پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
کتاب سمرقند نوشته امین معلوف را مترجمان متعددی به فارسی برگردانده‌اند که نام‌آورترین آنها محمد قاضی است.
🔖 امین معلوف لبنانی است و به فرانسوی می‌نویسد.
سمرقند، باغ‌های روشنایی، صخره تانیوس، هویت‌های مرگبار، جنگ‌های صلیبی به روایت اعراب، لئوی آفریقایی، دنیای بی‌سامان، بندرهای شرق و.. از کتاب‌های او است که به فارسی ترجمه‌ شده است.
سمرقند داستان زندگی عمر خیام و ماجرای مشهور ديدار او با حسن صباح و خواجه نظام‌الملک طوسی موسوم به سه یار دبستانی است.
🔖 اين کتاب هم که با همت عبدالرضا هوشنگ مهدوی به فارسی ترجمه شده است.
🔻🔻🔻
@ post_book
با پوزش از همراهان عزیز، فرسته ۵۲ جا افتاده بود که اکنون آن را ارسال می‌کنم. از قضا اين فرسته اطلاعات بسيار خواندنی و ارزنده‌ای در باره مسجد و میدان امیرچخماق دارد.👇
 
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2⃣5⃣

❇️ روز هفتم/5

🔹از علی برای رانندگی ناشيانه و اين‌که روش استفاده از ترمز را ياد نگرفته‌ام، عذرخواهی کردم، علی هم بعد از اين‌که فهميد اصلاً سيم‌ترمز خوب وصل نشده بود از من پوزش خواست؛ به هر حال هر دو از خنده روده‌بر شديم. از فرصتی که برای موتورسواری به من داد تشکر کردم و انگيزه‌ام برای خريد موتور در قاهره بيشتر شد. به خيابان‌های يزد برگشتيم تا پيش از غروب آفتاب، باقيمانده جاهای ديدنی را هم ببينيم. البته بعد از آن‌که يک جايی برای خوردن فالوده يزدی پيدا کنيم.

🔹پس از آن، به طرف جايی رفتيم که ديری است انتظار تماشای آن را می‌کشم؛ بزرگ‌ترين ميدان يزد، يعنی «ميدان امير چخماق» که فضای سبز آن پر از گردشگران است. در اين ميدان مسجدی بسيار بزرگ به همين نام قرار دارد که در روزگار تيموريان در سده نهم هجری ساخته شده است. سردر ورودی مسجد واقعاً باشکوه است و سبک معماری دو مناره برافراشته‌اش بر همه مساجد يزد برتری دارد. بر سر ذوق آمدم که از طاق اصلی مسجد در بخش ميانی اين سردرِ شکوهمند وارد مسجد شوم، اما وقتی به آن نزديک‌تر شدم، متوجه شدم که آن طاق، چيزی نيست جز يک راهرو کوچک برای رسيدن به کوچه‌ای تنگ که از زير مسجد می‌گذرد. کمی شگفت‌زده شدم و کنجکاوی سراسر وجودم را فرا گرفت تا راهی به درون مسجد پيدا کنم. وارد زيرگذر شدم و ديدم که از آن سو به خيابانی وسيع منتهی می‌شود، اما از طرف آن خيابان هم جز نمای پشتی همان سردرِ قدبرافراشته چيزی پيدا نبود و به نظر می‌رسيد که به آن طرف مسجد رفته باشم. احساس کردم گويا در شهرکی سينمايی ايستاده‌ام که برای ساخت يک فيلم، دکوری را به عنوان نماد يک مسجد برافراشته باشند. وقتی از علی در باره محل نماز پرسيدم، دوباره مرا به داخل همان راهرو برد. جای تعجب هم داشت؛ چون طول آن 20 متر بيشتر طول نبود و در آن هيچ اثری از مسجد ديده نمی‌شد. در عبور از راهرو، يک در چوبی برای ورود به اتاقی کوچک به چشم آمد که تنها چهار نفر در آن مشغول نماز بودند و يک قوری چای روی اجاقی در آبدارخانه کوچک مسجد قرار داشت. از کوچکیِ فضای مسجد در مقايسه با سردر بزرگ و باشکوه آن يکه خوردم.

🔹در ميدان و در کنار مسجد، يک سازه چوبی بزرگ نظرم را جلب کرد. علی برايم توضيح داد که اين سازه «نخل ميدان اميرچخماق» نام دارد و با سپری شدن 450 سال از ساخت آن، قديمی‌ترين نخل از اين دست در ايران است. اين نخل مجموعه‌ای تخته چوب به‌هم‌پيوسته است که بافت کلی آن به شکل يک درخت «سرو» (نماد آزادی) ديده می‌شود. يزدی‌ها نيز مانند مردم همه شهرهای ديگر ايران، عادت دارند که ياد واقعه کربلا (شهادت سيّدنا حسين عليه‌السلام) را با برگزاری آيين نخل‌گردانی در دسته‌های عزاداری حسينی در کوچه‌ها و خيابان‌ها زنده بدارند. در اين مراسم، 150 نفر آن را، به نشان آزادگی و مظلوميت سرور آزادگان و سالار شهيدان، بلند می‌کنند و می‌گردانند.

🔹در پايان گشت‌وگذار، برای آخرين ديدار با غروب آفتاب شهر يزد بر فراز پشت‌بام يکی از رستوران‌ها رفتيم، ساختمانی نسبتاً بلند که دو طبقه بيشتر ندارد، اما همين نيز برای دسترسی به منظره همه شهر و تماشای کوه‌های پيرامون آن که هم‌چون دژهايی طبيعی از شهر پاسداری می‌کنند بسنده است. در هر سو بادگيرهايی را می‌بينم که روی بام بسياری از بناها و خانه‌های قديمی پراکنده است. آخرين جايی که امشب رفتيم، باغ «دولت‌آباد» بود که مديريت رستوران مرکزی آن را که در اصل رستورانی دولتی است، پدر علی بر عهده داشت. باغ پر از تخت‌هايی است که خانواده‌های بسياری برای خوردن شام و صرف چای روی آنها نشسته‌اند. باغ‌ها که هوای گرم شب‌هايشان با کمک فواره‌های آب، اندکی ملايم می‌شود، از مهم‌ترين مقاصد شبانه خانواده‌ها هستند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 وقتی به آن نزديک‌تر شدم، متوجه شدم که آن طاق، چيزی نيست جز يک راهرو کوچک برای رسيدن به کوچه‌ای تنگ که از زير مسجد می‌گذرد. کمی شگفت‌زده شدم و کنجکاوی سراسر وجودم را فرا گرفت تا راهی به درون مسجد پيدا کنم.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 غاده السمّان:

من خوب می‌دانم
که از هزاران سال پيش زاده شدم
و می‌دانم که کجا زاده شدم
و زندگی را از پس زندگی آموختم
و مرگ را از پی مرگ فرا گرفتم
و چشمانم قطب‌نمايی است
که پیوسته رو به آن سو دارد.

اینک پيکر یاران کشته‌ام را
بر بساط نوشتن‌ام می‌گسترانم
و باران و مرکّب می‌بارانم.

ای دوست
آیا طعم شهرهای بی‌خاطره را می‌شناسی؟
و محله‌های بی‌گنجشک را؟
و قطارهای بی‌ايستگاه را
که بر ریل‌های بی‌پايان اندوه
تو را سراسیمه و باشتاب می‌برند؟

آه
چه کابوس‌هایی که مرا به سوی تو باز می‌گردانند
و من موزه‌های اندوه را می‌گشایم
و نوار یادبود را با دندان گریه می‌برم

ای دوست
آیا طعم وحشت را می‌شناسی
ان‌گاه که باران بالای سرت شیون می‌کند
برای زمستان بزرگ
و تو تنها و سراسيمه می‌شتابی
و بر روی اندوه و خاطرات می‌لغزی؟

ترجمه عبدالحسین فرزاد
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/1

🔸 خوردن قند حلال

🔹هنوز نيم ساعت مانده است تا به اصفهان برسيم، اما کرانه‌های شهر از دور پيدا است. چهار ساعت می‌شود که از يزد راه افتاده و زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم، به اينجا رسيده‌ايم. شهر با درخششی که تا مرز کوه‌های اطراف آن کشيده می‌شود نمايان شده است. اصفهان را «نصف جهان» می‌نامند؛ چرا که اين بزرگ‌ترين و مهم‌ترين شهر تاريخی ايران، روزگاری پايتخت صفويان بوده است که نام‌آورترين خاندان تاريخی حاکم بر اين کشور به شمار می‌روند. شهرت اين خاندان از آنجا سرچشمه می‌گيرد که صفويان نخستين کسانی بودند که در سال 1501م. به دست بنيانگذار خود دولت خود يعنی اسماعيل صفوی، مذهب شيعه را به عنوان مذهب رسمی ايران معرفی و تثبيت کردند. پايتخت آنان نخست از تبريز در شمال غرب ايران به قزوين در شمال انتقال يافت و سپس از آنجا به اصفهان در مرکز کشور منتقل شد و فرمانروايی آنان تا افغانستان و پاکستان در شرق، کشورهای قفقاز (آذربايجان و ارمنستان) و عراق و بخش‌هايی از سوريه در غرب و شمال، و حتی تا بلندی‌های آناتولی امتداد يافت. دولت صفوی در آغاز بر دو پايه مذهب شيعه و نژاد ايرانی استوار بود و کوشش آنان بدين امر تعلق گرفت که يک ايرانِ صفویِ شيعی در منطقه شکل گيرد تا با دولت سنّی قدرتمند عثمانی به رقابت برخيزد. اين دو به دليل چالش در سلطه بر مناطقی از آسيای مرکزی ميان دريای خزر و دريای مديترانه، وارد نبردهای متعددی با يکديگر شدند. دامنه‌دار شدن جنگ ميان دولت صفوی و امپراتوری عثمانی، شاه اسماعيل اول را بر آن داشت تا بر شکل‌گيری هويتی تازه پافشاری بيشتری کند؛ او چاره کار را در پيروی از مذهبی يکسان ديد تا ساکنان کشورِ تحتِ فرمانش يکپارچگی و سرسپردگی بيشتری به حکومت و مذهب داشته باشند؛ بنابراين، هدف وی از تحميل مذهب شيعه در اصل، برنامه‌ای سياسی و به منظور بنيادگذاری دولتی بوده است که بر پايه عقيده شکل بگيرد و با دولت عثمانی که مذهب سنی حنفی را مذهب رسمی خود اعلام کرده است، به جنگ بپردازد. اين گونه بود که جنگ‌های آنان در کنار اهداف سياسی و نظامی، رنگ مذهبی نيز به خود گرفت. منابع تاريخی از چگونگی تحميل مذهب شيعه با مهر و قهر، گزارش‌های متعددی نقل کرده‌اند....

🔹شيوه‌های گاه خشونت‌گرايانه و افراطی صفوی‌ها، بايزيد دوم سلطان عثمانی را واداشت تا خواستار توقف اين اقدامات سختگيرانه بر ضد سنی‌ها شود، اما اسماعيل در برابر اين خواسته، تا مرز کشيدن شمشير پيش رفت و بر ستمکاری خود افزود و درنتيجه، بسياری از اهل سنت ايران، با هدف ايستادگی در برابر اين موج به سرزمين‌های همسايه کوچيدند. نگاهی به نقشه پراکندگی پيروان مذاهب دينی در ايران نشان‌دهنده حضور اهل سنت کنونی کشور در مرزهای جنوب شرقی با افغانستان و پاکستان، در مرزهای شمالی با ترکمنستان، و در مرزهای شمال غربی با ترکيه و عراق است و جالب آن‌که بيشتر اين اقليت‌ها از نژادهای غيرپارسی (مانند بلوچ، ترکمن و کرد) هستند. از آنجا که اکثريت ايرانی‌ها در آن زمان سنی بودند و عالِم و دانشمند چندانی برای گسترش مذهب تشيع وجود نداشت، صفويان وادار شدند که به منظور پی‌ريزی نهاد روحانيت و تأسيس کانون‌ها و مدارس دينی، از برخی مناطق کشورهای عربی مثل جبل عامل در جنوب لبنان يا بحرين و جنوب عراق عالمانی را فرا بخوانند. بدين سان، ريشه دشمنی ميان سنی و شيعه به انگيزه‌های سياسی و کشمکش‌های نظامی در مناطق تحت نفوذ و قلمرو هر يک از طرفين برمی‌گردد که در چالش‌های نظامی ميان صفوی‌ها و عثمانی‌ها تبلور يافته و گفتمان دينیِ ميان دو طرف را به تکفير مداوم و خرده‌گيری‌های تند از پيشوايان طرف ديگر و جلوه‌گری‌های رهبران هر طرف سوق داده است و اينک پس از چندين سده، با اين‌که اختلاف‌های سياسی از ميان رفته و در واقع دو امپراتوریِ يادشده فروپاشيده، اما در گفتمان آنان، درگيری‌های مذهبی ميان دو طرف هم‌چنان پابرجا مانده است.
🔹در حال حاضر آمار پيروان مذهب سنی ايران، حدود 10% تا 15% جمعيت 73 ميليونی اين کشور تخمين زده می‌شود و اين بدان معنا است که شمار اهل سنت نزديک 10 ميليون ايرانی است. اگر ايرانِ «اين روزگار» ـ چنان که برخی به‌خطا اعتقاد دارند ـ در صدد آن است که همه مسلمانان روی زمين را شيعه کند، پس چرا پيش از فراخواندن کسانی که نه زبان آنان را دارند و نه در کشورشان زندگی می‌کنند، همين تعداد زياد سنی‌های داخل کشور را به تشيع دعوت نمی‌کند. باری، اکنون قاعده بازی سياسی ـ دينی دگرگون شده و ابعادی فراتر از دين و عقيده يافته است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/2

🔹سحرگاه در ايستگاه اتوبوس بوديم، و من توانستم به‌راحتی تاکسی بگيرم. خيابان‌های شهر در اين وقت صبح، آرام و خلوت بود؛ بنابراين، خيلی زود به خانه مهتاب رسيدم که با لباس راحتی و چشمان پف‌کرده در را به رويم باز کرد. از اين‌که در محاسبه خودم اشتباه کرده و زودتر از موعد رسيده‌ام، عذر خواستم، اما او زود نشان داد که موضوع را درک می‌کند و مرا به يک اتاق پذيرايی کوچک و خالی برد. از کمد ديواری پر از رختخواب که برای مهمانانِ وقت و بی‌وقت آماده شده بود، يک تشک 5 سانتی‌متری بيرون آورد و تحويل من داد، و من بعد از چهار روز سحرخيزیِ غيرعادی، به خوابی عميق فرو رفتم.

🔹نفهميدم چند ساعت خوابيدم، اما تا برخاستم ديدم که مهتاب در هال نشسته و مشغول تماشای تلويزيون و نوشيدن چای است. يک بار ديگر از اين‌که صبح زود مزاحم خوابش شده بودم عذرخواهی کردم؛ خنده قشنگی کرد و پيشنهاد داد که صبحانه و چای را با هم بخوريم. بلند شد و در آشپزخانه‌ای که به يک سالن معمولی باز می‌شد، صبحانه ساده‌ای را آماده کرد. اندام ورزيده و لباس‌های راحتی‌اش چشمگير است. قيافه‌ای اسپانيايی اندلسی با چهره‌ای شرابی و گيسويی بلوطی‌رنگ دارد که روی شانه‌هايش ريخته است.

🔹مهتاب در اين آپارتمان معمولی با پدر و مادرش روزگار می‌گذراند. دو خواهر بزرگ‌تر از خودش دارد که يکی از آنها ازدواج کرده و در اصفهان زندگی می‌کند، و ديگری از خانواده فاصله گرفته و چون زندگی مجردی دختران در ايران پذيرفته نيست، تصميم گرفته است که برای شروع يک زندگی تازه و کار و تحصيل در يک کشور همسايه، به ارمنستان برود. برای پسران اين وضعيت چندان غيرعادی نيست؛ لذا برادر بزرگش در يک آپارتمان مستقل در همين اصفهان زندگی جداگانه‌ای دارد. برايش توضيح دادم که مصری‌ها هم آداب و سنت‌های مشابهی دارند و برای همين است که بسياری از گردشگران خارجی در بازديد از مصر وقتی می‌فهمند که پسرها تا سن ازدواج با پدر و مادرشان زندگی می‌کنند و ازدواج تنها عامل جدايی فرزندان از خانواده‌ها است، دچار تعجب می‌شوند. در آنجا هم والدين ننگ خود می‌دانند که فرزندی، حتی در صورت توانايی مالی، بخواهد جدا زندگی کند، و در چنين شرايطی تحليل عادی خانواده اين است که اين جوان منحرف شده و می‌خواهد آپارتمانش را به جايی برای ميگساری و عربده‌کشی و عشرت و خوشگذرانی جمعی تبديل کند.

🔹قصه‌های بسياری از سفرهای خود و ارتباط با CS را برای هم گفتيم. او هم سابقه مسافرت به اندونزی و ارمنستان و اسپانيا را دارد. از آزار و اذيتی که به دليل گذرنامه‌های خود در بيشتر کشورهای اروپايی کشيده‌ايم صحبت کرديم؛ برای ايرانی‌ها هم مثل ما مصری‌ها، گرفتن ويزای کشورهای اروپايی واقعاً دشوار است. او از داستان مسافرت سال 2011 خودش به اندونزی گفت که نيازی به ويزا ندارد. شمار کشورهايی از اين دست برای ايرانی‌ها و مصری‌ها اندک است! با اين حال، همين که به فرودگاه جاکارتا رسيده، به دليل ايرانی بودن رفتار ناشايستی با او شده است؛ دليلش اين بوده است که از چند سال پيش، حوادث ناشی از مهاجرت غيرقانونی جوانان ايرانی به استراليا از طريق لنج‌های مسافرتی جزاير اندونزی رو به افزايش گذاشته، و وزارت خارجه اندونزی به منظور جلوگيری از تکرار اين حوادث، اين امتياز را برای ايرانی‌ها لغو کرده است. من هم از قصه‌های سوزناک صدها مصری که هر سال با سودای مهاجرت غيرقانونی به کشورهای اروپايیِ آن سوی مديترانه، در آب غرق می‌شوند سخن گفتم.

🔹مهتاب به عنوان مترجم انگليسی در يکی از دارالترجمه‌های اصفهان کار می‌کند، ولی الآن بيکار شده و به‌شدت سرگرم تکميل فرم‌های تقاضای تحصيلات تکميلی در دانشگاه‌های اسپانيا است. خيلی اميد دارد که روابط ايران با کشورهای غربی رو به بهبود برود تا تقاضای او برای تحصيل در خارج از کشور مورد پذيرش قرار گيرد.

🔹از دين و مذهب پرسيد و برايش توضيح دادم که اکثريت مردم مصر مسلمان و سنی هستند و اضافه کردم که «اما من از تفرقه مذهبی خوشم نمياد، و خودم رو فقط مسلمون معرفی می‌کنم و از هر مذهب، هر چيزی که مناسب بدونم و مَن رو راضی کنه قبول می‌کنم و بقيه چيزا را کنار می‌ذارم» . . .

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣5️⃣

روز هشتم/3

🔹از گفت‌وگو در باره اديان دست برداشتيم و به سراغ اوضاع سياسی مصر رفتيم که هم قبلاً و هم بعد از اين بحث‌های زيادی در باره آن داشته و دارم. مهتاب از اين‌که ما مصری‌ها خيلی زود و پيش از آن‌که اسلامگراها زمام حکومت را در دست بگيرند و کنار گذاشتن آنها سخت بشود، و به تعبير رسانه‌ها با «کودتا»، از حکومت آنها نجات پيدا کرديم خوشحال بود؛ برايش توضيح دادم که آن‌چه در مصر رخ داد نه «کودتا»، بلکه يک «انقلاب مردمی» بود که ارتش هم از آن پشتيبانی کرد. راز اين اختلاف‌نظر اما در زبان فارسی نهفته است؛ زيرا واژه «انقلاب» که در عربی به معنای «کودتا» است در زبان فارسی «جنبش» معنی می‌دهد و «انقلاب اسلامی» نه به معنای «کودتای اسلامی» بلکه به معنای «جنبش اسلامی» است که به‌تازگی آن را دريافته‌ام.

🔹در خوردن ناهار سبُکی که مهتاب در حين صحبت آماده کرده بود، برادرش فرهاد هم با ما شريک شد. ناهار عبارت از يک مرغ پرتقالی‌رنگ پخته‌شده در فر، همراه با گوجه‌فرنگی و سالاد سبزی بود. فرهاد به صورت آزاد در چند حرفه مشغول کار است و به گفته خودش گاه به دلالی املاک و گاه به راهنمايی گردشگران می‌پردازد و در روزهای پنجشنبه و جمعه تعطيل آخر هفته تورهايی ترتيب می‌دهد که برايش درآمد اضافی دارد. اولين کسی که در خانه‌شان به فعاليت در زمينه CS پرداخت، او بود و زمانی که او برای تنهازيستی به خانه خودش در مرکز شهر رفت، مهتاب آن را از وی به ارث برد. فرهاد از بدبينیِ همسايگان نسبت به ايده ميزبانی از زن و مرد خارجی در خانه‌اش، رنج می‌برَد. به او گفتم که اين موضوع به شکل نسبی در قاهره هم هست؛ بعضی از مناطق محافظه‌کارانه برخورد می‌کنند، اما در مناطق پيشرفته‌تر خيلی به اين نکته حساسيتی ندارند؛ به عنوان مثال، «اشرف» نگهبان آپارتمان لوکس من ناچار شده به همسايه‌های من بگويد که فلانی 10 سال در خارج از مصر زندگی کرده و دوستان خارجی زيادی دارد که از کشورهای مختلف به ديدار وی می‌آيند. اميدوارم که بالاخره تا الآن معنای CS را فهميده باشند.

🔹می‌دانم که ايرانی‌ها به چای احترام زيادی می‌گذارند و نوشيدن آن را هميشه در برنامه‌شان دارند، اما نمی‌توانم باور کنم که چرا بايد قوری پر از چای، هميشه روی کتری پر از آب‌جوش، بالای اجاق گازی همواره شعله‌ور بماند تا پيوسته آب و چای داغ آماده باشد؟ سه چهار فنجان از چايی که هيچ وقت تمام نمی‌شود، نوشيديم. روش آماده کردن آن اين گونه است که اول تا نيمه فنجان چای دم‌کشيده می‌ريزيد، سپس بايد با کمی آب‌جوش که در کتری زير آن است، قدری آن را کمرنگ کنيد تا به ترکيب موردنظر برسيد. تا وقتی در آن خانه بودم، به‌جز شب‌ها، هيچ وقت شعله گاز زير کتری چای خاموش نشد.

🔹ديدم که حبه‌های قند را قبل از خوردن همراه چای، در آن فرو می‌برند، من هم در جست‌وجوی راز اين کار، روش آنها را تقليد کردم. فرهاد با خنده گفت که گرچه اکنون اين کار به صورت عادت در آمده، اما ريشه‌ای دينی و تاريخی دارد. او توضيح داد که وقتی استعمار انگلستان ناحيه جنوبی ايران را در تصرف خود داشت، انگليسی‌ها، به پرداخت ماليات فروش اين کالا به حوزه‌های علميه ملزم بودند. يک بار کار نماينده انگليسیِ مأمور پرداخت ماليات، با آنها به اختلاف کشيده شد و در پی آن، از پرداخت ماليات شکر خودداری ورزيد. مرجع وقت وی را تهديد کرد که اگر حقوق خود را نپردازد، استفاده از شکر را برای مقلّدان خود تحريم می‌کند. مأمور کذايی اين تهديد را جدی نگرفت و باور نکرد و تصوری از اين نداشت که ميزان تعهد و پايبندی مسلمانان شيعه مقلّد آن مرجع، به حدی باشد که آن فتوای عجيب را اجرا کنند. در هر حال، مرجع تهديدش را عملی کرد و به تحريم خوردن شکر با چای فتوا داد و بدين ترتيب حجم زيادی از شکرهای وارداتی از انگليس، در انبار نمايندگی ماند و تاجران هم از خريد آن خودداری کردند. مرد انگليسی برای حل اين مشکل سراسيمه به سراغ مرجع رفت و مبلغ موردنظر وی را پرداخت و بدين ترتيب مرجع يادشده مجبور شد بدون آن که فتوای خودش را لغو کند، به اصلاح و تعديل آن بپردازد؛ لذا فتوای تازه‌ای را به اين مضمون صادر کرد که «اگر نوشنده چای حبه قند را قبل از خوردن در چای فرو ببرد، خوردن آن حلال و جايز است»، و تا امروز ايرانی‌ها مقيّد هستند که چای «حلال» نوش جان کنند. فرهاد اضافه کرد که وجود اين گونه داستان‌ها در تاريخ که با منافع اقتصادی گره خورده، از دلايل ناباوری او است، که برای متوليان آن يک نظم اجتماعی مبتنی بر منافع اقتصادی را پديد می‌آورد و هيچ کس عقلش را به کار نمی‌اندازد که به تحليل و تفسير فتوا يا حکم مخالف با عقل و منطق بپردازد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/4

🔹فرهاد هم ناخرسندی خود از اوضاع را به من اظهار کرد و نه تنها از اين که من يک مسافر خارجی در کشور او هستم، پروايی به خود راه نداد، بلکه در تشريح حجم کارهای نادرستی که صورت می‌گيرد داد سخن داد و گفت هر کسی برای خود، زندگی خصوصی مخفيانه‌ای به دور از چشم ديگران فراهم کرده است. از آشنايی وی با اين جزئياتِ جهان موازی و پنهان ايرانی‌ها خيلی شگفت‌زده شدم. بی‌صبرانه در انتظار فرصتی هستم که به چشم خودم آن را ببينم تا مبالغه‌های فرهاد در باره زندگی مخفی ايرانيان‌ پشت درهای بسته را باور کنم. متأسفانه فرصتی که در شيراز داشتم از دست رفت، آيا در جايی ديگری روزیِ من خواهد شد؟
از آنها اجازه خواستم تا برای ديدار با «مهرنوش» يکی از کاربران تازه CS در اصفهان به مرکز شهر بروم. وی برای من دعوتنامه‌ای فرستاده تا به محض رسيدن به اصفهان در ساعت تعطيلیِ روز به ملاقات او بروم تا ديدنی‌های شهر زيبا و سحرانگيزش را به من نشان دهد. مهتاب درخواست يک تاکسی داد تا از جلو خانه‌اش مرا سوار کند.

🔹خيابان‌های اصفهان کاملاً با خيابان‌های شيراز و يزد تفاوت دارد؛ همه مناطق اين کلان‌شهر، پر از ساختمان‌های بزرگ و بلند است و در خيابان‌های پهن آن ماشين‌های بيشتر و امروزی‌تری تردد می‌کنند. مهرنوش را در يکی از خيابان‌های نزديک محل کارش ديدم. او در شيرينی‌فروشی پدرش کار می‌کند که هر سه روز يک بار باقلوای ترکی را از تبريز می‌آورد. دوست داشتم گردش خودمان را با يک سينی باقلوا شروع کنم، ولی اين ساعت تعطيل بود. در ميدان مغازه پدرش هم را ديديم. دختری 24 ساله، ساده و خنده‌رو بود. تحصيلات متوسطی داشت و زبان انگليسی را به‌سختی صحبت می‌کرد؛ آن را در مدرسه و دانشکده خوانده، اما چون خيلی مورد استفاده‌اش نبوده از اين‌که به‌خوبی صحبت نمی‌کند ناراحت است. برای اولين بار با يک عضو CS روبه‌رو می‌شد، لذا دستپاچه شده بود. با انگليسی ساده‌ای حرف ‌زدم تا برايش عادی شود. مهرنوش از اين‌که نمی‌تواند در خانه‌اش از من پذيرايی کند عذرخواهی کرد؛ چون نمی‌داند واکنش خانواده اندکی محافظه‌کارش در برابر اين ايده تازه چيست.

🔹وقتش خيلی تنگ بود، چرا که بايد مغازه را بعد از دو ساعت تعطيلی باز کند و منتظر بازگشت پدرش برای حضور در شيفت شب باشد. تصميم گرفتيم همان اطراف بمانيم. خيلی خوش‌شانس بودم که با منطقه «جُلفای جديد» چند قدم بيشتر فاصله ندارم؛ برزگ‌ترين منطقه ارمنی‌نشين در اصفهان بلکه در همه ايران، که يکی از مهم‌ترين کليساهای ارامنه ايران در آن واقع است. قدم‌زنان به طرف کليسای بزرگ «وانک» در اين منطقه ارمنی‌نشين رفتيم. خلاصه‌ای از داستان سفر و ديده‌های خودم در ايران را برايش گفتم؛ چون از بازگويی مفصل آن خسته شده‌ام.

🔹مهرنوش آن‌چه را که از تاريخ محله ارامنه معروف به «محله جلفای جديد» ياد گرفته بود، به‌سرعت برای من گفت. اين محله را شاه عباس اول در سال 1606 احداث کرده و حدود 150 هزار نفر از ساکنان ارمنستان را به اينجا کوچانده است. نام اين محله از نام يک شهر ارمنی‌نشين دوردست در مرز ايران و ارمنستان با نام «جلفا» گرفته شده است. ارامنه گريزان از فشارهای امپراتوری عثمانی آن روزگار، از آنجا به سرزمين ايران آمدند و به دليل شهرت و مهارتی که در کارهای هنری داشتند، شاه عباس با تمام توان، آنان را در پی‌ريزی پايتخت جديد حکومت خود به کار گرفت و به دست آنان بود که تجارت ابريشم به شکوفايی رسيد و ايشان با عنوان بازرگانانی ثروتمند در اصفهان به صحنه آمدند و نقش آشکاری را در پيشرفت صنايع و هنرهای ظريف دستی به‌ويژه ساخت جواهر و ديگر ابزار ظريف بازی کردند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/5

🔹همه مسيحيان شهر در اين محله گرد هم آمده‌اند و کليساها و مدرسه‌ها و دفترهای کار شخصی‌شان همين جا است. ارامنه با پشتيبانی اصول حاکی از ضرورت حفظ حقوق اقليت‌های دينی در قانون اساسی، آداب و سنت‌های دينی خودشان را با آزادی کامل به جا می‌آورند‌ و به استثنای حجاب که به عنوان بخشی از قوانين کشوری شمرده می‌شود، انجام هيچ يک از وظايف مسلمانان بر آنان واجب نيست. هم‌چنين ارامنه اجازه دارند که در برخی از مدارس ويژه، تاريخ و زبان خود را آموزش دهند.

🔹با اين حال، حکومت ايران دارای رنگ و بوی دينی است و با فعاليت‌های تبشيری در سرزمين خود به‌شدت مبارزه می‌کند. آمار حکايت از اين دارد که شماری از شهروندان به صورت پنهانی مسيحی شده‌اند. گرچه به‌ظاهر چنين است که سياست‌های حاکم بر کشور، آنان را به بی‌دينی يا تغيير در دين کشانده، اما چه بسا اين پديده ناشی از تمايل ايرانيان به مهاجرت از کشور باشد که به منظور زمينه‌سازی برای اخذ پناهندگی از کشورهای اروپايی فشارهای دينی را بهانه می‌کنند. يک بار يکی از دوستان من در شمال آفريقا تعريف می‌کرد که در آنجا هم بسياری از جوانان به همين کار دست می‌زدند تا بتوانند از فرانسه تقاضای پناهندگی کنند، اما وقتی اين کار تکرار شد و رواج پيدا کرد، جوان‌ها دنبال حقه تازه‌ای رفتند و اين بار برای اثبات ادعای آزار و اذيت و درخواست پناهندگی، ادعای همجنسگرايی را مطرح کردند. نخست کميته‌های مسئول به رسيدگی امور پناهندگان در فرانسه آنان را مدتی به کليسا می‌فرستادند تا از تصميم آنان مبنی بر تغيير دين اطمينان حاصل کنند که ساده‌ترين راهش تغيير نام به يک اسم مسيحی و انجام آداب مسيحيان در کليسا بود؛ اما از خودم پرسيدم که آيا برای راستی‌آزمايی ادعای يک همجنسگرا، بايد چه کاری را انجام بدهند؟ جوانان کشورهای فقير پس از آن‌که همه راه‌های زندگی شرافتمندانه در کشورشان را بر روی خود بسته می‌بينند، برای گريختن از سرزمين خودشان به روش‌های مبتکرانه‌ای رو می‌آورند. خداوند دست همه را بگيرد!

🔹وارد کليسای باعظمتی شديم که دارای بزرگ‌ترين گنبد کليساهای اصفهان است. از دروازه ورودی که گذشتيم خودمان را در صحن حياط بزرگی يافتيم که بنای کليسا در وسط آن قرار داشت. در ابتدای حياط و در نزديک درِ ورودی، برج بلندی ديده می‌شود که چهار طرف آن باز است؛ در آن ساعتی کار می‌کند و بر روی آن گنبدی مخروطی‌شکل نصب شده و در زير آن ناقوسی بزرگ است. نمای خارجی کليسا سبک ساده‌ای از معماری با استفاده از آجر زردرنگ دارد و در صحن کليسا چند باغچه به شکل صليب طراحی شده است، روی گنبدها و برج آن اما صليب‌های کوچکی نصب کرده‌اند که هرگز با شکوه ساختمان کليسا هماهنگ نيست.

🔹در داخل کليسا تعداد زيادی بازديدکننده‌ حضور دارند که اکثرشان ايرانی هستند. ديوارهای داخلی بنا با نقاشی‌هايی بی‌شمار از بانو مريم و حضرت مسيح و حواريون و پيروان مؤمنش آراسته شده که آنها را بادقتی فوق‌العاده و رنگ‌هايی خيره‌کننده کشيده‌اند. رنگ غالب ديوارها و سقف کليسا طلايی است. يک تابلو رنگ روغن بسيار بزرگ که جزئيات دقيق و چشمگيری دارد نظرم را جلب می‌کند. اين تابلو از قد به سه قطعه تقسيم شده است. در قطعه اول که بالاتر از همه است حضرت مسيح کنار فرشتگان و چند رديف از پيروان شايسته‌اش در بهشت آسمانی و بر فراز ابرها ايستاده است. قطعه ميانی نماد زمين است و در آن مردم شمع به دست برای رفتن به کليسا و پيوستن به جوار مسيح در بهشت آسمانی، از يکديگر سبقت می‌گيرند، قطعه آخر و پايين‌ترين بخش اين نقاشیِ ديواری گنهکاران سرکش را نشان می‌دهد که برهنه و بی‌پاپوش، همراه با شياطين و دَدان در جهنم به عذاب رسيده‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 يک تابلو رنگ روغن بسيار بزرگ که جزئيات دقيق و چشمگيری دارد نظرم را جلب می‌کند. اين تابلو از قد به سه قطعه تقسيم شده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/6

🔹ساختمان ديگر داخل صحن کليسا، موزه بزرگ ارامنه است که نسخه‌های خطی قديمی از انجيل متعلق به صدها سال پيش و برخی از تابلوهای رنگ روغن از چهره نام‌آوران ايران به قلم نگارگران ارمنی را در خود جای داده است. موزه هم‌چنين نمونه‌های گوناگونی از پوشاک سنتی ارامنه را به نمايش گذاشته که نشان می‌دهد رنگ غالب جامه‌های زنانه قرمز بوده است. در يکی از گوشه‌های موزه «کشتار ارامنه» و رنج‌ها و کشتارها و جنگ‌های گوناگونی که در طول تاريخ تحمل کرده‌اند مستند شده است. زيستگاه ارامنه در بخش‌های ميانی و شرقی آسيای مرکزی و در نقطه تلاقی مرز دو امپراتوری ايران و بيزانس قديم و ايران و عثمانی جديد قرار داشته است. ارمنستان نخستين کشوری بوده است که در سال 300 ميلادی آيين مسيحيت را به عنوان دين رسمی خود پذيرفته و اين حتی پيش از آن اتفاق افتاده که کنستانتين، آن دين را به سان آيين امپراتوری بيزانس تکيه‌گاه خود سازد.

🔹ارمنستان شاهد نبردهای متعدد امپراتوری‌های همسايه برای تسلط بر خود بوده است. سال 1514 عثمانی‌ها با رهبری سلطان سليم اول در چيرگی بر سرزمين ارمنستان از ايرانی‌های صفوی پيشی گرفتند؛ اين يکی از برگه‌های سياه تاريخ ارمنستان است که عثمانی‌ها اعتقاد داشتند برای آسوده ماندن ترک‌ها، بايد ارامنه را از ميان برداشت. نخستين کشتار در اواخر سده نوزدهم (1894 – 1896) بود که سلطان عثمانی عبدالحميد دوم کشتارهای معروف به حميديه را به راه انداخت و در آن صدها هزار تن از ارامنه و يونانی‌ها و آشوری‌ها را با بهانه‌های اقتصادی و دينی از پای در آورد. با شعله‌ور شدن آتش جنگ جهانی اول، برخی از ملت‌های تحت سلطه حکومت عثمانی از جمله ارامنه، با آرزوی دستيابی به استقلال و تشکيل کشوری بر اساس قوميت، به پا خاستند، اما عثمانی‌ها در سال 1915 تصميم به قتل عام آنان گرفتند و صدها تن از شخصيت‌های مهم ارامنه را در ميدان‌های استانبول به دار کشيدند و فرمان دادند که ارامنه بايد همه دارايی خود را رها کنند و به کاروان‌های کوچ اجباری به خارج از قلمرو آناتولی بپيوندند. مورخان در شمار کشته‌های اين رخدادها اختلاف کرده‌اند و در حالی که برخی از منابع به مرگ يک و نيم ميليون ارمنی در کاروان‌های تبعيدی اشاره دارد، آمارهای ترکيه عدد 300 هزار نفر را نشان می‌دهد. گفتنی آن است که ترکيه نوين اصلاً وقوع اين کشتارها را نمی‌پذيرد و سخن گفتن از آن را جرم می‌شمارد. اين کشتار ارامنه نخستين قتل‌عام‌های دوران جديد است و ارامنه هر سال ياد اين روز سياه تاريخ خود را زنده نگه می‌دارند. گو اين‌که همانند کردها، ارمنی‌های زيادی به کشورهای همسايه يا نزديک ارمنستان از جمله سوريه و لبنان و مصر و عراق مهاجرت کرده‌اند، اما در هر حال، کشوری با نام «ارمنستان» وجود دارد.

🔹مهرنوش از تنها سفر يک‌هفته‌ای خود به ترکيه همراه با مادر و خواهرش گفت که برای صرفه‌جويی با اتوبوس رفته‌اند و 24 ساعت تا استانبول در راه بوده‌اند، اما با هواپيما برگشته‌اند. او آرزو دارد که به کشورهای زيادی سفر کند، ولی مسافرت برای ايرانی‌ها خيلی پرهزينه است، وانگهی او هم مثل خانواده‌اش مسلمان است، هرچند به ادای بيشتر واجبات، به‌جز حجاب اجباری بيرون از خانه، پايبند نيست. دو ساعت تعطيلی روزانه‌اش با گشت‌وگذار در محله ارامنه به پايان رسيد و از من اجازه خواست که به کارش برگردد، اما تقاضا کرد که پس از غروب آفتاب و گردش در شهر، مغازه پدرش را ببينم.

🔹شانس آوردم که در حين تماشای محله ارامنه، عضوی از کاربران CS به نام «مريم» که يکی از ده‌ها نامه من خطاب به دختران و پسران اصفهانی عضو شبکه CS را دريافت کرده بود با من تماس گرفت و کنار کليسا که آشکارترين مشخصه اين محله است، به ديدن من آمد تا چند جای ديدنی اصفهان را به من نشان بدهد. دختر اصفهانی زيبايی حدود سی‌ساله است که انگليسی را خيلی روان صحبت می‌کند. مشغول کار در يک شرکت واردکننده خودروهای اروپايی است و کمی آلمانی و فرانسوی هم می‌داند. زودتر از هر چيز گرد بودن صورت، گونه‌های گل‌انداخته، چشم‌های درشت و مژه‌های بلندش به نظر من آمد. چون مؤمن است، موهايش را کاملاً پوشانده، اما چادر به سر نکرده و به اعتدال دينی اعتقاد دارد. همه دخترهای بی‌چادری که ديدم، دست‌کم يک‌چهارم موهای جلو سر خود را بيرون گذاشته‌اند تا رنگ و شکل آن را به رخ ديگران بکشند. وقتی در اين باره به او گفتم، جواب داد که دختری مسلمان و متعهد است و خانواده متدينی دارد و همه نمازهای خود را می‌خواند و به همه وظايف شرعی و تکاليف دينی احترام می‌گذارد.

🔹گردش خود در محله ارامنه را با تماشای بعضی از مدرسه‌ها و بناهای آنان که با سبک‌هايی مختلف ساخته شده است، ادامه داديم و برای صحبت بيشتر، به کافه يکی از دوستانش رفتيم....


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣6️⃣

❇️ روز هشتم/7

🔹مريم پيشنهاد کرد که در خريد بهترين سوغات و فرش به من کمک کند، اما من تشکر کردم و گفتم که در اين سفر اصلاً در فکر اين مسأله نيستم؛ چون منِ «سبک‌بار» در چمدان جايی برای خريد چيزی ندارم. بار ديگر از اين‌که وقت گرانبهای خود را در اختيار من گذاشته سپاسگزاری کردم و او هم به دليل اين‌که بايد زود خودش را به خانه برساند خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که در روزهای اقامت در اصفهان، بار ديگر يکديگر را ببينيم.

🔹با تاکسی به باقلوافروشی پدر مهرنوش رفتم، تا پدر و پسرعموی مقيم آمريکای او را ببينم. مهرنوش پيش‌تر گفته بود که او به ديدن دوست مصری‌اش خيلی مشتاق است. مغازه کوچک بود و در ويترين شيشه‌ای‌اش انواع باقلوا با رنگ‌ها و شکل‌های مختلف چيده شده بود. مهرنوش به استقبال من آمد و من را به پدر و پسرعمويش استاد «فريد زين» معرفی کرد. روشن است که اسم واقعی او اين نيست، اما چهره‌اش خيلی شبيه قهرمان نسخه عربی فيلم UP از توليدات والت‌ديسنی است! استاد فريد مردی شصت هفتاد ‌ساله، کوتاه‌قد، سرخ‌رو، سپيدمو، با عينکی ته‌استکانی است که در دهه هشتاد ميلادی و پس از انقلاب که خيلی‌های ديگر هم از ايران رفتند، به آمريکا مهاجرت کرده و در همان‌ جا همسر گرفته و در کاليفورنيا خانواده‌ای متشکل از فرزندها و نوه‌ها را شکل داده و شرکتی برای کرايه ماشين دارد که اکنون پسر بزرگش مسئوليت آن را بر عهده گرفته و خودش در اين فرصت مرخصی تابستانی، برای ديدار با خانواده به اصفهان آمده است.

🔹پدرش با بيمی آميخته به ترديد و استقبالی از روی نگرانی با من روبه‌رو شد؛ اين آدم کيست که مهرنوش بدون آن‌که او را ديده و شناخته باشد، می‌خواهد او را به خانه ما بياورد؟ و اين سايت عجيب چيست که دخترش در آن با غريبه‌های جهانگرد آشنا شده است؟ مرد سعی کرد احساس منفی خودش را از من پنهان نگه دارد، ولی وقتی کمی با هم در باره اوضاع سياسی و اقتصادی مصر حرف زديم، اندک‌اندک آن احساس در وی از بين رفت. وقتی پدر پرسيد که «برای چی مُرسی را برداشتين؟ او که مرد مسلمون خوبی بود!» ماجرای ابو زيد هلالی [از چهره‌های حماسی فرهنگ عاميانه عرب] را به آنها گوشزد کردم. وقتی صحبت پدر به مرسی و اخوان المسلمين کشيده می‌شد، گرايش‌های سياسی خودش را نمايان می‌کرد که از انقلاب اسلامی ايران خرسند است و آرزو دارد که در مصر هم چنين اتفاقی بيفتد.

🔹ستايش از سياست تازه ايران را با اين گزارش جالب ادامه داد که امروز صبح که روحانی از اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل به کشور برگشت، بسياری از طرفداران او و برنامه‌های اصلاح‌طلبانه‌اش مبنی بر تنش‌زدايی با غرب به استقبال او رفتند؛ در همين حال، بعضی از مخالفان و کسانی که گفتمان سازشکارانه‌اش با آمريکايی‌های «کافر» را نمی‌پسندند هم در صحنه حاضر بودند و حتی يکی از آنها از فرط خشم و عصبانيت، به او توهين کرد.

🔹در حين نوشيدن چای و خوردن مقدار زيادی باقلوا، از شنيدن حرف‌های من پيرامون سفر و نکاتی که در باره کشور داشتم، خوششان آمد. فضای داخل مغازه کوچک است، ولی جا برای چند تا صندلی هست که يک ساعت و نيم روی آن نشستيم و حرف زديم و در اين مدت حتی يک مشتری هم وارد مغازه نشد. دو خواهر مهرنوش، يعنی فاطمه و زهرا هم برای ديدن من و خوشامدگويی سر رسيدند، اندکی بعد، يکی از دوستانش به نام ساغر هم آمد. همه خبر رسيدن تنها مصری موجود در اصفهان را شنيده و برای ديدنش خودشان را به مغازه رسانده بودند. چند عکس يادگاری فوری گرفتيم و پدرِ دخترها و استاد فريد زين را، با قبول دعوتشان برای صرف شام در منزل و ديدار ديگر اعضای خانواده، ترک کرديم و همگی به‌سرعت راهی بلوار ساحلی نزديک مغازه شديم. قبل از رسيدن به رودخانه، کمی تنقلات و نوشيدنی خريديم که آن را «آبجوی اسلامی» می‌نامند؛ يک نوشابه بدون الکل و با طعم ميوه‌های مختلف. به يک فضای سبز با باغچه‌های بسيار منظم رسيديم که در آن درختان و گل‌های زينتی کاشته شده بود. از دور پل بزرگی پيدا بود که دو سوی رودخانه را به هم وصل می‌کرد. برای نشستن، کمی نزديک رودخانه شديم، اما غافلگيری ناراحت‌کننده اين بود که رودخانه خشک و بدون آب بود و در کف آن علف‌های هزر روييده بود. توضيح دادند که به دليل کمبود آب و تأخير در بارندگی، آب در سدها ذخيره می‌شود و به سمت شهرهای کم‌آب‌تری مثل يزد روانه می‌گردد؛ بنابراين، در اين وقت سال رودخانه خشک است. برای چند دقيقه غرق رؤيای چشم‌انداز زيبای رودی شدم که آب در ميان دو کرانه سرسبز آن جريان داشته باشد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 ورودی يکی از بازارهای اصفهان

🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣6️⃣

❇️ روز هشتم/8

🔹ساغر دوست مهرنوش در باره من و سفرهايم و زندگی در قاهره کنجکاوی زيادی نشان داد. وی مهندس دکوراسيون است و پس از 3 سال اقامت در قبرس برای دوره کارشناسی ارشد، به‌تازگی به اصفهان برگشته است. از تجربه زندگی خود در اروپا گفت و اين‌که به دليل قوانين دست‌وپاگير دولتی و خانوادگی، چقدر از برگشت به ايران ناراحت بوده است. زبان انگليسی‌اش از همه بهتر است، به همين دليل، مفصل با هم صحبت کرديم. آرزويش اين است که يا کاری خارج از ايران پيدا کند يا برای ادامه تحصيل و گرفتن دکترا به اروپا برود. از حجابی که نيمی از موهای خرمايی ملايمش را بيرون انداخته و لباس‌های شيکی که بر تن دارد، پيدا است که مانند خيلی از جوانان اينجا و به‌خصوص خارج‌رفته‌هاشان، با تمام وجود در برابر قوانين ايستاده است. بعد از يک ربع ساعت، نامزد فاطمه هم به ما پيوست. هنوز با هم ازدواج نکرده‌اند و در دوران عقد، چيزی مثل همان «نامزدی» به سر می‌برند و دو سال است که در همين وضعيت هستند تا شايد سال آينده بتوانند ازدواج کنند. در باره جزئيات زمينه‌های ازدواج و وظايف هر يک از طرفين پرسيدم و متوجه شدم که مسئوليت تهيه شرايط زندگی ميان آنها تقسيم می‌شود؛ مرد فقط وظيفه دارد که خانه‌ای را خواه به صورت خريد يا اجاره، فراهم کند و تهيه همه لوازم و اسباب و اثاثيه منزل از سوزن گرفته تا موشک بر دوش زن است، و در اين ميان مرد فقط بايد تلويزيون و قالی را بخرد. به امکانات و آسايش شوهرخواهر مهرنوش حسودی‌ام شد و در پی کشف اين موضوع بر آمدم که در تلويزيون و قالی چه رمز و رازی نهفته است؟!

🔹تفريح را به پايان برديم و به مغازه باقلوافروشی برگشتيم. مهرنوش در بستن مغازه به پدرش کمک کرد و از آنجا با ماشين پدر و شوهرخواهرش راهی خانه‌شان شديم که خيلی دور نبود. پدرش پيشنهاد داد که بعد از شام، همان‌ جا بخوابم، من هم بدون هيچ بگومگويی قبول کردم. يکی از امتيازات سفر تک‌وتنها همين است که آغوشِ خانه‌ها بر روی شما باز است و به‌سرعت می‌توان تصميم تازه‌ای گرفت و نقشه را عوض کرد. مادر و مادربزرگ محتاطش که از آمدن اين غريبه مصری نگران بود، به استقبال ما آمدند. به نظر می‌رسيد که مادربزرگ فرد مقتدر و تأثيرگذاری است، به گونه‌ای که دخترها از ترس او و اعتراض‌هايش در خانه هم حجاب خود را حفظ کرده بودند.

🔹خانه‌شان رنگ و بوی اصيل ايرانی دارد؛ اسباب و اثاثيه‌ای اندک، و قالی‌های لاکی‌رنگ بزرگ و پر نقش و نگاری که بيشتر کف اتاق‌ها را پوشانده است. ساغر کنار من نشسته بود؛ نحوه نشستن و کشدار شدن صحبت‌هايمان تا پاسی از شب، مادربزرگ را به اين گمان انداخت که من برای خواستگاری ساغر به اصفهان آمده‌ام. طبيعی است که خنده‌مان گرفت و با کمک مهرنوش که نقش مترجم را ايفا می‌کرد برای مادر توضيح دادم که من فقط برای تماشای اصفهان آمده‌ام، نه برای ازدواج؛ البته شکی نيست که مايه افتخار بنده خواهد بود! از مادربزرگ در باره حضورش در تظاهرات سال 1979 بر ضد شاه پرسيدم؛ اظهار داشت که با افتخار در آن تظاهرات شرکت کرده و شعار «مرگ بر شاه» سر داده است، او [امام] خمينی را خيلی دوست دارد و برايش آرزوی آمرزش می‌کند. ناگهان صحبت من را قطع کرد و پرسيد: «بالاخر کِی با اين دختره ازدواج می‌کنی؟» يک بار ديگر همه از حرف‌ها و نگاه‌های خيره مادربزرگ به من و ساغر خنده‌مان گرفت. از روی مبل برخاستيم و برای صرف شام روی زمين نشستيم. اول مقداری ميوه و آجيل آوردند، بعد از آن، مادر با عذرخواهی از سادگی شام، ماکارونی و گوشت را سر سفره گذاشت و گفت که به دليل وقت کم نتوانسته است برای مهمان مصری، شام ايرانی آماده کند. خيلی اصرار داشت که کانال‌های عربی ماهواره را که البته خودشان تماشا نمی‌کنند، برای من بياورد تا احساس غربت نکنم.

🔹پاسی از شب گذشته و وقت خواب فرا رسيده بود. پدر مهرنوش تشک مهمان را با يک ملافه و پتو و بالش روی زمين هال انداخت. استاد فريد زين هم لوازم خوابش را آورد و در يک گوشه سالن بزرگ پهن کرد. پدر مهرنوش هم ترجيح داد که در اتاق خواب خودش نخوابد و با عنوان همراهی با مهمان، در کنار ما استراحت کند. اين احساس به من دست داد که اتهام‌های مادربزرگ يعنی مادر خودش در مورد من و ساغر را باور کرده است. بدن کوفته‌ام را با اين اميد که کمی گرم و آسوده شود، روی تشک انداختم و از شرايطی که به من اين اجازه را داده است تا شب را در کنار يک خانواده ايرانی بخوابم، اظهار رضايت کردم. اگر شب را بر تخت راحت هتل می‌خوابيدم و اين اتفاقات و گفتن‌ها و خنديدن‌ها اتفاق نمی‌افتاد، چقدر خسته‌کننده بود! به نظر می‌رسد که به خفتن بر روی اين تشک‌های ايرانی عادت کرده‌ام؛ چرا که بعد از کمی کلنجار رفتن با صدای خروپف استاد فريد زين، به خوابی عميق فرو رفتم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ایران🔻

فرستۀ 2️⃣6️⃣

❇️ روز نهم/1

🔸اين که آيه قرآن نيست!

🔹در آرامش عجيب خانه از خواب برخاستم. ساعتم را کوک نکرده بودم، تا حاج فريد زين از شوک موسيقی صبحگاهی اذيت نشود. وقتی بيدار شدم ديدم که تنها در سالن خوابيده‌ام و مهرنوش و پدرش مثل هميشه صبح زود به محل کار رفته‌اند. ساعت مقدسِ خواب، قيلوله ظهر است؛ بنابراين بايد صبح زود به سر کار رفت.

🔹ساغر را در آشپزخانه‌ای که ديوارش به هال باز است، ديدم که به مادر مهرنوش در تهيه يک صبحانه واقعاً ساده کمک می‌کند: پنير سفيد و گردو، همان چيزی که ديروز هم پيش مهتاب خورده بودم. مادر از من خواست که در پوست کردن گردو کمکش کنم. مرا به اتاق پدر مهرنوش راهنمايی کرد تا در آنجا دو کيسه گردو را روی زمين پيدا کنم. به نظر می‌رسد که در اينجا خيلی کشت می‌شود، در شکستن و پوست کردن مقداری از آنها کمکش کردم. دنبال قهوه خانگی بودم، اما اينجا کسی قهوه نمی‌خورد؛ فقط چای و چای و ديگر هيچ! به اندازه همه عمرم چای نوشيدم. پس از خداحافظی از مادرِ واقعاً مهمان‌نواز که برای من آرزوی توفيق در سفر کرد، همراه با ساغر از خانه بيرون آمدم و آنجا از هم جدا شديم و هر کدام به سمت خانه خودمان رفتيم و قرار گذاشتيم که دو ساعت ديگر در ميدان امام يکديگر را ببينيم تا در يک بازديد اکتشافی، بزرگ‌ترين ميدان اصفهان بلکه ايران را به من نشان دهد.

🔹با تاکسی به خانه مسکونی مهتاب برگشتم و بار ديگر صبح زود او را از خواب بيدار کردم، اما در حقيقت، وقت بيدار شدنش بود. از ماجرای ديشب برايش گفتم. با خواندن پيام من فهميده بود که چرا شب برنگشته‌ام. از اين‌که بلافاصله پس از رسيدن، او را ترک کرده بودم ناراحت بود؛ بنابراين، مدتی را به صحبت از زندگی خودم در قاهره و کار و خانواده‌ام پرداختم و پس از آن بحث‌هايی در باره امور سياسی و هنری و گردشگری در ايران را پيش کشيديم. يکی از مهم‌ترين آداب شبکه CS اين است که به جای فرض کردنِ خانه ميزبان به عنوان هتل، وقت خود را به گفت‌وگو بگذرانيد. بيشتر کسانی که در خانه‌ام ميزبان آنان بوده‌ام روی اين نکته پافشاری داشتند و از کسانی که با شبکه CS مثل يک هتل برخورد می‌کنند به تنگ می‌‌آيم.

🔹پدرش در سازمان اداری ارتش کار می‌کند، با اين حال، خودش و خانواده‌اش کم و بيش برای نظام گذشته احترام قائل هستند. اما خانواده مادرش انقلاب اسلامی ايران را تأييد می‌کنند. در تعجّبم که اين دو خانواده، با اين همه اختلاف سياسی، چطور با هم وصلت کرده‌اند! با توضيح در باره اوضاع مصر که ديدگاه‌های مختلف سياسی گاه به درگيری و دشمنی و جدايی ميان اقوام و دوستان، حتی بين پدر و پسر و زن و مرد می‌انجامد، غافلگيرش کردم، و يادآور شدم که اختلاف در باره انقلاب و ارتش و اخوان المسلمين و بازمانده‌های رژيم سابق و مفهوم توطئه، يک امر ازلی است. در نهايت کوشيدم با خنده اضافه کنم که البته بعضی‌ها فقط به دوست شدن و نشدن در فيس‌بوک بسنده می‌کنند، و بدين وسيله از تعجب او کم کردم.

🔹از او اجازه خواستم که برای رفتن به ميدان امام و ديدن ساغر آماده شوم. قبل از رفتن مرا به صرف شام همراه يکی از دوستانش دعوت کرد و به‌شوخی گفت: «نبينم که دوباره امروز هم قصد داشته باشی جای ديگه‌ای بخوابی!» خنده‌ای کردم و قول دادم که دعوت شام را اجابت کنم.

🔹از جلو خانه مهتاب سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم که مرا به ميدان امام برساند. سرَم داد زد که: «نقش جهان... نقش جهان». اسم قديمی اين ميدان از زمان شاه عباس همين بوده، اما بعد از انقلاب آن را اسلامی‌سازی کرده‌اند و نامش «ميدان امام» شده است. پس از انقلاب اسامی خيلی از خيابان‌ها و ميدان‌ها اسلامی شد. به نظر می‌رسد راننده تاکسی از اين نامگذاری‌ها رضايت ندارد و ترجيح می‌دهد که آنها را با همان نام قديمی‌شان بخواند تا به شکلی غيرمستقيم، عشق و نفرت خود را نمايان کند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir