🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
پیشتر در همین کانال از دکتر حسینعلی محفوظ یاد کرده بودم؛ استادی عراقی و نخستين غيرايرانی که دکترای ادبيات فارسی را از دانشگاه تهران گرفت و در رساله خود به مقایسه شعر سعدی و متنبی پرداخت.
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book
🔖 از میان کتیبههای مساجد شیراز، بدوی این کاشی را پسندیده و عکس آن را به خوانندگانش نشان داده است:
یا علّام الغیوب
یا غفار الذنوب
یا ستار العیوب
یا کاشف الکروب
🔻🔻🔻
@post_book
یا علّام الغیوب
یا غفار الذنوب
یا ستار العیوب
یا کاشف الکروب
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 1
🔸در لابهلای تمدن کهن ايران
🔹صبح خيلی زود برای رفتن به سراغ آنتوان از خواب برخاستم تا با هم ديدار از پرسپوليس را شروع کنيم؛ شهری که اگر با ماشين به آنجا برويم، يک ساعت با شيراز فاصله دارد (70 کيلومتری شرق شيراز) اما تماشای آن چندين ساعت وقت میخواهد؛ بنابراين بايد اول وقت از شيراز حرکت کنيم. در ايستگاه اتوبوس يکديگر را ديديم، اما او استفاده از گزينه سريعتر يعنی تاکسی را پيشنهاد کرد. با چند مسافر ديگر در يک تاکسی نشستيم و راه افتاديم. متأسفانه هنوز سيمکارت من فعّال نشده است، برای همين، تقريباً نيمساعت طول کشيد تا بتوانم آنتوان را پيدا کنم. به نظر میرسد که مصریهای مسافر برای دسترسی به اينترنت بايد مراحل امنيتی پيچيدهای را طی کنند. تاکسی با گرفتن چند تومان بيشتر، ما را جلو درِ اصلی پرسپوليس پياده کرد و خيلی راحت به باجه فروش بليت رسيديم. در آنجا يکی از خانمهای کارمند پيشنهاد کرد که در قبال دريافت 8 دلار، راهنمای بازديد دو ساعت همراه ما باشد و جزئيات و تاريخ اين محل را برای ما بازگو کند. هنوز ظهر نشده است، اما امروز هوا واقعاً گرم است؛ چون شهر را از هر طرف کوير خشکی که حرارت آن را افزايش میدهد، احاطه کرده است.
🔹پيش از گشتوگذار، راهنما با نمايش ماکت بزرگی از اين شهر، عبادتگاهها، کاخها، و تالارهای پذيرايی و سالنهای برگزاری جشن را توضيح داد و داستان خود را با بيان دليل نامگذاری پرسپوليس چنين شروع کرد که اين واژه به معنای «شهر پارسيان» و اينجا پايتخت امپراتوری هخامنشی به سردمداری شاه شاهان کورش کبير است؛ خاندانی که از سال 550 تا 350 پيش از ميلاد بر سرزمين فارس حکومت میکردهاند.
🔹خانم راهنما خطاب به منِ مسلمان يادآور شد که بيشتر تاريخنويسان بر اين باورند که کورش کبير همان «ذوالقرنين» مذکور در قرآن میباشد که در آخر سوره کهف از او نام برده شده و برخی با استناد به برشمردن صفات پسنديده او در کتاب عهد عتيق (تورات)، و اينکه او نيز 500 سال پيش از ميلاد مسيح میزيسته، اعتقاد دارند که وی به خدا و روز قيامت ايمان داشته است.
🔹او روی يک نقشه، گستره امپراتوری هخامنشی از ليبی و مصر در غرب، تا شام و عراق و ترکيه و بخشهايی از اروپای شرقی در شمال، تا افغانستان و پاکستان و بيشتر کشورهای کنونی آسيای ميانه تا مرزهای چين در شرق را نشان داد. پارسيان بر مصر نيز حکومت داشتند و در عهد سلطنتِ کامبيز ( کمبوجیه) در سال 525 پيش از ميلاد بود که وی مصر را تحت فرمان امپراتوری فارس در آورد و در مصر به «فرعون» ملقّب شد. سرآغاز حکومت آنان مصادف با شروع فرمانروايی خاندان بيست و هفتم در مصر بود. سال 530 پيش از ميلاد، فارس بزرگترين امپراتوری جهان به شمار میرفت و کورش به اجرای برنامهای دست زد که بر اساس آن، به هر يک از مناطق تحت تصرف خويش، خودمختاری گستردهای عطا کند و با پيادهسازی همين سياست بود که توانست در طی چندين نسل، بهترين راهبرد کاستن از اختلافات و تقويت همبستگی ميان ملتها و سنتهای گوناگون را در يک امپراتوری پهناور به اجرا بگذارد.
🔹پس از کمی گردش، بهشدت از ويرانیهای گسترده اينجا در پی حمله اسکندر کبير به هنگام فتح ايران متأثر شدم. سپاهيان اسکندر کبير طی دو ماه، کالاهای گرانبهای اين مکان را بر پشت شتر نهادند و به تاراج بردند و ستونهای بزرگ چوبين آن را که با نگارههايی ظريف آذين شده بود، با خاک يکسان کردند و گنجينههای ارزشمند و قالیهای نفيس آن را به آتش کشيدند. اين جا آينه تمامنمای نابودی ميراث و دستمايههای تاريخی بشر است. ستونهايی را میبينی که اين سو و آن سو بر زمين افتادهاند. کف اين مکان پر است از پايههای ستونهايی که ويران شدهاند. اين طرف تنديسی بیسر را میبينی و آن طرف سرديسی بیپيکر را. بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده، و آتشسوزی و ويرانی تنها حدود بيستدرصد از آن را برای ما به جا گذاشته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 1
🔸در لابهلای تمدن کهن ايران
🔹صبح خيلی زود برای رفتن به سراغ آنتوان از خواب برخاستم تا با هم ديدار از پرسپوليس را شروع کنيم؛ شهری که اگر با ماشين به آنجا برويم، يک ساعت با شيراز فاصله دارد (70 کيلومتری شرق شيراز) اما تماشای آن چندين ساعت وقت میخواهد؛ بنابراين بايد اول وقت از شيراز حرکت کنيم. در ايستگاه اتوبوس يکديگر را ديديم، اما او استفاده از گزينه سريعتر يعنی تاکسی را پيشنهاد کرد. با چند مسافر ديگر در يک تاکسی نشستيم و راه افتاديم. متأسفانه هنوز سيمکارت من فعّال نشده است، برای همين، تقريباً نيمساعت طول کشيد تا بتوانم آنتوان را پيدا کنم. به نظر میرسد که مصریهای مسافر برای دسترسی به اينترنت بايد مراحل امنيتی پيچيدهای را طی کنند. تاکسی با گرفتن چند تومان بيشتر، ما را جلو درِ اصلی پرسپوليس پياده کرد و خيلی راحت به باجه فروش بليت رسيديم. در آنجا يکی از خانمهای کارمند پيشنهاد کرد که در قبال دريافت 8 دلار، راهنمای بازديد دو ساعت همراه ما باشد و جزئيات و تاريخ اين محل را برای ما بازگو کند. هنوز ظهر نشده است، اما امروز هوا واقعاً گرم است؛ چون شهر را از هر طرف کوير خشکی که حرارت آن را افزايش میدهد، احاطه کرده است.
🔹پيش از گشتوگذار، راهنما با نمايش ماکت بزرگی از اين شهر، عبادتگاهها، کاخها، و تالارهای پذيرايی و سالنهای برگزاری جشن را توضيح داد و داستان خود را با بيان دليل نامگذاری پرسپوليس چنين شروع کرد که اين واژه به معنای «شهر پارسيان» و اينجا پايتخت امپراتوری هخامنشی به سردمداری شاه شاهان کورش کبير است؛ خاندانی که از سال 550 تا 350 پيش از ميلاد بر سرزمين فارس حکومت میکردهاند.
🔹خانم راهنما خطاب به منِ مسلمان يادآور شد که بيشتر تاريخنويسان بر اين باورند که کورش کبير همان «ذوالقرنين» مذکور در قرآن میباشد که در آخر سوره کهف از او نام برده شده و برخی با استناد به برشمردن صفات پسنديده او در کتاب عهد عتيق (تورات)، و اينکه او نيز 500 سال پيش از ميلاد مسيح میزيسته، اعتقاد دارند که وی به خدا و روز قيامت ايمان داشته است.
🔹او روی يک نقشه، گستره امپراتوری هخامنشی از ليبی و مصر در غرب، تا شام و عراق و ترکيه و بخشهايی از اروپای شرقی در شمال، تا افغانستان و پاکستان و بيشتر کشورهای کنونی آسيای ميانه تا مرزهای چين در شرق را نشان داد. پارسيان بر مصر نيز حکومت داشتند و در عهد سلطنتِ کامبيز ( کمبوجیه) در سال 525 پيش از ميلاد بود که وی مصر را تحت فرمان امپراتوری فارس در آورد و در مصر به «فرعون» ملقّب شد. سرآغاز حکومت آنان مصادف با شروع فرمانروايی خاندان بيست و هفتم در مصر بود. سال 530 پيش از ميلاد، فارس بزرگترين امپراتوری جهان به شمار میرفت و کورش به اجرای برنامهای دست زد که بر اساس آن، به هر يک از مناطق تحت تصرف خويش، خودمختاری گستردهای عطا کند و با پيادهسازی همين سياست بود که توانست در طی چندين نسل، بهترين راهبرد کاستن از اختلافات و تقويت همبستگی ميان ملتها و سنتهای گوناگون را در يک امپراتوری پهناور به اجرا بگذارد.
🔹پس از کمی گردش، بهشدت از ويرانیهای گسترده اينجا در پی حمله اسکندر کبير به هنگام فتح ايران متأثر شدم. سپاهيان اسکندر کبير طی دو ماه، کالاهای گرانبهای اين مکان را بر پشت شتر نهادند و به تاراج بردند و ستونهای بزرگ چوبين آن را که با نگارههايی ظريف آذين شده بود، با خاک يکسان کردند و گنجينههای ارزشمند و قالیهای نفيس آن را به آتش کشيدند. اين جا آينه تمامنمای نابودی ميراث و دستمايههای تاريخی بشر است. ستونهايی را میبينی که اين سو و آن سو بر زمين افتادهاند. کف اين مکان پر است از پايههای ستونهايی که ويران شدهاند. اين طرف تنديسی بیسر را میبينی و آن طرف سرديسی بیپيکر را. بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده، و آتشسوزی و ويرانی تنها حدود بيستدرصد از آن را برای ما به جا گذاشته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 2
🔹گمان میکردم مانند مصر که کرانه نيل و بهويژه بخش جنوبی آن پر از پرستشگاهها و شهرهای باستانی است، در ايران نيز معابد کهن بسياری را برای بازديد خواهم يافت، اما با کمال تأسف، بزرگتر از پرسپوليس چيزی برای تماشا نيست. سفر سال 2011 خود به رُم را از خاطر گذراندم که در آن زمان از ديدن تماشاخانه بزرگ (کلوسئوم) که تنها اثر بازمانده تا اين روزگار بود، بهشدت ذوقزده بودم و به ياد آوردم که آنها چقدر به ميراث خود، حتی اگر ويرانه يا سازهای نامفهوم در جوار منطقه باستانی کلوسئوم باشد که پر از اين چيزها است، اهميت میدهند. در آن سفر، سه ستون کنار هم را ديدم که هيچ نشانی بر آن ديده نمیشد، اما وقتی به دستگاه راهنمای ديجيتال گوش میدادم، ده دقيقه برای اين سه ستون «بينوا» داستانسرايی کردند که اين ستونها تنها آثار بازمانده از فلان معبدی است که ده ستون داشته و در روزگار بهمان بنا شده است. آنسوتر تکستونی ديگر را ديدم و از راهنمای ديجيتال داستانی درازتر در باره تاريخ خود ستون و سازندهاش شنيدم، و در پای آن با تصويری روبهرو شدم که وضعيت پيشين معبدی را نشان میداد.
🔹تا پيش از آنکه ديگر مناطق باستانی گوشهوکنار دنيا را ببنيم، نمیتوانستم شکوه و عظمت آنچه را که نياکان فرعونی من بنا کردهاند، ارزيابی کنم. پرستشگاههای شهر اُقصُر بر خلاف آثار موجود در ايتاليا و ايران و يونان، ستونهايی استوار دارد که گويای وضعيت اصلی آنها است و تو پنداری که شاهان فرعونی چند سالی بيش نيست که آنجا را ترک کردهاند. دلم به حال خودمان و وضعيت فلاکتبار گردشگری در اُقصر و اَسوان سوخت که با انبوهی از گنجينههای ارزشمند، مورد بهرهبرداری قرار نمیگيرد و ارزش آنها دانسته نيست. تازه فهميدهام که چرا دوستداران ميراث فرهنگی از سراسر جهان، تا اين اندازه، با تماشای آن آثار شگفتزده میشوند.
🔹 با خانم راهنما به بازديد خود ادامه داديم و در کنار بزرگترين سنگنگاره مفهومیِ پرسپوليس ايستاديم؛ نگارهای طولانی که بر روی آن آيين جشن يکی از شاهان به مناسبت عيد نوروز به تصوير کشيده شده است. نوروز برابر با 21 مارس هر سال، آغاز سال نو ايرانی بر اساس تقويم شمسی است که تا امروز هم در ايران کاربرد دارد. راهنما برخی از آداب ترسيمشده بر ديوار را برای ما شرح داد که مردانی از مناطق مختلف با پوشاک سنتیِ مخصوصِ خودشان را نشان میدهد که محصولات ويژه سرزمینشان را برای شاه پيشکش آوردهاند. گفتنی آنکه اين تابلوِ ديواری جزئيات دقيق و ارزندهای از پوششها و هدايای آن روزگار را پيش روی ما میگذارد. مشهورترين نقش اين ديوار، نگاره شيری است که از پشت به آهويی [يک اسب] يورش برده است و در آن به فرا رسيدن فصل بهار يعنی شير، و سپری شدن زمستان يعنی آهو [اسب] اشاره دارد.
🔹در يکی از گوشههای پرسپوليس تالاری بزرگ با سبک فرعونی مربوط به روزگار تسلط پارسيان بر مصر همزمان با سالهای پايانی يکی از ضعيفترين خاندانهای فرعونيان قرار دارد؛ سبک ساختمان اين تالار به گونهای است که وقتی در برابر آن میايستيد تصور میکنيد که به يکی از پرستشگاههای نامدار کرانه نيل در «ادفو» يا «کومامبو» چشم دوختهايد. سازندگان پرسپوليس ترکيب برخی از نگارههای آن را نيز از فراعنه گرفتهاند: بدنِ جانور/ پرنده با سر انسان. مشهورترين پيکره عبارت از يک اسب با سر يک انسان و ريش و گيسوی بلند است، يا سر يک عقاب بر پيکر يک شير. مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست. سرِ پيکرهها و نگارهها نيز بيشتر از آنِ مردانی است که ريشی متوسط دارند. تنديسهايی را افتاده بر زمين ديديم که برای حفاظت، گرداگرد آنها را با حصاری از شيشه پوشانده بودند. شمار اندکِ آثار باقيمانده سبب شده بود که در تأکيد بر دست نزدن به آنها اهتمام خاصی داشته باشند، حال آنکه در گوشهگوشه برخی از پرستشگاههای شهر اُقصُر در مصر، سرديسها روی زمين افتادهاند و شما نه تنها میتوانيد به آنها دست بزنيد بلکه میتوانيد با دوپا روی آنها بايستيد! ما بايد بيش از اين از ميراث خود پاسداری کنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 2
🔹گمان میکردم مانند مصر که کرانه نيل و بهويژه بخش جنوبی آن پر از پرستشگاهها و شهرهای باستانی است، در ايران نيز معابد کهن بسياری را برای بازديد خواهم يافت، اما با کمال تأسف، بزرگتر از پرسپوليس چيزی برای تماشا نيست. سفر سال 2011 خود به رُم را از خاطر گذراندم که در آن زمان از ديدن تماشاخانه بزرگ (کلوسئوم) که تنها اثر بازمانده تا اين روزگار بود، بهشدت ذوقزده بودم و به ياد آوردم که آنها چقدر به ميراث خود، حتی اگر ويرانه يا سازهای نامفهوم در جوار منطقه باستانی کلوسئوم باشد که پر از اين چيزها است، اهميت میدهند. در آن سفر، سه ستون کنار هم را ديدم که هيچ نشانی بر آن ديده نمیشد، اما وقتی به دستگاه راهنمای ديجيتال گوش میدادم، ده دقيقه برای اين سه ستون «بينوا» داستانسرايی کردند که اين ستونها تنها آثار بازمانده از فلان معبدی است که ده ستون داشته و در روزگار بهمان بنا شده است. آنسوتر تکستونی ديگر را ديدم و از راهنمای ديجيتال داستانی درازتر در باره تاريخ خود ستون و سازندهاش شنيدم، و در پای آن با تصويری روبهرو شدم که وضعيت پيشين معبدی را نشان میداد.
🔹تا پيش از آنکه ديگر مناطق باستانی گوشهوکنار دنيا را ببنيم، نمیتوانستم شکوه و عظمت آنچه را که نياکان فرعونی من بنا کردهاند، ارزيابی کنم. پرستشگاههای شهر اُقصُر بر خلاف آثار موجود در ايتاليا و ايران و يونان، ستونهايی استوار دارد که گويای وضعيت اصلی آنها است و تو پنداری که شاهان فرعونی چند سالی بيش نيست که آنجا را ترک کردهاند. دلم به حال خودمان و وضعيت فلاکتبار گردشگری در اُقصر و اَسوان سوخت که با انبوهی از گنجينههای ارزشمند، مورد بهرهبرداری قرار نمیگيرد و ارزش آنها دانسته نيست. تازه فهميدهام که چرا دوستداران ميراث فرهنگی از سراسر جهان، تا اين اندازه، با تماشای آن آثار شگفتزده میشوند.
🔹 با خانم راهنما به بازديد خود ادامه داديم و در کنار بزرگترين سنگنگاره مفهومیِ پرسپوليس ايستاديم؛ نگارهای طولانی که بر روی آن آيين جشن يکی از شاهان به مناسبت عيد نوروز به تصوير کشيده شده است. نوروز برابر با 21 مارس هر سال، آغاز سال نو ايرانی بر اساس تقويم شمسی است که تا امروز هم در ايران کاربرد دارد. راهنما برخی از آداب ترسيمشده بر ديوار را برای ما شرح داد که مردانی از مناطق مختلف با پوشاک سنتیِ مخصوصِ خودشان را نشان میدهد که محصولات ويژه سرزمینشان را برای شاه پيشکش آوردهاند. گفتنی آنکه اين تابلوِ ديواری جزئيات دقيق و ارزندهای از پوششها و هدايای آن روزگار را پيش روی ما میگذارد. مشهورترين نقش اين ديوار، نگاره شيری است که از پشت به آهويی [يک اسب] يورش برده است و در آن به فرا رسيدن فصل بهار يعنی شير، و سپری شدن زمستان يعنی آهو [اسب] اشاره دارد.
🔹در يکی از گوشههای پرسپوليس تالاری بزرگ با سبک فرعونی مربوط به روزگار تسلط پارسيان بر مصر همزمان با سالهای پايانی يکی از ضعيفترين خاندانهای فرعونيان قرار دارد؛ سبک ساختمان اين تالار به گونهای است که وقتی در برابر آن میايستيد تصور میکنيد که به يکی از پرستشگاههای نامدار کرانه نيل در «ادفو» يا «کومامبو» چشم دوختهايد. سازندگان پرسپوليس ترکيب برخی از نگارههای آن را نيز از فراعنه گرفتهاند: بدنِ جانور/ پرنده با سر انسان. مشهورترين پيکره عبارت از يک اسب با سر يک انسان و ريش و گيسوی بلند است، يا سر يک عقاب بر پيکر يک شير. مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست. سرِ پيکرهها و نگارهها نيز بيشتر از آنِ مردانی است که ريشی متوسط دارند. تنديسهايی را افتاده بر زمين ديديم که برای حفاظت، گرداگرد آنها را با حصاری از شيشه پوشانده بودند. شمار اندکِ آثار باقيمانده سبب شده بود که در تأکيد بر دست نزدن به آنها اهتمام خاصی داشته باشند، حال آنکه در گوشهگوشه برخی از پرستشگاههای شهر اُقصُر در مصر، سرديسها روی زمين افتادهاند و شما نه تنها میتوانيد به آنها دست بزنيد بلکه میتوانيد با دوپا روی آنها بايستيد! ما بايد بيش از اين از ميراث خود پاسداری کنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 3
🔹در يکی از بخشها، چند رديف صندلی شبيه صندلیهای تالار صدا و نور در اهرامهای منطقه «جيزه» چيده بودند. در زمان شاه چنين رسم بود که عيد سالانه نوروز را در اين مکان جشن میگرفتند. کتابهای فراوانی از يک رويداد مهم در سال 1972 سخن گفتهاند که محمدرضا پهلوی به مناسبت گذشت 2500 سال از بنيانگذاری شاهنشاهی ايران، جشنی افسانهای برگزار کرد. اين جشن با حضور 86 شاه و شاهزاده و نخستوزير برپا شد؛ پادشاهان نروژ، سوئد، تايلند، دانمارک، بلژيک و يونان، شاهزاده فيليپ از انگلستان، امپراتور هايلهسلاسی از (اتيوپی) آفريقا، رئيسجمهور سنگور از سنگال، معاون رئيسجمهور آمريکا، پدگورنی از اتحاد جماهير شوروی، ملکحسين از اردن، بورقيبه از تونس، فرنجيه از لبنان، همه حاکمان کشورهای حاشيه خليج [فارس]، بهعلاوه نخستوزيران فرانسه و ايتاليا و پرتغال از جمله مهمانان اين جشن بودند. شاه آميزه غريبی از اصحاب رسانه و نويسندگان و سوداگران اسلحه و سرمايهداران را نيز گرد آورد و بدين سان، پرسپوليس به شهری آکنده از خيمههايی برای نمايندگان هر کشور تبديل شد. هر يک از اين خيمهها، که در حقيقت، نه يک خيمه که سراپردهای بود با يک سالن پذيرايی، و اتاق خواب و آشپرخانه، از داخل با پارچههايی از جنس ابريشم آرايش يافته بود. رستوران «ماکسيم» هم که گرانترين غذاخوری پاريس بلکه سراسر دنيا است، مأمور پذيرايی از مهمانان بود، اما چنانچه يکی از مهمانان خوراک محلی خود را به غذاهای لاکچری آشپزهای فرانسوی ترجيح میداد، بر اساس پروتکل جشن، میتوانست آشپز ويژه خودش را با هزينه شاه، با هواپيما به ايران بياورد. اين گونه بود که اين مقامات و اطرافيانشان به همراه کسانی از ردههای پايينتر در ضيافت خوراک خاويار و ديگر غذاهای لذيذ شرکت کردند. ما اکنون میتوانيم تصور کنيم که برای آمادهسازی شرايط برگزاری چنين جشن بزرگی در يک منطقه بيابانی دور از تمدن نوين، چه تجهيزات مفصلی لازم است! دهها پست فشارقوی برق در بيابان نصب شده تا سيستمهای تهويه و تلفنها و دستگاههای تلويزيون و ارتباطی را به راه اندازد. گفتنی است که برپايی اين جشن سهروزه با حدود 120 ميليون دلار هزينه که حتی در مقايسه با هزينههای امروز، بيرون از حد تصور است، خزانه دولتی ايران را خالی کرد، اما شاه مغرور و تازه به دوران رسيده، بر اين باور بود که اين جشن شايسته تکتک مهمانان بوده است و اظهار کرد میخواهد به ملت ايران ثابت کند که در سراسر جهان دوستانی دارند. با اين حال، اگر حضور آنان در جشن خاويارخوری (که ايران در صدر کشورهای صادرکننده آن است) دليل دوستی تلقی شود، دليل اصلیِ پشتِ اين رويداد بزرگ و مبالغهآميز اما بيش از هر چيز ديگری اين بود که شاه میخواست خود را راضی کند، چرا که تصور میکرد جشن پرسپوليس، به منزله مُهر مشروعيتی است که در برابر ديدگان همه دنيا بر خاندان پهلوی زده میشود.
🔹پس از آن، تنها جای باقيمانده برای بازديد، تپهای کوچک مشرف به اين بنا بود. با اينکه خورشيد دو ساعت مستقيم روی سر ما تابيده بود، در عرض 15 دقيقه از تپه بالا رفتيم؛ مقبرهای بود در دل کوه، با دروازهای پوشيده در محافظی از شيشه و نگارههای ظريفی در بالای آن، که دو رديف آراسته از سربازان را در راستای مقبره نمايش میداد. کمی پايينتر، سنگنگارهای از شيرانِ آماده يورش بود، بالاتر از آن، تصويری نمايان از شاهی دارای ريش که حلقه گرد بزرگی در دست داشت و بالاتر از همه، همان عقاب مشهور ايرانی با سری از جنس مردی باريش. اگر از بالا نگاه کنيد، چهره پرسپوليس بسيار دردناکتر است؛ زيرا نمايی که از فراز تپه به چشم میآيد، حجم ويرانی آن به دست اسکندر و در فراز و نشيب روزگاران را بسی بيشتر نشان میدهد.
🔹از خانم راهنما که تا پايان اين بازديد با ما همراه بود، سپاسگزاری کرديم. پيش از جدا شدن، به ما توصيه کرد که اکنون به جايی در همين نزديکی (12 کيلومتری شمالغرب) برويم و برخی از آثار بهجامانده از هخامنشيان موسوم به «نقش رستم» را تماشا کنيم. رستم يکی از قهرمانان افسانهای ايران است و در آنجا مقبره چهار تن از پادشاهان فارس قرار دارد.
🔹اينجا مانند همان مقبره روی تپهای است که در پرسپوليس ديديم، با اين تفاوت که ورودی اين مقبرهها حدود 20 متر از زمين ارتفاع دارد و هر که بخواهد وارد آن شود، بايد از نردبانی بلند بالا برود. بر ديواره گسترده کوهِ روبهرو، ستونهايی آراسته است و در کنار آنها نقشبرجستههايی بزرگ از ترکيب اسب و انسان ديده میشود.
محلیها اين ديواره را با نام «چليپای ايرانی» میشناسند؛ زيرا چشمانداز گورهای کندهشده از دور، همانند «صليبهايی با ابعاد نامساوی» به نظر میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 3
🔹در يکی از بخشها، چند رديف صندلی شبيه صندلیهای تالار صدا و نور در اهرامهای منطقه «جيزه» چيده بودند. در زمان شاه چنين رسم بود که عيد سالانه نوروز را در اين مکان جشن میگرفتند. کتابهای فراوانی از يک رويداد مهم در سال 1972 سخن گفتهاند که محمدرضا پهلوی به مناسبت گذشت 2500 سال از بنيانگذاری شاهنشاهی ايران، جشنی افسانهای برگزار کرد. اين جشن با حضور 86 شاه و شاهزاده و نخستوزير برپا شد؛ پادشاهان نروژ، سوئد، تايلند، دانمارک، بلژيک و يونان، شاهزاده فيليپ از انگلستان، امپراتور هايلهسلاسی از (اتيوپی) آفريقا، رئيسجمهور سنگور از سنگال، معاون رئيسجمهور آمريکا، پدگورنی از اتحاد جماهير شوروی، ملکحسين از اردن، بورقيبه از تونس، فرنجيه از لبنان، همه حاکمان کشورهای حاشيه خليج [فارس]، بهعلاوه نخستوزيران فرانسه و ايتاليا و پرتغال از جمله مهمانان اين جشن بودند. شاه آميزه غريبی از اصحاب رسانه و نويسندگان و سوداگران اسلحه و سرمايهداران را نيز گرد آورد و بدين سان، پرسپوليس به شهری آکنده از خيمههايی برای نمايندگان هر کشور تبديل شد. هر يک از اين خيمهها، که در حقيقت، نه يک خيمه که سراپردهای بود با يک سالن پذيرايی، و اتاق خواب و آشپرخانه، از داخل با پارچههايی از جنس ابريشم آرايش يافته بود. رستوران «ماکسيم» هم که گرانترين غذاخوری پاريس بلکه سراسر دنيا است، مأمور پذيرايی از مهمانان بود، اما چنانچه يکی از مهمانان خوراک محلی خود را به غذاهای لاکچری آشپزهای فرانسوی ترجيح میداد، بر اساس پروتکل جشن، میتوانست آشپز ويژه خودش را با هزينه شاه، با هواپيما به ايران بياورد. اين گونه بود که اين مقامات و اطرافيانشان به همراه کسانی از ردههای پايينتر در ضيافت خوراک خاويار و ديگر غذاهای لذيذ شرکت کردند. ما اکنون میتوانيم تصور کنيم که برای آمادهسازی شرايط برگزاری چنين جشن بزرگی در يک منطقه بيابانی دور از تمدن نوين، چه تجهيزات مفصلی لازم است! دهها پست فشارقوی برق در بيابان نصب شده تا سيستمهای تهويه و تلفنها و دستگاههای تلويزيون و ارتباطی را به راه اندازد. گفتنی است که برپايی اين جشن سهروزه با حدود 120 ميليون دلار هزينه که حتی در مقايسه با هزينههای امروز، بيرون از حد تصور است، خزانه دولتی ايران را خالی کرد، اما شاه مغرور و تازه به دوران رسيده، بر اين باور بود که اين جشن شايسته تکتک مهمانان بوده است و اظهار کرد میخواهد به ملت ايران ثابت کند که در سراسر جهان دوستانی دارند. با اين حال، اگر حضور آنان در جشن خاويارخوری (که ايران در صدر کشورهای صادرکننده آن است) دليل دوستی تلقی شود، دليل اصلیِ پشتِ اين رويداد بزرگ و مبالغهآميز اما بيش از هر چيز ديگری اين بود که شاه میخواست خود را راضی کند، چرا که تصور میکرد جشن پرسپوليس، به منزله مُهر مشروعيتی است که در برابر ديدگان همه دنيا بر خاندان پهلوی زده میشود.
🔹پس از آن، تنها جای باقيمانده برای بازديد، تپهای کوچک مشرف به اين بنا بود. با اينکه خورشيد دو ساعت مستقيم روی سر ما تابيده بود، در عرض 15 دقيقه از تپه بالا رفتيم؛ مقبرهای بود در دل کوه، با دروازهای پوشيده در محافظی از شيشه و نگارههای ظريفی در بالای آن، که دو رديف آراسته از سربازان را در راستای مقبره نمايش میداد. کمی پايينتر، سنگنگارهای از شيرانِ آماده يورش بود، بالاتر از آن، تصويری نمايان از شاهی دارای ريش که حلقه گرد بزرگی در دست داشت و بالاتر از همه، همان عقاب مشهور ايرانی با سری از جنس مردی باريش. اگر از بالا نگاه کنيد، چهره پرسپوليس بسيار دردناکتر است؛ زيرا نمايی که از فراز تپه به چشم میآيد، حجم ويرانی آن به دست اسکندر و در فراز و نشيب روزگاران را بسی بيشتر نشان میدهد.
🔹از خانم راهنما که تا پايان اين بازديد با ما همراه بود، سپاسگزاری کرديم. پيش از جدا شدن، به ما توصيه کرد که اکنون به جايی در همين نزديکی (12 کيلومتری شمالغرب) برويم و برخی از آثار بهجامانده از هخامنشيان موسوم به «نقش رستم» را تماشا کنيم. رستم يکی از قهرمانان افسانهای ايران است و در آنجا مقبره چهار تن از پادشاهان فارس قرار دارد.
🔹اينجا مانند همان مقبره روی تپهای است که در پرسپوليس ديديم، با اين تفاوت که ورودی اين مقبرهها حدود 20 متر از زمين ارتفاع دارد و هر که بخواهد وارد آن شود، بايد از نردبانی بلند بالا برود. بر ديواره گسترده کوهِ روبهرو، ستونهايی آراسته است و در کنار آنها نقشبرجستههايی بزرگ از ترکيب اسب و انسان ديده میشود.
محلیها اين ديواره را با نام «چليپای ايرانی» میشناسند؛ زيرا چشمانداز گورهای کندهشده از دور، همانند «صليبهايی با ابعاد نامساوی» به نظر میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 4
🔹در پس يک روز گردش و سياحت در ميان آثاری که 2500 سال از عمر آنها میگذرد، برای يافتن يکی از مشهورترين رستورانهايی که نامش در کتاب LP آمده است، رهسپار بازار شديم تا ناهار بخوريم. از آرامش بازار يکّه خوردم، ساعت سه بعدازظهر و درست همان وقتِ خوابِ نيمروزی بود که آنتوان قبلاً برای من توضيح داده، اما فکر نمیکردم تا اين اندازه در ظاهر بازار هم اثر داشته باشد. 80% مغازهها بسته بودند؛ چون همه آنها صبح خيلی زود کشوی مغازههايشان را بالا میکشند.
اينجا را مانند «خانالخليلی» [در قاهره] يافتم، و ديدم که بيشتر کالای اين فروشگاهها از مجسمه و قليان و صفحهشطرنج گرفته تا زيرسيگاریها، و يادگارهای برقی همانند آنجا است، با اين تفاوت که به جای نقشهای فرعونی، تصاوير و نگارههايی ايرانی بر روی اينها نقش بسته است. تفاوت ديگر اين دو بازار هم در اين است که «خانالخليلی» خواب ندارد، حال آنکه در ايران، وقت استراحت محدود به مغازههای تجاری نيست، بلکه کافیشاپها و سوپرها و حتی برخی از رستورانها و صرافیها هم تعطيل میشوند. وقتی در اين ساعتِ محترم میخواستم چيزی تهيه کنم، خيلی به زحمت میافتادم.
🔹بالاخره به رستوران موردنظر رسيديم، و بهراحتی يک ميز در فضای آرام آن پيدا کرديم. چيدمان داخلیاش بسيار باشکوه بود. بر روی کاشی، تصاوير و نگارههايی از افسانههای کهن ايرانی داشت و شمشيرها و زرهها و چند تخته فرش نفيس ايرانی در گوشهوکنار آن ديده میشد. آنتوان با تجربهای که از خوراکیهای ايرانی داشت، به من توصيه کرد که يکی از مشهورترين و خوشمزهترين غذاهای ايران يعنی «ديزی» را سفارش بدهم. بدون هيچ ترديدی قبول کردم و يک ديزی برای دو نفر درخواست کرديم. يک پياله متوسط سفالی پر از سبزيجات پخته و گوشت بز يا گوسفند در مقدار زيادی از عصاره آنها را برايمان میآورند و در کنار آن چيزی مثل «دستههاون» [گوشتکوب] میگذارند. آنتوان روش خوردن آن را که از دوستان ايرانیاش ياد گرفته بود، برای من توضيح داد: اول آب آن را در يک کاسه میريزی، و نان را در تکههای کوچک برش میزنی و در آن تريد میکنی، سپس سبزيجات و گوشتهای پياله سفالی را با گوشتکوب هم میزنی تا خوب مخلوط شود. اين غذا گرچه بويی جذاب و شامهنواز دارد، اما اصلاً قيافه جالبی پيدا نکرده است؛ اگر آن را به همين شکل پيش من میگذاشتند، به هيچ وجه به خوردن آن رغبت نداشتم. اينک بايد از خوردن نانهای تريدشده در آبگوشت شروع کنی. از طعم آن خيلی خوشم آمد و آن را بلعيدم. چشيدن غذاهای محلی در سفرِ به هر منطقه، يکی راههای ناگزير برای آشنايی با فرهنگ سرزمين و يکی از مهمترين نمادهای آن يعنی خوراک است. اين مطلب در باره شخصی مثل من که هميشه از خوردن لذت میبرد و اين جرأت را دارد که هر چيز تازهای را تجريه کند، بيشتر صدق میکند؛ هر چند من با اين همه جرأت، هرگز نتوانستهام در سفر تايلند و کامبوج، به خوردن حشرات خزنده و پرنده بپردازم، و اين جانوران نتوانستهاند مرا گول بزنند که به تجربه خوردن آنها رو بياورم. وعده غذايی خود را با نوشيدن دوغ تمام کرديم و برای ديدار با سميه، رهسپار خيابان کنار بازار شديم.
🔹با همان خنده هميشگی در يکی از گوشههای ميدان ما را ديد. در انتظار مليکا، مدتی خيابان را بالا و پايين کرديم و نهايتاً روی يکی از نيکمتهای فلزی پيادهرو که برای دو نفر جا داشت، نشستيم تا گپ و گفت خودمان در باره ديدار از شيراز و زندگی اجتماعی مردم در ايران را ادامه دهيم. در ميانه صحبت بوديم که سميه ناگهان برخاست و ما را غافلگير کرد، وقتی او را ديديم تازه فهميديم که چقدر از ما فاصله گرفته است. نگاهی به آنتوان انداختم و با صدای بلند فرياد زدم: «سميّه!» بلافاصله فهميدم که بهخصوص در ايران، نبايد وسط خيابان اسم يک دختر را صدا بزنم. ده دقيقه بی آنکه دليل فرار او از کنار خودمان را بفهميم، صبر کرديم، تا اينکه عرقريزان و نفسنفسزنان برگشت و گفت: «از اینکه کنار دو تا خارجی نشستهام، ترسیدم».
🔹موضوع برای من سؤالبرانگيز شد، در همين اثنا سميه انديشههای من را به هم ريخت و گفت: «فردا پنجشنبه هست و تعطيله، شايد توی خونه يکی از دوستامون جشن تولد بزرگی باشه،. نظرتون چيه که شما هم بيايين و يکی از گوشههای زندگی جوونای ايرانی را از نزديک ببينين؟» در حالی که آثار برانگيختگی در چهرهام پيدا شده بود، صحبتش را قطع کردم که: «لازم نيست خودتو به زحمت بندازی که ما رو راضی کنی، اين يک رويداد مهم در اين سَفره که توی چنين مراسمی در ايران حاضر بشيم، اين خودش يک انگيزه است».
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 4
🔹در پس يک روز گردش و سياحت در ميان آثاری که 2500 سال از عمر آنها میگذرد، برای يافتن يکی از مشهورترين رستورانهايی که نامش در کتاب LP آمده است، رهسپار بازار شديم تا ناهار بخوريم. از آرامش بازار يکّه خوردم، ساعت سه بعدازظهر و درست همان وقتِ خوابِ نيمروزی بود که آنتوان قبلاً برای من توضيح داده، اما فکر نمیکردم تا اين اندازه در ظاهر بازار هم اثر داشته باشد. 80% مغازهها بسته بودند؛ چون همه آنها صبح خيلی زود کشوی مغازههايشان را بالا میکشند.
اينجا را مانند «خانالخليلی» [در قاهره] يافتم، و ديدم که بيشتر کالای اين فروشگاهها از مجسمه و قليان و صفحهشطرنج گرفته تا زيرسيگاریها، و يادگارهای برقی همانند آنجا است، با اين تفاوت که به جای نقشهای فرعونی، تصاوير و نگارههايی ايرانی بر روی اينها نقش بسته است. تفاوت ديگر اين دو بازار هم در اين است که «خانالخليلی» خواب ندارد، حال آنکه در ايران، وقت استراحت محدود به مغازههای تجاری نيست، بلکه کافیشاپها و سوپرها و حتی برخی از رستورانها و صرافیها هم تعطيل میشوند. وقتی در اين ساعتِ محترم میخواستم چيزی تهيه کنم، خيلی به زحمت میافتادم.
🔹بالاخره به رستوران موردنظر رسيديم، و بهراحتی يک ميز در فضای آرام آن پيدا کرديم. چيدمان داخلیاش بسيار باشکوه بود. بر روی کاشی، تصاوير و نگارههايی از افسانههای کهن ايرانی داشت و شمشيرها و زرهها و چند تخته فرش نفيس ايرانی در گوشهوکنار آن ديده میشد. آنتوان با تجربهای که از خوراکیهای ايرانی داشت، به من توصيه کرد که يکی از مشهورترين و خوشمزهترين غذاهای ايران يعنی «ديزی» را سفارش بدهم. بدون هيچ ترديدی قبول کردم و يک ديزی برای دو نفر درخواست کرديم. يک پياله متوسط سفالی پر از سبزيجات پخته و گوشت بز يا گوسفند در مقدار زيادی از عصاره آنها را برايمان میآورند و در کنار آن چيزی مثل «دستههاون» [گوشتکوب] میگذارند. آنتوان روش خوردن آن را که از دوستان ايرانیاش ياد گرفته بود، برای من توضيح داد: اول آب آن را در يک کاسه میريزی، و نان را در تکههای کوچک برش میزنی و در آن تريد میکنی، سپس سبزيجات و گوشتهای پياله سفالی را با گوشتکوب هم میزنی تا خوب مخلوط شود. اين غذا گرچه بويی جذاب و شامهنواز دارد، اما اصلاً قيافه جالبی پيدا نکرده است؛ اگر آن را به همين شکل پيش من میگذاشتند، به هيچ وجه به خوردن آن رغبت نداشتم. اينک بايد از خوردن نانهای تريدشده در آبگوشت شروع کنی. از طعم آن خيلی خوشم آمد و آن را بلعيدم. چشيدن غذاهای محلی در سفرِ به هر منطقه، يکی راههای ناگزير برای آشنايی با فرهنگ سرزمين و يکی از مهمترين نمادهای آن يعنی خوراک است. اين مطلب در باره شخصی مثل من که هميشه از خوردن لذت میبرد و اين جرأت را دارد که هر چيز تازهای را تجريه کند، بيشتر صدق میکند؛ هر چند من با اين همه جرأت، هرگز نتوانستهام در سفر تايلند و کامبوج، به خوردن حشرات خزنده و پرنده بپردازم، و اين جانوران نتوانستهاند مرا گول بزنند که به تجربه خوردن آنها رو بياورم. وعده غذايی خود را با نوشيدن دوغ تمام کرديم و برای ديدار با سميه، رهسپار خيابان کنار بازار شديم.
🔹با همان خنده هميشگی در يکی از گوشههای ميدان ما را ديد. در انتظار مليکا، مدتی خيابان را بالا و پايين کرديم و نهايتاً روی يکی از نيکمتهای فلزی پيادهرو که برای دو نفر جا داشت، نشستيم تا گپ و گفت خودمان در باره ديدار از شيراز و زندگی اجتماعی مردم در ايران را ادامه دهيم. در ميانه صحبت بوديم که سميه ناگهان برخاست و ما را غافلگير کرد، وقتی او را ديديم تازه فهميديم که چقدر از ما فاصله گرفته است. نگاهی به آنتوان انداختم و با صدای بلند فرياد زدم: «سميّه!» بلافاصله فهميدم که بهخصوص در ايران، نبايد وسط خيابان اسم يک دختر را صدا بزنم. ده دقيقه بی آنکه دليل فرار او از کنار خودمان را بفهميم، صبر کرديم، تا اينکه عرقريزان و نفسنفسزنان برگشت و گفت: «از اینکه کنار دو تا خارجی نشستهام، ترسیدم».
🔹موضوع برای من سؤالبرانگيز شد، در همين اثنا سميه انديشههای من را به هم ريخت و گفت: «فردا پنجشنبه هست و تعطيله، شايد توی خونه يکی از دوستامون جشن تولد بزرگی باشه،. نظرتون چيه که شما هم بيايين و يکی از گوشههای زندگی جوونای ايرانی را از نزديک ببينين؟» در حالی که آثار برانگيختگی در چهرهام پيدا شده بود، صحبتش را قطع کردم که: «لازم نيست خودتو به زحمت بندازی که ما رو راضی کنی، اين يک رويداد مهم در اين سَفره که توی چنين مراسمی در ايران حاضر بشيم، اين خودش يک انگيزه است».
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5⃣3⃣
❇️روز چهارم/ 5
بالاخره مليکا را ديديم. دخترها به قصد پيدا کردن کتاب آموزش ساده زبان فارسی و يک ديوان حافظ با ترجمه فرانسوی برای آنتوان، ما را به چند کتابفروشی بردند. فضولی دخترها گل کرده بود تا از جزئيات ارتباط آنتوان با دوست ايرانیاش سر در بياورند، که چطور به خاطر او میخواهد فارسی ياد بگيرد و چه بسا کار و زندگیاش را به ايران منتقل کند. آنتوان گيج شده بود؛ چون خودش را يک مسافر موقت میداند که بايد به فرانسه برگردد تا زندگی خودش را که بيش از يک سال است رها کرده، سر و سامان بدهد. سميه پيشنهاد کرد که از ديوان حافظ فال بگيرد تا شايد برای سرگردانیاش راهحلی پيدا شود. چشمهای آنتوان برقی زد و اظهار کرد که در باره فال حافظ خيلی چيزها شنيده و به آن ايمان دارد، ترجمه فرانسوی ديوان حافظ را برداشت و چشمهايش را بست و در حالی که ديوان را در آغوش گرفته بود، از حافظ درخواست کمک کرد. پس از دو دقيقه سکوت که تنها صدای قُلوقل قليانِ من آن را میشکست، آنتوان انگشتش را روی ديوان گذاشت و به صورت شانسی، يک صفحه را باز کرد و به خواندن ترجمه فرانسوی غزل حافظ پرداخت. سميه کنار او پريد، تا متن فارسی را بخواند. آثار شگفتی بر چهره سميه نمايان شد و خندهای بر پهنای صورتش نشست، و در حالی که آنتوانِ عاشقِ سرگشته هنوز درگير گشودن طلسم ترجمه فرانسوی بود، سميه که ديوان حافظ را از بر داشت، چکيده چند بيت شعر را برای ما بازگو کرد. نفس همه بند آمد و آنتوان بيش از ديگران بهتزده بود وقتی فهميد که اين اشعار از محبوب سفرکرده حافظ و درد عشقی که همواره از هجر او میکشد و خوشیهايی که در روزگار وصال خواهد داشت، سخن میگويد. هوش از سر آنتوان پريد وقتی نظر حافظ را شنيد که با تصميم او برای بازگشت به سوی محبوب ايرانیاش موافق است. من هم با اينکه يک سؤال دوستانه و عاطفی از حافظ داشتم، اما چون ايمانی به او ندارم، ترسيدم که نظر گمراهکنندهای بدهد که من را بيشتر سرگردان کند.
🔹کافهنشينی را به پايان برديم و مليکا پيشنهاد کرد به بازديد يکی از گالریهای هنری شيراز برويم. مليکا به دليل عشق و دلبستگیاش به هنر، اطلاعات ارزندهای از همه نگارخانهها دارد. يکی از آنها آثار يک هنرمند ايرانی را نمايش میدهد که تابلوهايی را با خط ايرانی و عربی پديد آورده و قطعاتی از اشعار و آياتی از قرآن را در تابلوهايی رنگی به شکل هنری بسيار دلانگيزی خوشنويسی کرده است. توانايی برجسته سميه در خواندن واژههای عربیِ بعضی از تابلوها من را به تعجب واداشت. او به دليل علاقهای که به شعر و ادبيات دارد، با ديدن اين تابلوها، چيزهايی را که در مدرسه ياد گرفته است، به ياد میآورَد. سپس به يک نمايشگاه گروهی عکس رفتيم که نام شاعر بزرگ «خيّام» را بر خود داشت و عکسهايی از سراسر جهان را به نمايش گذاشته بود. به عنوان يک عکاس، از حضور در اين نمايشگاه که آکنده از تصاوير زيبا و الهامبخش بود، بسيار لذت بردم و خوشوقت شدم.
🔹برنامه امشب با شنيدن اين خبر ناراحتکننده تمام شد که به دليل فراهم نشدن امکانات لازم، جشن روز پنجشنبه کنسل شده است و وعده سميه محقق نمیشود. آنتوانِ خوششانس قبلاً در روزهای گشتوگذار در ايران، چند تا از اين جشنهای خصوصی را ديده و در آنها شرکت کرده است. اميدم به مقصدهای بعدی خودم است که شايد بتوانم در يکی از اين مراسم حضور يابم.
🔹تصميم گرفتم که فردا آخرين روز اقامت من در شيراز باشد و تنهايی به چند تا از مساجد و ديگر نقاط ديدنی بروم تا وقت بيشتر و مفيدتری را با دوست خودم، يعنی دوربينی که در دست دارم، بگذرانم و سپس نيمهشب با اتوبوس رهسپار يزد شوم. در يکی از نمايندگیهای ايرانسل ايستاديم تا دليل تأخير در فعال شدن سيمکارت را جويا شويم. کارمند شرکت اظهار کرد که هنوز اقدامات قانونی لازم به پايان نرسيده است. به نظر میرسد که مراحل امنيتی مانع از فعال شدن سيمکارت شده باشد. به يکی از موبايلفروشیهای همان دور و بر رفتيم تا از يک شرکت ديگر سيمکارتی بخريم که حتی اگر اينترنت نداشته باشد، دستکم با نصب روی گوشی، فعال شود. گويا جدايی اينترنتی من در اين سرزمين طول خواهد کشيد و ناگزير شوم فقط در جايی از اينترنت استفاده کنم که Wi-Fi داشته باشد. با اين وعده که فردا دوباره يکديگر را خواهيم ديد، هر يک به خانه خود رفتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5⃣3⃣
❇️روز چهارم/ 5
بالاخره مليکا را ديديم. دخترها به قصد پيدا کردن کتاب آموزش ساده زبان فارسی و يک ديوان حافظ با ترجمه فرانسوی برای آنتوان، ما را به چند کتابفروشی بردند. فضولی دخترها گل کرده بود تا از جزئيات ارتباط آنتوان با دوست ايرانیاش سر در بياورند، که چطور به خاطر او میخواهد فارسی ياد بگيرد و چه بسا کار و زندگیاش را به ايران منتقل کند. آنتوان گيج شده بود؛ چون خودش را يک مسافر موقت میداند که بايد به فرانسه برگردد تا زندگی خودش را که بيش از يک سال است رها کرده، سر و سامان بدهد. سميه پيشنهاد کرد که از ديوان حافظ فال بگيرد تا شايد برای سرگردانیاش راهحلی پيدا شود. چشمهای آنتوان برقی زد و اظهار کرد که در باره فال حافظ خيلی چيزها شنيده و به آن ايمان دارد، ترجمه فرانسوی ديوان حافظ را برداشت و چشمهايش را بست و در حالی که ديوان را در آغوش گرفته بود، از حافظ درخواست کمک کرد. پس از دو دقيقه سکوت که تنها صدای قُلوقل قليانِ من آن را میشکست، آنتوان انگشتش را روی ديوان گذاشت و به صورت شانسی، يک صفحه را باز کرد و به خواندن ترجمه فرانسوی غزل حافظ پرداخت. سميه کنار او پريد، تا متن فارسی را بخواند. آثار شگفتی بر چهره سميه نمايان شد و خندهای بر پهنای صورتش نشست، و در حالی که آنتوانِ عاشقِ سرگشته هنوز درگير گشودن طلسم ترجمه فرانسوی بود، سميه که ديوان حافظ را از بر داشت، چکيده چند بيت شعر را برای ما بازگو کرد. نفس همه بند آمد و آنتوان بيش از ديگران بهتزده بود وقتی فهميد که اين اشعار از محبوب سفرکرده حافظ و درد عشقی که همواره از هجر او میکشد و خوشیهايی که در روزگار وصال خواهد داشت، سخن میگويد. هوش از سر آنتوان پريد وقتی نظر حافظ را شنيد که با تصميم او برای بازگشت به سوی محبوب ايرانیاش موافق است. من هم با اينکه يک سؤال دوستانه و عاطفی از حافظ داشتم، اما چون ايمانی به او ندارم، ترسيدم که نظر گمراهکنندهای بدهد که من را بيشتر سرگردان کند.
🔹کافهنشينی را به پايان برديم و مليکا پيشنهاد کرد به بازديد يکی از گالریهای هنری شيراز برويم. مليکا به دليل عشق و دلبستگیاش به هنر، اطلاعات ارزندهای از همه نگارخانهها دارد. يکی از آنها آثار يک هنرمند ايرانی را نمايش میدهد که تابلوهايی را با خط ايرانی و عربی پديد آورده و قطعاتی از اشعار و آياتی از قرآن را در تابلوهايی رنگی به شکل هنری بسيار دلانگيزی خوشنويسی کرده است. توانايی برجسته سميه در خواندن واژههای عربیِ بعضی از تابلوها من را به تعجب واداشت. او به دليل علاقهای که به شعر و ادبيات دارد، با ديدن اين تابلوها، چيزهايی را که در مدرسه ياد گرفته است، به ياد میآورَد. سپس به يک نمايشگاه گروهی عکس رفتيم که نام شاعر بزرگ «خيّام» را بر خود داشت و عکسهايی از سراسر جهان را به نمايش گذاشته بود. به عنوان يک عکاس، از حضور در اين نمايشگاه که آکنده از تصاوير زيبا و الهامبخش بود، بسيار لذت بردم و خوشوقت شدم.
🔹برنامه امشب با شنيدن اين خبر ناراحتکننده تمام شد که به دليل فراهم نشدن امکانات لازم، جشن روز پنجشنبه کنسل شده است و وعده سميه محقق نمیشود. آنتوانِ خوششانس قبلاً در روزهای گشتوگذار در ايران، چند تا از اين جشنهای خصوصی را ديده و در آنها شرکت کرده است. اميدم به مقصدهای بعدی خودم است که شايد بتوانم در يکی از اين مراسم حضور يابم.
🔹تصميم گرفتم که فردا آخرين روز اقامت من در شيراز باشد و تنهايی به چند تا از مساجد و ديگر نقاط ديدنی بروم تا وقت بيشتر و مفيدتری را با دوست خودم، يعنی دوربينی که در دست دارم، بگذرانم و سپس نيمهشب با اتوبوس رهسپار يزد شوم. در يکی از نمايندگیهای ايرانسل ايستاديم تا دليل تأخير در فعال شدن سيمکارت را جويا شويم. کارمند شرکت اظهار کرد که هنوز اقدامات قانونی لازم به پايان نرسيده است. به نظر میرسد که مراحل امنيتی مانع از فعال شدن سيمکارت شده باشد. به يکی از موبايلفروشیهای همان دور و بر رفتيم تا از يک شرکت ديگر سيمکارتی بخريم که حتی اگر اينترنت نداشته باشد، دستکم با نصب روی گوشی، فعال شود. گويا جدايی اينترنتی من در اين سرزمين طول خواهد کشيد و ناگزير شوم فقط در جايی از اينترنت استفاده کنم که Wi-Fi داشته باشد. با اين وعده که فردا دوباره يکديگر را خواهيم ديد، هر يک به خانه خود رفتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖يک توضيح کوتاه:
🔹بعضی از عزیزان پرسيدهاند که نام «عَمرو بَدَوی» نويسندۀ کتاب را چطوری بايد خواند؟ آيا عُمَر Omar است يا عَمرو Amru؟
🔹بايد بگويم که هيچ کدام.. نام او Amr خوانده میشود و اين واوی که در آخر اسم گذاشته شده برای تشخيص تفاوت آن با عُمَر است. هر جا ديديد که بعد از عمر، واو گذشتهاند آن را Amr بخوانيد. حتماً ترکيب زيد و عمرو را زياد ديده و شنيدهايد.
🔻بر من خرده نگيريد که چرا بديهيات را توضيح میدهی؛ از من پرسيدهاند و من هم بر حسب وظيفه اين دو سه سطر را نوشتم. همين.
🔻🔻🔻
@post_book
🔹بعضی از عزیزان پرسيدهاند که نام «عَمرو بَدَوی» نويسندۀ کتاب را چطوری بايد خواند؟ آيا عُمَر Omar است يا عَمرو Amru؟
🔹بايد بگويم که هيچ کدام.. نام او Amr خوانده میشود و اين واوی که در آخر اسم گذاشته شده برای تشخيص تفاوت آن با عُمَر است. هر جا ديديد که بعد از عمر، واو گذشتهاند آن را Amr بخوانيد. حتماً ترکيب زيد و عمرو را زياد ديده و شنيدهايد.
🔻بر من خرده نگيريد که چرا بديهيات را توضيح میدهی؛ از من پرسيدهاند و من هم بر حسب وظيفه اين دو سه سطر را نوشتم. همين.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 1
🔸دريغ از يک بدرقه!
🔹صبح پنجشنبه، تنها راه افتادم که به مسجد صورتی بروم تا به تابش پرتو خورشيد از ديوار شرقی آن برسم. به مسجد که رسيدم، چند لحظه کنار باجه بليتفروشی ايستادم و با خودم فکر کردم که من بدون همراهی آنتوان مثل ايرانیها به نظر میآيم، پس چرا امتحان نکنم؟ با خنده روبهروی دختر بليتفروش قرار گرفتم و پول بليت بازديد ايرانیها را آماده کردم و فقط يک کلمه گفتم: «سلام»، او هم با خنده و اشاره و سلام جواب من را داد. خيال کرد ايرانی هستم. بدين ترتيب، يک بار ديگر حقه من گرفت و بليت ارزان گيرم آمد.
🔹بامداد روحانی درخشانی بود و گوشهگوشه مسجد غرق در تابش پرتو صورتیرنگ خورشيد. دوربين و سهپايه را برداشتم و دو ساعت خودم را درگير بازی رنگ و نور در زمين مسجد کردم تا تصاوير گوناگونی را از جزئيات آن ثبت کنم. گاه و بیگاه، برخی از بازديدکنندگان حواس من را از مسجد پرت میکردند؛ يک گروه ژاپنی آمد، و پس از آن يک گروه آلمانی، اما سرانجام همه رفتند و بار ديگر من را برای لذت بردن از شکوه بیمانند اين مکانِ غرق در نورِ گلرنگ تنها گذاشتند. طراحی سقفها و ستونها بینظير است و من عاشق کتيبههای هنری تودرتوی مسجدها هستم، لذا لحظاتی را در برابر يکی از اين نگارهها ايستادم تا به راز و رمز آن پی ببرم.
🔹سپس در خيابانهای اطراف پرسه زدم و مخفيانه و با فاصله، از برخی افراد عکس گرفتم. مغازههای زيادی، بهخصوص فروشندگان مواد غذايی از صبح زود باز هستند. کنار يک نانوايی ايستادم تا روش پخت نان را ببينم. حدود 5 نوع نان در ايران موجود است. در هر خيابان، سبزیفروشها و لبنياتیها هم هستند. همه با نشاط به کار و فعاليت مشغولند. پنجشنبه اولين روز تعطيلی پايان هفته است، ولی مراکز تجاری روزهای پنجشنبه تعطيل نيستند. روز جمعه تقدس بيشتری دارد و تعطيل رسمی شمرده میشود و به دليل برگزاری نماز، يک تعطيلی معنوی هم هست. عکسهای شهدای جنگ عراق همه ديوارهای خيابانهای شيراز را پر کرده است و همواره روی ستونهای برق و تابلوها نشانهای برای گرامیداشت خاطرات شهدا ديده میشود.
🔹همين طور که راه میرفتم، پاهايم به سمت مسجد سيد علاء کاظمی [حرم سيد علاءالدين حسين فرزند امام کاظم(ع)] کشيده شد. از فاصله دور چنان پيدا بود که مسجد تاريخی ديگری پيش روی من قرار دارد که هميشه برای نماز و دعا باز است. نتوانستهام نام همه مسجدها را حفظ کنم، آهنگ نام همهشان يکسان است.اگر اسم ده تا مسجد را هم بشنوی، يک ساعت بعد فقط يکی از آنها به يادت میماند، و دو ساعت که بگذرد میتوانی قسم بخوری که همهشان همان اسم را داشتهاند. مسجدی بزرگ بود و گنبدی بيضیشکل و دو گلدسته بلند آراسته به کاشیهايی به رنگ فيروزهای داشت.
🔹در آستانه ورود به مسجد، تابلوی با عنوان «اذن دخول حرم مطهر» را ديدم؛ چرا که نسَب صاحب اين بارگاه به يکی از امامان میرسد و کسی که قصد ورود به حرم را دارد، بايد يکی دو دقيقه بايستد و دعايی را بخواند که به عربی نوشته شده و ترجمه فارسی آن را با خط ريزتری در زير هر سطر عربی خوشنويسی کردهاند. اين دعا دوازده امام را يکيک نام میبرد و بر همه آنان درود و سلام میفرستد. مردانی را ديدم که در هنگام خواندن همين دعايی که من هم آن را بر زبان آوردم، کف دست خود را روی سينه میگذارند. زمان ورود من به مسجد مصادف با وقت نماز نبود، بنابراين مکان کاملاً آرام و بدون ازدحام بود. با ورود به مسجد همين که چشمت به ديوارها و سقفها میافتد، احساس میکنی که وارد يک «باشگاه تفريحی» شدهای؛ چون ديواره آن پوشيده از قطعات آينه و مانند همان گویهايی است که برای بازتاب نور و القای يکنواختی در تالارها آويزان میکنند. سقفها و ديوارها نورهای سفيد و سبزی را که در همه جا پراکنده بود منعکس میکنند. آرامگاه سيد علاء درست در وسط مسجد و زير گنبدی قرار دارد که بدنه داخلی آن آينهکاری است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 1
🔸دريغ از يک بدرقه!
🔹صبح پنجشنبه، تنها راه افتادم که به مسجد صورتی بروم تا به تابش پرتو خورشيد از ديوار شرقی آن برسم. به مسجد که رسيدم، چند لحظه کنار باجه بليتفروشی ايستادم و با خودم فکر کردم که من بدون همراهی آنتوان مثل ايرانیها به نظر میآيم، پس چرا امتحان نکنم؟ با خنده روبهروی دختر بليتفروش قرار گرفتم و پول بليت بازديد ايرانیها را آماده کردم و فقط يک کلمه گفتم: «سلام»، او هم با خنده و اشاره و سلام جواب من را داد. خيال کرد ايرانی هستم. بدين ترتيب، يک بار ديگر حقه من گرفت و بليت ارزان گيرم آمد.
🔹بامداد روحانی درخشانی بود و گوشهگوشه مسجد غرق در تابش پرتو صورتیرنگ خورشيد. دوربين و سهپايه را برداشتم و دو ساعت خودم را درگير بازی رنگ و نور در زمين مسجد کردم تا تصاوير گوناگونی را از جزئيات آن ثبت کنم. گاه و بیگاه، برخی از بازديدکنندگان حواس من را از مسجد پرت میکردند؛ يک گروه ژاپنی آمد، و پس از آن يک گروه آلمانی، اما سرانجام همه رفتند و بار ديگر من را برای لذت بردن از شکوه بیمانند اين مکانِ غرق در نورِ گلرنگ تنها گذاشتند. طراحی سقفها و ستونها بینظير است و من عاشق کتيبههای هنری تودرتوی مسجدها هستم، لذا لحظاتی را در برابر يکی از اين نگارهها ايستادم تا به راز و رمز آن پی ببرم.
🔹سپس در خيابانهای اطراف پرسه زدم و مخفيانه و با فاصله، از برخی افراد عکس گرفتم. مغازههای زيادی، بهخصوص فروشندگان مواد غذايی از صبح زود باز هستند. کنار يک نانوايی ايستادم تا روش پخت نان را ببينم. حدود 5 نوع نان در ايران موجود است. در هر خيابان، سبزیفروشها و لبنياتیها هم هستند. همه با نشاط به کار و فعاليت مشغولند. پنجشنبه اولين روز تعطيلی پايان هفته است، ولی مراکز تجاری روزهای پنجشنبه تعطيل نيستند. روز جمعه تقدس بيشتری دارد و تعطيل رسمی شمرده میشود و به دليل برگزاری نماز، يک تعطيلی معنوی هم هست. عکسهای شهدای جنگ عراق همه ديوارهای خيابانهای شيراز را پر کرده است و همواره روی ستونهای برق و تابلوها نشانهای برای گرامیداشت خاطرات شهدا ديده میشود.
🔹همين طور که راه میرفتم، پاهايم به سمت مسجد سيد علاء کاظمی [حرم سيد علاءالدين حسين فرزند امام کاظم(ع)] کشيده شد. از فاصله دور چنان پيدا بود که مسجد تاريخی ديگری پيش روی من قرار دارد که هميشه برای نماز و دعا باز است. نتوانستهام نام همه مسجدها را حفظ کنم، آهنگ نام همهشان يکسان است.اگر اسم ده تا مسجد را هم بشنوی، يک ساعت بعد فقط يکی از آنها به يادت میماند، و دو ساعت که بگذرد میتوانی قسم بخوری که همهشان همان اسم را داشتهاند. مسجدی بزرگ بود و گنبدی بيضیشکل و دو گلدسته بلند آراسته به کاشیهايی به رنگ فيروزهای داشت.
🔹در آستانه ورود به مسجد، تابلوی با عنوان «اذن دخول حرم مطهر» را ديدم؛ چرا که نسَب صاحب اين بارگاه به يکی از امامان میرسد و کسی که قصد ورود به حرم را دارد، بايد يکی دو دقيقه بايستد و دعايی را بخواند که به عربی نوشته شده و ترجمه فارسی آن را با خط ريزتری در زير هر سطر عربی خوشنويسی کردهاند. اين دعا دوازده امام را يکيک نام میبرد و بر همه آنان درود و سلام میفرستد. مردانی را ديدم که در هنگام خواندن همين دعايی که من هم آن را بر زبان آوردم، کف دست خود را روی سينه میگذارند. زمان ورود من به مسجد مصادف با وقت نماز نبود، بنابراين مکان کاملاً آرام و بدون ازدحام بود. با ورود به مسجد همين که چشمت به ديوارها و سقفها میافتد، احساس میکنی که وارد يک «باشگاه تفريحی» شدهای؛ چون ديواره آن پوشيده از قطعات آينه و مانند همان گویهايی است که برای بازتاب نور و القای يکنواختی در تالارها آويزان میکنند. سقفها و ديوارها نورهای سفيد و سبزی را که در همه جا پراکنده بود منعکس میکنند. آرامگاه سيد علاء درست در وسط مسجد و زير گنبدی قرار دارد که بدنه داخلی آن آينهکاری است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مهمترين کتاب من در اين سفر يک جلد از مجموعه Lonely Planet (LP) بود که به ايران اختصاص داشت.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 2
🔹در کنار ورودی مسجد، جعبه چوبی چهارپايهای پر از «تربت حسينی» در قالب چيزی مثل خشتهايی کوچک است که برای سجده بر آن در هنگام نماز به کار میرود. هر کسی که در مسجد بود بر يکی از همين مُهرهای صاف که يک طرف آن نقشها و نوشتههايی داشت سجده میکرد. شيعيان بنا به دلايل متعدد فقهی، اعتقاد دارند که در نماز، فقط سجده بر زمين، اعم از شن و سنگ و خاک درست است و سجده بر لباس يا پارچه يا فرش و چيزهايی از اين قبيل موجب بطلان نماز خواهد شد. آنان برای اين عقيده خود به احاديث و روايات بسياری از حضرت محمد پيامبر(ص) استناد میکنند و از آنجا که کف همه مساجد با فرش پوشيده شده است، بنابراين بر تربت حسينی سجده میبرند که عبارت از گِلی از خاک مقدس کربلا يعنی محل شهادت سيدالشهداء است، که در زير تابش آفتاب خشک شده باشد. البته اين قطعات گاه واقعاً از خاک کربلا گرفته شده و گاه از جاهای ديگر، اما در هر حال، دليل فقهی پشت اين ماجرا همان لزوم سجده بر چيزی است که از خاک به دست آمده باشد، و اينکه نبايد بر فرش يا حصير سجده بُرد.
🔹فضای مسجد با چلچراغ بزرگی که از سقف آويخته شده، بهعلاوه درخشش پرتوی سبزرنگ، نورانی شده و چنان به چشم میآيد که گويا همه فضای درونی را با رنگ سبز آراستهاند. زائران در اطراف ضريح در حالی که برای تبرک دست بر شبکه بيرونی ضريح میکشند، خاضعانه به دعا مشغولاند و بعضی از آنها نذروات خود را در شکافی که برای همين کار در ضريح ايجاد شده است، میاندازند، لذا در اطراف سنگ مزار اسکناسهای بسياری را میبينيد. اين پولها بابِ روزی کسانی است که در زمينههای دينی فعاليت دارند، و چه بسا به مصرف واقعی صدقات برسد. چنگ زدن مردم به ضريح و تبرک جستن از آن مرا به ياد عين همين رفتارها در اطراف رأس الحسين يا مرقد عائشه در قاهره يا مقامات اوليای شايسته خدا در گوشه و کنار مصر انداخت و فهميدم که در زيارت اوليای الهی فرقی ميان سنی و شيعه نيست، همگان سر به زير میافکنند و گريه میکنند و برکت میجويند.
🔹چون بين ظهر و عصر بود، شلوغی چندانی ديده نمیشد؛ شايد در آينده وقت نماز به اينجا بيايم. همان طور که در قاهره نماز میخوانم اينجا هم خواندم، اصلاً مقيد نبودم که به تبعيت از مذهب جعفری، دستها را روی سينه نگذارم و بر تربت حسينی سجده کنم. بر خلاف آنچه زياد شنيده بودم که شيعيان بر اهل سنت فشار میآورند و قصد شيعه کردن آنها را دارند و از آن در واهمه بودم، هيچ کسی مانع من نشد و من نمازم را بی آنکه به سراغ من بيايد و از من چيزی بپرسد، به جا آوردم. از تندروهای سَلفی مصر تعجب میکنم که فکر میکنند اگر گردشگران ايرانی به مصر بيايند، خواهند کوشيد تا مصریها را به تشيع فرا بخوانند و برای همين است که بايد آنان را از آمدن به اين کشور منع کرد. در حقيقت، هر کسی که پولش را داشته باشد، جدای از اينکه سنی باشد يا شيعه، بايد بتواند برای گردش و تفريح به مصر برود.
🔹من امروز نماز خودم را در يکی از مساجد شيعيان ايران خواندم و هيچ کس حتی با يک کلمه مزاحم من نشد. به گمانم همين که کسی در مسجد باشد دليل خوبی برای تديّن او است. دخترانی که من ديدم و خانوادههايشان سر به سجده نمیگذاشتند، از اينکه من بعضی اوقات نماز میخوانم و در ماه رمضان روزه میگيرم، تعجب کردهاند.
🔹به سمت بازار وکيل که اطراف آن دو جای مهم برای بازديد است، حرکت کردم؛ يکی ارگ کريمخان زند، و ديگر مسجد وکيل. ارگ کريمخان که در روزگار قاجار ساخته شده، موزهای از مجسمههای کوچک و بزرگ و برخی از عکسهای چاپی قديمی دارد. نشانه عکسهای خاندان قاجاری سبيلهای بلند و کشيده و گاه خندهدار آنها است که از خاندانی ترکمن با ريشههای ترکی هستند و گويا اين سبيلها ريشه در همين اصالت ترکی آنها دارد. در ميانه ارگ باغچههايی پر از گل و انبوه درختان و آبنمايی بزرگ ديده میشود و در چهار گوشه آن چهار برج است و ديوارهايی بلند آن را در ميان دارد.
🔹سپس به مسجد وکيل رفتم که به بازار چسبيده است. يکی از قالیفروشها که تابلو «فرش ولی عصر» دارد مرا نگه داشت. «ولی عصر» يکی از مشهورترين نامهای پيشوای موعود شيعيان است. استفاده از نامهايی با رنگوبوی دينی در همه جای شهر هويدا است. يک روز صبح روی تابلو يکی از فروشگاههای لوازم برقی ديدم که نوشته بود: «الکتريکی اسلامی»؛ درست مثل ما که در قاهره «قصابی توحيد»، «خشکبار اخلاص» و «خشکشويی فردوس» داريم. به نظر من اين پديده در کشورهايی که شيفته ظاهر اسلامی هستند، امری عادی به شمار میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣3⃣
❇️ روز پنجم/ 2
🔹در کنار ورودی مسجد، جعبه چوبی چهارپايهای پر از «تربت حسينی» در قالب چيزی مثل خشتهايی کوچک است که برای سجده بر آن در هنگام نماز به کار میرود. هر کسی که در مسجد بود بر يکی از همين مُهرهای صاف که يک طرف آن نقشها و نوشتههايی داشت سجده میکرد. شيعيان بنا به دلايل متعدد فقهی، اعتقاد دارند که در نماز، فقط سجده بر زمين، اعم از شن و سنگ و خاک درست است و سجده بر لباس يا پارچه يا فرش و چيزهايی از اين قبيل موجب بطلان نماز خواهد شد. آنان برای اين عقيده خود به احاديث و روايات بسياری از حضرت محمد پيامبر(ص) استناد میکنند و از آنجا که کف همه مساجد با فرش پوشيده شده است، بنابراين بر تربت حسينی سجده میبرند که عبارت از گِلی از خاک مقدس کربلا يعنی محل شهادت سيدالشهداء است، که در زير تابش آفتاب خشک شده باشد. البته اين قطعات گاه واقعاً از خاک کربلا گرفته شده و گاه از جاهای ديگر، اما در هر حال، دليل فقهی پشت اين ماجرا همان لزوم سجده بر چيزی است که از خاک به دست آمده باشد، و اينکه نبايد بر فرش يا حصير سجده بُرد.
🔹فضای مسجد با چلچراغ بزرگی که از سقف آويخته شده، بهعلاوه درخشش پرتوی سبزرنگ، نورانی شده و چنان به چشم میآيد که گويا همه فضای درونی را با رنگ سبز آراستهاند. زائران در اطراف ضريح در حالی که برای تبرک دست بر شبکه بيرونی ضريح میکشند، خاضعانه به دعا مشغولاند و بعضی از آنها نذروات خود را در شکافی که برای همين کار در ضريح ايجاد شده است، میاندازند، لذا در اطراف سنگ مزار اسکناسهای بسياری را میبينيد. اين پولها بابِ روزی کسانی است که در زمينههای دينی فعاليت دارند، و چه بسا به مصرف واقعی صدقات برسد. چنگ زدن مردم به ضريح و تبرک جستن از آن مرا به ياد عين همين رفتارها در اطراف رأس الحسين يا مرقد عائشه در قاهره يا مقامات اوليای شايسته خدا در گوشه و کنار مصر انداخت و فهميدم که در زيارت اوليای الهی فرقی ميان سنی و شيعه نيست، همگان سر به زير میافکنند و گريه میکنند و برکت میجويند.
🔹چون بين ظهر و عصر بود، شلوغی چندانی ديده نمیشد؛ شايد در آينده وقت نماز به اينجا بيايم. همان طور که در قاهره نماز میخوانم اينجا هم خواندم، اصلاً مقيد نبودم که به تبعيت از مذهب جعفری، دستها را روی سينه نگذارم و بر تربت حسينی سجده کنم. بر خلاف آنچه زياد شنيده بودم که شيعيان بر اهل سنت فشار میآورند و قصد شيعه کردن آنها را دارند و از آن در واهمه بودم، هيچ کسی مانع من نشد و من نمازم را بی آنکه به سراغ من بيايد و از من چيزی بپرسد، به جا آوردم. از تندروهای سَلفی مصر تعجب میکنم که فکر میکنند اگر گردشگران ايرانی به مصر بيايند، خواهند کوشيد تا مصریها را به تشيع فرا بخوانند و برای همين است که بايد آنان را از آمدن به اين کشور منع کرد. در حقيقت، هر کسی که پولش را داشته باشد، جدای از اينکه سنی باشد يا شيعه، بايد بتواند برای گردش و تفريح به مصر برود.
🔹من امروز نماز خودم را در يکی از مساجد شيعيان ايران خواندم و هيچ کس حتی با يک کلمه مزاحم من نشد. به گمانم همين که کسی در مسجد باشد دليل خوبی برای تديّن او است. دخترانی که من ديدم و خانوادههايشان سر به سجده نمیگذاشتند، از اينکه من بعضی اوقات نماز میخوانم و در ماه رمضان روزه میگيرم، تعجب کردهاند.
🔹به سمت بازار وکيل که اطراف آن دو جای مهم برای بازديد است، حرکت کردم؛ يکی ارگ کريمخان زند، و ديگر مسجد وکيل. ارگ کريمخان که در روزگار قاجار ساخته شده، موزهای از مجسمههای کوچک و بزرگ و برخی از عکسهای چاپی قديمی دارد. نشانه عکسهای خاندان قاجاری سبيلهای بلند و کشيده و گاه خندهدار آنها است که از خاندانی ترکمن با ريشههای ترکی هستند و گويا اين سبيلها ريشه در همين اصالت ترکی آنها دارد. در ميانه ارگ باغچههايی پر از گل و انبوه درختان و آبنمايی بزرگ ديده میشود و در چهار گوشه آن چهار برج است و ديوارهايی بلند آن را در ميان دارد.
🔹سپس به مسجد وکيل رفتم که به بازار چسبيده است. يکی از قالیفروشها که تابلو «فرش ولی عصر» دارد مرا نگه داشت. «ولی عصر» يکی از مشهورترين نامهای پيشوای موعود شيعيان است. استفاده از نامهايی با رنگوبوی دينی در همه جای شهر هويدا است. يک روز صبح روی تابلو يکی از فروشگاههای لوازم برقی ديدم که نوشته بود: «الکتريکی اسلامی»؛ درست مثل ما که در قاهره «قصابی توحيد»، «خشکبار اخلاص» و «خشکشويی فردوس» داريم. به نظر من اين پديده در کشورهايی که شيفته ظاهر اسلامی هستند، امری عادی به شمار میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir