🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 1
🔸دريغ از يک بدرقه!
🔹صبح پنجشنبه، تنها راه افتادم که به مسجد صورتی بروم تا به تابش پرتو خورشيد از ديوار شرقی آن برسم. به مسجد که رسيدم، چند لحظه کنار باجه بليتفروشی ايستادم و با خودم فکر کردم که من بدون همراهی آنتوان مثل ايرانیها به نظر میآيم، پس چرا امتحان نکنم؟ با خنده روبهروی دختر بليتفروش قرار گرفتم و پول بليت بازديد ايرانیها را آماده کردم و فقط يک کلمه گفتم: «سلام»، او هم با خنده و اشاره و سلام جواب من را داد. خيال کرد ايرانی هستم. بدين ترتيب، يک بار ديگر حقه من گرفت و بليت ارزان گيرم آمد.
🔹بامداد روحانی درخشانی بود و گوشهگوشه مسجد غرق در تابش پرتو صورتیرنگ خورشيد. دوربين و سهپايه را برداشتم و دو ساعت خودم را درگير بازی رنگ و نور در زمين مسجد کردم تا تصاوير گوناگونی را از جزئيات آن ثبت کنم. گاه و بیگاه، برخی از بازديدکنندگان حواس من را از مسجد پرت میکردند؛ يک گروه ژاپنی آمد، و پس از آن يک گروه آلمانی، اما سرانجام همه رفتند و بار ديگر من را برای لذت بردن از شکوه بیمانند اين مکانِ غرق در نورِ گلرنگ تنها گذاشتند. طراحی سقفها و ستونها بینظير است و من عاشق کتيبههای هنری تودرتوی مسجدها هستم، لذا لحظاتی را در برابر يکی از اين نگارهها ايستادم تا به راز و رمز آن پی ببرم.
🔹سپس در خيابانهای اطراف پرسه زدم و مخفيانه و با فاصله، از برخی افراد عکس گرفتم. مغازههای زيادی، بهخصوص فروشندگان مواد غذايی از صبح زود باز هستند. کنار يک نانوايی ايستادم تا روش پخت نان را ببينم. حدود 5 نوع نان در ايران موجود است. در هر خيابان، سبزیفروشها و لبنياتیها هم هستند. همه با نشاط به کار و فعاليت مشغولند. پنجشنبه اولين روز تعطيلی پايان هفته است، ولی مراکز تجاری روزهای پنجشنبه تعطيل نيستند. روز جمعه تقدس بيشتری دارد و تعطيل رسمی شمرده میشود و به دليل برگزاری نماز، يک تعطيلی معنوی هم هست. عکسهای شهدای جنگ عراق همه ديوارهای خيابانهای شيراز را پر کرده است و همواره روی ستونهای برق و تابلوها نشانهای برای گرامیداشت خاطرات شهدا ديده میشود.
🔹همين طور که راه میرفتم، پاهايم به سمت مسجد سيد علاء کاظمی [حرم سيد علاءالدين حسين فرزند امام کاظم(ع)] کشيده شد. از فاصله دور چنان پيدا بود که مسجد تاريخی ديگری پيش روی من قرار دارد که هميشه برای نماز و دعا باز است. نتوانستهام نام همه مسجدها را حفظ کنم، آهنگ نام همهشان يکسان است.اگر اسم ده تا مسجد را هم بشنوی، يک ساعت بعد فقط يکی از آنها به يادت میماند، و دو ساعت که بگذرد میتوانی قسم بخوری که همهشان همان اسم را داشتهاند. مسجدی بزرگ بود و گنبدی بيضیشکل و دو گلدسته بلند آراسته به کاشیهايی به رنگ فيروزهای داشت.
🔹در آستانه ورود به مسجد، تابلوی با عنوان «اذن دخول حرم مطهر» را ديدم؛ چرا که نسَب صاحب اين بارگاه به يکی از امامان میرسد و کسی که قصد ورود به حرم را دارد، بايد يکی دو دقيقه بايستد و دعايی را بخواند که به عربی نوشته شده و ترجمه فارسی آن را با خط ريزتری در زير هر سطر عربی خوشنويسی کردهاند. اين دعا دوازده امام را يکيک نام میبرد و بر همه آنان درود و سلام میفرستد. مردانی را ديدم که در هنگام خواندن همين دعايی که من هم آن را بر زبان آوردم، کف دست خود را روی سينه میگذارند. زمان ورود من به مسجد مصادف با وقت نماز نبود، بنابراين مکان کاملاً آرام و بدون ازدحام بود. با ورود به مسجد همين که چشمت به ديوارها و سقفها میافتد، احساس میکنی که وارد يک «باشگاه تفريحی» شدهای؛ چون ديواره آن پوشيده از قطعات آينه و مانند همان گویهايی است که برای بازتاب نور و القای يکنواختی در تالارها آويزان میکنند. سقفها و ديوارها نورهای سفيد و سبزی را که در همه جا پراکنده بود منعکس میکنند. آرامگاه سيد علاء درست در وسط مسجد و زير گنبدی قرار دارد که بدنه داخلی آن آينهکاری است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 1
🔸دريغ از يک بدرقه!
🔹صبح پنجشنبه، تنها راه افتادم که به مسجد صورتی بروم تا به تابش پرتو خورشيد از ديوار شرقی آن برسم. به مسجد که رسيدم، چند لحظه کنار باجه بليتفروشی ايستادم و با خودم فکر کردم که من بدون همراهی آنتوان مثل ايرانیها به نظر میآيم، پس چرا امتحان نکنم؟ با خنده روبهروی دختر بليتفروش قرار گرفتم و پول بليت بازديد ايرانیها را آماده کردم و فقط يک کلمه گفتم: «سلام»، او هم با خنده و اشاره و سلام جواب من را داد. خيال کرد ايرانی هستم. بدين ترتيب، يک بار ديگر حقه من گرفت و بليت ارزان گيرم آمد.
🔹بامداد روحانی درخشانی بود و گوشهگوشه مسجد غرق در تابش پرتو صورتیرنگ خورشيد. دوربين و سهپايه را برداشتم و دو ساعت خودم را درگير بازی رنگ و نور در زمين مسجد کردم تا تصاوير گوناگونی را از جزئيات آن ثبت کنم. گاه و بیگاه، برخی از بازديدکنندگان حواس من را از مسجد پرت میکردند؛ يک گروه ژاپنی آمد، و پس از آن يک گروه آلمانی، اما سرانجام همه رفتند و بار ديگر من را برای لذت بردن از شکوه بیمانند اين مکانِ غرق در نورِ گلرنگ تنها گذاشتند. طراحی سقفها و ستونها بینظير است و من عاشق کتيبههای هنری تودرتوی مسجدها هستم، لذا لحظاتی را در برابر يکی از اين نگارهها ايستادم تا به راز و رمز آن پی ببرم.
🔹سپس در خيابانهای اطراف پرسه زدم و مخفيانه و با فاصله، از برخی افراد عکس گرفتم. مغازههای زيادی، بهخصوص فروشندگان مواد غذايی از صبح زود باز هستند. کنار يک نانوايی ايستادم تا روش پخت نان را ببينم. حدود 5 نوع نان در ايران موجود است. در هر خيابان، سبزیفروشها و لبنياتیها هم هستند. همه با نشاط به کار و فعاليت مشغولند. پنجشنبه اولين روز تعطيلی پايان هفته است، ولی مراکز تجاری روزهای پنجشنبه تعطيل نيستند. روز جمعه تقدس بيشتری دارد و تعطيل رسمی شمرده میشود و به دليل برگزاری نماز، يک تعطيلی معنوی هم هست. عکسهای شهدای جنگ عراق همه ديوارهای خيابانهای شيراز را پر کرده است و همواره روی ستونهای برق و تابلوها نشانهای برای گرامیداشت خاطرات شهدا ديده میشود.
🔹همين طور که راه میرفتم، پاهايم به سمت مسجد سيد علاء کاظمی [حرم سيد علاءالدين حسين فرزند امام کاظم(ع)] کشيده شد. از فاصله دور چنان پيدا بود که مسجد تاريخی ديگری پيش روی من قرار دارد که هميشه برای نماز و دعا باز است. نتوانستهام نام همه مسجدها را حفظ کنم، آهنگ نام همهشان يکسان است.اگر اسم ده تا مسجد را هم بشنوی، يک ساعت بعد فقط يکی از آنها به يادت میماند، و دو ساعت که بگذرد میتوانی قسم بخوری که همهشان همان اسم را داشتهاند. مسجدی بزرگ بود و گنبدی بيضیشکل و دو گلدسته بلند آراسته به کاشیهايی به رنگ فيروزهای داشت.
🔹در آستانه ورود به مسجد، تابلوی با عنوان «اذن دخول حرم مطهر» را ديدم؛ چرا که نسَب صاحب اين بارگاه به يکی از امامان میرسد و کسی که قصد ورود به حرم را دارد، بايد يکی دو دقيقه بايستد و دعايی را بخواند که به عربی نوشته شده و ترجمه فارسی آن را با خط ريزتری در زير هر سطر عربی خوشنويسی کردهاند. اين دعا دوازده امام را يکيک نام میبرد و بر همه آنان درود و سلام میفرستد. مردانی را ديدم که در هنگام خواندن همين دعايی که من هم آن را بر زبان آوردم، کف دست خود را روی سينه میگذارند. زمان ورود من به مسجد مصادف با وقت نماز نبود، بنابراين مکان کاملاً آرام و بدون ازدحام بود. با ورود به مسجد همين که چشمت به ديوارها و سقفها میافتد، احساس میکنی که وارد يک «باشگاه تفريحی» شدهای؛ چون ديواره آن پوشيده از قطعات آينه و مانند همان گویهايی است که برای بازتاب نور و القای يکنواختی در تالارها آويزان میکنند. سقفها و ديوارها نورهای سفيد و سبزی را که در همه جا پراکنده بود منعکس میکنند. آرامگاه سيد علاء درست در وسط مسجد و زير گنبدی قرار دارد که بدنه داخلی آن آينهکاری است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مهمترين کتاب من در اين سفر يک جلد از مجموعه Lonely Planet (LP) بود که به ايران اختصاص داشت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 2
🔹در کنار ورودی مسجد، جعبه چوبی چهارپايهای پر از «تربت حسينی» در قالب چيزی مثل خشتهايی کوچک است که برای سجده بر آن در هنگام نماز به کار میرود. هر کسی که در مسجد بود بر يکی از همين مُهرهای صاف که يک طرف آن نقشها و نوشتههايی داشت سجده میکرد. شيعيان بنا به دلايل متعدد فقهی، اعتقاد دارند که در نماز، فقط سجده بر زمين، اعم از شن و سنگ و خاک درست است و سجده بر لباس يا پارچه يا فرش و چيزهايی از اين قبيل موجب بطلان نماز خواهد شد. آنان برای اين عقيده خود به احاديث و روايات بسياری از حضرت محمد پيامبر(ص) استناد میکنند و از آنجا که کف همه مساجد با فرش پوشيده شده است، بنابراين بر تربت حسينی سجده میبرند که عبارت از گِلی از خاک مقدس کربلا يعنی محل شهادت سيدالشهداء است، که در زير تابش آفتاب خشک شده باشد. البته اين قطعات گاه واقعاً از خاک کربلا گرفته شده و گاه از جاهای ديگر، اما در هر حال، دليل فقهی پشت اين ماجرا همان لزوم سجده بر چيزی است که از خاک به دست آمده باشد، و اينکه نبايد بر فرش يا حصير سجده بُرد.
🔹فضای مسجد با چلچراغ بزرگی که از سقف آويخته شده، بهعلاوه درخشش پرتوی سبزرنگ، نورانی شده و چنان به چشم میآيد که گويا همه فضای درونی را با رنگ سبز آراستهاند. زائران در اطراف ضريح در حالی که برای تبرک دست بر شبکه بيرونی ضريح میکشند، خاضعانه به دعا مشغولاند و بعضی از آنها نذروات خود را در شکافی که برای همين کار در ضريح ايجاد شده است، میاندازند، لذا در اطراف سنگ مزار اسکناسهای بسياری را میبينيد. اين پولها بابِ روزی کسانی است که در زمينههای دينی فعاليت دارند، و چه بسا به مصرف واقعی صدقات برسد. چنگ زدن مردم به ضريح و تبرک جستن از آن مرا به ياد عين همين رفتارها در اطراف رأس الحسين يا مرقد عائشه در قاهره يا مقامات اوليای شايسته خدا در گوشه و کنار مصر انداخت و فهميدم که در زيارت اوليای الهی فرقی ميان سنی و شيعه نيست، همگان سر به زير میافکنند و گريه میکنند و برکت میجويند.
🔹چون بين ظهر و عصر بود، شلوغی چندانی ديده نمیشد؛ شايد در آينده وقت نماز به اينجا بيايم. همان طور که در قاهره نماز میخوانم اينجا هم خواندم، اصلاً مقيد نبودم که به تبعيت از مذهب جعفری، دستها را روی سينه نگذارم و بر تربت حسينی سجده کنم. بر خلاف آنچه زياد شنيده بودم که شيعيان بر اهل سنت فشار میآورند و قصد شيعه کردن آنها را دارند و از آن در واهمه بودم، هيچ کسی مانع من نشد و من نمازم را بی آنکه به سراغ من بيايد و از من چيزی بپرسد، به جا آوردم. از تندروهای سَلفی مصر تعجب میکنم که فکر میکنند اگر گردشگران ايرانی به مصر بيايند، خواهند کوشيد تا مصریها را به تشيع فرا بخوانند و برای همين است که بايد آنان را از آمدن به اين کشور منع کرد. در حقيقت، هر کسی که پولش را داشته باشد، جدای از اينکه سنی باشد يا شيعه، بايد بتواند برای گردش و تفريح به مصر برود.
🔹من امروز نماز خودم را در يکی از مساجد شيعيان ايران خواندم و هيچ کس حتی با يک کلمه مزاحم من نشد. به گمانم همين که کسی در مسجد باشد دليل خوبی برای تديّن او است. دخترانی که من ديدم و خانوادههايشان سر به سجده نمیگذاشتند، از اينکه من بعضی اوقات نماز میخوانم و در ماه رمضان روزه میگيرم، تعجب کردهاند.
🔹به سمت بازار وکيل که اطراف آن دو جای مهم برای بازديد است، حرکت کردم؛ يکی ارگ کريمخان زند، و ديگر مسجد وکيل. ارگ کريمخان که در روزگار قاجار ساخته شده، موزهای از مجسمههای کوچک و بزرگ و برخی از عکسهای چاپی قديمی دارد. نشانه عکسهای خاندان قاجاری سبيلهای بلند و کشيده و گاه خندهدار آنها است که از خاندانی ترکمن با ريشههای ترکی هستند و گويا اين سبيلها ريشه در همين اصالت ترکی آنها دارد. در ميانه ارگ باغچههايی پر از گل و انبوه درختان و آبنمايی بزرگ ديده میشود و در چهار گوشه آن چهار برج است و ديوارهايی بلند آن را در ميان دارد.
🔹سپس به مسجد وکيل رفتم که به بازار چسبيده است. يکی از قالیفروشها که تابلو «فرش ولی عصر» دارد مرا نگه داشت. «ولی عصر» يکی از مشهورترين نامهای پيشوای موعود شيعيان است. استفاده از نامهايی با رنگوبوی دينی در همه جای شهر هويدا است. يک روز صبح روی تابلو يکی از فروشگاههای لوازم برقی ديدم که نوشته بود: «الکتريکی اسلامی»؛ درست مثل ما که در قاهره «قصابی توحيد»، «خشکبار اخلاص» و «خشکشويی فردوس» داريم. به نظر من اين پديده در کشورهايی که شيفته ظاهر اسلامی هستند، امری عادی به شمار میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 2
🔹در کنار ورودی مسجد، جعبه چوبی چهارپايهای پر از «تربت حسينی» در قالب چيزی مثل خشتهايی کوچک است که برای سجده بر آن در هنگام نماز به کار میرود. هر کسی که در مسجد بود بر يکی از همين مُهرهای صاف که يک طرف آن نقشها و نوشتههايی داشت سجده میکرد. شيعيان بنا به دلايل متعدد فقهی، اعتقاد دارند که در نماز، فقط سجده بر زمين، اعم از شن و سنگ و خاک درست است و سجده بر لباس يا پارچه يا فرش و چيزهايی از اين قبيل موجب بطلان نماز خواهد شد. آنان برای اين عقيده خود به احاديث و روايات بسياری از حضرت محمد پيامبر(ص) استناد میکنند و از آنجا که کف همه مساجد با فرش پوشيده شده است، بنابراين بر تربت حسينی سجده میبرند که عبارت از گِلی از خاک مقدس کربلا يعنی محل شهادت سيدالشهداء است، که در زير تابش آفتاب خشک شده باشد. البته اين قطعات گاه واقعاً از خاک کربلا گرفته شده و گاه از جاهای ديگر، اما در هر حال، دليل فقهی پشت اين ماجرا همان لزوم سجده بر چيزی است که از خاک به دست آمده باشد، و اينکه نبايد بر فرش يا حصير سجده بُرد.
🔹فضای مسجد با چلچراغ بزرگی که از سقف آويخته شده، بهعلاوه درخشش پرتوی سبزرنگ، نورانی شده و چنان به چشم میآيد که گويا همه فضای درونی را با رنگ سبز آراستهاند. زائران در اطراف ضريح در حالی که برای تبرک دست بر شبکه بيرونی ضريح میکشند، خاضعانه به دعا مشغولاند و بعضی از آنها نذروات خود را در شکافی که برای همين کار در ضريح ايجاد شده است، میاندازند، لذا در اطراف سنگ مزار اسکناسهای بسياری را میبينيد. اين پولها بابِ روزی کسانی است که در زمينههای دينی فعاليت دارند، و چه بسا به مصرف واقعی صدقات برسد. چنگ زدن مردم به ضريح و تبرک جستن از آن مرا به ياد عين همين رفتارها در اطراف رأس الحسين يا مرقد عائشه در قاهره يا مقامات اوليای شايسته خدا در گوشه و کنار مصر انداخت و فهميدم که در زيارت اوليای الهی فرقی ميان سنی و شيعه نيست، همگان سر به زير میافکنند و گريه میکنند و برکت میجويند.
🔹چون بين ظهر و عصر بود، شلوغی چندانی ديده نمیشد؛ شايد در آينده وقت نماز به اينجا بيايم. همان طور که در قاهره نماز میخوانم اينجا هم خواندم، اصلاً مقيد نبودم که به تبعيت از مذهب جعفری، دستها را روی سينه نگذارم و بر تربت حسينی سجده کنم. بر خلاف آنچه زياد شنيده بودم که شيعيان بر اهل سنت فشار میآورند و قصد شيعه کردن آنها را دارند و از آن در واهمه بودم، هيچ کسی مانع من نشد و من نمازم را بی آنکه به سراغ من بيايد و از من چيزی بپرسد، به جا آوردم. از تندروهای سَلفی مصر تعجب میکنم که فکر میکنند اگر گردشگران ايرانی به مصر بيايند، خواهند کوشيد تا مصریها را به تشيع فرا بخوانند و برای همين است که بايد آنان را از آمدن به اين کشور منع کرد. در حقيقت، هر کسی که پولش را داشته باشد، جدای از اينکه سنی باشد يا شيعه، بايد بتواند برای گردش و تفريح به مصر برود.
🔹من امروز نماز خودم را در يکی از مساجد شيعيان ايران خواندم و هيچ کس حتی با يک کلمه مزاحم من نشد. به گمانم همين که کسی در مسجد باشد دليل خوبی برای تديّن او است. دخترانی که من ديدم و خانوادههايشان سر به سجده نمیگذاشتند، از اينکه من بعضی اوقات نماز میخوانم و در ماه رمضان روزه میگيرم، تعجب کردهاند.
🔹به سمت بازار وکيل که اطراف آن دو جای مهم برای بازديد است، حرکت کردم؛ يکی ارگ کريمخان زند، و ديگر مسجد وکيل. ارگ کريمخان که در روزگار قاجار ساخته شده، موزهای از مجسمههای کوچک و بزرگ و برخی از عکسهای چاپی قديمی دارد. نشانه عکسهای خاندان قاجاری سبيلهای بلند و کشيده و گاه خندهدار آنها است که از خاندانی ترکمن با ريشههای ترکی هستند و گويا اين سبيلها ريشه در همين اصالت ترکی آنها دارد. در ميانه ارگ باغچههايی پر از گل و انبوه درختان و آبنمايی بزرگ ديده میشود و در چهار گوشه آن چهار برج است و ديوارهايی بلند آن را در ميان دارد.
🔹سپس به مسجد وکيل رفتم که به بازار چسبيده است. يکی از قالیفروشها که تابلو «فرش ولی عصر» دارد مرا نگه داشت. «ولی عصر» يکی از مشهورترين نامهای پيشوای موعود شيعيان است. استفاده از نامهايی با رنگوبوی دينی در همه جای شهر هويدا است. يک روز صبح روی تابلو يکی از فروشگاههای لوازم برقی ديدم که نوشته بود: «الکتريکی اسلامی»؛ درست مثل ما که در قاهره «قصابی توحيد»، «خشکبار اخلاص» و «خشکشويی فردوس» داريم. به نظر من اين پديده در کشورهايی که شيفته ظاهر اسلامی هستند، امری عادی به شمار میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 3
🔹بخش اول گشتوگذار سياحتی خودم را به پايان رساندم و اکنون نوبت گردش فرهنگی و انسانشناختی است. سوار تاکسی شدم تا همان طور که ديروز قرار گذاشته بوديم، برای صرف ناهار سراغ سميه بروم. آنتوان به دليل درگير بودن با بعضی از کارهای مربوط به ادامه سفر، از همراهی با ما عذرخواهی کرده بود. با خودم گفتم: چه از اين بهتر! اين طوری بهتر میتوانم با سميه حرف بزنم و بدون اينکه کسی وسط صحبت ما بپرد به نتيجه برسيم؛ چون آنتوان کمی «پرچانه» بود و مجال حرف زدن را از همه میگرفت. به يک رستوران ظاهراً پنجستاره رفتيم. از دکوراسيون داخلی، بوفههای باز سوپ و سالاد و شيرينیجات و سفارش غذای دريايی به عنوان خوراک اصلی، پيدا بود که يک رستوران مجلل است. برای اين همه بريز و بپاش فقط 12 دلار پرداخت کرديم. واقعاً من از پايين بودن نرخ اجناس در ايران در بهت و حيرت هستم.
🔹سميه بيشتر در باره برخی از اوضاع سياسی کنونی ايران حرف زد... از قضا، ديروز رئيسجمهور روحانی به منظور شرکت در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در نيويورک به سر میبرد؛ ديداری که به دليل استفاده از تريبون جهانی سازمان ملل برای توضيح مواضع آينده سياست خارجی ايران، اهميت زيادی دارد. با روی کار آمدن روحانی، پادشاهی عمّان نقش ميانجی بين ايران از يک طرف و آمريکا ديگر کشورهای غربی از سوی ديگر را بر عهده گرفت، تا بتواند ديدگاههای دو طرف در زمينه مسائل مختلف و بهويژه پروژه هستهای ايران را به هم نزديک کند. تنها کشور حوزه خليج [فارس] که روابط خوب خود با ايران را حفظ کرده، عمّان است که پيشينه اين مناسبات دوجانبه به قبل از انقلاب ايران برمیگردد؛ زمانی که محمدرضا خان با اسلحه و سرباز و ابزار آلات جنگی به حمايت از سلطان قابوس پرداخت تا شورش چپگرايی را که در ظفار شعلهور شده بود سرکوب کند و با همين دخالت آشکار توانست آتش آن را فرو بنشاند. از نظر جغرافيايی نيز ايران و عمان بر تنگه هرمز اشراف دارند و عمان نيز از همان چيزی که شاه میترسيد وحشت داشت که مبادا در آن سوی خليج [فارس] يک رژيم کمونيستی که با او دشمنی داشته باشد، روی کار بيايد. اين مسأله در نيمه دهه هفتاد ميلادی و زمانی بود که شاه به گونهای افراطی دچار خودبزرگبينی شده بود و به تعبير حسنين هيکل در کتابش «مَدافع آيةالله» نقش ژاندارم منطقه را بر عهده داشت.
🔹تلاشهای عمان به موفقيت رسيد و در روزهای حضور روحانی در آمريکا اتفاق مهمی رخ داد که در صدر اخبار و گزارشهای تلويزيونها و صفحه اول روزنامهها جای گرفت: «مکالمه تلفنی روحانی و اوباما». بله اين چيزی بيش از يک مکالمه تلفنی نبود، اما توجه رسانهها به آن، نگاه بیوقفه همه دنيا را به ايران کشاند. دو روز بود که اين خبر به شکل گستردهای در صدر اخبار جای داشت؛ چرا که از سال 1979 چنين اتفاقی نيفتاده بود و از آخرين مکالمه تلفنی بين رئيسجمهور آمريکا و حاکم ايران (که در آن زمان شاه نام داشت) 35 سال میگذشت. اهميت اين امر تا آنجا بود که جناب رئيسجمهور روحانی در باره اين مکالمه تلفنی متنی را توئيت کرد. مردم ايران بسيار خوشذوق هستند و هيچ رخدادی نيست که از نکتهگويی و لطيفهپردازی آنان در امان باشد. لطيفههايی از اين قبيل در بين مردم رايج شد که «اوباما نيمهشب پيامک زده است که still awake or slept dude؟» [هنو بيداری داداش! . . . يا تونستی بخوابی؟]
🔹همه انتظار دارند که بحران روابط با غرب در زمينه پرونده هستهای ايران فروکش کند، تا در نتيجه، تحريم اقتصادی ايران برداشته شود، سرمايهها به گردش بيفتد و چرخ توسعه بچرخد. گفتوگوی جذابی با سميه داشتم و اطلاعات ارزندهای را از واقعيتهای کنونی سياسی ايران در نگاه مردم به دست آوردم که واقعاً برای من سودمند بود. سميه اهل مطالعه است و رويدادهای سياسی را بهدقت دنبال میکند.
🔹برای آخرين ديدار با مليکا و آنتوان به طرف مرکز شهر راه افتاديم و اين بار در کافیشاپی به نام «معجزه» نشستيم. کافهای امروزی و مدرن که گرچه فضای دربستهای دارد اما اجازه سيگار کشيدن میدهد. ديوارهای اين کافه که دو طبقه زير زمين قرار دارد، پوشيده از تصاوير چهرههای مشهور سياسی جهان و هنرمندان و نويسندگان است. يکی از ارزشهای اين کافه برای من، داشتن قهوه «بلَک» بدون شير يا شکر است که اين چند روز به دليل تأخير در نوشيدن سهميه کافئينی که عادت دارم آن را از قهوه بگيرم، خيلی رنج کشيدهام. يکی از تابلوهای راهنمای نصبشده بر دروديوار میگويد: «لطفاً سيکار نکشيد»، و ديگری با تأکيد بر اهميت پوشش اسلامی برابر قوانين، يادآور میشود که «لطفاً شئونات اسلامی را رعايت فرماييد». دختران حتماً به پوشش حجاب پايبند هستند، اما کسی به سيگار نکشيدن توجهی نمیکند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 3
🔹بخش اول گشتوگذار سياحتی خودم را به پايان رساندم و اکنون نوبت گردش فرهنگی و انسانشناختی است. سوار تاکسی شدم تا همان طور که ديروز قرار گذاشته بوديم، برای صرف ناهار سراغ سميه بروم. آنتوان به دليل درگير بودن با بعضی از کارهای مربوط به ادامه سفر، از همراهی با ما عذرخواهی کرده بود. با خودم گفتم: چه از اين بهتر! اين طوری بهتر میتوانم با سميه حرف بزنم و بدون اينکه کسی وسط صحبت ما بپرد به نتيجه برسيم؛ چون آنتوان کمی «پرچانه» بود و مجال حرف زدن را از همه میگرفت. به يک رستوران ظاهراً پنجستاره رفتيم. از دکوراسيون داخلی، بوفههای باز سوپ و سالاد و شيرينیجات و سفارش غذای دريايی به عنوان خوراک اصلی، پيدا بود که يک رستوران مجلل است. برای اين همه بريز و بپاش فقط 12 دلار پرداخت کرديم. واقعاً من از پايين بودن نرخ اجناس در ايران در بهت و حيرت هستم.
🔹سميه بيشتر در باره برخی از اوضاع سياسی کنونی ايران حرف زد... از قضا، ديروز رئيسجمهور روحانی به منظور شرکت در جلسه مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در نيويورک به سر میبرد؛ ديداری که به دليل استفاده از تريبون جهانی سازمان ملل برای توضيح مواضع آينده سياست خارجی ايران، اهميت زيادی دارد. با روی کار آمدن روحانی، پادشاهی عمّان نقش ميانجی بين ايران از يک طرف و آمريکا ديگر کشورهای غربی از سوی ديگر را بر عهده گرفت، تا بتواند ديدگاههای دو طرف در زمينه مسائل مختلف و بهويژه پروژه هستهای ايران را به هم نزديک کند. تنها کشور حوزه خليج [فارس] که روابط خوب خود با ايران را حفظ کرده، عمّان است که پيشينه اين مناسبات دوجانبه به قبل از انقلاب ايران برمیگردد؛ زمانی که محمدرضا خان با اسلحه و سرباز و ابزار آلات جنگی به حمايت از سلطان قابوس پرداخت تا شورش چپگرايی را که در ظفار شعلهور شده بود سرکوب کند و با همين دخالت آشکار توانست آتش آن را فرو بنشاند. از نظر جغرافيايی نيز ايران و عمان بر تنگه هرمز اشراف دارند و عمان نيز از همان چيزی که شاه میترسيد وحشت داشت که مبادا در آن سوی خليج [فارس] يک رژيم کمونيستی که با او دشمنی داشته باشد، روی کار بيايد. اين مسأله در نيمه دهه هفتاد ميلادی و زمانی بود که شاه به گونهای افراطی دچار خودبزرگبينی شده بود و به تعبير حسنين هيکل در کتابش «مَدافع آيةالله» نقش ژاندارم منطقه را بر عهده داشت.
🔹تلاشهای عمان به موفقيت رسيد و در روزهای حضور روحانی در آمريکا اتفاق مهمی رخ داد که در صدر اخبار و گزارشهای تلويزيونها و صفحه اول روزنامهها جای گرفت: «مکالمه تلفنی روحانی و اوباما». بله اين چيزی بيش از يک مکالمه تلفنی نبود، اما توجه رسانهها به آن، نگاه بیوقفه همه دنيا را به ايران کشاند. دو روز بود که اين خبر به شکل گستردهای در صدر اخبار جای داشت؛ چرا که از سال 1979 چنين اتفاقی نيفتاده بود و از آخرين مکالمه تلفنی بين رئيسجمهور آمريکا و حاکم ايران (که در آن زمان شاه نام داشت) 35 سال میگذشت. اهميت اين امر تا آنجا بود که جناب رئيسجمهور روحانی در باره اين مکالمه تلفنی متنی را توئيت کرد. مردم ايران بسيار خوشذوق هستند و هيچ رخدادی نيست که از نکتهگويی و لطيفهپردازی آنان در امان باشد. لطيفههايی از اين قبيل در بين مردم رايج شد که «اوباما نيمهشب پيامک زده است که still awake or slept dude؟» [هنو بيداری داداش! . . . يا تونستی بخوابی؟]
🔹همه انتظار دارند که بحران روابط با غرب در زمينه پرونده هستهای ايران فروکش کند، تا در نتيجه، تحريم اقتصادی ايران برداشته شود، سرمايهها به گردش بيفتد و چرخ توسعه بچرخد. گفتوگوی جذابی با سميه داشتم و اطلاعات ارزندهای را از واقعيتهای کنونی سياسی ايران در نگاه مردم به دست آوردم که واقعاً برای من سودمند بود. سميه اهل مطالعه است و رويدادهای سياسی را بهدقت دنبال میکند.
🔹برای آخرين ديدار با مليکا و آنتوان به طرف مرکز شهر راه افتاديم و اين بار در کافیشاپی به نام «معجزه» نشستيم. کافهای امروزی و مدرن که گرچه فضای دربستهای دارد اما اجازه سيگار کشيدن میدهد. ديوارهای اين کافه که دو طبقه زير زمين قرار دارد، پوشيده از تصاوير چهرههای مشهور سياسی جهان و هنرمندان و نويسندگان است. يکی از ارزشهای اين کافه برای من، داشتن قهوه «بلَک» بدون شير يا شکر است که اين چند روز به دليل تأخير در نوشيدن سهميه کافئينی که عادت دارم آن را از قهوه بگيرم، خيلی رنج کشيدهام. يکی از تابلوهای راهنمای نصبشده بر دروديوار میگويد: «لطفاً سيکار نکشيد»، و ديگری با تأکيد بر اهميت پوشش اسلامی برابر قوانين، يادآور میشود که «لطفاً شئونات اسلامی را رعايت فرماييد». دختران حتماً به پوشش حجاب پايبند هستند، اما کسی به سيگار نکشيدن توجهی نمیکند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖همين طور که راه میرفتم، پاهايم به سمت مسجد سيد علاء کاظمی [حرم سيد علاءالدين حسين فرزند امام کاظم(ع)] کشيده شد .
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 4
🔹آخرين ساعت دورهمی خود را با گپ و خنده گذرانيدم. در مورد برنامههای سفر خود در مقصدهای بعدی از آنها راهنمايی خواستم و نکتههايی را به آن افزودند.
🔹چه دشوار میشد اين سفر اگر بنا بود بدون همراهی يکی از شهروندان شيرازی، فقط در آرامگاهها و بازارها پرسه بزنم و تنها با رانندههای تاکسی و مغازهدارهای بازار گفتوگو کنم و سيمای زندگی ايرانی را از زبان جوانان شيرازی نشنوم. پس از آنکه بيرون آمديم و واژههای بدرود را بر زبان آورديم، هر يک به راه خودش رفت: دخترها به خانهشان، آنتوان به ايستگاه اتوبوسی که او را به سوی اصفهان (در شمال شيراز) ببرد، و من به منزل مادربزرگ تا چمدانم را جمع کنم و خودم را به اتوبوسی برسانم تا راه شمال شرقی به مقصد شهر يزد را در پيش گيرم.
🔹به خانه مادربزرگ عزيز رسيدم و بلافاصله مشغول جمع کردن اسباب و اثاثيه پراکنده در اتاق شدم. چون تحمل وزن کولهپشتیام را ندارم، بايد پيش از ترک خانه، از شرّ بعضی چيزها خلاص بشوم؛ قانون اجازه پوشيدن شلوارک را نمیدهد، پس دوتا از آنها را کنار گذاشتم و يکی را، با اين اميد که شايد جايی برای پوشيدن آن پيدا کنم، نگه داشتم. از کتابی که خواندن آن را به پايان برده بودم و از بيشتر داروها نيز نجات پيدا کردم، چون اگر به دارويی نياز داشته باشم، «دواخانه» همه جا هست. با شعار «در کشوری که اَحدی را در آنجا نمیشناسی؛ راحت باش»، تصميم گرفتم تنها شلوار جينی را که فعلاً دارم، از تن در آورم و يک پيژامه راحتی به پا کنم؛ چون حرکت اتوبوس از شيراز تا يزد نيمهشب است و پنج ساعت هم طول میکشد و بدن من هم اصلاً طاقت اين را ندارد که همه اين مدت را با شلوار جين يک جا ثابت بنشيند. مادربزرگ را با خنده و گفتن «السلام عليکم» به خدا سپردم و با تشکر از پذيرايی گرم او راهی شدم.
🔹نيم ساعت زودتر خود را با تاکسی به پايانه رساندم تا اندکی فرصت داشته باشم که روش بليت خريدن را ياد بگيرم و اصلاً بفهمم که بليتی پيدا میکنم يا نه. وارد سالن ايستگاه شدم و توانستم بهراحتی تابلوها را بخوانم و راهم را پيدا کنم و يک بليت اتوبوس VIP برای يزد بخرم. به طرف سکوی توقف اتوبوسی رفتم که هنوز نرسيده بود؛ بنابراين، خودم را به سمت کافیشاپ روشن ايستگاه کشاندم تا کمی چای يا قهوه بنوشم. کارگری که آنجا بود عذرخواهی کرد و از حرفش فهميدم که سرويس نوشيدنی داغ «تعطيل» شده است. با اين اميد که بالاخره يک آبجوشی به من بدهد، به سماوری که هنوز در حال جوش بود اشاره کردم، ولی ايران کشور منظمی است و او هم بايد زمان تعطيل رسمی را رعايت میکند. بر خلاف ايستگاههای مصر، در ايستگاهِ به اين بزرگی، يک چايخانه يا قهوهخانه نيست؛ بنابراين، مجبور شدم يک نوشيدنی خنک بخرم. دقت در رعايت اين وقتهای «مقدس» من را به ياد سفر اروپا و بهخصوص کشورهای پيشرفتهای مثل سويس انداخت که اگر زنگ ساعت هشت شب بخورد و تو هنوز شام نخورده باشی، حسابت با کرامالکاتبين است و بعد از آن ساعت مگر خدا به تو رحم کند، و الاّ هيچ رستورانی را پيدا نمیکنی که باز باشد. چقدر از اين بابت در اروپا اذيت شدم؛ چون ما به فضای شهرِ سرزنده و هميشه بيدارِ قاهره عادت کردهايم که رستورانهايش 24 ساعته و بدون تعطيلی سرويس میدهند.
🔹اتوبوس رأس ساعت مقرر سر رسيد. هميشه دارم خودم را با فضای مصر مقايسه میکنم که اتوبوسها و قطارهايش بهندرت سر وقت حاضر هستند، مگر اينکه بخت با تو يار باشد. مسئول اتوبوس در ايستگاه، کار تحويل بار و جا دادن آن در صندوق بغل را بر عهده دارد. وقتی مثل سيستم فرودگاه، تَک بار را با همان شمارهای که يک نسخه آن را روی چمدان چسبانده بود، به من داد کلّی تعجب کردم. اين آقا بار همه مسافرها را گرفت و تگهای بار را به آنها تحويل داد، معلوم شد که واقعاً VIP است. اتوبوس 20 دقيقه بعد از ساعت مقرر حرکت کرد. در هر رديف سه صندلی دارد، دوتا در طرف چپ و يکی در طرف راست. مثل صندلیهای فرستکلاس هواپيما خيلی نرم و راحت است.
🔹کتاب LP را باز کردم تا مهمترين جاهای ديدنی يزد را شناسايی کنم و آنها را با توصيههايی که آنتوان کرده است، بسنجم، ولی هنوز نيم ساعت از حرکت اتوبوس به سوی يزد، يعنی پايتخت کوير نگذشته بود که صندلی راحت من را به خواب عميقی فرو برد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 4
🔹آخرين ساعت دورهمی خود را با گپ و خنده گذرانيدم. در مورد برنامههای سفر خود در مقصدهای بعدی از آنها راهنمايی خواستم و نکتههايی را به آن افزودند.
🔹چه دشوار میشد اين سفر اگر بنا بود بدون همراهی يکی از شهروندان شيرازی، فقط در آرامگاهها و بازارها پرسه بزنم و تنها با رانندههای تاکسی و مغازهدارهای بازار گفتوگو کنم و سيمای زندگی ايرانی را از زبان جوانان شيرازی نشنوم. پس از آنکه بيرون آمديم و واژههای بدرود را بر زبان آورديم، هر يک به راه خودش رفت: دخترها به خانهشان، آنتوان به ايستگاه اتوبوسی که او را به سوی اصفهان (در شمال شيراز) ببرد، و من به منزل مادربزرگ تا چمدانم را جمع کنم و خودم را به اتوبوسی برسانم تا راه شمال شرقی به مقصد شهر يزد را در پيش گيرم.
🔹به خانه مادربزرگ عزيز رسيدم و بلافاصله مشغول جمع کردن اسباب و اثاثيه پراکنده در اتاق شدم. چون تحمل وزن کولهپشتیام را ندارم، بايد پيش از ترک خانه، از شرّ بعضی چيزها خلاص بشوم؛ قانون اجازه پوشيدن شلوارک را نمیدهد، پس دوتا از آنها را کنار گذاشتم و يکی را، با اين اميد که شايد جايی برای پوشيدن آن پيدا کنم، نگه داشتم. از کتابی که خواندن آن را به پايان برده بودم و از بيشتر داروها نيز نجات پيدا کردم، چون اگر به دارويی نياز داشته باشم، «دواخانه» همه جا هست. با شعار «در کشوری که اَحدی را در آنجا نمیشناسی؛ راحت باش»، تصميم گرفتم تنها شلوار جينی را که فعلاً دارم، از تن در آورم و يک پيژامه راحتی به پا کنم؛ چون حرکت اتوبوس از شيراز تا يزد نيمهشب است و پنج ساعت هم طول میکشد و بدن من هم اصلاً طاقت اين را ندارد که همه اين مدت را با شلوار جين يک جا ثابت بنشيند. مادربزرگ را با خنده و گفتن «السلام عليکم» به خدا سپردم و با تشکر از پذيرايی گرم او راهی شدم.
🔹نيم ساعت زودتر خود را با تاکسی به پايانه رساندم تا اندکی فرصت داشته باشم که روش بليت خريدن را ياد بگيرم و اصلاً بفهمم که بليتی پيدا میکنم يا نه. وارد سالن ايستگاه شدم و توانستم بهراحتی تابلوها را بخوانم و راهم را پيدا کنم و يک بليت اتوبوس VIP برای يزد بخرم. به طرف سکوی توقف اتوبوسی رفتم که هنوز نرسيده بود؛ بنابراين، خودم را به سمت کافیشاپ روشن ايستگاه کشاندم تا کمی چای يا قهوه بنوشم. کارگری که آنجا بود عذرخواهی کرد و از حرفش فهميدم که سرويس نوشيدنی داغ «تعطيل» شده است. با اين اميد که بالاخره يک آبجوشی به من بدهد، به سماوری که هنوز در حال جوش بود اشاره کردم، ولی ايران کشور منظمی است و او هم بايد زمان تعطيل رسمی را رعايت میکند. بر خلاف ايستگاههای مصر، در ايستگاهِ به اين بزرگی، يک چايخانه يا قهوهخانه نيست؛ بنابراين، مجبور شدم يک نوشيدنی خنک بخرم. دقت در رعايت اين وقتهای «مقدس» من را به ياد سفر اروپا و بهخصوص کشورهای پيشرفتهای مثل سويس انداخت که اگر زنگ ساعت هشت شب بخورد و تو هنوز شام نخورده باشی، حسابت با کرامالکاتبين است و بعد از آن ساعت مگر خدا به تو رحم کند، و الاّ هيچ رستورانی را پيدا نمیکنی که باز باشد. چقدر از اين بابت در اروپا اذيت شدم؛ چون ما به فضای شهرِ سرزنده و هميشه بيدارِ قاهره عادت کردهايم که رستورانهايش 24 ساعته و بدون تعطيلی سرويس میدهند.
🔹اتوبوس رأس ساعت مقرر سر رسيد. هميشه دارم خودم را با فضای مصر مقايسه میکنم که اتوبوسها و قطارهايش بهندرت سر وقت حاضر هستند، مگر اينکه بخت با تو يار باشد. مسئول اتوبوس در ايستگاه، کار تحويل بار و جا دادن آن در صندوق بغل را بر عهده دارد. وقتی مثل سيستم فرودگاه، تَک بار را با همان شمارهای که يک نسخه آن را روی چمدان چسبانده بود، به من داد کلّی تعجب کردم. اين آقا بار همه مسافرها را گرفت و تگهای بار را به آنها تحويل داد، معلوم شد که واقعاً VIP است. اتوبوس 20 دقيقه بعد از ساعت مقرر حرکت کرد. در هر رديف سه صندلی دارد، دوتا در طرف چپ و يکی در طرف راست. مثل صندلیهای فرستکلاس هواپيما خيلی نرم و راحت است.
🔹کتاب LP را باز کردم تا مهمترين جاهای ديدنی يزد را شناسايی کنم و آنها را با توصيههايی که آنتوان کرده است، بسنجم، ولی هنوز نيم ساعت از حرکت اتوبوس به سوی يزد، يعنی پايتخت کوير نگذشته بود که صندلی راحت من را به خواب عميقی فرو برد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 تصويری از خانالخلیلی در قاهره که بدوی آن را برخلاف بازارهای شیراز که ظهرها تعطیل هستند، بازاری همیشه زنده و بیدار معرفی کرده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
رمان معروفی هم به همین نام به قلم نجیب محفوظ نویسنده نامدار مصری و برنده جایزه نوبل به رشته تحریر درآمده که به اکثر زبانها هم ترجمه شده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🖌 نجیب محفوظ:
پنجرهای که حال تو را بد میکند، حتی اگر چشمانداز خوبی داشته باشد، باید بسته شود.
🔻🔻🔻
@post_book
پنجرهای که حال تو را بد میکند، حتی اگر چشمانداز خوبی داشته باشد، باید بسته شود.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 0⃣4⃣
❇️ روز ششم/1
🔸ما آتش را نمیپرستيم
🔹 سه ساعت غرق خواب شدم تا اينکه با آفتاب ملايم بامدادی برخاستم. با اولين تابش خورشيد به يزد رسيديم؛ شهری کويری که تا چشم کار میکند هيچ ساختمان بلندی در آن به نظر نمیآيد. اين وقت صبح، برای پيدا کردن تاکسی خيلی به سختی نيفتادم؛ چون تاکسیها در انتظار مسافران تازه از راه رسيده صف کشيده بودند. با يکی از آنها به هاستل «جاده ابريشم» رفتم که هم آنتوان پيشنهادش را داده بود، و هم يکی از گزينههای مطرح در کتاب LP به شمار میرفت. اين هتل، اقامتگاهی بود با اتاقهايی در سبکهای مختلف. قبلاً تلفنی يکی از اتاقهای بزرگ و مشترک را که پنج تخت دونفره داشت، رزرو کرده بودم و الآن با گذاشتن اثاث خودم روی يکی از تختها آن را به تصرف خود در آوردم. سرويس بهداشتی و حمام اين واحدها که دختر و پسر در آن اقامت دارند، بيرون از اتاق است. برای خيلی از دوستان مصری من، هاستلی از اين دست اصولاً گزينه مناسبی نيست؛ چون استفاده از آن را نوعی راهيابی به حريم خصوصی میدانند؛ اما در واقع، به لحاظ در دسترس بودن، انتخاب خوبی است؛ چرا که هر شب اقامت در آن با صبحانه و سرويس رايگان اينترنت بيش از 5 دلار هزينه ندارد و هنگامی که روی شبکه CS ميزبانی يافت نشود، من استفاده از آن را بر هر جای ديگری ترجيح میدهم. در رفتن به سوی اين انتخاب، فقط مسائل مادی نقش ندارد، بلکه شما در اين اتاقها با مسافران زيادی روبهرو میشويد که آشنايی با آنان و شنيدن تجربههايشان از سفر کار دشواری نيست، با استفاده از اين اتاقها، اگر مسافر تک و تنها باشيد، همراه با ديگر مسافرانِ تنها به جستوجوی شهر میپردازيد و احياناً از افسردگی نجات پيدا میکنيد.
🔹پس از خوردن مفصل صبحانهای ساده شامل پنير سفيد و تخممرغ و کره و مربا، در نوشيدن قهوه هم زيادهروی کردم. بايد خيلی خودم را شارژ کنم تا بتوانم يک روز کامل را دوام بياورم؛ چون يزد پر از جاهای ديدنی است. از خوششانسی من بود که سر ميز صبحانه با گروهی از گردشگران کره (البته جنوبی) روبهرو شدم که آماده میشدند با اتوبوس و همراه يک راهنما، به تماشای چند جای دور از شهر بروند. با راهنمای مسئول صحبت کردم و اجازه داد که من هم همراهشان باشم. کرهایها که 15 نفر در سنين مختلف بودند، جمع شدند و همگی سوار اتوبوسی شديم که بيرون هتل منتظر ما ايستاده بود و گشتوگذار امروز خودمان را شروع کرديم.
🔹 معروف است که يزد آخرين دژ زرتشتيان ـ يا به قول عربهايی که ايران را تصرف کردند، آيين مجوس ـ بوده که تا پيش از فتوحات اسلامی در خاک ايران، دين حاکم بر اين منطقه و پيرامون آن به شمار میرفته است. آيين زرتشتی، منسوب به بنيانگذار آن يعنی زرتشت، از کهنترين آيينهای شناختهشده يکتاپرستی در جهان میباشد که از 3000 سال پيش از اين، بر مبنای آموزههای زرتشت در ايران پديد آمده است. پيروان اين آيين به وجود يک آفريدگار ازلی ايمان دارند و بنيانگذار آن يعنی زرتشت را فرستاده او میدانند. آتش و آفتاب از مهمترين نمادهای اين دين است و از اين رو آتش را که تبلوری از نور و حکمت الهی است، مقدس میشمارند و تأکيد دارند که نبايد در پرستشگاههای آنان خاموش شود. همين تقدس دادن به آتش است که عربهای مسلمان و پيروان ديگر اديان را به اين باور اشتباه انداخته که زردتشتيان آتش را میپرستند. کتاب مقدس آنان «اوستا» که گزينههايی از سخنان زرتشت و تا کنون باقی است، با زبانی شبيه فارسی کهن نوشته شده و همانند انجيل، سالها پس از مرگ زرتشت به نگارش در آمده است. شمار پيروان کنونی اين دين در سراسر جهان، حدود 200 هزار نفر است که بيشتر آنان در هندوستان، مناطق مختلف آسيا، شامل پاکستان و افغانستان و تاجيکستان و کردستان و ارمنستان و در ميان مهاجران آسيايی در آمريکا و استراليا پراکندهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣4⃣
❇️ روز ششم/1
🔸ما آتش را نمیپرستيم
🔹 سه ساعت غرق خواب شدم تا اينکه با آفتاب ملايم بامدادی برخاستم. با اولين تابش خورشيد به يزد رسيديم؛ شهری کويری که تا چشم کار میکند هيچ ساختمان بلندی در آن به نظر نمیآيد. اين وقت صبح، برای پيدا کردن تاکسی خيلی به سختی نيفتادم؛ چون تاکسیها در انتظار مسافران تازه از راه رسيده صف کشيده بودند. با يکی از آنها به هاستل «جاده ابريشم» رفتم که هم آنتوان پيشنهادش را داده بود، و هم يکی از گزينههای مطرح در کتاب LP به شمار میرفت. اين هتل، اقامتگاهی بود با اتاقهايی در سبکهای مختلف. قبلاً تلفنی يکی از اتاقهای بزرگ و مشترک را که پنج تخت دونفره داشت، رزرو کرده بودم و الآن با گذاشتن اثاث خودم روی يکی از تختها آن را به تصرف خود در آوردم. سرويس بهداشتی و حمام اين واحدها که دختر و پسر در آن اقامت دارند، بيرون از اتاق است. برای خيلی از دوستان مصری من، هاستلی از اين دست اصولاً گزينه مناسبی نيست؛ چون استفاده از آن را نوعی راهيابی به حريم خصوصی میدانند؛ اما در واقع، به لحاظ در دسترس بودن، انتخاب خوبی است؛ چرا که هر شب اقامت در آن با صبحانه و سرويس رايگان اينترنت بيش از 5 دلار هزينه ندارد و هنگامی که روی شبکه CS ميزبانی يافت نشود، من استفاده از آن را بر هر جای ديگری ترجيح میدهم. در رفتن به سوی اين انتخاب، فقط مسائل مادی نقش ندارد، بلکه شما در اين اتاقها با مسافران زيادی روبهرو میشويد که آشنايی با آنان و شنيدن تجربههايشان از سفر کار دشواری نيست، با استفاده از اين اتاقها، اگر مسافر تک و تنها باشيد، همراه با ديگر مسافرانِ تنها به جستوجوی شهر میپردازيد و احياناً از افسردگی نجات پيدا میکنيد.
🔹پس از خوردن مفصل صبحانهای ساده شامل پنير سفيد و تخممرغ و کره و مربا، در نوشيدن قهوه هم زيادهروی کردم. بايد خيلی خودم را شارژ کنم تا بتوانم يک روز کامل را دوام بياورم؛ چون يزد پر از جاهای ديدنی است. از خوششانسی من بود که سر ميز صبحانه با گروهی از گردشگران کره (البته جنوبی) روبهرو شدم که آماده میشدند با اتوبوس و همراه يک راهنما، به تماشای چند جای دور از شهر بروند. با راهنمای مسئول صحبت کردم و اجازه داد که من هم همراهشان باشم. کرهایها که 15 نفر در سنين مختلف بودند، جمع شدند و همگی سوار اتوبوسی شديم که بيرون هتل منتظر ما ايستاده بود و گشتوگذار امروز خودمان را شروع کرديم.
🔹 معروف است که يزد آخرين دژ زرتشتيان ـ يا به قول عربهايی که ايران را تصرف کردند، آيين مجوس ـ بوده که تا پيش از فتوحات اسلامی در خاک ايران، دين حاکم بر اين منطقه و پيرامون آن به شمار میرفته است. آيين زرتشتی، منسوب به بنيانگذار آن يعنی زرتشت، از کهنترين آيينهای شناختهشده يکتاپرستی در جهان میباشد که از 3000 سال پيش از اين، بر مبنای آموزههای زرتشت در ايران پديد آمده است. پيروان اين آيين به وجود يک آفريدگار ازلی ايمان دارند و بنيانگذار آن يعنی زرتشت را فرستاده او میدانند. آتش و آفتاب از مهمترين نمادهای اين دين است و از اين رو آتش را که تبلوری از نور و حکمت الهی است، مقدس میشمارند و تأکيد دارند که نبايد در پرستشگاههای آنان خاموش شود. همين تقدس دادن به آتش است که عربهای مسلمان و پيروان ديگر اديان را به اين باور اشتباه انداخته که زردتشتيان آتش را میپرستند. کتاب مقدس آنان «اوستا» که گزينههايی از سخنان زرتشت و تا کنون باقی است، با زبانی شبيه فارسی کهن نوشته شده و همانند انجيل، سالها پس از مرگ زرتشت به نگارش در آمده است. شمار پيروان کنونی اين دين در سراسر جهان، حدود 200 هزار نفر است که بيشتر آنان در هندوستان، مناطق مختلف آسيا، شامل پاکستان و افغانستان و تاجيکستان و کردستان و ارمنستان و در ميان مهاجران آسيايی در آمريکا و استراليا پراکندهاند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ1⃣4⃣
❇️ روز ششم/2
🔹همانند ديگر پيامبران، گرداگرد زرتشت را نيز هالهای از افسانهها و اساطير در باره ولادت و دوران کودکی و زندگی او فرا گرفته است؛ نقل است که جادوگر بزرگ پارس چون خواست از دست کودکی که شنيده بود روزی به پيامبری خواهد رسيد و به يکتاپرستی فرا خواهد خواند و بساط جادوگران و بتپرستان پارس را برخواهد چيد، رها شود، بر آن شد تا با استفاده روشهای گوناگون او را از ميان بردارد؛ يک بار کودک را در آتش افکند، اما مادرش او را که در دل شعلههای افروخته در معبد بتپرستان به بازی و سرگرمی مشغول بود نجات داد، يک بار او را در ميان راهی نهاد تا کاروانيان او را ببرند، اما گاوی او را در پناه خود نگه داشت تا از گم شدن رهايی يابد، بار ديگر او را در لانه چند گرگ گذاشت اما گرگها که برگشتند هيچ آسيبی به او نرساندند و دو بز ماده آمدند و او را شير دادند. جای تعجب نيست، هر پيامبری در هر آيينی، داستانها و معجزات خود را دارد که پيروان بدان ايمان میآورند؛ چنان که ما مسلمانان نيز به معجزههای موسی و عيسی و محمد(ص) و ديگر انبيا باور داريم. زرتشت قرنها پيش از ميلاد مسيح زاده شده بود و بنا به آن چه در انجيل آمده، به هنگام تولد مسيح، شماری از مغهای زرتشتی بر بالين او حاضر شدند و هدايايی را پيشکش کردند.
🔹امير که راهنمای گروه بود، از طريق ميکروفون اتوبوس صحبت کرد و گفت: اولين جايی که میايستيم آتشکده زرتشتیها است. او توضيح کوتاهی در باره پيشينه آيين زرتشتی در ايران داد و افزود که بيشتر زرتشتیهای ايران در يزد زندگی میکنند و حدود 10% ساکنان اين شهر تا امروز هم بر اين آيين پايدار ماندهاند و آداب و رسوم و جشنهايشان را در پرستشگاههای ويژه خود برگزار میکنند. اين آتشکده که نسبتاً تازهساز است و تاريخ ساخت آن از 150 سال فراتر نمیرود، عبارت از بنای يکطبقهای ساده با دو ورودی است. ساختمانش در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔹داخل بنا، شعله آتشی است که از 1500 سال پيش بدين سو فروزان است و زرتشتیها در هنگام برافراشتن اين بنا، آن را با خود به اين سو و آن سو بردهاند و برافروخته نگه داشتهاند. در اتاق آتشکده تصاويری از زرتشت پيامبر پراکنده است: مردی سفيدپوست، با چهرهای زيبا چونان فرشتگان، و ريشی بلند و گيسوانی دراز که دو شانهاش را پوشانده است. بسيار همانند تصاوير حضرت مسيح در کليساها و حضرت حسين در مسجدها و آيينهای عزاداری شيعيان که به رغم گرايشهای دينی مختلف، سيما و گيسو و ريش همه آنها زيبا است. پشت سر او خورشيدی تابان با پرتوی زرين به نشان نوری نمايان است که راه ايشان به سوی پروردگار يکتا را نشان میدهد. امير برای ما توضيح داد که اين آتش پروردگارِ معبود آنان نيست، بلکه نور راهی به سوی خدا است، همان گونه که مسلمانان بدون آنکه سنگ کعبه موجود در مکه را بپرستند، رو به سوی آن نماز میگزارند، زرتشتيان نيز آتش را پرستش نمیکنند بلکه به سوی آن به عبادت میپردازند.
🔹روی ديوار تصاوير ديگری هم هست که جشنهای دينی آنان و بهويژه آيين شادمانی عيد نوروز را نشان میدهد. چند تصوير هم گويای پوشاک ويژه مردان و زنان زرتشتی است. میدانيم که حجاب در ايران برای زنان از هر دين و آيينی که باشند اجباری است، اما از آنجا که زنان زرتشتی چيزی شبيه يک روسری سبزرنگ بر سر میاندازند، در سطح شهر بهراحتی شناخته میشوند. در پرستشگاه کسی را مشغول عبادت نديديم؛ شايد به اين دليل که امروز جمعه است و هنوز صبح زود، و کسی در اين ساعت برای عبادت به اينجا نمیآيد. با اين حال، اين آتشکده بيش از آنکه محل عبادت باشد محل بازديد و سياحت است. امير از ميکروفون اتوبوس کرهای ـ که هم در کره ساخته شده و هم مسافرانش کرهای هستند ـ اعلام کرد که در ادامه برنامه راهیِ بازديد از نقاط ديدنی خارج شهر يزد خواهيم شد و از روستای «خرانق» آغاز میکنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ1⃣4⃣
❇️ روز ششم/2
🔹همانند ديگر پيامبران، گرداگرد زرتشت را نيز هالهای از افسانهها و اساطير در باره ولادت و دوران کودکی و زندگی او فرا گرفته است؛ نقل است که جادوگر بزرگ پارس چون خواست از دست کودکی که شنيده بود روزی به پيامبری خواهد رسيد و به يکتاپرستی فرا خواهد خواند و بساط جادوگران و بتپرستان پارس را برخواهد چيد، رها شود، بر آن شد تا با استفاده روشهای گوناگون او را از ميان بردارد؛ يک بار کودک را در آتش افکند، اما مادرش او را که در دل شعلههای افروخته در معبد بتپرستان به بازی و سرگرمی مشغول بود نجات داد، يک بار او را در ميان راهی نهاد تا کاروانيان او را ببرند، اما گاوی او را در پناه خود نگه داشت تا از گم شدن رهايی يابد، بار ديگر او را در لانه چند گرگ گذاشت اما گرگها که برگشتند هيچ آسيبی به او نرساندند و دو بز ماده آمدند و او را شير دادند. جای تعجب نيست، هر پيامبری در هر آيينی، داستانها و معجزات خود را دارد که پيروان بدان ايمان میآورند؛ چنان که ما مسلمانان نيز به معجزههای موسی و عيسی و محمد(ص) و ديگر انبيا باور داريم. زرتشت قرنها پيش از ميلاد مسيح زاده شده بود و بنا به آن چه در انجيل آمده، به هنگام تولد مسيح، شماری از مغهای زرتشتی بر بالين او حاضر شدند و هدايايی را پيشکش کردند.
🔹امير که راهنمای گروه بود، از طريق ميکروفون اتوبوس صحبت کرد و گفت: اولين جايی که میايستيم آتشکده زرتشتیها است. او توضيح کوتاهی در باره پيشينه آيين زرتشتی در ايران داد و افزود که بيشتر زرتشتیهای ايران در يزد زندگی میکنند و حدود 10% ساکنان اين شهر تا امروز هم بر اين آيين پايدار ماندهاند و آداب و رسوم و جشنهايشان را در پرستشگاههای ويژه خود برگزار میکنند. اين آتشکده که نسبتاً تازهساز است و تاريخ ساخت آن از 150 سال فراتر نمیرود، عبارت از بنای يکطبقهای ساده با دو ورودی است. ساختمانش در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔹داخل بنا، شعله آتشی است که از 1500 سال پيش بدين سو فروزان است و زرتشتیها در هنگام برافراشتن اين بنا، آن را با خود به اين سو و آن سو بردهاند و برافروخته نگه داشتهاند. در اتاق آتشکده تصاويری از زرتشت پيامبر پراکنده است: مردی سفيدپوست، با چهرهای زيبا چونان فرشتگان، و ريشی بلند و گيسوانی دراز که دو شانهاش را پوشانده است. بسيار همانند تصاوير حضرت مسيح در کليساها و حضرت حسين در مسجدها و آيينهای عزاداری شيعيان که به رغم گرايشهای دينی مختلف، سيما و گيسو و ريش همه آنها زيبا است. پشت سر او خورشيدی تابان با پرتوی زرين به نشان نوری نمايان است که راه ايشان به سوی پروردگار يکتا را نشان میدهد. امير برای ما توضيح داد که اين آتش پروردگارِ معبود آنان نيست، بلکه نور راهی به سوی خدا است، همان گونه که مسلمانان بدون آنکه سنگ کعبه موجود در مکه را بپرستند، رو به سوی آن نماز میگزارند، زرتشتيان نيز آتش را پرستش نمیکنند بلکه به سوی آن به عبادت میپردازند.
🔹روی ديوار تصاوير ديگری هم هست که جشنهای دينی آنان و بهويژه آيين شادمانی عيد نوروز را نشان میدهد. چند تصوير هم گويای پوشاک ويژه مردان و زنان زرتشتی است. میدانيم که حجاب در ايران برای زنان از هر دين و آيينی که باشند اجباری است، اما از آنجا که زنان زرتشتی چيزی شبيه يک روسری سبزرنگ بر سر میاندازند، در سطح شهر بهراحتی شناخته میشوند. در پرستشگاه کسی را مشغول عبادت نديديم؛ شايد به اين دليل که امروز جمعه است و هنوز صبح زود، و کسی در اين ساعت برای عبادت به اينجا نمیآيد. با اين حال، اين آتشکده بيش از آنکه محل عبادت باشد محل بازديد و سياحت است. امير از ميکروفون اتوبوس کرهای ـ که هم در کره ساخته شده و هم مسافرانش کرهای هستند ـ اعلام کرد که در ادامه برنامه راهیِ بازديد از نقاط ديدنی خارج شهر يزد خواهيم شد و از روستای «خرانق» آغاز میکنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 ساختمان آتشکده در ميان باغ بزرگی قرار دارد که در جلو آن يک آبنمای دايرهایشکل ديده میشود.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣4⃣
❇️ روز ششم/3
🔹 يزد شهری است کويری در اوج زيبايی. هاستل ما در مرکز بافت قديمی يزد است که ساختمانهايش بيش از يک طبقه ندارند و همگی با نمايی از جنس کاهگل آراسته شدهاند. از دور که به شهر مینگری، تنها سازههای مرتفعی که به نظر میآيد گلدستههای فيروزهای و بلندبالا و گنبدهای آبیرنگ و نگارين است. گويی شهر با پوششی به رنگ زرد بر خاک کوير دراز کشيده و ساختمانهايش از هر طرف با بيابان اطراف در هم تنيده است. يزد در مسير جاده باستانی ابريشم قرار دارد و از ديرباز به محصولاتی همچون فرش و ابريشم شهره بوده است. اين شهر از يورش ويرانگر مغول که بيشتر شهرهای ايران را با خاک يکسان کرده، جان سالم به در برده و شکوه ساختمانها و مسجدهايش تا امروز نمايان است. مارکوپولو جهانگرد قرن دوازدهم يزد را کانون تجارت ابريشم و پارچه و فرش ناميده است.
🔹 در زير اين شهر شبکهای از قنات قرار دارد که در زمانهای کهن، آب لازم برای آشاميدن و آبياری از آن تأمين میشده است. بر بام بعضی از خانهها برجهای نسبتاً بلندی ديدم که بنا به گفته امير، بادگير Wind Catcher هستند و در تابستانها برای کاستن از گرمای هوای درون خانهها به کار میروند و به عنوان تهويه طبيعی عمل میکنند و هر چه قدرت باد بيشتر باشد هوای گرم داخل خانهها بهتر خارج میشود و هوای لطيف بيشتری جای آن را میگيرد. اين کار برای شهری که در کرانه کوير لوت، يکی از پهناورترين صحراهای مرکز آسيا و شايد گرمترين نقاط جهان قرار دارد، چيز عجيبی نيست. ماهوارههای ناسا در جستوجوهای خود برای جمعآوری اطلاعات در زمينه فعاليتهای هستهای ايران، بالاترين ميزان دمای ثبتشده در روی کره زمين را با 71 درجه سانتيگراد برای اين نقطه به ثبت رساندهاند. سبب نامگذاری اين کوير به لوت روشن نيست، اما برخی بر اين باورند که روزی روزگاری، حضرت لوط اين جا اقامت داشته است.
🔹 جاده به معنای واقعی کلمه، کويری بود؛ راهی هموار در دل شن و کوه. به روستای «خرانق» رسيديم که بيشتر خانههايش در گذر زمان، خالی از سکنه شده بود. روستايی کوچک با ساختمانهای کاهگلی کوتاه و بلند برای آسودن مسافرانی که از کوير شمال شرقی يزد میگذرند. برای تماشای اتاقها و يافتن شبکه پيچيده ارتباطی ميان آنها وارد مجموعه ساختمانهايی تودرتو شديم که مرا به ياد شهر زيرزمينی کابادوکيا در ترکيه انداخت. با قدم زدن در راهروهای قلعه، به مناره بلندی در مرکز شهر رسيديم که از آن بالا رفتيم تا از فراز آن چشمانداز عمومی مکان را عکسبرداری کنيم. آن چه از فراز گلدسته به چشم میآمد، جادويی بود: روستايی با خانههايی خالی و کشتزارهايی سرسبز که از هر سو گسترده شده، به رشته کوههای صخرهای کوتاه و پیدرپی میپيوست.
🔹 اکنون هيچ ترديدی ندارم که «خرانق» در روزگاران پيشين اهميت بسياری داشته است؛ چرا که در ميان کوه و صحرا همچون واحهای آباد به چشم میآيد که مسافران رهگذر از شرق و غرب در آن میآسايند.
🔹 در حاشيه قلعه قديمی، خانههای آبادی بود که تعدادی از کشاورزان ساده منطقه در آن زندگی میکردند. با اينکه روستاييان ميراث معماری منطقه را حفظ کرده و دستکم نمای خانههای تازهشان را با همان سبک کهن ساختهاند، و در و
پنجرههای چوبی و فلزی شکل يکسانی دارند، اما تشخيص خانههای قديم و جديد چندان دشوار نيست. در عکسبرداری از درون و بيرون قلعه زيادهروی کردم، و در حالی که امير همراهان کرهای را به سوار شدن بر اتوبوس دعوت میکرد، آمدوشد روستاييان مرا به ادامه عکسبرداری واداشت و نتوانستم از گرفتن عکسهای هر چند محتاطانه بهخصوص از زنانی که خط قرمز جلو دوربينها هستند خودداری کنم.
🔹 با 10 دقيقه تأخير به اتوبوس رسيدم، چندان که امير مجبور شده بود مرا با اسم صدا بزند تا خودم را به گروه برسانم. سرَم را با شرمندگی پايين انداختم و با لبخندی به نشان عذرخواهی از همراهان کرهای برای اين تأخير ناخواسته، سوار اتوبوس شدم. آنها هم به روی من خندهای زدند و با کف زدنهای پياپی از من استقبال کردند، گويا اين هم يک روش امروزی و البته بسيار شيک برای ابلاغ اين پيام است که بايد به ديگران احترام گذاشت. بس که از کف زدن آنها برای خودم خوشم آمد، تصميم گرفتم هميشه اندکی تأخير کنم تا باز هم مورد تشويق گرم آنان قرار بگيرم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣4⃣
❇️ روز ششم/3
🔹 يزد شهری است کويری در اوج زيبايی. هاستل ما در مرکز بافت قديمی يزد است که ساختمانهايش بيش از يک طبقه ندارند و همگی با نمايی از جنس کاهگل آراسته شدهاند. از دور که به شهر مینگری، تنها سازههای مرتفعی که به نظر میآيد گلدستههای فيروزهای و بلندبالا و گنبدهای آبیرنگ و نگارين است. گويی شهر با پوششی به رنگ زرد بر خاک کوير دراز کشيده و ساختمانهايش از هر طرف با بيابان اطراف در هم تنيده است. يزد در مسير جاده باستانی ابريشم قرار دارد و از ديرباز به محصولاتی همچون فرش و ابريشم شهره بوده است. اين شهر از يورش ويرانگر مغول که بيشتر شهرهای ايران را با خاک يکسان کرده، جان سالم به در برده و شکوه ساختمانها و مسجدهايش تا امروز نمايان است. مارکوپولو جهانگرد قرن دوازدهم يزد را کانون تجارت ابريشم و پارچه و فرش ناميده است.
🔹 در زير اين شهر شبکهای از قنات قرار دارد که در زمانهای کهن، آب لازم برای آشاميدن و آبياری از آن تأمين میشده است. بر بام بعضی از خانهها برجهای نسبتاً بلندی ديدم که بنا به گفته امير، بادگير Wind Catcher هستند و در تابستانها برای کاستن از گرمای هوای درون خانهها به کار میروند و به عنوان تهويه طبيعی عمل میکنند و هر چه قدرت باد بيشتر باشد هوای گرم داخل خانهها بهتر خارج میشود و هوای لطيف بيشتری جای آن را میگيرد. اين کار برای شهری که در کرانه کوير لوت، يکی از پهناورترين صحراهای مرکز آسيا و شايد گرمترين نقاط جهان قرار دارد، چيز عجيبی نيست. ماهوارههای ناسا در جستوجوهای خود برای جمعآوری اطلاعات در زمينه فعاليتهای هستهای ايران، بالاترين ميزان دمای ثبتشده در روی کره زمين را با 71 درجه سانتيگراد برای اين نقطه به ثبت رساندهاند. سبب نامگذاری اين کوير به لوت روشن نيست، اما برخی بر اين باورند که روزی روزگاری، حضرت لوط اين جا اقامت داشته است.
🔹 جاده به معنای واقعی کلمه، کويری بود؛ راهی هموار در دل شن و کوه. به روستای «خرانق» رسيديم که بيشتر خانههايش در گذر زمان، خالی از سکنه شده بود. روستايی کوچک با ساختمانهای کاهگلی کوتاه و بلند برای آسودن مسافرانی که از کوير شمال شرقی يزد میگذرند. برای تماشای اتاقها و يافتن شبکه پيچيده ارتباطی ميان آنها وارد مجموعه ساختمانهايی تودرتو شديم که مرا به ياد شهر زيرزمينی کابادوکيا در ترکيه انداخت. با قدم زدن در راهروهای قلعه، به مناره بلندی در مرکز شهر رسيديم که از آن بالا رفتيم تا از فراز آن چشمانداز عمومی مکان را عکسبرداری کنيم. آن چه از فراز گلدسته به چشم میآمد، جادويی بود: روستايی با خانههايی خالی و کشتزارهايی سرسبز که از هر سو گسترده شده، به رشته کوههای صخرهای کوتاه و پیدرپی میپيوست.
🔹 اکنون هيچ ترديدی ندارم که «خرانق» در روزگاران پيشين اهميت بسياری داشته است؛ چرا که در ميان کوه و صحرا همچون واحهای آباد به چشم میآيد که مسافران رهگذر از شرق و غرب در آن میآسايند.
🔹 در حاشيه قلعه قديمی، خانههای آبادی بود که تعدادی از کشاورزان ساده منطقه در آن زندگی میکردند. با اينکه روستاييان ميراث معماری منطقه را حفظ کرده و دستکم نمای خانههای تازهشان را با همان سبک کهن ساختهاند، و در و
پنجرههای چوبی و فلزی شکل يکسانی دارند، اما تشخيص خانههای قديم و جديد چندان دشوار نيست. در عکسبرداری از درون و بيرون قلعه زيادهروی کردم، و در حالی که امير همراهان کرهای را به سوار شدن بر اتوبوس دعوت میکرد، آمدوشد روستاييان مرا به ادامه عکسبرداری واداشت و نتوانستم از گرفتن عکسهای هر چند محتاطانه بهخصوص از زنانی که خط قرمز جلو دوربينها هستند خودداری کنم.
🔹 با 10 دقيقه تأخير به اتوبوس رسيدم، چندان که امير مجبور شده بود مرا با اسم صدا بزند تا خودم را به گروه برسانم. سرَم را با شرمندگی پايين انداختم و با لبخندی به نشان عذرخواهی از همراهان کرهای برای اين تأخير ناخواسته، سوار اتوبوس شدم. آنها هم به روی من خندهای زدند و با کف زدنهای پياپی از من استقبال کردند، گويا اين هم يک روش امروزی و البته بسيار شيک برای ابلاغ اين پيام است که بايد به ديگران احترام گذاشت. بس که از کف زدن آنها برای خودم خوشم آمد، تصميم گرفتم هميشه اندکی تأخير کنم تا باز هم مورد تشويق گرم آنان قرار بگيرم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir