پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/6

🔹ساختمان ديگر داخل صحن کليسا، موزه بزرگ ارامنه است که نسخه‌های خطی قديمی از انجيل متعلق به صدها سال پيش و برخی از تابلوهای رنگ روغن از چهره نام‌آوران ايران به قلم نگارگران ارمنی را در خود جای داده است. موزه هم‌چنين نمونه‌های گوناگونی از پوشاک سنتی ارامنه را به نمايش گذاشته که نشان می‌دهد رنگ غالب جامه‌های زنانه قرمز بوده است. در يکی از گوشه‌های موزه «کشتار ارامنه» و رنج‌ها و کشتارها و جنگ‌های گوناگونی که در طول تاريخ تحمل کرده‌اند مستند شده است. زيستگاه ارامنه در بخش‌های ميانی و شرقی آسيای مرکزی و در نقطه تلاقی مرز دو امپراتوری ايران و بيزانس قديم و ايران و عثمانی جديد قرار داشته است. ارمنستان نخستين کشوری بوده است که در سال 300 ميلادی آيين مسيحيت را به عنوان دين رسمی خود پذيرفته و اين حتی پيش از آن اتفاق افتاده که کنستانتين، آن دين را به سان آيين امپراتوری بيزانس تکيه‌گاه خود سازد.

🔹ارمنستان شاهد نبردهای متعدد امپراتوری‌های همسايه برای تسلط بر خود بوده است. سال 1514 عثمانی‌ها با رهبری سلطان سليم اول در چيرگی بر سرزمين ارمنستان از ايرانی‌های صفوی پيشی گرفتند؛ اين يکی از برگه‌های سياه تاريخ ارمنستان است که عثمانی‌ها اعتقاد داشتند برای آسوده ماندن ترک‌ها، بايد ارامنه را از ميان برداشت. نخستين کشتار در اواخر سده نوزدهم (1894 – 1896) بود که سلطان عثمانی عبدالحميد دوم کشتارهای معروف به حميديه را به راه انداخت و در آن صدها هزار تن از ارامنه و يونانی‌ها و آشوری‌ها را با بهانه‌های اقتصادی و دينی از پای در آورد. با شعله‌ور شدن آتش جنگ جهانی اول، برخی از ملت‌های تحت سلطه حکومت عثمانی از جمله ارامنه، با آرزوی دستيابی به استقلال و تشکيل کشوری بر اساس قوميت، به پا خاستند، اما عثمانی‌ها در سال 1915 تصميم به قتل عام آنان گرفتند و صدها تن از شخصيت‌های مهم ارامنه را در ميدان‌های استانبول به دار کشيدند و فرمان دادند که ارامنه بايد همه دارايی خود را رها کنند و به کاروان‌های کوچ اجباری به خارج از قلمرو آناتولی بپيوندند. مورخان در شمار کشته‌های اين رخدادها اختلاف کرده‌اند و در حالی که برخی از منابع به مرگ يک و نيم ميليون ارمنی در کاروان‌های تبعيدی اشاره دارد، آمارهای ترکيه عدد 300 هزار نفر را نشان می‌دهد. گفتنی آن است که ترکيه نوين اصلاً وقوع اين کشتارها را نمی‌پذيرد و سخن گفتن از آن را جرم می‌شمارد. اين کشتار ارامنه نخستين قتل‌عام‌های دوران جديد است و ارامنه هر سال ياد اين روز سياه تاريخ خود را زنده نگه می‌دارند. گو اين‌که همانند کردها، ارمنی‌های زيادی به کشورهای همسايه يا نزديک ارمنستان از جمله سوريه و لبنان و مصر و عراق مهاجرت کرده‌اند، اما در هر حال، کشوری با نام «ارمنستان» وجود دارد.

🔹مهرنوش از تنها سفر يک‌هفته‌ای خود به ترکيه همراه با مادر و خواهرش گفت که برای صرفه‌جويی با اتوبوس رفته‌اند و 24 ساعت تا استانبول در راه بوده‌اند، اما با هواپيما برگشته‌اند. او آرزو دارد که به کشورهای زيادی سفر کند، ولی مسافرت برای ايرانی‌ها خيلی پرهزينه است، وانگهی او هم مثل خانواده‌اش مسلمان است، هرچند به ادای بيشتر واجبات، به‌جز حجاب اجباری بيرون از خانه، پايبند نيست. دو ساعت تعطيلی روزانه‌اش با گشت‌وگذار در محله ارامنه به پايان رسيد و از من اجازه خواست که به کارش برگردد، اما تقاضا کرد که پس از غروب آفتاب و گردش در شهر، مغازه پدرش را ببينم.

🔹شانس آوردم که در حين تماشای محله ارامنه، عضوی از کاربران CS به نام «مريم» که يکی از ده‌ها نامه من خطاب به دختران و پسران اصفهانی عضو شبکه CS را دريافت کرده بود با من تماس گرفت و کنار کليسا که آشکارترين مشخصه اين محله است، به ديدن من آمد تا چند جای ديدنی اصفهان را به من نشان بدهد. دختر اصفهانی زيبايی حدود سی‌ساله است که انگليسی را خيلی روان صحبت می‌کند. مشغول کار در يک شرکت واردکننده خودروهای اروپايی است و کمی آلمانی و فرانسوی هم می‌داند. زودتر از هر چيز گرد بودن صورت، گونه‌های گل‌انداخته، چشم‌های درشت و مژه‌های بلندش به نظر من آمد. چون مؤمن است، موهايش را کاملاً پوشانده، اما چادر به سر نکرده و به اعتدال دينی اعتقاد دارد. همه دخترهای بی‌چادری که ديدم، دست‌کم يک‌چهارم موهای جلو سر خود را بيرون گذاشته‌اند تا رنگ و شکل آن را به رخ ديگران بکشند. وقتی در اين باره به او گفتم، جواب داد که دختری مسلمان و متعهد است و خانواده متدينی دارد و همه نمازهای خود را می‌خواند و به همه وظايف شرعی و تکاليف دينی احترام می‌گذارد.

🔹گردش خود در محله ارامنه را با تماشای بعضی از مدرسه‌ها و بناهای آنان که با سبک‌هايی مختلف ساخته شده است، ادامه داديم و برای صحبت بيشتر، به کافه يکی از دوستانش رفتيم....


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣6️⃣

❇️ روز هشتم/7

🔹مريم پيشنهاد کرد که در خريد بهترين سوغات و فرش به من کمک کند، اما من تشکر کردم و گفتم که در اين سفر اصلاً در فکر اين مسأله نيستم؛ چون منِ «سبک‌بار» در چمدان جايی برای خريد چيزی ندارم. بار ديگر از اين‌که وقت گرانبهای خود را در اختيار من گذاشته سپاسگزاری کردم و او هم به دليل اين‌که بايد زود خودش را به خانه برساند خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که در روزهای اقامت در اصفهان، بار ديگر يکديگر را ببينيم.

🔹با تاکسی به باقلوافروشی پدر مهرنوش رفتم، تا پدر و پسرعموی مقيم آمريکای او را ببينم. مهرنوش پيش‌تر گفته بود که او به ديدن دوست مصری‌اش خيلی مشتاق است. مغازه کوچک بود و در ويترين شيشه‌ای‌اش انواع باقلوا با رنگ‌ها و شکل‌های مختلف چيده شده بود. مهرنوش به استقبال من آمد و من را به پدر و پسرعمويش استاد «فريد زين» معرفی کرد. روشن است که اسم واقعی او اين نيست، اما چهره‌اش خيلی شبيه قهرمان نسخه عربی فيلم UP از توليدات والت‌ديسنی است! استاد فريد مردی شصت هفتاد ‌ساله، کوتاه‌قد، سرخ‌رو، سپيدمو، با عينکی ته‌استکانی است که در دهه هشتاد ميلادی و پس از انقلاب که خيلی‌های ديگر هم از ايران رفتند، به آمريکا مهاجرت کرده و در همان‌ جا همسر گرفته و در کاليفورنيا خانواده‌ای متشکل از فرزندها و نوه‌ها را شکل داده و شرکتی برای کرايه ماشين دارد که اکنون پسر بزرگش مسئوليت آن را بر عهده گرفته و خودش در اين فرصت مرخصی تابستانی، برای ديدار با خانواده به اصفهان آمده است.

🔹پدرش با بيمی آميخته به ترديد و استقبالی از روی نگرانی با من روبه‌رو شد؛ اين آدم کيست که مهرنوش بدون آن‌که او را ديده و شناخته باشد، می‌خواهد او را به خانه ما بياورد؟ و اين سايت عجيب چيست که دخترش در آن با غريبه‌های جهانگرد آشنا شده است؟ مرد سعی کرد احساس منفی خودش را از من پنهان نگه دارد، ولی وقتی کمی با هم در باره اوضاع سياسی و اقتصادی مصر حرف زديم، اندک‌اندک آن احساس در وی از بين رفت. وقتی پدر پرسيد که «برای چی مُرسی را برداشتين؟ او که مرد مسلمون خوبی بود!» ماجرای ابو زيد هلالی [از چهره‌های حماسی فرهنگ عاميانه عرب] را به آنها گوشزد کردم. وقتی صحبت پدر به مرسی و اخوان المسلمين کشيده می‌شد، گرايش‌های سياسی خودش را نمايان می‌کرد که از انقلاب اسلامی ايران خرسند است و آرزو دارد که در مصر هم چنين اتفاقی بيفتد.

🔹ستايش از سياست تازه ايران را با اين گزارش جالب ادامه داد که امروز صبح که روحانی از اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل به کشور برگشت، بسياری از طرفداران او و برنامه‌های اصلاح‌طلبانه‌اش مبنی بر تنش‌زدايی با غرب به استقبال او رفتند؛ در همين حال، بعضی از مخالفان و کسانی که گفتمان سازشکارانه‌اش با آمريکايی‌های «کافر» را نمی‌پسندند هم در صحنه حاضر بودند و حتی يکی از آنها از فرط خشم و عصبانيت، به او توهين کرد.

🔹در حين نوشيدن چای و خوردن مقدار زيادی باقلوا، از شنيدن حرف‌های من پيرامون سفر و نکاتی که در باره کشور داشتم، خوششان آمد. فضای داخل مغازه کوچک است، ولی جا برای چند تا صندلی هست که يک ساعت و نيم روی آن نشستيم و حرف زديم و در اين مدت حتی يک مشتری هم وارد مغازه نشد. دو خواهر مهرنوش، يعنی فاطمه و زهرا هم برای ديدن من و خوشامدگويی سر رسيدند، اندکی بعد، يکی از دوستانش به نام ساغر هم آمد. همه خبر رسيدن تنها مصری موجود در اصفهان را شنيده و برای ديدنش خودشان را به مغازه رسانده بودند. چند عکس يادگاری فوری گرفتيم و پدرِ دخترها و استاد فريد زين را، با قبول دعوتشان برای صرف شام در منزل و ديدار ديگر اعضای خانواده، ترک کرديم و همگی به‌سرعت راهی بلوار ساحلی نزديک مغازه شديم. قبل از رسيدن به رودخانه، کمی تنقلات و نوشيدنی خريديم که آن را «آبجوی اسلامی» می‌نامند؛ يک نوشابه بدون الکل و با طعم ميوه‌های مختلف. به يک فضای سبز با باغچه‌های بسيار منظم رسيديم که در آن درختان و گل‌های زينتی کاشته شده بود. از دور پل بزرگی پيدا بود که دو سوی رودخانه را به هم وصل می‌کرد. برای نشستن، کمی نزديک رودخانه شديم، اما غافلگيری ناراحت‌کننده اين بود که رودخانه خشک و بدون آب بود و در کف آن علف‌های هزر روييده بود. توضيح دادند که به دليل کمبود آب و تأخير در بارندگی، آب در سدها ذخيره می‌شود و به سمت شهرهای کم‌آب‌تری مثل يزد روانه می‌گردد؛ بنابراين، در اين وقت سال رودخانه خشک است. برای چند دقيقه غرق رؤيای چشم‌انداز زيبای رودی شدم که آب در ميان دو کرانه سرسبز آن جريان داشته باشد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 ورودی يکی از بازارهای اصفهان

🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣6️⃣

❇️ روز هشتم/8

🔹ساغر دوست مهرنوش در باره من و سفرهايم و زندگی در قاهره کنجکاوی زيادی نشان داد. وی مهندس دکوراسيون است و پس از 3 سال اقامت در قبرس برای دوره کارشناسی ارشد، به‌تازگی به اصفهان برگشته است. از تجربه زندگی خود در اروپا گفت و اين‌که به دليل قوانين دست‌وپاگير دولتی و خانوادگی، چقدر از برگشت به ايران ناراحت بوده است. زبان انگليسی‌اش از همه بهتر است، به همين دليل، مفصل با هم صحبت کرديم. آرزويش اين است که يا کاری خارج از ايران پيدا کند يا برای ادامه تحصيل و گرفتن دکترا به اروپا برود. از حجابی که نيمی از موهای خرمايی ملايمش را بيرون انداخته و لباس‌های شيکی که بر تن دارد، پيدا است که مانند خيلی از جوانان اينجا و به‌خصوص خارج‌رفته‌هاشان، با تمام وجود در برابر قوانين ايستاده است. بعد از يک ربع ساعت، نامزد فاطمه هم به ما پيوست. هنوز با هم ازدواج نکرده‌اند و در دوران عقد، چيزی مثل همان «نامزدی» به سر می‌برند و دو سال است که در همين وضعيت هستند تا شايد سال آينده بتوانند ازدواج کنند. در باره جزئيات زمينه‌های ازدواج و وظايف هر يک از طرفين پرسيدم و متوجه شدم که مسئوليت تهيه شرايط زندگی ميان آنها تقسيم می‌شود؛ مرد فقط وظيفه دارد که خانه‌ای را خواه به صورت خريد يا اجاره، فراهم کند و تهيه همه لوازم و اسباب و اثاثيه منزل از سوزن گرفته تا موشک بر دوش زن است، و در اين ميان مرد فقط بايد تلويزيون و قالی را بخرد. به امکانات و آسايش شوهرخواهر مهرنوش حسودی‌ام شد و در پی کشف اين موضوع بر آمدم که در تلويزيون و قالی چه رمز و رازی نهفته است؟!

🔹تفريح را به پايان برديم و به مغازه باقلوافروشی برگشتيم. مهرنوش در بستن مغازه به پدرش کمک کرد و از آنجا با ماشين پدر و شوهرخواهرش راهی خانه‌شان شديم که خيلی دور نبود. پدرش پيشنهاد داد که بعد از شام، همان‌ جا بخوابم، من هم بدون هيچ بگومگويی قبول کردم. يکی از امتيازات سفر تک‌وتنها همين است که آغوشِ خانه‌ها بر روی شما باز است و به‌سرعت می‌توان تصميم تازه‌ای گرفت و نقشه را عوض کرد. مادر و مادربزرگ محتاطش که از آمدن اين غريبه مصری نگران بود، به استقبال ما آمدند. به نظر می‌رسيد که مادربزرگ فرد مقتدر و تأثيرگذاری است، به گونه‌ای که دخترها از ترس او و اعتراض‌هايش در خانه هم حجاب خود را حفظ کرده بودند.

🔹خانه‌شان رنگ و بوی اصيل ايرانی دارد؛ اسباب و اثاثيه‌ای اندک، و قالی‌های لاکی‌رنگ بزرگ و پر نقش و نگاری که بيشتر کف اتاق‌ها را پوشانده است. ساغر کنار من نشسته بود؛ نحوه نشستن و کشدار شدن صحبت‌هايمان تا پاسی از شب، مادربزرگ را به اين گمان انداخت که من برای خواستگاری ساغر به اصفهان آمده‌ام. طبيعی است که خنده‌مان گرفت و با کمک مهرنوش که نقش مترجم را ايفا می‌کرد برای مادر توضيح دادم که من فقط برای تماشای اصفهان آمده‌ام، نه برای ازدواج؛ البته شکی نيست که مايه افتخار بنده خواهد بود! از مادربزرگ در باره حضورش در تظاهرات سال 1979 بر ضد شاه پرسيدم؛ اظهار داشت که با افتخار در آن تظاهرات شرکت کرده و شعار «مرگ بر شاه» سر داده است، او [امام] خمينی را خيلی دوست دارد و برايش آرزوی آمرزش می‌کند. ناگهان صحبت من را قطع کرد و پرسيد: «بالاخر کِی با اين دختره ازدواج می‌کنی؟» يک بار ديگر همه از حرف‌ها و نگاه‌های خيره مادربزرگ به من و ساغر خنده‌مان گرفت. از روی مبل برخاستيم و برای صرف شام روی زمين نشستيم. اول مقداری ميوه و آجيل آوردند، بعد از آن، مادر با عذرخواهی از سادگی شام، ماکارونی و گوشت را سر سفره گذاشت و گفت که به دليل وقت کم نتوانسته است برای مهمان مصری، شام ايرانی آماده کند. خيلی اصرار داشت که کانال‌های عربی ماهواره را که البته خودشان تماشا نمی‌کنند، برای من بياورد تا احساس غربت نکنم.

🔹پاسی از شب گذشته و وقت خواب فرا رسيده بود. پدر مهرنوش تشک مهمان را با يک ملافه و پتو و بالش روی زمين هال انداخت. استاد فريد زين هم لوازم خوابش را آورد و در يک گوشه سالن بزرگ پهن کرد. پدر مهرنوش هم ترجيح داد که در اتاق خواب خودش نخوابد و با عنوان همراهی با مهمان، در کنار ما استراحت کند. اين احساس به من دست داد که اتهام‌های مادربزرگ يعنی مادر خودش در مورد من و ساغر را باور کرده است. بدن کوفته‌ام را با اين اميد که کمی گرم و آسوده شود، روی تشک انداختم و از شرايطی که به من اين اجازه را داده است تا شب را در کنار يک خانواده ايرانی بخوابم، اظهار رضايت کردم. اگر شب را بر تخت راحت هتل می‌خوابيدم و اين اتفاقات و گفتن‌ها و خنديدن‌ها اتفاق نمی‌افتاد، چقدر خسته‌کننده بود! به نظر می‌رسد که به خفتن بر روی اين تشک‌های ايرانی عادت کرده‌ام؛ چرا که بعد از کمی کلنجار رفتن با صدای خروپف استاد فريد زين، به خوابی عميق فرو رفتم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 2️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/1

🔸اين که آيه قرآن نيست!

🔹در آرامش عجيب خانه از خواب برخاستم. ساعتم را کوک نکرده بودم، تا حاج فريد زين از شوک موسيقی صبحگاهی اذيت نشود. وقتی بيدار شدم ديدم که تنها در سالن خوابيده‌ام و مهرنوش و پدرش مثل هميشه صبح زود به محل کار رفته‌اند. ساعت مقدسِ خواب، قيلوله ظهر است؛ بنابراين بايد صبح زود به سر کار رفت.

🔹ساغر را در آشپزخانه‌ای که ديوارش به هال باز است، ديدم که به مادر مهرنوش در تهيه يک صبحانه واقعاً ساده کمک می‌کند: پنير سفيد و گردو، همان چيزی که ديروز هم پيش مهتاب خورده بودم. مادر از من خواست که در پوست کردن گردو کمکش کنم. مرا به اتاق پدر مهرنوش راهنمايی کرد تا در آنجا دو کيسه گردو را روی زمين پيدا کنم. به نظر می‌رسد که در اينجا خيلی کشت می‌شود، در شکستن و پوست کردن مقداری از آنها کمکش کردم. دنبال قهوه خانگی بودم، اما اينجا کسی قهوه نمی‌خورد؛ فقط چای و چای و ديگر هيچ! به اندازه همه عمرم چای نوشيدم. پس از خداحافظی از مادرِ واقعاً مهمان‌نواز که برای من آرزوی توفيق در سفر کرد، همراه با ساغر از خانه بيرون آمدم و آنجا از هم جدا شديم و هر کدام به سمت خانه خودمان رفتيم و قرار گذاشتيم که دو ساعت ديگر در ميدان امام يکديگر را ببينيم تا در يک بازديد اکتشافی، بزرگ‌ترين ميدان اصفهان بلکه ايران را به من نشان دهد.

🔹با تاکسی به خانه مسکونی مهتاب برگشتم و بار ديگر صبح زود او را از خواب بيدار کردم، اما در حقيقت، وقت بيدار شدنش بود. از ماجرای ديشب برايش گفتم. با خواندن پيام من فهميده بود که چرا شب برنگشته‌ام. از اين‌که بلافاصله پس از رسيدن، او را ترک کرده بودم ناراحت بود؛ بنابراين، مدتی را به صحبت از زندگی خودم در قاهره و کار و خانواده‌ام پرداختم و پس از آن بحث‌هايی در باره امور سياسی و هنری و گردشگری در ايران را پيش کشيديم. يکی از مهم‌ترين آداب شبکه CS اين است که به جای فرض کردنِ خانه ميزبان به عنوان هتل، وقت خود را به گفت‌وگو بگذرانيد. بيشتر کسانی که در خانه‌ام ميزبان آنان بوده‌ام روی اين نکته پافشاری داشتند و از کسانی که با شبکه CS مثل يک هتل برخورد می‌کنند به تنگ می‌‌آيم.

🔹پدرش در سازمان اداری ارتش کار می‌کند، با اين حال، خودش و خانواده‌اش کم و بيش برای نظام گذشته احترام قائل هستند. اما خانواده مادرش انقلاب اسلامی ايران را تأييد می‌کنند. در تعجّبم که اين دو خانواده، با اين همه اختلاف سياسی، چطور با هم وصلت کرده‌اند! با توضيح در باره اوضاع مصر که ديدگاه‌های مختلف سياسی گاه به درگيری و دشمنی و جدايی ميان اقوام و دوستان، حتی بين پدر و پسر و زن و مرد می‌انجامد، غافلگيرش کردم، و يادآور شدم که اختلاف در باره انقلاب و ارتش و اخوان المسلمين و بازمانده‌های رژيم سابق و مفهوم توطئه، يک امر ازلی است. در نهايت کوشيدم با خنده اضافه کنم که البته بعضی‌ها فقط به دوست شدن و نشدن در فيس‌بوک بسنده می‌کنند، و بدين وسيله از تعجب او کم کردم.

🔹از او اجازه خواستم که برای رفتن به ميدان امام و ديدن ساغر آماده شوم. قبل از رفتن مرا به صرف شام همراه يکی از دوستانش دعوت کرد و به‌شوخی گفت: «نبينم که دوباره امروز هم قصد داشته باشی جای ديگه‌ای بخوابی!» خنده‌ای کردم و قول دادم که دعوت شام را اجابت کنم.

🔹از جلو خانه مهتاب سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم که مرا به ميدان امام برساند. سرَم داد زد که: «نقش جهان... نقش جهان». اسم قديمی اين ميدان از زمان شاه عباس همين بوده، اما بعد از انقلاب آن را اسلامی‌سازی کرده‌اند و نامش «ميدان امام» شده است. پس از انقلاب اسامی خيلی از خيابان‌ها و ميدان‌ها اسلامی شد. به نظر می‌رسد راننده تاکسی از اين نامگذاری‌ها رضايت ندارد و ترجيح می‌دهد که آنها را با همان نام قديمی‌شان بخواند تا به شکلی غيرمستقيم، عشق و نفرت خود را نمايان کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 3️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/2

🔹 وقتی با تاکسی به ميدان رسيدم، از پهنه وسيعی که پيش چشم من کشيده شده بود، بهت‌زده شدم. روی اينترنت عکس‌های زيادی از اين ميدان ديده‌ام، ولی اصلاً تصور نمی‌کردم که در واقعيت هم، اين گستردگی و شکوه را داشته باشد. توصيف دقيق عظمت آن را به تصاوير می‌سپارم؛ چرا که قلم را يارای آن نيست که حقش را ادا کند. احداث ميان «نقش جهان» در روزگار شاه عباس کبير در آغاز قرن هفدهم اتفاق افتاد. «نقش جهان» در فارسی به معنای نمونه يا تبلوری از عالَم است. اين ميدان در مرکز شهر اصفهان واقع شده و بعد از ميدان «تيان‌آن‌من» پکن، بزرگ‌ترين ميدان جهان است؛ 512 متر طول و 163 متر عرض دارد؛ بدين ترتيب مساحتی بيش از هفت زمين قوتبال را در برگرفته است.

🔹 گرداگرد ميدان ساختمانی دو طبقه است؛ طبقه اول شامل نمای بيرونی بازاری است که دور تا دور ميدان کشيده شده و در آن محصولات توليد اصفهان اعم از قالی و ديگر کالای سوغاتی و تزئينی عرضه می‌شود. در وسط ميدان هم فضای سبزی قرار دارد که با وسواس گل‌آرايی شده و درختان کوتاه آن به گونه‌ای آرايش يافته که از طبقه اول ساختمان فراتر نرود. در يک سوم انتهايی ميدان، آب‌نمايی بزرگ به اندازه يک زمين فوتبال است، ولی متأسفانه اکنون آبی در آن نيست؛ گويا در هر جايی که زيبايی آن با آب دوچندان می‌شود، ناف مرا با خشکی بريده‌اند. ديروز «زاينده‌رود» و امروز آب‌نمای نقش جهان. سه اثر تاريخی بسيار باشکوه يعنی مسجد لطف‌الله، مسجد شاه (اکنون مسجد امام) و کاخ عالی‌قاپو که ساخت هر سه به دوران صفوی برمی‌گردد، بر اين ميدان اشراف دارد.

🔹 پس از ده دقيقه انتظار، ساغر هم رسيد، تا او را ديدم دليل تأخير را متوجه شدم؛ زيرا نسبت به ديشب خيلی شيک‌تر شده بود. بايد يکی دو ساعت را در سالن آرايشگاه گذرانده باشد. نيمی از موهای سايه‌روشن خرمايی و هماهنگ با چهره گندمگونش پيدا بود و در جامه‌ای آراسته و چشمگير خودنمايی می‌کرد، به‌شوخی گفتم: «امروز قيافه‌ت خيلی خوشگل شده، اگر مادربزرگ مهرنوش تو رو ببينه، حدسش به يقين تبديل می‌شه» خنديد و از تأخير پوزش خواست و راهی گشت‌وگذار در اصفهان شديم.

🔹 از مسجد شيخ لطف‌الله شروع کرديم که تنها مسجد بدون مناره ايران است. امتياز آن در گنبد عاجی‌رنگی است که سر به اوج زيبايی می‌سايد. نقش‌های آن زيباترين نگاره‌هايی است که به چشم ديده‌ام. ساختمان مسجد به فرمان شاه عباس اول صفوی شروع شده و پس از هشت سال، در سال 1619 به اتمام رسيده است. شيخ لطف‌الله از بزرگ‌ترين دانشمندان شيعه جبل عامل لبنان بود که در پی دعوت و اظهار تمايل شاه عباس صفوی، برای تدريس مذهب شيعه جعفری، زندگی در اصفهان را برگزيد و برای تکريم و تجليل وی، اين مسجد به او اختصاص يافت تا در آن به شاگردانش درس بدهد و نماز بگزارد. از اين رو، مسجد به نام او خوانده شد.

🔹ورودی کوچک مسجد با کاشی‌هايی فيروزه‌ای پوشش يافته، گنبدش اما برخلاف گنبدهای آبی ديگر مساجد ايران، رنگ عاجی درخشانی دارد که نقش و نگارِ به‌راستی خيره‌کننده‌ای بر روی آن ترسيم شده است. راهرُوی که تو را از خود بی‌خود می‌کند، به شبستانی می‌انجامد که نور از دريچه‌های نگارينش به درون می‌تابد و چشم بينندگان را می‌نوازد. نمای داخلی گنبد تصويری از پرهای طاووس است. پرتو آفتاب از لابلای شبکه‌های آراسته و باشکوه آن نمايان می‌شود و ظهرهنگام، شعاع رنگارنگ نوری که از اين پنجره‌ها می‌تابد تصويری از دُم يک طاووس را به نمايش می‌گذارد. اولين لحظه‌ای که وارد مسجد شدم، احساس کردم که جايی آشنا است و گويا نخستين باری نيست که اين نمای بس دل‌انگيز را می‌بينم؛ زيرا کتاب LONELY PLANET ويژه ايران، همسفر همراه من، عکسی از همين مسجد را در روی جلد خود چاپ کرده است.

🔹 از آشنايی با جايی که اين تصوير از آن گرفته شده است بسيار خرسند شدم و بارها کوشيدم تا نمايی همانند آن را در قاب دوربين خودم بنشانم. حدود يک ساعت برای عکس‌برداری و لذت تماشای اين اثر ارزشمند هنر معماری در آن فضا ماندم. کتيبه‌های قرآنی که با شکوهمندی و پيچ‌وتابی هنرمندانه، ديوار مسجد را آراسته است هر بيننده‌ای را جذب خود می‌کند. يکی از پنجره‌های پايينی، با تصوير صليبی شکسته آرايش يافته که به دست يکی از مهندسان ارمنی همکار در ساخت اين مسجد و بنای اصفهان بدان افزوده شده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 حدود يک ساعت برای عکس‌برداری و لذت تماشای اين اثر ارزشمند هنر معماری در آن فضا ماندم. کتيبه‌های قرآنی که با شکوهمندی و پيچ‌وتابی هنرمندانه، ديوار مسجد را آراسته است هر بيننده‌ای را جذب خود می‌کند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 4️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/3

🔹 برای تماشای ديگر جاهای ديدنی، شتابان از مسجد لطف‌الله بيرون آمديم. ميدان امام پر از بازديدکنندگانی است که از اين سو به سو می‌روند. مسيری عريض در اطراف ميدان قرار دارد که درشکه‌های اسبی از آن می‌گذرند و خانواده‌های ايرانی سوار شدن بر آن را به عنوان يک نوع تفريح تلقی می‌کنند. برای رفتن به مسجد شاه از ميدان گذشتيم و آب‌نمای ديگری را ديديم که مردم تلاش داشتند با ظرف، آن را از آب پر کنند؛ با خودم خدا را شکر کردم. اگر اين حوض بزرگ لبريز از آب شود، منظره بسيار چشم‌نوازتری را پيش روی خود خواهيم داشت؛ حوض عمق چندانی ندارد و پر کردن آن زمان زيادی نمی‌برد.

🔹 بی‌گمان، مسجد شاه از زيباترين مساجد ايران است، و يکی از اموری که به زيبايی و شکوه ماندگار آن کمک کرده، اين است که در سال‌های پس از حمله مغول ساخته شده و از بلايی که بر سر بسياری از آثار تاريخی ايران آمده، محفوظ مانده است؛ چرا که سپاه مغول با وحشی‌گری‌هايی که در زمان يورش خود به کار بستند، همه نشان‌های تمدن ايرانی را زير پا نهادند و به ويرانی کشاندند. ساخت مسجد 18 سال به درازا کشيد و در سال 1630 به بهره‌برداری رسيد. نمای ورودی اين مسجد با سردر بزرگ و آراسته به ده‌ها مقرنس‌کاری هنرمندانه، و رنگ‌های چشمگير و آرايش ظريف و چينش باشکوه و نوآورانه، از دل‌انگيزترين منظره‌هايی است که به چشم آدمی می‌آيد. بر فراز آن دو مناره بلند برافراشته شده، و با اين‌که از به‌کارگيری سنگ مرمر در فضای آن بيش از 400 سال می‌گذرد، اما درخشش آن تا امروز چنان پايدار مانده که گويی چونان آينه‌هايی صيقل‌خورده در برابر ما است. ايوان‌های برافراشته به ساختمان‌های ايرانی جادو و جمال بيشتری می‌بخشد.

🔹 فضای داخلی مسجد دارای سه شبستان برای نماز، يک آب‌نمای کم‌عمق در وسط، و يک صحن روباز است. همه گوشه‌وکنار اين مسجد سرشار از نقش و نگارهای بديع است، ديوارها با کتيبه‌هايی از آيات قرآنی پوشانده شده و حروف و واژه‌ها هنرمندانه و هماهنگ در هم تنيده است. اکنون می‌فهمم که چرا اين مسجد را زيباترين مسجد ايران ناميده‌اند؛ چه، هيچ سقف و ستونی نيست که نقش و نگاری بر سينه آن نباشد؛ بر خلاف مسجد وکيل در شيراز که نگاشته‌ها و کتيبه‌ها تنها در بخش کوچکی از سقف و ستون بود، و بر خلاف ديگر مساجد شيراز و يزد که فضای کوچک‌تر و زيبايی کمتری داشت.

🔹 اعجاز مهندسی اين مسجد در زير گنبد برافراشته آن نهفته است که پژواک آواز در فضای زير خود را هفت بار بازتاب می‌دهد. برای آزمودن اين امر ندای «الله اکبر» سر دادم و بيش از يک بار پژواک آن را به گوش خود شنيدم. طراحی گنبد از اين رو بوده که ـ طبعاً قبل از اختراع ميکروفون ـ صدای امام در هنگام قرائت نماز را به گوش همه نمازگزاران برساند.

🔹 بيشترين چيزی که از نظر هنری مرا آزار داد و به عنوان عکاسی که هميشه زيبايی و کمال را جست‌وجو می‌کند، اين احساس مرا خدشه‌دار کرد، آسيب زدن به فضای مسجد بود که برای آسايش نمازگزاران، چشم‌انداز صحن را با نصب سايه‌بان بر روی داربست‌های بدقواره فلزی خراب کرده و جلوه زيبا و دلربايی را که از کنار هم نشستن ايوان‌ها و ستون‌ها و گنبد پديد می‌آمد، از ميان برده بودند. آرزو کردم که ای کاش اين داربست‌ها جمع شود و ای کاش در راستای پاسداری از اين اثر تاريخی، در آن نماز برپا نگردد؛ زيرا در واقع تنها شمار کمی از مردم برای نماز به اين مسجد می‌‌آيند و مثلاً در هنگام نماز عصر تعداد نمازگزاران به‌راستی اندک بود.

🔹 با نزديک شدن به زمان غروب خورشيد از شدت گرما کاسته شد و فضای ميدان را سايه‌های بلند و کشيده ساختمان‌های اطراف فرا گرفت. هوا چنان به لطافت گراييد که سراسر فضای سبز ميدان پر از بساط خانواده‌هايی ايرانی شد که برای تفريح به اينجا آمده و گروه‌گروه نشسته و مشغول خوردن و نوشيدن و گاه قليان کشيدن شده بودند. هيچ رستوران و کافی‌شاپی مُشرف به ميدان نيست. چنين فضايی اگر در هر کشور تجاری يا گردشگری ديگری بود، سر تا پای آن را با رستوران و کافه و بدون شک با «استارباکس» پر می‌کردند، اما در اينجا مسئولان کوشيده‌اند تا از رنگ و بوی ساده مکان پاسداری کنند و وظيفه تأمين مواد خوردن و آشاميدن را بر دوش بازديدکنندگان بگذارند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اعجاز مهندسی اين مسجد در زير گنبد برافراشته آن نهفته است که پژواک آواز در فضای زير خود را هفت بار بازتاب می‌دهد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 5️⃣6️⃣

❇️روز نهم/4

🔹سپس روانه تماشای بازاری شديم که در طبقه همکف ساختمان‌های اطراف ميدان بود؛ عطرفروشی‌ها و ادويه‌فروشی‌ها و فروشگاه‌های فرش پرآوازه ايرانی و هدايا و سوغات. بعضی از مغازه‌های صنايع دستی، کارگاه کوچکی هم برای توليد اين کالاها داشتند. آرزو کردم کاش مسافر گردشگری بودم که چمدان بزرگ خودم را از اين سوغاتی‌ها انباشته می‌کردم. با پيشنهاد ساغر، در مسير دور و دراز بازار، برای خوردن غذا، يکی از مشهورترين رستوران‌ها را پيدا کرديم و در حالی که مثل همه غذاخوری‌های سنتی روی تختی بلند نشسته بوديم، هم از غذای اصيل ايرانی خورديم و هم به حرف و حديثی مفصل پرداختيم. فضايی آرام و خلوت داشت.

🔹از آنجا بيرون آمديم تا دوباره در فضای بی‌نهايت بازار روانه شويم. مغازه‌ها فقط در راهرو داخلی بازار تابلوهای خودشان را روشن کرده‌اند. اگر از بازار به فضای ميدان می‌رفتيم هيچ نشانی از تابلوهای نورانی به چشم نمی‌آمد؛ اين برنامه را برای پاسداری از زيبايی و هماهنگی رنگ و نور ميدان به اجرا گذاشته‌اند. بازار بيش از مسافران خارجی، بازديدکننده ايرانی داشت و راهرو داخلی آن، مانند يزد پر از تابلوهايی به رنگ قرمز بود.

🔹شب‌هنگام که چشم من به مسجد شاه افتاد، لَختی در زيبايی و شکوه و هيبت آن در ميدان امام خيره ماندم. ماشين زمان مرا به يکی از داستان‌ها «هزار و يک شب» برد: نور فوق‌العاده زيبايی که از کاخ و مسجدها و بازارها به گونه‌ای غيرمستقيم بر ميدان می‌تابد، جادوی اين ميدان را دوچندان می‌کند. نه ماشينی ديده می‌شود و نه نشانی از نمادهای تمدن نوين به چشم می‌آيد. منظره‌ای رؤيايی از داستان «علاءالدين و چراغ جادو» را به ياد آوردم و سر را با چشمداشت تماشای قاليچه پرنده بالا بردم، غافل از آن که آن نيز همانند جادوی اينجا، افسانه‌ای بيش نبوده است!

🔹از ميدان نقش جهان بيرون آمديم و ساغر بار ديگر مرا به سوی «زاينده‌رود» برد تا اين بار «سی و سه پل» را به من نشان دهد. روی پل و زير 33 دهانه آن پر از گردشگرانی بود که قدم می‌زدند يا نشسته بودند. پل 300 متر طول دارد و دو سوی اين رودخانه خشک را به هم وصل می‌کند. بعضی از رهگذران عبور از روی پل را رها می‌کنند و برای رفتن به آن سو از بستر بی‌آب رودخانه می‌گذرند. دهانه‌های پل با طراحی ايرانی ممتازی ساخته شده و مانند بسياری از مساجد دارای ستون‌ها و طاق‌هايی شش‌گوشه است.

🔹ناراحتی خودم از خشکی اين رودخانه را به ساغر ابراز کردم و او اظهار اميدواری کرد که سفر بعدی‌ام در نوروز باشد که رودخانه به دليل همزمانی با جشن‌های عيد، سرشار از آب است. کنجکاوی من گل کرد تا از وی در باره مراسم عيد نوروز و اين‌که چطور فقط برای آن عيد رودخانه را پرآب می‌کنند، پرس‌وجو کنم و از اين پاسخ او غافلگير شدم که گفت ايرانی‌ها، حتی متدينين، بيش از هر عيد ديگری، نوروز را جشن می‌گيرند و نوروز تبلور پيوند آنان با ريشه‌های پارسی مردمانی است که از هزاران سال پيش بدين سو آن را جشن می‌گرفته‌اند. فرا رسيدن بهار در مناطق مختلف جهان جشن گرفته می‌شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖شب‌هنگام که چشم من به مسجد شاه افتاد، لَختی در زيبايی و شکوه و هيبت آن در ميدان امام خيره ماندم. ماشين زمان مرا به يکی از داستان‌ها «هزار و يک شب» برد: نور فوق‌العاده زيبايی که از کاخ و مسجدها و بازارها به گونه‌ای غيرمستقيم بر ميدان می‌تابد، جادوی اين ميدان را دوچندان می‌کند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 6️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/5

🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکت‌ها و کارخانه‌ها پنج روز يا بيشتر تعطيل می‌شوند و درهای مدارس و دانشگاه‌ها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشن‌ها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع می‌شود بر سفره می‌چينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم می‌گذارند و همه افراد خانه بر گرد آن می‌نشينند و چند آيه قرآن می‌خوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی داده‌اند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشن‌های خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز می‌خوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:

يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال

🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خوانده‌ام و اين دعا را در آن نديده‌ام. خنديد و گفت: «به‌خدا، از اول عمرم فکر می‌کردم اين قرآن است و اصلا نمی‌دونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر می‌کرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل می‌شود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع می‌کنند و آجيل و ميوه و شيرينی‌های ايرانی مخصوص عيد را می‌خورند. در آن ايام خانواده‌ها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در می‌آورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی می‌روند.

🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير می‌کردم و لذت می‌بردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک می‌خواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشه‌ای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن می‌رفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم به‌اشتباه دستگير کنند. به‌سرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اين‌که شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اين‌که در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفس‌گير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبه‌های شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.

🔹بعد از رفتن ساغر، تک‌وتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماس‌ها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بی‌نتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ می‌زد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکرده‌ام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمان‌های خارجی زيادی در خانه نشسته‌ام، قليان می‌کشيم و چای می‌خوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 7️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/6

🔹با رسيدن به خانه احمد، به ياد بعضی از خاطرات خانه خودم در قاهره افتادم که يک عده از مهمان‌های عضو CS آنجا را برای رفتن به مقصد بعدی ترک می‌کردند و همزمان گروهی ديگر سر می‌رسيدند. اينجا هم دختران و پسرانی مسافر از آلمان و لهستان و اتريش را ديدم. در خانه‌اش که قالی‌هايی قرمز و ديوارهايی به رنگ سبز روشن داشت اثاث اندکی ديده می‌شد. سالن بزرگی برای خواب مسافران و دو اتاق داشت که پر از وسايل مسافران بود. خيلی از کسانی که به سفر می‌روند کيسه‌خوابی همراه دارند که هر جای خالی در خانه پيدا کنند، بتوانند بخوابند. در بيشتر خانه‌های ايرانی از اين جاهای خالی بسيار يافت می‌شود.

🔹طبيعی است که يک قوری چای داغ روی يکی از شعله‌های اجاق گاز و يک قليان در انتظار من باشد. سرانجام، کمبود کافئين ناشی از عدم دسترسی به قهوه را با نيکوتين جبران کردم. کمی در باره سفرهای خودمان در نقاط مختلف ايران حرف زديم. همه از يک کنار، کتاب LP را همراه دارند و با نقشه آن پيش می‌روند. سعی کردم از کسانی که شمال ايران را ديده‌اند در باره ديدار از «قلعه اَلَموت» قزوين پرس‌وجو کنم؛ چون هيچ اطلاعی ندارم که کی و چگونه می‌توان به آنجا رفت. يک خانم مسافر آلمانی برای من توضيح داد که در قزوين يک راهنمای تور را ديده و با او قرار گذاشته که با پرداخت 150 دلار شامل هزينه اياب و ذهاب و خورد و خوراک، دو شبانه‌روز او را به دشت الموت ببرد. از اين مبلغ رؤيايی برای بازديد از خرابه‌های قلعه الموت شگفت‌زده شدم و انديشيدن در باره اين موضوع را به زمان خودش موکول کردم. همه در پی ديدار از ايران، اتفاق نظر داشتند که مردم اين کشور بهتر از هر جای ديگری از مسافران پذيرايی می‌کنند. از آنجا که بيشتر آن مسافران مويی خرمايی و پوستی سفيد يا سرخ داشتند، هر جا می‌رفته‌اند با استقبال مردم روبه‌رو می‌شده‌اند و همه به آنها پيشنهاد پذيرايی و خدمت می‌داده‌اند؛ اما من که قيافه خود ايرانی‌ها را دارم، چنين استقبالی را نديده‌ام، با مسخره‌بازی و کمی مبالغه سعی کردم وضعيت خودم را بهتر نشان بدهم و گفتم: «اما من بليت بازديد از آرامگاه‌ها و موزه‌ها و مساجد را با تعرفه ارزان ايرانی‌ها پرداخته و تا به حال 100 دلار به جيب زده‌ام!». خنده‌های بسياری رد و بدل کرديم و تا پاسی از شب قصه‌های زيادی برای هم گفتيم. از بقیه دوستان احمد که مرا به ماندن در خانه‌اش دعوت کرد خداحافظی کردم و با سپاس از او، گفتم که هنوز در خانه دوست و ميزبانم مهتاب نخوابيده‌ام، وانگهی، بايد صبح زود از خواب برخيزم تا به کارهای آخرين روز اقامت در اصفهان بپردازم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 8️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/7

🔹منتظر من نشد که دليل پنهان شدن شک‌برانگيز او را بپرسم؛ بنابراين، تا در را به روی من گشود، گفت: خيلی متأسفم که تلفن را در خانه جا گذاشته بودم! با سر اشاره کردم که اصلاً مشکلی نيست. وعده داد که برنامه شام آخر را فرداشب و با حضور فعال دوستانش در يکی از پارک‌های جنگلی نزديک اصفهان برگزار کند.

🔹فرهاد روی زمين دراز کشيده و مشغول تماشای يکی از مسابقات فوتبال ليگ باشگاه‌های ايران بود، او در يکی از تيم‌های اصفهانی بازی می‌کند اما به دليل مصدوميت شديد استراحت دارد. سکوهای ورزشگاه پر از تماشاگران مرد بود و با عصبانيت توضيح داد که «آيا می‌دونستی تماشای بازی فوتبال مخصوص مردهاس و زن‌ها نمی‌تونن بازی را از نزديک ببينن؟!»

🔹شانس آوردم که به آخرين لحظات اين مسابقه خسته‌کننده رسيدم. مهتاب شام سبکی آماده کرد و به تماشای فيلم ايرانیِ «جدايی [نادر از سيمين]» Separation نشستيم که جايزه بهترين فيلم خارجی اسکار 2012 را برده است. امروز صبح به من قول داده بود پيش از رفتن من از اصفهان، نسخه انگليسی آن را آماده کند. فيلم داستان مردی ايرانی را روايت می‌کند که در حالی ماندن در ايران را ترجيح می‌دهد که همسرش برای رسيدن به زندگی بهتر خواهان مهاجرت است. بيماری پدرِ مرد او را از سفر باز می‌دارد و زن تقاضای طلاق می‌کند تا از کشور بگريزد. دو ساعت سپری شد و هيچ احساس خستگی نکردم؛ چرا که فيلم به‌شدت زيبا و از جهت فنی هنرمندانه بود. تصويربرداری آن در ايران انجام شده و بازی زن هنرپيشه باحجابش درخشان بود. حتی نقش دختربچه آنها را هم بازيگر توانمندی بر عهده داشت. فيلم لحظه‌به‌لحظه بيننده را جذب می‌کند و تا آخرين صحنه نفس شما را در سينه نگه می‌دارد.

🔹مهتاب گوشه‌ای از گرفتاری‌های کنونی سينمای ايران از نظارت بر کارهای سينمايی گرفته تا دخالت گسترده در نوآوری کارگردان‌ها و تهيه‌کننده‌ها را برای من بازگو کرد و ادامه داد که زنان هنرپيشه تا زمانی اجازه کار دارند که به پوشش اسلامی اساسی يعنی حجاب پايبند باشند. اگر از زنان هنرپيشه خوش‌سيمايی که عيب‌های بينی خودشان را با جراحی زيبايی برطرف کرده باشند، استفاده کنيد حتماً فيلم موفقی خواهيد داشت، اما چه سود که اين افراد بازی خوبی ارائه نمی‌دهند. داستان بيشتر فيلم‌ها به موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی برمی‌گردد؛ خانواده‌های فقير خوشبخت، و ازدواج موفق قهرمانان فيلم با پايانی خسته‌کننده. سينمای کشور در کل، به ساخت فيلم‌های کمدی و بی‌ارزش، يا حاوی نصيحت‌های مستقيم تبديل شده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣6️⃣

❇️ روز دهم/1

🔸که من شهر عِلمم، علیّ‌ام در است!

🔹در آخرين روز اقامت در اصفهان، راهیِ بزرگ‌ترين مسجد ايران، يعنی مسجد جامع اصفهان شدم؛ مسجدی که قصه همه خاندان‌های حاکم بر اين کشور را روايت می‌کند؛ زيرا هر که بر ايران حکومت کرده، نشان و علامتی از خود در يکی از شبستان‌های اين مسجد بزرگ به جا گذاشته تا نام خود را جاودانه کند. مسجد در سال 840 ميلادی و در روزگار حاکميت عباسيان، به دست خليفه المعتصم عباسی احداث گرديد. چون اصفهان به يک کلان‌شهر مهم اسلامی در مرکز سرزمين ايران تبديل شد، بر فرمانروای شهر لازم بود که مسجد بزرگی بسازد تا گنجايش انبوه نمازگزاران روز جمعه را داشته باشد و بدين سان، اين مسجد در مساحت يک هکتار (ده هزار متر مربع) پديد آمد.

🔹موزه کوچک چسبيده به مسجد، پيشينه ساخت آن و بخش‌هايی را که هر حکمران بدان افزوده، توضيح می‌دهد و نشان‌های هنری و معماری خاص هر سلسله از آل بويه در قرن 11، سلجوقيان در قرن 12، ايلخانيان در قرن 14، آل مظفر در قرن 15 گرفته، تا تيموريان در قرن 16، صفويه در سده‌های 17 و 18 و سرانجام قاجاريان در قرن 18 را مشخص می‌کند؛ برخی گنبدی افزوده‌اند، برخی ايوان و مناره‌ای، بعضی مدرسه و توسعه‌های ديگری، تا اين‌که در نهايت، اين بنا به شکل واقعاً چشمگير کنونی جلوه‌گر شده است.
با دوربينی که در دست داشتم، به درون مسجد رفتم تا گوشه‌گوشه و راز و رمز معماری شگفت‌انگيز آن را کشف کنم. راهروهای پيرامونی، مرا به صحن مسجد هدايت کرد که مساحتی به اندازه يک زمين فوتبال داشت و در ميانه آن دو آب‌نمای کوچک و زيبا خودنمايی می‌کرد. بخشی از کف صحن با قالی‌های قرمز فرش شده و آماده پذيرايی از نمازگزاران بود. با اين‌که نقش و نگار داخلی و بيرونی گنبدها با زيبايیِ مسجد شاه فاصله زيادی داشت و هيچ گنبدی با کاشی فيروزه‌ای پوشيده نشده بود؛ اما مسجد از شکوه و عظمت خاصی بهره می‌بُرد.

🔹خيلی آسان می‌توان افزوده‌های صفويان در کتيبه‌ها و نقش‌های مسجد را فهميد؛ چرا که آنان با اضافه کردن احاديثی از پيامبر در وصف حضرت علی، به آن رنگ شيعی داده‌اند. چند کاشی لاجوردی که حديث
«اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها»
و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است. آنان برای زيبايی ايوان اصلی نيز از نوشته
محمّدٌ رسولُ الله، علیٌّ ولیُّ الله
استفاده کرده‌اند. در سال 1979 نيز انقلاب اسلامی نشان ويژه خود را بر اين مسجد نهاد و پس از آن بود که تصويری از امام خمينی و روبه‌روی آن عکسی از [آيت‌الله] خامنه‌ای رهبر کنونی را در مسجد قرار دادند.

🔹دمای هوا فوق‌العاده گرم بود و برای لختی آسودن به سوی محراب قبله رفتم که شماری از بازديدکنندگانِ خسته کف مسجد دراز کشيده بودند و برخی ديگر نماز فُرادا می‌خواندند. سه ساعت و اندی در آنجا ماندم و به دليل زيبايی و کهنگی آن، نمی‌توانستم از آن بيرون بروم. روزی روزگاری حاکمان و وزيران اصفهان در آن نماز می‌گزارده‌اند و خطبه می‌خوانده‌اند و آيين‌های خاص خود را برگزار می‌کرده‌اند، رخدادهای تاريخی و دگرهگونی‌های سياسی متعددی را شاهد بود، اما در طول تاريخ نه تنها دوام آورده، بلکه همواره بر زيبايی و شکوه آن افزوده شده است.

🔹بازار بيرون از مسجد پر از مغازه‌های عرضه ادويه و پارچه و پوشاک است و بيشترين خريدارانش زنان چادری هستند. پيش از آن که يادم بيايد از قراری که با مريم داشته‌ام تأخير کرده‌ام، حول و حوش مسجد را به‌سرعت ديدم. چند بار به من زنگ زده بود تا در ميدان امام يکديگر را ببينيم، اما به دليل گير افتادن در جادوی اين مکان نيم‌ساعت از قرارمان گذشته است. شتابان با تاکسی به ديدار او رفتم و از تأخير شديداً عذرخواهی کردم و گفتم که جذب جادو و جمال «مسجد جامع» شده بودم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 چند کاشی لاجوردی که حديث «اَنَا مَدينهُ العِلم و عَلیٌّ بَابُها» و جمله «ولیُّ الله» بر آن نوشته شده، برای آرايش ديوارهای مسجد به کار رفته است.

🖌البته در اين تصويری که نويسنده آورده، اثری از کاشی لاجوردی نيست.😉
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣7️⃣

❇️ روز دهم/2

🔹بی‌معطلی، به سوی کاخ عالی قاپو رفتيم که مُشرف بر ميدان بود. عالی قاپو يعنی «دوازده بلند» که با الهام از نام کاخ سلطان عثمانی در استانبول [توپکاپی] نامگذاری شده است. آن را شاه عباس صفوی ساخته تا قرارگاه وزيران و کاتبان خاص شاه باشد. اين کاخ از بيرون دو طبقه به چشم می‌آيد، اما در حقيقت دارای شش طبقه است که طبقه سوم ايوان بزرگی دارد که از سه طرف به ميدان نقش جهان مشرف است. شاه و اطرافيانش از آن برای تماشای نمايش‌های نظامی و ورزشی و سخنرانی برای مردمِ گردآمده در ميدان استفاده می‌کرده‌اند. ديوارهای اين کاخ نگاره‌های زرين و دلربايی از تصاوير گل و برگ و جانوران درنده و مرغان دارد.

🔹طبقه سوم اتاق موسيقی است؛ شاهکار هنری بس زيبا که در ديوارهای آن حفره‌هايی به شکل سازهای مختلف موسيقی تعبيه شده است تا نوازندگان در اين اتاق که درهايی بسته و پنجره‌هايی گشوده دارد، بنوازند و پژواک آهنگ بلند آنان انعکاس يابد و هر که در ميدان ايستاده آواز آنان را بشنود. مريم به من گفت که اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجره‌های بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفره‌ها، آن آهنگ را ذخيره می‌کنند و بازتاب آن تا مدت‌ها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا می‌گيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند. چند توريست خارجی هم در آنجا بودند و يکی از خانم‌های گروهشان با صدای اپرای دلنوازی آواز سر داد و من واقعاً از اين‌که حتی پس از سکوت وی، آواز او در اتاق جريان داشت، دچار شگفتی شدم. کمی در آنجا مانديم تا چند عکس بگيريم، لذا به تماشای کاخ چهلستون در نزديکی ميدان نرسيديم، جايی که اميدواريم شما در سفر به اصفهان، ديدار آن را از دست ندهيد.

🔹مريم پيشنهاد داد که برای خوردن ناهار به رستورانی در همان نزديکی برويم، لذا به سوی همان رستورانی رفتيم که ديروز با مريم رفته بودم، گويا اين معروف‌ترين غذاخوری اين ميدان باشد. به او گفتم که ديروز چه خورده‌ام، لذا خوراک ترکی لذيذی را سفارش داد، اما به نظر می‌رسد که کيفيت ديروز را ندارد؛ بنابراين با همه گرسنگی، خيلی پرخوری نکردم. گرچه صبح وقت کافی برای صبحانه نداشتم و خيلی زود از خانه بيرون آمده بودم. از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم، از برنامه‌های آينده‌اش برايم گفت و از اين‌که می‌خواهد به شعبه شرکت در لندن منتقل شود. از او پرسيدم که بعد از صرف ناهار، توصيه‌ات برای ادامه ديدارها چيست؟ از اين‌که نمی‌تواند با من همراهی کند عذرخواهی کرد و گفت که بر اساس رهنمود خانواده به دختر جداشده‌شان، خيلی زود بايد به خانه برگردد.

🔹با اين حال سفارش کرد که يکی از شگفتی‌های معماری در اصفهان، يعنی «منار جنبان» را ببينم. با حيرت، در باره آن پرسيدم، با افتخار اظهار کرد که يک جفت مناره يادگار روزگار صفوی و ساخته دست يکی از مهندسان زبردست آن دوره است که اگر يکی از آنها را تکان بدهی، آن مناره ديگر هم آشکارا به لرزه در می‌آيد و بر بالای مناره زنگی مثل ناقوس کليسا قرار دارد که صدای لرزش آن به گوش برسد. به ديدن آن خيلی مشتاق شدم، اما گفت که اين ساعت از روز تعطيل است، معلوم است که خيلی ناراحت شدم؛ چون امروز آخرين روز اقامت من در اصفهان است و ديگر وقت بازديد از آن را ندارم. زمان به‌سرعت سپری شد و هنگام بازگشتِ او به خانه فرا رسيد. از اين‌که وقت گرانبهايش را با من گذرانده است تشکر کردم و در کار و زندگی برايش توفيق خواستم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين اتاق يک معمّای بزرگ هم دارد که اگر خنياگران پشت درها و پنجره‌های بسته به نوازندگی بپردازند، ديوارها و حفره‌ها، آن آهنگ را ذخيره می‌کنند و بازتاب آن تا مدت‌ها، حتی پس از رفتن نوازندگان، همه اتاق را فرا می‌گيرد تا شاه و مهمانانش پس از آن نيز بتوانند آن را بشنوند.
🔻🔻🔻
@post_book