🌈 خواندن کتابها و متن گفتگوهای داریوش شایگان همیشه لذتبخش بوده است؛ از آسيا در برابر غرب تا زير آسمانهای جهان و تا پنچ اقلیم حضور که اين آخری خصلت شاعرانگی ایرانیان را نشانه رفته و پیوند درونی ایرانیان با شاعران بزرگشان - فردوسی و مولوی و خیام و سعدی و حافظ - را کاویده است تا پاسخ این پرسش را بدهد که چرا این پنج شاعر سایهای چنین سنگین بر کل جهانبینی ایرانیان افکندهاند؛ به گونهای که ذهن ایرانی مملو از غنای گفتار شعرای سترگش، گاه به اسارت اين الگوهای غالب درمیآید و ترکیب اندیشههای آنان نظام چندنوایی روح ایرانی را شکل میدهد.
🔸به نظر شایگان در هیچ فرهنگ ديگری تفکر و شعر چنین همزیستی اعجابآمیزی نداشته است.
🔸در این میان او بیش از دیگر شاعران به سعدی پرداخته و بر این باور است که ما ایرانیان هر یک به طریقی، مدیون کلام سعدی هستیم که شباهت زبانش در هفتصد سال پیش با زبان امروزی ایرانیان حیرت انگیز است. سعدی همان نقشی را در تکوین روح ایرانی ایفا میکند که کنفوسیوس در جامعه چینی.
شایگان سعدی را طلیعهدار ظهور غزلسرایی چون حافظ میداند؛ تنها شاعری که در عرصه غزل، گوی سبقت از سلف خود شیخ اجل ربود و این قالب شعری را به چنان اوج و عظمتی رساند که دیگر هیچ گاه دست شاعری به جایگاهی رفیعتر از آن نرسید و با ایرانیان چنان پیوند خورد که هر فرد ایرانی رابطهای شخصی با حافظ یافت و باطنیترین شاعر ایران، مردمی نیز شد و خواندن دیوانش حظّی بهره مردمان کرد که بیشتر از آن که عقلی باشد معنوی است؛ شخصیتی نظیر ئیچینگ برای چینیان که بدو تفأل میزنند.
🔸"پنچ اقلیم حضور" اثر داریوش شایگان در روزهای اول سال ۱۳۹۷ که با فقدان این شخصیت همزمان شده است، کتابی خواندنی خواهد بود.
🌷باز هم بهار و باز مصيبت و باز اين سروده هوشنگ ابتهاج در ارغوان جاودانهاش که:
▪این چه رازی است که هر بار بهار
▪با عزای دل ما میآید؟
https://t.me/post_book
🔸به نظر شایگان در هیچ فرهنگ ديگری تفکر و شعر چنین همزیستی اعجابآمیزی نداشته است.
🔸در این میان او بیش از دیگر شاعران به سعدی پرداخته و بر این باور است که ما ایرانیان هر یک به طریقی، مدیون کلام سعدی هستیم که شباهت زبانش در هفتصد سال پیش با زبان امروزی ایرانیان حیرت انگیز است. سعدی همان نقشی را در تکوین روح ایرانی ایفا میکند که کنفوسیوس در جامعه چینی.
شایگان سعدی را طلیعهدار ظهور غزلسرایی چون حافظ میداند؛ تنها شاعری که در عرصه غزل، گوی سبقت از سلف خود شیخ اجل ربود و این قالب شعری را به چنان اوج و عظمتی رساند که دیگر هیچ گاه دست شاعری به جایگاهی رفیعتر از آن نرسید و با ایرانیان چنان پیوند خورد که هر فرد ایرانی رابطهای شخصی با حافظ یافت و باطنیترین شاعر ایران، مردمی نیز شد و خواندن دیوانش حظّی بهره مردمان کرد که بیشتر از آن که عقلی باشد معنوی است؛ شخصیتی نظیر ئیچینگ برای چینیان که بدو تفأل میزنند.
🔸"پنچ اقلیم حضور" اثر داریوش شایگان در روزهای اول سال ۱۳۹۷ که با فقدان این شخصیت همزمان شده است، کتابی خواندنی خواهد بود.
🌷باز هم بهار و باز مصيبت و باز اين سروده هوشنگ ابتهاج در ارغوان جاودانهاش که:
▪این چه رازی است که هر بار بهار
▪با عزای دل ما میآید؟
https://t.me/post_book
Telegram
پریشانخوانی
پارهنوشتههایی در باب کتاب و فرهنگ
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
🌈 دیگران به ما چگونه نگریستهاند و این نگاه خود را چگونه به دیگران انتقال دادهاند، و بازتاب این نگاه در اندیشه دیگران چه بوده است؟
پاسخ این پرسشها را باید در یادداشتهای کسانی دید که با ماموریتی اداری یا به قصد گردش و تفریح به این سرزمین آمده و چندی در میان مردمان این مرز و بوم زیستهاند... برخی با لباس درویشی آمده و زبان بومی ما را نیز فرا گرفته و آداب زندگی و معاشرت ما را بیشتر آموختهاند و برخی از رهگذر زیستن در کسوت دیپلماتیک چیزهایی را دیده و شنیده و بازگفتهاند. سفرنامههای این هر دو گروه اما در خور درنگ و مطالعه است.
از میان بسیاری سیاح و سفیر غربی و شرقی که به ایران آمدهاند، تنها شمار اندکی به نگارش یادداشت سفر و زندگی پرداختهاند و از این میان نیز تنها کتابهای چندی به فارسی برگردانده شده است. از لابلای این سفرنامههای فارسیشده نیز تعداد نه چندان زیادی اسم و آوازهای پیدا کردهاند، که این آوازه هم بیشتر در میان غربیانی بوده است که برای آشنایی با ایران و ایرانی راهی جز خواندن همین یادداشتها نداشتهاند.
اعتبار و درستی این برداشتها و صداقت و راستی سفرنامهنویس سخن دیگری است که خواننده غربی راهی برای آزمودن آن نداشته است.
اینک محمدرضا جوادی یگانه با بررسی هفت گزارش و سفرنامه کوشیده است تا خلقیات ایرانیان را از منظر آن بیگانههای آشنا بکاود.
🔸 جیمز موریه منشی سفیر و کاردار انگلیس در ایران (۱۸۲۴) که حاجیبابای اصفهانی را نگاشت.
🔸 آرمینوس وامبری خاورشناس یهودی مجاری که نام درویش دروغین را از آن خود کرد (م. ۱۹۱۳)
🔸 جوزف آرتور دو گوبینو (۱۸۸۲) فرانسوی که آثار متعددی را در باره ایران و ایرانیان نوشت.
🔸 ادوارد براون (م. ۱۹۲۵) انگلیسی که رویای زیستن در ایران او را به این کشور کشاند.
🔸 ترنس اودانل (م. ۲۰۰۱) آمریکایی که ۱۴ سال در ایران ماند.
🔸 ویلیام شوستر (م. ۱۹۶۰) آمریکایی که برای سامان دادن به اوضاع مالی پس از مشروطه راهی ایران شد.
🔸 ارتور چستر میلسپو (م. ۱۹۵۵) آمریکایی که دو بار به ایران آمد و دو کتاب در باره این کشور نوشت.
اینها کسانی هستند که آثارشان در کتابی با نام "ایرانیترین غیرایرانیها" مورد بررسی قرار گرفته و نمونههایی از آن ارائه شده است.
🔻 وامبری میگوید: هنرهای ریاکاری و سالوسورزی با تمام تلالو خود در اینجا جلوهگر است.
🔻 گوبینو بزرگترین هنر ایرانیان را ادب آنها میداند؛ یعنی همه ایرانیان از رعیت گرفته تا شاهزاده میدانند که طرز برخورد با هر کس چیست. فضیلت اساسی حاکم بر همه، حفظ ظاهر است که تخطی از آن قابل گذشت نیست.
🔻 براون معتقد است که در ایران به دلیل نبودن روزنامه کافی، شایعات خیلی سریع منتشر میشوند.
اینان برداشتها و دیگر سخنان درست و نادرست خود را در باره جامعه ایرانی سالها پیش نوشتهاند.... اما داوری پیرامون ماندگاری یا دگرگونی خوبیها و بدیهایی که دیدهاند با کسانی است که امروزه میآیند و ما را میبینند و به دیگران معرفی میکنند.
https://t.me/post_book
پاسخ این پرسشها را باید در یادداشتهای کسانی دید که با ماموریتی اداری یا به قصد گردش و تفریح به این سرزمین آمده و چندی در میان مردمان این مرز و بوم زیستهاند... برخی با لباس درویشی آمده و زبان بومی ما را نیز فرا گرفته و آداب زندگی و معاشرت ما را بیشتر آموختهاند و برخی از رهگذر زیستن در کسوت دیپلماتیک چیزهایی را دیده و شنیده و بازگفتهاند. سفرنامههای این هر دو گروه اما در خور درنگ و مطالعه است.
از میان بسیاری سیاح و سفیر غربی و شرقی که به ایران آمدهاند، تنها شمار اندکی به نگارش یادداشت سفر و زندگی پرداختهاند و از این میان نیز تنها کتابهای چندی به فارسی برگردانده شده است. از لابلای این سفرنامههای فارسیشده نیز تعداد نه چندان زیادی اسم و آوازهای پیدا کردهاند، که این آوازه هم بیشتر در میان غربیانی بوده است که برای آشنایی با ایران و ایرانی راهی جز خواندن همین یادداشتها نداشتهاند.
اعتبار و درستی این برداشتها و صداقت و راستی سفرنامهنویس سخن دیگری است که خواننده غربی راهی برای آزمودن آن نداشته است.
اینک محمدرضا جوادی یگانه با بررسی هفت گزارش و سفرنامه کوشیده است تا خلقیات ایرانیان را از منظر آن بیگانههای آشنا بکاود.
🔸 جیمز موریه منشی سفیر و کاردار انگلیس در ایران (۱۸۲۴) که حاجیبابای اصفهانی را نگاشت.
🔸 آرمینوس وامبری خاورشناس یهودی مجاری که نام درویش دروغین را از آن خود کرد (م. ۱۹۱۳)
🔸 جوزف آرتور دو گوبینو (۱۸۸۲) فرانسوی که آثار متعددی را در باره ایران و ایرانیان نوشت.
🔸 ادوارد براون (م. ۱۹۲۵) انگلیسی که رویای زیستن در ایران او را به این کشور کشاند.
🔸 ترنس اودانل (م. ۲۰۰۱) آمریکایی که ۱۴ سال در ایران ماند.
🔸 ویلیام شوستر (م. ۱۹۶۰) آمریکایی که برای سامان دادن به اوضاع مالی پس از مشروطه راهی ایران شد.
🔸 ارتور چستر میلسپو (م. ۱۹۵۵) آمریکایی که دو بار به ایران آمد و دو کتاب در باره این کشور نوشت.
اینها کسانی هستند که آثارشان در کتابی با نام "ایرانیترین غیرایرانیها" مورد بررسی قرار گرفته و نمونههایی از آن ارائه شده است.
🔻 وامبری میگوید: هنرهای ریاکاری و سالوسورزی با تمام تلالو خود در اینجا جلوهگر است.
🔻 گوبینو بزرگترین هنر ایرانیان را ادب آنها میداند؛ یعنی همه ایرانیان از رعیت گرفته تا شاهزاده میدانند که طرز برخورد با هر کس چیست. فضیلت اساسی حاکم بر همه، حفظ ظاهر است که تخطی از آن قابل گذشت نیست.
🔻 براون معتقد است که در ایران به دلیل نبودن روزنامه کافی، شایعات خیلی سریع منتشر میشوند.
اینان برداشتها و دیگر سخنان درست و نادرست خود را در باره جامعه ایرانی سالها پیش نوشتهاند.... اما داوری پیرامون ماندگاری یا دگرگونی خوبیها و بدیهایی که دیدهاند با کسانی است که امروزه میآیند و ما را میبینند و به دیگران معرفی میکنند.
https://t.me/post_book
Telegram
پریشانخوانی
پارهنوشتههایی در باب کتاب و فرهنگ
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
🌈 علامه محمدحسین کاشفالغطاء به تعبیر استاد محمدرضا حکیمی یکی از بیدارگران اقالیم قبله است که کوششهای اصلاحگرایانه دینی و اجتماعی وی از مرزهای زادگاهش در نجف فراتر رفت و تأثیرات دیرپایی در میان رهبران مذاهب اسلامی در خاورمیانه بر جای نهاد. سخنوری توانا و نویسندهای زبردست بود که گاه با زبان گویا و گاه با خامه شيوايش به روشنگری در میان مسلمانان میپرداخت. به شصت سالگی که رسید بر آن شد تا تحولاتی را که در دهههای عمر خود دیده بود به نگارش در آورد و چنین شد که به تألیف کتابی با عنوان «عُقودُ حیاتی» (دهههای زندگیام) دست زد و آن را تا پایان عمر خود ادامه داد.
🔸 حضور فعال و نقشآفرين وی در بسياری از تحولات سیاسی و اجتماعی و بهویژه فکریِ منطقه خاورمیانه که با سفرهای متعدد او به کشورهای مختلف همراه بود، دامنه آگاهی وی از مسائل گوناگون اين حوزهها را وسعت بخشیده و همین امر سبب شده است که دادههای وی در اين کتاب که مربوط به مقطع میان مشروطه و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است، بسیار ناب و ارزشمند باشد؛ چندان که نشانی از آنها را در کتابهای دیگر نتوان یافت.
🔸 علی شمس با ترجمه زیبای خود از این کتاب که آن را «بند بند سرگذشتم» نامیده، سندی بس گرانبها از آن ايام را در دسترس پژوهشگران قرار داده است.
🔸 در جایی که از رویدادهای کنفرانس اسلامی در قدس (سال ۱۹۵۰ میلادی) سخن میگوید، مینویسد:
جناب مفتی الحسینی به ریاست کنفرانس و سید ضیاءالدین طباطبایی نابغه توانمند به نیابت رییس انتخاب شدند. سید ضیاء در آن کنفرانس و ميان آن همه آدمهای برجسته، مانند ستاره صبح میدرخشید. گمانم قادر بود به هفت زبان سخنرانی کند، ولی غالباً به انگلیسی یا ترکی سخن میگفت. شگفتآور آن که زبان عربی را خوب نمیدانست؛ شاید بعد از آن ياد گرفته باشد. زیرا در هوشمندی، زیرکی، گستردگی معلومات و معارف آیتی بود. پیش از کودتا در ایران نخست وزیر شد.
🔸 در گزارش دیدار با امام جمعه همدان که از پسرعموهای سید جمالالدین اسدآبادی است میگوید که وی سخنان مفصلی در باره سید جمالالدین و خاستگاه، ولادت و مهاجرت وی از زادگاهش گفت و افزود که سید جمالالدین برادری به نام سید میرزا مسیح نیز دارد ولی پیش از سید جمالالدین وفات یافته و یک پسر از خود باقی گذاشته است.
🔸 در شرح یکی از دو سفر خود به خراسان (مرداد ۱۳۲۷ ش) مینویسد: آن روز (عید فطر) چهل تومان به مردم عیدی دادم، به اغنیا از باب برکت و به فقرا از باب صدقه و صله. از هیچ کس حتی یک تومان به ما نرسید. از آستان قدس هم چیزی نرسید، بلکه به فضل خدای تعالی نزدیک یکهزار تومان بین زوار فقیر و طلبههای تهیدست مشهد تقسیم کردم.
🔸اینها البته مسائلی حاشیهای است، گزارشهای وی اما بسیاری از تحولات کشورهای عراق و ایران و سوریه را در بر میگیرد.
🔹 اگر کتاب را پیدا کردید، بخوانید و لذت ببرید.
https://t.me/post_book
🔸 حضور فعال و نقشآفرين وی در بسياری از تحولات سیاسی و اجتماعی و بهویژه فکریِ منطقه خاورمیانه که با سفرهای متعدد او به کشورهای مختلف همراه بود، دامنه آگاهی وی از مسائل گوناگون اين حوزهها را وسعت بخشیده و همین امر سبب شده است که دادههای وی در اين کتاب که مربوط به مقطع میان مشروطه و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است، بسیار ناب و ارزشمند باشد؛ چندان که نشانی از آنها را در کتابهای دیگر نتوان یافت.
🔸 علی شمس با ترجمه زیبای خود از این کتاب که آن را «بند بند سرگذشتم» نامیده، سندی بس گرانبها از آن ايام را در دسترس پژوهشگران قرار داده است.
🔸 در جایی که از رویدادهای کنفرانس اسلامی در قدس (سال ۱۹۵۰ میلادی) سخن میگوید، مینویسد:
جناب مفتی الحسینی به ریاست کنفرانس و سید ضیاءالدین طباطبایی نابغه توانمند به نیابت رییس انتخاب شدند. سید ضیاء در آن کنفرانس و ميان آن همه آدمهای برجسته، مانند ستاره صبح میدرخشید. گمانم قادر بود به هفت زبان سخنرانی کند، ولی غالباً به انگلیسی یا ترکی سخن میگفت. شگفتآور آن که زبان عربی را خوب نمیدانست؛ شاید بعد از آن ياد گرفته باشد. زیرا در هوشمندی، زیرکی، گستردگی معلومات و معارف آیتی بود. پیش از کودتا در ایران نخست وزیر شد.
🔸 در گزارش دیدار با امام جمعه همدان که از پسرعموهای سید جمالالدین اسدآبادی است میگوید که وی سخنان مفصلی در باره سید جمالالدین و خاستگاه، ولادت و مهاجرت وی از زادگاهش گفت و افزود که سید جمالالدین برادری به نام سید میرزا مسیح نیز دارد ولی پیش از سید جمالالدین وفات یافته و یک پسر از خود باقی گذاشته است.
🔸 در شرح یکی از دو سفر خود به خراسان (مرداد ۱۳۲۷ ش) مینویسد: آن روز (عید فطر) چهل تومان به مردم عیدی دادم، به اغنیا از باب برکت و به فقرا از باب صدقه و صله. از هیچ کس حتی یک تومان به ما نرسید. از آستان قدس هم چیزی نرسید، بلکه به فضل خدای تعالی نزدیک یکهزار تومان بین زوار فقیر و طلبههای تهیدست مشهد تقسیم کردم.
🔸اینها البته مسائلی حاشیهای است، گزارشهای وی اما بسیاری از تحولات کشورهای عراق و ایران و سوریه را در بر میگیرد.
🔹 اگر کتاب را پیدا کردید، بخوانید و لذت ببرید.
https://t.me/post_book
Telegram
پریشانخوانی
پارهنوشتههایی در باب کتاب و فرهنگ
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
🌈 از خطبه ۲۲۳ نهج البلاغه
🔸ای انسان،
🔹چيست که تو را بر گناه گستاخ کرد؟
🔹چيست که تو را به خداوندگارت غرّه ساخت؟
🔹چيست که تو را به هلاکت خويش خو داد؟
🔹آيا درد تو را درمان، يا خواب تو را بيداری نيست؟
🔹چرا آن نوازشی را که با ديگران داری با خود نداري؟
🔹گاه کسی را زير تيغ آفتاب داغ میبينی و بر او سايه میافکنی، يا دردمندی را مینگری که درد بدنش را میآزارد و تو دلسوزانه بر او میگريی؛ اما چيست که تو را بر درد (گناه) خودت شکيبايی داده و بر اندوه خويش صبوری بخشيده و از گريستن بر نفس خود که عزيزترين کس نزد تو است، بازَت داشته است؟
🔹چگونه ترس از شبيخون عذاب، تو را که با نافرمانیهايت از خدا در پيچوخمهای خشم او گرفتار آمدهای، (از خواب غفلت) بيدار نمیکند؟
🔹بيماریِ سستدلیات را با اراده استوار درمان کن، و خواب غفلتِ ديدهات را با بيداری
و خدا را فرمانبردار باش و با يادش خوگرفته،
و در حال روگردانیِ از خدا، روی آوردن او به خودت را به ياد آر که تو را به بخشايش خود فرا میخوانَد و در لطف خود غوطهور میکند و رویِ تو همچنان با دگران است.
https://t.me/post_book
🔸ای انسان،
🔹چيست که تو را بر گناه گستاخ کرد؟
🔹چيست که تو را به خداوندگارت غرّه ساخت؟
🔹چيست که تو را به هلاکت خويش خو داد؟
🔹آيا درد تو را درمان، يا خواب تو را بيداری نيست؟
🔹چرا آن نوازشی را که با ديگران داری با خود نداري؟
🔹گاه کسی را زير تيغ آفتاب داغ میبينی و بر او سايه میافکنی، يا دردمندی را مینگری که درد بدنش را میآزارد و تو دلسوزانه بر او میگريی؛ اما چيست که تو را بر درد (گناه) خودت شکيبايی داده و بر اندوه خويش صبوری بخشيده و از گريستن بر نفس خود که عزيزترين کس نزد تو است، بازَت داشته است؟
🔹چگونه ترس از شبيخون عذاب، تو را که با نافرمانیهايت از خدا در پيچوخمهای خشم او گرفتار آمدهای، (از خواب غفلت) بيدار نمیکند؟
🔹بيماریِ سستدلیات را با اراده استوار درمان کن، و خواب غفلتِ ديدهات را با بيداری
و خدا را فرمانبردار باش و با يادش خوگرفته،
و در حال روگردانیِ از خدا، روی آوردن او به خودت را به ياد آر که تو را به بخشايش خود فرا میخوانَد و در لطف خود غوطهور میکند و رویِ تو همچنان با دگران است.
https://t.me/post_book
Telegram
پریشانخوانی
پارهنوشتههایی در باب کتاب و فرهنگ
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
🌈 روزگاری در وادی حجرات جشنی برپا بود و جمع برادران اهل سیر و سلوک در محل اجتماعات غذا میخوردند.
برادری که در آنجا حاضر بود به کسی که خدمت میکرد گفت:
من غذای پخته نمیخورم، فقط اندکی نمکم بده، و خادم برادر دیگری را در حضور جمع ندا داد و گفت: این برادر غذای پخته نمیخورد؛ برای او فقط کمی نمک بیاور.
یکی از پیران برخاست و به برادری که نمک میخواست گفت:
🔹 اگر امروز در حجرهات بهتنهایی گوشت میخوردی، بهتر از این بود که این مطلب را به گوش این همه برادر برسانی.
@post_book
https://goo.gl/JznQrp
برادری که در آنجا حاضر بود به کسی که خدمت میکرد گفت:
من غذای پخته نمیخورم، فقط اندکی نمکم بده، و خادم برادر دیگری را در حضور جمع ندا داد و گفت: این برادر غذای پخته نمیخورد؛ برای او فقط کمی نمک بیاور.
یکی از پیران برخاست و به برادری که نمک میخواست گفت:
🔹 اگر امروز در حجرهات بهتنهایی گوشت میخوردی، بهتر از این بود که این مطلب را به گوش این همه برادر برسانی.
@post_book
https://goo.gl/JznQrp
🌈 از خاطرات سید هبةالدين شهرستانى در کتاب " از دجله تا گنگ"
🔹 بیشتر بحرینیها حرف قاف را کاف و حرف جیم را یاء تلفظ میکنند و در گویش خود جابجاییهای زیادی دارند.
🔹 برخی را نیز دیدم که کاف را تبدیل به قاف میکردند و بالعکس. حتی کسانی را دیدم که در نماز خود چنین میخواندند: "ایّاق نعبد و ایّاق نستعین، اهدنا الصراط المستکیم" در عجب شدم و او را گفتم که کاش این دو حرف را جابجا کنی!
@post_book
🔹 بیشتر بحرینیها حرف قاف را کاف و حرف جیم را یاء تلفظ میکنند و در گویش خود جابجاییهای زیادی دارند.
🔹 برخی را نیز دیدم که کاف را تبدیل به قاف میکردند و بالعکس. حتی کسانی را دیدم که در نماز خود چنین میخواندند: "ایّاق نعبد و ایّاق نستعین، اهدنا الصراط المستکیم" در عجب شدم و او را گفتم که کاش این دو حرف را جابجا کنی!
@post_book
🌈 از خاطرات سياسی سيد محمدعلی شوشتری، معروف به سيد بسمالله؛ خُفيهنويس رضاشاه پهلوی
🔹پس از تمام شدن زيارت دوره، درب ضريح مبارک که برای غبارروبی فقط سالی يک مرتبه باز میشود و در موقع تشرّف سلاطين نيز باز میگردد، باز بود.
[رضا] شاه به داخل ضريح مبارک مشرّف گرديد. به محض ورود، حالت انقلابی برايش پيدا شد، بیاختيار اشکش سرازير گرديد. متوجّه شدم از حضور اشخاص در حرم خوشوقت نيست، لذا به مرحومين تيمورتاش و سردار اسعد گفتم: مقتضی است از حرم بيرون رَويد تا شاه از ضريح مبارک خارج گردد. علت را پرسيدند، گفتم: مگر متوجه نيستيد شاه میخواهد گريه کند از شماها خجالت میکشد. تعجب کردند، گفتند: مگر ما مانعيم؟ گفتم: اين ساعت و دقيقه برای مملکت خيلی ارزش دارد، توجه شاه و اولياء دين متضمن سيادت مملکت است. آنها هم فوراً توجه پيدا کردند از حرم خارج شدند. اسدی هم مراجعت کرد، ميرزائی هم که سينی طلا در دستش بود و شمشيری که بايد اهدا شود توی سينی بود رفت در توحيدخانه، يعنی از حرم مبارک دور گرديد.
@post_book
https://goo.gl/EK4gsj
🔹پس از تمام شدن زيارت دوره، درب ضريح مبارک که برای غبارروبی فقط سالی يک مرتبه باز میشود و در موقع تشرّف سلاطين نيز باز میگردد، باز بود.
[رضا] شاه به داخل ضريح مبارک مشرّف گرديد. به محض ورود، حالت انقلابی برايش پيدا شد، بیاختيار اشکش سرازير گرديد. متوجّه شدم از حضور اشخاص در حرم خوشوقت نيست، لذا به مرحومين تيمورتاش و سردار اسعد گفتم: مقتضی است از حرم بيرون رَويد تا شاه از ضريح مبارک خارج گردد. علت را پرسيدند، گفتم: مگر متوجه نيستيد شاه میخواهد گريه کند از شماها خجالت میکشد. تعجب کردند، گفتند: مگر ما مانعيم؟ گفتم: اين ساعت و دقيقه برای مملکت خيلی ارزش دارد، توجه شاه و اولياء دين متضمن سيادت مملکت است. آنها هم فوراً توجه پيدا کردند از حرم خارج شدند. اسدی هم مراجعت کرد، ميرزائی هم که سينی طلا در دستش بود و شمشيری که بايد اهدا شود توی سينی بود رفت در توحيدخانه، يعنی از حرم مبارک دور گرديد.
@post_book
https://goo.gl/EK4gsj
🌈 بخشی از مقالهای با عنوان « نوشتههایی از لَونی دیگر»، از کتاب «در برف پیری»، مجموعهای از مقالات دکتر احمد مهدوی دامغانی
🔸 در یازدهم ذیقعده سال ۱۳۹۷ قمری که میلاد اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرضا علیهالسلام بود، منِ بنده برای عتبهبوسی آستان قدس رضوی به مشهد مشرّف شده بودم و در خدمت والدینم بودم. مرحوم والدم قدّسسره، به اصطلاح جلوس داشت و بسیاری از دوستان و اهل علم و آشنایان به دیدن ایشان در حال آمد و رفت بوند. نزدیک ساعت دهونیم صبح بود که سپهبد باقر کاتوزیان و سرتیپ عبدالعظیم ولیان که آن ایام استاندار خراسان و نایبالتولیه آستان قدس رضوی علی مقدّسها آلاف التحیة و الثناء بود، به همراهی چند تن از رؤسای آستان قدس ... به دیدن مرحوم والدم آمدند.
باری، بعد از چندین دقیقه که از حضور نامبردگان در آن مجلس گذشت، ولیان به رئیس دفترش یعنی مرحوم حسنعلیخان کوثر .. اشارهای کرد و حسنعلیخان یک پیاله بلورین که کوچک و مملوّ از سکههای یک پهلَوی بود به ایشان داد، و ولیان ... پیاله را گرفت و گفت: «این سکهها مرحمتی امام رضا است که به مناسبت میلاد مبارکشان آن را خدمتتان تقدیم میکنم». مرحوم پدرم بدون اینکه نگاهی به آن پیاله بلورین و آنچه در آن است بیندازد، به مرحوم ولیان فرمود: «آقا با من از این شوخیها نفرمایید»، و با دستش دست مرحوم ولیان را پس زد.
وليان عرض کرد که: «بنده به عنوان نایبالتولیه آستان قدس و خادم و امین دربار ولایتمدار رضوی، این حق را دارم که از طرف مخدوم خود حضرت ثامنالائمه این سکهها را هدیه به میمنت این روز عزیز تسلیم کنم و خواهشمندم دست مخلص را رد نفرمایید».
مرحوم پدرم فرمود: «جناب نایبالتولیه، نه امروز و نه هیچ وقت و نه برای من و نه برای هیچ کس، این خاصهخرجیها را از خزانه و اموال حضرت امام علیهالسلام نفرمایید و معلوم نیست که جنابعالی مجاز در مصرف اموال حضرت سلام الله علیه به این صورت باشید و خواهش میکنم مرا معاف فرمایید و اصرار نکنید».
مرحوم سپهبد کاتوزیان به پدرم فرمود: «تیمسار ولیان البته امین و محافظ اموال حضرت رضا میباشند و دستشان را رد نفرمایید».
مرحوم پدرم گفت: «آقای کاتوزیان، شما هم چنین میفرمایید؟ عجب است»! ..... و تیمسار کاتوزیان به پدرم فرمود: «برای اینکه دل تیمسار خوش شود یک سکه را لطف فرمایید و بردارید».
مرحوم پدرم که بهراستی در مخصمه عجیبی گیر کرده بود، برای اینکه مطلب خاتمه پیدا کند، به همشیرهزادهام جواد آقای تیموری که آن روز در آن مجلس خدمت میکرد، فرمود: «بابا، جواد، بیا یکی از این سکهها را که انشاءالله مرحمتی حضرت رضا است، بردار». و خطاب به مرحوم ولیان فرمود که: «خواهش میکنم به همین مقدار اکتفا بفرمایید و دیگر بار این چنین بیلطفی نسبت به من نفرمایید».
@post_book
https://goo.gl/qBq51H
🔸 در یازدهم ذیقعده سال ۱۳۹۷ قمری که میلاد اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرضا علیهالسلام بود، منِ بنده برای عتبهبوسی آستان قدس رضوی به مشهد مشرّف شده بودم و در خدمت والدینم بودم. مرحوم والدم قدّسسره، به اصطلاح جلوس داشت و بسیاری از دوستان و اهل علم و آشنایان به دیدن ایشان در حال آمد و رفت بوند. نزدیک ساعت دهونیم صبح بود که سپهبد باقر کاتوزیان و سرتیپ عبدالعظیم ولیان که آن ایام استاندار خراسان و نایبالتولیه آستان قدس رضوی علی مقدّسها آلاف التحیة و الثناء بود، به همراهی چند تن از رؤسای آستان قدس ... به دیدن مرحوم والدم آمدند.
باری، بعد از چندین دقیقه که از حضور نامبردگان در آن مجلس گذشت، ولیان به رئیس دفترش یعنی مرحوم حسنعلیخان کوثر .. اشارهای کرد و حسنعلیخان یک پیاله بلورین که کوچک و مملوّ از سکههای یک پهلَوی بود به ایشان داد، و ولیان ... پیاله را گرفت و گفت: «این سکهها مرحمتی امام رضا است که به مناسبت میلاد مبارکشان آن را خدمتتان تقدیم میکنم». مرحوم پدرم بدون اینکه نگاهی به آن پیاله بلورین و آنچه در آن است بیندازد، به مرحوم ولیان فرمود: «آقا با من از این شوخیها نفرمایید»، و با دستش دست مرحوم ولیان را پس زد.
وليان عرض کرد که: «بنده به عنوان نایبالتولیه آستان قدس و خادم و امین دربار ولایتمدار رضوی، این حق را دارم که از طرف مخدوم خود حضرت ثامنالائمه این سکهها را هدیه به میمنت این روز عزیز تسلیم کنم و خواهشمندم دست مخلص را رد نفرمایید».
مرحوم پدرم فرمود: «جناب نایبالتولیه، نه امروز و نه هیچ وقت و نه برای من و نه برای هیچ کس، این خاصهخرجیها را از خزانه و اموال حضرت امام علیهالسلام نفرمایید و معلوم نیست که جنابعالی مجاز در مصرف اموال حضرت سلام الله علیه به این صورت باشید و خواهش میکنم مرا معاف فرمایید و اصرار نکنید».
مرحوم سپهبد کاتوزیان به پدرم فرمود: «تیمسار ولیان البته امین و محافظ اموال حضرت رضا میباشند و دستشان را رد نفرمایید».
مرحوم پدرم گفت: «آقای کاتوزیان، شما هم چنین میفرمایید؟ عجب است»! ..... و تیمسار کاتوزیان به پدرم فرمود: «برای اینکه دل تیمسار خوش شود یک سکه را لطف فرمایید و بردارید».
مرحوم پدرم که بهراستی در مخصمه عجیبی گیر کرده بود، برای اینکه مطلب خاتمه پیدا کند، به همشیرهزادهام جواد آقای تیموری که آن روز در آن مجلس خدمت میکرد، فرمود: «بابا، جواد، بیا یکی از این سکهها را که انشاءالله مرحمتی حضرت رضا است، بردار». و خطاب به مرحوم ولیان فرمود که: «خواهش میکنم به همین مقدار اکتفا بفرمایید و دیگر بار این چنین بیلطفی نسبت به من نفرمایید».
@post_book
https://goo.gl/qBq51H
🌈 از کتاب "قاف" بازخوانی زندگی آخرین پیامبر از سه متن کهن فارسی
🔸 عادت داشتی که هر روز، چون کافران مکه به کعبه شدندی به بت پرستیدن، وی به کوه حرا شدی با خدای به مناجات کردن.
و در مناجات گفتی:
"اللهم انّی اعوذ بعفوک من عقابک
و اعوذ برضاک من سخطک
و اعوذ بک منک
لااحصی ثناء علیک
انت کما اثنیت علی نفسک"
تو را که داند؟ تو را هم تو دانی!
تو را نداند کس، تو را تو دانی و بس!
🔸 عادت داشتی که هر روز، چون کافران مکه به کعبه شدندی به بت پرستیدن، وی به کوه حرا شدی با خدای به مناجات کردن.
و در مناجات گفتی:
"اللهم انّی اعوذ بعفوک من عقابک
و اعوذ برضاک من سخطک
و اعوذ بک منک
لااحصی ثناء علیک
انت کما اثنیت علی نفسک"
تو را که داند؟ تو را هم تو دانی!
تو را نداند کس، تو را تو دانی و بس!
🌈 خودکامهای در قفس
🔹 ماجرا از این قرار است که یکی از تحلیلگران ارشد سازمان سیا به نام جاننیکسون که در میز عراق فعالیت داشت، پس از دستگیری صدام مأموريت مییابد که روزهای پیاپی در زندان با صدام دیدار و او را بازجویی کند و با گفتوگوهایی که شکل میگیرد دادههای خود و سازمان متبوعش را در باره شخصیت وی بسنجد و پیش از پایان عمر صدام به تخلیه اطلاعاتی او بپردازد.
پس از نوریگا مرد قدرتمند پاناما در سال ۱۹۸۹ و دریاسالار کارل دونیتز جانشین برگزیده هیتلر در روزهای آخر رایش سوم، مقامهای آمريکایی از زمان جنگ جهانی دوم بدین سو، هیچ رهبر سابق کشوری را بازداشت یا بازجویی نکرده بودند، از اين رو، تخلیه اطلاعاتی صدام نه تنها برای بازجویان وی، بلکه برای دولت آمريکا امری جذاب و تاریخی بود. جان نیکسون که در مرحله اول از سوی سیا عهدهدار این امر شده و پس از آن کار را به افبیآی سپرده، پس از سیزده سال کار در سیا از آن سازمان استعفا میدهد و نخستین کتابش را که شرح ماجرای وی با صدام است، مینگارد. اینک کتاب با عنوان «بازجویی از صدام» به ترجمه خوب هوشنگ جیرانی در دسترس ما است.
🔹نویسنده که پیش از اشغال عراق، اطلاعات بسیاری در باره صدام گردآوری کرده، کار خود را باشناسايی وی آغاز میکند و با اشاره به نشانههایی در بدن او از قبیل تتوهای قبیلهای و زخمهای ناشی از برخورد مسلحانه در زمان اقدام به ترور عبدالکریم قاسم در سال ۱۹۵۹ بر دستگیری درست وی صحه میگذارد و بر این باور است که او هیچ بدلی نداشته است. کما اینکه خود صدام هم در قبال این افسانه، نخست با خنده میگوید: از کجا میدانید که الآن با یکی از آن بدلها حرف نمیزنید؟ شاید صدام در جایی قایم شده باشد!» و بعد از ته دل میخندد و اظهار میکند که: «فقط یک صدام حسین وجود دارد».
گفتوگوهای نیکسون با صدام موضوعات مختلفی را در بر میگیرد و واکنش صدام به پرسشهای بازجویان نیز متفاوت است، گاه چنان باحوصله پاسخ آنان را میدهد که بازجویان میپندارند او در حال وقتکشی است، گاه به زعم آن که هنوز بر مسند ریاست جمهوری است، جوش میآورد و از آنها میپرسد که اصلا شما خودتان را معرفی کنید و گاه خودش از آنان میخواهد که از وی در باره تاریخ و سیاست بپرسند تا به آنان چیزهای زیادی یاد بدهد.
🔹نیکسون وقتی از صدام میشنود که «من هرگز از کسی نخواستم مجسمهای از من بسازد .. و وقتی دیگران از من درخواست میکردند، من چکاره بودم که این دستور را لغو کنم»، فکّش آویزان میشود.
با صدام در باره محمدصادق صدر گفتوگو میکند و از وی در باره محمدباقر صدر میپرسد و پاسخهای بیربط او را میشنود. با او از فرارش از بغداد سخن میگوید و اینکه چه کسی به او پناه داده است. در باره معشوقههایش حرف میزند و در باره جنگ با ایران و جنگ کویت و کردها و حلبچه و... و حتی بحث را به وهابیت میکشاند.
به گفته نویسنده صدام عاشق حرف زدن بود، اما همین که سخن به ایرانیها میرسید پریشان میشد و همین که حرف بدبختیهای عراق به میان میآمد در لاک خودش فرو میرفت. یک جا میگوید: «دوست دارم بدانید که از این گفتوگو لذت بردم، ماهها بود که با کسی حرف نزده بودم.»
🔹از رهبران جوان عرب سخن میگوید و از نظرش در باره ناصر، از رمان «پیرمرد و دریا»ی همینگوی میگوید و از «جنایت و مکافات» داستایوفسکی. از بیاطلاعی آمریکاییها در باره اعراب و مسلمانان در شگفت میشود و به آنها توصیه میکند که: «اگر به شیعیان مجال بدهید شب و روز علیهتان توطئه میکنند. بنابراین هیچ وقت نباید چشم از آنها بردارید».
🔹نیکسون اظهار میدارد که سالها در سیا به من گفته شد که صدام شاگرد مکتب استالین و هیتلر بوده، ولی صدام از دوگل، مائو، و جرج واشنگتن ستایش کرد و حالا نهرو و تیتو را هم به آنها افزود، و با احتیاط در باره لنین، اظهار کرد که علاقهای به استالین ندارم. او متفکر نبود. برای من اگر آدمی متفکر نباشد، علاقهام را به او از دست میدهم.
بازجویان کارآزموده سیا، زیر پوست صدام میروند و در باره زمین و زمان او را به حرف میآورند، و گزارش بازجویی خود را در دفتر بیضی کاخ سفید به جرج بوش میدهند. شرح ماجرای نخستین حضور نویسنده در برابر بوش نیز در جای خود جالب و خواندنی است. به خصوص آنجا که نظر نیکسون را در باره نقشآفرینی مقتدی صدر در آینده عراق و از جانشین احتمالی آیتالله سیستانی میپرسد.
🔹 یکی از بخشهای حساس کتاب، جایی است که نویسنده بهتفصیل، شباهتهای صدام و بوش را بر میشمارد.
🔸مطالعه این کتاب برای همه علاقهمندان به تحولات معاصر خاورمیانه و کسانی که به مسائل روانشناسی ارباب قدرت علاقه دارند، اثری سودمند تواند بود.
@post_book
🔹 ماجرا از این قرار است که یکی از تحلیلگران ارشد سازمان سیا به نام جاننیکسون که در میز عراق فعالیت داشت، پس از دستگیری صدام مأموريت مییابد که روزهای پیاپی در زندان با صدام دیدار و او را بازجویی کند و با گفتوگوهایی که شکل میگیرد دادههای خود و سازمان متبوعش را در باره شخصیت وی بسنجد و پیش از پایان عمر صدام به تخلیه اطلاعاتی او بپردازد.
پس از نوریگا مرد قدرتمند پاناما در سال ۱۹۸۹ و دریاسالار کارل دونیتز جانشین برگزیده هیتلر در روزهای آخر رایش سوم، مقامهای آمريکایی از زمان جنگ جهانی دوم بدین سو، هیچ رهبر سابق کشوری را بازداشت یا بازجویی نکرده بودند، از اين رو، تخلیه اطلاعاتی صدام نه تنها برای بازجویان وی، بلکه برای دولت آمريکا امری جذاب و تاریخی بود. جان نیکسون که در مرحله اول از سوی سیا عهدهدار این امر شده و پس از آن کار را به افبیآی سپرده، پس از سیزده سال کار در سیا از آن سازمان استعفا میدهد و نخستین کتابش را که شرح ماجرای وی با صدام است، مینگارد. اینک کتاب با عنوان «بازجویی از صدام» به ترجمه خوب هوشنگ جیرانی در دسترس ما است.
🔹نویسنده که پیش از اشغال عراق، اطلاعات بسیاری در باره صدام گردآوری کرده، کار خود را باشناسايی وی آغاز میکند و با اشاره به نشانههایی در بدن او از قبیل تتوهای قبیلهای و زخمهای ناشی از برخورد مسلحانه در زمان اقدام به ترور عبدالکریم قاسم در سال ۱۹۵۹ بر دستگیری درست وی صحه میگذارد و بر این باور است که او هیچ بدلی نداشته است. کما اینکه خود صدام هم در قبال این افسانه، نخست با خنده میگوید: از کجا میدانید که الآن با یکی از آن بدلها حرف نمیزنید؟ شاید صدام در جایی قایم شده باشد!» و بعد از ته دل میخندد و اظهار میکند که: «فقط یک صدام حسین وجود دارد».
گفتوگوهای نیکسون با صدام موضوعات مختلفی را در بر میگیرد و واکنش صدام به پرسشهای بازجویان نیز متفاوت است، گاه چنان باحوصله پاسخ آنان را میدهد که بازجویان میپندارند او در حال وقتکشی است، گاه به زعم آن که هنوز بر مسند ریاست جمهوری است، جوش میآورد و از آنها میپرسد که اصلا شما خودتان را معرفی کنید و گاه خودش از آنان میخواهد که از وی در باره تاریخ و سیاست بپرسند تا به آنان چیزهای زیادی یاد بدهد.
🔹نیکسون وقتی از صدام میشنود که «من هرگز از کسی نخواستم مجسمهای از من بسازد .. و وقتی دیگران از من درخواست میکردند، من چکاره بودم که این دستور را لغو کنم»، فکّش آویزان میشود.
با صدام در باره محمدصادق صدر گفتوگو میکند و از وی در باره محمدباقر صدر میپرسد و پاسخهای بیربط او را میشنود. با او از فرارش از بغداد سخن میگوید و اینکه چه کسی به او پناه داده است. در باره معشوقههایش حرف میزند و در باره جنگ با ایران و جنگ کویت و کردها و حلبچه و... و حتی بحث را به وهابیت میکشاند.
به گفته نویسنده صدام عاشق حرف زدن بود، اما همین که سخن به ایرانیها میرسید پریشان میشد و همین که حرف بدبختیهای عراق به میان میآمد در لاک خودش فرو میرفت. یک جا میگوید: «دوست دارم بدانید که از این گفتوگو لذت بردم، ماهها بود که با کسی حرف نزده بودم.»
🔹از رهبران جوان عرب سخن میگوید و از نظرش در باره ناصر، از رمان «پیرمرد و دریا»ی همینگوی میگوید و از «جنایت و مکافات» داستایوفسکی. از بیاطلاعی آمریکاییها در باره اعراب و مسلمانان در شگفت میشود و به آنها توصیه میکند که: «اگر به شیعیان مجال بدهید شب و روز علیهتان توطئه میکنند. بنابراین هیچ وقت نباید چشم از آنها بردارید».
🔹نیکسون اظهار میدارد که سالها در سیا به من گفته شد که صدام شاگرد مکتب استالین و هیتلر بوده، ولی صدام از دوگل، مائو، و جرج واشنگتن ستایش کرد و حالا نهرو و تیتو را هم به آنها افزود، و با احتیاط در باره لنین، اظهار کرد که علاقهای به استالین ندارم. او متفکر نبود. برای من اگر آدمی متفکر نباشد، علاقهام را به او از دست میدهم.
بازجویان کارآزموده سیا، زیر پوست صدام میروند و در باره زمین و زمان او را به حرف میآورند، و گزارش بازجویی خود را در دفتر بیضی کاخ سفید به جرج بوش میدهند. شرح ماجرای نخستین حضور نویسنده در برابر بوش نیز در جای خود جالب و خواندنی است. به خصوص آنجا که نظر نیکسون را در باره نقشآفرینی مقتدی صدر در آینده عراق و از جانشین احتمالی آیتالله سیستانی میپرسد.
🔹 یکی از بخشهای حساس کتاب، جایی است که نویسنده بهتفصیل، شباهتهای صدام و بوش را بر میشمارد.
🔸مطالعه این کتاب برای همه علاقهمندان به تحولات معاصر خاورمیانه و کسانی که به مسائل روانشناسی ارباب قدرت علاقه دارند، اثری سودمند تواند بود.
@post_book
🌈 به مناسبت اول ارديبهشتماه و روز بزرگداشت سعدی، شایسته است از شخصيت ارجمندی ياد کنم که چند سال پيش میهمان ما بود؛ مرحوم دکتر حسينعلی محفوظ استاد عراقی و نخستين غيرايرانی که دکترای ادبيات فارسی را از دانشگاه تهران گرفت و در رساله خود به مقایسه شعر سعدی و متنبی پرداخت.
🔸هنوز عاشق سعدی بود و بار بار از من خواست که غزلی از سعدی را برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
@post_book
🔸هنوز عاشق سعدی بود و بار بار از من خواست که غزلی از سعدی را برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
@post_book
🌈 امين معلوف، اين لبنانی فرانسوینويس را بيشتر به عنوان رماننويس میشناسيم که همه رمانهای تاريخیاش خواندنی است. «سمرقند»، «باغهای روشنايی»، «صخره تانيوس»، «لئوی آفريقايی» و . . . برخی از داستانهای زيبای او است. وی در دو کتاب «هويتهای مرگبار»، و «دنيای بیسامان» به حال و هوای جوامع اسلامی، و مهاجران کوچکرده به غرب پرداخته است.
🔸 در «دنيای بیسامان» با عنوان فرعی «زمانی که تمدنهایمان فرسوده میشوند»، بازگفتِ شرح پريشانیها و آشفتگیهای هر دو تمدن شرق و غرب را هدف گرفته و با تجربه زيسته خود در فضای هر دو تمدن، چند و چون آن را کاويده است.
🔸 اين بخش آن را که حال و هوای ايران حدود صد سال پيش را میگويد، بخوانيد:
🔹 «تجربه رضاخان در ايران (برای الگوبرداری از آتاتورک) مدت بيشتری (در مقايسه با افغانستان) طول کشيد. او که از تحسينکنندگان پرشور آتاتورک و مثل او صاحبمنصب نظامی بود، بنا داشته است در کشورش همان تجربه نوسازی جامعه را به مورد اجرا بگذارد، اما، در نهايت، نشان داد که توانايی يک گسست قاطعانه را ندارد، و ترجيح داد به جای نظام جمهوری اروپايی، خاندان پادشاهی جديدی، سلسله پهلوی را ايجاد کند، و به جای تصريح استقلال، درصدد بر آمد روی اختلافات قدرتهای بزرگ بازی کند.
بیترديد، رضاخان همان استعدادهای مدلش را نداشت، اما، برای کاستن از باز مسئوليتهايش بايد اعتراف کرد که با کشف نفت، شانس کمی وجود داشت که قدرتهای بزرگ بگذارند ايران زندگی خودش را بکند. خاندان پهلوی برای حفظ قدرت، مجبور شد، ابتدا، با بريتانيايیها، سپس با آمريکاييان متحد شود؛ يعنی با آنهايی که ملت ايران آنان را چونان دشمنان شکوفايی و کرامت انسانیاش احساس میکرد.»
🔸 و در ادامه مینويسد:
🔹 «در برابر سرمشق آتاتورک، اين يک ضدسرمشق است، به کسی که مردم او را حمايتشده قدرتهای دشمن میشناسند، مشروعيت تعلق نمیگيرد، و به کاری که دست میزند، از نظر مردم، بیاعتبار میشود، اگر میخواهد کشور را متجدد کند، مردم با متجددسازی مخالفات میکنند، اگر درصدد آزادسازی زنان بر میآيد، کوچه و خيابان پر میشود از زنان چادری.»
🔹 «چه بسيار اصلاحات ناکام شدهاند، چون امضای يک قدرت مورد تنفر مردم پای آن گذاشته شده بود! بر عکس، چه بسيار اعمال احمقانه تحسين شدهاند چون که حامل مُهر مشروعيت مبارز بودند!»
@post_book
🔸 در «دنيای بیسامان» با عنوان فرعی «زمانی که تمدنهایمان فرسوده میشوند»، بازگفتِ شرح پريشانیها و آشفتگیهای هر دو تمدن شرق و غرب را هدف گرفته و با تجربه زيسته خود در فضای هر دو تمدن، چند و چون آن را کاويده است.
🔸 اين بخش آن را که حال و هوای ايران حدود صد سال پيش را میگويد، بخوانيد:
🔹 «تجربه رضاخان در ايران (برای الگوبرداری از آتاتورک) مدت بيشتری (در مقايسه با افغانستان) طول کشيد. او که از تحسينکنندگان پرشور آتاتورک و مثل او صاحبمنصب نظامی بود، بنا داشته است در کشورش همان تجربه نوسازی جامعه را به مورد اجرا بگذارد، اما، در نهايت، نشان داد که توانايی يک گسست قاطعانه را ندارد، و ترجيح داد به جای نظام جمهوری اروپايی، خاندان پادشاهی جديدی، سلسله پهلوی را ايجاد کند، و به جای تصريح استقلال، درصدد بر آمد روی اختلافات قدرتهای بزرگ بازی کند.
بیترديد، رضاخان همان استعدادهای مدلش را نداشت، اما، برای کاستن از باز مسئوليتهايش بايد اعتراف کرد که با کشف نفت، شانس کمی وجود داشت که قدرتهای بزرگ بگذارند ايران زندگی خودش را بکند. خاندان پهلوی برای حفظ قدرت، مجبور شد، ابتدا، با بريتانيايیها، سپس با آمريکاييان متحد شود؛ يعنی با آنهايی که ملت ايران آنان را چونان دشمنان شکوفايی و کرامت انسانیاش احساس میکرد.»
🔸 و در ادامه مینويسد:
🔹 «در برابر سرمشق آتاتورک، اين يک ضدسرمشق است، به کسی که مردم او را حمايتشده قدرتهای دشمن میشناسند، مشروعيت تعلق نمیگيرد، و به کاری که دست میزند، از نظر مردم، بیاعتبار میشود، اگر میخواهد کشور را متجدد کند، مردم با متجددسازی مخالفات میکنند، اگر درصدد آزادسازی زنان بر میآيد، کوچه و خيابان پر میشود از زنان چادری.»
🔹 «چه بسيار اصلاحات ناکام شدهاند، چون امضای يک قدرت مورد تنفر مردم پای آن گذاشته شده بود! بر عکس، چه بسيار اعمال احمقانه تحسين شدهاند چون که حامل مُهر مشروعيت مبارز بودند!»
@post_book