پریشان‌خوانی
360 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔸با سپاس از پيگيری عزیزان، از فردا نشر سفرنامه را ادامه خواهیم داد.
🔻🔻🔻
🔺🔺🔺
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8⃣4⃣

❇️ روز هفتم/1

🔸غرق در شکوه معماری آذری

🔹صبح با صدای زنگ ساعت موبايلم که داشت آواز «اتجنّن» از گروه موسيقی «کايروکی» را سرمی‌داد از خواب بيدار شدم و ديدم که گوشی در کف دستم مانده است. بعد از اين‌که خودم را جمع‌وجور کردم، متوجه شدم که همسايه تخت پايينی با صدای اين زنگ از خواب برخاسته و چون پيمانه صبرش لبريز شده تصميم گرفته است که خودش مرا بيدار کند و از من بخواهد که اين زنگ لعنتی را خفه کنم. جوانی بود با چهره اروپايی و چيزی نمانده بود که با چند تا فحش، صدای خوک‌مانندی در بياورد. از اين مزاحمت صبحگاهی عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشيد دوست من، اين‌ها تاوان اقامت در اتاق پنج دلاری مشترک با مسافران غريبه است، شايد هر کسی از يک جايی صدايی در بياورد و تو را آزار بدهد؛ اما تو بايد تحملش را داشته باشی. من خودم خواب‌سنگين هستم و اين آزاردهنده‌های شب و روز برايم اهميتی ندارد.

🔹همه لباس‌هايم را در تشتی که در هاستل بود، شستم؛ چون بردن آنها به خشکشويی و انتظار برگشت آنها بيشتر از 24 ساعت وقت می‌گيرد و من فرصت اين را ندارم که روز سوم را هم برای اين کار در يزد تلف کنم. پس از مدتی انتظار، بالاخره از طرف يک اصفهانی به نام مهتاب، پاسخی برای پذيرايی در اصفهان دريافت کردم.

🔹مدير هاستل به من اجازه داد که لباس‌های خيس را روی پشت‌بام پهن کنم؛ اين برای من که يک برادر مصری مسلمان هستم البته يک استثنا بود، و گرنه ضوابط اينجا اين اجازه را به هر کسی نمی‌دهد. او واقعاً با من مهربان بود، اخبار رويدادهای مصر را پيگيری می‌کرد و با اوضاع سياسی آن همدلی داشت. لباس‌های شسته را برداشتم و از پله‌های حلزونی روی پشت‌بام رفتم. يک گوشه آفتابگير پيدا کردم و در حالی که لباس‌هايم را روی طناب پهن می‌کردم چشمم به زيبايی خيره‌کننده نمای شهر يزد افتاد که رنگ فيروزه‌ای دو گلدسته مسجد جامع آن در زير پرتو خورشيد صبحگاهی می‌درخشيد و تلألو گنبدهای بزرگ فيروزه‌ای، زيبايی آن را دوچندان می‌کرد. کرانه‌های يزد که آن را بزرگ‌ترين شهر کاهگلیِ جهان برشمرده‌اند، تا افق‌های دور کشيده می‌شود.

🔹پس از صرف صبحانه و قهوه مفصل بامدادی، راه افتادم تا با دوربين سنگينی که هميشه بر دوش دارم، به‌تنهايی در کوچه‌های يزد قدم بزنم. محله‌ها تنگ است و يک ماشين هم به‌زحمت از آن رد می‌شود و ديوارها همه با کاهگلی به رنگ قهوه‌ایِ روشن پوشيده است. روی بعضی از خانه‌ها بادگير ساخته‌اند و بر بعضی از ساختمان‌ها هم گنبدهايی آبی ديده می‌شود که نشانه‌ای از وجود مسجد يا آرامگاه مطهر يکی از شخصيت‌های دينی شهر است.

🔹گشت‌وگذار در اين محله‌ها و تماشای خانه‌های قديمی، پيشينه و ارزش بافت کهن شهر را نشان می‌دهد. مردم نيز در احداث بناهای نوساز خود همان سبک معماری بافت قديمی شهر را رعايت کرده و ميراث کهن خود را از فراموشی در برابر آجرهای قرمز و رنگ‌های مصنوعی پاس داشته‌اند. نمی‌دانم که اين امر محصول ضوابط و مقررات دولتی است يا خود ايرانی‌ها سبک سازه‌های قديمی را مقدس شمرده و آن را محفوظ نگه داشته‌اند؛ هر چه باشد، اطمينان دارم که اين مردم هستند که با اراده خويش از ميراثشان پاسداری می‌کنند و قانون نمی‌تواند اراده افراد را تغيير دهد. چنان که در مصر هم مقرراتی برای حراست از ساختمان‌های قديمی وضع شده، اما اجرای آن هرگز با موفقيت روبه‌رو نبوده است؛ زيرا هستند کسانی که با حقه و فريب، در برابر مقررات می‌ايستند و با تخريب خانه‌های ارزشمند و منحصربه‌فرد تاريخی، «برج مسکونی حاجی فلان با آب‌ميوه فروشی و کباب ترکی در طبقه همکف» را بنا می‌کنند.

🔹اول از همه، در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با مناره‌های فيروزه‌ای برافراشته‌اش چشم را خيره می‌کرد. اين مسجد يکی از تحفه‌های معماری بازمانده از سبک آذری (منسوب به آذربايجان) به دست يک معماری ايرانی است که سده دوازدهم در عصر آل‌بويه ساخته شده و 800 سال قدمت دارد. اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای مناره‌هايش به 52 متر می‌رسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده، تا اين‌که با بهره‌گيری از شيوه‌های نوين مهندسی، در حرمين شريفين و مغرب و مصر مناره‌های بلندتری ساخته شد. وقت خوبی را در کندوکاوِ گوشه‌وکنار مسجد و نگاره‌های چشم‌نواز آن که واژه‌ها از توصيف آن عاجزند، سپری کردم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای مناره‌هايش به 52 متر می‌رسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9⃣4⃣

❇️ روز هفتم/2

🔹تا اينجای سفر چنين بوده و در مقصدهای بعدی نيز چنين است که در بسياری از بناهای مهم باستانی در دوران‌های گوناگون تاريخ ايران درنگ خواهم کرد. صفحه‌های ويکيپديا سرشار از داده‌هايی گاه خسته‌کننده و گاه دل‌انگيز پيرامون تاريخ ايران باستان و نوين است. من در ترسيم پاره‌هايی از تاريخ، به نکاتی که به نظر خودم برای شناخت اين کشور اهميت به‌سزايی دارد، اشاره خواهم کرد؛ در اين ميان، گاه درست می‌گويم و چه بسا دچار خطا شوم، با اين حال، از نشان‌هايی که آنان به باور خود در تاريخ نهاده‌اند نخواهم گذشت، اما بايد دانست اين کتاب با يک متن تاريخی تفاوت دارد.

🔹از زمان فتوحات اسلامی بدين سو، حدود 25 سلسله و دولت و قبيله بر ايران فرمان رانده‌اند که برخی از آنها ديرزمانی پاييده و بعضی ديگر بيش از 50 سال دوام نياورده‌اند، اما بيشتر آنان بين 100 تا 200 سال و به تعبير ابن‌خلدون در «مقدمه»‌اش، در قالب سه نسل حکومت کرده‌اند. دکتر علی الوردی در تبيين گفتمان ابن‌خلدون پيرامون دوره زندگی اکثريت خاندان‌ها و سلسله‌های حاکم در تاريخ می‌گويد که هر دوره‌ای با پيدايش يک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک و دارای ريشه‌های استوار قبيله‌ای شروع می‌شود، کشور را تحت فرمان خود در می‌آورَد و تمام کوشش و توان خود را به کار می‌گيرد و با رنج و دشواری بسيار، سلطنتی را برپا می‌کند و آن‌گاه پسرش که در نسل دوم جای می‌گيرد آن را به ارث می‌برد. روشن است که پسر برای رسيدن به ولايت‌عهدی و در پی آن نشستن بر تخت پادشاهی، زحمتی کمتر از پدر برای رسيدن به سلطنت کشيده است، بنابراين لذت‌های حکمرانی او را از کار کشورداری باز می‌دارد و پس از او پسر نسل سومی‌اش که در نعمت پدر و پدربزرگ غرق است، بی هيچ کوششی، بر جای او تکيه می‌زند و پس از وی و گاه بعداز نسل چهارم، به دنبال کشمکش با پادشاهی ضعيف و خوشگذران، حکومت از دست اين خاندان و سلسله بيرون می‌رود. از اين رو، درنگ من در پاره‌ای از برهه‌های تاريخ ايران، شکلی گزينشی گرفته و بر پايه اهميتی است که به نظر قاصر بنده از آن بهره می‌برد.

🔹با علی قرار گذاشتم که پس از پايان کلاس‌های شيفت صبح و پس از برگزاری نماز ظهر در مسجد رضازاد [احتمالاً مزار شاه سيد رضا] که يکی از مشهورترين مقامات متبرکه يزد است او را ببينم. به‌سرعت خودم را به مسجد رساندم تا از ابتدای نماز جماعت حضور داشته باشم.

🔹قاری در انتهای قرائت کوتاهی از قرآن و پيش از بانگ اذان، جمله «صدق الله العلی العظيم» را با صدايی کشيده، در ميکروفون مسجد سر داد و کلمه «العلی» را به «صدق الله العظيم» که گوش ما به شنيدن آن در مساجد خو گرفته است، افزود، کما اين‌که شهادت به «علیّ ولیّ الله» را هم به متن آشنای اذان ما اضافه کرد. صف‌های نماز به شکلی منظم آماده شده است، اما نمازگزاران برخلاف روش ما در مصر خيلی به هم نچسبيده‌اند. بعضی از نمازگزاران در مساجد مصر اصرار دارند که صف‌ها را 110% پر کنند، و دقت آنان در اين امر به گونه‌ای است که بايد انگشت کوچک پای نمازگزار درست به انگشت نمازگزار دو طرفش چسبيده باشد، تا بتوان اسم آن را صف گذاشت. اينجا اما نمازگزاران حدود يک وجب با هم فاصله دارند. نماز با تکبيره الاحرام شروع شد و در حالی که من بنا به عادتی که از کودکی دارم، دست‌هايم را روی سينه‌ام گذاشتم، ديگران دست‌هايشان را رها کرده‌اند. يک نوار سبزرنگ به عرض ده سانتی‌متر جلو هر صف ديده می‌شود که هر نفر تربت حسينی خود را برای سجده روی آن می‌گذارد. در کنار امام، نوجوانی ميکروفون به دست ايستاده و تکبيرها را تکرار می‌کند تا هر کسی که در مسجد است آن را بشنود. اين کار هيچ دليلی ندارد؛ چون تعداد صفوف ـ که آن هم پر نشده ـ از 5 يا 6 صف بيشتر نيست. نوجوان مکبّری که کنار امام جماعت ايستاده خودش نماز نخواند، چون رو به ما ايستاده بود، حتی پس از پايان نماز جماعت هم نديدم که نماز بخواند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با مناره‌های فيروزه‌ای برافراشته‌اش چشم را خيره می‌کرد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0⃣5⃣

❇️ روز هفتم/3

🔹پس از تلاوت فاتحه و قرائت آهسته چند آيه از قرآن، و پيش از رکوع دوم، امام جماعت و نمازگزاران دست به دعا برداشتند. به شيوه مذهب شافعی که پس از رکعت دوم نمازِ صبح دعای قنوت می‌خوانند اينجا هم زمزمه استغفار شنيده می‌شود، ولی نتوانستم متن دعا را تشخيص بدهم؛ زيرا نمازگزاران همزمان همهمه‌ای پراکنده را سر داده‌اند. اين همهمه در تشهّد ميانی و تشهّد آخر نماز هم به گوش می‌رسد که همگی صدايشان را به تشهد بلند می‌کنند. اين بار هم که در يکی از مسجد شيعيان بودم، کسی مرا به آيين تشيع فرا نخواند. نمی‌دانم سَلفی‌ها بر چه اساسی فکر کرده‌اند که شيعيان همواره در سودای آنند که اهل سنت را شيعه کنند؟! پس از پايان نماز مرقدی را که در داخل مسجد بود زيارت کردم و در آن از آيينه‌کاری‌های هنرمندانه و ارزشمندی که در ديگر مساجد به‌فراوانی ديده می‌شود، هيچ اثری نديدم. در کنار مرقد، يک خانواده ايرانی نشسته بودند و کسانی هم با تبرک جستن از صاحب آن مقام، به درگاه خداوند تضرّع می‌کردند.

🔹ده دقيقه پس از نماز، علی هم که از کلاس‌های صبح دانشگاه خلاص شده و بلافاصله راه افتاده بود، به مسجد رسيد. از او شنيدم که کلاس‌های دانشگاه يزد رأس ساعت هفت صبح شروع می‌شود و ساعت دوازده ظهر به پايان می‌رسد، تا به حال تصور می‌کردم که درس‌های دانشگاه هم مثل خيلی از مدرسه‌های دولتی پر از دانش‌آموز، شيفت صبح و عصر دارد. اگر قرار بود درس‌های دانشگاه مصر ساعت هفت صبح برگزار شود، من که به همان درس دبيرستان اکتفا می‌کردم و به جای دانشگاه به دنبال آموزش يک حرفه می‌رفتم؛ چون اگر اين تعبير درست باشد، من يک «موجود شبانه»‌ام.

🔹کتاب LP بازديد از روستای «فهرج» را که حدود 3 کيلومتر با يزد فاصله دارد، توصيه می‌کند. با علی که هميشه با شور و حرارت هميشگی‌اش، همراهی با من را قبول می‌کند؛ سوار اتوبوس عمومی شهری شديم تا به پايانه بين‌شهری برويم و از آنجا با اتوبوس راهی فهرج شويم. اصلاً فکر نمی‌کردم که سيستم بليت در ايران مانند اروپا اين قدر پيشرفته باشد. علی کارت الکترونيکی بليت را که برای پرداخت کرايه به دستگاهی در کنار راننده نزديک می‌شود، شارژ کرد. اين کارت با هر مبلغی شارژ می‌شود و به منظور جلوگيری از تلف شدن وقت برای گرفتن و پاره کردن بليت کاغذی، بارها و بارها مورد استفاده قرار می‌گيرد. درِ جلو اتوبوس برای سوار شدن آقايان است و درِ عقب برای سوار شدن خانم‌ها. نيمه انتهايی اتوبوس که مخصوص خانم‌ها است و بيشتر آنان چادر به سر دارند، مثل مجلس عزاداری شده است. بايد شيراز را به عنوان آخرين شهر گشت‌وگذار در ايران انتخاب می‌کردم؛ چون به نظر می‌رسد که در يزد خبری از آن زيبارويان نباشد.

🔹علی در مورد عکس گرفتن از قسمت انتهايی اتوبوس به من هشدار داد، ولی کنجکاوی من برای اين کار بيش از اين حرف‌ها بود و کار خودم را کردم. هنوز حدود 100 متر به ايستگاه مانده بود که ديدم يک ماشين پليس پشت سر اتوبوس ايستاد و ما هم پياده شديم. گويا برای اتوبوس مشکلی پيش آمده است، اما معلوم شد که بعضی از معترضان سياسی برگه‌ای را به پشت اتوبوس چسبانده‌اند و برای همين، پليس آن را متوقف کرده تا آن پوستر حاوی شعارهای سياسی را پاره کند. داشتم از فضولی می‌مُردم تا بفهمم که ماجرای آن پوستر چه بوده است؛ اما همين که تصميم گرفتم از آن يک عکس بگيرم، فرياد راننده اتوبوس و آژير بلند ماشين پليس مرا در زمين ميخکوب کرد و متوجه خطای خودم شدم. افسر با قاطعيت مرا به طرف خودش خواند و من هم با علی به طرف او رفتم تا ببينم چه مشکلی پيش آمده است. علی توضيح داد که من يک گردشگر مصری هستم و با قوانين آشنايی ندارم. افسر از او پرسيد که آيا در اتوبوس از دخترها عکس گرفته است؟ علی قاطعانه رد کرد و گفت تا جايی که من با او بودم اين کار را نکرده است. آب دهانم را به‌سختی فرو بردم. اگر افسر از من می‌خواست که عکس‌های دوربينم را به او نشان بدهم، می‌فهميد که علی دروغ می‌گويد و در اين صورت بعيد نمی‌دانم که همه خانواده علی مشکلی ايجاد شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1⃣5⃣

❇️ روز هفتم/4

🔹بيش از يک ساعت منتظر اتوبوس فهرج مانديم اما به دليل خرابی بالاخره هم سر نرسيد؛ لذا در ساعت اوج گرما برای رفتن به آنجا يک تاکسی گرفتيم. انتظار داشتم همان طور که در خيال خودم پرورانده‌ام، روستايی را ببينم پر از شور زندگی با کودکانی که در گذرگاه‌ها و کنار کشتزارها و جوی‌های آب سرگرم بازی هستند، اما وقتی آن را روستايی کوچک و کويری و در اين وقتِ روز خالی از هر موجود زنده‌ای ديدم، اميدم نااميد شد؛ به گمانم که مارها و عقرب‌های صحرايی هم برای قيلوله به پناهنگاهشان رفته‌اند. همه خانه‌های اين روستا مثل خود يزد از جنس خشت است و کوچه‌هايش نيز به گذرگاه‌های بافت قديم يزد شباهت دارد، ولی هيچ بشری ديده نمی‌شود؛ چون دمای هوا واقعاً بالا است و ما هم در وقت استراحت مقدس ايرانی‌ها به سر می‌بريم.

🔹جعفر دوستِ دوران تحصيل علی، از خواب نيمروزی‌اش گذشته و به سراغ ما آمده است. او را در مهم‌ترين جای تماشايی اين روستا يعنی مسجد فهرج ديديم که به گفته ميراث‌پژوهان اولين مسجد ساخته‌شده در ايران، متعلق به قرن اول هجری و تنها مسجد جهان اسلام است که ساختمان آن تاکنون دستخوش هيچ دگرگونی و تغييری نشده است. مصالح آن از کاهگل قهوه‌ای رنگ و خالی از هر نقش و نگار و کاشی فيروزه‌ای است. بسيار ابتدايی و بی‌نهايت ساده است و بر ديوارهای داخلی آن جز تصوير دو رهبر کشور ايران، و مقداری از ادعيه و آيات در سقف چيزی ديده نمی‌شود.

🔹جعفر همه جزئيات اين مسجد و درهای اسرارآميزی را که از طريق پله‌هايی تنگ و تاريک به بالای مناره راه دارد و بايد با اندامی ورزشکارانه از آن بالا رفت، به‌خوبی می‌شناسد. به لطف خدا موفق شدم و تا بالای مناره رفتم. روستای کويری مهجور افتاده است و گويا هيچ يک از ساکنانش زنده نيستند. با اين‌که خيلی حالم گرفته شده بود، اما در برابر دوستانم از اين ديدار اظهار شادمانی کردم. پايين آمديم و در کوچه‌های غريبانه روستا قدم زديم؛ جز صدای کولرهای بزرگ صحرايی که زير پنجره‌ها نصب شده بود، هيچ نشانه‌ای از جريان زندگی مشاهده نمی‌شد. اندازه اين کولرها سه برابر کولرهای معمولی است. در آن آب می‌ريزند و پروانه‌های داخل آن بدون هيچ پيچيدگی و هزينه سرسام‌آوری برای مصرف برق، هوای خنک را به داخل اتاق می‌فرستد. فقط بايد تحمل سروصدای آن را داشته باشيد و جای مناسبی برای نصب آن در بيرون از خانه پيدا کنيد. درهای خانه‌ها مثل درِ خانه‌هايی بود که پيش از اين در شيراز و يزد ديده بودم؛ دستگيره لتِ سمت راست با دستگيره سمت چپ فرق دارد. جعفر توضيح داد که دستگيره حلقه‌مانند مخصوص زنان است و صدای متفاوتی دارد و اگر کسی که به خانه می‌آيد زن باشد، بايد آن را بکوبد تا زنِ درون خانه در را باز کند، اما دستگيره سمت چپ به شکل چکشی فلزی است که يک سر دارد اما يک طرف آن نقش انگشتان دست و در طرف ديگر تصوير سر يک حيوان کنده‌کاری شده است. اين دستگيره مخصوص مردان است تا يکی از مردان درون خانه در را بگشايد و در اين فاصله خانواده‌اش خود را پنهان کنند.

🔹با جعفر که خودرويی را برای ما تدارک ديده بود تا بعد از بازديدی شتابزده و اندکی بيهوده و وقت‌گير، ما را به يزد برساند، خداحافظی کرديم. به خانه علی رفتيم تا بهترين وسيله نقليه برای رفت‌وآمد در يزد يعنی موتورسيکلت را برداريم. از او خواستم که موتورسواری را به من آموزش دهد؛ چون تا به حال هيچ دوچرخه موتورداری را نرانده‌ام. اهرم گاز آن دستی است و ناگزيرم که برای فراگيریِ کار با دنده‌های پيچيده‌اش، هر دو دست و پای خودم را به کار بيندازم. توضيح داد که «گاز دادنش با ماشين معمولی فرقی نداره و يک بار آن مُفته». بعد از چند بار تلاش بی‌فايده، به مبارکی، بالاخره در خيابان‌های آرام محله راه افتاديم تا به خيابان‌های اصلی همان دور و بر رسيديم. از حس رانندگی در هوای آزاد سرمست شده بودم و از سرعت موتورسواری در خيابان‌های ساکت ظهر لذت می‌بردم، فقط يک مشکل خيلی کوچک و ناچيز پيش آمد که وقتی در ميدان، با يک تاکسی روبه‌رو شدم، نتوانستم ترمز بگيرم. بايد فوراً سرعت را کم می‌کردم، ولی به دليلی، آموزش‌های علی در مورد استفاده از ترمز را ياد نگرفته بودم. دست و پای راست من هم به کمکم نيامد و يک‌دفعه ديدم که دو نفری چهار تا پای خودمان را روی زمين می‌کشيم تا موتورسيکلت چموش را متوقف کنيم. خدا کمک کرد و فقط چند سانتی‌متر مانده به تاکسی ايستاديم. راننده تاکسی که ما را در آينه ديده بود، دستپاچه از ماشين پياده شد و با سرعتی عجيب و غريب و پرخاش‌هايی ترسناک خودش را به ما رساند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3⃣5⃣

❇️ روز هفتم/6

🔹اين باغ دارای بلندترين بادگير ايران و جهان است که ارتفاع آن به 33 متر می‌رسد؛ برجی هشت‌ضلعی که سازه‌ای بزرگ و اتاقک‌های بسيار دارد. خيلی هوس کردم به درون ساختمانی دارای دستگاه تهويه طبيعی بروم تا سازوکار آن را از نزديک ببينم، تا امروز که دو روز از اقامت من در يزد می‌گذرد اين فرصت فراهم نشده است؛ زيرا همه اين بادگيرها روی خانه‌ها و ساختمان‌های شخصی بوده است. اکنون وقتی وارد رستوران شديم، هوايش واقعاً سرد بود. مهمانان اطراف روزنه‌های زير برج بادگيری که وسط اتاقی بزرگ قرار داشت، نشسته بودند. قاعده دايره‌ای شکل بادگير، به هشت تقسيم شده بود تا روزنه‌ها، يکی در ميان، يکی برای هوای سردِ ورودی از فراز بادگير و ديگری برای خروج هوایِ گرم به کار گرفته شود.

🔹کارگران رستوران علی را که فرزند مديرشان بود، شناختند. به سراغ سرآشپز رفتيم که خودش را آذری و از اهالی آذربايجان ايران معرفی کرد. از او قرمه‌سبزی و قيمه (گوشت و لپه و يک سس قرمز رنگ [حتماً منظورش ربّ گوجه است]) تقاضا کرديم و شب خودمان را با يک قليان ايرانی در همان کافه‌ای که ديشب رفته بوديم، به پايان برديم. کافه مانند ديشب شلوغ است و خانواده‌ها و گروه‌های مجرّدی همه تخت‌های زير درخت‌های انار را پر کرده‌اند. بعضی از آنها با نغمه‌های موسيقی همراهی می‌کنند و برخی از پسران و دختران به قليان‌کشی مشغول‌اند، و استکان از پی استکان چای می‌نوشند.

🔹در انتهای شب، بار ديگر بر ترک موتورسيکلت علی نشستم تا دنبال جايی باشيم که کمی دلار تبديل کنم. در عبور از خيابان‌های شهر نظرم به گسترش افقی شهر جلب شد؛ زيرا شهرهای کويری برای توسعه افقی با ساختمان‌های يک يا دوطبقه هيچ مشکلی ندارند، اما به عنوان مثال در مصر، به دليل کمبود زمين در شهرهايی که از هر طرف با اراضی کشاورزی محاصره شده است، همه ساختمان‌ها به صورت عمودی رشد می‌کنند. در اين گشت‌وگذار شبانه به نکته ديگری نيز توجه کردم و ديدم که اکثر مغازه‌ها در استفاده از تابلوهايی با نئون قرمزرنگ زياده‌روی کرده‌اند، به گونه‌ای که هيچ مغازه يا رستوران يا داروخانه‌ای نيست که حتی اگر تابلو عادی هم داشته باشد، از اين تابلوهای نورانی صرف نظر کرده باشد. شکی نيست کسی که ايده استفاده از اين تابلوهای قرمزرنگ در شهر را رواج داده، اينک ميلياردر شده است.

🔹علی مرا به هاستل رساند و پس از تشکر اين‌که در طول اقامت من در يزد با من همراهی کرده است، قرار گذاشتيم که با هم در ارتباط باشيم. مسئول هاستل در اين ساعت شب برای من يک تاکسی تدارک ديد تا برای رفتن به طرف اصفهان مرا به پايانه مسافرتی برساند. چون در چمدانم هيچ لباس راحتی جز پيژامه نداشتم، به‌ناچار قبل از آن‌که هاستل را ترک کنم، يک بار ديگر شلوار راحتی را پوشيدم. لباس‌هايی را که روی پشت‌بام پهن کرده بودم و اينک به کمک باد خشک شده بود، جمع کردم و همين طور که در لابی هاستل به انتظار نشسته بودم، کوشيدم تا قبل از رفتن به سوی اصفهان يک بار ديگر صفحات اينترنت را چک کنم. دعوتنامه‌های زيادی از کاربران CS در اصفهان به دستم رسيده است که اگر خواسته باشم همه آنها را ببينم بايد يک هفته در اين شهر بمانم. به نظر می‌رسد که اصفهان از فعّال‌ترين شهرها در شبکه CS است، بايد هم اين گونه باشد؛ چون يکی از بزرگ‌ترين شهرهای ايران و مهم‌ترين مقصد گردشگری در اين کشور است.

🔹تاکسی مستقيماً مرا به پايانه اتوبوس‌رانی برد؛ جايی که ديگر چگونگی کار با آن را ياد گرفته‌ام. اتوبوس VIP بايد نيمه‌شب راه بيفتد تا صبح اول وقت در اصفهان باشد. زمان رسيدنم را به مهتاب، ميزبان خودم در اصفهان خبر دادم و او هم نشانی دقيق خودش را۸ برايم فرستاد تا صبح زود بتوانم به‌راحتی او را پيدا کنم.

🔹اينک چند ساعت بيشتر با اصفهان فاصله ندارم؛ جايی که از وقتی رمان‌های «سمرقند» امين معلوف و «راه اصفهان؛ سرگذشت ابن‌سينا» نوشته ژيلبر سينوئه را خوانده‌ام همواره شيفته تماشای آن بوده‌ام. اين دو کتاب با اطلاعاتی که از رخدادها و شخصيت‌های تاريخی و اثرگذار بر جهان آن روز در اختيار می‌گذارند، پيوسته مرا به ديدار ايران و همه کشورهای آسيای مرکزی تشويق کرده‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
از وقتی رمان‌های «سمرقند» امين معلوف و «راه اصفهان؛ سرگذشت ابن‌سينا» نوشته ژيلبر سينوئه را خوانده‌ام همواره شيفته تماشای اصفهان بوده‌ام.
اين دو کتاب با اطلاعاتی که از رخدادها و شخصيت‌های تاريخی و اثرگذار بر جهان آن روز در اختيار می‌گذارند، پيوسته مرا به ديدار ايران و همه کشورهای آسيای مرکزی تشويق کرده‌اند.
🔻🔻🔻
@post_book
کتاب سمرقند نوشته امین معلوف را مترجمان متعددی به فارسی برگردانده‌اند که نام‌آورترین آنها محمد قاضی است.
🔖 امین معلوف لبنانی است و به فرانسوی می‌نویسد.
سمرقند، باغ‌های روشنایی، صخره تانیوس، هویت‌های مرگبار، جنگ‌های صلیبی به روایت اعراب، لئوی آفریقایی، دنیای بی‌سامان، بندرهای شرق و.. از کتاب‌های او است که به فارسی ترجمه‌ شده است.
سمرقند داستان زندگی عمر خیام و ماجرای مشهور ديدار او با حسن صباح و خواجه نظام‌الملک طوسی موسوم به سه یار دبستانی است.
🔖 اين کتاب هم که با همت عبدالرضا هوشنگ مهدوی به فارسی ترجمه شده است.
🔻🔻🔻
@ post_book
با پوزش از همراهان عزیز، فرسته ۵۲ جا افتاده بود که اکنون آن را ارسال می‌کنم. از قضا اين فرسته اطلاعات بسيار خواندنی و ارزنده‌ای در باره مسجد و میدان امیرچخماق دارد.👇
 
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2⃣5⃣

❇️ روز هفتم/5

🔹از علی برای رانندگی ناشيانه و اين‌که روش استفاده از ترمز را ياد نگرفته‌ام، عذرخواهی کردم، علی هم بعد از اين‌که فهميد اصلاً سيم‌ترمز خوب وصل نشده بود از من پوزش خواست؛ به هر حال هر دو از خنده روده‌بر شديم. از فرصتی که برای موتورسواری به من داد تشکر کردم و انگيزه‌ام برای خريد موتور در قاهره بيشتر شد. به خيابان‌های يزد برگشتيم تا پيش از غروب آفتاب، باقيمانده جاهای ديدنی را هم ببينيم. البته بعد از آن‌که يک جايی برای خوردن فالوده يزدی پيدا کنيم.

🔹پس از آن، به طرف جايی رفتيم که ديری است انتظار تماشای آن را می‌کشم؛ بزرگ‌ترين ميدان يزد، يعنی «ميدان امير چخماق» که فضای سبز آن پر از گردشگران است. در اين ميدان مسجدی بسيار بزرگ به همين نام قرار دارد که در روزگار تيموريان در سده نهم هجری ساخته شده است. سردر ورودی مسجد واقعاً باشکوه است و سبک معماری دو مناره برافراشته‌اش بر همه مساجد يزد برتری دارد. بر سر ذوق آمدم که از طاق اصلی مسجد در بخش ميانی اين سردرِ شکوهمند وارد مسجد شوم، اما وقتی به آن نزديک‌تر شدم، متوجه شدم که آن طاق، چيزی نيست جز يک راهرو کوچک برای رسيدن به کوچه‌ای تنگ که از زير مسجد می‌گذرد. کمی شگفت‌زده شدم و کنجکاوی سراسر وجودم را فرا گرفت تا راهی به درون مسجد پيدا کنم. وارد زيرگذر شدم و ديدم که از آن سو به خيابانی وسيع منتهی می‌شود، اما از طرف آن خيابان هم جز نمای پشتی همان سردرِ قدبرافراشته چيزی پيدا نبود و به نظر می‌رسيد که به آن طرف مسجد رفته باشم. احساس کردم گويا در شهرکی سينمايی ايستاده‌ام که برای ساخت يک فيلم، دکوری را به عنوان نماد يک مسجد برافراشته باشند. وقتی از علی در باره محل نماز پرسيدم، دوباره مرا به داخل همان راهرو برد. جای تعجب هم داشت؛ چون طول آن 20 متر بيشتر طول نبود و در آن هيچ اثری از مسجد ديده نمی‌شد. در عبور از راهرو، يک در چوبی برای ورود به اتاقی کوچک به چشم آمد که تنها چهار نفر در آن مشغول نماز بودند و يک قوری چای روی اجاقی در آبدارخانه کوچک مسجد قرار داشت. از کوچکیِ فضای مسجد در مقايسه با سردر بزرگ و باشکوه آن يکه خوردم.

🔹در ميدان و در کنار مسجد، يک سازه چوبی بزرگ نظرم را جلب کرد. علی برايم توضيح داد که اين سازه «نخل ميدان اميرچخماق» نام دارد و با سپری شدن 450 سال از ساخت آن، قديمی‌ترين نخل از اين دست در ايران است. اين نخل مجموعه‌ای تخته چوب به‌هم‌پيوسته است که بافت کلی آن به شکل يک درخت «سرو» (نماد آزادی) ديده می‌شود. يزدی‌ها نيز مانند مردم همه شهرهای ديگر ايران، عادت دارند که ياد واقعه کربلا (شهادت سيّدنا حسين عليه‌السلام) را با برگزاری آيين نخل‌گردانی در دسته‌های عزاداری حسينی در کوچه‌ها و خيابان‌ها زنده بدارند. در اين مراسم، 150 نفر آن را، به نشان آزادگی و مظلوميت سرور آزادگان و سالار شهيدان، بلند می‌کنند و می‌گردانند.

🔹در پايان گشت‌وگذار، برای آخرين ديدار با غروب آفتاب شهر يزد بر فراز پشت‌بام يکی از رستوران‌ها رفتيم، ساختمانی نسبتاً بلند که دو طبقه بيشتر ندارد، اما همين نيز برای دسترسی به منظره همه شهر و تماشای کوه‌های پيرامون آن که هم‌چون دژهايی طبيعی از شهر پاسداری می‌کنند بسنده است. در هر سو بادگيرهايی را می‌بينم که روی بام بسياری از بناها و خانه‌های قديمی پراکنده است. آخرين جايی که امشب رفتيم، باغ «دولت‌آباد» بود که مديريت رستوران مرکزی آن را که در اصل رستورانی دولتی است، پدر علی بر عهده داشت. باغ پر از تخت‌هايی است که خانواده‌های بسياری برای خوردن شام و صرف چای روی آنها نشسته‌اند. باغ‌ها که هوای گرم شب‌هايشان با کمک فواره‌های آب، اندکی ملايم می‌شود، از مهم‌ترين مقاصد شبانه خانواده‌ها هستند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 وقتی به آن نزديک‌تر شدم، متوجه شدم که آن طاق، چيزی نيست جز يک راهرو کوچک برای رسيدن به کوچه‌ای تنگ که از زير مسجد می‌گذرد. کمی شگفت‌زده شدم و کنجکاوی سراسر وجودم را فرا گرفت تا راهی به درون مسجد پيدا کنم.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 غاده السمّان:

من خوب می‌دانم
که از هزاران سال پيش زاده شدم
و می‌دانم که کجا زاده شدم
و زندگی را از پس زندگی آموختم
و مرگ را از پی مرگ فرا گرفتم
و چشمانم قطب‌نمايی است
که پیوسته رو به آن سو دارد.

اینک پيکر یاران کشته‌ام را
بر بساط نوشتن‌ام می‌گسترانم
و باران و مرکّب می‌بارانم.

ای دوست
آیا طعم شهرهای بی‌خاطره را می‌شناسی؟
و محله‌های بی‌گنجشک را؟
و قطارهای بی‌ايستگاه را
که بر ریل‌های بی‌پايان اندوه
تو را سراسیمه و باشتاب می‌برند؟

آه
چه کابوس‌هایی که مرا به سوی تو باز می‌گردانند
و من موزه‌های اندوه را می‌گشایم
و نوار یادبود را با دندان گریه می‌برم

ای دوست
آیا طعم وحشت را می‌شناسی
ان‌گاه که باران بالای سرت شیون می‌کند
برای زمستان بزرگ
و تو تنها و سراسيمه می‌شتابی
و بر روی اندوه و خاطرات می‌لغزی؟

ترجمه عبدالحسین فرزاد
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/1

🔸 خوردن قند حلال

🔹هنوز نيم ساعت مانده است تا به اصفهان برسيم، اما کرانه‌های شهر از دور پيدا است. چهار ساعت می‌شود که از يزد راه افتاده و زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم، به اينجا رسيده‌ايم. شهر با درخششی که تا مرز کوه‌های اطراف آن کشيده می‌شود نمايان شده است. اصفهان را «نصف جهان» می‌نامند؛ چرا که اين بزرگ‌ترين و مهم‌ترين شهر تاريخی ايران، روزگاری پايتخت صفويان بوده است که نام‌آورترين خاندان تاريخی حاکم بر اين کشور به شمار می‌روند. شهرت اين خاندان از آنجا سرچشمه می‌گيرد که صفويان نخستين کسانی بودند که در سال 1501م. به دست بنيانگذار خود دولت خود يعنی اسماعيل صفوی، مذهب شيعه را به عنوان مذهب رسمی ايران معرفی و تثبيت کردند. پايتخت آنان نخست از تبريز در شمال غرب ايران به قزوين در شمال انتقال يافت و سپس از آنجا به اصفهان در مرکز کشور منتقل شد و فرمانروايی آنان تا افغانستان و پاکستان در شرق، کشورهای قفقاز (آذربايجان و ارمنستان) و عراق و بخش‌هايی از سوريه در غرب و شمال، و حتی تا بلندی‌های آناتولی امتداد يافت. دولت صفوی در آغاز بر دو پايه مذهب شيعه و نژاد ايرانی استوار بود و کوشش آنان بدين امر تعلق گرفت که يک ايرانِ صفویِ شيعی در منطقه شکل گيرد تا با دولت سنّی قدرتمند عثمانی به رقابت برخيزد. اين دو به دليل چالش در سلطه بر مناطقی از آسيای مرکزی ميان دريای خزر و دريای مديترانه، وارد نبردهای متعددی با يکديگر شدند. دامنه‌دار شدن جنگ ميان دولت صفوی و امپراتوری عثمانی، شاه اسماعيل اول را بر آن داشت تا بر شکل‌گيری هويتی تازه پافشاری بيشتری کند؛ او چاره کار را در پيروی از مذهبی يکسان ديد تا ساکنان کشورِ تحتِ فرمانش يکپارچگی و سرسپردگی بيشتری به حکومت و مذهب داشته باشند؛ بنابراين، هدف وی از تحميل مذهب شيعه در اصل، برنامه‌ای سياسی و به منظور بنيادگذاری دولتی بوده است که بر پايه عقيده شکل بگيرد و با دولت عثمانی که مذهب سنی حنفی را مذهب رسمی خود اعلام کرده است، به جنگ بپردازد. اين گونه بود که جنگ‌های آنان در کنار اهداف سياسی و نظامی، رنگ مذهبی نيز به خود گرفت. منابع تاريخی از چگونگی تحميل مذهب شيعه با مهر و قهر، گزارش‌های متعددی نقل کرده‌اند....

🔹شيوه‌های گاه خشونت‌گرايانه و افراطی صفوی‌ها، بايزيد دوم سلطان عثمانی را واداشت تا خواستار توقف اين اقدامات سختگيرانه بر ضد سنی‌ها شود، اما اسماعيل در برابر اين خواسته، تا مرز کشيدن شمشير پيش رفت و بر ستمکاری خود افزود و درنتيجه، بسياری از اهل سنت ايران، با هدف ايستادگی در برابر اين موج به سرزمين‌های همسايه کوچيدند. نگاهی به نقشه پراکندگی پيروان مذاهب دينی در ايران نشان‌دهنده حضور اهل سنت کنونی کشور در مرزهای جنوب شرقی با افغانستان و پاکستان، در مرزهای شمالی با ترکمنستان، و در مرزهای شمال غربی با ترکيه و عراق است و جالب آن‌که بيشتر اين اقليت‌ها از نژادهای غيرپارسی (مانند بلوچ، ترکمن و کرد) هستند. از آنجا که اکثريت ايرانی‌ها در آن زمان سنی بودند و عالِم و دانشمند چندانی برای گسترش مذهب تشيع وجود نداشت، صفويان وادار شدند که به منظور پی‌ريزی نهاد روحانيت و تأسيس کانون‌ها و مدارس دينی، از برخی مناطق کشورهای عربی مثل جبل عامل در جنوب لبنان يا بحرين و جنوب عراق عالمانی را فرا بخوانند. بدين سان، ريشه دشمنی ميان سنی و شيعه به انگيزه‌های سياسی و کشمکش‌های نظامی در مناطق تحت نفوذ و قلمرو هر يک از طرفين برمی‌گردد که در چالش‌های نظامی ميان صفوی‌ها و عثمانی‌ها تبلور يافته و گفتمان دينیِ ميان دو طرف را به تکفير مداوم و خرده‌گيری‌های تند از پيشوايان طرف ديگر و جلوه‌گری‌های رهبران هر طرف سوق داده است و اينک پس از چندين سده، با اين‌که اختلاف‌های سياسی از ميان رفته و در واقع دو امپراتوریِ يادشده فروپاشيده، اما در گفتمان آنان، درگيری‌های مذهبی ميان دو طرف هم‌چنان پابرجا مانده است.
🔹در حال حاضر آمار پيروان مذهب سنی ايران، حدود 10% تا 15% جمعيت 73 ميليونی اين کشور تخمين زده می‌شود و اين بدان معنا است که شمار اهل سنت نزديک 10 ميليون ايرانی است. اگر ايرانِ «اين روزگار» ـ چنان که برخی به‌خطا اعتقاد دارند ـ در صدد آن است که همه مسلمانان روی زمين را شيعه کند، پس چرا پيش از فراخواندن کسانی که نه زبان آنان را دارند و نه در کشورشان زندگی می‌کنند، همين تعداد زياد سنی‌های داخل کشور را به تشيع دعوت نمی‌کند. باری، اکنون قاعده بازی سياسی ـ دينی دگرگون شده و ابعادی فراتر از دين و عقيده يافته است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣5️⃣

❇️ روز هشتم/2

🔹سحرگاه در ايستگاه اتوبوس بوديم، و من توانستم به‌راحتی تاکسی بگيرم. خيابان‌های شهر در اين وقت صبح، آرام و خلوت بود؛ بنابراين، خيلی زود به خانه مهتاب رسيدم که با لباس راحتی و چشمان پف‌کرده در را به رويم باز کرد. از اين‌که در محاسبه خودم اشتباه کرده و زودتر از موعد رسيده‌ام، عذر خواستم، اما او زود نشان داد که موضوع را درک می‌کند و مرا به يک اتاق پذيرايی کوچک و خالی برد. از کمد ديواری پر از رختخواب که برای مهمانانِ وقت و بی‌وقت آماده شده بود، يک تشک 5 سانتی‌متری بيرون آورد و تحويل من داد، و من بعد از چهار روز سحرخيزیِ غيرعادی، به خوابی عميق فرو رفتم.

🔹نفهميدم چند ساعت خوابيدم، اما تا برخاستم ديدم که مهتاب در هال نشسته و مشغول تماشای تلويزيون و نوشيدن چای است. يک بار ديگر از اين‌که صبح زود مزاحم خوابش شده بودم عذرخواهی کردم؛ خنده قشنگی کرد و پيشنهاد داد که صبحانه و چای را با هم بخوريم. بلند شد و در آشپزخانه‌ای که به يک سالن معمولی باز می‌شد، صبحانه ساده‌ای را آماده کرد. اندام ورزيده و لباس‌های راحتی‌اش چشمگير است. قيافه‌ای اسپانيايی اندلسی با چهره‌ای شرابی و گيسويی بلوطی‌رنگ دارد که روی شانه‌هايش ريخته است.

🔹مهتاب در اين آپارتمان معمولی با پدر و مادرش روزگار می‌گذراند. دو خواهر بزرگ‌تر از خودش دارد که يکی از آنها ازدواج کرده و در اصفهان زندگی می‌کند، و ديگری از خانواده فاصله گرفته و چون زندگی مجردی دختران در ايران پذيرفته نيست، تصميم گرفته است که برای شروع يک زندگی تازه و کار و تحصيل در يک کشور همسايه، به ارمنستان برود. برای پسران اين وضعيت چندان غيرعادی نيست؛ لذا برادر بزرگش در يک آپارتمان مستقل در همين اصفهان زندگی جداگانه‌ای دارد. برايش توضيح دادم که مصری‌ها هم آداب و سنت‌های مشابهی دارند و برای همين است که بسياری از گردشگران خارجی در بازديد از مصر وقتی می‌فهمند که پسرها تا سن ازدواج با پدر و مادرشان زندگی می‌کنند و ازدواج تنها عامل جدايی فرزندان از خانواده‌ها است، دچار تعجب می‌شوند. در آنجا هم والدين ننگ خود می‌دانند که فرزندی، حتی در صورت توانايی مالی، بخواهد جدا زندگی کند، و در چنين شرايطی تحليل عادی خانواده اين است که اين جوان منحرف شده و می‌خواهد آپارتمانش را به جايی برای ميگساری و عربده‌کشی و عشرت و خوشگذرانی جمعی تبديل کند.

🔹قصه‌های بسياری از سفرهای خود و ارتباط با CS را برای هم گفتيم. او هم سابقه مسافرت به اندونزی و ارمنستان و اسپانيا را دارد. از آزار و اذيتی که به دليل گذرنامه‌های خود در بيشتر کشورهای اروپايی کشيده‌ايم صحبت کرديم؛ برای ايرانی‌ها هم مثل ما مصری‌ها، گرفتن ويزای کشورهای اروپايی واقعاً دشوار است. او از داستان مسافرت سال 2011 خودش به اندونزی گفت که نيازی به ويزا ندارد. شمار کشورهايی از اين دست برای ايرانی‌ها و مصری‌ها اندک است! با اين حال، همين که به فرودگاه جاکارتا رسيده، به دليل ايرانی بودن رفتار ناشايستی با او شده است؛ دليلش اين بوده است که از چند سال پيش، حوادث ناشی از مهاجرت غيرقانونی جوانان ايرانی به استراليا از طريق لنج‌های مسافرتی جزاير اندونزی رو به افزايش گذاشته، و وزارت خارجه اندونزی به منظور جلوگيری از تکرار اين حوادث، اين امتياز را برای ايرانی‌ها لغو کرده است. من هم از قصه‌های سوزناک صدها مصری که هر سال با سودای مهاجرت غيرقانونی به کشورهای اروپايیِ آن سوی مديترانه، در آب غرق می‌شوند سخن گفتم.

🔹مهتاب به عنوان مترجم انگليسی در يکی از دارالترجمه‌های اصفهان کار می‌کند، ولی الآن بيکار شده و به‌شدت سرگرم تکميل فرم‌های تقاضای تحصيلات تکميلی در دانشگاه‌های اسپانيا است. خيلی اميد دارد که روابط ايران با کشورهای غربی رو به بهبود برود تا تقاضای او برای تحصيل در خارج از کشور مورد پذيرش قرار گيرد.

🔹از دين و مذهب پرسيد و برايش توضيح دادم که اکثريت مردم مصر مسلمان و سنی هستند و اضافه کردم که «اما من از تفرقه مذهبی خوشم نمياد، و خودم رو فقط مسلمون معرفی می‌کنم و از هر مذهب، هر چيزی که مناسب بدونم و مَن رو راضی کنه قبول می‌کنم و بقيه چيزا را کنار می‌ذارم» . . .

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣5️⃣

روز هشتم/3

🔹از گفت‌وگو در باره اديان دست برداشتيم و به سراغ اوضاع سياسی مصر رفتيم که هم قبلاً و هم بعد از اين بحث‌های زيادی در باره آن داشته و دارم. مهتاب از اين‌که ما مصری‌ها خيلی زود و پيش از آن‌که اسلامگراها زمام حکومت را در دست بگيرند و کنار گذاشتن آنها سخت بشود، و به تعبير رسانه‌ها با «کودتا»، از حکومت آنها نجات پيدا کرديم خوشحال بود؛ برايش توضيح دادم که آن‌چه در مصر رخ داد نه «کودتا»، بلکه يک «انقلاب مردمی» بود که ارتش هم از آن پشتيبانی کرد. راز اين اختلاف‌نظر اما در زبان فارسی نهفته است؛ زيرا واژه «انقلاب» که در عربی به معنای «کودتا» است در زبان فارسی «جنبش» معنی می‌دهد و «انقلاب اسلامی» نه به معنای «کودتای اسلامی» بلکه به معنای «جنبش اسلامی» است که به‌تازگی آن را دريافته‌ام.

🔹در خوردن ناهار سبُکی که مهتاب در حين صحبت آماده کرده بود، برادرش فرهاد هم با ما شريک شد. ناهار عبارت از يک مرغ پرتقالی‌رنگ پخته‌شده در فر، همراه با گوجه‌فرنگی و سالاد سبزی بود. فرهاد به صورت آزاد در چند حرفه مشغول کار است و به گفته خودش گاه به دلالی املاک و گاه به راهنمايی گردشگران می‌پردازد و در روزهای پنجشنبه و جمعه تعطيل آخر هفته تورهايی ترتيب می‌دهد که برايش درآمد اضافی دارد. اولين کسی که در خانه‌شان به فعاليت در زمينه CS پرداخت، او بود و زمانی که او برای تنهازيستی به خانه خودش در مرکز شهر رفت، مهتاب آن را از وی به ارث برد. فرهاد از بدبينیِ همسايگان نسبت به ايده ميزبانی از زن و مرد خارجی در خانه‌اش، رنج می‌برَد. به او گفتم که اين موضوع به شکل نسبی در قاهره هم هست؛ بعضی از مناطق محافظه‌کارانه برخورد می‌کنند، اما در مناطق پيشرفته‌تر خيلی به اين نکته حساسيتی ندارند؛ به عنوان مثال، «اشرف» نگهبان آپارتمان لوکس من ناچار شده به همسايه‌های من بگويد که فلانی 10 سال در خارج از مصر زندگی کرده و دوستان خارجی زيادی دارد که از کشورهای مختلف به ديدار وی می‌آيند. اميدوارم که بالاخره تا الآن معنای CS را فهميده باشند.

🔹می‌دانم که ايرانی‌ها به چای احترام زيادی می‌گذارند و نوشيدن آن را هميشه در برنامه‌شان دارند، اما نمی‌توانم باور کنم که چرا بايد قوری پر از چای، هميشه روی کتری پر از آب‌جوش، بالای اجاق گازی همواره شعله‌ور بماند تا پيوسته آب و چای داغ آماده باشد؟ سه چهار فنجان از چايی که هيچ وقت تمام نمی‌شود، نوشيديم. روش آماده کردن آن اين گونه است که اول تا نيمه فنجان چای دم‌کشيده می‌ريزيد، سپس بايد با کمی آب‌جوش که در کتری زير آن است، قدری آن را کمرنگ کنيد تا به ترکيب موردنظر برسيد. تا وقتی در آن خانه بودم، به‌جز شب‌ها، هيچ وقت شعله گاز زير کتری چای خاموش نشد.

🔹ديدم که حبه‌های قند را قبل از خوردن همراه چای، در آن فرو می‌برند، من هم در جست‌وجوی راز اين کار، روش آنها را تقليد کردم. فرهاد با خنده گفت که گرچه اکنون اين کار به صورت عادت در آمده، اما ريشه‌ای دينی و تاريخی دارد. او توضيح داد که وقتی استعمار انگلستان ناحيه جنوبی ايران را در تصرف خود داشت، انگليسی‌ها، به پرداخت ماليات فروش اين کالا به حوزه‌های علميه ملزم بودند. يک بار کار نماينده انگليسیِ مأمور پرداخت ماليات، با آنها به اختلاف کشيده شد و در پی آن، از پرداخت ماليات شکر خودداری ورزيد. مرجع وقت وی را تهديد کرد که اگر حقوق خود را نپردازد، استفاده از شکر را برای مقلّدان خود تحريم می‌کند. مأمور کذايی اين تهديد را جدی نگرفت و باور نکرد و تصوری از اين نداشت که ميزان تعهد و پايبندی مسلمانان شيعه مقلّد آن مرجع، به حدی باشد که آن فتوای عجيب را اجرا کنند. در هر حال، مرجع تهديدش را عملی کرد و به تحريم خوردن شکر با چای فتوا داد و بدين ترتيب حجم زيادی از شکرهای وارداتی از انگليس، در انبار نمايندگی ماند و تاجران هم از خريد آن خودداری کردند. مرد انگليسی برای حل اين مشکل سراسيمه به سراغ مرجع رفت و مبلغ موردنظر وی را پرداخت و بدين ترتيب مرجع يادشده مجبور شد بدون آن که فتوای خودش را لغو کند، به اصلاح و تعديل آن بپردازد؛ لذا فتوای تازه‌ای را به اين مضمون صادر کرد که «اگر نوشنده چای حبه قند را قبل از خوردن در چای فرو ببرد، خوردن آن حلال و جايز است»، و تا امروز ايرانی‌ها مقيّد هستند که چای «حلال» نوش جان کنند. فرهاد اضافه کرد که وجود اين گونه داستان‌ها در تاريخ که با منافع اقتصادی گره خورده، از دلايل ناباوری او است، که برای متوليان آن يک نظم اجتماعی مبتنی بر منافع اقتصادی را پديد می‌آورد و هيچ کس عقلش را به کار نمی‌اندازد که به تحليل و تفسير فتوا يا حکم مخالف با عقل و منطق بپردازد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir