پریشان‌خوانی
360 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4⃣4⃣

❇️ روز ششم/5

🔹در نتيجه تأخير دوباره در رسيدن به اتوبوس، با تشويق گرم، لبخند، و تعظيم مسافران روبه‌رو شدم و ساکت و آرام روی صندلی‌ام نشستم. توقف بعدی ما در کاروان‌سرايی در شهر ميبد است که اکنون به موزه فرش تبديل شده است. وارد جايی شديم تا چند تخته فرش بزرگ قديمی متعلق به صدها سال پيش را تماشا کنيم. در اينجا هم‌چنين يک ابزار برای توليد قالی دستبافت به نمايش در آمده است. به محض ورود، کارمندی که در آنجا حضور داشت لبخندی زد و برخاست تا چگونگی افزودن رشته‌های رنگ‌رنگ نخ به دارِ قالی و کوبيدن با دَفه (وسيله‌ای مانند چکش دندانه‌دار) بر آن را برای ما توضيح دهد. از آنجا که اين قالی تنها برای عرضه به گردشگران توليد می‌شود، معلوم است که بافت آن دست‌کم ده سال به درازا خواهد کشيد. کسی که آنجا بود از ما خواست تا ما هم چند رشته نخ را با دست خودمان بر چلّه ببافيم و با دفه دندانه‌دار بر آن ضربه بزنيم. دوستان کره‌ای برای ثبت لحظه مشارکت خود در بافت قالی، به عنوان يکی از مشهورترين توليدات تاريخی ايران، شروع به عکس‌برداری کردند؛ و من هم در اين کار با آنها سهيم شدم.

🔹زير اين کاروانسرا، شبکه‌ای از قنات آب است که در وسط، از سقف طبقه زيرين سرازير می‌شود و از آن برای حمام کردن به کار می‌رود. اين آب از يک مسير وارد می‌شود و از مسير روبه‌روی آن به مصرف می‌رسد؛ امری که نشان از سطح برخورداری و رفاه چشمگير مردم در روزگار گذشته دارد.

🔹از آنجا به بازديد «يخچالIce House » رفتيم. امير توضيح داد که در زمستان قطعه‌های بزرگ يخ را در اين مکان‌ها نگهداری می‌کرده‌اند تا در تابستان از آن استفاده کنند. طرح هندسی اين سازه‌های بزرگ به گونه‌ای است که سرمای يخ را در زمستان محفوظ نگه می‌دارد و آن را از ذوب شدن در هوای گرم محافظت می‌کند. از يخچال‌ها همچنين برای خنک نگه‌داشتن خوراکی‌ها و نوشيدنی‌ها و توليد خوردنی‌های يخی استفاده می‌شده است. يخچال‌ها در سراسر ايران پراکنده هستند؛ گويا در گذشته، زندگی مرفه در ايران جایگاه خود را داشته است.

🔹آخرين جايی که پيش از برگشت به يزد بازديد کرديم، «کبوترخانه» متعلق به زمان قاجار بود، که اکنون به آن «برج کبوتر» می‌گويند. بدنه پايينی اين سازه‌ها از بيرون هيچ روزنی ندارد و تنها در بخش بالايی آن چندين سوراخ برای ورود و خروج پرندگان تعبيه شده است. از داخل اما سراسر برج پر از سوراخ‌هايی است که هر يک تنها برای نشستن يک پرنده کفايت می‌کند. مهم‌ترين هدف از ساخت اين برج‌ها توليد کود طبيعی از فضولات پرندگانی است که در نيمه بالايی برج می‌نشينند؛ يعنی درست همان جايی که ما الآن ايستاده‌ايم. کبوتران بدون هيچ «شرمندگی» فضولات خود را تخليه می‌کنند و همان‌ها جمع‌آوری می‌شود و سپس به عنوان کود طبيعی مورد بهره‌برداری قرار می‌گيرد. اما بالاخره نفهميديم که سازندگان برج چطور با پرندگان به توافق می‌رسيدند و آنان را راضی می‌کردند که بيرون از برج به اين کار نپردازند.

🔹پس از توقف برای صرف ناهار، سرانجام به يزد برگشتيم، اما پيش از رفتن به هاستل، در جايی به نام «برج سکوت» [دخمه خاموشان] در کوير چسبيده به يزد توقف کرديم. زرتشتيان بومیِ يزد از اينجا برای خواندن نماز ميت استفاده می‌کرده‌اند. در دو سوی اين مکان، دو کوه کوچک قرار دارد که بر فراز يکی از آنها چيزی شبيه يک قلعه ويران است. در همان حال که امير از چگونگی آيين‌های زرتشتيان در دفن اموات و تغييراتی که تا کنون پيدا کرده است سخن می‌گفت، صحبتش را قطع کردم و پرسيدم: «مگر قبلاً با جنازه‌ها چکار می‌کردند؟ در آتش مقدس می‌سوزاندند؟» امير سوزاندن و به خاک سپردن جنازه‌ها را با اين استدلال رد کرد که آب و خاک و آتش از عناصر مقدس هستند و به باور آنان هرگز نبايد جنازه‌های ناپاک با آنها مخلوط شود، به جای آن، آنان جنازه مردگان را بر فراز اين دو کوه می‌گذاشتند تا پرندگان گوشت‌خوار آنها را بخورند. وی افزود که البته از حدود 50 سال پيش بدين سو، زرتشتی‌ها پاره‌ای از آيين‌های خود را به دليل شکل بی‌رحمانه‌اش کنار گذاشته‌اند. امير پيشنهاد کرد که يکی از کوه‌ها را بالا برويم، اما هيچ کس توان اين کار را نداشت، اولاً برای گرمای هوا و خستگی، و ديگر اين‌که با شنيدن قصه خورده شدن جنازه‌ها توسط پرندگان، و از بيم سرنوشت شوم در فراز کوه، کسی از ما جرأت بالا رفتن را به خود نداد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 دوچرخه‌سواران یزدی در کنار برج‌های سکوت
🔻🔻🔻
@pos_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5⃣4⃣

❇️ روز ششم/6

🔹چون پيش از غروب آفتاب به يزد برگشتيم، فرصت کافی برای جست‌وجو در خيابان‌های بافت قديم يزد را داشتم. همان طور که دوستان من در شيراز گفته بودند، يزد، از نظر دينی، بر خلاف شيراز، شهری بسته است. درستی اين امر در چهره زنان شهر برای من روشن شد؛ چرا که پوشش چادر در اين شهر حتی در ميان خردسالان رواج بيشتری دارد، و اگر چادر را هم ناديده بگيريم، رنگ مشکی در لباس زنان غالب است؛ منظور من از غالب اين است که پوشاک بيش از 50% از خانم‌ها مشکی است و اين درصد بسيار بيش از آن چيزی است که در خيابان‌های شيراز به چشم می‌آمد. از ديگر امتيازات يزد خيابان‌های پاکيزه و منظّم آن است. مشکل من اين است که هميشه اين‌ها را با خيابان‌های شهر خودمان مقايسه می‌کنم. به نظر می‌رسد که در بازديد از هر يک از کشورهای دوست، در جهان سوم و خاورميانه و مقايسه آنها با مصر سهم من چيزی جز ناکامی نيست.

🔹در پياده‌رو نزديک مسجد، جايی مثل يک بازار کوچک انگشترفروشان را ديدم. همه انگشترها مردانه است، با نگين‌های رنگارنگ در اندازه‌ها و شکل‌های گوناگون.

🔹يک نفر با ويترينی شيشه‌ای که مثل مغازه‌های جواهرفروشی انگشترها را در آن چيده، روی زمين نشسته و چند مرد که مشغول به دست کردن انگشترهای تازه هستند يا می‌خواهند انگشترهای قديمی خود را با نمونه‌های بهتر و گران‌تر و ارزشمندتر عوض کنند، گرد او ايستاده‌اند. آن‌طرف‌تر فروشنده‌ای ديگر تعدادی انگشتر را مثل يک تسبيح بزرگ به نخ کشيده است. استفاده از انگشترهای نقره‌ای مردانه با نگين‌های رنگی از جنس سنگ عقيق و زمرد و ياقوت، ريشه‌ای دينی در فقه شيعه و چه بسا فقه اهل سنت دارد و يکی از نشانه‌های مرد مؤمن شمرده می‌شود؛ اين کار نيز شبيه به سر کردن چفيه نزد وهابی‌های سلفی، چيزی جز يک نماد ظاهری نيست و هيچ ربطی به مغز و لبّ دين ندارد؛ با اين حال، برای انگشتر به دست کردن در کتاب‌های فقه و آداب و فضايل آن، باب خاصی گشوده‌اند، و گفته‌اند که بهتر آن است که انگشتر به جای قرار گرفتن در انگشت ميانه و سبابه که کراهت دارد، در انگشت کوچک قرار گيرد. در فضيلت آن هم به عنوان نمونه آورده‌اند که استفاده از عقيق مستحب و مبارک است؛ زيرا فقر و نفاق را از آدمی دور می‌کند و مايه ايمنی از سلطان ستمگر و دزد و سبب بسياری از ديگر حفاظت‌ها و حمايت‌ها است. در نماز نيز استحباب دارد و دو رکعت نماز همراه نگين عقيق با هزار رکعت بدون آن برابری می‌کند! هر انگشتر نقش خاصی از خوشنويسی استغفار و تسبيح و ذکر و حمد و شکر الهی دارد. من تا به حال جز در يزد چنين جمعی از فروشندگان و خريداران انگشتر را يک‌جا نديده‌ام. بيشتر آنان سالمند هستند و با جوان انگشتر به دست روبه‌رو نشده‌ام، اگر هم باشد در ميان متدينانی است که در طول اين سفر کسی از آنها را نديدم.

🔹سرانجام يکی از کاربران CS به نام «علی» تلفنی تماس گرفت و قرار گذاشت که همزمان با غروب آفتاب، حاشيه يکی از ميدان‌های نزديک هتل هم را ببينيم. همان طور که منتظر علی ايستاده بودم، مردی حدوداً پنجاه ساله با هيکلی تنومند و باقيمانده موهای سپيدی که در دو طرف سرش بود، سراغ من آمد و با لهجه عراقی از من پرسيد: «تو عراقی هستی؟ اگه نه، پس از کجايی؟» عرب بودن من را از قيافه‌‌ام و از شنيدن صحبت تلفنی که دور ميدان با يکی از دوستانم در قاهره داشتم فهميده بود. بلافاصله خودش را معرفی کرد و گفت که ايرانی و اسمش محمد است و از سال‌ها پيش از جنگ، در عراق زندگی کرده و همان جا عربی را ياد گرفته است و دوستان عراقی مهاجر زيادی دارد. او برای من توضيح داد که صدام حسين پيش از آغاز جنگ عراق با ايران در سال 1980، حدود نيم ميليون عراقی ايرانی‌الاصل را حتی اگر اين اصل و نسب به نسل‌های خيلی دورشان برمی‌گشت، از عراق رانده است. الآن فهميدم که چرا برخی از مردان دور آب‌نمای ميدان، عربی را با لهجه عراقی صحبت می‌کردند؛ حتماً از دوستان حاج محمد بوده‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 آن‌طرف‌تر فروشنده‌ای ديگر تعدادی انگشتر را مثل يک تسبيح بزرگ به نخ کشيده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6⃣4⃣

❇️ روز ششم/7

🔹عمومحمد به دوربين بزرگ من نگاهی انداخت و تقاضای عجيبی را مطرح کرد و از من خواست که رد نکنم. او از من تقاضا کرد که از شيشه شکسته ماشينش عکس بگيرم تا آن را به شرکت بيمه بدهد و درخواست غرامت کند. نگران شدم؛ چون ماشين بدشانس من که آن قدر خط‌خطی شده و تصادف کرده و بيشتر از آن‌که در خانه باشد دست کارشناسان بيمه بوده، تا به حال حتی يک بار هم از سوی شرکت بيمه عکس آن را نخواسته‌اند؛ بلکه هميشه کارشناسان بيمه خودشان برای عکس‌برداری می‌آمده‌اند. با نگرانی، اما بدون هيچ واهمه‌ای گفتم: «شما امر بفرماييد حاج محمد؛ ماشين را بيار اينجا تا عکسشو برات بگيرم.» با اصرار گفت: «نه نه.. خونه ما خيلی به اينجا نزديکه، بيا تا با ماشين ديگه‌م بريم و عکس اون رو بگيريم». با خودم گفتم جای نگرانی نيست و رفتن با او ضرری نداره، کمی ماجراجويی‌ هم بی‌اشکال است. سوار ماشينش شديم و به سوی خانه راه افتاديم. در راه، سعی داشتم مسير را به خاطر بسپارم و نشانه‌های مشخصی را به ياد بسپارم، ولی بی‌فايده بود. اگر احياناً ورق برگشت و چيزی که از آن می‌ترسم اتفاق افتاد ـ هر چند واقعاً نمی‌توانم مشخص کنم که از چه چيزی ترس دارم ـ اصلاً نمی‌توانم به پليس بگويم کجا بوده‌ام! بعد از 10 دقيقه رانندگی در چند خيابان و کوچه تنگ و تاريک که گويی عمداً مرا از آن عبور داده تا مسير را تشخيص ندهم، به مقصد رسيديم و با ماشين وانت کوچک او روبه‌رو شدم که شيشه جلو آن شکسته بود. پيشنهاد کردم که با دوربين فوری از آن عکس بگيرم، همين کار را کردم و عکس را تحويل گرفت تا برای دريافت خسارت آن را به شرکت بيمه ارائه کند. مرد بيچاره خيلی خوشحال شد و تقاضا کرد با پسر بزرگش که برای استقبال از من به بيرون از خانه آمده بود، عکسی ديگر بگيرم. در حق حاج‌محمد داوری درستی نکرده بودم و خداوند مرا از شرّ اين خطر کردن و دنبال دردسر افتادن نجات داد. مرا به داخل خانه‌اش برد و به نوشيدن چای دعوت کرد و در ازای خدمت بزرگی که به او کرده بودم، يک کيسه بزرگ شيرينی به من هديه داد.

🔹خانه ساده حاج‌محمد باغچه کوچکی داشت، اما معلوم است که عاشق خرت و پرت است؛ چرا که سرتاسر خانه‌اش پر است از کارتن‌های قديمی و دستگاه‌های خراب، و به‌زحمت می‌توانی جايی پيدا کنی که قدم بگذاری و به درِ خانه برسی.

🔹اين خانه هم مثل همه خانه‌ها به‌‌جز يک فرش روی زمين و چند پشتی، اثاث چندانی ندارد. تلويزيون را برای من روشن کرد و شبکه BBC فارسی را آورد که ايرانی‌ها آن را می‌پسندند. داشت گفت‌وگوی مطبوعاتی رئيس‌جمهور روحانی در حاشيه اجلاس سازمان ملل را گزارش می‌کرد. تلاش کردم تا از زبان وی در باره اوضاع اقتصادی چيزی بشنوم، ولی زبان ضعيف حاج‌محمد به او کمک نکرد که ديدگاه‌های سياسی و اقتصادی خودش را بيان کند و نظرش را فقط در اين دو کلمه فارسی گفت که «اقتصاد خراب». به نظر می‌رسد که از وضعيت اقتصادی کشور مأيوس است و حتی با تغييراتی که در سطح مديران کشور پديد آمده، هيچ اميدی به بهبود آن ندارد.

🔹از او خواستم که مرا به ميدانی برگرداند که دوستم در انتظار ايستاده است. مرا به همان جايی که سوار کرده بود باز گرداند و دوباره از من تشکر کرد و پيشنهاد داد که فردا با ماشين خودش مرا در بازديد از يکی از روستاهای اطراف يزد همراهی کند. اظهار اميدواری کردم که کاش بتوانم. بابت اين پيشنهادش از او سپاسگزاری کردم و قول دادم که در اين باره فکر کنم.

🔹بالاخره علی را ديدم که يک ربع ساعت روی موتورسيکلتش در انتظار من بود؛ جوانی لاغر اندام با چهره‌ای گندمگون و مويی پرپشت و سيمايی بچگانه که 19 سال بيشتر عمر نداشت. کاپشن چرم مشکی پوشيده بود تا هنگام موتورسواری او را از سرما در امان نگه دارد. او موتور را برای فرار از ترافيک يزد استفاده می‌کند؛ اما کدام ترافيک؟ اگر اين بنده بينوای خدا ترافيک قاهره را ببيند، درجا سنگوب می‌کند؛ چون همه شلوغی يزد به اندازه شلوغی چهارراه‌های خيابان مصطفی نحّاس و خيابان‌های اصلی شهرک نصر نيست. سوار بر موتور به کافی‌شاپ پسرعمويش رفتيم. هنوز سهميه قليان شبانه‌ام را نگرفته‌ام. کافی‌شاپ عبارت از يک باغ بزرگ انار بود که در آن تخت گذاشته بودند و خانواده‌ها و مجردها روی آن استراحت می‌کردند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 آتش مقدس زرتشتی‌ها
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7⃣4⃣

❇️ روز ششم/8

🔹مثل هميشه، مقدمه کوتاهی در باره خودم و سفرم بيان کردم. زبان انگليسی‌اش نسبت به يک سالی که آن را فرا می‌گيرد بدَک نيست. علی در دانشکده مهندسی سال اول رشته برق را می‌گذراند. از تحصيلات و زندگی ساده‌اش در يزد گفت و آرزويی که برای سفر به خارج از کشور دارد و دشواری‌هايی که در اين مورد با آن روبه‌رو است؛ زيرا رفتن به سربازی بدون هيچ استثنايی برای همه پسران جوان ايرانی اجباری است و پيش از فکر کردن به سفر خارج، بايد دوره خدمت سربازی خود را به پايان برساند. او اگر اکنون قصد سفر کند لازم است مبلغ 15 ميليون تومان (معادل 5000 دلار آمريکا در آن موقع) را به عنوان تضمين مراجعت، تا زمان برگشت خود، نزد دولت به وديعه بگذارد. علاوه بر آن هم بايد مبلغ هنگفتی را تحت نام عوارض خروج از کشور بپردازد و برای هر جوان ايرانی که خواسته باشد از کشور بگريزد و بر نگردد مبلغ کمی نيست. پدرش با اين‌که سفر را دوست دارد، ولی نمی‌تواند اين مبلغ زياد را تأمين کند. پدرش افسر پليس است و همه اعضای خانواده شيفته سفر هستند. روی دوربين کوچک خودش تصاويری از شهرهای ايران از رشت در شمال گرفته تا مشهد در شرق و تبريز در غرب کشور را به من نشان داد و از رابطه دوستی خود با يکی از همکلاسانش پرده برداشت. طفلکی هنوز کوچک است و دل پاکی دارد. از روابط ميان دختر و پسر در مصر پرسيد و سؤال عجيبی در مورد امکان رابطه همزمان يک دختر با دو نفر مطرح کرد که گاهی در نزد آنها رخ می‌دهد. شگفت‌زده جواب دادم: تا جايی که می‌دانم اين امر آن قدر اتفاق نمی‌افتد که بتوان آن را يک پديده رايج اجتماعی شمرد؛ اما هر قاعده‌ای استثنا هم دارد.

🔹در باره خودش گفت، و اين‌که جوانی متدين و اهل نماز و روزه است و حساب فيس‌بوک ندارد. تعجب کردم؛ چون اينجا به رغم فيلتر بودن اين شبکه اجتماعی، همه در آن فعال هستند. توضيح داد که پدرش افسر پليس است و همه خانواده‌اش بايد متعهد باشند و قانون را رعايت کنند تا پدرش با مشکلی روبه‌رو نشود. با پسرعمويش که خودش قليان و زغال را برای ما آورد روبه‌رو شدم و ديدم که شخصاً زغال‌های افروخته را برای ديگر مشتريان هم می‌برد؛ يکه خوردم که مگر همه اين‌ها آشنايان و دوستان او هستند که خودش مشغول خدمت است! اما از زبان علی شنيدم که گر چه وی مالک نيمی از اين جا است، خودش هم به عنوان «قليان‌چی» کار می‌کند؛ عجب جوان زحمتکشی! برايش آرزوی توفيق دارم. يکی از اولين و مهم‌ترين جمله‌های فارسی که در شيراز ياد گرفته بودم اين بود که «عمو، زغال بده» برافروخته بودن پيوسته زغال قليان برای لذت بردن از آن اهميت زيادی دارد.

🔹دو ساعت همنشينی با علی و دو تا قليان و چند قوری چای، پايان‌بخش يک روز طولانی بود. علی من را بر ترک موتورش نشاند و به هاستل برگرداند. به اتاق مشترک رفتم و در تاريکی جای خواب خودم را يافتم. اتاق پر از مرد و زن مسافر بود که بيشترشان خواب بودند، به‌جز يک نفر که با استفاده از نور چراغ‌قوه روی سرش، سرگرم خواندن بود. به تخت خودم در طبقه بالا رفتم و سه ثانيه بيشتر طول نکشيد که در واکنش طبيعی بدن کوفته و بيچاره‌ام به کم‌خوابی ديشب، غرق خوابی عميق شدم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔸با سپاس از پيگيری عزیزان، از فردا نشر سفرنامه را ادامه خواهیم داد.
🔻🔻🔻
🔺🔺🔺
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8⃣4⃣

❇️ روز هفتم/1

🔸غرق در شکوه معماری آذری

🔹صبح با صدای زنگ ساعت موبايلم که داشت آواز «اتجنّن» از گروه موسيقی «کايروکی» را سرمی‌داد از خواب بيدار شدم و ديدم که گوشی در کف دستم مانده است. بعد از اين‌که خودم را جمع‌وجور کردم، متوجه شدم که همسايه تخت پايينی با صدای اين زنگ از خواب برخاسته و چون پيمانه صبرش لبريز شده تصميم گرفته است که خودش مرا بيدار کند و از من بخواهد که اين زنگ لعنتی را خفه کنم. جوانی بود با چهره اروپايی و چيزی نمانده بود که با چند تا فحش، صدای خوک‌مانندی در بياورد. از اين مزاحمت صبحگاهی عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشيد دوست من، اين‌ها تاوان اقامت در اتاق پنج دلاری مشترک با مسافران غريبه است، شايد هر کسی از يک جايی صدايی در بياورد و تو را آزار بدهد؛ اما تو بايد تحملش را داشته باشی. من خودم خواب‌سنگين هستم و اين آزاردهنده‌های شب و روز برايم اهميتی ندارد.

🔹همه لباس‌هايم را در تشتی که در هاستل بود، شستم؛ چون بردن آنها به خشکشويی و انتظار برگشت آنها بيشتر از 24 ساعت وقت می‌گيرد و من فرصت اين را ندارم که روز سوم را هم برای اين کار در يزد تلف کنم. پس از مدتی انتظار، بالاخره از طرف يک اصفهانی به نام مهتاب، پاسخی برای پذيرايی در اصفهان دريافت کردم.

🔹مدير هاستل به من اجازه داد که لباس‌های خيس را روی پشت‌بام پهن کنم؛ اين برای من که يک برادر مصری مسلمان هستم البته يک استثنا بود، و گرنه ضوابط اينجا اين اجازه را به هر کسی نمی‌دهد. او واقعاً با من مهربان بود، اخبار رويدادهای مصر را پيگيری می‌کرد و با اوضاع سياسی آن همدلی داشت. لباس‌های شسته را برداشتم و از پله‌های حلزونی روی پشت‌بام رفتم. يک گوشه آفتابگير پيدا کردم و در حالی که لباس‌هايم را روی طناب پهن می‌کردم چشمم به زيبايی خيره‌کننده نمای شهر يزد افتاد که رنگ فيروزه‌ای دو گلدسته مسجد جامع آن در زير پرتو خورشيد صبحگاهی می‌درخشيد و تلألو گنبدهای بزرگ فيروزه‌ای، زيبايی آن را دوچندان می‌کرد. کرانه‌های يزد که آن را بزرگ‌ترين شهر کاهگلیِ جهان برشمرده‌اند، تا افق‌های دور کشيده می‌شود.

🔹پس از صرف صبحانه و قهوه مفصل بامدادی، راه افتادم تا با دوربين سنگينی که هميشه بر دوش دارم، به‌تنهايی در کوچه‌های يزد قدم بزنم. محله‌ها تنگ است و يک ماشين هم به‌زحمت از آن رد می‌شود و ديوارها همه با کاهگلی به رنگ قهوه‌ایِ روشن پوشيده است. روی بعضی از خانه‌ها بادگير ساخته‌اند و بر بعضی از ساختمان‌ها هم گنبدهايی آبی ديده می‌شود که نشانه‌ای از وجود مسجد يا آرامگاه مطهر يکی از شخصيت‌های دينی شهر است.

🔹گشت‌وگذار در اين محله‌ها و تماشای خانه‌های قديمی، پيشينه و ارزش بافت کهن شهر را نشان می‌دهد. مردم نيز در احداث بناهای نوساز خود همان سبک معماری بافت قديمی شهر را رعايت کرده و ميراث کهن خود را از فراموشی در برابر آجرهای قرمز و رنگ‌های مصنوعی پاس داشته‌اند. نمی‌دانم که اين امر محصول ضوابط و مقررات دولتی است يا خود ايرانی‌ها سبک سازه‌های قديمی را مقدس شمرده و آن را محفوظ نگه داشته‌اند؛ هر چه باشد، اطمينان دارم که اين مردم هستند که با اراده خويش از ميراثشان پاسداری می‌کنند و قانون نمی‌تواند اراده افراد را تغيير دهد. چنان که در مصر هم مقرراتی برای حراست از ساختمان‌های قديمی وضع شده، اما اجرای آن هرگز با موفقيت روبه‌رو نبوده است؛ زيرا هستند کسانی که با حقه و فريب، در برابر مقررات می‌ايستند و با تخريب خانه‌های ارزشمند و منحصربه‌فرد تاريخی، «برج مسکونی حاجی فلان با آب‌ميوه فروشی و کباب ترکی در طبقه همکف» را بنا می‌کنند.

🔹اول از همه، در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با مناره‌های فيروزه‌ای برافراشته‌اش چشم را خيره می‌کرد. اين مسجد يکی از تحفه‌های معماری بازمانده از سبک آذری (منسوب به آذربايجان) به دست يک معماری ايرانی است که سده دوازدهم در عصر آل‌بويه ساخته شده و 800 سال قدمت دارد. اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای مناره‌هايش به 52 متر می‌رسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده، تا اين‌که با بهره‌گيری از شيوه‌های نوين مهندسی، در حرمين شريفين و مغرب و مصر مناره‌های بلندتری ساخته شد. وقت خوبی را در کندوکاوِ گوشه‌وکنار مسجد و نگاره‌های چشم‌نواز آن که واژه‌ها از توصيف آن عاجزند، سپری کردم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای مناره‌هايش به 52 متر می‌رسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9⃣4⃣

❇️ روز هفتم/2

🔹تا اينجای سفر چنين بوده و در مقصدهای بعدی نيز چنين است که در بسياری از بناهای مهم باستانی در دوران‌های گوناگون تاريخ ايران درنگ خواهم کرد. صفحه‌های ويکيپديا سرشار از داده‌هايی گاه خسته‌کننده و گاه دل‌انگيز پيرامون تاريخ ايران باستان و نوين است. من در ترسيم پاره‌هايی از تاريخ، به نکاتی که به نظر خودم برای شناخت اين کشور اهميت به‌سزايی دارد، اشاره خواهم کرد؛ در اين ميان، گاه درست می‌گويم و چه بسا دچار خطا شوم، با اين حال، از نشان‌هايی که آنان به باور خود در تاريخ نهاده‌اند نخواهم گذشت، اما بايد دانست اين کتاب با يک متن تاريخی تفاوت دارد.

🔹از زمان فتوحات اسلامی بدين سو، حدود 25 سلسله و دولت و قبيله بر ايران فرمان رانده‌اند که برخی از آنها ديرزمانی پاييده و بعضی ديگر بيش از 50 سال دوام نياورده‌اند، اما بيشتر آنان بين 100 تا 200 سال و به تعبير ابن‌خلدون در «مقدمه»‌اش، در قالب سه نسل حکومت کرده‌اند. دکتر علی الوردی در تبيين گفتمان ابن‌خلدون پيرامون دوره زندگی اکثريت خاندان‌ها و سلسله‌های حاکم در تاريخ می‌گويد که هر دوره‌ای با پيدايش يک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک و دارای ريشه‌های استوار قبيله‌ای شروع می‌شود، کشور را تحت فرمان خود در می‌آورَد و تمام کوشش و توان خود را به کار می‌گيرد و با رنج و دشواری بسيار، سلطنتی را برپا می‌کند و آن‌گاه پسرش که در نسل دوم جای می‌گيرد آن را به ارث می‌برد. روشن است که پسر برای رسيدن به ولايت‌عهدی و در پی آن نشستن بر تخت پادشاهی، زحمتی کمتر از پدر برای رسيدن به سلطنت کشيده است، بنابراين لذت‌های حکمرانی او را از کار کشورداری باز می‌دارد و پس از او پسر نسل سومی‌اش که در نعمت پدر و پدربزرگ غرق است، بی هيچ کوششی، بر جای او تکيه می‌زند و پس از وی و گاه بعداز نسل چهارم، به دنبال کشمکش با پادشاهی ضعيف و خوشگذران، حکومت از دست اين خاندان و سلسله بيرون می‌رود. از اين رو، درنگ من در پاره‌ای از برهه‌های تاريخ ايران، شکلی گزينشی گرفته و بر پايه اهميتی است که به نظر قاصر بنده از آن بهره می‌برد.

🔹با علی قرار گذاشتم که پس از پايان کلاس‌های شيفت صبح و پس از برگزاری نماز ظهر در مسجد رضازاد [احتمالاً مزار شاه سيد رضا] که يکی از مشهورترين مقامات متبرکه يزد است او را ببينم. به‌سرعت خودم را به مسجد رساندم تا از ابتدای نماز جماعت حضور داشته باشم.

🔹قاری در انتهای قرائت کوتاهی از قرآن و پيش از بانگ اذان، جمله «صدق الله العلی العظيم» را با صدايی کشيده، در ميکروفون مسجد سر داد و کلمه «العلی» را به «صدق الله العظيم» که گوش ما به شنيدن آن در مساجد خو گرفته است، افزود، کما اين‌که شهادت به «علیّ ولیّ الله» را هم به متن آشنای اذان ما اضافه کرد. صف‌های نماز به شکلی منظم آماده شده است، اما نمازگزاران برخلاف روش ما در مصر خيلی به هم نچسبيده‌اند. بعضی از نمازگزاران در مساجد مصر اصرار دارند که صف‌ها را 110% پر کنند، و دقت آنان در اين امر به گونه‌ای است که بايد انگشت کوچک پای نمازگزار درست به انگشت نمازگزار دو طرفش چسبيده باشد، تا بتوان اسم آن را صف گذاشت. اينجا اما نمازگزاران حدود يک وجب با هم فاصله دارند. نماز با تکبيره الاحرام شروع شد و در حالی که من بنا به عادتی که از کودکی دارم، دست‌هايم را روی سينه‌ام گذاشتم، ديگران دست‌هايشان را رها کرده‌اند. يک نوار سبزرنگ به عرض ده سانتی‌متر جلو هر صف ديده می‌شود که هر نفر تربت حسينی خود را برای سجده روی آن می‌گذارد. در کنار امام، نوجوانی ميکروفون به دست ايستاده و تکبيرها را تکرار می‌کند تا هر کسی که در مسجد است آن را بشنود. اين کار هيچ دليلی ندارد؛ چون تعداد صفوف ـ که آن هم پر نشده ـ از 5 يا 6 صف بيشتر نيست. نوجوان مکبّری که کنار امام جماعت ايستاده خودش نماز نخواند، چون رو به ما ايستاده بود، حتی پس از پايان نماز جماعت هم نديدم که نماز بخواند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با مناره‌های فيروزه‌ای برافراشته‌اش چشم را خيره می‌کرد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0⃣5⃣

❇️ روز هفتم/3

🔹پس از تلاوت فاتحه و قرائت آهسته چند آيه از قرآن، و پيش از رکوع دوم، امام جماعت و نمازگزاران دست به دعا برداشتند. به شيوه مذهب شافعی که پس از رکعت دوم نمازِ صبح دعای قنوت می‌خوانند اينجا هم زمزمه استغفار شنيده می‌شود، ولی نتوانستم متن دعا را تشخيص بدهم؛ زيرا نمازگزاران همزمان همهمه‌ای پراکنده را سر داده‌اند. اين همهمه در تشهّد ميانی و تشهّد آخر نماز هم به گوش می‌رسد که همگی صدايشان را به تشهد بلند می‌کنند. اين بار هم که در يکی از مسجد شيعيان بودم، کسی مرا به آيين تشيع فرا نخواند. نمی‌دانم سَلفی‌ها بر چه اساسی فکر کرده‌اند که شيعيان همواره در سودای آنند که اهل سنت را شيعه کنند؟! پس از پايان نماز مرقدی را که در داخل مسجد بود زيارت کردم و در آن از آيينه‌کاری‌های هنرمندانه و ارزشمندی که در ديگر مساجد به‌فراوانی ديده می‌شود، هيچ اثری نديدم. در کنار مرقد، يک خانواده ايرانی نشسته بودند و کسانی هم با تبرک جستن از صاحب آن مقام، به درگاه خداوند تضرّع می‌کردند.

🔹ده دقيقه پس از نماز، علی هم که از کلاس‌های صبح دانشگاه خلاص شده و بلافاصله راه افتاده بود، به مسجد رسيد. از او شنيدم که کلاس‌های دانشگاه يزد رأس ساعت هفت صبح شروع می‌شود و ساعت دوازده ظهر به پايان می‌رسد، تا به حال تصور می‌کردم که درس‌های دانشگاه هم مثل خيلی از مدرسه‌های دولتی پر از دانش‌آموز، شيفت صبح و عصر دارد. اگر قرار بود درس‌های دانشگاه مصر ساعت هفت صبح برگزار شود، من که به همان درس دبيرستان اکتفا می‌کردم و به جای دانشگاه به دنبال آموزش يک حرفه می‌رفتم؛ چون اگر اين تعبير درست باشد، من يک «موجود شبانه»‌ام.

🔹کتاب LP بازديد از روستای «فهرج» را که حدود 3 کيلومتر با يزد فاصله دارد، توصيه می‌کند. با علی که هميشه با شور و حرارت هميشگی‌اش، همراهی با من را قبول می‌کند؛ سوار اتوبوس عمومی شهری شديم تا به پايانه بين‌شهری برويم و از آنجا با اتوبوس راهی فهرج شويم. اصلاً فکر نمی‌کردم که سيستم بليت در ايران مانند اروپا اين قدر پيشرفته باشد. علی کارت الکترونيکی بليت را که برای پرداخت کرايه به دستگاهی در کنار راننده نزديک می‌شود، شارژ کرد. اين کارت با هر مبلغی شارژ می‌شود و به منظور جلوگيری از تلف شدن وقت برای گرفتن و پاره کردن بليت کاغذی، بارها و بارها مورد استفاده قرار می‌گيرد. درِ جلو اتوبوس برای سوار شدن آقايان است و درِ عقب برای سوار شدن خانم‌ها. نيمه انتهايی اتوبوس که مخصوص خانم‌ها است و بيشتر آنان چادر به سر دارند، مثل مجلس عزاداری شده است. بايد شيراز را به عنوان آخرين شهر گشت‌وگذار در ايران انتخاب می‌کردم؛ چون به نظر می‌رسد که در يزد خبری از آن زيبارويان نباشد.

🔹علی در مورد عکس گرفتن از قسمت انتهايی اتوبوس به من هشدار داد، ولی کنجکاوی من برای اين کار بيش از اين حرف‌ها بود و کار خودم را کردم. هنوز حدود 100 متر به ايستگاه مانده بود که ديدم يک ماشين پليس پشت سر اتوبوس ايستاد و ما هم پياده شديم. گويا برای اتوبوس مشکلی پيش آمده است، اما معلوم شد که بعضی از معترضان سياسی برگه‌ای را به پشت اتوبوس چسبانده‌اند و برای همين، پليس آن را متوقف کرده تا آن پوستر حاوی شعارهای سياسی را پاره کند. داشتم از فضولی می‌مُردم تا بفهمم که ماجرای آن پوستر چه بوده است؛ اما همين که تصميم گرفتم از آن يک عکس بگيرم، فرياد راننده اتوبوس و آژير بلند ماشين پليس مرا در زمين ميخکوب کرد و متوجه خطای خودم شدم. افسر با قاطعيت مرا به طرف خودش خواند و من هم با علی به طرف او رفتم تا ببينم چه مشکلی پيش آمده است. علی توضيح داد که من يک گردشگر مصری هستم و با قوانين آشنايی ندارم. افسر از او پرسيد که آيا در اتوبوس از دخترها عکس گرفته است؟ علی قاطعانه رد کرد و گفت تا جايی که من با او بودم اين کار را نکرده است. آب دهانم را به‌سختی فرو بردم. اگر افسر از من می‌خواست که عکس‌های دوربينم را به او نشان بدهم، می‌فهميد که علی دروغ می‌گويد و در اين صورت بعيد نمی‌دانم که همه خانواده علی مشکلی ايجاد شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1⃣5⃣

❇️ روز هفتم/4

🔹بيش از يک ساعت منتظر اتوبوس فهرج مانديم اما به دليل خرابی بالاخره هم سر نرسيد؛ لذا در ساعت اوج گرما برای رفتن به آنجا يک تاکسی گرفتيم. انتظار داشتم همان طور که در خيال خودم پرورانده‌ام، روستايی را ببينم پر از شور زندگی با کودکانی که در گذرگاه‌ها و کنار کشتزارها و جوی‌های آب سرگرم بازی هستند، اما وقتی آن را روستايی کوچک و کويری و در اين وقتِ روز خالی از هر موجود زنده‌ای ديدم، اميدم نااميد شد؛ به گمانم که مارها و عقرب‌های صحرايی هم برای قيلوله به پناهنگاهشان رفته‌اند. همه خانه‌های اين روستا مثل خود يزد از جنس خشت است و کوچه‌هايش نيز به گذرگاه‌های بافت قديم يزد شباهت دارد، ولی هيچ بشری ديده نمی‌شود؛ چون دمای هوا واقعاً بالا است و ما هم در وقت استراحت مقدس ايرانی‌ها به سر می‌بريم.

🔹جعفر دوستِ دوران تحصيل علی، از خواب نيمروزی‌اش گذشته و به سراغ ما آمده است. او را در مهم‌ترين جای تماشايی اين روستا يعنی مسجد فهرج ديديم که به گفته ميراث‌پژوهان اولين مسجد ساخته‌شده در ايران، متعلق به قرن اول هجری و تنها مسجد جهان اسلام است که ساختمان آن تاکنون دستخوش هيچ دگرگونی و تغييری نشده است. مصالح آن از کاهگل قهوه‌ای رنگ و خالی از هر نقش و نگار و کاشی فيروزه‌ای است. بسيار ابتدايی و بی‌نهايت ساده است و بر ديوارهای داخلی آن جز تصوير دو رهبر کشور ايران، و مقداری از ادعيه و آيات در سقف چيزی ديده نمی‌شود.

🔹جعفر همه جزئيات اين مسجد و درهای اسرارآميزی را که از طريق پله‌هايی تنگ و تاريک به بالای مناره راه دارد و بايد با اندامی ورزشکارانه از آن بالا رفت، به‌خوبی می‌شناسد. به لطف خدا موفق شدم و تا بالای مناره رفتم. روستای کويری مهجور افتاده است و گويا هيچ يک از ساکنانش زنده نيستند. با اين‌که خيلی حالم گرفته شده بود، اما در برابر دوستانم از اين ديدار اظهار شادمانی کردم. پايين آمديم و در کوچه‌های غريبانه روستا قدم زديم؛ جز صدای کولرهای بزرگ صحرايی که زير پنجره‌ها نصب شده بود، هيچ نشانه‌ای از جريان زندگی مشاهده نمی‌شد. اندازه اين کولرها سه برابر کولرهای معمولی است. در آن آب می‌ريزند و پروانه‌های داخل آن بدون هيچ پيچيدگی و هزينه سرسام‌آوری برای مصرف برق، هوای خنک را به داخل اتاق می‌فرستد. فقط بايد تحمل سروصدای آن را داشته باشيد و جای مناسبی برای نصب آن در بيرون از خانه پيدا کنيد. درهای خانه‌ها مثل درِ خانه‌هايی بود که پيش از اين در شيراز و يزد ديده بودم؛ دستگيره لتِ سمت راست با دستگيره سمت چپ فرق دارد. جعفر توضيح داد که دستگيره حلقه‌مانند مخصوص زنان است و صدای متفاوتی دارد و اگر کسی که به خانه می‌آيد زن باشد، بايد آن را بکوبد تا زنِ درون خانه در را باز کند، اما دستگيره سمت چپ به شکل چکشی فلزی است که يک سر دارد اما يک طرف آن نقش انگشتان دست و در طرف ديگر تصوير سر يک حيوان کنده‌کاری شده است. اين دستگيره مخصوص مردان است تا يکی از مردان درون خانه در را بگشايد و در اين فاصله خانواده‌اش خود را پنهان کنند.

🔹با جعفر که خودرويی را برای ما تدارک ديده بود تا بعد از بازديدی شتابزده و اندکی بيهوده و وقت‌گير، ما را به يزد برساند، خداحافظی کرديم. به خانه علی رفتيم تا بهترين وسيله نقليه برای رفت‌وآمد در يزد يعنی موتورسيکلت را برداريم. از او خواستم که موتورسواری را به من آموزش دهد؛ چون تا به حال هيچ دوچرخه موتورداری را نرانده‌ام. اهرم گاز آن دستی است و ناگزيرم که برای فراگيریِ کار با دنده‌های پيچيده‌اش، هر دو دست و پای خودم را به کار بيندازم. توضيح داد که «گاز دادنش با ماشين معمولی فرقی نداره و يک بار آن مُفته». بعد از چند بار تلاش بی‌فايده، به مبارکی، بالاخره در خيابان‌های آرام محله راه افتاديم تا به خيابان‌های اصلی همان دور و بر رسيديم. از حس رانندگی در هوای آزاد سرمست شده بودم و از سرعت موتورسواری در خيابان‌های ساکت ظهر لذت می‌بردم، فقط يک مشکل خيلی کوچک و ناچيز پيش آمد که وقتی در ميدان، با يک تاکسی روبه‌رو شدم، نتوانستم ترمز بگيرم. بايد فوراً سرعت را کم می‌کردم، ولی به دليلی، آموزش‌های علی در مورد استفاده از ترمز را ياد نگرفته بودم. دست و پای راست من هم به کمکم نيامد و يک‌دفعه ديدم که دو نفری چهار تا پای خودمان را روی زمين می‌کشيم تا موتورسيکلت چموش را متوقف کنيم. خدا کمک کرد و فقط چند سانتی‌متر مانده به تاکسی ايستاديم. راننده تاکسی که ما را در آينه ديده بود، دستپاچه از ماشين پياده شد و با سرعتی عجيب و غريب و پرخاش‌هايی ترسناک خودش را به ما رساند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3⃣5⃣

❇️ روز هفتم/6

🔹اين باغ دارای بلندترين بادگير ايران و جهان است که ارتفاع آن به 33 متر می‌رسد؛ برجی هشت‌ضلعی که سازه‌ای بزرگ و اتاقک‌های بسيار دارد. خيلی هوس کردم به درون ساختمانی دارای دستگاه تهويه طبيعی بروم تا سازوکار آن را از نزديک ببينم، تا امروز که دو روز از اقامت من در يزد می‌گذرد اين فرصت فراهم نشده است؛ زيرا همه اين بادگيرها روی خانه‌ها و ساختمان‌های شخصی بوده است. اکنون وقتی وارد رستوران شديم، هوايش واقعاً سرد بود. مهمانان اطراف روزنه‌های زير برج بادگيری که وسط اتاقی بزرگ قرار داشت، نشسته بودند. قاعده دايره‌ای شکل بادگير، به هشت تقسيم شده بود تا روزنه‌ها، يکی در ميان، يکی برای هوای سردِ ورودی از فراز بادگير و ديگری برای خروج هوایِ گرم به کار گرفته شود.

🔹کارگران رستوران علی را که فرزند مديرشان بود، شناختند. به سراغ سرآشپز رفتيم که خودش را آذری و از اهالی آذربايجان ايران معرفی کرد. از او قرمه‌سبزی و قيمه (گوشت و لپه و يک سس قرمز رنگ [حتماً منظورش ربّ گوجه است]) تقاضا کرديم و شب خودمان را با يک قليان ايرانی در همان کافه‌ای که ديشب رفته بوديم، به پايان برديم. کافه مانند ديشب شلوغ است و خانواده‌ها و گروه‌های مجرّدی همه تخت‌های زير درخت‌های انار را پر کرده‌اند. بعضی از آنها با نغمه‌های موسيقی همراهی می‌کنند و برخی از پسران و دختران به قليان‌کشی مشغول‌اند، و استکان از پی استکان چای می‌نوشند.

🔹در انتهای شب، بار ديگر بر ترک موتورسيکلت علی نشستم تا دنبال جايی باشيم که کمی دلار تبديل کنم. در عبور از خيابان‌های شهر نظرم به گسترش افقی شهر جلب شد؛ زيرا شهرهای کويری برای توسعه افقی با ساختمان‌های يک يا دوطبقه هيچ مشکلی ندارند، اما به عنوان مثال در مصر، به دليل کمبود زمين در شهرهايی که از هر طرف با اراضی کشاورزی محاصره شده است، همه ساختمان‌ها به صورت عمودی رشد می‌کنند. در اين گشت‌وگذار شبانه به نکته ديگری نيز توجه کردم و ديدم که اکثر مغازه‌ها در استفاده از تابلوهايی با نئون قرمزرنگ زياده‌روی کرده‌اند، به گونه‌ای که هيچ مغازه يا رستوران يا داروخانه‌ای نيست که حتی اگر تابلو عادی هم داشته باشد، از اين تابلوهای نورانی صرف نظر کرده باشد. شکی نيست کسی که ايده استفاده از اين تابلوهای قرمزرنگ در شهر را رواج داده، اينک ميلياردر شده است.

🔹علی مرا به هاستل رساند و پس از تشکر اين‌که در طول اقامت من در يزد با من همراهی کرده است، قرار گذاشتيم که با هم در ارتباط باشيم. مسئول هاستل در اين ساعت شب برای من يک تاکسی تدارک ديد تا برای رفتن به طرف اصفهان مرا به پايانه مسافرتی برساند. چون در چمدانم هيچ لباس راحتی جز پيژامه نداشتم، به‌ناچار قبل از آن‌که هاستل را ترک کنم، يک بار ديگر شلوار راحتی را پوشيدم. لباس‌هايی را که روی پشت‌بام پهن کرده بودم و اينک به کمک باد خشک شده بود، جمع کردم و همين طور که در لابی هاستل به انتظار نشسته بودم، کوشيدم تا قبل از رفتن به سوی اصفهان يک بار ديگر صفحات اينترنت را چک کنم. دعوتنامه‌های زيادی از کاربران CS در اصفهان به دستم رسيده است که اگر خواسته باشم همه آنها را ببينم بايد يک هفته در اين شهر بمانم. به نظر می‌رسد که اصفهان از فعّال‌ترين شهرها در شبکه CS است، بايد هم اين گونه باشد؛ چون يکی از بزرگ‌ترين شهرهای ايران و مهم‌ترين مقصد گردشگری در اين کشور است.

🔹تاکسی مستقيماً مرا به پايانه اتوبوس‌رانی برد؛ جايی که ديگر چگونگی کار با آن را ياد گرفته‌ام. اتوبوس VIP بايد نيمه‌شب راه بيفتد تا صبح اول وقت در اصفهان باشد. زمان رسيدنم را به مهتاب، ميزبان خودم در اصفهان خبر دادم و او هم نشانی دقيق خودش را۸ برايم فرستاد تا صبح زود بتوانم به‌راحتی او را پيدا کنم.

🔹اينک چند ساعت بيشتر با اصفهان فاصله ندارم؛ جايی که از وقتی رمان‌های «سمرقند» امين معلوف و «راه اصفهان؛ سرگذشت ابن‌سينا» نوشته ژيلبر سينوئه را خوانده‌ام همواره شيفته تماشای آن بوده‌ام. اين دو کتاب با اطلاعاتی که از رخدادها و شخصيت‌های تاريخی و اثرگذار بر جهان آن روز در اختيار می‌گذارند، پيوسته مرا به ديدار ايران و همه کشورهای آسيای مرکزی تشويق کرده‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
از وقتی رمان‌های «سمرقند» امين معلوف و «راه اصفهان؛ سرگذشت ابن‌سينا» نوشته ژيلبر سينوئه را خوانده‌ام همواره شيفته تماشای اصفهان بوده‌ام.
اين دو کتاب با اطلاعاتی که از رخدادها و شخصيت‌های تاريخی و اثرگذار بر جهان آن روز در اختيار می‌گذارند، پيوسته مرا به ديدار ايران و همه کشورهای آسيای مرکزی تشويق کرده‌اند.
🔻🔻🔻
@post_book
کتاب سمرقند نوشته امین معلوف را مترجمان متعددی به فارسی برگردانده‌اند که نام‌آورترین آنها محمد قاضی است.
🔖 امین معلوف لبنانی است و به فرانسوی می‌نویسد.
سمرقند، باغ‌های روشنایی، صخره تانیوس، هویت‌های مرگبار، جنگ‌های صلیبی به روایت اعراب، لئوی آفریقایی، دنیای بی‌سامان، بندرهای شرق و.. از کتاب‌های او است که به فارسی ترجمه‌ شده است.
سمرقند داستان زندگی عمر خیام و ماجرای مشهور ديدار او با حسن صباح و خواجه نظام‌الملک طوسی موسوم به سه یار دبستانی است.
🔖 اين کتاب هم که با همت عبدالرضا هوشنگ مهدوی به فارسی ترجمه شده است.
🔻🔻🔻
@ post_book