🖌 نجیب محفوظ:
پنجرهای که حال تو را بد میکند، حتی اگر چشمانداز خوبی داشته باشد، باید بسته شود.
🔻🔻🔻
@post_book
پنجرهای که حال تو را بد میکند، حتی اگر چشمانداز خوبی داشته باشد، باید بسته شود.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 0⃣4⃣
❇️ روز ششم/1
🔸ما آتش را نمیپرستيم
🔹 سه ساعت غرق خواب شدم تا اينکه با آفتاب ملايم بامدادی برخاستم. با اولين تابش خورشيد به يزد رسيديم؛ شهری کويری که تا چشم کار میکند هيچ ساختمان بلندی در آن به نظر نمیآيد. اين وقت صبح، برای پيدا کردن تاکسی خيلی به سختی نيفتادم؛ چون تاکسیها در انتظار مسافران تازه از راه رسيده صف کشيده بودند. با يکی از آنها به هاستل «جاده ابريشم» رفتم که هم آنتوان پيشنهادش را داده بود، و هم يکی از گزينههای مطرح در کتاب LP به شمار میرفت. اين هتل، اقامتگاهی بود با اتاقهايی در سبکهای مختلف. قبلاً تلفنی يکی از اتاقهای بزرگ و مشترک را که پنج تخت دونفره داشت، رزرو کرده بودم و الآن با گذاشتن اثاث خودم روی يکی از تختها آن را به تصرف خود در آوردم. سرويس بهداشتی و حمام اين واحدها که دختر و پسر در آن اقامت دارند، بيرون از اتاق است. برای خيلی از دوستان مصری من، هاستلی از اين دست اصولاً گزينه مناسبی نيست؛ چون استفاده از آن را نوعی راهيابی به حريم خصوصی میدانند؛ اما در واقع، به لحاظ در دسترس بودن، انتخاب خوبی است؛ چرا که هر شب اقامت در آن با صبحانه و سرويس رايگان اينترنت بيش از 5 دلار هزينه ندارد و هنگامی که روی شبکه CS ميزبانی يافت نشود، من استفاده از آن را بر هر جای ديگری ترجيح میدهم. در رفتن به سوی اين انتخاب، فقط مسائل مادی نقش ندارد، بلکه شما در اين اتاقها با مسافران زيادی روبهرو میشويد که آشنايی با آنان و شنيدن تجربههايشان از سفر کار دشواری نيست، با استفاده از اين اتاقها، اگر مسافر تک و تنها باشيد، همراه با ديگر مسافرانِ تنها به جستوجوی شهر میپردازيد و احياناً از افسردگی نجات پيدا میکنيد.
🔹پس از خوردن مفصل صبحانهای ساده شامل پنير سفيد و تخممرغ و کره و مربا، در نوشيدن قهوه هم زيادهروی کردم. بايد خيلی خودم را شارژ کنم تا بتوانم يک روز کامل را دوام بياورم؛ چون يزد پر از جاهای ديدنی است. از خوششانسی من بود که سر ميز صبحانه با گروهی از گردشگران کره (البته جنوبی) روبهرو شدم که آماده میشدند با اتوبوس و همراه يک راهنما، به تماشای چند جای دور از شهر بروند. با راهنمای مسئول صحبت کردم و اجازه داد که من هم همراهشان باشم. کرهایها که 15 نفر در سنين مختلف بودند، جمع شدند و همگی سوار اتوبوسی شديم که بيرون هتل منتظر ما ايستاده بود و گشتوگذار امروز خودمان را شروع کرديم.
🔹 معروف است که يزد آخرين دژ زرتشتيان ـ يا به قول عربهايی که ايران را تصرف کردند، آيين مجوس ـ بوده که تا پيش از فتوحات اسلامی در خاک ايران، دين حاکم بر اين منطقه و پيرامون آن به شمار میرفته است. آيين زرتشتی، منسوب به بنيانگذار آن يعنی زرتشت، از کهنترين آيينهای شناختهشده يکتاپرستی در جهان میباشد که از 3000 سال پيش از اين، بر مبنای آموزههای زرتشت در ايران پديد آمده است. پيروان اين آيين به وجود يک آفريدگار ازلی ايمان دارند و بنيانگذار آن يعنی زرتشت را فرستاده او میدانند. آتش و آفتاب از مهمترين نمادهای اين دين است و از اين رو آتش را که تبلوری از نور و حکمت الهی است، مقدس میشمارند و تأکيد دارند که نبايد در پرستشگاههای آنان خاموش شود. همين تقدس دادن به آتش است که عربهای مسلمان و پيروان ديگر اديان را به اين باور اشتباه انداخته که زردتشتيان آتش را میپرستند. کتاب مقدس آنان «اوستا» که گزينههايی از سخنان زرتشت و تا کنون باقی است، با زبانی شبيه فارسی کهن نوشته شده و همانند انجيل، سالها پس از مرگ زرتشت به نگارش در آمده است. شمار پيروان کنونی اين دين در سراسر جهان، حدود 200 هزار نفر است که بيشتر آنان در هندوستان، مناطق مختلف آسيا، شامل پاکستان و افغانستان و تاجيکستان و کردستان و ارمنستان و در ميان مهاجران آسيايی در آمريکا و استراليا پراکندهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣4⃣
❇️ روز ششم/1
🔸ما آتش را نمیپرستيم
🔹 سه ساعت غرق خواب شدم تا اينکه با آفتاب ملايم بامدادی برخاستم. با اولين تابش خورشيد به يزد رسيديم؛ شهری کويری که تا چشم کار میکند هيچ ساختمان بلندی در آن به نظر نمیآيد. اين وقت صبح، برای پيدا کردن تاکسی خيلی به سختی نيفتادم؛ چون تاکسیها در انتظار مسافران تازه از راه رسيده صف کشيده بودند. با يکی از آنها به هاستل «جاده ابريشم» رفتم که هم آنتوان پيشنهادش را داده بود، و هم يکی از گزينههای مطرح در کتاب LP به شمار میرفت. اين هتل، اقامتگاهی بود با اتاقهايی در سبکهای مختلف. قبلاً تلفنی يکی از اتاقهای بزرگ و مشترک را که پنج تخت دونفره داشت، رزرو کرده بودم و الآن با گذاشتن اثاث خودم روی يکی از تختها آن را به تصرف خود در آوردم. سرويس بهداشتی و حمام اين واحدها که دختر و پسر در آن اقامت دارند، بيرون از اتاق است. برای خيلی از دوستان مصری من، هاستلی از اين دست اصولاً گزينه مناسبی نيست؛ چون استفاده از آن را نوعی راهيابی به حريم خصوصی میدانند؛ اما در واقع، به لحاظ در دسترس بودن، انتخاب خوبی است؛ چرا که هر شب اقامت در آن با صبحانه و سرويس رايگان اينترنت بيش از 5 دلار هزينه ندارد و هنگامی که روی شبکه CS ميزبانی يافت نشود، من استفاده از آن را بر هر جای ديگری ترجيح میدهم. در رفتن به سوی اين انتخاب، فقط مسائل مادی نقش ندارد، بلکه شما در اين اتاقها با مسافران زيادی روبهرو میشويد که آشنايی با آنان و شنيدن تجربههايشان از سفر کار دشواری نيست، با استفاده از اين اتاقها، اگر مسافر تک و تنها باشيد، همراه با ديگر مسافرانِ تنها به جستوجوی شهر میپردازيد و احياناً از افسردگی نجات پيدا میکنيد.
🔹پس از خوردن مفصل صبحانهای ساده شامل پنير سفيد و تخممرغ و کره و مربا، در نوشيدن قهوه هم زيادهروی کردم. بايد خيلی خودم را شارژ کنم تا بتوانم يک روز کامل را دوام بياورم؛ چون يزد پر از جاهای ديدنی است. از خوششانسی من بود که سر ميز صبحانه با گروهی از گردشگران کره (البته جنوبی) روبهرو شدم که آماده میشدند با اتوبوس و همراه يک راهنما، به تماشای چند جای دور از شهر بروند. با راهنمای مسئول صحبت کردم و اجازه داد که من هم همراهشان باشم. کرهایها که 15 نفر در سنين مختلف بودند، جمع شدند و همگی سوار اتوبوسی شديم که بيرون هتل منتظر ما ايستاده بود و گشتوگذار امروز خودمان را شروع کرديم.
🔹 معروف است که يزد آخرين دژ زرتشتيان ـ يا به قول عربهايی که ايران را تصرف کردند، آيين مجوس ـ بوده که تا پيش از فتوحات اسلامی در خاک ايران، دين حاکم بر اين منطقه و پيرامون آن به شمار میرفته است. آيين زرتشتی، منسوب به بنيانگذار آن يعنی زرتشت، از کهنترين آيينهای شناختهشده يکتاپرستی در جهان میباشد که از 3000 سال پيش از اين، بر مبنای آموزههای زرتشت در ايران پديد آمده است. پيروان اين آيين به وجود يک آفريدگار ازلی ايمان دارند و بنيانگذار آن يعنی زرتشت را فرستاده او میدانند. آتش و آفتاب از مهمترين نمادهای اين دين است و از اين رو آتش را که تبلوری از نور و حکمت الهی است، مقدس میشمارند و تأکيد دارند که نبايد در پرستشگاههای آنان خاموش شود. همين تقدس دادن به آتش است که عربهای مسلمان و پيروان ديگر اديان را به اين باور اشتباه انداخته که زردتشتيان آتش را میپرستند. کتاب مقدس آنان «اوستا» که گزينههايی از سخنان زرتشت و تا کنون باقی است، با زبانی شبيه فارسی کهن نوشته شده و همانند انجيل، سالها پس از مرگ زرتشت به نگارش در آمده است. شمار پيروان کنونی اين دين در سراسر جهان، حدود 200 هزار نفر است که بيشتر آنان در هندوستان، مناطق مختلف آسيا، شامل پاکستان و افغانستان و تاجيکستان و کردستان و ارمنستان و در ميان مهاجران آسيايی در آمريکا و استراليا پراکندهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ1⃣4⃣
❇️ روز ششم/2
🔹همانند ديگر پيامبران، گرداگرد زرتشت را نيز هالهای از افسانهها و اساطير در باره ولادت و دوران کودکی و زندگی او فرا گرفته است؛ نقل است که جادوگر بزرگ پارس چون خواست از دست کودکی که شنيده بود روزی به پيامبری خواهد رسيد و به يکتاپرستی فرا خواهد خواند و بساط جادوگران و بتپرستان پارس را برخواهد چيد، رها شود، بر آن شد تا با استفاده روشهای گوناگون او را از ميان بردارد؛ يک بار کودک را در آتش افکند، اما مادرش او را که در دل شعلههای افروخته در معبد بتپرستان به بازی و سرگرمی مشغول بود نجات داد، يک بار او را در ميان راهی نهاد تا کاروانيان او را ببرند، اما گاوی او را در پناه خود نگه داشت تا از گم شدن رهايی يابد، بار ديگر او را در لانه چند گرگ گذاشت اما گرگها که برگشتند هيچ آسيبی به او نرساندند و دو بز ماده آمدند و او را شير دادند. جای تعجب نيست، هر پيامبری در هر آيينی، داستانها و معجزات خود را دارد که پيروان بدان ايمان میآورند؛ چنان که ما مسلمانان نيز به معجزههای موسی و عيسی و محمد(ص) و ديگر انبيا باور داريم. زرتشت قرنها پيش از ميلاد مسيح زاده شده بود و بنا به آن چه در انجيل آمده، به هنگام تولد مسيح، شماری از مغهای زرتشتی بر بالين او حاضر شدند و هدايايی را پيشکش کردند.
🔹امير که راهنمای گروه بود، از طريق ميکروفون اتوبوس صحبت کرد و گفت: اولين جايی که میايستيم آتشکده زرتشتیها است. او توضيح کوتاهی در باره پيشينه آيين زرتشتی در ايران داد و افزود که بيشتر زرتشتیهای ايران در يزد زندگی میکنند و حدود 10% ساکنان اين شهر تا امروز هم بر اين آيين پايدار ماندهاند و آداب و رسوم و جشنهايشان را در پرستشگاههای ويژه خود برگزار میکنند. اين آتشکده که نسبتاً تازهساز است و تاريخ ساخت آن از 150 سال فراتر نمیرود، عبارت از بنای يکطبقهای ساده با دو ورودی است. ساختمانش در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔹داخل بنا، شعله آتشی است که از 1500 سال پيش بدين سو فروزان است و زرتشتیها در هنگام برافراشتن اين بنا، آن را با خود به اين سو و آن سو بردهاند و برافروخته نگه داشتهاند. در اتاق آتشکده تصاويری از زرتشت پيامبر پراکنده است: مردی سفيدپوست، با چهرهای زيبا چونان فرشتگان، و ريشی بلند و گيسوانی دراز که دو شانهاش را پوشانده است. بسيار همانند تصاوير حضرت مسيح در کليساها و حضرت حسين در مسجدها و آيينهای عزاداری شيعيان که به رغم گرايشهای دينی مختلف، سيما و گيسو و ريش همه آنها زيبا است. پشت سر او خورشيدی تابان با پرتوی زرين به نشان نوری نمايان است که راه ايشان به سوی پروردگار يکتا را نشان میدهد. امير برای ما توضيح داد که اين آتش پروردگارِ معبود آنان نيست، بلکه نور راهی به سوی خدا است، همان گونه که مسلمانان بدون آنکه سنگ کعبه موجود در مکه را بپرستند، رو به سوی آن نماز میگزارند، زرتشتيان نيز آتش را پرستش نمیکنند بلکه به سوی آن به عبادت میپردازند.
🔹روی ديوار تصاوير ديگری هم هست که جشنهای دينی آنان و بهويژه آيين شادمانی عيد نوروز را نشان میدهد. چند تصوير هم گويای پوشاک ويژه مردان و زنان زرتشتی است. میدانيم که حجاب در ايران برای زنان از هر دين و آيينی که باشند اجباری است، اما از آنجا که زنان زرتشتی چيزی شبيه يک روسری سبزرنگ بر سر میاندازند، در سطح شهر بهراحتی شناخته میشوند. در پرستشگاه کسی را مشغول عبادت نديديم؛ شايد به اين دليل که امروز جمعه است و هنوز صبح زود، و کسی در اين ساعت برای عبادت به اينجا نمیآيد. با اين حال، اين آتشکده بيش از آنکه محل عبادت باشد محل بازديد و سياحت است. امير از ميکروفون اتوبوس کرهای ـ که هم در کره ساخته شده و هم مسافرانش کرهای هستند ـ اعلام کرد که در ادامه برنامه راهیِ بازديد از نقاط ديدنی خارج شهر يزد خواهيم شد و از روستای «خرانق» آغاز میکنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ1⃣4⃣
❇️ روز ششم/2
🔹همانند ديگر پيامبران، گرداگرد زرتشت را نيز هالهای از افسانهها و اساطير در باره ولادت و دوران کودکی و زندگی او فرا گرفته است؛ نقل است که جادوگر بزرگ پارس چون خواست از دست کودکی که شنيده بود روزی به پيامبری خواهد رسيد و به يکتاپرستی فرا خواهد خواند و بساط جادوگران و بتپرستان پارس را برخواهد چيد، رها شود، بر آن شد تا با استفاده روشهای گوناگون او را از ميان بردارد؛ يک بار کودک را در آتش افکند، اما مادرش او را که در دل شعلههای افروخته در معبد بتپرستان به بازی و سرگرمی مشغول بود نجات داد، يک بار او را در ميان راهی نهاد تا کاروانيان او را ببرند، اما گاوی او را در پناه خود نگه داشت تا از گم شدن رهايی يابد، بار ديگر او را در لانه چند گرگ گذاشت اما گرگها که برگشتند هيچ آسيبی به او نرساندند و دو بز ماده آمدند و او را شير دادند. جای تعجب نيست، هر پيامبری در هر آيينی، داستانها و معجزات خود را دارد که پيروان بدان ايمان میآورند؛ چنان که ما مسلمانان نيز به معجزههای موسی و عيسی و محمد(ص) و ديگر انبيا باور داريم. زرتشت قرنها پيش از ميلاد مسيح زاده شده بود و بنا به آن چه در انجيل آمده، به هنگام تولد مسيح، شماری از مغهای زرتشتی بر بالين او حاضر شدند و هدايايی را پيشکش کردند.
🔹امير که راهنمای گروه بود، از طريق ميکروفون اتوبوس صحبت کرد و گفت: اولين جايی که میايستيم آتشکده زرتشتیها است. او توضيح کوتاهی در باره پيشينه آيين زرتشتی در ايران داد و افزود که بيشتر زرتشتیهای ايران در يزد زندگی میکنند و حدود 10% ساکنان اين شهر تا امروز هم بر اين آيين پايدار ماندهاند و آداب و رسوم و جشنهايشان را در پرستشگاههای ويژه خود برگزار میکنند. اين آتشکده که نسبتاً تازهساز است و تاريخ ساخت آن از 150 سال فراتر نمیرود، عبارت از بنای يکطبقهای ساده با دو ورودی است. ساختمانش در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔹داخل بنا، شعله آتشی است که از 1500 سال پيش بدين سو فروزان است و زرتشتیها در هنگام برافراشتن اين بنا، آن را با خود به اين سو و آن سو بردهاند و برافروخته نگه داشتهاند. در اتاق آتشکده تصاويری از زرتشت پيامبر پراکنده است: مردی سفيدپوست، با چهرهای زيبا چونان فرشتگان، و ريشی بلند و گيسوانی دراز که دو شانهاش را پوشانده است. بسيار همانند تصاوير حضرت مسيح در کليساها و حضرت حسين در مسجدها و آيينهای عزاداری شيعيان که به رغم گرايشهای دينی مختلف، سيما و گيسو و ريش همه آنها زيبا است. پشت سر او خورشيدی تابان با پرتوی زرين به نشان نوری نمايان است که راه ايشان به سوی پروردگار يکتا را نشان میدهد. امير برای ما توضيح داد که اين آتش پروردگارِ معبود آنان نيست، بلکه نور راهی به سوی خدا است، همان گونه که مسلمانان بدون آنکه سنگ کعبه موجود در مکه را بپرستند، رو به سوی آن نماز میگزارند، زرتشتيان نيز آتش را پرستش نمیکنند بلکه به سوی آن به عبادت میپردازند.
🔹روی ديوار تصاوير ديگری هم هست که جشنهای دينی آنان و بهويژه آيين شادمانی عيد نوروز را نشان میدهد. چند تصوير هم گويای پوشاک ويژه مردان و زنان زرتشتی است. میدانيم که حجاب در ايران برای زنان از هر دين و آيينی که باشند اجباری است، اما از آنجا که زنان زرتشتی چيزی شبيه يک روسری سبزرنگ بر سر میاندازند، در سطح شهر بهراحتی شناخته میشوند. در پرستشگاه کسی را مشغول عبادت نديديم؛ شايد به اين دليل که امروز جمعه است و هنوز صبح زود، و کسی در اين ساعت برای عبادت به اينجا نمیآيد. با اين حال، اين آتشکده بيش از آنکه محل عبادت باشد محل بازديد و سياحت است. امير از ميکروفون اتوبوس کرهای ـ که هم در کره ساخته شده و هم مسافرانش کرهای هستند ـ اعلام کرد که در ادامه برنامه راهیِ بازديد از نقاط ديدنی خارج شهر يزد خواهيم شد و از روستای «خرانق» آغاز میکنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 ساختمان آتشکده در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣4⃣
❇️ روز ششم/3
🔹 يزد شهری است کويری در اوج زيبايی. هاستل ما در مرکز بافت قديمی يزد است که ساختمانهايش بيش از يک طبقه ندارند و همگی با نمايی از جنس کاهگل آراسته شدهاند. از دور که به شهر مینگری، تنها سازههای مرتفعی که به نظر میآيد گلدستههای فيروزهای و بلندبالا و گنبدهای آبیرنگ و نگارين است. گويی شهر با پوششی به رنگ زرد بر خاک کوير دراز کشيده و ساختمانهايش از هر طرف با بيابان اطراف در هم تنيده است. يزد در مسير جاده باستانی ابريشم قرار دارد و از ديرباز به محصولاتی همچون فرش و ابريشم شهره بوده است. اين شهر از يورش ويرانگر مغول که بيشتر شهرهای ايران را با خاک يکسان کرده، جان سالم به در برده و شکوه ساختمانها و مسجدهايش تا امروز نمايان است. مارکوپولو جهانگرد قرن دوازدهم يزد را کانون تجارت ابريشم و پارچه و فرش ناميده است.
🔹 در زير اين شهر شبکهای از قنات قرار دارد که در زمانهای کهن، آب لازم برای آشاميدن و آبياری از آن تأمين میشده است. بر بام بعضی از خانهها برجهای نسبتاً بلندی ديدم که بنا به گفته امير، بادگير Wind Catcher هستند و در تابستانها برای کاستن از گرمای هوای درون خانهها به کار میروند و به عنوان تهويه طبيعی عمل میکنند و هر چه قدرت باد بيشتر باشد هوای گرم داخل خانهها بهتر خارج میشود و هوای لطيف بيشتری جای آن را میگيرد. اين کار برای شهری که در کرانه کوير لوت، يکی از پهناورترين صحراهای مرکز آسيا و شايد گرمترين نقاط جهان قرار دارد، چيز عجيبی نيست. ماهوارههای ناسا در جستوجوهای خود برای جمعآوری اطلاعات در زمينه فعاليتهای هستهای ايران، بالاترين ميزان دمای ثبتشده در روی کره زمين را با 71 درجه سانتيگراد برای اين نقطه به ثبت رساندهاند. سبب نامگذاری اين کوير به لوت روشن نيست، اما برخی بر اين باورند که روزی روزگاری، حضرت لوط اين جا اقامت داشته است.
🔹 جاده به معنای واقعی کلمه، کويری بود؛ راهی هموار در دل شن و کوه. به روستای «خرانق» رسيديم که بيشتر خانههايش در گذر زمان، خالی از سکنه شده بود. روستايی کوچک با ساختمانهای کاهگلی کوتاه و بلند برای آسودن مسافرانی که از کوير شمال شرقی يزد میگذرند. برای تماشای اتاقها و يافتن شبکه پيچيده ارتباطی ميان آنها وارد مجموعه ساختمانهايی تودرتو شديم که مرا به ياد شهر زيرزمينی کابادوکيا در ترکيه انداخت. با قدم زدن در راهروهای قلعه، به مناره بلندی در مرکز شهر رسيديم که از آن بالا رفتيم تا از فراز آن چشمانداز عمومی مکان را عکسبرداری کنيم. آن چه از فراز گلدسته به چشم میآمد، جادويی بود: روستايی با خانههايی خالی و کشتزارهايی سرسبز که از هر سو گسترده شده، به رشته کوههای صخرهای کوتاه و پیدرپی میپيوست.
🔹 اکنون هيچ ترديدی ندارم که «خرانق» در روزگاران پيشين اهميت بسياری داشته است؛ چرا که در ميان کوه و صحرا همچون واحهای آباد به چشم میآيد که مسافران رهگذر از شرق و غرب در آن میآسايند.
🔹 در حاشيه قلعه قديمی، خانههای آبادی بود که تعدادی از کشاورزان ساده منطقه در آن زندگی میکردند. با اينکه روستاييان ميراث معماری منطقه را حفظ کرده و دستکم نمای خانههای تازهشان را با همان سبک کهن ساختهاند، و در و
پنجرههای چوبی و فلزی شکل يکسانی دارند، اما تشخيص خانههای قديم و جديد چندان دشوار نيست. در عکسبرداری از درون و بيرون قلعه زيادهروی کردم، و در حالی که امير همراهان کرهای را به سوار شدن بر اتوبوس دعوت میکرد، آمدوشد روستاييان مرا به ادامه عکسبرداری واداشت و نتوانستم از گرفتن عکسهای هر چند محتاطانه بهخصوص از زنانی که خط قرمز جلو دوربينها هستند خودداری کنم.
🔹 با 10 دقيقه تأخير به اتوبوس رسيدم، چندان که امير مجبور شده بود مرا با اسم صدا بزند تا خودم را به گروه برسانم. سرَم را با شرمندگی پايين انداختم و با لبخندی به نشان عذرخواهی از همراهان کرهای برای اين تأخير ناخواسته، سوار اتوبوس شدم. آنها هم به روی من خندهای زدند و با کف زدنهای پياپی از من استقبال کردند، گويا اين هم يک روش امروزی و البته بسيار شيک برای ابلاغ اين پيام است که بايد به ديگران احترام گذاشت. بس که از کف زدن آنها برای خودم خوشم آمد، تصميم گرفتم هميشه اندکی تأخير کنم تا باز هم مورد تشويق گرم آنان قرار بگيرم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣4⃣
❇️ روز ششم/3
🔹 يزد شهری است کويری در اوج زيبايی. هاستل ما در مرکز بافت قديمی يزد است که ساختمانهايش بيش از يک طبقه ندارند و همگی با نمايی از جنس کاهگل آراسته شدهاند. از دور که به شهر مینگری، تنها سازههای مرتفعی که به نظر میآيد گلدستههای فيروزهای و بلندبالا و گنبدهای آبیرنگ و نگارين است. گويی شهر با پوششی به رنگ زرد بر خاک کوير دراز کشيده و ساختمانهايش از هر طرف با بيابان اطراف در هم تنيده است. يزد در مسير جاده باستانی ابريشم قرار دارد و از ديرباز به محصولاتی همچون فرش و ابريشم شهره بوده است. اين شهر از يورش ويرانگر مغول که بيشتر شهرهای ايران را با خاک يکسان کرده، جان سالم به در برده و شکوه ساختمانها و مسجدهايش تا امروز نمايان است. مارکوپولو جهانگرد قرن دوازدهم يزد را کانون تجارت ابريشم و پارچه و فرش ناميده است.
🔹 در زير اين شهر شبکهای از قنات قرار دارد که در زمانهای کهن، آب لازم برای آشاميدن و آبياری از آن تأمين میشده است. بر بام بعضی از خانهها برجهای نسبتاً بلندی ديدم که بنا به گفته امير، بادگير Wind Catcher هستند و در تابستانها برای کاستن از گرمای هوای درون خانهها به کار میروند و به عنوان تهويه طبيعی عمل میکنند و هر چه قدرت باد بيشتر باشد هوای گرم داخل خانهها بهتر خارج میشود و هوای لطيف بيشتری جای آن را میگيرد. اين کار برای شهری که در کرانه کوير لوت، يکی از پهناورترين صحراهای مرکز آسيا و شايد گرمترين نقاط جهان قرار دارد، چيز عجيبی نيست. ماهوارههای ناسا در جستوجوهای خود برای جمعآوری اطلاعات در زمينه فعاليتهای هستهای ايران، بالاترين ميزان دمای ثبتشده در روی کره زمين را با 71 درجه سانتيگراد برای اين نقطه به ثبت رساندهاند. سبب نامگذاری اين کوير به لوت روشن نيست، اما برخی بر اين باورند که روزی روزگاری، حضرت لوط اين جا اقامت داشته است.
🔹 جاده به معنای واقعی کلمه، کويری بود؛ راهی هموار در دل شن و کوه. به روستای «خرانق» رسيديم که بيشتر خانههايش در گذر زمان، خالی از سکنه شده بود. روستايی کوچک با ساختمانهای کاهگلی کوتاه و بلند برای آسودن مسافرانی که از کوير شمال شرقی يزد میگذرند. برای تماشای اتاقها و يافتن شبکه پيچيده ارتباطی ميان آنها وارد مجموعه ساختمانهايی تودرتو شديم که مرا به ياد شهر زيرزمينی کابادوکيا در ترکيه انداخت. با قدم زدن در راهروهای قلعه، به مناره بلندی در مرکز شهر رسيديم که از آن بالا رفتيم تا از فراز آن چشمانداز عمومی مکان را عکسبرداری کنيم. آن چه از فراز گلدسته به چشم میآمد، جادويی بود: روستايی با خانههايی خالی و کشتزارهايی سرسبز که از هر سو گسترده شده، به رشته کوههای صخرهای کوتاه و پیدرپی میپيوست.
🔹 اکنون هيچ ترديدی ندارم که «خرانق» در روزگاران پيشين اهميت بسياری داشته است؛ چرا که در ميان کوه و صحرا همچون واحهای آباد به چشم میآيد که مسافران رهگذر از شرق و غرب در آن میآسايند.
🔹 در حاشيه قلعه قديمی، خانههای آبادی بود که تعدادی از کشاورزان ساده منطقه در آن زندگی میکردند. با اينکه روستاييان ميراث معماری منطقه را حفظ کرده و دستکم نمای خانههای تازهشان را با همان سبک کهن ساختهاند، و در و
پنجرههای چوبی و فلزی شکل يکسانی دارند، اما تشخيص خانههای قديم و جديد چندان دشوار نيست. در عکسبرداری از درون و بيرون قلعه زيادهروی کردم، و در حالی که امير همراهان کرهای را به سوار شدن بر اتوبوس دعوت میکرد، آمدوشد روستاييان مرا به ادامه عکسبرداری واداشت و نتوانستم از گرفتن عکسهای هر چند محتاطانه بهخصوص از زنانی که خط قرمز جلو دوربينها هستند خودداری کنم.
🔹 با 10 دقيقه تأخير به اتوبوس رسيدم، چندان که امير مجبور شده بود مرا با اسم صدا بزند تا خودم را به گروه برسانم. سرَم را با شرمندگی پايين انداختم و با لبخندی به نشان عذرخواهی از همراهان کرهای برای اين تأخير ناخواسته، سوار اتوبوس شدم. آنها هم به روی من خندهای زدند و با کف زدنهای پياپی از من استقبال کردند، گويا اين هم يک روش امروزی و البته بسيار شيک برای ابلاغ اين پيام است که بايد به ديگران احترام گذاشت. بس که از کف زدن آنها برای خودم خوشم آمد، تصميم گرفتم هميشه اندکی تأخير کنم تا باز هم مورد تشويق گرم آنان قرار بگيرم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ3⃣4⃣
❇️ روز ششم/4
🔹 سپس اتوبوس رهسپار جايی به نام «چکچک» شد که با داستانهای افسانهایاش، نزد زرتشتیها احترام زيادی دارد و سالانه هزاران زرتشتی از ايران و هندوستان و ديگر نقاط جهان، به عنوان يکی از آيينهای مقدس حج زرتشتی، به اين پرستشگاه کوچک در دل يک کوه صخرهای میآيند که دسترسی به آن چندان ساده نيست.
🔹 ماجرای اين جا به فتوحات اسلامی در سرزمين ايران و هنگامی برمیگردد که
سپاه اعراب در جنگ قادسيه بر لشکر ايران پيروز شد. اگر به نقشه امپراتوریهای آن دوره تاريخی نگاهی بيندازيد خواهيد ديد که در آن تاريخ، شبه جزيره عربستان تابع هيچ يک از دو امپراتوری ايران و روم نبوده است، و در آن صحرای پهناور تنها قبايلی زندگی میکردهاند که از راه چوپانی روزگار میگذارنده و به همين سبب نيروهای منطقهای تمايلی به پيوند دادن آنها به خود نداشتهاند. اما زمانی که اسلام ظهور کرد و آن قبيلهها را در زير پرچم خود به اتحاد کشانيد، همين قبايل چندان به کشورگشايی روی آوردند که از يک سو امپراتوری بزرگ ساسانی در ايران را از ميان برداشتند، و از سوی ديگر برای چندی به حاکميت بيزانس در شام و مصر و ترکيه پايان دادند. فتح ايران در طی ده سال، از مهمترين فتوحات اعراب در آن روزگار بود؛ زيرا ايران در تمدن پيشگام و در علم پيشرو بود و سامانه حکومتی پيشرفتهای داشت، و به دليل نزديکی جغرافيايی، عمر بن خطاب بسياری از شيوههای حکمرانی و سازماندهی ارکان دولت را از آنان فرا گرفت و در پرتو آن، مسلمانان توانستند دولت خود را که در تمدن و فرهنگ و دانش نوپا بود، شکل دهند. يک تاريخنگار ايرانی در کتابش «سايههايی در کوير؛ ايران باستان در جنگ» چگونگی فروپاشی مدائن، پايتخت دولت پارس به دست مسلمانان را اين گونه توصيف میکند: «اميد ساکنان شهر در بستن راه جنگجويان مسلمان، از اردشير (يکی از فرماندهان) بريده شد، و شهر سرانجام در سال 637 م. به دست آنان سقوط کرد و اعراب، در پايتخت بزرگترين پادشاهی جهان برای نخستين بار با انبوهی از ثروت و سرمايه و هنر و فرهنگ و پيشرفت روبهرو شدند و بر هر آنچه در آنجا بود چيرگی يافتند و خمس غنيمتهای مدائن، پايتخت پارس را نزد عمَر خليفه در مدينه فرستادند. فراوانیِ غنيمتی که مسلمانان در اين نبرد به دست آوردند، چندان بود که چيزی معادل 112 هزار درهم کالا، يعنی برابر با 250 هزار دلار آمريکايی، سهم هر سرباز مسلمان میشد. مسلمانان در اين جنگ همچنين 40 هزار تن از بزرگزادگان پارس را به اسارت بردند و آنان را بردهوار در بازار فروختند».
🔹 اکنون بار ديگر به داستانِ اينجا برمیگرديم که در ماجرای فتح مدائن يکی از شاهدختهای پارسی از دست اعراب جنگاور به سوی منطقه يزد در کوير پارس گريخت، اما راه را گم کرد و در پايان به اينجا رسيد و با بالا رفتن از شاخههای درخت تناوری که بر اساس اين داستان در آنجا روييده بود، به اين شکاف پيدا در کوه رفت و در آن جای پاک، پنهان شد و کوه بر وی گريستن آغازيد؛ به گونهای که از همان زمان تا کنون هر گاه که به اين شکاف دل کوه برويد، صدای چکچک آبی را که از 1400 سال پيش همچون اشک بر آن شاهدختِ گمشده میريزد، خواهيد شنيد. اين ماجرا باور ما به چاه زمزم در کعبه را میماند که معتقديم آب آن از هزاران سال تا ابدالآباد جريان خواهد داشت. زرتشتیها نيز بر اين باورند که اشکهای اين کوه مقدس تا هميشه خواهند باريد.
🔹 پس از بالا رفتن از صدها پله، به زيارتگاه چکچک، يعنی همان غار ديواره کوه رسيديم که بهتازگی و به منظور جلوگيری از گرمای هوای کويری، سقف آن را پوشاندهاند. در آستانه درِ طلايی و بزرگ آن که نگارههای ايرانی نمايانی داشت، کفشها را از پای در آورديم و با آرامش وارد فضايی شديم که برخی از زائران رو به سوی سه شعله آتشی که در شکافهای محرابمانند سمت چپ بود، مشغول عبادت بودند. درون اين فضا تصويرهايی از زرتشت و تابلوهايی گويای مهمترين کردارهای انسانیِ وی و شماری از پندهای آموزنده او به مردم نصب شده بود. کف زيارتگاه بر اثر قطرههای آبی که از هر سو میچکيد مرطوب بود و خادمان معبد میکوشيدند تا اين آب مقدّس را در دو تَشتی که در کنار ديوار قبله آتش و محرابمانند بود، جمع کنند تا زائران نمازگزار به قصد تبرک از آن بياشامند. در ميانه زيارتگاه يک سازه فلزی چندپايه بود که سطح آن همانند گُلی با 12 گلبرگ جدا از هم بود و هر برگ به يکی از ماههای دوازدهگانه سال ايرانی اشاره داشت و با استفاده از زغال و بُخور همواره فروزان بود. در اين مکان نيز مانند هر جای زيارتی ديگر، برخی از کودکانی که خانوادهشان آنان را به عبادت وامیدارند، سرگرم بازی بودند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ3⃣4⃣
❇️ روز ششم/4
🔹 سپس اتوبوس رهسپار جايی به نام «چکچک» شد که با داستانهای افسانهایاش، نزد زرتشتیها احترام زيادی دارد و سالانه هزاران زرتشتی از ايران و هندوستان و ديگر نقاط جهان، به عنوان يکی از آيينهای مقدس حج زرتشتی، به اين پرستشگاه کوچک در دل يک کوه صخرهای میآيند که دسترسی به آن چندان ساده نيست.
🔹 ماجرای اين جا به فتوحات اسلامی در سرزمين ايران و هنگامی برمیگردد که
سپاه اعراب در جنگ قادسيه بر لشکر ايران پيروز شد. اگر به نقشه امپراتوریهای آن دوره تاريخی نگاهی بيندازيد خواهيد ديد که در آن تاريخ، شبه جزيره عربستان تابع هيچ يک از دو امپراتوری ايران و روم نبوده است، و در آن صحرای پهناور تنها قبايلی زندگی میکردهاند که از راه چوپانی روزگار میگذارنده و به همين سبب نيروهای منطقهای تمايلی به پيوند دادن آنها به خود نداشتهاند. اما زمانی که اسلام ظهور کرد و آن قبيلهها را در زير پرچم خود به اتحاد کشانيد، همين قبايل چندان به کشورگشايی روی آوردند که از يک سو امپراتوری بزرگ ساسانی در ايران را از ميان برداشتند، و از سوی ديگر برای چندی به حاکميت بيزانس در شام و مصر و ترکيه پايان دادند. فتح ايران در طی ده سال، از مهمترين فتوحات اعراب در آن روزگار بود؛ زيرا ايران در تمدن پيشگام و در علم پيشرو بود و سامانه حکومتی پيشرفتهای داشت، و به دليل نزديکی جغرافيايی، عمر بن خطاب بسياری از شيوههای حکمرانی و سازماندهی ارکان دولت را از آنان فرا گرفت و در پرتو آن، مسلمانان توانستند دولت خود را که در تمدن و فرهنگ و دانش نوپا بود، شکل دهند. يک تاريخنگار ايرانی در کتابش «سايههايی در کوير؛ ايران باستان در جنگ» چگونگی فروپاشی مدائن، پايتخت دولت پارس به دست مسلمانان را اين گونه توصيف میکند: «اميد ساکنان شهر در بستن راه جنگجويان مسلمان، از اردشير (يکی از فرماندهان) بريده شد، و شهر سرانجام در سال 637 م. به دست آنان سقوط کرد و اعراب، در پايتخت بزرگترين پادشاهی جهان برای نخستين بار با انبوهی از ثروت و سرمايه و هنر و فرهنگ و پيشرفت روبهرو شدند و بر هر آنچه در آنجا بود چيرگی يافتند و خمس غنيمتهای مدائن، پايتخت پارس را نزد عمَر خليفه در مدينه فرستادند. فراوانیِ غنيمتی که مسلمانان در اين نبرد به دست آوردند، چندان بود که چيزی معادل 112 هزار درهم کالا، يعنی برابر با 250 هزار دلار آمريکايی، سهم هر سرباز مسلمان میشد. مسلمانان در اين جنگ همچنين 40 هزار تن از بزرگزادگان پارس را به اسارت بردند و آنان را بردهوار در بازار فروختند».
🔹 اکنون بار ديگر به داستانِ اينجا برمیگرديم که در ماجرای فتح مدائن يکی از شاهدختهای پارسی از دست اعراب جنگاور به سوی منطقه يزد در کوير پارس گريخت، اما راه را گم کرد و در پايان به اينجا رسيد و با بالا رفتن از شاخههای درخت تناوری که بر اساس اين داستان در آنجا روييده بود، به اين شکاف پيدا در کوه رفت و در آن جای پاک، پنهان شد و کوه بر وی گريستن آغازيد؛ به گونهای که از همان زمان تا کنون هر گاه که به اين شکاف دل کوه برويد، صدای چکچک آبی را که از 1400 سال پيش همچون اشک بر آن شاهدختِ گمشده میريزد، خواهيد شنيد. اين ماجرا باور ما به چاه زمزم در کعبه را میماند که معتقديم آب آن از هزاران سال تا ابدالآباد جريان خواهد داشت. زرتشتیها نيز بر اين باورند که اشکهای اين کوه مقدس تا هميشه خواهند باريد.
🔹 پس از بالا رفتن از صدها پله، به زيارتگاه چکچک، يعنی همان غار ديواره کوه رسيديم که بهتازگی و به منظور جلوگيری از گرمای هوای کويری، سقف آن را پوشاندهاند. در آستانه درِ طلايی و بزرگ آن که نگارههای ايرانی نمايانی داشت، کفشها را از پای در آورديم و با آرامش وارد فضايی شديم که برخی از زائران رو به سوی سه شعله آتشی که در شکافهای محرابمانند سمت چپ بود، مشغول عبادت بودند. درون اين فضا تصويرهايی از زرتشت و تابلوهايی گويای مهمترين کردارهای انسانیِ وی و شماری از پندهای آموزنده او به مردم نصب شده بود. کف زيارتگاه بر اثر قطرههای آبی که از هر سو میچکيد مرطوب بود و خادمان معبد میکوشيدند تا اين آب مقدّس را در دو تَشتی که در کنار ديوار قبله آتش و محرابمانند بود، جمع کنند تا زائران نمازگزار به قصد تبرک از آن بياشامند. در ميانه زيارتگاه يک سازه فلزی چندپايه بود که سطح آن همانند گُلی با 12 گلبرگ جدا از هم بود و هر برگ به يکی از ماههای دوازدهگانه سال ايرانی اشاره داشت و با استفاده از زغال و بُخور همواره فروزان بود. در اين مکان نيز مانند هر جای زيارتی ديگر، برخی از کودکانی که خانوادهشان آنان را به عبادت وامیدارند، سرگرم بازی بودند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 هر گاه که به اين شکاف دل کوه برويد، صدای چکچک آبی را که از 1400 سال پيش همچون اشک بر آن شاهدختِ گمشده میريزد، خواهيد شنيد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4⃣4⃣
❇️ روز ششم/5
🔹در نتيجه تأخير دوباره در رسيدن به اتوبوس، با تشويق گرم، لبخند، و تعظيم مسافران روبهرو شدم و ساکت و آرام روی صندلیام نشستم. توقف بعدی ما در کاروانسرايی در شهر ميبد است که اکنون به موزه فرش تبديل شده است. وارد جايی شديم تا چند تخته فرش بزرگ قديمی متعلق به صدها سال پيش را تماشا کنيم. در اينجا همچنين يک ابزار برای توليد قالی دستبافت به نمايش در آمده است. به محض ورود، کارمندی که در آنجا حضور داشت لبخندی زد و برخاست تا چگونگی افزودن رشتههای رنگرنگ نخ به دارِ قالی و کوبيدن با دَفه (وسيلهای مانند چکش دندانهدار) بر آن را برای ما توضيح دهد. از آنجا که اين قالی تنها برای عرضه به گردشگران توليد میشود، معلوم است که بافت آن دستکم ده سال به درازا خواهد کشيد. کسی که آنجا بود از ما خواست تا ما هم چند رشته نخ را با دست خودمان بر چلّه ببافيم و با دفه دندانهدار بر آن ضربه بزنيم. دوستان کرهای برای ثبت لحظه مشارکت خود در بافت قالی، به عنوان يکی از مشهورترين توليدات تاريخی ايران، شروع به عکسبرداری کردند؛ و من هم در اين کار با آنها سهيم شدم.
🔹زير اين کاروانسرا، شبکهای از قنات آب است که در وسط، از سقف طبقه زيرين سرازير میشود و از آن برای حمام کردن به کار میرود. اين آب از يک مسير وارد میشود و از مسير روبهروی آن به مصرف میرسد؛ امری که نشان از سطح برخورداری و رفاه چشمگير مردم در روزگار گذشته دارد.
🔹از آنجا به بازديد «يخچالIce House » رفتيم. امير توضيح داد که در زمستان قطعههای بزرگ يخ را در اين مکانها نگهداری میکردهاند تا در تابستان از آن استفاده کنند. طرح هندسی اين سازههای بزرگ به گونهای است که سرمای يخ را در زمستان محفوظ نگه میدارد و آن را از ذوب شدن در هوای گرم محافظت میکند. از يخچالها همچنين برای خنک نگهداشتن خوراکیها و نوشيدنیها و توليد خوردنیهای يخی استفاده میشده است. يخچالها در سراسر ايران پراکنده هستند؛ گويا در گذشته، زندگی مرفه در ايران جایگاه خود را داشته است.
🔹آخرين جايی که پيش از برگشت به يزد بازديد کرديم، «کبوترخانه» متعلق به زمان قاجار بود، که اکنون به آن «برج کبوتر» میگويند. بدنه پايينی اين سازهها از بيرون هيچ روزنی ندارد و تنها در بخش بالايی آن چندين سوراخ برای ورود و خروج پرندگان تعبيه شده است. از داخل اما سراسر برج پر از سوراخهايی است که هر يک تنها برای نشستن يک پرنده کفايت میکند. مهمترين هدف از ساخت اين برجها توليد کود طبيعی از فضولات پرندگانی است که در نيمه بالايی برج مینشينند؛ يعنی درست همان جايی که ما الآن ايستادهايم. کبوتران بدون هيچ «شرمندگی» فضولات خود را تخليه میکنند و همانها جمعآوری میشود و سپس به عنوان کود طبيعی مورد بهرهبرداری قرار میگيرد. اما بالاخره نفهميديم که سازندگان برج چطور با پرندگان به توافق میرسيدند و آنان را راضی میکردند که بيرون از برج به اين کار نپردازند.
🔹پس از توقف برای صرف ناهار، سرانجام به يزد برگشتيم، اما پيش از رفتن به هاستل، در جايی به نام «برج سکوت» [دخمه خاموشان] در کوير چسبيده به يزد توقف کرديم. زرتشتيان بومیِ يزد از اينجا برای خواندن نماز ميت استفاده میکردهاند. در دو سوی اين مکان، دو کوه کوچک قرار دارد که بر فراز يکی از آنها چيزی شبيه يک قلعه ويران است. در همان حال که امير از چگونگی آيينهای زرتشتيان در دفن اموات و تغييراتی که تا کنون پيدا کرده است سخن میگفت، صحبتش را قطع کردم و پرسيدم: «مگر قبلاً با جنازهها چکار میکردند؟ در آتش مقدس میسوزاندند؟» امير سوزاندن و به خاک سپردن جنازهها را با اين استدلال رد کرد که آب و خاک و آتش از عناصر مقدس هستند و به باور آنان هرگز نبايد جنازههای ناپاک با آنها مخلوط شود، به جای آن، آنان جنازه مردگان را بر فراز اين دو کوه میگذاشتند تا پرندگان گوشتخوار آنها را بخورند. وی افزود که البته از حدود 50 سال پيش بدين سو، زرتشتیها پارهای از آيينهای خود را به دليل شکل بیرحمانهاش کنار گذاشتهاند. امير پيشنهاد کرد که يکی از کوهها را بالا برويم، اما هيچ کس توان اين کار را نداشت، اولاً برای گرمای هوا و خستگی، و ديگر اينکه با شنيدن قصه خورده شدن جنازهها توسط پرندگان، و از بيم سرنوشت شوم در فراز کوه، کسی از ما جرأت بالا رفتن را به خود نداد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4⃣4⃣
❇️ روز ششم/5
🔹در نتيجه تأخير دوباره در رسيدن به اتوبوس، با تشويق گرم، لبخند، و تعظيم مسافران روبهرو شدم و ساکت و آرام روی صندلیام نشستم. توقف بعدی ما در کاروانسرايی در شهر ميبد است که اکنون به موزه فرش تبديل شده است. وارد جايی شديم تا چند تخته فرش بزرگ قديمی متعلق به صدها سال پيش را تماشا کنيم. در اينجا همچنين يک ابزار برای توليد قالی دستبافت به نمايش در آمده است. به محض ورود، کارمندی که در آنجا حضور داشت لبخندی زد و برخاست تا چگونگی افزودن رشتههای رنگرنگ نخ به دارِ قالی و کوبيدن با دَفه (وسيلهای مانند چکش دندانهدار) بر آن را برای ما توضيح دهد. از آنجا که اين قالی تنها برای عرضه به گردشگران توليد میشود، معلوم است که بافت آن دستکم ده سال به درازا خواهد کشيد. کسی که آنجا بود از ما خواست تا ما هم چند رشته نخ را با دست خودمان بر چلّه ببافيم و با دفه دندانهدار بر آن ضربه بزنيم. دوستان کرهای برای ثبت لحظه مشارکت خود در بافت قالی، به عنوان يکی از مشهورترين توليدات تاريخی ايران، شروع به عکسبرداری کردند؛ و من هم در اين کار با آنها سهيم شدم.
🔹زير اين کاروانسرا، شبکهای از قنات آب است که در وسط، از سقف طبقه زيرين سرازير میشود و از آن برای حمام کردن به کار میرود. اين آب از يک مسير وارد میشود و از مسير روبهروی آن به مصرف میرسد؛ امری که نشان از سطح برخورداری و رفاه چشمگير مردم در روزگار گذشته دارد.
🔹از آنجا به بازديد «يخچالIce House » رفتيم. امير توضيح داد که در زمستان قطعههای بزرگ يخ را در اين مکانها نگهداری میکردهاند تا در تابستان از آن استفاده کنند. طرح هندسی اين سازههای بزرگ به گونهای است که سرمای يخ را در زمستان محفوظ نگه میدارد و آن را از ذوب شدن در هوای گرم محافظت میکند. از يخچالها همچنين برای خنک نگهداشتن خوراکیها و نوشيدنیها و توليد خوردنیهای يخی استفاده میشده است. يخچالها در سراسر ايران پراکنده هستند؛ گويا در گذشته، زندگی مرفه در ايران جایگاه خود را داشته است.
🔹آخرين جايی که پيش از برگشت به يزد بازديد کرديم، «کبوترخانه» متعلق به زمان قاجار بود، که اکنون به آن «برج کبوتر» میگويند. بدنه پايينی اين سازهها از بيرون هيچ روزنی ندارد و تنها در بخش بالايی آن چندين سوراخ برای ورود و خروج پرندگان تعبيه شده است. از داخل اما سراسر برج پر از سوراخهايی است که هر يک تنها برای نشستن يک پرنده کفايت میکند. مهمترين هدف از ساخت اين برجها توليد کود طبيعی از فضولات پرندگانی است که در نيمه بالايی برج مینشينند؛ يعنی درست همان جايی که ما الآن ايستادهايم. کبوتران بدون هيچ «شرمندگی» فضولات خود را تخليه میکنند و همانها جمعآوری میشود و سپس به عنوان کود طبيعی مورد بهرهبرداری قرار میگيرد. اما بالاخره نفهميديم که سازندگان برج چطور با پرندگان به توافق میرسيدند و آنان را راضی میکردند که بيرون از برج به اين کار نپردازند.
🔹پس از توقف برای صرف ناهار، سرانجام به يزد برگشتيم، اما پيش از رفتن به هاستل، در جايی به نام «برج سکوت» [دخمه خاموشان] در کوير چسبيده به يزد توقف کرديم. زرتشتيان بومیِ يزد از اينجا برای خواندن نماز ميت استفاده میکردهاند. در دو سوی اين مکان، دو کوه کوچک قرار دارد که بر فراز يکی از آنها چيزی شبيه يک قلعه ويران است. در همان حال که امير از چگونگی آيينهای زرتشتيان در دفن اموات و تغييراتی که تا کنون پيدا کرده است سخن میگفت، صحبتش را قطع کردم و پرسيدم: «مگر قبلاً با جنازهها چکار میکردند؟ در آتش مقدس میسوزاندند؟» امير سوزاندن و به خاک سپردن جنازهها را با اين استدلال رد کرد که آب و خاک و آتش از عناصر مقدس هستند و به باور آنان هرگز نبايد جنازههای ناپاک با آنها مخلوط شود، به جای آن، آنان جنازه مردگان را بر فراز اين دو کوه میگذاشتند تا پرندگان گوشتخوار آنها را بخورند. وی افزود که البته از حدود 50 سال پيش بدين سو، زرتشتیها پارهای از آيينهای خود را به دليل شکل بیرحمانهاش کنار گذاشتهاند. امير پيشنهاد کرد که يکی از کوهها را بالا برويم، اما هيچ کس توان اين کار را نداشت، اولاً برای گرمای هوا و خستگی، و ديگر اينکه با شنيدن قصه خورده شدن جنازهها توسط پرندگان، و از بيم سرنوشت شوم در فراز کوه، کسی از ما جرأت بالا رفتن را به خود نداد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5⃣4⃣
❇️ روز ششم/6
🔹چون پيش از غروب آفتاب به يزد برگشتيم، فرصت کافی برای جستوجو در خيابانهای بافت قديم يزد را داشتم. همان طور که دوستان من در شيراز گفته بودند، يزد، از نظر دينی، بر خلاف شيراز، شهری بسته است. درستی اين امر در چهره زنان شهر برای من روشن شد؛ چرا که پوشش چادر در اين شهر حتی در ميان خردسالان رواج بيشتری دارد، و اگر چادر را هم ناديده بگيريم، رنگ مشکی در لباس زنان غالب است؛ منظور من از غالب اين است که پوشاک بيش از 50% از خانمها مشکی است و اين درصد بسيار بيش از آن چيزی است که در خيابانهای شيراز به چشم میآمد. از ديگر امتيازات يزد خيابانهای پاکيزه و منظّم آن است. مشکل من اين است که هميشه اينها را با خيابانهای شهر خودمان مقايسه میکنم. به نظر میرسد که در بازديد از هر يک از کشورهای دوست، در جهان سوم و خاورميانه و مقايسه آنها با مصر سهم من چيزی جز ناکامی نيست.
🔹در پيادهرو نزديک مسجد، جايی مثل يک بازار کوچک انگشترفروشان را ديدم. همه انگشترها مردانه است، با نگينهای رنگارنگ در اندازهها و شکلهای گوناگون.
🔹يک نفر با ويترينی شيشهای که مثل مغازههای جواهرفروشی انگشترها را در آن چيده، روی زمين نشسته و چند مرد که مشغول به دست کردن انگشترهای تازه هستند يا میخواهند انگشترهای قديمی خود را با نمونههای بهتر و گرانتر و ارزشمندتر عوض کنند، گرد او ايستادهاند. آنطرفتر فروشندهای ديگر تعدادی انگشتر را مثل يک تسبيح بزرگ به نخ کشيده است. استفاده از انگشترهای نقرهای مردانه با نگينهای رنگی از جنس سنگ عقيق و زمرد و ياقوت، ريشهای دينی در فقه شيعه و چه بسا فقه اهل سنت دارد و يکی از نشانههای مرد مؤمن شمرده میشود؛ اين کار نيز شبيه به سر کردن چفيه نزد وهابیهای سلفی، چيزی جز يک نماد ظاهری نيست و هيچ ربطی به مغز و لبّ دين ندارد؛ با اين حال، برای انگشتر به دست کردن در کتابهای فقه و آداب و فضايل آن، باب خاصی گشودهاند، و گفتهاند که بهتر آن است که انگشتر به جای قرار گرفتن در انگشت ميانه و سبابه که کراهت دارد، در انگشت کوچک قرار گيرد. در فضيلت آن هم به عنوان نمونه آوردهاند که استفاده از عقيق مستحب و مبارک است؛ زيرا فقر و نفاق را از آدمی دور میکند و مايه ايمنی از سلطان ستمگر و دزد و سبب بسياری از ديگر حفاظتها و حمايتها است. در نماز نيز استحباب دارد و دو رکعت نماز همراه نگين عقيق با هزار رکعت بدون آن برابری میکند! هر انگشتر نقش خاصی از خوشنويسی استغفار و تسبيح و ذکر و حمد و شکر الهی دارد. من تا به حال جز در يزد چنين جمعی از فروشندگان و خريداران انگشتر را يکجا نديدهام. بيشتر آنان سالمند هستند و با جوان انگشتر به دست روبهرو نشدهام، اگر هم باشد در ميان متدينانی است که در طول اين سفر کسی از آنها را نديدم.
🔹سرانجام يکی از کاربران CS به نام «علی» تلفنی تماس گرفت و قرار گذاشت که همزمان با غروب آفتاب، حاشيه يکی از ميدانهای نزديک هتل هم را ببينيم. همان طور که منتظر علی ايستاده بودم، مردی حدوداً پنجاه ساله با هيکلی تنومند و باقيمانده موهای سپيدی که در دو طرف سرش بود، سراغ من آمد و با لهجه عراقی از من پرسيد: «تو عراقی هستی؟ اگه نه، پس از کجايی؟» عرب بودن من را از قيافهام و از شنيدن صحبت تلفنی که دور ميدان با يکی از دوستانم در قاهره داشتم فهميده بود. بلافاصله خودش را معرفی کرد و گفت که ايرانی و اسمش محمد است و از سالها پيش از جنگ، در عراق زندگی کرده و همان جا عربی را ياد گرفته است و دوستان عراقی مهاجر زيادی دارد. او برای من توضيح داد که صدام حسين پيش از آغاز جنگ عراق با ايران در سال 1980، حدود نيم ميليون عراقی ايرانیالاصل را حتی اگر اين اصل و نسب به نسلهای خيلی دورشان برمیگشت، از عراق رانده است. الآن فهميدم که چرا برخی از مردان دور آبنمای ميدان، عربی را با لهجه عراقی صحبت میکردند؛ حتماً از دوستان حاج محمد بودهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5⃣4⃣
❇️ روز ششم/6
🔹چون پيش از غروب آفتاب به يزد برگشتيم، فرصت کافی برای جستوجو در خيابانهای بافت قديم يزد را داشتم. همان طور که دوستان من در شيراز گفته بودند، يزد، از نظر دينی، بر خلاف شيراز، شهری بسته است. درستی اين امر در چهره زنان شهر برای من روشن شد؛ چرا که پوشش چادر در اين شهر حتی در ميان خردسالان رواج بيشتری دارد، و اگر چادر را هم ناديده بگيريم، رنگ مشکی در لباس زنان غالب است؛ منظور من از غالب اين است که پوشاک بيش از 50% از خانمها مشکی است و اين درصد بسيار بيش از آن چيزی است که در خيابانهای شيراز به چشم میآمد. از ديگر امتيازات يزد خيابانهای پاکيزه و منظّم آن است. مشکل من اين است که هميشه اينها را با خيابانهای شهر خودمان مقايسه میکنم. به نظر میرسد که در بازديد از هر يک از کشورهای دوست، در جهان سوم و خاورميانه و مقايسه آنها با مصر سهم من چيزی جز ناکامی نيست.
🔹در پيادهرو نزديک مسجد، جايی مثل يک بازار کوچک انگشترفروشان را ديدم. همه انگشترها مردانه است، با نگينهای رنگارنگ در اندازهها و شکلهای گوناگون.
🔹يک نفر با ويترينی شيشهای که مثل مغازههای جواهرفروشی انگشترها را در آن چيده، روی زمين نشسته و چند مرد که مشغول به دست کردن انگشترهای تازه هستند يا میخواهند انگشترهای قديمی خود را با نمونههای بهتر و گرانتر و ارزشمندتر عوض کنند، گرد او ايستادهاند. آنطرفتر فروشندهای ديگر تعدادی انگشتر را مثل يک تسبيح بزرگ به نخ کشيده است. استفاده از انگشترهای نقرهای مردانه با نگينهای رنگی از جنس سنگ عقيق و زمرد و ياقوت، ريشهای دينی در فقه شيعه و چه بسا فقه اهل سنت دارد و يکی از نشانههای مرد مؤمن شمرده میشود؛ اين کار نيز شبيه به سر کردن چفيه نزد وهابیهای سلفی، چيزی جز يک نماد ظاهری نيست و هيچ ربطی به مغز و لبّ دين ندارد؛ با اين حال، برای انگشتر به دست کردن در کتابهای فقه و آداب و فضايل آن، باب خاصی گشودهاند، و گفتهاند که بهتر آن است که انگشتر به جای قرار گرفتن در انگشت ميانه و سبابه که کراهت دارد، در انگشت کوچک قرار گيرد. در فضيلت آن هم به عنوان نمونه آوردهاند که استفاده از عقيق مستحب و مبارک است؛ زيرا فقر و نفاق را از آدمی دور میکند و مايه ايمنی از سلطان ستمگر و دزد و سبب بسياری از ديگر حفاظتها و حمايتها است. در نماز نيز استحباب دارد و دو رکعت نماز همراه نگين عقيق با هزار رکعت بدون آن برابری میکند! هر انگشتر نقش خاصی از خوشنويسی استغفار و تسبيح و ذکر و حمد و شکر الهی دارد. من تا به حال جز در يزد چنين جمعی از فروشندگان و خريداران انگشتر را يکجا نديدهام. بيشتر آنان سالمند هستند و با جوان انگشتر به دست روبهرو نشدهام، اگر هم باشد در ميان متدينانی است که در طول اين سفر کسی از آنها را نديدم.
🔹سرانجام يکی از کاربران CS به نام «علی» تلفنی تماس گرفت و قرار گذاشت که همزمان با غروب آفتاب، حاشيه يکی از ميدانهای نزديک هتل هم را ببينيم. همان طور که منتظر علی ايستاده بودم، مردی حدوداً پنجاه ساله با هيکلی تنومند و باقيمانده موهای سپيدی که در دو طرف سرش بود، سراغ من آمد و با لهجه عراقی از من پرسيد: «تو عراقی هستی؟ اگه نه، پس از کجايی؟» عرب بودن من را از قيافهام و از شنيدن صحبت تلفنی که دور ميدان با يکی از دوستانم در قاهره داشتم فهميده بود. بلافاصله خودش را معرفی کرد و گفت که ايرانی و اسمش محمد است و از سالها پيش از جنگ، در عراق زندگی کرده و همان جا عربی را ياد گرفته است و دوستان عراقی مهاجر زيادی دارد. او برای من توضيح داد که صدام حسين پيش از آغاز جنگ عراق با ايران در سال 1980، حدود نيم ميليون عراقی ايرانیالاصل را حتی اگر اين اصل و نسب به نسلهای خيلی دورشان برمیگشت، از عراق رانده است. الآن فهميدم که چرا برخی از مردان دور آبنمای ميدان، عربی را با لهجه عراقی صحبت میکردند؛ حتماً از دوستان حاج محمد بودهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣4⃣
❇️ روز ششم/7
🔹عمومحمد به دوربين بزرگ من نگاهی انداخت و تقاضای عجيبی را مطرح کرد و از من خواست که رد نکنم. او از من تقاضا کرد که از شيشه شکسته ماشينش عکس بگيرم تا آن را به شرکت بيمه بدهد و درخواست غرامت کند. نگران شدم؛ چون ماشين بدشانس من که آن قدر خطخطی شده و تصادف کرده و بيشتر از آنکه در خانه باشد دست کارشناسان بيمه بوده، تا به حال حتی يک بار هم از سوی شرکت بيمه عکس آن را نخواستهاند؛ بلکه هميشه کارشناسان بيمه خودشان برای عکسبرداری میآمدهاند. با نگرانی، اما بدون هيچ واهمهای گفتم: «شما امر بفرماييد حاج محمد؛ ماشين را بيار اينجا تا عکسشو برات بگيرم.» با اصرار گفت: «نه نه.. خونه ما خيلی به اينجا نزديکه، بيا تا با ماشين ديگهم بريم و عکس اون رو بگيريم». با خودم گفتم جای نگرانی نيست و رفتن با او ضرری نداره، کمی ماجراجويی هم بیاشکال است. سوار ماشينش شديم و به سوی خانه راه افتاديم. در راه، سعی داشتم مسير را به خاطر بسپارم و نشانههای مشخصی را به ياد بسپارم، ولی بیفايده بود. اگر احياناً ورق برگشت و چيزی که از آن میترسم اتفاق افتاد ـ هر چند واقعاً نمیتوانم مشخص کنم که از چه چيزی ترس دارم ـ اصلاً نمیتوانم به پليس بگويم کجا بودهام! بعد از 10 دقيقه رانندگی در چند خيابان و کوچه تنگ و تاريک که گويی عمداً مرا از آن عبور داده تا مسير را تشخيص ندهم، به مقصد رسيديم و با ماشين وانت کوچک او روبهرو شدم که شيشه جلو آن شکسته بود. پيشنهاد کردم که با دوربين فوری از آن عکس بگيرم، همين کار را کردم و عکس را تحويل گرفت تا برای دريافت خسارت آن را به شرکت بيمه ارائه کند. مرد بيچاره خيلی خوشحال شد و تقاضا کرد با پسر بزرگش که برای استقبال از من به بيرون از خانه آمده بود، عکسی ديگر بگيرم. در حق حاجمحمد داوری درستی نکرده بودم و خداوند مرا از شرّ اين خطر کردن و دنبال دردسر افتادن نجات داد. مرا به داخل خانهاش برد و به نوشيدن چای دعوت کرد و در ازای خدمت بزرگی که به او کرده بودم، يک کيسه بزرگ شيرينی به من هديه داد.
🔹خانه ساده حاجمحمد باغچه کوچکی داشت، اما معلوم است که عاشق خرت و پرت است؛ چرا که سرتاسر خانهاش پر است از کارتنهای قديمی و دستگاههای خراب، و بهزحمت میتوانی جايی پيدا کنی که قدم بگذاری و به درِ خانه برسی.
🔹اين خانه هم مثل همه خانهها بهجز يک فرش روی زمين و چند پشتی، اثاث چندانی ندارد. تلويزيون را برای من روشن کرد و شبکه BBC فارسی را آورد که ايرانیها آن را میپسندند. داشت گفتوگوی مطبوعاتی رئيسجمهور روحانی در حاشيه اجلاس سازمان ملل را گزارش میکرد. تلاش کردم تا از زبان وی در باره اوضاع اقتصادی چيزی بشنوم، ولی زبان ضعيف حاجمحمد به او کمک نکرد که ديدگاههای سياسی و اقتصادی خودش را بيان کند و نظرش را فقط در اين دو کلمه فارسی گفت که «اقتصاد خراب». به نظر میرسد که از وضعيت اقتصادی کشور مأيوس است و حتی با تغييراتی که در سطح مديران کشور پديد آمده، هيچ اميدی به بهبود آن ندارد.
🔹از او خواستم که مرا به ميدانی برگرداند که دوستم در انتظار ايستاده است. مرا به همان جايی که سوار کرده بود باز گرداند و دوباره از من تشکر کرد و پيشنهاد داد که فردا با ماشين خودش مرا در بازديد از يکی از روستاهای اطراف يزد همراهی کند. اظهار اميدواری کردم که کاش بتوانم. بابت اين پيشنهادش از او سپاسگزاری کردم و قول دادم که در اين باره فکر کنم.
🔹بالاخره علی را ديدم که يک ربع ساعت روی موتورسيکلتش در انتظار من بود؛ جوانی لاغر اندام با چهرهای گندمگون و مويی پرپشت و سيمايی بچگانه که 19 سال بيشتر عمر نداشت. کاپشن چرم مشکی پوشيده بود تا هنگام موتورسواری او را از سرما در امان نگه دارد. او موتور را برای فرار از ترافيک يزد استفاده میکند؛ اما کدام ترافيک؟ اگر اين بنده بينوای خدا ترافيک قاهره را ببيند، درجا سنگوب میکند؛ چون همه شلوغی يزد به اندازه شلوغی چهارراههای خيابان مصطفی نحّاس و خيابانهای اصلی شهرک نصر نيست. سوار بر موتور به کافیشاپ پسرعمويش رفتيم. هنوز سهميه قليان شبانهام را نگرفتهام. کافیشاپ عبارت از يک باغ بزرگ انار بود که در آن تخت گذاشته بودند و خانوادهها و مجردها روی آن استراحت میکردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6⃣4⃣
❇️ روز ششم/7
🔹عمومحمد به دوربين بزرگ من نگاهی انداخت و تقاضای عجيبی را مطرح کرد و از من خواست که رد نکنم. او از من تقاضا کرد که از شيشه شکسته ماشينش عکس بگيرم تا آن را به شرکت بيمه بدهد و درخواست غرامت کند. نگران شدم؛ چون ماشين بدشانس من که آن قدر خطخطی شده و تصادف کرده و بيشتر از آنکه در خانه باشد دست کارشناسان بيمه بوده، تا به حال حتی يک بار هم از سوی شرکت بيمه عکس آن را نخواستهاند؛ بلکه هميشه کارشناسان بيمه خودشان برای عکسبرداری میآمدهاند. با نگرانی، اما بدون هيچ واهمهای گفتم: «شما امر بفرماييد حاج محمد؛ ماشين را بيار اينجا تا عکسشو برات بگيرم.» با اصرار گفت: «نه نه.. خونه ما خيلی به اينجا نزديکه، بيا تا با ماشين ديگهم بريم و عکس اون رو بگيريم». با خودم گفتم جای نگرانی نيست و رفتن با او ضرری نداره، کمی ماجراجويی هم بیاشکال است. سوار ماشينش شديم و به سوی خانه راه افتاديم. در راه، سعی داشتم مسير را به خاطر بسپارم و نشانههای مشخصی را به ياد بسپارم، ولی بیفايده بود. اگر احياناً ورق برگشت و چيزی که از آن میترسم اتفاق افتاد ـ هر چند واقعاً نمیتوانم مشخص کنم که از چه چيزی ترس دارم ـ اصلاً نمیتوانم به پليس بگويم کجا بودهام! بعد از 10 دقيقه رانندگی در چند خيابان و کوچه تنگ و تاريک که گويی عمداً مرا از آن عبور داده تا مسير را تشخيص ندهم، به مقصد رسيديم و با ماشين وانت کوچک او روبهرو شدم که شيشه جلو آن شکسته بود. پيشنهاد کردم که با دوربين فوری از آن عکس بگيرم، همين کار را کردم و عکس را تحويل گرفت تا برای دريافت خسارت آن را به شرکت بيمه ارائه کند. مرد بيچاره خيلی خوشحال شد و تقاضا کرد با پسر بزرگش که برای استقبال از من به بيرون از خانه آمده بود، عکسی ديگر بگيرم. در حق حاجمحمد داوری درستی نکرده بودم و خداوند مرا از شرّ اين خطر کردن و دنبال دردسر افتادن نجات داد. مرا به داخل خانهاش برد و به نوشيدن چای دعوت کرد و در ازای خدمت بزرگی که به او کرده بودم، يک کيسه بزرگ شيرينی به من هديه داد.
🔹خانه ساده حاجمحمد باغچه کوچکی داشت، اما معلوم است که عاشق خرت و پرت است؛ چرا که سرتاسر خانهاش پر است از کارتنهای قديمی و دستگاههای خراب، و بهزحمت میتوانی جايی پيدا کنی که قدم بگذاری و به درِ خانه برسی.
🔹اين خانه هم مثل همه خانهها بهجز يک فرش روی زمين و چند پشتی، اثاث چندانی ندارد. تلويزيون را برای من روشن کرد و شبکه BBC فارسی را آورد که ايرانیها آن را میپسندند. داشت گفتوگوی مطبوعاتی رئيسجمهور روحانی در حاشيه اجلاس سازمان ملل را گزارش میکرد. تلاش کردم تا از زبان وی در باره اوضاع اقتصادی چيزی بشنوم، ولی زبان ضعيف حاجمحمد به او کمک نکرد که ديدگاههای سياسی و اقتصادی خودش را بيان کند و نظرش را فقط در اين دو کلمه فارسی گفت که «اقتصاد خراب». به نظر میرسد که از وضعيت اقتصادی کشور مأيوس است و حتی با تغييراتی که در سطح مديران کشور پديد آمده، هيچ اميدی به بهبود آن ندارد.
🔹از او خواستم که مرا به ميدانی برگرداند که دوستم در انتظار ايستاده است. مرا به همان جايی که سوار کرده بود باز گرداند و دوباره از من تشکر کرد و پيشنهاد داد که فردا با ماشين خودش مرا در بازديد از يکی از روستاهای اطراف يزد همراهی کند. اظهار اميدواری کردم که کاش بتوانم. بابت اين پيشنهادش از او سپاسگزاری کردم و قول دادم که در اين باره فکر کنم.
🔹بالاخره علی را ديدم که يک ربع ساعت روی موتورسيکلتش در انتظار من بود؛ جوانی لاغر اندام با چهرهای گندمگون و مويی پرپشت و سيمايی بچگانه که 19 سال بيشتر عمر نداشت. کاپشن چرم مشکی پوشيده بود تا هنگام موتورسواری او را از سرما در امان نگه دارد. او موتور را برای فرار از ترافيک يزد استفاده میکند؛ اما کدام ترافيک؟ اگر اين بنده بينوای خدا ترافيک قاهره را ببيند، درجا سنگوب میکند؛ چون همه شلوغی يزد به اندازه شلوغی چهارراههای خيابان مصطفی نحّاس و خيابانهای اصلی شهرک نصر نيست. سوار بر موتور به کافیشاپ پسرعمويش رفتيم. هنوز سهميه قليان شبانهام را نگرفتهام. کافیشاپ عبارت از يک باغ بزرگ انار بود که در آن تخت گذاشته بودند و خانوادهها و مجردها روی آن استراحت میکردند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣4⃣
❇️ روز ششم/8
🔹مثل هميشه، مقدمه کوتاهی در باره خودم و سفرم بيان کردم. زبان انگليسیاش نسبت به يک سالی که آن را فرا میگيرد بدَک نيست. علی در دانشکده مهندسی سال اول رشته برق را میگذراند. از تحصيلات و زندگی سادهاش در يزد گفت و آرزويی که برای سفر به خارج از کشور دارد و دشواریهايی که در اين مورد با آن روبهرو است؛ زيرا رفتن به سربازی بدون هيچ استثنايی برای همه پسران جوان ايرانی اجباری است و پيش از فکر کردن به سفر خارج، بايد دوره خدمت سربازی خود را به پايان برساند. او اگر اکنون قصد سفر کند لازم است مبلغ 15 ميليون تومان (معادل 5000 دلار آمريکا در آن موقع) را به عنوان تضمين مراجعت، تا زمان برگشت خود، نزد دولت به وديعه بگذارد. علاوه بر آن هم بايد مبلغ هنگفتی را تحت نام عوارض خروج از کشور بپردازد و برای هر جوان ايرانی که خواسته باشد از کشور بگريزد و بر نگردد مبلغ کمی نيست. پدرش با اينکه سفر را دوست دارد، ولی نمیتواند اين مبلغ زياد را تأمين کند. پدرش افسر پليس است و همه اعضای خانواده شيفته سفر هستند. روی دوربين کوچک خودش تصاويری از شهرهای ايران از رشت در شمال گرفته تا مشهد در شرق و تبريز در غرب کشور را به من نشان داد و از رابطه دوستی خود با يکی از همکلاسانش پرده برداشت. طفلکی هنوز کوچک است و دل پاکی دارد. از روابط ميان دختر و پسر در مصر پرسيد و سؤال عجيبی در مورد امکان رابطه همزمان يک دختر با دو نفر مطرح کرد که گاهی در نزد آنها رخ میدهد. شگفتزده جواب دادم: تا جايی که میدانم اين امر آن قدر اتفاق نمیافتد که بتوان آن را يک پديده رايج اجتماعی شمرد؛ اما هر قاعدهای استثنا هم دارد.
🔹در باره خودش گفت، و اينکه جوانی متدين و اهل نماز و روزه است و حساب فيسبوک ندارد. تعجب کردم؛ چون اينجا به رغم فيلتر بودن اين شبکه اجتماعی، همه در آن فعال هستند. توضيح داد که پدرش افسر پليس است و همه خانوادهاش بايد متعهد باشند و قانون را رعايت کنند تا پدرش با مشکلی روبهرو نشود. با پسرعمويش که خودش قليان و زغال را برای ما آورد روبهرو شدم و ديدم که شخصاً زغالهای افروخته را برای ديگر مشتريان هم میبرد؛ يکه خوردم که مگر همه اينها آشنايان و دوستان او هستند که خودش مشغول خدمت است! اما از زبان علی شنيدم که گر چه وی مالک نيمی از اين جا است، خودش هم به عنوان «قليانچی» کار میکند؛ عجب جوان زحمتکشی! برايش آرزوی توفيق دارم. يکی از اولين و مهمترين جملههای فارسی که در شيراز ياد گرفته بودم اين بود که «عمو، زغال بده» برافروخته بودن پيوسته زغال قليان برای لذت بردن از آن اهميت زيادی دارد.
🔹دو ساعت همنشينی با علی و دو تا قليان و چند قوری چای، پايانبخش يک روز طولانی بود. علی من را بر ترک موتورش نشاند و به هاستل برگرداند. به اتاق مشترک رفتم و در تاريکی جای خواب خودم را يافتم. اتاق پر از مرد و زن مسافر بود که بيشترشان خواب بودند، بهجز يک نفر که با استفاده از نور چراغقوه روی سرش، سرگرم خواندن بود. به تخت خودم در طبقه بالا رفتم و سه ثانيه بيشتر طول نکشيد که در واکنش طبيعی بدن کوفته و بيچارهام به کمخوابی ديشب، غرق خوابی عميق شدم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣4⃣
❇️ روز ششم/8
🔹مثل هميشه، مقدمه کوتاهی در باره خودم و سفرم بيان کردم. زبان انگليسیاش نسبت به يک سالی که آن را فرا میگيرد بدَک نيست. علی در دانشکده مهندسی سال اول رشته برق را میگذراند. از تحصيلات و زندگی سادهاش در يزد گفت و آرزويی که برای سفر به خارج از کشور دارد و دشواریهايی که در اين مورد با آن روبهرو است؛ زيرا رفتن به سربازی بدون هيچ استثنايی برای همه پسران جوان ايرانی اجباری است و پيش از فکر کردن به سفر خارج، بايد دوره خدمت سربازی خود را به پايان برساند. او اگر اکنون قصد سفر کند لازم است مبلغ 15 ميليون تومان (معادل 5000 دلار آمريکا در آن موقع) را به عنوان تضمين مراجعت، تا زمان برگشت خود، نزد دولت به وديعه بگذارد. علاوه بر آن هم بايد مبلغ هنگفتی را تحت نام عوارض خروج از کشور بپردازد و برای هر جوان ايرانی که خواسته باشد از کشور بگريزد و بر نگردد مبلغ کمی نيست. پدرش با اينکه سفر را دوست دارد، ولی نمیتواند اين مبلغ زياد را تأمين کند. پدرش افسر پليس است و همه اعضای خانواده شيفته سفر هستند. روی دوربين کوچک خودش تصاويری از شهرهای ايران از رشت در شمال گرفته تا مشهد در شرق و تبريز در غرب کشور را به من نشان داد و از رابطه دوستی خود با يکی از همکلاسانش پرده برداشت. طفلکی هنوز کوچک است و دل پاکی دارد. از روابط ميان دختر و پسر در مصر پرسيد و سؤال عجيبی در مورد امکان رابطه همزمان يک دختر با دو نفر مطرح کرد که گاهی در نزد آنها رخ میدهد. شگفتزده جواب دادم: تا جايی که میدانم اين امر آن قدر اتفاق نمیافتد که بتوان آن را يک پديده رايج اجتماعی شمرد؛ اما هر قاعدهای استثنا هم دارد.
🔹در باره خودش گفت، و اينکه جوانی متدين و اهل نماز و روزه است و حساب فيسبوک ندارد. تعجب کردم؛ چون اينجا به رغم فيلتر بودن اين شبکه اجتماعی، همه در آن فعال هستند. توضيح داد که پدرش افسر پليس است و همه خانوادهاش بايد متعهد باشند و قانون را رعايت کنند تا پدرش با مشکلی روبهرو نشود. با پسرعمويش که خودش قليان و زغال را برای ما آورد روبهرو شدم و ديدم که شخصاً زغالهای افروخته را برای ديگر مشتريان هم میبرد؛ يکه خوردم که مگر همه اينها آشنايان و دوستان او هستند که خودش مشغول خدمت است! اما از زبان علی شنيدم که گر چه وی مالک نيمی از اين جا است، خودش هم به عنوان «قليانچی» کار میکند؛ عجب جوان زحمتکشی! برايش آرزوی توفيق دارم. يکی از اولين و مهمترين جملههای فارسی که در شيراز ياد گرفته بودم اين بود که «عمو، زغال بده» برافروخته بودن پيوسته زغال قليان برای لذت بردن از آن اهميت زيادی دارد.
🔹دو ساعت همنشينی با علی و دو تا قليان و چند قوری چای، پايانبخش يک روز طولانی بود. علی من را بر ترک موتورش نشاند و به هاستل برگرداند. به اتاق مشترک رفتم و در تاريکی جای خواب خودم را يافتم. اتاق پر از مرد و زن مسافر بود که بيشترشان خواب بودند، بهجز يک نفر که با استفاده از نور چراغقوه روی سرش، سرگرم خواندن بود. به تخت خودم در طبقه بالا رفتم و سه ثانيه بيشتر طول نکشيد که در واکنش طبيعی بدن کوفته و بيچارهام به کمخوابی ديشب، غرق خوابی عميق شدم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8⃣4⃣
❇️ روز هفتم/1
🔸غرق در شکوه معماری آذری
🔹صبح با صدای زنگ ساعت موبايلم که داشت آواز «اتجنّن» از گروه موسيقی «کايروکی» را سرمیداد از خواب بيدار شدم و ديدم که گوشی در کف دستم مانده است. بعد از اينکه خودم را جمعوجور کردم، متوجه شدم که همسايه تخت پايينی با صدای اين زنگ از خواب برخاسته و چون پيمانه صبرش لبريز شده تصميم گرفته است که خودش مرا بيدار کند و از من بخواهد که اين زنگ لعنتی را خفه کنم. جوانی بود با چهره اروپايی و چيزی نمانده بود که با چند تا فحش، صدای خوکمانندی در بياورد. از اين مزاحمت صبحگاهی عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشيد دوست من، اينها تاوان اقامت در اتاق پنج دلاری مشترک با مسافران غريبه است، شايد هر کسی از يک جايی صدايی در بياورد و تو را آزار بدهد؛ اما تو بايد تحملش را داشته باشی. من خودم خوابسنگين هستم و اين آزاردهندههای شب و روز برايم اهميتی ندارد.
🔹همه لباسهايم را در تشتی که در هاستل بود، شستم؛ چون بردن آنها به خشکشويی و انتظار برگشت آنها بيشتر از 24 ساعت وقت میگيرد و من فرصت اين را ندارم که روز سوم را هم برای اين کار در يزد تلف کنم. پس از مدتی انتظار، بالاخره از طرف يک اصفهانی به نام مهتاب، پاسخی برای پذيرايی در اصفهان دريافت کردم.
🔹مدير هاستل به من اجازه داد که لباسهای خيس را روی پشتبام پهن کنم؛ اين برای من که يک برادر مصری مسلمان هستم البته يک استثنا بود، و گرنه ضوابط اينجا اين اجازه را به هر کسی نمیدهد. او واقعاً با من مهربان بود، اخبار رويدادهای مصر را پيگيری میکرد و با اوضاع سياسی آن همدلی داشت. لباسهای شسته را برداشتم و از پلههای حلزونی روی پشتبام رفتم. يک گوشه آفتابگير پيدا کردم و در حالی که لباسهايم را روی طناب پهن میکردم چشمم به زيبايی خيرهکننده نمای شهر يزد افتاد که رنگ فيروزهای دو گلدسته مسجد جامع آن در زير پرتو خورشيد صبحگاهی میدرخشيد و تلألو گنبدهای بزرگ فيروزهای، زيبايی آن را دوچندان میکرد. کرانههای يزد که آن را بزرگترين شهر کاهگلیِ جهان برشمردهاند، تا افقهای دور کشيده میشود.
🔹پس از صرف صبحانه و قهوه مفصل بامدادی، راه افتادم تا با دوربين سنگينی که هميشه بر دوش دارم، بهتنهايی در کوچههای يزد قدم بزنم. محلهها تنگ است و يک ماشين هم بهزحمت از آن رد میشود و ديوارها همه با کاهگلی به رنگ قهوهایِ روشن پوشيده است. روی بعضی از خانهها بادگير ساختهاند و بر بعضی از ساختمانها هم گنبدهايی آبی ديده میشود که نشانهای از وجود مسجد يا آرامگاه مطهر يکی از شخصيتهای دينی شهر است.
🔹گشتوگذار در اين محلهها و تماشای خانههای قديمی، پيشينه و ارزش بافت کهن شهر را نشان میدهد. مردم نيز در احداث بناهای نوساز خود همان سبک معماری بافت قديمی شهر را رعايت کرده و ميراث کهن خود را از فراموشی در برابر آجرهای قرمز و رنگهای مصنوعی پاس داشتهاند. نمیدانم که اين امر محصول ضوابط و مقررات دولتی است يا خود ايرانیها سبک سازههای قديمی را مقدس شمرده و آن را محفوظ نگه داشتهاند؛ هر چه باشد، اطمينان دارم که اين مردم هستند که با اراده خويش از ميراثشان پاسداری میکنند و قانون نمیتواند اراده افراد را تغيير دهد. چنان که در مصر هم مقرراتی برای حراست از ساختمانهای قديمی وضع شده، اما اجرای آن هرگز با موفقيت روبهرو نبوده است؛ زيرا هستند کسانی که با حقه و فريب، در برابر مقررات میايستند و با تخريب خانههای ارزشمند و منحصربهفرد تاريخی، «برج مسکونی حاجی فلان با آبميوه فروشی و کباب ترکی در طبقه همکف» را بنا میکنند.
🔹اول از همه، در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با منارههای فيروزهای برافراشتهاش چشم را خيره میکرد. اين مسجد يکی از تحفههای معماری بازمانده از سبک آذری (منسوب به آذربايجان) به دست يک معماری ايرانی است که سده دوازدهم در عصر آلبويه ساخته شده و 800 سال قدمت دارد. اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای منارههايش به 52 متر میرسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده، تا اينکه با بهرهگيری از شيوههای نوين مهندسی، در حرمين شريفين و مغرب و مصر منارههای بلندتری ساخته شد. وقت خوبی را در کندوکاوِ گوشهوکنار مسجد و نگارههای چشمنواز آن که واژهها از توصيف آن عاجزند، سپری کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8⃣4⃣
❇️ روز هفتم/1
🔸غرق در شکوه معماری آذری
🔹صبح با صدای زنگ ساعت موبايلم که داشت آواز «اتجنّن» از گروه موسيقی «کايروکی» را سرمیداد از خواب بيدار شدم و ديدم که گوشی در کف دستم مانده است. بعد از اينکه خودم را جمعوجور کردم، متوجه شدم که همسايه تخت پايينی با صدای اين زنگ از خواب برخاسته و چون پيمانه صبرش لبريز شده تصميم گرفته است که خودش مرا بيدار کند و از من بخواهد که اين زنگ لعنتی را خفه کنم. جوانی بود با چهره اروپايی و چيزی نمانده بود که با چند تا فحش، صدای خوکمانندی در بياورد. از اين مزاحمت صبحگاهی عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشيد دوست من، اينها تاوان اقامت در اتاق پنج دلاری مشترک با مسافران غريبه است، شايد هر کسی از يک جايی صدايی در بياورد و تو را آزار بدهد؛ اما تو بايد تحملش را داشته باشی. من خودم خوابسنگين هستم و اين آزاردهندههای شب و روز برايم اهميتی ندارد.
🔹همه لباسهايم را در تشتی که در هاستل بود، شستم؛ چون بردن آنها به خشکشويی و انتظار برگشت آنها بيشتر از 24 ساعت وقت میگيرد و من فرصت اين را ندارم که روز سوم را هم برای اين کار در يزد تلف کنم. پس از مدتی انتظار، بالاخره از طرف يک اصفهانی به نام مهتاب، پاسخی برای پذيرايی در اصفهان دريافت کردم.
🔹مدير هاستل به من اجازه داد که لباسهای خيس را روی پشتبام پهن کنم؛ اين برای من که يک برادر مصری مسلمان هستم البته يک استثنا بود، و گرنه ضوابط اينجا اين اجازه را به هر کسی نمیدهد. او واقعاً با من مهربان بود، اخبار رويدادهای مصر را پيگيری میکرد و با اوضاع سياسی آن همدلی داشت. لباسهای شسته را برداشتم و از پلههای حلزونی روی پشتبام رفتم. يک گوشه آفتابگير پيدا کردم و در حالی که لباسهايم را روی طناب پهن میکردم چشمم به زيبايی خيرهکننده نمای شهر يزد افتاد که رنگ فيروزهای دو گلدسته مسجد جامع آن در زير پرتو خورشيد صبحگاهی میدرخشيد و تلألو گنبدهای بزرگ فيروزهای، زيبايی آن را دوچندان میکرد. کرانههای يزد که آن را بزرگترين شهر کاهگلیِ جهان برشمردهاند، تا افقهای دور کشيده میشود.
🔹پس از صرف صبحانه و قهوه مفصل بامدادی، راه افتادم تا با دوربين سنگينی که هميشه بر دوش دارم، بهتنهايی در کوچههای يزد قدم بزنم. محلهها تنگ است و يک ماشين هم بهزحمت از آن رد میشود و ديوارها همه با کاهگلی به رنگ قهوهایِ روشن پوشيده است. روی بعضی از خانهها بادگير ساختهاند و بر بعضی از ساختمانها هم گنبدهايی آبی ديده میشود که نشانهای از وجود مسجد يا آرامگاه مطهر يکی از شخصيتهای دينی شهر است.
🔹گشتوگذار در اين محلهها و تماشای خانههای قديمی، پيشينه و ارزش بافت کهن شهر را نشان میدهد. مردم نيز در احداث بناهای نوساز خود همان سبک معماری بافت قديمی شهر را رعايت کرده و ميراث کهن خود را از فراموشی در برابر آجرهای قرمز و رنگهای مصنوعی پاس داشتهاند. نمیدانم که اين امر محصول ضوابط و مقررات دولتی است يا خود ايرانیها سبک سازههای قديمی را مقدس شمرده و آن را محفوظ نگه داشتهاند؛ هر چه باشد، اطمينان دارم که اين مردم هستند که با اراده خويش از ميراثشان پاسداری میکنند و قانون نمیتواند اراده افراد را تغيير دهد. چنان که در مصر هم مقرراتی برای حراست از ساختمانهای قديمی وضع شده، اما اجرای آن هرگز با موفقيت روبهرو نبوده است؛ زيرا هستند کسانی که با حقه و فريب، در برابر مقررات میايستند و با تخريب خانههای ارزشمند و منحصربهفرد تاريخی، «برج مسکونی حاجی فلان با آبميوه فروشی و کباب ترکی در طبقه همکف» را بنا میکنند.
🔹اول از همه، در همسايگی هتل ساده خود، در محل يک يادگار معماری يعنی «مسجدجامع» توقف کردم که با منارههای فيروزهای برافراشتهاش چشم را خيره میکرد. اين مسجد يکی از تحفههای معماری بازمانده از سبک آذری (منسوب به آذربايجان) به دست يک معماری ايرانی است که سده دوازدهم در عصر آلبويه ساخته شده و 800 سال قدمت دارد. اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای منارههايش به 52 متر میرسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده، تا اينکه با بهرهگيری از شيوههای نوين مهندسی، در حرمين شريفين و مغرب و مصر منارههای بلندتری ساخته شد. وقت خوبی را در کندوکاوِ گوشهوکنار مسجد و نگارههای چشمنواز آن که واژهها از توصيف آن عاجزند، سپری کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 اين مسجد، دربردارنده شکوه هنر معماری و ساختمان و تاريخ جهان است و بلندای منارههايش به 52 متر میرسد که در گذشته، بلندترين گلدسته دنيا بوده.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣4⃣
❇️ روز هفتم/2
🔹تا اينجای سفر چنين بوده و در مقصدهای بعدی نيز چنين است که در بسياری از بناهای مهم باستانی در دورانهای گوناگون تاريخ ايران درنگ خواهم کرد. صفحههای ويکيپديا سرشار از دادههايی گاه خستهکننده و گاه دلانگيز پيرامون تاريخ ايران باستان و نوين است. من در ترسيم پارههايی از تاريخ، به نکاتی که به نظر خودم برای شناخت اين کشور اهميت بهسزايی دارد، اشاره خواهم کرد؛ در اين ميان، گاه درست میگويم و چه بسا دچار خطا شوم، با اين حال، از نشانهايی که آنان به باور خود در تاريخ نهادهاند نخواهم گذشت، اما بايد دانست اين کتاب با يک متن تاريخی تفاوت دارد.
🔹از زمان فتوحات اسلامی بدين سو، حدود 25 سلسله و دولت و قبيله بر ايران فرمان راندهاند که برخی از آنها ديرزمانی پاييده و بعضی ديگر بيش از 50 سال دوام نياوردهاند، اما بيشتر آنان بين 100 تا 200 سال و به تعبير ابنخلدون در «مقدمه»اش، در قالب سه نسل حکومت کردهاند. دکتر علی الوردی در تبيين گفتمان ابنخلدون پيرامون دوره زندگی اکثريت خاندانها و سلسلههای حاکم در تاريخ میگويد که هر دورهای با پيدايش يک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک و دارای ريشههای استوار قبيلهای شروع میشود، کشور را تحت فرمان خود در میآورَد و تمام کوشش و توان خود را به کار میگيرد و با رنج و دشواری بسيار، سلطنتی را برپا میکند و آنگاه پسرش که در نسل دوم جای میگيرد آن را به ارث میبرد. روشن است که پسر برای رسيدن به ولايتعهدی و در پی آن نشستن بر تخت پادشاهی، زحمتی کمتر از پدر برای رسيدن به سلطنت کشيده است، بنابراين لذتهای حکمرانی او را از کار کشورداری باز میدارد و پس از او پسر نسل سومیاش که در نعمت پدر و پدربزرگ غرق است، بی هيچ کوششی، بر جای او تکيه میزند و پس از وی و گاه بعداز نسل چهارم، به دنبال کشمکش با پادشاهی ضعيف و خوشگذران، حکومت از دست اين خاندان و سلسله بيرون میرود. از اين رو، درنگ من در پارهای از برهههای تاريخ ايران، شکلی گزينشی گرفته و بر پايه اهميتی است که به نظر قاصر بنده از آن بهره میبرد.
🔹با علی قرار گذاشتم که پس از پايان کلاسهای شيفت صبح و پس از برگزاری نماز ظهر در مسجد رضازاد [احتمالاً مزار شاه سيد رضا] که يکی از مشهورترين مقامات متبرکه يزد است او را ببينم. بهسرعت خودم را به مسجد رساندم تا از ابتدای نماز جماعت حضور داشته باشم.
🔹قاری در انتهای قرائت کوتاهی از قرآن و پيش از بانگ اذان، جمله «صدق الله العلی العظيم» را با صدايی کشيده، در ميکروفون مسجد سر داد و کلمه «العلی» را به «صدق الله العظيم» که گوش ما به شنيدن آن در مساجد خو گرفته است، افزود، کما اينکه شهادت به «علیّ ولیّ الله» را هم به متن آشنای اذان ما اضافه کرد. صفهای نماز به شکلی منظم آماده شده است، اما نمازگزاران برخلاف روش ما در مصر خيلی به هم نچسبيدهاند. بعضی از نمازگزاران در مساجد مصر اصرار دارند که صفها را 110% پر کنند، و دقت آنان در اين امر به گونهای است که بايد انگشت کوچک پای نمازگزار درست به انگشت نمازگزار دو طرفش چسبيده باشد، تا بتوان اسم آن را صف گذاشت. اينجا اما نمازگزاران حدود يک وجب با هم فاصله دارند. نماز با تکبيره الاحرام شروع شد و در حالی که من بنا به عادتی که از کودکی دارم، دستهايم را روی سينهام گذاشتم، ديگران دستهايشان را رها کردهاند. يک نوار سبزرنگ به عرض ده سانتیمتر جلو هر صف ديده میشود که هر نفر تربت حسينی خود را برای سجده روی آن میگذارد. در کنار امام، نوجوانی ميکروفون به دست ايستاده و تکبيرها را تکرار میکند تا هر کسی که در مسجد است آن را بشنود. اين کار هيچ دليلی ندارد؛ چون تعداد صفوف ـ که آن هم پر نشده ـ از 5 يا 6 صف بيشتر نيست. نوجوان مکبّری که کنار امام جماعت ايستاده خودش نماز نخواند، چون رو به ما ايستاده بود، حتی پس از پايان نماز جماعت هم نديدم که نماز بخواند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣4⃣
❇️ روز هفتم/2
🔹تا اينجای سفر چنين بوده و در مقصدهای بعدی نيز چنين است که در بسياری از بناهای مهم باستانی در دورانهای گوناگون تاريخ ايران درنگ خواهم کرد. صفحههای ويکيپديا سرشار از دادههايی گاه خستهکننده و گاه دلانگيز پيرامون تاريخ ايران باستان و نوين است. من در ترسيم پارههايی از تاريخ، به نکاتی که به نظر خودم برای شناخت اين کشور اهميت بهسزايی دارد، اشاره خواهم کرد؛ در اين ميان، گاه درست میگويم و چه بسا دچار خطا شوم، با اين حال، از نشانهايی که آنان به باور خود در تاريخ نهادهاند نخواهم گذشت، اما بايد دانست اين کتاب با يک متن تاريخی تفاوت دارد.
🔹از زمان فتوحات اسلامی بدين سو، حدود 25 سلسله و دولت و قبيله بر ايران فرمان راندهاند که برخی از آنها ديرزمانی پاييده و بعضی ديگر بيش از 50 سال دوام نياوردهاند، اما بيشتر آنان بين 100 تا 200 سال و به تعبير ابنخلدون در «مقدمه»اش، در قالب سه نسل حکومت کردهاند. دکتر علی الوردی در تبيين گفتمان ابنخلدون پيرامون دوره زندگی اکثريت خاندانها و سلسلههای حاکم در تاريخ میگويد که هر دورهای با پيدايش يک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک و دارای ريشههای استوار قبيلهای شروع میشود، کشور را تحت فرمان خود در میآورَد و تمام کوشش و توان خود را به کار میگيرد و با رنج و دشواری بسيار، سلطنتی را برپا میکند و آنگاه پسرش که در نسل دوم جای میگيرد آن را به ارث میبرد. روشن است که پسر برای رسيدن به ولايتعهدی و در پی آن نشستن بر تخت پادشاهی، زحمتی کمتر از پدر برای رسيدن به سلطنت کشيده است، بنابراين لذتهای حکمرانی او را از کار کشورداری باز میدارد و پس از او پسر نسل سومیاش که در نعمت پدر و پدربزرگ غرق است، بی هيچ کوششی، بر جای او تکيه میزند و پس از وی و گاه بعداز نسل چهارم، به دنبال کشمکش با پادشاهی ضعيف و خوشگذران، حکومت از دست اين خاندان و سلسله بيرون میرود. از اين رو، درنگ من در پارهای از برهههای تاريخ ايران، شکلی گزينشی گرفته و بر پايه اهميتی است که به نظر قاصر بنده از آن بهره میبرد.
🔹با علی قرار گذاشتم که پس از پايان کلاسهای شيفت صبح و پس از برگزاری نماز ظهر در مسجد رضازاد [احتمالاً مزار شاه سيد رضا] که يکی از مشهورترين مقامات متبرکه يزد است او را ببينم. بهسرعت خودم را به مسجد رساندم تا از ابتدای نماز جماعت حضور داشته باشم.
🔹قاری در انتهای قرائت کوتاهی از قرآن و پيش از بانگ اذان، جمله «صدق الله العلی العظيم» را با صدايی کشيده، در ميکروفون مسجد سر داد و کلمه «العلی» را به «صدق الله العظيم» که گوش ما به شنيدن آن در مساجد خو گرفته است، افزود، کما اينکه شهادت به «علیّ ولیّ الله» را هم به متن آشنای اذان ما اضافه کرد. صفهای نماز به شکلی منظم آماده شده است، اما نمازگزاران برخلاف روش ما در مصر خيلی به هم نچسبيدهاند. بعضی از نمازگزاران در مساجد مصر اصرار دارند که صفها را 110% پر کنند، و دقت آنان در اين امر به گونهای است که بايد انگشت کوچک پای نمازگزار درست به انگشت نمازگزار دو طرفش چسبيده باشد، تا بتوان اسم آن را صف گذاشت. اينجا اما نمازگزاران حدود يک وجب با هم فاصله دارند. نماز با تکبيره الاحرام شروع شد و در حالی که من بنا به عادتی که از کودکی دارم، دستهايم را روی سينهام گذاشتم، ديگران دستهايشان را رها کردهاند. يک نوار سبزرنگ به عرض ده سانتیمتر جلو هر صف ديده میشود که هر نفر تربت حسينی خود را برای سجده روی آن میگذارد. در کنار امام، نوجوانی ميکروفون به دست ايستاده و تکبيرها را تکرار میکند تا هر کسی که در مسجد است آن را بشنود. اين کار هيچ دليلی ندارد؛ چون تعداد صفوف ـ که آن هم پر نشده ـ از 5 يا 6 صف بيشتر نيست. نوجوان مکبّری که کنار امام جماعت ايستاده خودش نماز نخواند، چون رو به ما ايستاده بود، حتی پس از پايان نماز جماعت هم نديدم که نماز بخواند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir