهاند و نامش «ميدان امام» شده است. پس از انقلاب اسامی خيلی از خيابانها و ميدانها اسلامی شد. به نظر میرسد راننده تاکسی از اين نامگذاریها رضايت ندارد و ترجيح میدهد که آنها را با همان نام قديمیشان بخواند تا به شکلی غيرمستقيم، عشق و نفرت خود را نمايان کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/1
🔸اين که آيه قرآن نيست!
🔹در آرامش عجيب خانه از خواب برخاستم. ساعتم را کوک نکرده بودم، تا حاج فريد زين از شوک موسيقی صبحگاهی اذيت نشود. وقتی بيدار شدم ديدم که تنها در سالن خوابيدهام و مهرنوش و پدرش مثل هميشه صبح زود به محل کار رفتهاند. ساعت مقدسِ خواب، قيلوله ظهر است؛ بنابراين بايد صبح زود به سر کار رفت.
🔹ساغر را در آشپزخانهای که ديوارش به هال باز است، ديدم که به مادر مهرنوش در تهيه يک صبحانه واقعاً ساده کمک میکند: پنير سفيد و گردو، همان چيزی که ديروز هم پيش مهتاب خورده بودم. مادر از من خواست که در پوست کردن گردو کمکش کنم. مرا به اتاق پدر مهرنوش راهنمايی کرد تا در آنجا دو کيسه گردو را روی زمين پيدا کنم. به نظر میرسد که در اينجا خيلی کشت میشود، در شکستن و پوست کردن مقداری از آنها کمکش کردم. دنبال قهوه خانگی بودم، اما اينجا کسی قهوه نمیخورد؛ فقط چای و چای و ديگر هيچ! به اندازه همه عمرم چای نوشيدم. پس از خداحافظی از مادرِ واقعاً مهماننواز که برای من آرزوی توفيق در سفر کرد، همراه با ساغر از خانه بيرون آمدم و آنجا از هم جدا شديم و هر کدام به سمت خانه خودمان رفتيم و قرار گذاشتيم که دو ساعت ديگر در ميدان امام يکديگر را ببينيم تا در يک بازديد اکتشافی، بزرگترين ميدان اصفهان بلکه ايران را به من نشان دهد.
🔹با تاکسی به خانه مسکونی مهتاب برگشتم و بار ديگر صبح زود او را از خواب بيدار کردم، اما در حقيقت، وقت بيدار شدنش بود. از ماجرای ديشب برايش گفتم. با خواندن پيام من فهميده بود که چرا شب برنگشتهام. از اينکه بلافاصله پس از رسيدن، او را ترک کرده بودم ناراحت بود؛ بنابراين، مدتی را به صحبت از زندگی خودم در قاهره و کار و خانوادهام پرداختم و پس از آن بحثهايی در باره امور سياسی و هنری و گردشگری در ايران را پيش کشيديم. يکی از مهمترين آداب شبکه CS اين است که به جای فرض کردنِ خانه ميزبان به عنوان هتل، وقت خود را به گفتوگو بگذرانيد. بيشتر کسانی که در خانهام ميزبان آنان بودهام روی اين نکته پافشاری داشتند و از کسانی که با شبکه CS مثل يک هتل برخورد میکنند به تنگ میآيم.
🔹پدرش در سازمان اداری ارتش کار میکند، با اين حال، خودش و خانوادهاش کم و بيش برای نظام گذشته احترام قائل هستند. اما خانواده مادرش انقلاب اسلامی ايران را تأييد میکنند. در تعجّبم که اين دو خانواده، با اين همه اختلاف سياسی، چطور با هم وصلت کردهاند! با توضيح در باره اوضاع مصر که ديدگاههای مختلف سياسی گاه به درگيری و دشمنی و جدايی ميان اقوام و دوستان، حتی بين پدر و پسر و زن و مرد میانجامد، غافلگيرش کردم، و يادآور شدم که اختلاف در باره انقلاب و ارتش و اخوان المسلمين و بازماندههای رژيم سابق و مفهوم توطئه، يک امر ازلی است. در نهايت کوشيدم با خنده اضافه کنم که البته بعضیها فقط به دوست شدن و نشدن در فيسبوک بسنده میکنند، و بدين وسيله از تعجب او کم کردم.
🔹از او اجازه خواستم که برای رفتن به ميدان امام و ديدن ساغر آماده شوم. قبل از رفتن مرا به صرف شام همراه يکی از دوستانش دعوت کرد و بهشوخی گفت: «نبينم که دوباره امروز هم قصد داشته باشی جای ديگهای بخوابی!» خندهای کردم و قول دادم که دعوت شام را اجابت کنم.
🔹از جلو خانه مهتاب سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم که مرا به ميدان امام برساند. سرَم داد زد که: «نقش جهان... نقش جهان». اسم قديمی اين ميدان از زمان شاه عباس همين بوده، اما بعد از انقلاب آن را اسلامیسازی کردهاند و نامش «ميدان امام» شده است. پس از انقلاب اسامی خيلی از خيابانها و ميدانها اسلامی شد. به نظر میرسد راننده تاکسی از اين نامگذاریها رضايت ندارد و ترجيح میدهد که آنها را با همان نام قديمیشان بخواند تا به شکلی غيرمستقيم، عشق و نفرت خود را نمايان کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 3️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/2
🔹 وقتی با تاکسی به ميدان رسيدم، از پهنه وسيعی که پيش چشم من کشيده شده بود، بهتزده شدم. روی اينترنت عکسهای زيادی از اين ميدان ديدهام، ولی اصلاً تصور نمیکردم که در واقعيت هم، اين گستردگی و شکوه را داشته باشد. توصيف دقيق عظمت آن را به تصاوير میسپارم؛ چرا که قلم را يارای آن نيست که حقش را ادا کند. احداث ميان «نقش جهان» در روزگار شاه عباس کبير در آغاز قرن هفدهم اتفاق افتاد. «نقش جهان» در فارسی به معنای نمونه يا تبلوری از عالَم است. اين ميدان در مرکز شهر اصفهان واقع شده و بعد از ميدان «تيانآنمن» پکن، بزرگترين ميدان جهان است؛ 512 متر طول و 163 متر عرض دارد؛ بدين ترتيب مساحتی بيش از هفت زمين قوتبال را در برگرفته است.
🔹 گرداگرد ميدان ساختمانی دو طبقه است؛ طبقه اول شامل نمای بيرونی بازاری است که دور تا دور ميدان کشيده شده و در آن محصولات توليد اصفهان اعم از قالی و ديگر کالای سوغاتی و تزئينی عرضه میشود. در وسط ميدان هم فضای سبزی قرار دارد که با وسواس گلآرايی شده و درختان کوتاه آن به گونهای آرايش يافته که از طبقه اول ساختمان فراتر نرود. در يک سوم انتهايی ميدان، آبنمايی بزرگ به اندازه يک زمين فوتبال است، ولی متأسفانه اکنون آبی در آن نيست؛ گويا در هر جايی که زيبايی آن با آب دوچندان میشود، ناف مرا با خشکی بريدهاند. ديروز «زايندهرود» و امروز آبنمای نقش جهان. سه اثر تاريخی بسيار باشکوه يعنی مسجد لطفالله، مسجد شاه (اکنون مسجد امام) و کاخ عالیقاپو که ساخت هر سه به دوران صفوی برمیگردد، بر اين ميدان اشراف دارد.
🔹 پس از ده دقيقه انتظار، ساغر هم رسيد، تا او را ديدم دليل تأخير را متوجه شدم؛ زيرا نسبت به ديشب خيلی شيکتر شده بود. بايد يکی دو ساعت را در سالن آرايشگاه گذرانده باشد. نيمی از موهای سايهروشن خرمايی و هماهنگ با چهره گندمگونش پيدا بود و در جامهای آراسته و چشمگير خودنمايی میکرد، بهشوخی گفتم: «امروز قيافهت خيلی خوشگل شده، اگر مادربزرگ مهرنوش تو رو ببينه، حدسش به يقين تبديل میشه» خنديد و از تأخير پوزش خواست و راهی گشتوگذار در اصفهان شديم.
🔹 از مسجد شيخ لطفالله شروع کرديم که تنها مسجد بدون مناره ايران است. امتياز آن در گنبد عاجیرنگی است که سر به اوج زيبايی میسايد. نقشهای آن زيباترين نگارههايی است که به چشم ديدهام. ساختمان مسجد به فرمان شاه عباس اول صفوی شروع شده و پس از هشت سال، در سال 1619 به اتمام رسيده است. شيخ لطفالله از بزرگترين دانشمندان شيعه جبل عامل لبنان بود که در پی دعوت و اظهار تمايل شاه عباس صفوی، برای تدريس مذهب شيعه جعفری، زندگی در اصفهان را برگزيد و برای تکريم و تجليل وی، اين مسجد به او اختصاص يافت تا در آن به شاگردانش درس بدهد و نماز بگزارد. از اين رو، مسجد به نام او خوانده شد.
🔹ورودی کوچک مسجد با کاشیهايی فيروزهای پوشش يافته، گنبدش اما برخلاف گنبدهای آبی ديگر مساجد ايران، رنگ عاجی درخشانی دارد که نقش و نگارِ بهراستی خيرهکنندهای بر روی آن ترسيم شده است. راهرُوی که تو را از خود بیخود میکند، به شبستانی میانجامد که نور از دريچههای نگارينش به درون میتابد و چشم بينندگان را مینوازد. نمای داخلی گنبد تصويری از پرهای طاووس است. پرتو آفتاب از لابلای شبکههای آراسته و باشکوه آن نمايان میشود و ظهرهنگام، شعاع رنگارنگ نوری که از اين پنجرهها میتابد تصويری از دُم يک طاووس را به نمايش میگذارد. اولين لحظهای که وارد مسجد شدم، احساس کردم که جايی آشنا است و گويا نخستين باری نيست که اين نمای بس دلانگيز را میبينم؛ زيرا کتاب LONELY PLANET ويژه ايران، همسفر همراه من، عکسی از همين مسجد را در روی جلد خود چاپ کرده است.
🔹 از آشنايی با جايی که اين تصوير از آن گرفته شده است بسيار خرسند شدم و بارها کوشيدم تا نمايی همانند آن را در قاب دوربين خودم بنشانم. حدود يک ساعت برای عکسبرداری و لذت تماشای اين اثر ارزشمند هنر معماری در آن فضا ماندم. کتيبههای قرآنی که با شکوهمندی و پيچوتابی هنرمندانه، ديوار مسجد را آراسته است هر بينندهای را جذب خود میکند. يکی از پنجرههای پايينی، با تصوير صليبی شکسته آرايش يافته که به دست يکی از مهندسان ارمنی همکار در ساخت اين مسجد و بنای اصفهان بدان افزوده شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/2
🔹 وقتی با تاکسی به ميدان رسيدم، از پهنه وسيعی که پيش چشم من کشيده شده بود، بهتزده شدم. روی اينترنت عکسهای زيادی از اين ميدان ديدهام، ولی اصلاً تصور نمیکردم که در واقعيت هم، اين گستردگی و شکوه را داشته باشد. توصيف دقيق عظمت آن را به تصاوير میسپارم؛ چرا که قلم را يارای آن نيست که حقش را ادا کند. احداث ميان «نقش جهان» در روزگار شاه عباس کبير در آغاز قرن هفدهم اتفاق افتاد. «نقش جهان» در فارسی به معنای نمونه يا تبلوری از عالَم است. اين ميدان در مرکز شهر اصفهان واقع شده و بعد از ميدان «تيانآنمن» پکن، بزرگترين ميدان جهان است؛ 512 متر طول و 163 متر عرض دارد؛ بدين ترتيب مساحتی بيش از هفت زمين قوتبال را در برگرفته است.
🔹 گرداگرد ميدان ساختمانی دو طبقه است؛ طبقه اول شامل نمای بيرونی بازاری است که دور تا دور ميدان کشيده شده و در آن محصولات توليد اصفهان اعم از قالی و ديگر کالای سوغاتی و تزئينی عرضه میشود. در وسط ميدان هم فضای سبزی قرار دارد که با وسواس گلآرايی شده و درختان کوتاه آن به گونهای آرايش يافته که از طبقه اول ساختمان فراتر نرود. در يک سوم انتهايی ميدان، آبنمايی بزرگ به اندازه يک زمين فوتبال است، ولی متأسفانه اکنون آبی در آن نيست؛ گويا در هر جايی که زيبايی آن با آب دوچندان میشود، ناف مرا با خشکی بريدهاند. ديروز «زايندهرود» و امروز آبنمای نقش جهان. سه اثر تاريخی بسيار باشکوه يعنی مسجد لطفالله، مسجد شاه (اکنون مسجد امام) و کاخ عالیقاپو که ساخت هر سه به دوران صفوی برمیگردد، بر اين ميدان اشراف دارد.
🔹 پس از ده دقيقه انتظار، ساغر هم رسيد، تا او را ديدم دليل تأخير را متوجه شدم؛ زيرا نسبت به ديشب خيلی شيکتر شده بود. بايد يکی دو ساعت را در سالن آرايشگاه گذرانده باشد. نيمی از موهای سايهروشن خرمايی و هماهنگ با چهره گندمگونش پيدا بود و در جامهای آراسته و چشمگير خودنمايی میکرد، بهشوخی گفتم: «امروز قيافهت خيلی خوشگل شده، اگر مادربزرگ مهرنوش تو رو ببينه، حدسش به يقين تبديل میشه» خنديد و از تأخير پوزش خواست و راهی گشتوگذار در اصفهان شديم.
🔹 از مسجد شيخ لطفالله شروع کرديم که تنها مسجد بدون مناره ايران است. امتياز آن در گنبد عاجیرنگی است که سر به اوج زيبايی میسايد. نقشهای آن زيباترين نگارههايی است که به چشم ديدهام. ساختمان مسجد به فرمان شاه عباس اول صفوی شروع شده و پس از هشت سال، در سال 1619 به اتمام رسيده است. شيخ لطفالله از بزرگترين دانشمندان شيعه جبل عامل لبنان بود که در پی دعوت و اظهار تمايل شاه عباس صفوی، برای تدريس مذهب شيعه جعفری، زندگی در اصفهان را برگزيد و برای تکريم و تجليل وی، اين مسجد به او اختصاص يافت تا در آن به شاگردانش درس بدهد و نماز بگزارد. از اين رو، مسجد به نام او خوانده شد.
🔹ورودی کوچک مسجد با کاشیهايی فيروزهای پوشش يافته، گنبدش اما برخلاف گنبدهای آبی ديگر مساجد ايران، رنگ عاجی درخشانی دارد که نقش و نگارِ بهراستی خيرهکنندهای بر روی آن ترسيم شده است. راهرُوی که تو را از خود بیخود میکند، به شبستانی میانجامد که نور از دريچههای نگارينش به درون میتابد و چشم بينندگان را مینوازد. نمای داخلی گنبد تصويری از پرهای طاووس است. پرتو آفتاب از لابلای شبکههای آراسته و باشکوه آن نمايان میشود و ظهرهنگام، شعاع رنگارنگ نوری که از اين پنجرهها میتابد تصويری از دُم يک طاووس را به نمايش میگذارد. اولين لحظهای که وارد مسجد شدم، احساس کردم که جايی آشنا است و گويا نخستين باری نيست که اين نمای بس دلانگيز را میبينم؛ زيرا کتاب LONELY PLANET ويژه ايران، همسفر همراه من، عکسی از همين مسجد را در روی جلد خود چاپ کرده است.
🔹 از آشنايی با جايی که اين تصوير از آن گرفته شده است بسيار خرسند شدم و بارها کوشيدم تا نمايی همانند آن را در قاب دوربين خودم بنشانم. حدود يک ساعت برای عکسبرداری و لذت تماشای اين اثر ارزشمند هنر معماری در آن فضا ماندم. کتيبههای قرآنی که با شکوهمندی و پيچوتابی هنرمندانه، ديوار مسجد را آراسته است هر بينندهای را جذب خود میکند. يکی از پنجرههای پايينی، با تصوير صليبی شکسته آرايش يافته که به دست يکی از مهندسان ارمنی همکار در ساخت اين مسجد و بنای اصفهان بدان افزوده شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 حدود يک ساعت برای عکسبرداری و لذت تماشای اين اثر ارزشمند هنر معماری در آن فضا ماندم. کتيبههای قرآنی که با شکوهمندی و پيچوتابی هنرمندانه، ديوار مسجد را آراسته است هر بينندهای را جذب خود میکند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 4️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/3
🔹 برای تماشای ديگر جاهای ديدنی، شتابان از مسجد لطفالله بيرون آمديم. ميدان امام پر از بازديدکنندگانی است که از اين سو به سو میروند. مسيری عريض در اطراف ميدان قرار دارد که درشکههای اسبی از آن میگذرند و خانوادههای ايرانی سوار شدن بر آن را به عنوان يک نوع تفريح تلقی میکنند. برای رفتن به مسجد شاه از ميدان گذشتيم و آبنمای ديگری را ديديم که مردم تلاش داشتند با ظرف، آن را از آب پر کنند؛ با خودم خدا را شکر کردم. اگر اين حوض بزرگ لبريز از آب شود، منظره بسيار چشمنوازتری را پيش روی خود خواهيم داشت؛ حوض عمق چندانی ندارد و پر کردن آن زمان زيادی نمیبرد.
🔹 بیگمان، مسجد شاه از زيباترين مساجد ايران است، و يکی از اموری که به زيبايی و شکوه ماندگار آن کمک کرده، اين است که در سالهای پس از حمله مغول ساخته شده و از بلايی که بر سر بسياری از آثار تاريخی ايران آمده، محفوظ مانده است؛ چرا که سپاه مغول با وحشیگریهايی که در زمان يورش خود به کار بستند، همه نشانهای تمدن ايرانی را زير پا نهادند و به ويرانی کشاندند. ساخت مسجد 18 سال به درازا کشيد و در سال 1630 به بهرهبرداری رسيد. نمای ورودی اين مسجد با سردر بزرگ و آراسته به دهها مقرنسکاری هنرمندانه، و رنگهای چشمگير و آرايش ظريف و چينش باشکوه و نوآورانه، از دلانگيزترين منظرههايی است که به چشم آدمی میآيد. بر فراز آن دو مناره بلند برافراشته شده، و با اينکه از بهکارگيری سنگ مرمر در فضای آن بيش از 400 سال میگذرد، اما درخشش آن تا امروز چنان پايدار مانده که گويی چونان آينههايی صيقلخورده در برابر ما است. ايوانهای برافراشته به ساختمانهای ايرانی جادو و جمال بيشتری میبخشد.
🔹 فضای داخلی مسجد دارای سه شبستان برای نماز، يک آبنمای کمعمق در وسط، و يک صحن روباز است. همه گوشهوکنار اين مسجد سرشار از نقش و نگارهای بديع است، ديوارها با کتيبههايی از آيات قرآنی پوشانده شده و حروف و واژهها هنرمندانه و هماهنگ در هم تنيده است. اکنون میفهمم که چرا اين مسجد را زيباترين مسجد ايران ناميدهاند؛ چه، هيچ سقف و ستونی نيست که نقش و نگاری بر سينه آن نباشد؛ بر خلاف مسجد وکيل در شيراز که نگاشتهها و کتيبهها تنها در بخش کوچکی از سقف و ستون بود، و بر خلاف ديگر مساجد شيراز و يزد که فضای کوچکتر و زيبايی کمتری داشت.
🔹 اعجاز مهندسی اين مسجد در زير گنبد برافراشته آن نهفته است که پژواک آواز در فضای زير خود را هفت بار بازتاب میدهد. برای آزمودن اين امر ندای «الله اکبر» سر دادم و بيش از يک بار پژواک آن را به گوش خود شنيدم. طراحی گنبد از اين رو بوده که ـ طبعاً قبل از اختراع ميکروفون ـ صدای امام در هنگام قرائت نماز را به گوش همه نمازگزاران برساند.
🔹 بيشترين چيزی که از نظر هنری مرا آزار داد و به عنوان عکاسی که هميشه زيبايی و کمال را جستوجو میکند، اين احساس مرا خدشهدار کرد، آسيب زدن به فضای مسجد بود که برای آسايش نمازگزاران، چشمانداز صحن را با نصب سايهبان بر روی داربستهای بدقواره فلزی خراب کرده و جلوه زيبا و دلربايی را که از کنار هم نشستن ايوانها و ستونها و گنبد پديد میآمد، از ميان برده بودند. آرزو کردم که ای کاش اين داربستها جمع شود و ای کاش در راستای پاسداری از اين اثر تاريخی، در آن نماز برپا نگردد؛ زيرا در واقع تنها شمار کمی از مردم برای نماز به اين مسجد میآيند و مثلاً در هنگام نماز عصر تعداد نمازگزاران بهراستی اندک بود.
🔹 با نزديک شدن به زمان غروب خورشيد از شدت گرما کاسته شد و فضای ميدان را سايههای بلند و کشيده ساختمانهای اطراف فرا گرفت. هوا چنان به لطافت گراييد که سراسر فضای سبز ميدان پر از بساط خانوادههايی ايرانی شد که برای تفريح به اينجا آمده و گروهگروه نشسته و مشغول خوردن و نوشيدن و گاه قليان کشيدن شده بودند. هيچ رستوران و کافیشاپی مُشرف به ميدان نيست. چنين فضايی اگر در هر کشور تجاری يا گردشگری ديگری بود، سر تا پای آن را با رستوران و کافه و بدون شک با «استارباکس» پر میکردند، اما در اينجا مسئولان کوشيدهاند تا از رنگ و بوی ساده مکان پاسداری کنند و وظيفه تأمين مواد خوردن و آشاميدن را بر دوش بازديدکنندگان بگذارند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/3
🔹 برای تماشای ديگر جاهای ديدنی، شتابان از مسجد لطفالله بيرون آمديم. ميدان امام پر از بازديدکنندگانی است که از اين سو به سو میروند. مسيری عريض در اطراف ميدان قرار دارد که درشکههای اسبی از آن میگذرند و خانوادههای ايرانی سوار شدن بر آن را به عنوان يک نوع تفريح تلقی میکنند. برای رفتن به مسجد شاه از ميدان گذشتيم و آبنمای ديگری را ديديم که مردم تلاش داشتند با ظرف، آن را از آب پر کنند؛ با خودم خدا را شکر کردم. اگر اين حوض بزرگ لبريز از آب شود، منظره بسيار چشمنوازتری را پيش روی خود خواهيم داشت؛ حوض عمق چندانی ندارد و پر کردن آن زمان زيادی نمیبرد.
🔹 بیگمان، مسجد شاه از زيباترين مساجد ايران است، و يکی از اموری که به زيبايی و شکوه ماندگار آن کمک کرده، اين است که در سالهای پس از حمله مغول ساخته شده و از بلايی که بر سر بسياری از آثار تاريخی ايران آمده، محفوظ مانده است؛ چرا که سپاه مغول با وحشیگریهايی که در زمان يورش خود به کار بستند، همه نشانهای تمدن ايرانی را زير پا نهادند و به ويرانی کشاندند. ساخت مسجد 18 سال به درازا کشيد و در سال 1630 به بهرهبرداری رسيد. نمای ورودی اين مسجد با سردر بزرگ و آراسته به دهها مقرنسکاری هنرمندانه، و رنگهای چشمگير و آرايش ظريف و چينش باشکوه و نوآورانه، از دلانگيزترين منظرههايی است که به چشم آدمی میآيد. بر فراز آن دو مناره بلند برافراشته شده، و با اينکه از بهکارگيری سنگ مرمر در فضای آن بيش از 400 سال میگذرد، اما درخشش آن تا امروز چنان پايدار مانده که گويی چونان آينههايی صيقلخورده در برابر ما است. ايوانهای برافراشته به ساختمانهای ايرانی جادو و جمال بيشتری میبخشد.
🔹 فضای داخلی مسجد دارای سه شبستان برای نماز، يک آبنمای کمعمق در وسط، و يک صحن روباز است. همه گوشهوکنار اين مسجد سرشار از نقش و نگارهای بديع است، ديوارها با کتيبههايی از آيات قرآنی پوشانده شده و حروف و واژهها هنرمندانه و هماهنگ در هم تنيده است. اکنون میفهمم که چرا اين مسجد را زيباترين مسجد ايران ناميدهاند؛ چه، هيچ سقف و ستونی نيست که نقش و نگاری بر سينه آن نباشد؛ بر خلاف مسجد وکيل در شيراز که نگاشتهها و کتيبهها تنها در بخش کوچکی از سقف و ستون بود، و بر خلاف ديگر مساجد شيراز و يزد که فضای کوچکتر و زيبايی کمتری داشت.
🔹 اعجاز مهندسی اين مسجد در زير گنبد برافراشته آن نهفته است که پژواک آواز در فضای زير خود را هفت بار بازتاب میدهد. برای آزمودن اين امر ندای «الله اکبر» سر دادم و بيش از يک بار پژواک آن را به گوش خود شنيدم. طراحی گنبد از اين رو بوده که ـ طبعاً قبل از اختراع ميکروفون ـ صدای امام در هنگام قرائت نماز را به گوش همه نمازگزاران برساند.
🔹 بيشترين چيزی که از نظر هنری مرا آزار داد و به عنوان عکاسی که هميشه زيبايی و کمال را جستوجو میکند، اين احساس مرا خدشهدار کرد، آسيب زدن به فضای مسجد بود که برای آسايش نمازگزاران، چشمانداز صحن را با نصب سايهبان بر روی داربستهای بدقواره فلزی خراب کرده و جلوه زيبا و دلربايی را که از کنار هم نشستن ايوانها و ستونها و گنبد پديد میآمد، از ميان برده بودند. آرزو کردم که ای کاش اين داربستها جمع شود و ای کاش در راستای پاسداری از اين اثر تاريخی، در آن نماز برپا نگردد؛ زيرا در واقع تنها شمار کمی از مردم برای نماز به اين مسجد میآيند و مثلاً در هنگام نماز عصر تعداد نمازگزاران بهراستی اندک بود.
🔹 با نزديک شدن به زمان غروب خورشيد از شدت گرما کاسته شد و فضای ميدان را سايههای بلند و کشيده ساختمانهای اطراف فرا گرفت. هوا چنان به لطافت گراييد که سراسر فضای سبز ميدان پر از بساط خانوادههايی ايرانی شد که برای تفريح به اينجا آمده و گروهگروه نشسته و مشغول خوردن و نوشيدن و گاه قليان کشيدن شده بودند. هيچ رستوران و کافیشاپی مُشرف به ميدان نيست. چنين فضايی اگر در هر کشور تجاری يا گردشگری ديگری بود، سر تا پای آن را با رستوران و کافه و بدون شک با «استارباکس» پر میکردند، اما در اينجا مسئولان کوشيدهاند تا از رنگ و بوی ساده مکان پاسداری کنند و وظيفه تأمين مواد خوردن و آشاميدن را بر دوش بازديدکنندگان بگذارند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اعجاز مهندسی اين مسجد در زير گنبد برافراشته آن نهفته است که پژواک آواز در فضای زير خود را هفت بار بازتاب میدهد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 5️⃣6️⃣
❇️روز نهم/4
🔹سپس روانه تماشای بازاری شديم که در طبقه همکف ساختمانهای اطراف ميدان بود؛ عطرفروشیها و ادويهفروشیها و فروشگاههای فرش پرآوازه ايرانی و هدايا و سوغات. بعضی از مغازههای صنايع دستی، کارگاه کوچکی هم برای توليد اين کالاها داشتند. آرزو کردم کاش مسافر گردشگری بودم که چمدان بزرگ خودم را از اين سوغاتیها انباشته میکردم. با پيشنهاد ساغر، در مسير دور و دراز بازار، برای خوردن غذا، يکی از مشهورترين رستورانها را پيدا کرديم و در حالی که مثل همه غذاخوریهای سنتی روی تختی بلند نشسته بوديم، هم از غذای اصيل ايرانی خورديم و هم به حرف و حديثی مفصل پرداختيم. فضايی آرام و خلوت داشت.
🔹از آنجا بيرون آمديم تا دوباره در فضای بینهايت بازار روانه شويم. مغازهها فقط در راهرو داخلی بازار تابلوهای خودشان را روشن کردهاند. اگر از بازار به فضای ميدان میرفتيم هيچ نشانی از تابلوهای نورانی به چشم نمیآمد؛ اين برنامه را برای پاسداری از زيبايی و هماهنگی رنگ و نور ميدان به اجرا گذاشتهاند. بازار بيش از مسافران خارجی، بازديدکننده ايرانی داشت و راهرو داخلی آن، مانند يزد پر از تابلوهايی به رنگ قرمز بود.
🔹شبهنگام که چشم من به مسجد شاه افتاد، لَختی در زيبايی و شکوه و هيبت آن در ميدان امام خيره ماندم. ماشين زمان مرا به يکی از داستانها «هزار و يک شب» برد: نور فوقالعاده زيبايی که از کاخ و مسجدها و بازارها به گونهای غيرمستقيم بر ميدان میتابد، جادوی اين ميدان را دوچندان میکند. نه ماشينی ديده میشود و نه نشانی از نمادهای تمدن نوين به چشم میآيد. منظرهای رؤيايی از داستان «علاءالدين و چراغ جادو» را به ياد آوردم و سر را با چشمداشت تماشای قاليچه پرنده بالا بردم، غافل از آن که آن نيز همانند جادوی اينجا، افسانهای بيش نبوده است!
🔹از ميدان نقش جهان بيرون آمديم و ساغر بار ديگر مرا به سوی «زايندهرود» برد تا اين بار «سی و سه پل» را به من نشان دهد. روی پل و زير 33 دهانه آن پر از گردشگرانی بود که قدم میزدند يا نشسته بودند. پل 300 متر طول دارد و دو سوی اين رودخانه خشک را به هم وصل میکند. بعضی از رهگذران عبور از روی پل را رها میکنند و برای رفتن به آن سو از بستر بیآب رودخانه میگذرند. دهانههای پل با طراحی ايرانی ممتازی ساخته شده و مانند بسياری از مساجد دارای ستونها و طاقهايی ششگوشه است.
🔹ناراحتی خودم از خشکی اين رودخانه را به ساغر ابراز کردم و او اظهار اميدواری کرد که سفر بعدیام در نوروز باشد که رودخانه به دليل همزمانی با جشنهای عيد، سرشار از آب است. کنجکاوی من گل کرد تا از وی در باره مراسم عيد نوروز و اينکه چطور فقط برای آن عيد رودخانه را پرآب میکنند، پرسوجو کنم و از اين پاسخ او غافلگير شدم که گفت ايرانیها، حتی متدينين، بيش از هر عيد ديگری، نوروز را جشن میگيرند و نوروز تبلور پيوند آنان با ريشههای پارسی مردمانی است که از هزاران سال پيش بدين سو آن را جشن میگرفتهاند. فرا رسيدن بهار در مناطق مختلف جهان جشن گرفته میشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5️⃣6️⃣
❇️روز نهم/4
🔹سپس روانه تماشای بازاری شديم که در طبقه همکف ساختمانهای اطراف ميدان بود؛ عطرفروشیها و ادويهفروشیها و فروشگاههای فرش پرآوازه ايرانی و هدايا و سوغات. بعضی از مغازههای صنايع دستی، کارگاه کوچکی هم برای توليد اين کالاها داشتند. آرزو کردم کاش مسافر گردشگری بودم که چمدان بزرگ خودم را از اين سوغاتیها انباشته میکردم. با پيشنهاد ساغر، در مسير دور و دراز بازار، برای خوردن غذا، يکی از مشهورترين رستورانها را پيدا کرديم و در حالی که مثل همه غذاخوریهای سنتی روی تختی بلند نشسته بوديم، هم از غذای اصيل ايرانی خورديم و هم به حرف و حديثی مفصل پرداختيم. فضايی آرام و خلوت داشت.
🔹از آنجا بيرون آمديم تا دوباره در فضای بینهايت بازار روانه شويم. مغازهها فقط در راهرو داخلی بازار تابلوهای خودشان را روشن کردهاند. اگر از بازار به فضای ميدان میرفتيم هيچ نشانی از تابلوهای نورانی به چشم نمیآمد؛ اين برنامه را برای پاسداری از زيبايی و هماهنگی رنگ و نور ميدان به اجرا گذاشتهاند. بازار بيش از مسافران خارجی، بازديدکننده ايرانی داشت و راهرو داخلی آن، مانند يزد پر از تابلوهايی به رنگ قرمز بود.
🔹شبهنگام که چشم من به مسجد شاه افتاد، لَختی در زيبايی و شکوه و هيبت آن در ميدان امام خيره ماندم. ماشين زمان مرا به يکی از داستانها «هزار و يک شب» برد: نور فوقالعاده زيبايی که از کاخ و مسجدها و بازارها به گونهای غيرمستقيم بر ميدان میتابد، جادوی اين ميدان را دوچندان میکند. نه ماشينی ديده میشود و نه نشانی از نمادهای تمدن نوين به چشم میآيد. منظرهای رؤيايی از داستان «علاءالدين و چراغ جادو» را به ياد آوردم و سر را با چشمداشت تماشای قاليچه پرنده بالا بردم، غافل از آن که آن نيز همانند جادوی اينجا، افسانهای بيش نبوده است!
🔹از ميدان نقش جهان بيرون آمديم و ساغر بار ديگر مرا به سوی «زايندهرود» برد تا اين بار «سی و سه پل» را به من نشان دهد. روی پل و زير 33 دهانه آن پر از گردشگرانی بود که قدم میزدند يا نشسته بودند. پل 300 متر طول دارد و دو سوی اين رودخانه خشک را به هم وصل میکند. بعضی از رهگذران عبور از روی پل را رها میکنند و برای رفتن به آن سو از بستر بیآب رودخانه میگذرند. دهانههای پل با طراحی ايرانی ممتازی ساخته شده و مانند بسياری از مساجد دارای ستونها و طاقهايی ششگوشه است.
🔹ناراحتی خودم از خشکی اين رودخانه را به ساغر ابراز کردم و او اظهار اميدواری کرد که سفر بعدیام در نوروز باشد که رودخانه به دليل همزمانی با جشنهای عيد، سرشار از آب است. کنجکاوی من گل کرد تا از وی در باره مراسم عيد نوروز و اينکه چطور فقط برای آن عيد رودخانه را پرآب میکنند، پرسوجو کنم و از اين پاسخ او غافلگير شدم که گفت ايرانیها، حتی متدينين، بيش از هر عيد ديگری، نوروز را جشن میگيرند و نوروز تبلور پيوند آنان با ريشههای پارسی مردمانی است که از هزاران سال پيش بدين سو آن را جشن میگرفتهاند. فرا رسيدن بهار در مناطق مختلف جهان جشن گرفته میشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖شبهنگام که چشم من به مسجد شاه افتاد، لَختی در زيبايی و شکوه و هيبت آن در ميدان امام خيره ماندم. ماشين زمان مرا به يکی از داستانها «هزار و يک شب» برد: نور فوقالعاده زيبايی که از کاخ و مسجدها و بازارها به گونهای غيرمستقيم بر ميدان میتابد، جادوی اين ميدان را دوچندان میکند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 6️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/5
🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکتها و کارخانهها پنج روز يا بيشتر تعطيل میشوند و درهای مدارس و دانشگاهها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشنها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع میشود بر سفره میچينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم میگذارند و همه افراد خانه بر گرد آن مینشينند و چند آيه قرآن میخوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی دادهاند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشنهای خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز میخوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:
يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال
🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خواندهام و اين دعا را در آن نديدهام. خنديد و گفت: «بهخدا، از اول عمرم فکر میکردم اين قرآن است و اصلا نمیدونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر میکرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل میشود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع میکنند و آجيل و ميوه و شيرينیهای ايرانی مخصوص عيد را میخورند. در آن ايام خانوادهها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در میآورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی میروند.
🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير میکردم و لذت میبردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک میخواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشهای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن میرفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم بهاشتباه دستگير کنند. بهسرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اينکه شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اينکه در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفسگير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبههای شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.
🔹بعد از رفتن ساغر، تکوتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماسها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بینتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ میزد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکردهام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمانهای خارجی زيادی در خانه نشستهام، قليان میکشيم و چای میخوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/5
🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکتها و کارخانهها پنج روز يا بيشتر تعطيل میشوند و درهای مدارس و دانشگاهها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشنها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع میشود بر سفره میچينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم میگذارند و همه افراد خانه بر گرد آن مینشينند و چند آيه قرآن میخوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی دادهاند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشنهای خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز میخوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:
يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال
🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خواندهام و اين دعا را در آن نديدهام. خنديد و گفت: «بهخدا، از اول عمرم فکر میکردم اين قرآن است و اصلا نمیدونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر میکرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل میشود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع میکنند و آجيل و ميوه و شيرينیهای ايرانی مخصوص عيد را میخورند. در آن ايام خانوادهها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در میآورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی میروند.
🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير میکردم و لذت میبردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک میخواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشهای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن میرفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم بهاشتباه دستگير کنند. بهسرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اينکه شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اينکه در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفسگير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبههای شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.
🔹بعد از رفتن ساغر، تکوتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماسها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بینتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ میزد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکردهام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمانهای خارجی زيادی در خانه نشستهام، قليان میکشيم و چای میخوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 7️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/6
🔹با رسيدن به خانه احمد، به ياد بعضی از خاطرات خانه خودم در قاهره افتادم که يک عده از مهمانهای عضو CS آنجا را برای رفتن به مقصد بعدی ترک میکردند و همزمان گروهی ديگر سر میرسيدند. اينجا هم دختران و پسرانی مسافر از آلمان و لهستان و اتريش را ديدم. در خانهاش که قالیهايی قرمز و ديوارهايی به رنگ سبز روشن داشت اثاث اندکی ديده میشد. سالن بزرگی برای خواب مسافران و دو اتاق داشت که پر از وسايل مسافران بود. خيلی از کسانی که به سفر میروند کيسهخوابی همراه دارند که هر جای خالی در خانه پيدا کنند، بتوانند بخوابند. در بيشتر خانههای ايرانی از اين جاهای خالی بسيار يافت میشود.
🔹طبيعی است که يک قوری چای داغ روی يکی از شعلههای اجاق گاز و يک قليان در انتظار من باشد. سرانجام، کمبود کافئين ناشی از عدم دسترسی به قهوه را با نيکوتين جبران کردم. کمی در باره سفرهای خودمان در نقاط مختلف ايران حرف زديم. همه از يک کنار، کتاب LP را همراه دارند و با نقشه آن پيش میروند. سعی کردم از کسانی که شمال ايران را ديدهاند در باره ديدار از «قلعه اَلَموت» قزوين پرسوجو کنم؛ چون هيچ اطلاعی ندارم که کی و چگونه میتوان به آنجا رفت. يک خانم مسافر آلمانی برای من توضيح داد که در قزوين يک راهنمای تور را ديده و با او قرار گذاشته که با پرداخت 150 دلار شامل هزينه اياب و ذهاب و خورد و خوراک، دو شبانهروز او را به دشت الموت ببرد. از اين مبلغ رؤيايی برای بازديد از خرابههای قلعه الموت شگفتزده شدم و انديشيدن در باره اين موضوع را به زمان خودش موکول کردم. همه در پی ديدار از ايران، اتفاق نظر داشتند که مردم اين کشور بهتر از هر جای ديگری از مسافران پذيرايی میکنند. از آنجا که بيشتر آن مسافران مويی خرمايی و پوستی سفيد يا سرخ داشتند، هر جا میرفتهاند با استقبال مردم روبهرو میشدهاند و همه به آنها پيشنهاد پذيرايی و خدمت میدادهاند؛ اما من که قيافه خود ايرانیها را دارم، چنين استقبالی را نديدهام، با مسخرهبازی و کمی مبالغه سعی کردم وضعيت خودم را بهتر نشان بدهم و گفتم: «اما من بليت بازديد از آرامگاهها و موزهها و مساجد را با تعرفه ارزان ايرانیها پرداخته و تا به حال 100 دلار به جيب زدهام!». خندههای بسياری رد و بدل کرديم و تا پاسی از شب قصههای زيادی برای هم گفتيم. از بقیه دوستان احمد که مرا به ماندن در خانهاش دعوت کرد خداحافظی کردم و با سپاس از او، گفتم که هنوز در خانه دوست و ميزبانم مهتاب نخوابيدهام، وانگهی، بايد صبح زود از خواب برخيزم تا به کارهای آخرين روز اقامت در اصفهان بپردازم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/6
🔹با رسيدن به خانه احمد، به ياد بعضی از خاطرات خانه خودم در قاهره افتادم که يک عده از مهمانهای عضو CS آنجا را برای رفتن به مقصد بعدی ترک میکردند و همزمان گروهی ديگر سر میرسيدند. اينجا هم دختران و پسرانی مسافر از آلمان و لهستان و اتريش را ديدم. در خانهاش که قالیهايی قرمز و ديوارهايی به رنگ سبز روشن داشت اثاث اندکی ديده میشد. سالن بزرگی برای خواب مسافران و دو اتاق داشت که پر از وسايل مسافران بود. خيلی از کسانی که به سفر میروند کيسهخوابی همراه دارند که هر جای خالی در خانه پيدا کنند، بتوانند بخوابند. در بيشتر خانههای ايرانی از اين جاهای خالی بسيار يافت میشود.
🔹طبيعی است که يک قوری چای داغ روی يکی از شعلههای اجاق گاز و يک قليان در انتظار من باشد. سرانجام، کمبود کافئين ناشی از عدم دسترسی به قهوه را با نيکوتين جبران کردم. کمی در باره سفرهای خودمان در نقاط مختلف ايران حرف زديم. همه از يک کنار، کتاب LP را همراه دارند و با نقشه آن پيش میروند. سعی کردم از کسانی که شمال ايران را ديدهاند در باره ديدار از «قلعه اَلَموت» قزوين پرسوجو کنم؛ چون هيچ اطلاعی ندارم که کی و چگونه میتوان به آنجا رفت. يک خانم مسافر آلمانی برای من توضيح داد که در قزوين يک راهنمای تور را ديده و با او قرار گذاشته که با پرداخت 150 دلار شامل هزينه اياب و ذهاب و خورد و خوراک، دو شبانهروز او را به دشت الموت ببرد. از اين مبلغ رؤيايی برای بازديد از خرابههای قلعه الموت شگفتزده شدم و انديشيدن در باره اين موضوع را به زمان خودش موکول کردم. همه در پی ديدار از ايران، اتفاق نظر داشتند که مردم اين کشور بهتر از هر جای ديگری از مسافران پذيرايی میکنند. از آنجا که بيشتر آن مسافران مويی خرمايی و پوستی سفيد يا سرخ داشتند، هر جا میرفتهاند با استقبال مردم روبهرو میشدهاند و همه به آنها پيشنهاد پذيرايی و خدمت میدادهاند؛ اما من که قيافه خود ايرانیها را دارم، چنين استقبالی را نديدهام، با مسخرهبازی و کمی مبالغه سعی کردم وضعيت خودم را بهتر نشان بدهم و گفتم: «اما من بليت بازديد از آرامگاهها و موزهها و مساجد را با تعرفه ارزان ايرانیها پرداخته و تا به حال 100 دلار به جيب زدهام!». خندههای بسياری رد و بدل کرديم و تا پاسی از شب قصههای زيادی برای هم گفتيم. از بقیه دوستان احمد که مرا به ماندن در خانهاش دعوت کرد خداحافظی کردم و با سپاس از او، گفتم که هنوز در خانه دوست و ميزبانم مهتاب نخوابيدهام، وانگهی، بايد صبح زود از خواب برخيزم تا به کارهای آخرين روز اقامت در اصفهان بپردازم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 8️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/7
🔹منتظر من نشد که دليل پنهان شدن شکبرانگيز او را بپرسم؛ بنابراين، تا در را به روی من گشود، گفت: خيلی متأسفم که تلفن را در خانه جا گذاشته بودم! با سر اشاره کردم که اصلاً مشکلی نيست. وعده داد که برنامه شام آخر را فرداشب و با حضور فعال دوستانش در يکی از پارکهای جنگلی نزديک اصفهان برگزار کند.
🔹فرهاد روی زمين دراز کشيده و مشغول تماشای يکی از مسابقات فوتبال ليگ باشگاههای ايران بود، او در يکی از تيمهای اصفهانی بازی میکند اما به دليل مصدوميت شديد استراحت دارد. سکوهای ورزشگاه پر از تماشاگران مرد بود و با عصبانيت توضيح داد که «آيا میدونستی تماشای بازی فوتبال مخصوص مردهاس و زنها نمیتونن بازی را از نزديک ببينن؟!»
🔹شانس آوردم که به آخرين لحظات اين مسابقه خستهکننده رسيدم. مهتاب شام سبکی آماده کرد و به تماشای فيلم ايرانیِ «جدايی [نادر از سيمين]» Separation نشستيم که جايزه بهترين فيلم خارجی اسکار 2012 را برده است. امروز صبح به من قول داده بود پيش از رفتن من از اصفهان، نسخه انگليسی آن را آماده کند. فيلم داستان مردی ايرانی را روايت میکند که در حالی ماندن در ايران را ترجيح میدهد که همسرش برای رسيدن به زندگی بهتر خواهان مهاجرت است. بيماری پدرِ مرد او را از سفر باز میدارد و زن تقاضای طلاق میکند تا از کشور بگريزد. دو ساعت سپری شد و هيچ احساس خستگی نکردم؛ چرا که فيلم بهشدت زيبا و از جهت فنی هنرمندانه بود. تصويربرداری آن در ايران انجام شده و بازی زن هنرپيشه باحجابش درخشان بود. حتی نقش دختربچه آنها را هم بازيگر توانمندی بر عهده داشت. فيلم لحظهبهلحظه بيننده را جذب میکند و تا آخرين صحنه نفس شما را در سينه نگه میدارد.
🔹مهتاب گوشهای از گرفتاریهای کنونی سينمای ايران از نظارت بر کارهای سينمايی گرفته تا دخالت گسترده در نوآوری کارگردانها و تهيهکنندهها را برای من بازگو کرد و ادامه داد که زنان هنرپيشه تا زمانی اجازه کار دارند که به پوشش اسلامی اساسی يعنی حجاب پايبند باشند. اگر از زنان هنرپيشه خوشسيمايی که عيبهای بينی خودشان را با جراحی زيبايی برطرف کرده باشند، استفاده کنيد حتماً فيلم موفقی خواهيد داشت، اما چه سود که اين افراد بازی خوبی ارائه نمیدهند. داستان بيشتر فيلمها به موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی برمیگردد؛ خانوادههای فقير خوشبخت، و ازدواج موفق قهرمانان فيلم با پايانی خستهکننده. سينمای کشور در کل، به ساخت فيلمهای کمدی و بیارزش، يا حاوی نصيحتهای مستقيم تبديل شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/7
🔹منتظر من نشد که دليل پنهان شدن شکبرانگيز او را بپرسم؛ بنابراين، تا در را به روی من گشود، گفت: خيلی متأسفم که تلفن را در خانه جا گذاشته بودم! با سر اشاره کردم که اصلاً مشکلی نيست. وعده داد که برنامه شام آخر را فرداشب و با حضور فعال دوستانش در يکی از پارکهای جنگلی نزديک اصفهان برگزار کند.
🔹فرهاد روی زمين دراز کشيده و مشغول تماشای يکی از مسابقات فوتبال ليگ باشگاههای ايران بود، او در يکی از تيمهای اصفهانی بازی میکند اما به دليل مصدوميت شديد استراحت دارد. سکوهای ورزشگاه پر از تماشاگران مرد بود و با عصبانيت توضيح داد که «آيا میدونستی تماشای بازی فوتبال مخصوص مردهاس و زنها نمیتونن بازی را از نزديک ببينن؟!»
🔹شانس آوردم که به آخرين لحظات اين مسابقه خستهکننده رسيدم. مهتاب شام سبکی آماده کرد و به تماشای فيلم ايرانیِ «جدايی [نادر از سيمين]» Separation نشستيم که جايزه بهترين فيلم خارجی اسکار 2012 را برده است. امروز صبح به من قول داده بود پيش از رفتن من از اصفهان، نسخه انگليسی آن را آماده کند. فيلم داستان مردی ايرانی را روايت میکند که در حالی ماندن در ايران را ترجيح میدهد که همسرش برای رسيدن به زندگی بهتر خواهان مهاجرت است. بيماری پدرِ مرد او را از سفر باز میدارد و زن تقاضای طلاق میکند تا از کشور بگريزد. دو ساعت سپری شد و هيچ احساس خستگی نکردم؛ چرا که فيلم بهشدت زيبا و از جهت فنی هنرمندانه بود. تصويربرداری آن در ايران انجام شده و بازی زن هنرپيشه باحجابش درخشان بود. حتی نقش دختربچه آنها را هم بازيگر توانمندی بر عهده داشت. فيلم لحظهبهلحظه بيننده را جذب میکند و تا آخرين صحنه نفس شما را در سينه نگه میدارد.
🔹مهتاب گوشهای از گرفتاریهای کنونی سينمای ايران از نظارت بر کارهای سينمايی گرفته تا دخالت گسترده در نوآوری کارگردانها و تهيهکنندهها را برای من بازگو کرد و ادامه داد که زنان هنرپيشه تا زمانی اجازه کار دارند که به پوشش اسلامی اساسی يعنی حجاب پايبند باشند. اگر از زنان هنرپيشه خوشسيمايی که عيبهای بينی خودشان را با جراحی زيبايی برطرف کرده باشند، استفاده کنيد حتماً فيلم موفقی خواهيد داشت، اما چه سود که اين افراد بازی خوبی ارائه نمیدهند. داستان بيشتر فيلمها به موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی برمیگردد؛ خانوادههای فقير خوشبخت، و ازدواج موفق قهرمانان فيلم با پايانی خستهکننده. سينمای کشور در کل، به ساخت فيلمهای کمدی و بیارزش، يا حاوی نصيحتهای مستقيم تبديل شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣6️⃣
❇️ روز دهم/1
🔸که من شهر عِلمم، علیّام در است!
🔹در آخرين روز اقامت در اصفهان، راهیِ بزرگترين مسجد ايران، يعنی مسجد جامع اصفهان شدم؛ مسجدی که قصه همه خاندانهای حاکم بر اين کشور را روايت میکند؛ زيرا هر که بر ايران حکومت کرده، نشان و علامتی از خود در يکی از شبستانهای اين مسجد بزرگ به جا گذاشته تا نام خود را جاودانه کند. مسجد در سال 840 ميلادی و در روزگار حاکميت عباسيان، به دست خليفه المعتصم عباسی احداث گرديد. چون اصفهان به يک کلانشهر مهم اسلامی در مرکز سرزمين ايران تبديل شد، بر فرمانروای شهر لازم بود که مسجد بزرگی بسازد تا گنجايش انبوه نمازگزاران روز جمعه را داشته باشد و بدين سان، اين مسجد در مساحت يک هکتار (ده هزار متر مربع) پديد آمد.
🔹موزه کوچک چسبيده به مسجد، پيشينه ساخت آن و بخشهايی را که هر حکمران بدان افزوده، توضيح میدهد و نشانهای هنری و معماری خاص هر سلسله از آل بويه در قرن 11، سلجوقيان در قرن 12، ايلخانيان در قرن 14، آل مظفر در قرن 15 گرفته، تا تيموريان در قرن 16، صفويه در سدههای 17 و 18 و سرانجام قاجاريان در قرن 18 را مشخص میکند؛ برخی گنبدی افزودهاند، برخی ايوان و منارهای، بعضی مدرسه و توسعههای ديگری، تا اينکه در نهايت، اين بنا به شکل واقعاً چشمگير کنونی جلوهگر شده است.
با دوربينی که در دست داشتم، به درون مسجد رفتم تا گوشهگوشه و راز و رمز معماری شگفتانگيز آن را کشف کنم. راهروهای پيرامونی، مرا به صحن مسجد هدايت کرد که مساحتی به اندازه يک زمين فوتبال داشت و در ميانه آن دو آبنمای کوچک و زيبا خودنمايی میکرد. بخشی از کف صحن با قالیهای قرمز فرش شده و آماده پذيرايی از نمازگزاران بود. با اينکه نقش و نگار داخلی و بيرونی گنبدها با زيبايیِ مسجد شاه فاصله زيادی داشت و هيچ گنبدی با کاشی فيروزهای پوشيده نشده بود؛ اما مسجد از شکوه و عظمت خاصی بهره میبُرد.
🔹خيلی آسان میتوان افزودههای صفويان در کتيبهها و نقشهای مسجد را فهميد؛ چرا که آنان با اضافه کردن احاديثی از پيامبر در وصف حضرت علی، به آن رنگ شيعی دادهاند. چند کاشی لاجوردی که حديث
«اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها»
و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است. آنان برای زيبايی ايوان اصلی نيز از نوشته
محمّدٌ رسولُ الله، علیٌّ ولیُّ الله
استفاده کردهاند. در سال 1979 نيز انقلاب اسلامی نشان ويژه خود را بر اين مسجد نهاد و پس از آن بود که تصويری از امام خمينی و روبهروی آن عکسی از [آيتالله] خامنهای رهبر کنونی را در مسجد قرار دادند.
🔹دمای هوا فوقالعاده گرم بود و برای لختی آسودن به سوی محراب قبله رفتم که شماری از بازديدکنندگانِ خسته کف مسجد دراز کشيده بودند و برخی ديگر نماز فُرادا میخواندند. سه ساعت و اندی در آنجا ماندم و به دليل زيبايی و کهنگی آن، نمیتوانستم از آن بيرون بروم. روزی روزگاری حاکمان و وزيران اصفهان در آن نماز میگزاردهاند و خطبه میخواندهاند و آيينهای خاص خود را برگزار میکردهاند، رخدادهای تاريخی و دگرهگونیهای سياسی متعددی را شاهد بود، اما در طول تاريخ نه تنها دوام آورده، بلکه همواره بر زيبايی و شکوه آن افزوده شده است.
🔹بازار بيرون از مسجد پر از مغازههای عرضه ادويه و پارچه و پوشاک است و بيشترين خريدارانش زنان چادری هستند. پيش از آن که يادم بيايد از قراری که با مريم داشتهام تأخير کردهام، حول و حوش مسجد را بهسرعت ديدم. چند بار به من زنگ زده بود تا در ميدان امام يکديگر را ببينيم، اما به دليل گير افتادن در جادوی اين مکان نيمساعت از قرارمان گذشته است. شتابان با تاکسی به ديدار او رفتم و از تأخير شديداً عذرخواهی کردم و گفتم که جذب جادو و جمال «مسجد جامع» شده بودم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9️⃣6️⃣
❇️ روز دهم/1
🔸که من شهر عِلمم، علیّام در است!
🔹در آخرين روز اقامت در اصفهان، راهیِ بزرگترين مسجد ايران، يعنی مسجد جامع اصفهان شدم؛ مسجدی که قصه همه خاندانهای حاکم بر اين کشور را روايت میکند؛ زيرا هر که بر ايران حکومت کرده، نشان و علامتی از خود در يکی از شبستانهای اين مسجد بزرگ به جا گذاشته تا نام خود را جاودانه کند. مسجد در سال 840 ميلادی و در روزگار حاکميت عباسيان، به دست خليفه المعتصم عباسی احداث گرديد. چون اصفهان به يک کلانشهر مهم اسلامی در مرکز سرزمين ايران تبديل شد، بر فرمانروای شهر لازم بود که مسجد بزرگی بسازد تا گنجايش انبوه نمازگزاران روز جمعه را داشته باشد و بدين سان، اين مسجد در مساحت يک هکتار (ده هزار متر مربع) پديد آمد.
🔹موزه کوچک چسبيده به مسجد، پيشينه ساخت آن و بخشهايی را که هر حکمران بدان افزوده، توضيح میدهد و نشانهای هنری و معماری خاص هر سلسله از آل بويه در قرن 11، سلجوقيان در قرن 12، ايلخانيان در قرن 14، آل مظفر در قرن 15 گرفته، تا تيموريان در قرن 16، صفويه در سدههای 17 و 18 و سرانجام قاجاريان در قرن 18 را مشخص میکند؛ برخی گنبدی افزودهاند، برخی ايوان و منارهای، بعضی مدرسه و توسعههای ديگری، تا اينکه در نهايت، اين بنا به شکل واقعاً چشمگير کنونی جلوهگر شده است.
با دوربينی که در دست داشتم، به درون مسجد رفتم تا گوشهگوشه و راز و رمز معماری شگفتانگيز آن را کشف کنم. راهروهای پيرامونی، مرا به صحن مسجد هدايت کرد که مساحتی به اندازه يک زمين فوتبال داشت و در ميانه آن دو آبنمای کوچک و زيبا خودنمايی میکرد. بخشی از کف صحن با قالیهای قرمز فرش شده و آماده پذيرايی از نمازگزاران بود. با اينکه نقش و نگار داخلی و بيرونی گنبدها با زيبايیِ مسجد شاه فاصله زيادی داشت و هيچ گنبدی با کاشی فيروزهای پوشيده نشده بود؛ اما مسجد از شکوه و عظمت خاصی بهره میبُرد.
🔹خيلی آسان میتوان افزودههای صفويان در کتيبهها و نقشهای مسجد را فهميد؛ چرا که آنان با اضافه کردن احاديثی از پيامبر در وصف حضرت علی، به آن رنگ شيعی دادهاند. چند کاشی لاجوردی که حديث
«اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها»
و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است. آنان برای زيبايی ايوان اصلی نيز از نوشته
محمّدٌ رسولُ الله، علیٌّ ولیُّ الله
استفاده کردهاند. در سال 1979 نيز انقلاب اسلامی نشان ويژه خود را بر اين مسجد نهاد و پس از آن بود که تصويری از امام خمينی و روبهروی آن عکسی از [آيتالله] خامنهای رهبر کنونی را در مسجد قرار دادند.
🔹دمای هوا فوقالعاده گرم بود و برای لختی آسودن به سوی محراب قبله رفتم که شماری از بازديدکنندگانِ خسته کف مسجد دراز کشيده بودند و برخی ديگر نماز فُرادا میخواندند. سه ساعت و اندی در آنجا ماندم و به دليل زيبايی و کهنگی آن، نمیتوانستم از آن بيرون بروم. روزی روزگاری حاکمان و وزيران اصفهان در آن نماز میگزاردهاند و خطبه میخواندهاند و آيينهای خاص خود را برگزار میکردهاند، رخدادهای تاريخی و دگرهگونیهای سياسی متعددی را شاهد بود، اما در طول تاريخ نه تنها دوام آورده، بلکه همواره بر زيبايی و شکوه آن افزوده شده است.
🔹بازار بيرون از مسجد پر از مغازههای عرضه ادويه و پارچه و پوشاک است و بيشترين خريدارانش زنان چادری هستند. پيش از آن که يادم بيايد از قراری که با مريم داشتهام تأخير کردهام، حول و حوش مسجد را بهسرعت ديدم. چند بار به من زنگ زده بود تا در ميدان امام يکديگر را ببينيم، اما به دليل گير افتادن در جادوی اين مکان نيمساعت از قرارمان گذشته است. شتابان با تاکسی به ديدار او رفتم و از تأخير شديداً عذرخواهی کردم و گفتم که جذب جادو و جمال «مسجد جامع» شده بودم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 چند کاشی لاجوردی که حديث «اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها» و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است.
🖌البته در اين تصويری که نويسنده آورده، اثری از کاشی لاجوردی نيست.😉
🔻🔻🔻
@post_book
🖌البته در اين تصويری که نويسنده آورده، اثری از کاشی لاجوردی نيست.😉
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/2
🔹بیمعطلی، به سوی کاخ عالی قاپو رفتيم که مُشرف بر ميدان بود. عالی قاپو يعنی «دوازده بلند» که با الهام از نام کاخ سلطان عثمانی در استانبول [توپکاپی] نامگذاری شده است. آن را شاه عباس صفوی ساخته تا قرارگاه وزيران و کاتبان خاص شاه باشد. اين کاخ از بيرون دو طبقه به چشم میآيد، اما در حقيقت دارای شش طبقه است که طبقه سوم ايوان بزرگی دارد که از سه طرف به ميدان نقش جهان مشرف است. شاه و اطرافيانش از آن برای تماشای نمايشهای نظامی و ورزشی و سخنرانی برای مردمِ گردآمده در ميدان استفاده میکردهاند. ديوارهای اين کاخ نگارههای زرين و دلربايی از تصاوير گل و برگ و جانوران درنده و مرغان دارد.
🔹طبقه سوم اتاق موسيقی است؛ شاهکار هنری بس زيبا که در ديوارهای آن حفرههايی به شکل سازهای مختلف موسيقی تعبيه شده است تا نوازندگان در اين اتاق که درهايی بسته و پنجرههايی گشوده دارد، بنوازند و پژواک آهنگ بلند آنان انعکاس يابد و هر که در ميدان ايستاده آواز آنان را بشنود. مريم به من گفت که اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند. چند توريست خارجی هم در آنجا بودند و يکی از خانمهای گروهشان با صدای اپرای دلنوازی آواز سر داد و من واقعاً از اينکه حتی پس از سکوت وی، آواز او در اتاق جريان داشت، دچار شگفتی شدم. کمی در آنجا مانديم تا چند عکس بگيريم، لذا به تماشای کاخ چهلستون در نزديکی ميدان نرسيديم، جايی که اميدواريم شما در سفر به اصفهان، ديدار آن را از دست ندهيد.
🔹مريم پيشنهاد داد که برای خوردن ناهار به رستورانی در همان نزديکی برويم، لذا به سوی همان رستورانی رفتيم که ديروز با مريم رفته بودم، گويا اين معروفترين غذاخوری اين ميدان باشد. به او گفتم که ديروز چه خوردهام، لذا خوراک ترکی لذيذی را سفارش داد، اما به نظر میرسد که کيفيت ديروز را ندارد؛ بنابراين با همه گرسنگی، خيلی پرخوری نکردم. گرچه صبح وقت کافی برای صبحانه نداشتم و خيلی زود از خانه بيرون آمده بودم. از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم، از برنامههای آيندهاش برايم گفت و از اينکه میخواهد به شعبه شرکت در لندن منتقل شود. از او پرسيدم که بعد از صرف ناهار، توصيهات برای ادامه ديدارها چيست؟ از اينکه نمیتواند با من همراهی کند عذرخواهی کرد و گفت که بر اساس رهنمود خانواده به دختر جداشدهشان، خيلی زود بايد به خانه برگردد.
🔹با اين حال سفارش کرد که يکی از شگفتیهای معماری در اصفهان، يعنی «منار جنبان» را ببينم. با حيرت، در باره آن پرسيدم، با افتخار اظهار کرد که يک جفت مناره يادگار روزگار صفوی و ساخته دست يکی از مهندسان زبردست آن دوره است که اگر يکی از آنها را تکان بدهی، آن مناره ديگر هم آشکارا به لرزه در میآيد و بر بالای مناره زنگی مثل ناقوس کليسا قرار دارد که صدای لرزش آن به گوش برسد. به ديدن آن خيلی مشتاق شدم، اما گفت که اين ساعت از روز تعطيل است، معلوم است که خيلی ناراحت شدم؛ چون امروز آخرين روز اقامت من در اصفهان است و ديگر وقت بازديد از آن را ندارم. زمان بهسرعت سپری شد و هنگام بازگشتِ او به خانه فرا رسيد. از اينکه وقت گرانبهايش را با من گذرانده است تشکر کردم و در کار و زندگی برايش توفيق خواستم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/2
🔹بیمعطلی، به سوی کاخ عالی قاپو رفتيم که مُشرف بر ميدان بود. عالی قاپو يعنی «دوازده بلند» که با الهام از نام کاخ سلطان عثمانی در استانبول [توپکاپی] نامگذاری شده است. آن را شاه عباس صفوی ساخته تا قرارگاه وزيران و کاتبان خاص شاه باشد. اين کاخ از بيرون دو طبقه به چشم میآيد، اما در حقيقت دارای شش طبقه است که طبقه سوم ايوان بزرگی دارد که از سه طرف به ميدان نقش جهان مشرف است. شاه و اطرافيانش از آن برای تماشای نمايشهای نظامی و ورزشی و سخنرانی برای مردمِ گردآمده در ميدان استفاده میکردهاند. ديوارهای اين کاخ نگارههای زرين و دلربايی از تصاوير گل و برگ و جانوران درنده و مرغان دارد.
🔹طبقه سوم اتاق موسيقی است؛ شاهکار هنری بس زيبا که در ديوارهای آن حفرههايی به شکل سازهای مختلف موسيقی تعبيه شده است تا نوازندگان در اين اتاق که درهايی بسته و پنجرههايی گشوده دارد، بنوازند و پژواک آهنگ بلند آنان انعکاس يابد و هر که در ميدان ايستاده آواز آنان را بشنود. مريم به من گفت که اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند. چند توريست خارجی هم در آنجا بودند و يکی از خانمهای گروهشان با صدای اپرای دلنوازی آواز سر داد و من واقعاً از اينکه حتی پس از سکوت وی، آواز او در اتاق جريان داشت، دچار شگفتی شدم. کمی در آنجا مانديم تا چند عکس بگيريم، لذا به تماشای کاخ چهلستون در نزديکی ميدان نرسيديم، جايی که اميدواريم شما در سفر به اصفهان، ديدار آن را از دست ندهيد.
🔹مريم پيشنهاد داد که برای خوردن ناهار به رستورانی در همان نزديکی برويم، لذا به سوی همان رستورانی رفتيم که ديروز با مريم رفته بودم، گويا اين معروفترين غذاخوری اين ميدان باشد. به او گفتم که ديروز چه خوردهام، لذا خوراک ترکی لذيذی را سفارش داد، اما به نظر میرسد که کيفيت ديروز را ندارد؛ بنابراين با همه گرسنگی، خيلی پرخوری نکردم. گرچه صبح وقت کافی برای صبحانه نداشتم و خيلی زود از خانه بيرون آمده بودم. از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم، از برنامههای آيندهاش برايم گفت و از اينکه میخواهد به شعبه شرکت در لندن منتقل شود. از او پرسيدم که بعد از صرف ناهار، توصيهات برای ادامه ديدارها چيست؟ از اينکه نمیتواند با من همراهی کند عذرخواهی کرد و گفت که بر اساس رهنمود خانواده به دختر جداشدهشان، خيلی زود بايد به خانه برگردد.
🔹با اين حال سفارش کرد که يکی از شگفتیهای معماری در اصفهان، يعنی «منار جنبان» را ببينم. با حيرت، در باره آن پرسيدم، با افتخار اظهار کرد که يک جفت مناره يادگار روزگار صفوی و ساخته دست يکی از مهندسان زبردست آن دوره است که اگر يکی از آنها را تکان بدهی، آن مناره ديگر هم آشکارا به لرزه در میآيد و بر بالای مناره زنگی مثل ناقوس کليسا قرار دارد که صدای لرزش آن به گوش برسد. به ديدن آن خيلی مشتاق شدم، اما گفت که اين ساعت از روز تعطيل است، معلوم است که خيلی ناراحت شدم؛ چون امروز آخرين روز اقامت من در اصفهان است و ديگر وقت بازديد از آن را ندارم. زمان بهسرعت سپری شد و هنگام بازگشتِ او به خانه فرا رسيد. از اينکه وقت گرانبهايش را با من گذرانده است تشکر کردم و در کار و زندگی برايش توفيق خواستم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجرههای بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفرهها، آن آهنگ را ذخيره میکنند و بازتاب آن تا مدتها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا میگيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/3
🔹وقتی آخرين آفتاب روزهای حضور من در اصفهان غروب کرد، هنگام ديدار با مهتاب بود. از ميدان «نقش جهان» سوار تاکسی شدم و برای ديدن مهتاب و دوستانش راه يکی از کوههای اطراف اصفهان به نام «کوه صفّه» را در پيش گرفتم که برای يک کوهنوردی شبانه Mountain Hike به آنجا رفتهاند. البته آن طور که از مهتاب شنيدم، منظورشان نه کوهنوردی حرفهای به معنای صخرهنوردی بلکه قدم زدن در کوه است. چون وقت تنگ بود، با همان لباس تابستانی و دمپايیهای راحتی کروکس Crocs که برای استفاده از آنها در گرمای امروز به پا کرده بودم، رهسپار شدم. چون مسئوليت خورد و خوراک هر کسی با خودش است، از من هم خواسته بود که خوردنیها و نوشيدنیهای مخصوص خودم را تهيه کنم. معدهام از ناهار امروز به هم ريخته است، بنابراين، جز يک بطری آب برای خودم و يک جعبه شيرينی برای همه، چيزی برنداشتم. به پارک رسيدم و جلو در اصلی همديگر را ديديم. هوا اندکی رو به سردی میرفت ولی ديگر فرصت برگشتن نبود. 10 پسر و 6 دختر بودند که بهسرعت به هم معرفی شديم. بعضیشان انگليسی را خيلی خوب صحبت میکنند و بعضیشان عضو CS هستند. با قدم زدن در پارک شروع کرديم و به سوی کوه رفتيم. احساس میکرديم که در سربالايی زمين رو به بالا قدم برمیداريم. تابش چراغهای شب شهر اصفهان تا جايی که چشم کار میکرد در زير پايمان پديدار شد. مسير رفتن ما يکی از پيادهروهای پارکی پر از خانوادههای ايرانی بود که برای تفريح به اينجا آمده بودند. همين که کمی از پارک فاصله گرفتيم، دخترها آزادی بيشتری پيدا کردند و به نظرم رسيد که به ابتدای مسير کوه رسيدهايم.
🔹از وقتی دوستان مهتاب فهميدند که من مصریام بيشترين سؤالشان اين بود که آيا «عرب» هستم؟ همان طور که به همه گفتهام به اينها هم توضيح دادم که من مصری هستم و عربی حرف میزنم؛ بنابراين يک مصریِ عربیشدهام. بهشوخی ادامه دادم که «مردم استراليا، انگليسی نيستند، بلکه استراليايیهايی هستند که انگليسی حرف میزنند. ما هم در مصر مصریهايی هستيم که عربی صحبت میکنيم». همه از اين مثال خندهشان گرفت و بالاخره رضايت دادند که من هم مصری هستم و عربی حرف میزنم، اما اين نکته را هم به توضيح خودم اضافه کردم که «اما به زبان عربی خودم خيلی افتخار میکنم؛ چون زبان مادری من است و برای خودم زبان ديگری را به رسميت نمیشناسم».
🔹عرب برای ايرانیها به معنای ساکنان شبهجزيرۀ عربستان است که به دلايل متعدد روی خوشی به آنها نشان نمیدهند؛ نزديکترين دليل تاريخی اين ناخوشايندی، جنگ ايران و عراق است که در طول آن، بيشتر کشورهای عربی در حمله به ايران، از عراق حمايت مادی و معنوی کردند؛ زيرا در پی شعارهای برخی از تندروهای آن زمان و پيامدهای عملی آن، رژيمهای عربی از صدور انقلاب اسلامی به کشورهای خود هراسان بودند. البته چه بسا دليل تاريخی ديرينی هم داشته باشد که به گفته ايرانیها ريشه در «تصرّف» کشورشان به دست اعراب 14 قرن پيش و تغيير آيين آن به اسلام دارد.
🔹به گفتوگوی سياسی تاريخی پيرامون اين برهه از تاريخ ادامه داديم، و در باره دورانی سخن گفتيم که همواره انباشته از چالشهای ميدانی و توسعهطلبیهای جفرافيايی بوده است؛ از يک سو امپراتوری نوپايی که پيوسته میکوشيد تا نفوذ و قدرت خود را از شرق و غرب گسترش دهد و از سوی ديگر امپراتوری ايرانی که همزمان با پيدايش اسلام به سستی افتاده بود؛ و در نتيجه قبايل عرب برای تحکيم امپراتوری نوپديد خود در زير پرچم آيين جديد، همداستان شدند. اگر در آن تاريخ عربها به جنگ ايرانیها نمیرفتند، ايرانیها به اشغال سرزمينهای عرب میپرداختند، زمانۀ جابهجايی قدرتها بود؛ ستاره بخت قدرتی جديد بر میدميد و چراغ کشوری کهن به خاموشی میگراييد و حکومتش به سستی و نابودی میافتاد. تاريخ در چنين جاهايی است که بازی خود را نشان میدهد و اين گونه بود که فاتحان تازهنفس با مژده آيينی تازه به ميدان آمدند و نياکان ايرانيان امروزی بدان گردن نهادند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/3
🔹وقتی آخرين آفتاب روزهای حضور من در اصفهان غروب کرد، هنگام ديدار با مهتاب بود. از ميدان «نقش جهان» سوار تاکسی شدم و برای ديدن مهتاب و دوستانش راه يکی از کوههای اطراف اصفهان به نام «کوه صفّه» را در پيش گرفتم که برای يک کوهنوردی شبانه Mountain Hike به آنجا رفتهاند. البته آن طور که از مهتاب شنيدم، منظورشان نه کوهنوردی حرفهای به معنای صخرهنوردی بلکه قدم زدن در کوه است. چون وقت تنگ بود، با همان لباس تابستانی و دمپايیهای راحتی کروکس Crocs که برای استفاده از آنها در گرمای امروز به پا کرده بودم، رهسپار شدم. چون مسئوليت خورد و خوراک هر کسی با خودش است، از من هم خواسته بود که خوردنیها و نوشيدنیهای مخصوص خودم را تهيه کنم. معدهام از ناهار امروز به هم ريخته است، بنابراين، جز يک بطری آب برای خودم و يک جعبه شيرينی برای همه، چيزی برنداشتم. به پارک رسيدم و جلو در اصلی همديگر را ديديم. هوا اندکی رو به سردی میرفت ولی ديگر فرصت برگشتن نبود. 10 پسر و 6 دختر بودند که بهسرعت به هم معرفی شديم. بعضیشان انگليسی را خيلی خوب صحبت میکنند و بعضیشان عضو CS هستند. با قدم زدن در پارک شروع کرديم و به سوی کوه رفتيم. احساس میکرديم که در سربالايی زمين رو به بالا قدم برمیداريم. تابش چراغهای شب شهر اصفهان تا جايی که چشم کار میکرد در زير پايمان پديدار شد. مسير رفتن ما يکی از پيادهروهای پارکی پر از خانوادههای ايرانی بود که برای تفريح به اينجا آمده بودند. همين که کمی از پارک فاصله گرفتيم، دخترها آزادی بيشتری پيدا کردند و به نظرم رسيد که به ابتدای مسير کوه رسيدهايم.
🔹از وقتی دوستان مهتاب فهميدند که من مصریام بيشترين سؤالشان اين بود که آيا «عرب» هستم؟ همان طور که به همه گفتهام به اينها هم توضيح دادم که من مصری هستم و عربی حرف میزنم؛ بنابراين يک مصریِ عربیشدهام. بهشوخی ادامه دادم که «مردم استراليا، انگليسی نيستند، بلکه استراليايیهايی هستند که انگليسی حرف میزنند. ما هم در مصر مصریهايی هستيم که عربی صحبت میکنيم». همه از اين مثال خندهشان گرفت و بالاخره رضايت دادند که من هم مصری هستم و عربی حرف میزنم، اما اين نکته را هم به توضيح خودم اضافه کردم که «اما به زبان عربی خودم خيلی افتخار میکنم؛ چون زبان مادری من است و برای خودم زبان ديگری را به رسميت نمیشناسم».
🔹عرب برای ايرانیها به معنای ساکنان شبهجزيرۀ عربستان است که به دلايل متعدد روی خوشی به آنها نشان نمیدهند؛ نزديکترين دليل تاريخی اين ناخوشايندی، جنگ ايران و عراق است که در طول آن، بيشتر کشورهای عربی در حمله به ايران، از عراق حمايت مادی و معنوی کردند؛ زيرا در پی شعارهای برخی از تندروهای آن زمان و پيامدهای عملی آن، رژيمهای عربی از صدور انقلاب اسلامی به کشورهای خود هراسان بودند. البته چه بسا دليل تاريخی ديرينی هم داشته باشد که به گفته ايرانیها ريشه در «تصرّف» کشورشان به دست اعراب 14 قرن پيش و تغيير آيين آن به اسلام دارد.
🔹به گفتوگوی سياسی تاريخی پيرامون اين برهه از تاريخ ادامه داديم، و در باره دورانی سخن گفتيم که همواره انباشته از چالشهای ميدانی و توسعهطلبیهای جفرافيايی بوده است؛ از يک سو امپراتوری نوپايی که پيوسته میکوشيد تا نفوذ و قدرت خود را از شرق و غرب گسترش دهد و از سوی ديگر امپراتوری ايرانی که همزمان با پيدايش اسلام به سستی افتاده بود؛ و در نتيجه قبايل عرب برای تحکيم امپراتوری نوپديد خود در زير پرچم آيين جديد، همداستان شدند. اگر در آن تاريخ عربها به جنگ ايرانیها نمیرفتند، ايرانیها به اشغال سرزمينهای عرب میپرداختند، زمانۀ جابهجايی قدرتها بود؛ ستاره بخت قدرتی جديد بر میدميد و چراغ کشوری کهن به خاموشی میگراييد و حکومتش به سستی و نابودی میافتاد. تاريخ در چنين جاهايی است که بازی خود را نشان میدهد و اين گونه بود که فاتحان تازهنفس با مژده آيينی تازه به ميدان آمدند و نياکان ايرانيان امروزی بدان گردن نهادند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/4
🔹با افتخار توضيح دادند که به نژاد پارسی خود میبالند که در طول صدها سال در برابر فشارهای عربیسازی تاب آورده و هويت ايرانی خود را پاس داشته، و برخلاف بسياری از کشورهای گشوده به دست اعراب، آن را از دست نداده، بلکه در زمانهای که دين اسلام و کتاب و دانش اسلامی به زبان عربی در حال گسترش بود، بر زبان فارسی باقی ماندند. افتخار اين مهم به شعرای فارسیگو و مهمتر از همه به فردوسی باز میگردد که اشعاری را به زبان اصيل پارسی سرود و برای پاسداشت زبان فارسی در برابر موج عربیسازی، حتی يک واژه عربی را به کار نبرد. با همه اينها اما زبان فارسی حروف و بسياری از کلمههای عربی را به استخدام خود در آورد.
🔹يکی از آن جوانان وقتی فهميد اسم من «عَمرو» است فرياد زد: «عمرو دياب»؛ چون خيلی از ايرانیها نام عمرو دياب و ترانههای مشهور او از جمله «حبيبی يا نور العين، يا ساکن خيالی» را شنيدهاند. يکی از بچهها قسمتی از اين ترانه را با آواز خواند، تا ثابت کند که بهخوبی با او آشنا است. يک جوان ديگر آهنگ «تملی معاک» را سر داد و همه برای آوازخوانی او کف زدند. بيشتر وقت خودمان را به بحثهای تاريخی و سياسی و هنری سپری کرديم.
🔹حرفهايمان چنان گل انداخته بود که زمان را از ياد برديم و فراموش کرديم که مسير راه هر لحظه دشوارتر میشود. اينک برابر کوه بلندی ايستاده بوديم که بايد برای بالا رفتن از آن راهی صخرهای را در پيش میگرفتيم. يکی از بچهها که به آن مسير سنگی آشنا بود جلو افتاد و ما هم در يک صف منظم پشت سر او راه افتاديم. يک ساعت و نيم با عذاب و سختی گذشت، دشواریاش ناشی از خستگی امروز نبود،
بلکه اولاً ريشه در دلدردی داشت که از ناهار امروز گرفتار آن شده بودم،
از آن گذشته، احساس سرما و باد شديد مرا آزار میداد،
و سومين دليل هم دمپايیهايی بود که گرچه بهترين پاپوش برای سفر است و میتوانيد پاهای خستهتان را با همانها در حوض آب ببريد و خستگی را از پايتان در کنيد، اما اصلاً با اين مسير مناسبتی نداشت؛ زيرا به دليل عرق، از داخل سُر و لغزنده شده بود.
چون حالم خوب نبود، چند بار در بالا رفتن پايم سر خورد، لذا جوانها با من مانند يک مرد سالخورده رفتار کردند؛ يک نفر از جلو و يک نفر از عقب هوای من را داشتند که دوباره سر نخورم و افتادن از کوه جانم را نگيرد. از توجه بيش از حد آنان تشکر کردم و با حسرت گفتم که «بهخدا من 33 سال بيشتر ندارم، اما امروز اصلاً حالم خوب نيست!» همان طور که بالا میرفتيم از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم. يکی از آنها بعد از پايان دوره مهندسی در حال خدمت سربازی است؛ دوره خدمت سربازی در ايران 21 ماه است. يکی ديگر بهشوخی گفت: «او خيلی زحمت میکشد! باباش در ارتش يک واسطه داشت و او هم از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر در يک پادگان کنار خونهشون خدمت میکنه».
🔹درد من را درک کردند و در بالا رفتن از کوه خيلی به کمک من آمدند. در بعضی از شيبهای تند، چهاردستوپا رفتن تنها راه حل بود و من تنها کسی نبودم که اين روش را انتخاب میکردم. امشب برای من مسير کوه تا آسمان کشيده میشد و هر دقيقهای که میگذشت به فکر رسيدن به مقصد بودم، بالاخره به بالاترين نقطه کوه رسيديم؛ جايی ساده و کوچک مقابل دهانه يک حفره در دل کوه، مشرف بر اصفهان درخشان و پهناوری که از جزئيات آن چيزی جز پرتوهايی زرد و سفيد به چشم نمیآيد. اين جا بيشتر مانند «دخمههای عبادت» زاهدانی است که برای خلوت روحانی با خدا، جايی دور از هياهوی شهر را جستوجو میکنند.
🔹همه روی زيراندازی که بر زمين پهن شد نشستند و شام را بيرون آوردند؛ هر کسی يک نوع خوراکی آورده بودند و همه در خوردن آن شريک شدند؛ سالاد، ماکارونی، ساندويچ، غذای ترکیِ کشک و بادمجان در کنار يک فلاسک چای و ديگر نوشيدنیها. به اميد اينکه دلدرد من کمی آرام شود، چای زيادی خوردم، ولی هيچ فايدهای نداشت. يک نفر شروع به خواندن کرد و گويا يک ترانه غمناک قديمی را سر داد. با نور چراغقوه به خوردن و گفتن و شنيدن و خنديدن پرداختيم و غرق لذت شديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/4
🔹با افتخار توضيح دادند که به نژاد پارسی خود میبالند که در طول صدها سال در برابر فشارهای عربیسازی تاب آورده و هويت ايرانی خود را پاس داشته، و برخلاف بسياری از کشورهای گشوده به دست اعراب، آن را از دست نداده، بلکه در زمانهای که دين اسلام و کتاب و دانش اسلامی به زبان عربی در حال گسترش بود، بر زبان فارسی باقی ماندند. افتخار اين مهم به شعرای فارسیگو و مهمتر از همه به فردوسی باز میگردد که اشعاری را به زبان اصيل پارسی سرود و برای پاسداشت زبان فارسی در برابر موج عربیسازی، حتی يک واژه عربی را به کار نبرد. با همه اينها اما زبان فارسی حروف و بسياری از کلمههای عربی را به استخدام خود در آورد.
🔹يکی از آن جوانان وقتی فهميد اسم من «عَمرو» است فرياد زد: «عمرو دياب»؛ چون خيلی از ايرانیها نام عمرو دياب و ترانههای مشهور او از جمله «حبيبی يا نور العين، يا ساکن خيالی» را شنيدهاند. يکی از بچهها قسمتی از اين ترانه را با آواز خواند، تا ثابت کند که بهخوبی با او آشنا است. يک جوان ديگر آهنگ «تملی معاک» را سر داد و همه برای آوازخوانی او کف زدند. بيشتر وقت خودمان را به بحثهای تاريخی و سياسی و هنری سپری کرديم.
🔹حرفهايمان چنان گل انداخته بود که زمان را از ياد برديم و فراموش کرديم که مسير راه هر لحظه دشوارتر میشود. اينک برابر کوه بلندی ايستاده بوديم که بايد برای بالا رفتن از آن راهی صخرهای را در پيش میگرفتيم. يکی از بچهها که به آن مسير سنگی آشنا بود جلو افتاد و ما هم در يک صف منظم پشت سر او راه افتاديم. يک ساعت و نيم با عذاب و سختی گذشت، دشواریاش ناشی از خستگی امروز نبود،
بلکه اولاً ريشه در دلدردی داشت که از ناهار امروز گرفتار آن شده بودم،
از آن گذشته، احساس سرما و باد شديد مرا آزار میداد،
و سومين دليل هم دمپايیهايی بود که گرچه بهترين پاپوش برای سفر است و میتوانيد پاهای خستهتان را با همانها در حوض آب ببريد و خستگی را از پايتان در کنيد، اما اصلاً با اين مسير مناسبتی نداشت؛ زيرا به دليل عرق، از داخل سُر و لغزنده شده بود.
چون حالم خوب نبود، چند بار در بالا رفتن پايم سر خورد، لذا جوانها با من مانند يک مرد سالخورده رفتار کردند؛ يک نفر از جلو و يک نفر از عقب هوای من را داشتند که دوباره سر نخورم و افتادن از کوه جانم را نگيرد. از توجه بيش از حد آنان تشکر کردم و با حسرت گفتم که «بهخدا من 33 سال بيشتر ندارم، اما امروز اصلاً حالم خوب نيست!» همان طور که بالا میرفتيم از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم. يکی از آنها بعد از پايان دوره مهندسی در حال خدمت سربازی است؛ دوره خدمت سربازی در ايران 21 ماه است. يکی ديگر بهشوخی گفت: «او خيلی زحمت میکشد! باباش در ارتش يک واسطه داشت و او هم از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر در يک پادگان کنار خونهشون خدمت میکنه».
🔹درد من را درک کردند و در بالا رفتن از کوه خيلی به کمک من آمدند. در بعضی از شيبهای تند، چهاردستوپا رفتن تنها راه حل بود و من تنها کسی نبودم که اين روش را انتخاب میکردم. امشب برای من مسير کوه تا آسمان کشيده میشد و هر دقيقهای که میگذشت به فکر رسيدن به مقصد بودم، بالاخره به بالاترين نقطه کوه رسيديم؛ جايی ساده و کوچک مقابل دهانه يک حفره در دل کوه، مشرف بر اصفهان درخشان و پهناوری که از جزئيات آن چيزی جز پرتوهايی زرد و سفيد به چشم نمیآيد. اين جا بيشتر مانند «دخمههای عبادت» زاهدانی است که برای خلوت روحانی با خدا، جايی دور از هياهوی شهر را جستوجو میکنند.
🔹همه روی زيراندازی که بر زمين پهن شد نشستند و شام را بيرون آوردند؛ هر کسی يک نوع خوراکی آورده بودند و همه در خوردن آن شريک شدند؛ سالاد، ماکارونی، ساندويچ، غذای ترکیِ کشک و بادمجان در کنار يک فلاسک چای و ديگر نوشيدنیها. به اميد اينکه دلدرد من کمی آرام شود، چای زيادی خوردم، ولی هيچ فايدهای نداشت. يک نفر شروع به خواندن کرد و گويا يک ترانه غمناک قديمی را سر داد. با نور چراغقوه به خوردن و گفتن و شنيدن و خنديدن پرداختيم و غرق لذت شديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir