🔻🔻با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:
📧 info@postbook.ir
📧 info@postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3⃣2⃣
❇️ روز سوم/1
🔸 آموزش نقاشی
🔹صبح خيلی زود از خواب بلندشدم تا روز تازهای را در شيراز شروع کنم. درِ اتاق را که زدم مادربزرگ با لبخند و «سلام سلام» به پيشواز آمد. از لوازم حمامی که دستم بود، منظور مرا فهميد و فوراً راه حمام را نشانم داد. با آپارتمان بزرگی روبهرو شدم که اثاث چندانی نداشت، و از ديدن يک هال وسيع، به اندازه چهار تا اتاق، يکه خوردم. بهجز يک دست مبل شامل يک کاناپه و دو تا صندلی، و چند تا قالیِ بزرگ چيزی در آن نبود. رختخواب مادربزرگ مثل همان بستری بود که من در آن خوابيده و اول گمان کرده بودم که اين مخصوص مهمانها است. پدربزرگ هم که آثار بيماری و پيری در او ديده میشد، در گوشهای از آپارتمان و در بستری مشابه خوابيده بود. مساحت منزل و وضعيت خانواده نشان نمیداد که به دليل ناداری، اسباب و اثاثيه اندکی دارند، بلکه فهميدم فرهنگ نشستن و خوابيدن روی زمين، از آداب رايج در خانههای ايرانی است.
🔹سرانجام يک آبگرم لذتبخش حالم را جا آورد. ديشب کمی سبزی برای صبحانه خريده بودم و چون میخواهم مستقيماً به کلاس درس نقاشی مليکا برسم، صبحانه را تند خوردم و برگهای را که آدرس مليکا را روی آن نوشته بودم برداشتم و منتظر تاکسی ايستادم.
🔹وضعيت تاکسیهای ايران با چيزی که در قاهره میشناسيم فرق دارد. بيشتر تاکسیها ـ مثل مينیبوسهای قاهره ـ مسير مشخصی را بين خيابانهای اصلی و ميدانهای کوچک و بزرگ طی میکنند، البته شباهتشان به رفتار آدميزاد بيشتر است. تفاوت ديگر در اين است که اگر در خيابان قدم بزنی، مسافرکشهای شخصی به تو خيره میشوند تا ببينند سوار ماشين آنها میشوی يا نه.
🔹چون نمیدانم برای رفتن به آدرس منزل مليکا بايد سوار تاکسی کدام خط شوم، از تعبير «دربست» استفاده میکنم که واژهای برای فهماندن اين نکته به راننده است که دوست نداريد کس ديگری با شما در تاکسی بنشيند و میخواهيد از مسيری جدای از مسير ديگر تاکسیها به مقصد برسيد. اين را آنتوان ياد من داد. از تاکسیمتر خبری نيست، بنابراين چون توريست هستم بايد برای کرایه با راننده به توافق برسم. ديروز چند تا از اعداد فارسی را به من ياد دادند تا در هنگام سوار شدن در تاکسی از آنها استفاده کنم. وقتی فهميدم يک تا شش را خوب بلد هستم، خودم غافلگير شدم: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش. خيلی راحت، اينها همان اعدادی هستند که مصریها وقتی در قهوهخانهها تاس میريزند و تختهنرد بازی میکنند، بر زبان میآورند. اولين کسانی که تختهنرد را اختراع کردند و به مصریها آموختند، فارسیزبانها بودند و مصریها هم به پاس اين هديه ارزشمند، همان نامهای فارسی اعداد تاس را حفظ کردند.
🔹در مسير، نگاهم به بيلبوردها و تابلو مغازهها است. وجود اين همه واژه عربی در زبان فارسی تو را شگفتزده میکند. از اينکه در خيابانهای ايران میتوانی نوشتهها را با الفبای عربی بخوانی ولی معنايش را نمیفهمی، گيج میشوی. ايرانیها در هنگام فتح کشورشان به دست مسلمانان، حروف فارسی را به الفبای عربی بدل کردند و با افزودن چند حرف به آن، زبانشان را از نابودی نجات دادند. اولين چيزی که کنجکاوی من را برانگيخت تا چند حرف افزوده به الفبا را بشناسم، خواندن تبليغ شرکت پژو بود. ديروز به من ياد داده بودند که اين چند حرف را چطوری تلفظ کنم. در زبان فارسی، تلفظ بعضی از حروف عربی هم با ما عربها تفاوت دارد.
🔹مليکا را با همان لبخند نمايان و لباسهای نامتعارف ديدم و با هم روانه مناطق مرفّهنشين غرب شيراز شديم. خانههای ويلايی با حياط و ديوارهای بلند خيلی زود به چشم آمد و سرو کله خودروهای مدلبالا پيدا شد. البته منظورم از مدلبالا آن تعبير آشنا نيست؛ چون هنوز حتی يک ماشين مرسدس بنز يا BMW جديد نديدهام.
🔹آنتوان به دليل تمديد جواز اقامت در ايران، عذرخواهی کرد و نيامد؛ بنابراين، من و مليکا به منزل دوستش رفتيم؛ خانهای با يک ورودی بزرگ که صاحبش يکی از اتاقهای آن را برای آموزش مجهز کرده بود. تدريس هنرهای زيبا برقرار است، اما به دليل نظارت بر روشهای آموزشی، اعم از خصوصی و عمومی، تصويرسازی از افراد ممنوعيت دارد و اين امر هنرجوها را واداشته است که در خانه به آموزش خصوصی بپردازند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3⃣2⃣
❇️ روز سوم/1
🔸 آموزش نقاشی
🔹صبح خيلی زود از خواب بلندشدم تا روز تازهای را در شيراز شروع کنم. درِ اتاق را که زدم مادربزرگ با لبخند و «سلام سلام» به پيشواز آمد. از لوازم حمامی که دستم بود، منظور مرا فهميد و فوراً راه حمام را نشانم داد. با آپارتمان بزرگی روبهرو شدم که اثاث چندانی نداشت، و از ديدن يک هال وسيع، به اندازه چهار تا اتاق، يکه خوردم. بهجز يک دست مبل شامل يک کاناپه و دو تا صندلی، و چند تا قالیِ بزرگ چيزی در آن نبود. رختخواب مادربزرگ مثل همان بستری بود که من در آن خوابيده و اول گمان کرده بودم که اين مخصوص مهمانها است. پدربزرگ هم که آثار بيماری و پيری در او ديده میشد، در گوشهای از آپارتمان و در بستری مشابه خوابيده بود. مساحت منزل و وضعيت خانواده نشان نمیداد که به دليل ناداری، اسباب و اثاثيه اندکی دارند، بلکه فهميدم فرهنگ نشستن و خوابيدن روی زمين، از آداب رايج در خانههای ايرانی است.
🔹سرانجام يک آبگرم لذتبخش حالم را جا آورد. ديشب کمی سبزی برای صبحانه خريده بودم و چون میخواهم مستقيماً به کلاس درس نقاشی مليکا برسم، صبحانه را تند خوردم و برگهای را که آدرس مليکا را روی آن نوشته بودم برداشتم و منتظر تاکسی ايستادم.
🔹وضعيت تاکسیهای ايران با چيزی که در قاهره میشناسيم فرق دارد. بيشتر تاکسیها ـ مثل مينیبوسهای قاهره ـ مسير مشخصی را بين خيابانهای اصلی و ميدانهای کوچک و بزرگ طی میکنند، البته شباهتشان به رفتار آدميزاد بيشتر است. تفاوت ديگر در اين است که اگر در خيابان قدم بزنی، مسافرکشهای شخصی به تو خيره میشوند تا ببينند سوار ماشين آنها میشوی يا نه.
🔹چون نمیدانم برای رفتن به آدرس منزل مليکا بايد سوار تاکسی کدام خط شوم، از تعبير «دربست» استفاده میکنم که واژهای برای فهماندن اين نکته به راننده است که دوست نداريد کس ديگری با شما در تاکسی بنشيند و میخواهيد از مسيری جدای از مسير ديگر تاکسیها به مقصد برسيد. اين را آنتوان ياد من داد. از تاکسیمتر خبری نيست، بنابراين چون توريست هستم بايد برای کرایه با راننده به توافق برسم. ديروز چند تا از اعداد فارسی را به من ياد دادند تا در هنگام سوار شدن در تاکسی از آنها استفاده کنم. وقتی فهميدم يک تا شش را خوب بلد هستم، خودم غافلگير شدم: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش. خيلی راحت، اينها همان اعدادی هستند که مصریها وقتی در قهوهخانهها تاس میريزند و تختهنرد بازی میکنند، بر زبان میآورند. اولين کسانی که تختهنرد را اختراع کردند و به مصریها آموختند، فارسیزبانها بودند و مصریها هم به پاس اين هديه ارزشمند، همان نامهای فارسی اعداد تاس را حفظ کردند.
🔹در مسير، نگاهم به بيلبوردها و تابلو مغازهها است. وجود اين همه واژه عربی در زبان فارسی تو را شگفتزده میکند. از اينکه در خيابانهای ايران میتوانی نوشتهها را با الفبای عربی بخوانی ولی معنايش را نمیفهمی، گيج میشوی. ايرانیها در هنگام فتح کشورشان به دست مسلمانان، حروف فارسی را به الفبای عربی بدل کردند و با افزودن چند حرف به آن، زبانشان را از نابودی نجات دادند. اولين چيزی که کنجکاوی من را برانگيخت تا چند حرف افزوده به الفبا را بشناسم، خواندن تبليغ شرکت پژو بود. ديروز به من ياد داده بودند که اين چند حرف را چطوری تلفظ کنم. در زبان فارسی، تلفظ بعضی از حروف عربی هم با ما عربها تفاوت دارد.
🔹مليکا را با همان لبخند نمايان و لباسهای نامتعارف ديدم و با هم روانه مناطق مرفّهنشين غرب شيراز شديم. خانههای ويلايی با حياط و ديوارهای بلند خيلی زود به چشم آمد و سرو کله خودروهای مدلبالا پيدا شد. البته منظورم از مدلبالا آن تعبير آشنا نيست؛ چون هنوز حتی يک ماشين مرسدس بنز يا BMW جديد نديدهام.
🔹آنتوان به دليل تمديد جواز اقامت در ايران، عذرخواهی کرد و نيامد؛ بنابراين، من و مليکا به منزل دوستش رفتيم؛ خانهای با يک ورودی بزرگ که صاحبش يکی از اتاقهای آن را برای آموزش مجهز کرده بود. تدريس هنرهای زيبا برقرار است، اما به دليل نظارت بر روشهای آموزشی، اعم از خصوصی و عمومی، تصويرسازی از افراد ممنوعيت دارد و اين امر هنرجوها را واداشته است که در خانه به آموزش خصوصی بپردازند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4⃣2⃣
❇️ روز سوم/2
🔹مليکا من را به دوستش الميرا معرفی کرد. وی سيمايی کاملاً ايرانی دارد و خندهای بر پهنای صورتش نشسته است که آن را هرگز از ياد نخواهم برد، خندهای که دندانهای درخشان و بسيار مرتب او را نمايان میکند. معلوم است که واقعاً هنرمند است؛ زيرا برای رنگآميزی اتاقش از ترکيب آبیِ فيروزهای و زرد استفاده کرده، چند تابلو را پشت سر هم به ديوار آويخته، و برگههای طراحی و نقاشیهای ابتدايی را هم روی زمين ريخته است. با چند کلمه انگليسی به من خوشآمد گفت و از اينکه دعوت آنان را پذيرفتهام تشکر کرد. من هم از اينکه اين فرصت را به من داده است که برای اولين بار در زندگیام «مدل» شوم، از او سپاسگزاری کردم.
🔹سه تا دختر ديگر و يک پسر جوان هم که استاد نقاشی بود به ما پيوستند. همه با لباسهايی که اروپايی بودنِ خودشان را داد میزدند، آماده فراگيری درس نقاشی شدند. قيافههاشان مختلف بود؛ يکی موهايی خرمايی و پرپشت و بلند داشت که آن را بافته و آويخته، و صورتش از کرمهای آرايشی گل انداخته بود. لبهای گلبهی درشتی داشت و از گردنش صليب نقرهای بزرگی آويزان بود. (حجاب در ايران حتی برای غيرمسلمانها و غيرايرانیها هم اجباری است) بهسختی چشم از او برداشتم. دومی دختری با پوستی صورتی بود که خيلی به مردم اروپای شرقی شباهت داشت، اما آخری جذابيت کمتری داشت و جزئيات خاصی از چهرهاش به يادم نمیآيد.
🔹الميرا به هر کسی که در کلاس بود يک فلاسک چای و قهوه و مقداری بيسکويت و شيرينی داد. من مشغول خوردن قهوه صبحانه شدم و هنرجوها قلمها و تختههای نقاشیشان را برداشتند و به سخنان مربّی گوش سپردند. استاد يک جوان ايرانی گندمگون با ريشی کوتاه و سبيلی انبوه بود. عينکی به چشم داشت و با کلاهی اروپايی موهای فرفریاش را پوشانده بود.
🔹مقابل دخترانی که آماده شروع درس بودند، روی يک چهارپايه نشستم. مدادهای زغالی و برگههای بزرگ نقاشیشان را در آوردند. از اين سخن مربّی يکه خوردم که گفت: «آيا میشه لباستون رو در بيارين تا شروع کنيم؟» با اعتراض، حرفش را قطع کردم و گفتم: «واقعاً در بيارم؟ برای چی؟ مليکا اين رو به من نگفته و قرارمون اين نبوده، اصلاً اين کار رو نمیکنم. اون هم در حضور يک مَرد!». مربی گفت: «لازم نيست غير از تیشرت بقيه لباسهات را هم در بياری، شلوار هم پات باشه». گفتم: «اگر اين جوريه باشه، اشکال نداره، فکر میکنم در ساحل دريا نشستهام».
🔹بلوزم را در آوردم و با شلوار جين نشستم و منتظر دستور جناب مربّی شدم. کتاب سفرنامه يک خبرنگار اروپايی در ايران را همراه خودم داشتم تا آن را بخوانم و از دستش خلاص شوم. چمدانم پر بود از کتابهايی که برای رها شدن از شرّ آنها بايد تمامشان میکردم. نمیتوانم آنها را با خودم از اين سر کشور به آن سر بکشانم. بهتر است بعد از برگشت، دوباره نسخهای از آنها را بخرم. از من خواستند روی چهارپايه بنشينم و حالت ثابتی بگيرم و هر بيست دقيقه يک بار وضعيت خودم را عوض کنم: يک بار روی چهارپايه باشم، يک بار روی زمين، يک بار کف دستم را زير چانه بگذارم، يک بار سَرم را به ديوار تکيه بدهم. در حالی که من کتابم را میخوانم و دخترها روی کشيدن تصوير پيکر «شهرآشوب» من متمرکز شدهاند، زمان بهسرعت سپری میشود. خيلی مشتاق بودم که در پايان کلاس درس، نقاشیهای آنها را ببينم. «اين خطخطیها همون تصويريه که طرف رُ دو ساعت معطلش کردين و لباسشو درآوردين و به خاطرش زير پنکه نشوندين تا سينهپهلو بکنه؟» وقتی اِتودهای آنها را روی شاسیهای نقاشی ديدم، اين جمله را البته با خودم گفتم. اما بهظاهر خندهای کردم و شاهکار نقاشیشان را ستودم. آنها از اينکه من تمام تلاش خودم را به کار گرفتم تا نقش «مدل» را برای آنها ايفا کنم، تشکر کردند و من هم سپاس خودم را از اينکه اين فرصت را به من دادند تا گوشهای از چهره پنهان اين کشور را ببينم بر زبان آوردم.
🔹بخش اول درس که به پايان رسيد، لباسهايم را پوشيدم. قسمت نهايی شامل نقاشی از پيکر برهنهای بود که من هيچ نقشی در آن نخواهم داشت. رايانه را روشن کردند و با شروع توضيحات مربّی، دخترها چشمهايشان را به تصاوير رايانه دوختند و من به چشمهای دخترهايی خيره شدم که به درس گوش میدادند. ايرانیها هم مثل همه آدمها، برای عبور از قوانين راه خودشان را پيدا میکنند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4⃣2⃣
❇️ روز سوم/2
🔹مليکا من را به دوستش الميرا معرفی کرد. وی سيمايی کاملاً ايرانی دارد و خندهای بر پهنای صورتش نشسته است که آن را هرگز از ياد نخواهم برد، خندهای که دندانهای درخشان و بسيار مرتب او را نمايان میکند. معلوم است که واقعاً هنرمند است؛ زيرا برای رنگآميزی اتاقش از ترکيب آبیِ فيروزهای و زرد استفاده کرده، چند تابلو را پشت سر هم به ديوار آويخته، و برگههای طراحی و نقاشیهای ابتدايی را هم روی زمين ريخته است. با چند کلمه انگليسی به من خوشآمد گفت و از اينکه دعوت آنان را پذيرفتهام تشکر کرد. من هم از اينکه اين فرصت را به من داده است که برای اولين بار در زندگیام «مدل» شوم، از او سپاسگزاری کردم.
🔹سه تا دختر ديگر و يک پسر جوان هم که استاد نقاشی بود به ما پيوستند. همه با لباسهايی که اروپايی بودنِ خودشان را داد میزدند، آماده فراگيری درس نقاشی شدند. قيافههاشان مختلف بود؛ يکی موهايی خرمايی و پرپشت و بلند داشت که آن را بافته و آويخته، و صورتش از کرمهای آرايشی گل انداخته بود. لبهای گلبهی درشتی داشت و از گردنش صليب نقرهای بزرگی آويزان بود. (حجاب در ايران حتی برای غيرمسلمانها و غيرايرانیها هم اجباری است) بهسختی چشم از او برداشتم. دومی دختری با پوستی صورتی بود که خيلی به مردم اروپای شرقی شباهت داشت، اما آخری جذابيت کمتری داشت و جزئيات خاصی از چهرهاش به يادم نمیآيد.
🔹الميرا به هر کسی که در کلاس بود يک فلاسک چای و قهوه و مقداری بيسکويت و شيرينی داد. من مشغول خوردن قهوه صبحانه شدم و هنرجوها قلمها و تختههای نقاشیشان را برداشتند و به سخنان مربّی گوش سپردند. استاد يک جوان ايرانی گندمگون با ريشی کوتاه و سبيلی انبوه بود. عينکی به چشم داشت و با کلاهی اروپايی موهای فرفریاش را پوشانده بود.
🔹مقابل دخترانی که آماده شروع درس بودند، روی يک چهارپايه نشستم. مدادهای زغالی و برگههای بزرگ نقاشیشان را در آوردند. از اين سخن مربّی يکه خوردم که گفت: «آيا میشه لباستون رو در بيارين تا شروع کنيم؟» با اعتراض، حرفش را قطع کردم و گفتم: «واقعاً در بيارم؟ برای چی؟ مليکا اين رو به من نگفته و قرارمون اين نبوده، اصلاً اين کار رو نمیکنم. اون هم در حضور يک مَرد!». مربی گفت: «لازم نيست غير از تیشرت بقيه لباسهات را هم در بياری، شلوار هم پات باشه». گفتم: «اگر اين جوريه باشه، اشکال نداره، فکر میکنم در ساحل دريا نشستهام».
🔹بلوزم را در آوردم و با شلوار جين نشستم و منتظر دستور جناب مربّی شدم. کتاب سفرنامه يک خبرنگار اروپايی در ايران را همراه خودم داشتم تا آن را بخوانم و از دستش خلاص شوم. چمدانم پر بود از کتابهايی که برای رها شدن از شرّ آنها بايد تمامشان میکردم. نمیتوانم آنها را با خودم از اين سر کشور به آن سر بکشانم. بهتر است بعد از برگشت، دوباره نسخهای از آنها را بخرم. از من خواستند روی چهارپايه بنشينم و حالت ثابتی بگيرم و هر بيست دقيقه يک بار وضعيت خودم را عوض کنم: يک بار روی چهارپايه باشم، يک بار روی زمين، يک بار کف دستم را زير چانه بگذارم، يک بار سَرم را به ديوار تکيه بدهم. در حالی که من کتابم را میخوانم و دخترها روی کشيدن تصوير پيکر «شهرآشوب» من متمرکز شدهاند، زمان بهسرعت سپری میشود. خيلی مشتاق بودم که در پايان کلاس درس، نقاشیهای آنها را ببينم. «اين خطخطیها همون تصويريه که طرف رُ دو ساعت معطلش کردين و لباسشو درآوردين و به خاطرش زير پنکه نشوندين تا سينهپهلو بکنه؟» وقتی اِتودهای آنها را روی شاسیهای نقاشی ديدم، اين جمله را البته با خودم گفتم. اما بهظاهر خندهای کردم و شاهکار نقاشیشان را ستودم. آنها از اينکه من تمام تلاش خودم را به کار گرفتم تا نقش «مدل» را برای آنها ايفا کنم، تشکر کردند و من هم سپاس خودم را از اينکه اين فرصت را به من دادند تا گوشهای از چهره پنهان اين کشور را ببينم بر زبان آوردم.
🔹بخش اول درس که به پايان رسيد، لباسهايم را پوشيدم. قسمت نهايی شامل نقاشی از پيکر برهنهای بود که من هيچ نقشی در آن نخواهم داشت. رايانه را روشن کردند و با شروع توضيحات مربّی، دخترها چشمهايشان را به تصاوير رايانه دوختند و من به چشمهای دخترهايی خيره شدم که به درس گوش میدادند. ايرانیها هم مثل همه آدمها، برای عبور از قوانين راه خودشان را پيدا میکنند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5⃣2⃣
❇️ روز سوم/3
🔹چندتا عکس با هم گرفتيم و پس از خداحافظی با يکديگر آماده رفتن شديم. دختر جذاب مسيحی موخرمايی که عينک زيبايی هم به چشم داشت، ما را سوار ماشين خودش کرد. وقتی از او در باره زندگی مسيحيان در ايران و چگونگی واکنش آنها در برابر دشواریهای زيستن در قلمرو حکومت اسلامی پرسيدم، با تعجب از اينکه چرا در باره مسيحیها از او سؤال میکنم، گفت: نه نه، من شيعه امامی جعفری هستم. پرسيدم: «پس چرا صليب به گردنت انداختهای؟» باخنده گفت: «اين صليب فقط برای قشنگيه». کمی ناراحت شدم، چون فکر میکردم با يکی از اقليتهای دينی در ايران روبهرو هستم، به اين اميد که بتوانم آشنايی بيشتری با زندگی آنان در سايه نظام اسلامی حاکم بر کشور پيدا کنم.
🔹دوست مليکا ما را به ميدانی در نزديکی خانه رساند و مليکا از اينکه فوراً بايد من را ترک کند و برای ناهار خودن با پدر و مادرش به خانه برود، عذرخواهی کرد. . . . قبل از جدا شدن، مليکا با آنتوان تماس گرفت تا برای ديدن ما، به يکی از باغهای عمومی معروف شهر بيايد. او سوار تاکسی شد و فکر و ذهن من درگير حرفها و رفتاری بود که همين چند لحظه پيش، از او شنيدم و ديدم؛ چرا که سايت CS برخلاف تصور اشتباهی که خيلیها دارند، جايی برای قرارهای دوستانه آنچنانی نيست. اين افکار را از ذهنم بيرون ريختم و گفتههای او را حمل بر خوشنيتی او کردم.
🔹با کمی تأخير، آنتوان را ديدم که کارهای مربوط به تمديد اقامتش در ايران را تمام کرده و از اينکه نتوانسته بود به کلاس نقاشی بيايد اظهار ناراحتی کرد. خندهای تحويلش دادم و گفتم: «خوب شد نيومدی آنتوان؛ اگه اومده بودی حتماً دعوا میشد؛ چون دخترا برای نقاشی، بدن خوشفرم تو رو انتخاب میکردن و من رو میذاشتن رو طاقچه».
🔹به طرف ورودی باغ رفتيم، ولی پشت باجه بليتفروشی کسی را نديديم و بدون خريد بليت وارد شديم. از اينکه دفتر باغ باز بود و کسی برای فروش بليت حضور نداشت تعجب کردم. آنتوان توضيح داد که شايد هنوز وقت استراحتشان تمام نشده باشد. بهتزده پرسيدم: «استراحت؟ يعنی چی که اين جا را رها میکنن و به سراغ استراحت میرن؟» جواب داد که خواب نيمروز برای ايرانیها واقعاً امر مقدسی است و خيلی از فروشگاهها هم دو سه ساعتی تعطيل میکنند. در باغی که از هر سو گسترده بود قدم زديم. باغ را با انبوهی از گلهای زيبا و درختانی کوتاه و بلند آراسته بودند. برای فرار از گرمای اين ساعت روز، به ساختمان وسط باغ پناه برديم که موزهای برای نمايش چند تابلو و عکس و اشيای قديمی بود؛ عکسهايی سياه و سفيد از برخی شاهان و فرمانروايان خاندان قاجار (در اوايل قرن نوزدهم که تازه دوربين عکاسی اختراع شده بود) و تصاويری از مساجد و بناهای قديمی و شخصيتهای تاريخی (مثل جمالالدين افغانی و سلطان محمدعلی شاه قاجار) و چند اسکناس قديمی از دوره حکومت خاندان پهلوی، که عکسهايی از آخرين شاه ايران، محمدرضا پهلوی بر روی آن نقش بسته بود. در اين موزه همچنين تمبرهايی رنگی از خاندان شاه و همسرش فرح ديبا و ولیعهد را به نمايش گذاشته بودند. خيلی خوشحال بودم که عکسی از شاهزاده فوزيه ديدم که چند سالی همسر شاه بود و ازدواج آنها قصه تاريخی شيرينی دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5⃣2⃣
❇️ روز سوم/3
🔹چندتا عکس با هم گرفتيم و پس از خداحافظی با يکديگر آماده رفتن شديم. دختر جذاب مسيحی موخرمايی که عينک زيبايی هم به چشم داشت، ما را سوار ماشين خودش کرد. وقتی از او در باره زندگی مسيحيان در ايران و چگونگی واکنش آنها در برابر دشواریهای زيستن در قلمرو حکومت اسلامی پرسيدم، با تعجب از اينکه چرا در باره مسيحیها از او سؤال میکنم، گفت: نه نه، من شيعه امامی جعفری هستم. پرسيدم: «پس چرا صليب به گردنت انداختهای؟» باخنده گفت: «اين صليب فقط برای قشنگيه». کمی ناراحت شدم، چون فکر میکردم با يکی از اقليتهای دينی در ايران روبهرو هستم، به اين اميد که بتوانم آشنايی بيشتری با زندگی آنان در سايه نظام اسلامی حاکم بر کشور پيدا کنم.
🔹دوست مليکا ما را به ميدانی در نزديکی خانه رساند و مليکا از اينکه فوراً بايد من را ترک کند و برای ناهار خودن با پدر و مادرش به خانه برود، عذرخواهی کرد. . . . قبل از جدا شدن، مليکا با آنتوان تماس گرفت تا برای ديدن ما، به يکی از باغهای عمومی معروف شهر بيايد. او سوار تاکسی شد و فکر و ذهن من درگير حرفها و رفتاری بود که همين چند لحظه پيش، از او شنيدم و ديدم؛ چرا که سايت CS برخلاف تصور اشتباهی که خيلیها دارند، جايی برای قرارهای دوستانه آنچنانی نيست. اين افکار را از ذهنم بيرون ريختم و گفتههای او را حمل بر خوشنيتی او کردم.
🔹با کمی تأخير، آنتوان را ديدم که کارهای مربوط به تمديد اقامتش در ايران را تمام کرده و از اينکه نتوانسته بود به کلاس نقاشی بيايد اظهار ناراحتی کرد. خندهای تحويلش دادم و گفتم: «خوب شد نيومدی آنتوان؛ اگه اومده بودی حتماً دعوا میشد؛ چون دخترا برای نقاشی، بدن خوشفرم تو رو انتخاب میکردن و من رو میذاشتن رو طاقچه».
🔹به طرف ورودی باغ رفتيم، ولی پشت باجه بليتفروشی کسی را نديديم و بدون خريد بليت وارد شديم. از اينکه دفتر باغ باز بود و کسی برای فروش بليت حضور نداشت تعجب کردم. آنتوان توضيح داد که شايد هنوز وقت استراحتشان تمام نشده باشد. بهتزده پرسيدم: «استراحت؟ يعنی چی که اين جا را رها میکنن و به سراغ استراحت میرن؟» جواب داد که خواب نيمروز برای ايرانیها واقعاً امر مقدسی است و خيلی از فروشگاهها هم دو سه ساعتی تعطيل میکنند. در باغی که از هر سو گسترده بود قدم زديم. باغ را با انبوهی از گلهای زيبا و درختانی کوتاه و بلند آراسته بودند. برای فرار از گرمای اين ساعت روز، به ساختمان وسط باغ پناه برديم که موزهای برای نمايش چند تابلو و عکس و اشيای قديمی بود؛ عکسهايی سياه و سفيد از برخی شاهان و فرمانروايان خاندان قاجار (در اوايل قرن نوزدهم که تازه دوربين عکاسی اختراع شده بود) و تصاويری از مساجد و بناهای قديمی و شخصيتهای تاريخی (مثل جمالالدين افغانی و سلطان محمدعلی شاه قاجار) و چند اسکناس قديمی از دوره حکومت خاندان پهلوی، که عکسهايی از آخرين شاه ايران، محمدرضا پهلوی بر روی آن نقش بسته بود. در اين موزه همچنين تمبرهايی رنگی از خاندان شاه و همسرش فرح ديبا و ولیعهد را به نمايش گذاشته بودند. خيلی خوشحال بودم که عکسی از شاهزاده فوزيه ديدم که چند سالی همسر شاه بود و ازدواج آنها قصه تاريخی شيرينی دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣2⃣
❇️ روز سوم/4
🔹حکومت پهلوی زمانی روی کار آمد که يک افسر ارتش ايران به اسم رضاخان دست به کودتای نظامی زد و تومار طولانی سلطنت قاجار را در هم پيچيد. دوران پهلوی از 1925 و با الگوبرداری از پادشاه کشور همسايه يعنی مصطفی کمال آتاتورک، آغاز شد که آخرين سلطان عثمانی را از اريکه قدرت به زير کشيده بود. ابتدا، رضاخان رژيم ايران را به عنوان جمهوری اعلام کرد، اما همان طور که حسنين هيکل در کتاب خود «مَدافعُ آيةالله» توضيح داده، آن زمان دوران شکوفايی حکومتهای سلطنتی در خاورميانه بود، و از همين رو، روحانيون کشور چنين اظهارنظر کردند که نظام جمهوری در برابر سنتهای ايران رنگورويی ندارد؛ رضاخان هم نياز به بهانهای بيش از اين نداشت که در همان سال 1925 خود را شاه ايران بخواند و يک سال بعد به دست خودش تاج شاهی را بر سر بگذارد.
🔹شاه جديد ريشهای دهاتی داشت و فردی کاملاً بیسواد بود که تازه وقتی افسر شد، خودش به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. همين که پايههای تخت شاهیاش قوام يافت، میبايست به جای آنکه به محل ولادتش نسبت يابد، محملی برای مشروعيت دادن به سلطنت خود پيدا کند؛ بنابراين به تاريخ پيش از خاندان قاجار برگشت و نام «پهلوی» را برای خودش برگزيد که از نامهای رايج قبل از اسلام بود. او همچنين نام کشور را از «فارس» به «ايران» که ارتباط بيشتری با گذشتههای دور داشت تغيير داد.
🔹در واپسين سالهای دهه سی از قرن نوزدهم، فکر تازهای به ذهن شاه رسيد. پسرش محمد(رضا) به سن ازدواج رسيده بود و چه بهتر از اينکه با خاندان محمدعلی در مصر، به عنوان ريشهدارترين خاندان سلطنتی خاورميانه وصلت کند و با اين کار نشان دهد که خانواده او در ميان شاهان منطقه نيز مقبوليت دارد. (هر چند اين کار با قانون اساسی کشور مبنی بر لزوم ايرانی بودن همسر پادشاه در تضاد بود). بدين سان، در مارس 1938 و با برپايی جشنی باشکوه و افسانهای، بين شاهزاده فوزيه و شاهزاده محمدرضا پهلوی ولیعهد ايران ازدواجی سلطنتی صورت گرفت.
🔹ديری نپاييد که آتش جنگ جهانی دوم زبانه کشيد و همه چيز دستخوش دگرگونی شد و بسته به ديدگاه پادشاهان منطقه در باره نبرد ميان آلمان و متفقين، در ميان آنان چنددستگی افتاد؛ زيرا نگاه هر يک به جنگ، با ديگری تفاوت داشت؛ شاهان عراق و اردن و ملک بن سعود روی پيروزی متفقين شرط بسته بودند، در حالی که آرزوی ملک فاروق و رضاشاه اين بود که آلمان پيروز ميدان باشد. با شکست فرانسه، همکاری شاه با آلمان نمايانتر شد و به همين دليل، برای وی جای تعجب نبود که نيروهای انگليس و روسيه از جنوب و شمال در کشورش پيش بروند و او را به واگذاری تاج و تخت شاهی به فرزندش محمدرضا وادار کنند. به دنبال اين تحولات بود که رضاشاه به جنوب آفريقا رفت و در همان جا مُرد.
🔹ماجرای تاريخی تبعيد و مرگ رضاشاه را برای اين گفتم که به داستان شگفتانگيزی در باره مناسبات ميان دو خاندان سلطنتی ايران و مصر اشاره کنم. رضاشاه وقتی به تبعيد رفت، يک شمشير قديمی و کمياب را که با سنگهای گرانبها آذين شده بود، همراه خود داشت. وی پيشتر، آن را برای استفاده در روز تاجگذاری، از گنجينه نفيس سلطنتی ايران برداشته بود. پس از مرگ، همسرش آن شمشير را در تابوت گذاشت و درخواست کرد که جنازه او به ايران انتقال يابد، ولی نيروهای اشغالگر انگليس و روسيه تقاضای او را نپذيرفتند و تابوت را به مصر فرستادند تا در آرامگاه شاهان در مسجد الرفاعی بهامانت نگهداری شود.
🔹با پايان جنگ، امکان انتقال جنازه و دفن آن در ايران فراهم شد و جنازه را از آرامگاه خانوادگی محمدعلی بيرون آوردند و به تهران فرستادند، اما هنگامی که تابوت را گشودند خبری از شمشير نبود. به گمان تاجالملوک همسر رضاشاه، تنها تحليل ماجرا اين بود که داستان شمشير به گوش فاروق رسيده و دستور داده است تابوت را باز کنند و چون چشمش به آن افتاده، از آن خوشش آمده و آن را برای خودش برداشته است. «البته شايد هم گورکن مسجد الرفاعی وقتی میخواسته برای اون مرحوم تلقين بخونه، شمشير را برای خودش برداشته باشه؛ چرا که نه؟ آخه مگه فاروق گدا بوده؟» در پی اين رويداد، طرفداران شاهزاده فوزيه دنيا را برايش جهنم کردند. موجی از حملات لفظی عليه همشهری ما شاهزاده فوزيه به راه افتاد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، او [با اينکه همسر شاه بود] ايرانی به شمار نمیآمد، وانگهی، نتوانسته بود پسری به دنيا بياورد تا ولیعهد تازهای برای شاه جوان باشد، بلکه فقط يک دختر زاييده بود. سال 1948 هنگامی که وی برای گذراندن تعطيلات، به قاهره برگشت، فاروق اعلام کرد که خاندان محمدعلی به اندازه کافی شاهان «نوکيسه» ايرانی را تحمل کردهاند و پس از آن دستور داد که فوزيه نبايد به ايران برگردد و بدين گونه طلاق اتفاق افتاد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
@post_book
فرستۀ 6⃣2⃣
❇️ روز سوم/4
🔹حکومت پهلوی زمانی روی کار آمد که يک افسر ارتش ايران به اسم رضاخان دست به کودتای نظامی زد و تومار طولانی سلطنت قاجار را در هم پيچيد. دوران پهلوی از 1925 و با الگوبرداری از پادشاه کشور همسايه يعنی مصطفی کمال آتاتورک، آغاز شد که آخرين سلطان عثمانی را از اريکه قدرت به زير کشيده بود. ابتدا، رضاخان رژيم ايران را به عنوان جمهوری اعلام کرد، اما همان طور که حسنين هيکل در کتاب خود «مَدافعُ آيةالله» توضيح داده، آن زمان دوران شکوفايی حکومتهای سلطنتی در خاورميانه بود، و از همين رو، روحانيون کشور چنين اظهارنظر کردند که نظام جمهوری در برابر سنتهای ايران رنگورويی ندارد؛ رضاخان هم نياز به بهانهای بيش از اين نداشت که در همان سال 1925 خود را شاه ايران بخواند و يک سال بعد به دست خودش تاج شاهی را بر سر بگذارد.
🔹شاه جديد ريشهای دهاتی داشت و فردی کاملاً بیسواد بود که تازه وقتی افسر شد، خودش به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. همين که پايههای تخت شاهیاش قوام يافت، میبايست به جای آنکه به محل ولادتش نسبت يابد، محملی برای مشروعيت دادن به سلطنت خود پيدا کند؛ بنابراين به تاريخ پيش از خاندان قاجار برگشت و نام «پهلوی» را برای خودش برگزيد که از نامهای رايج قبل از اسلام بود. او همچنين نام کشور را از «فارس» به «ايران» که ارتباط بيشتری با گذشتههای دور داشت تغيير داد.
🔹در واپسين سالهای دهه سی از قرن نوزدهم، فکر تازهای به ذهن شاه رسيد. پسرش محمد(رضا) به سن ازدواج رسيده بود و چه بهتر از اينکه با خاندان محمدعلی در مصر، به عنوان ريشهدارترين خاندان سلطنتی خاورميانه وصلت کند و با اين کار نشان دهد که خانواده او در ميان شاهان منطقه نيز مقبوليت دارد. (هر چند اين کار با قانون اساسی کشور مبنی بر لزوم ايرانی بودن همسر پادشاه در تضاد بود). بدين سان، در مارس 1938 و با برپايی جشنی باشکوه و افسانهای، بين شاهزاده فوزيه و شاهزاده محمدرضا پهلوی ولیعهد ايران ازدواجی سلطنتی صورت گرفت.
🔹ديری نپاييد که آتش جنگ جهانی دوم زبانه کشيد و همه چيز دستخوش دگرگونی شد و بسته به ديدگاه پادشاهان منطقه در باره نبرد ميان آلمان و متفقين، در ميان آنان چنددستگی افتاد؛ زيرا نگاه هر يک به جنگ، با ديگری تفاوت داشت؛ شاهان عراق و اردن و ملک بن سعود روی پيروزی متفقين شرط بسته بودند، در حالی که آرزوی ملک فاروق و رضاشاه اين بود که آلمان پيروز ميدان باشد. با شکست فرانسه، همکاری شاه با آلمان نمايانتر شد و به همين دليل، برای وی جای تعجب نبود که نيروهای انگليس و روسيه از جنوب و شمال در کشورش پيش بروند و او را به واگذاری تاج و تخت شاهی به فرزندش محمدرضا وادار کنند. به دنبال اين تحولات بود که رضاشاه به جنوب آفريقا رفت و در همان جا مُرد.
🔹ماجرای تاريخی تبعيد و مرگ رضاشاه را برای اين گفتم که به داستان شگفتانگيزی در باره مناسبات ميان دو خاندان سلطنتی ايران و مصر اشاره کنم. رضاشاه وقتی به تبعيد رفت، يک شمشير قديمی و کمياب را که با سنگهای گرانبها آذين شده بود، همراه خود داشت. وی پيشتر، آن را برای استفاده در روز تاجگذاری، از گنجينه نفيس سلطنتی ايران برداشته بود. پس از مرگ، همسرش آن شمشير را در تابوت گذاشت و درخواست کرد که جنازه او به ايران انتقال يابد، ولی نيروهای اشغالگر انگليس و روسيه تقاضای او را نپذيرفتند و تابوت را به مصر فرستادند تا در آرامگاه شاهان در مسجد الرفاعی بهامانت نگهداری شود.
🔹با پايان جنگ، امکان انتقال جنازه و دفن آن در ايران فراهم شد و جنازه را از آرامگاه خانوادگی محمدعلی بيرون آوردند و به تهران فرستادند، اما هنگامی که تابوت را گشودند خبری از شمشير نبود. به گمان تاجالملوک همسر رضاشاه، تنها تحليل ماجرا اين بود که داستان شمشير به گوش فاروق رسيده و دستور داده است تابوت را باز کنند و چون چشمش به آن افتاده، از آن خوشش آمده و آن را برای خودش برداشته است. «البته شايد هم گورکن مسجد الرفاعی وقتی میخواسته برای اون مرحوم تلقين بخونه، شمشير را برای خودش برداشته باشه؛ چرا که نه؟ آخه مگه فاروق گدا بوده؟» در پی اين رويداد، طرفداران شاهزاده فوزيه دنيا را برايش جهنم کردند. موجی از حملات لفظی عليه همشهری ما شاهزاده فوزيه به راه افتاد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، او [با اينکه همسر شاه بود] ايرانی به شمار نمیآمد، وانگهی، نتوانسته بود پسری به دنيا بياورد تا ولیعهد تازهای برای شاه جوان باشد، بلکه فقط يک دختر زاييده بود. سال 1948 هنگامی که وی برای گذراندن تعطيلات، به قاهره برگشت، فاروق اعلام کرد که خاندان محمدعلی به اندازه کافی شاهان «نوکيسه» ايرانی را تحمل کردهاند و پس از آن دستور داد که فوزيه نبايد به ايران برگردد و بدين گونه طلاق اتفاق افتاد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
@post_book
🎧 ➖ ماجرای ازدواج شاه و فوزیه و چگونگی برگزاری جشن این وصلت در قاهره و تهران، دستمایه روایت شنیدنی يکی از بخشهای رادیو اینترنتی "مضمون" است که آن را میتوانید از تایم ۱/۲۰/۰۰ فایل صوتی پیوستِ فرسته زير بشنوید و در آن علاوه بر مطالب بالا با چند نکته تازه هم مواجه شوید.👇
Forwarded from رادیو مضمون
رادیو مضمون | محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت میکرد (۲)
🎙شطرنج بدون شاه
▫️یک نفر تو دربار داشت تلاش میکرد کمکم از زیر سایه رضاشاه در بیاد و او محمدرضا بود. رضاخان از روزی که روی تخت نشست، قادر مطلق بود و هر منبع قدرتی غیر از خودش را از بین برد اما آنها به صحنه برگشتند. «سیاستبازی» از یک طرف و «مردمگرایی» از طرف دیگر، دوباره در ایران روبروی «نظامیگری» قرار گرفتند و نزاع و رقابت شروع شده بود. محمدرضا اول باید با نظامیها میبست و پایگاه خودش را آنجا محکم میکرد؛ اما همین هم کار سادهای نبود. بعد تازه این رقابت شروع میشد. در این مسیر، او یک همزاد جاهطلب داشت که کارچرخون سیاسی دربار بود و یک رفیق قدیمی که چشم و گوشش بود؛ اشرف پهلوی و حسین فردوست.
🔺نویسنده: میلادجلیلزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📄 در تنظیم این روایت در پایان هر بخش، به حیاط خلوت متن رفتیم و صدای خانمها و آقایانی که از بستگان و همکاران و صاحب منصبان سالهای سلطنت بودند را متناسب با متن هر شماره کنار هم چیدیم تا ضمن داستان، صدای اصلی بازیگران و موثرین آن زمان را هم به گوش شما برسانیم.
01:14 بخش اول
20:25 حیاط خلوت متن اول
41:10 بخش دوم
1:01:00 حیاط خلوت متن دوم
1:08:35 بخش سوم
1:31:35 حیاط خلوت متن سوم
1:41:25 بخش چهارم
2:01:35 حیاط خلوت متن چهارم
▫️رادیو مضمون کاری از گروه پادکستهای «همیشه درمیان» هست که با همکاری روزنامه فرهیختگان آماده میشود و به گوش شما میرسد.
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
تلگرام |روبیکا |لیبسین | اینستاگرام | اپل پادکست | کست باکس | اسپاتیفای | اپلیکیشن شهرزاد | توییتر |
|قصههای قبلی رادیو مضمون: گجستگان، فلسطین سپس اسرائیل|موسای صدر|بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه|مسئله هستهای ایران|داستان دیزنی؛فرزند رویای آمریکایی|شریعتی شریعتی است|نیمقرن سیاستورزی؛کدام هاشمی| محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت کرد(۱)
🎙شطرنج بدون شاه
▫️یک نفر تو دربار داشت تلاش میکرد کمکم از زیر سایه رضاشاه در بیاد و او محمدرضا بود. رضاخان از روزی که روی تخت نشست، قادر مطلق بود و هر منبع قدرتی غیر از خودش را از بین برد اما آنها به صحنه برگشتند. «سیاستبازی» از یک طرف و «مردمگرایی» از طرف دیگر، دوباره در ایران روبروی «نظامیگری» قرار گرفتند و نزاع و رقابت شروع شده بود. محمدرضا اول باید با نظامیها میبست و پایگاه خودش را آنجا محکم میکرد؛ اما همین هم کار سادهای نبود. بعد تازه این رقابت شروع میشد. در این مسیر، او یک همزاد جاهطلب داشت که کارچرخون سیاسی دربار بود و یک رفیق قدیمی که چشم و گوشش بود؛ اشرف پهلوی و حسین فردوست.
🔺نویسنده: میلادجلیلزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📄 در تنظیم این روایت در پایان هر بخش، به حیاط خلوت متن رفتیم و صدای خانمها و آقایانی که از بستگان و همکاران و صاحب منصبان سالهای سلطنت بودند را متناسب با متن هر شماره کنار هم چیدیم تا ضمن داستان، صدای اصلی بازیگران و موثرین آن زمان را هم به گوش شما برسانیم.
01:14 بخش اول
20:25 حیاط خلوت متن اول
41:10 بخش دوم
1:01:00 حیاط خلوت متن دوم
1:08:35 بخش سوم
1:31:35 حیاط خلوت متن سوم
1:41:25 بخش چهارم
2:01:35 حیاط خلوت متن چهارم
▫️رادیو مضمون کاری از گروه پادکستهای «همیشه درمیان» هست که با همکاری روزنامه فرهیختگان آماده میشود و به گوش شما میرسد.
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
تلگرام |روبیکا |لیبسین | اینستاگرام | اپل پادکست | کست باکس | اسپاتیفای | اپلیکیشن شهرزاد | توییتر |
|قصههای قبلی رادیو مضمون: گجستگان، فلسطین سپس اسرائیل|موسای صدر|بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه|مسئله هستهای ایران|داستان دیزنی؛فرزند رویای آمریکایی|شریعتی شریعتی است|نیمقرن سیاستورزی؛کدام هاشمی| محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت کرد(۱)
Telegram
attach 📎
🔖 برای اطلاع بیشتر از داستان شمشير و سرنوشت آن، میتوانید به يادداشتهای قاسم غنی در ماههای سفارت ایران در قاهره در سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ با پیشگفتار محمد قائد که نشر کلاغ آن را با عنوان "آدم ما در قاهره" منتشر کرده است، مراجعه کنید.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣2⃣
❇️ روز سوم/5
🔹پس از آن رهسپار ديدار از آرامگاه شاعر پرآوازه و بزرگ شيرازیِ ديگر به نام سعدی شديم. از بدشانسی ما ساعت استراحت بعدازظهر تمام شده بود و اين بار بليتفروش پشت باجه حضور داشت. آنتوان از اينکه اين بار هر دو بليتمان را با قيمت توريست خارجی خريديم، هم خوشحال بود و هم طعنه میزد. اين دفعه کسی که فارسی صحبت کند همراه من نبود تا ادعا کنم که خارجی نيستم و خودم را ايرانی جا بزنم. مزار سعدی وسط يک باغ بزرگ با درختان کشيده است. اين باغ از اموال خود سعدی بوده و پس از مرگش در سال 1292 همين جا دفن شده و اين آرامگاه برايش بنا گرديده است.
🔹به نظر میرسد که اين مزار از آرامگاه حافظ گستردهتر و باشکوهتر است. گنبد فيروزهای بزرگ و ايوانی برافراشته بر دوازده ستون از سنگ گرانيت دارد. سنگ قبری از جنس مرمر درون اتاقی زير گنبد فيروزهای قرار دارد که اطراف آن کتيبههايی از نظم و نثر او است. سعدی منظومه معروف به «بوستان» را نوشته که ديوانی در اوج زيبايی، و مشتمل بر داستانهايی منظوم است. يک سال بعد از آن، ديوان ديگری را به نام «گلستان» فراهم آورده که بهترين نوشته نثر فارسی، و دربردارنده داستانها، مثلها، حکمتها، و پندهای اخلاقی و اجتماعی بسياری است و میتوان آن را «شعر منثور» ناميد. در آنجا گشت کوتاهی زديم و چندين عکس گرفتيم و کمی نشستيم تا با يک نوشيدنی خنک، گلويی تازه کنيم؛ چرا که هوا واقعاً گرم است. چون آنتوان میخواست سهميه نيکوتين روزانهاش را بگيرد، دو تا سيگار آتش کرديم و شربتی مثل گلاب ناب مخلوط با دانههايی خيلی ريز [خاکشير] نوشيديم. روز دوم کاملاً آسوده بودم و هيچ شتابی نداشتم، لذا جاهای ديدنی را با حوصله میديدم. يک ساعت آنجا نشستيم و از سفر و گشت و گذار خود برای هم تعريف کرديم.
🔹آنتوان بيشتر صحبت کرد و در باره سفرش گفت. پيش از ايران به مناطق مختلفی از آسيا رفته است؛ اول به تايلند، لائوس و کامبوج سفر کرده، سپس هند و نپال را ديده، از آنجا تا آذربايجان و گرجستان و سرانجام ارمنستان در شمال غرب ايران را پيموده و از راه زمينی به تبريز رسيده است. داستانهای زيادی از ماجراجويیهايش در اين کشورها را برای من تعريف کرد. او با يک چمدان سبک، يک چادر و يک کيسهخواب اين طرف و آن طرف میرود تا بتواند هر جايی که خواست بخوابد. گاهی از وسايل نقليه عمومی که همواره کاری خطرناک است استفاده میکند، اين روش را Hitch Hiking (HH) «هيچهايک کردن» مینامند و به معنی ايستادن در کنار جاده و سوار شدن به هر ماشينی اعم از اتوبوس و کاميون و تراکتور و هر چهارچرخ يا موتورسيکلت يا جنبدهای است که در مسير باشد و بتوان مفت و مجانی سوارش شد.
🔹يکی از خطر کردنهايش در ارمنستان را اين طوری تعريف کرد که برای تماشای چشماندازهای طبيعی از حاشيه رودخانهای میگذشته است تا بتواند بهراحتی خودش را کنار آب برساند و در آنجا خيمه بزند. در خاک ارمنستان با خودروهای عمومی و خصوصی رفتوآمد میکرده و افراد زيادی در خانهيشان ميزبان او شدهاند. يک بار خانوادهای با کشتن مرغ تازه از او استقبال کردند، اما جز لبخند و اشاره هيچ زبان مشترکی نداشتند که با هم حرف بزنند. آنان چه بسا تحت تأثير همسايگان روس، بيش از حد مشروب مینوشند. در اثنای شام میبيند که دو دختر هشتساله ميزبان ارمنی بدون اعتراض پدر، از او میخواهند که از نوشيدنیاش به آنها هم بدهد. آنتوان با خنده ادامه داد که: «تو عمرم مردمی به اين ديوونگی نديدهام. بچههای دبستانی با خانوادهشون مشروب میخورن، فکرشو بکن که اينها وقتی بزرگ بشن، با چه کسايی چه چيزايی بخورن؟!»
🔹برايم از جزئيات سفرش به ايران از مرز شمال غربی کشور تعريف کرد و نصيحت کرد که خيلی جاها از جمله شهر رشت در شمال ايران با آن طبيعت بارانیِ زيبا و دشتها و کوههای سرسبزش را حتماً ببينم. دليل علاقه شديد او به اين شهر را وقتی متوجه شدم که از کسی نام برد که او را در رشت ديده و يک هفته کامل را در خانهاش سپری کرده است. وقتی از اين داستان و از شيفتگی به وی و شخصيت و تحصيلات او که مثل خودش رشته میکانيک خوانده است، تعريف میکرد، مثل همه فرانسویها خيلی رمانتيک به نظر میرسيد. تصميم داشت در راه زمينی برگشت به ترکيه و در پايان سفری دور و دراز، و پيش از آنکه به فرانسه برسد، يک بار ديگر راه خانه او را در پيش بگيرد و به ديدار او برود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣2⃣
❇️ روز سوم/5
🔹پس از آن رهسپار ديدار از آرامگاه شاعر پرآوازه و بزرگ شيرازیِ ديگر به نام سعدی شديم. از بدشانسی ما ساعت استراحت بعدازظهر تمام شده بود و اين بار بليتفروش پشت باجه حضور داشت. آنتوان از اينکه اين بار هر دو بليتمان را با قيمت توريست خارجی خريديم، هم خوشحال بود و هم طعنه میزد. اين دفعه کسی که فارسی صحبت کند همراه من نبود تا ادعا کنم که خارجی نيستم و خودم را ايرانی جا بزنم. مزار سعدی وسط يک باغ بزرگ با درختان کشيده است. اين باغ از اموال خود سعدی بوده و پس از مرگش در سال 1292 همين جا دفن شده و اين آرامگاه برايش بنا گرديده است.
🔹به نظر میرسد که اين مزار از آرامگاه حافظ گستردهتر و باشکوهتر است. گنبد فيروزهای بزرگ و ايوانی برافراشته بر دوازده ستون از سنگ گرانيت دارد. سنگ قبری از جنس مرمر درون اتاقی زير گنبد فيروزهای قرار دارد که اطراف آن کتيبههايی از نظم و نثر او است. سعدی منظومه معروف به «بوستان» را نوشته که ديوانی در اوج زيبايی، و مشتمل بر داستانهايی منظوم است. يک سال بعد از آن، ديوان ديگری را به نام «گلستان» فراهم آورده که بهترين نوشته نثر فارسی، و دربردارنده داستانها، مثلها، حکمتها، و پندهای اخلاقی و اجتماعی بسياری است و میتوان آن را «شعر منثور» ناميد. در آنجا گشت کوتاهی زديم و چندين عکس گرفتيم و کمی نشستيم تا با يک نوشيدنی خنک، گلويی تازه کنيم؛ چرا که هوا واقعاً گرم است. چون آنتوان میخواست سهميه نيکوتين روزانهاش را بگيرد، دو تا سيگار آتش کرديم و شربتی مثل گلاب ناب مخلوط با دانههايی خيلی ريز [خاکشير] نوشيديم. روز دوم کاملاً آسوده بودم و هيچ شتابی نداشتم، لذا جاهای ديدنی را با حوصله میديدم. يک ساعت آنجا نشستيم و از سفر و گشت و گذار خود برای هم تعريف کرديم.
🔹آنتوان بيشتر صحبت کرد و در باره سفرش گفت. پيش از ايران به مناطق مختلفی از آسيا رفته است؛ اول به تايلند، لائوس و کامبوج سفر کرده، سپس هند و نپال را ديده، از آنجا تا آذربايجان و گرجستان و سرانجام ارمنستان در شمال غرب ايران را پيموده و از راه زمينی به تبريز رسيده است. داستانهای زيادی از ماجراجويیهايش در اين کشورها را برای من تعريف کرد. او با يک چمدان سبک، يک چادر و يک کيسهخواب اين طرف و آن طرف میرود تا بتواند هر جايی که خواست بخوابد. گاهی از وسايل نقليه عمومی که همواره کاری خطرناک است استفاده میکند، اين روش را Hitch Hiking (HH) «هيچهايک کردن» مینامند و به معنی ايستادن در کنار جاده و سوار شدن به هر ماشينی اعم از اتوبوس و کاميون و تراکتور و هر چهارچرخ يا موتورسيکلت يا جنبدهای است که در مسير باشد و بتوان مفت و مجانی سوارش شد.
🔹يکی از خطر کردنهايش در ارمنستان را اين طوری تعريف کرد که برای تماشای چشماندازهای طبيعی از حاشيه رودخانهای میگذشته است تا بتواند بهراحتی خودش را کنار آب برساند و در آنجا خيمه بزند. در خاک ارمنستان با خودروهای عمومی و خصوصی رفتوآمد میکرده و افراد زيادی در خانهيشان ميزبان او شدهاند. يک بار خانوادهای با کشتن مرغ تازه از او استقبال کردند، اما جز لبخند و اشاره هيچ زبان مشترکی نداشتند که با هم حرف بزنند. آنان چه بسا تحت تأثير همسايگان روس، بيش از حد مشروب مینوشند. در اثنای شام میبيند که دو دختر هشتساله ميزبان ارمنی بدون اعتراض پدر، از او میخواهند که از نوشيدنیاش به آنها هم بدهد. آنتوان با خنده ادامه داد که: «تو عمرم مردمی به اين ديوونگی نديدهام. بچههای دبستانی با خانوادهشون مشروب میخورن، فکرشو بکن که اينها وقتی بزرگ بشن، با چه کسايی چه چيزايی بخورن؟!»
🔹برايم از جزئيات سفرش به ايران از مرز شمال غربی کشور تعريف کرد و نصيحت کرد که خيلی جاها از جمله شهر رشت در شمال ايران با آن طبيعت بارانیِ زيبا و دشتها و کوههای سرسبزش را حتماً ببينم. دليل علاقه شديد او به اين شهر را وقتی متوجه شدم که از کسی نام برد که او را در رشت ديده و يک هفته کامل را در خانهاش سپری کرده است. وقتی از اين داستان و از شيفتگی به وی و شخصيت و تحصيلات او که مثل خودش رشته میکانيک خوانده است، تعريف میکرد، مثل همه فرانسویها خيلی رمانتيک به نظر میرسيد. تصميم داشت در راه زمينی برگشت به ترکيه و در پايان سفری دور و دراز، و پيش از آنکه به فرانسه برسد، يک بار ديگر راه خانه او را در پيش بگيرد و به ديدار او برود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ8⃣2⃣
❇️ روز سوم/6
🔹از مزار سعدی بيرون آمديم تا جواب قاروقور شکممان را بدهيم. بالاخره يک جايی برای خوردن غذای سنتی ايرانی، يعنی کبابهايی که آشپرخانه ايرانی بدان شهره است، پيدا کرديم. بنا به توصيه دوستانی که عاشق غذای ايرانی هستند، «کوبيده» سفارش دادم، چيزی خيلی شبيه کوفته اما وَرزخورده و کشيده. احساس کردم برنجی که همراه کوبيده آوردند، هيچ تناسبی با ناهار يک نفر ندارد؛ چون به قدری زياد است که دستکم دو نفر میتوانند با آن سير شوند. هر يک پرس غذا علاوه بر اين، شامل يک برش کره و يک سيخ گوجهفرنگی کبابی هم بود. آنتوان به آب کردن کره روی برنج پرداخت و توضيح داد که برنج در وعده غذای ايرانی يک خوراکی متبرک است. من هم ادای او را در آوردم و شروع کردم به باز کردن کره روی دانههای کشيده برنج که دو رنگ سفيد و زعفرانی داشت. کره در کمتر از يک دقيقه روی حرارت پلو آب شد. «کوبيده» سفارش موفقيتآميزی بود. گوشت آن بس که نرم است بهراحتی در دهان آب میشود. از ناهار خوشمزه ظهر که بيشتر از سه دلار خرج بر نداشت، لذت برديم و غذايمان را با معروفترين نوشيدنی در سفرههای ناهار و شام ايرانی، يعنی دوغ تمام کرديم، نوشيدنیای سبک؛ آميزهای از ماست و آب.
🔹در شيراز که پر از باغها و بوستانها است، وعده بعدی ما «باغ ارم» بود، همان «اِرَم ذات العِماد» که در قرآن هم از آن ياد شده است. در آنجا مليکا را ديديم که پس از چند ساعت بودنِ با خانواده، اکنون به سراغ ما آمده بود. اندکی در باغ قدم زديم، باغ ارم نزديک دانشگاه شيراز است که پيرامون آن پر از دستههای چند نفره يا دونفره از دانشجويان دختر و پسر است. مليکا از گرفتاریهای دختران در ديدار دوستانشان در دوران مدرسه و دانشگاه گفت و از بعضی فريبکاریهای آنان برای گول زدن پدر و مادرها پرده برداشت.
🔹گشت و گذار سريع خود را به پايان برديم و با پنهان شدن خورشيد در پشت کوههای اطراف شيراز، راه افتاديم. مليکا ما را به جايی در همان نزديکیهای باغ ارم برد که يکی از خوراکیهای معروف شيراز به نام «فالوده شيرازی» را بخوريم. در مسير رسيدن به اين فروشگاه، متوجه شدم که ماشينها در اين خيابانِ نسبتاً تاريک بهکندی حرکت میکنند و دخترهای بزککرده در اين خيابان بسيار زياد هستند. از مليکا جويای معمای اين خيابان پر رمزوراز شدم، از خجالت گونههايش سرخ شد و توضيح داد که «اين خيابون به شيرينزبونهايی معروفه که با خودنمايی، با يه يکی رفيق میشن». ..«يعنی چی؟» آنتوان که برق خنده در چشمانش دويده بود، گفت: «دَور دَور»، که البته من از اين حرف هيچی نفهميدم. آنتوان جسورانهتر از مليکا، برايم شرح داد که «دور دور» اسمی است که در هر يک از شهرهای ايران، روی يک خيابان معين و مشهور میگذارند و جوانها در آن، ماشينهای مدلبالا يا معمولی خود را به نمايش میگذارند.
🔹مليکا از وضع بیمثال شيراز خيلی به خودش میباليد و ادامه داد که به دليل همين آوازه، گاهی جوانهای تهرانی برای گذراندن تعطيلات آخر هفته با ماشينهای مدلبالای خودشان به اين شهر میآيند. «بر محمّد صلوات! واقعاً که چه آوازه درخشانی!» آنتوان هم از روی شوخی اما با افتخار، اضافه کرد که «من چون خارجی بودم و چشمهای رنگی داشتم، در رشت ستاره دَور دور شده بودم، و در حالی که با دوستان ايرانی خودم قدم میزدم، ديگران من را نشان میکردند».
🔹بالاخره ايستاديم برای خوردن «فالوده» که چيزی است شبيه نودل چينی، اما آن را با خمير [نشاسته] آميخته با شکر درست میکنند، و همراه با آبميوه تازه میخورند. برای پايان اين روزِ گرم و پس از ساعتها گشت زدن در چندين باغ، فالوده انتخاب مناسبی بود. آنتوان خواست به هتل برگردد تا فردا صبح زود به پرسپوليس [تخت جمشيد] برود. از من هم دعوت کرد که با او بروم. چون وقت مليکا و سميه فردا صبح پر است و نمیتوانند با ما باشند، من هم بدون هيچ ملاحظهای قبول کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ8⃣2⃣
❇️ روز سوم/6
🔹از مزار سعدی بيرون آمديم تا جواب قاروقور شکممان را بدهيم. بالاخره يک جايی برای خوردن غذای سنتی ايرانی، يعنی کبابهايی که آشپرخانه ايرانی بدان شهره است، پيدا کرديم. بنا به توصيه دوستانی که عاشق غذای ايرانی هستند، «کوبيده» سفارش دادم، چيزی خيلی شبيه کوفته اما وَرزخورده و کشيده. احساس کردم برنجی که همراه کوبيده آوردند، هيچ تناسبی با ناهار يک نفر ندارد؛ چون به قدری زياد است که دستکم دو نفر میتوانند با آن سير شوند. هر يک پرس غذا علاوه بر اين، شامل يک برش کره و يک سيخ گوجهفرنگی کبابی هم بود. آنتوان به آب کردن کره روی برنج پرداخت و توضيح داد که برنج در وعده غذای ايرانی يک خوراکی متبرک است. من هم ادای او را در آوردم و شروع کردم به باز کردن کره روی دانههای کشيده برنج که دو رنگ سفيد و زعفرانی داشت. کره در کمتر از يک دقيقه روی حرارت پلو آب شد. «کوبيده» سفارش موفقيتآميزی بود. گوشت آن بس که نرم است بهراحتی در دهان آب میشود. از ناهار خوشمزه ظهر که بيشتر از سه دلار خرج بر نداشت، لذت برديم و غذايمان را با معروفترين نوشيدنی در سفرههای ناهار و شام ايرانی، يعنی دوغ تمام کرديم، نوشيدنیای سبک؛ آميزهای از ماست و آب.
🔹در شيراز که پر از باغها و بوستانها است، وعده بعدی ما «باغ ارم» بود، همان «اِرَم ذات العِماد» که در قرآن هم از آن ياد شده است. در آنجا مليکا را ديديم که پس از چند ساعت بودنِ با خانواده، اکنون به سراغ ما آمده بود. اندکی در باغ قدم زديم، باغ ارم نزديک دانشگاه شيراز است که پيرامون آن پر از دستههای چند نفره يا دونفره از دانشجويان دختر و پسر است. مليکا از گرفتاریهای دختران در ديدار دوستانشان در دوران مدرسه و دانشگاه گفت و از بعضی فريبکاریهای آنان برای گول زدن پدر و مادرها پرده برداشت.
🔹گشت و گذار سريع خود را به پايان برديم و با پنهان شدن خورشيد در پشت کوههای اطراف شيراز، راه افتاديم. مليکا ما را به جايی در همان نزديکیهای باغ ارم برد که يکی از خوراکیهای معروف شيراز به نام «فالوده شيرازی» را بخوريم. در مسير رسيدن به اين فروشگاه، متوجه شدم که ماشينها در اين خيابانِ نسبتاً تاريک بهکندی حرکت میکنند و دخترهای بزککرده در اين خيابان بسيار زياد هستند. از مليکا جويای معمای اين خيابان پر رمزوراز شدم، از خجالت گونههايش سرخ شد و توضيح داد که «اين خيابون به شيرينزبونهايی معروفه که با خودنمايی، با يه يکی رفيق میشن». ..«يعنی چی؟» آنتوان که برق خنده در چشمانش دويده بود، گفت: «دَور دَور»، که البته من از اين حرف هيچی نفهميدم. آنتوان جسورانهتر از مليکا، برايم شرح داد که «دور دور» اسمی است که در هر يک از شهرهای ايران، روی يک خيابان معين و مشهور میگذارند و جوانها در آن، ماشينهای مدلبالا يا معمولی خود را به نمايش میگذارند.
🔹مليکا از وضع بیمثال شيراز خيلی به خودش میباليد و ادامه داد که به دليل همين آوازه، گاهی جوانهای تهرانی برای گذراندن تعطيلات آخر هفته با ماشينهای مدلبالای خودشان به اين شهر میآيند. «بر محمّد صلوات! واقعاً که چه آوازه درخشانی!» آنتوان هم از روی شوخی اما با افتخار، اضافه کرد که «من چون خارجی بودم و چشمهای رنگی داشتم، در رشت ستاره دَور دور شده بودم، و در حالی که با دوستان ايرانی خودم قدم میزدم، ديگران من را نشان میکردند».
🔹بالاخره ايستاديم برای خوردن «فالوده» که چيزی است شبيه نودل چينی، اما آن را با خمير [نشاسته] آميخته با شکر درست میکنند، و همراه با آبميوه تازه میخورند. برای پايان اين روزِ گرم و پس از ساعتها گشت زدن در چندين باغ، فالوده انتخاب مناسبی بود. آنتوان خواست به هتل برگردد تا فردا صبح زود به پرسپوليس [تخت جمشيد] برود. از من هم دعوت کرد که با او بروم. چون وقت مليکا و سميه فردا صبح پر است و نمیتوانند با ما باشند، من هم بدون هيچ ملاحظهای قبول کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
پیشتر در همین کانال از دکتر حسینعلی محفوظ یاد کرده بودم؛ استادی عراقی و نخستين غيرايرانی که دکترای ادبيات فارسی را از دانشگاه تهران گرفت و در رساله خود به مقایسه شعر سعدی و متنبی پرداخت.
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book
🔖 از میان کتیبههای مساجد شیراز، بدوی این کاشی را پسندیده و عکس آن را به خوانندگانش نشان داده است:
یا علّام الغیوب
یا غفار الذنوب
یا ستار العیوب
یا کاشف الکروب
🔻🔻🔻
@post_book
یا علّام الغیوب
یا غفار الذنوب
یا ستار العیوب
یا کاشف الکروب
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 1
🔸در لابهلای تمدن کهن ايران
🔹صبح خيلی زود برای رفتن به سراغ آنتوان از خواب برخاستم تا با هم ديدار از پرسپوليس را شروع کنيم؛ شهری که اگر با ماشين به آنجا برويم، يک ساعت با شيراز فاصله دارد (70 کيلومتری شرق شيراز) اما تماشای آن چندين ساعت وقت میخواهد؛ بنابراين بايد اول وقت از شيراز حرکت کنيم. در ايستگاه اتوبوس يکديگر را ديديم، اما او استفاده از گزينه سريعتر يعنی تاکسی را پيشنهاد کرد. با چند مسافر ديگر در يک تاکسی نشستيم و راه افتاديم. متأسفانه هنوز سيمکارت من فعّال نشده است، برای همين، تقريباً نيمساعت طول کشيد تا بتوانم آنتوان را پيدا کنم. به نظر میرسد که مصریهای مسافر برای دسترسی به اينترنت بايد مراحل امنيتی پيچيدهای را طی کنند. تاکسی با گرفتن چند تومان بيشتر، ما را جلو درِ اصلی پرسپوليس پياده کرد و خيلی راحت به باجه فروش بليت رسيديم. در آنجا يکی از خانمهای کارمند پيشنهاد کرد که در قبال دريافت 8 دلار، راهنمای بازديد دو ساعت همراه ما باشد و جزئيات و تاريخ اين محل را برای ما بازگو کند. هنوز ظهر نشده است، اما امروز هوا واقعاً گرم است؛ چون شهر را از هر طرف کوير خشکی که حرارت آن را افزايش میدهد، احاطه کرده است.
🔹پيش از گشتوگذار، راهنما با نمايش ماکت بزرگی از اين شهر، عبادتگاهها، کاخها، و تالارهای پذيرايی و سالنهای برگزاری جشن را توضيح داد و داستان خود را با بيان دليل نامگذاری پرسپوليس چنين شروع کرد که اين واژه به معنای «شهر پارسيان» و اينجا پايتخت امپراتوری هخامنشی به سردمداری شاه شاهان کورش کبير است؛ خاندانی که از سال 550 تا 350 پيش از ميلاد بر سرزمين فارس حکومت میکردهاند.
🔹خانم راهنما خطاب به منِ مسلمان يادآور شد که بيشتر تاريخنويسان بر اين باورند که کورش کبير همان «ذوالقرنين» مذکور در قرآن میباشد که در آخر سوره کهف از او نام برده شده و برخی با استناد به برشمردن صفات پسنديده او در کتاب عهد عتيق (تورات)، و اينکه او نيز 500 سال پيش از ميلاد مسيح میزيسته، اعتقاد دارند که وی به خدا و روز قيامت ايمان داشته است.
🔹او روی يک نقشه، گستره امپراتوری هخامنشی از ليبی و مصر در غرب، تا شام و عراق و ترکيه و بخشهايی از اروپای شرقی در شمال، تا افغانستان و پاکستان و بيشتر کشورهای کنونی آسيای ميانه تا مرزهای چين در شرق را نشان داد. پارسيان بر مصر نيز حکومت داشتند و در عهد سلطنتِ کامبيز ( کمبوجیه) در سال 525 پيش از ميلاد بود که وی مصر را تحت فرمان امپراتوری فارس در آورد و در مصر به «فرعون» ملقّب شد. سرآغاز حکومت آنان مصادف با شروع فرمانروايی خاندان بيست و هفتم در مصر بود. سال 530 پيش از ميلاد، فارس بزرگترين امپراتوری جهان به شمار میرفت و کورش به اجرای برنامهای دست زد که بر اساس آن، به هر يک از مناطق تحت تصرف خويش، خودمختاری گستردهای عطا کند و با پيادهسازی همين سياست بود که توانست در طی چندين نسل، بهترين راهبرد کاستن از اختلافات و تقويت همبستگی ميان ملتها و سنتهای گوناگون را در يک امپراتوری پهناور به اجرا بگذارد.
🔹پس از کمی گردش، بهشدت از ويرانیهای گسترده اينجا در پی حمله اسکندر کبير به هنگام فتح ايران متأثر شدم. سپاهيان اسکندر کبير طی دو ماه، کالاهای گرانبهای اين مکان را بر پشت شتر نهادند و به تاراج بردند و ستونهای بزرگ چوبين آن را که با نگارههايی ظريف آذين شده بود، با خاک يکسان کردند و گنجينههای ارزشمند و قالیهای نفيس آن را به آتش کشيدند. اين جا آينه تمامنمای نابودی ميراث و دستمايههای تاريخی بشر است. ستونهايی را میبينی که اين سو و آن سو بر زمين افتادهاند. کف اين مکان پر است از پايههای ستونهايی که ويران شدهاند. اين طرف تنديسی بیسر را میبينی و آن طرف سرديسی بیپيکر را. بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده، و آتشسوزی و ويرانی تنها حدود بيستدرصد از آن را برای ما به جا گذاشته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 1
🔸در لابهلای تمدن کهن ايران
🔹صبح خيلی زود برای رفتن به سراغ آنتوان از خواب برخاستم تا با هم ديدار از پرسپوليس را شروع کنيم؛ شهری که اگر با ماشين به آنجا برويم، يک ساعت با شيراز فاصله دارد (70 کيلومتری شرق شيراز) اما تماشای آن چندين ساعت وقت میخواهد؛ بنابراين بايد اول وقت از شيراز حرکت کنيم. در ايستگاه اتوبوس يکديگر را ديديم، اما او استفاده از گزينه سريعتر يعنی تاکسی را پيشنهاد کرد. با چند مسافر ديگر در يک تاکسی نشستيم و راه افتاديم. متأسفانه هنوز سيمکارت من فعّال نشده است، برای همين، تقريباً نيمساعت طول کشيد تا بتوانم آنتوان را پيدا کنم. به نظر میرسد که مصریهای مسافر برای دسترسی به اينترنت بايد مراحل امنيتی پيچيدهای را طی کنند. تاکسی با گرفتن چند تومان بيشتر، ما را جلو درِ اصلی پرسپوليس پياده کرد و خيلی راحت به باجه فروش بليت رسيديم. در آنجا يکی از خانمهای کارمند پيشنهاد کرد که در قبال دريافت 8 دلار، راهنمای بازديد دو ساعت همراه ما باشد و جزئيات و تاريخ اين محل را برای ما بازگو کند. هنوز ظهر نشده است، اما امروز هوا واقعاً گرم است؛ چون شهر را از هر طرف کوير خشکی که حرارت آن را افزايش میدهد، احاطه کرده است.
🔹پيش از گشتوگذار، راهنما با نمايش ماکت بزرگی از اين شهر، عبادتگاهها، کاخها، و تالارهای پذيرايی و سالنهای برگزاری جشن را توضيح داد و داستان خود را با بيان دليل نامگذاری پرسپوليس چنين شروع کرد که اين واژه به معنای «شهر پارسيان» و اينجا پايتخت امپراتوری هخامنشی به سردمداری شاه شاهان کورش کبير است؛ خاندانی که از سال 550 تا 350 پيش از ميلاد بر سرزمين فارس حکومت میکردهاند.
🔹خانم راهنما خطاب به منِ مسلمان يادآور شد که بيشتر تاريخنويسان بر اين باورند که کورش کبير همان «ذوالقرنين» مذکور در قرآن میباشد که در آخر سوره کهف از او نام برده شده و برخی با استناد به برشمردن صفات پسنديده او در کتاب عهد عتيق (تورات)، و اينکه او نيز 500 سال پيش از ميلاد مسيح میزيسته، اعتقاد دارند که وی به خدا و روز قيامت ايمان داشته است.
🔹او روی يک نقشه، گستره امپراتوری هخامنشی از ليبی و مصر در غرب، تا شام و عراق و ترکيه و بخشهايی از اروپای شرقی در شمال، تا افغانستان و پاکستان و بيشتر کشورهای کنونی آسيای ميانه تا مرزهای چين در شرق را نشان داد. پارسيان بر مصر نيز حکومت داشتند و در عهد سلطنتِ کامبيز ( کمبوجیه) در سال 525 پيش از ميلاد بود که وی مصر را تحت فرمان امپراتوری فارس در آورد و در مصر به «فرعون» ملقّب شد. سرآغاز حکومت آنان مصادف با شروع فرمانروايی خاندان بيست و هفتم در مصر بود. سال 530 پيش از ميلاد، فارس بزرگترين امپراتوری جهان به شمار میرفت و کورش به اجرای برنامهای دست زد که بر اساس آن، به هر يک از مناطق تحت تصرف خويش، خودمختاری گستردهای عطا کند و با پيادهسازی همين سياست بود که توانست در طی چندين نسل، بهترين راهبرد کاستن از اختلافات و تقويت همبستگی ميان ملتها و سنتهای گوناگون را در يک امپراتوری پهناور به اجرا بگذارد.
🔹پس از کمی گردش، بهشدت از ويرانیهای گسترده اينجا در پی حمله اسکندر کبير به هنگام فتح ايران متأثر شدم. سپاهيان اسکندر کبير طی دو ماه، کالاهای گرانبهای اين مکان را بر پشت شتر نهادند و به تاراج بردند و ستونهای بزرگ چوبين آن را که با نگارههايی ظريف آذين شده بود، با خاک يکسان کردند و گنجينههای ارزشمند و قالیهای نفيس آن را به آتش کشيدند. اين جا آينه تمامنمای نابودی ميراث و دستمايههای تاريخی بشر است. ستونهايی را میبينی که اين سو و آن سو بر زمين افتادهاند. کف اين مکان پر است از پايههای ستونهايی که ويران شدهاند. اين طرف تنديسی بیسر را میبينی و آن طرف سرديسی بیپيکر را. بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده، و آتشسوزی و ويرانی تنها حدود بيستدرصد از آن را برای ما به جا گذاشته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 بزرگیِ اين پيکرهها و ستبری ستونها و ظرافت آرايهها همه حکايت از اين دارند که اينجا تا پيش از تخريب، اثر هنری باشکوهی بوده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 2
🔹گمان میکردم مانند مصر که کرانه نيل و بهويژه بخش جنوبی آن پر از پرستشگاهها و شهرهای باستانی است، در ايران نيز معابد کهن بسياری را برای بازديد خواهم يافت، اما با کمال تأسف، بزرگتر از پرسپوليس چيزی برای تماشا نيست. سفر سال 2011 خود به رُم را از خاطر گذراندم که در آن زمان از ديدن تماشاخانه بزرگ (کلوسئوم) که تنها اثر بازمانده تا اين روزگار بود، بهشدت ذوقزده بودم و به ياد آوردم که آنها چقدر به ميراث خود، حتی اگر ويرانه يا سازهای نامفهوم در جوار منطقه باستانی کلوسئوم باشد که پر از اين چيزها است، اهميت میدهند. در آن سفر، سه ستون کنار هم را ديدم که هيچ نشانی بر آن ديده نمیشد، اما وقتی به دستگاه راهنمای ديجيتال گوش میدادم، ده دقيقه برای اين سه ستون «بينوا» داستانسرايی کردند که اين ستونها تنها آثار بازمانده از فلان معبدی است که ده ستون داشته و در روزگار بهمان بنا شده است. آنسوتر تکستونی ديگر را ديدم و از راهنمای ديجيتال داستانی درازتر در باره تاريخ خود ستون و سازندهاش شنيدم، و در پای آن با تصويری روبهرو شدم که وضعيت پيشين معبدی را نشان میداد.
🔹تا پيش از آنکه ديگر مناطق باستانی گوشهوکنار دنيا را ببنيم، نمیتوانستم شکوه و عظمت آنچه را که نياکان فرعونی من بنا کردهاند، ارزيابی کنم. پرستشگاههای شهر اُقصُر بر خلاف آثار موجود در ايتاليا و ايران و يونان، ستونهايی استوار دارد که گويای وضعيت اصلی آنها است و تو پنداری که شاهان فرعونی چند سالی بيش نيست که آنجا را ترک کردهاند. دلم به حال خودمان و وضعيت فلاکتبار گردشگری در اُقصر و اَسوان سوخت که با انبوهی از گنجينههای ارزشمند، مورد بهرهبرداری قرار نمیگيرد و ارزش آنها دانسته نيست. تازه فهميدهام که چرا دوستداران ميراث فرهنگی از سراسر جهان، تا اين اندازه، با تماشای آن آثار شگفتزده میشوند.
🔹 با خانم راهنما به بازديد خود ادامه داديم و در کنار بزرگترين سنگنگاره مفهومیِ پرسپوليس ايستاديم؛ نگارهای طولانی که بر روی آن آيين جشن يکی از شاهان به مناسبت عيد نوروز به تصوير کشيده شده است. نوروز برابر با 21 مارس هر سال، آغاز سال نو ايرانی بر اساس تقويم شمسی است که تا امروز هم در ايران کاربرد دارد. راهنما برخی از آداب ترسيمشده بر ديوار را برای ما شرح داد که مردانی از مناطق مختلف با پوشاک سنتیِ مخصوصِ خودشان را نشان میدهد که محصولات ويژه سرزمینشان را برای شاه پيشکش آوردهاند. گفتنی آنکه اين تابلوِ ديواری جزئيات دقيق و ارزندهای از پوششها و هدايای آن روزگار را پيش روی ما میگذارد. مشهورترين نقش اين ديوار، نگاره شيری است که از پشت به آهويی [يک اسب] يورش برده است و در آن به فرا رسيدن فصل بهار يعنی شير، و سپری شدن زمستان يعنی آهو [اسب] اشاره دارد.
🔹در يکی از گوشههای پرسپوليس تالاری بزرگ با سبک فرعونی مربوط به روزگار تسلط پارسيان بر مصر همزمان با سالهای پايانی يکی از ضعيفترين خاندانهای فرعونيان قرار دارد؛ سبک ساختمان اين تالار به گونهای است که وقتی در برابر آن میايستيد تصور میکنيد که به يکی از پرستشگاههای نامدار کرانه نيل در «ادفو» يا «کومامبو» چشم دوختهايد. سازندگان پرسپوليس ترکيب برخی از نگارههای آن را نيز از فراعنه گرفتهاند: بدنِ جانور/ پرنده با سر انسان. مشهورترين پيکره عبارت از يک اسب با سر يک انسان و ريش و گيسوی بلند است، يا سر يک عقاب بر پيکر يک شير. مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست. سرِ پيکرهها و نگارهها نيز بيشتر از آنِ مردانی است که ريشی متوسط دارند. تنديسهايی را افتاده بر زمين ديديم که برای حفاظت، گرداگرد آنها را با حصاری از شيشه پوشانده بودند. شمار اندکِ آثار باقيمانده سبب شده بود که در تأکيد بر دست نزدن به آنها اهتمام خاصی داشته باشند، حال آنکه در گوشهگوشه برخی از پرستشگاههای شهر اُقصُر در مصر، سرديسها روی زمين افتادهاند و شما نه تنها میتوانيد به آنها دست بزنيد بلکه میتوانيد با دوپا روی آنها بايستيد! ما بايد بيش از اين از ميراث خود پاسداری کنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 2
🔹گمان میکردم مانند مصر که کرانه نيل و بهويژه بخش جنوبی آن پر از پرستشگاهها و شهرهای باستانی است، در ايران نيز معابد کهن بسياری را برای بازديد خواهم يافت، اما با کمال تأسف، بزرگتر از پرسپوليس چيزی برای تماشا نيست. سفر سال 2011 خود به رُم را از خاطر گذراندم که در آن زمان از ديدن تماشاخانه بزرگ (کلوسئوم) که تنها اثر بازمانده تا اين روزگار بود، بهشدت ذوقزده بودم و به ياد آوردم که آنها چقدر به ميراث خود، حتی اگر ويرانه يا سازهای نامفهوم در جوار منطقه باستانی کلوسئوم باشد که پر از اين چيزها است، اهميت میدهند. در آن سفر، سه ستون کنار هم را ديدم که هيچ نشانی بر آن ديده نمیشد، اما وقتی به دستگاه راهنمای ديجيتال گوش میدادم، ده دقيقه برای اين سه ستون «بينوا» داستانسرايی کردند که اين ستونها تنها آثار بازمانده از فلان معبدی است که ده ستون داشته و در روزگار بهمان بنا شده است. آنسوتر تکستونی ديگر را ديدم و از راهنمای ديجيتال داستانی درازتر در باره تاريخ خود ستون و سازندهاش شنيدم، و در پای آن با تصويری روبهرو شدم که وضعيت پيشين معبدی را نشان میداد.
🔹تا پيش از آنکه ديگر مناطق باستانی گوشهوکنار دنيا را ببنيم، نمیتوانستم شکوه و عظمت آنچه را که نياکان فرعونی من بنا کردهاند، ارزيابی کنم. پرستشگاههای شهر اُقصُر بر خلاف آثار موجود در ايتاليا و ايران و يونان، ستونهايی استوار دارد که گويای وضعيت اصلی آنها است و تو پنداری که شاهان فرعونی چند سالی بيش نيست که آنجا را ترک کردهاند. دلم به حال خودمان و وضعيت فلاکتبار گردشگری در اُقصر و اَسوان سوخت که با انبوهی از گنجينههای ارزشمند، مورد بهرهبرداری قرار نمیگيرد و ارزش آنها دانسته نيست. تازه فهميدهام که چرا دوستداران ميراث فرهنگی از سراسر جهان، تا اين اندازه، با تماشای آن آثار شگفتزده میشوند.
🔹 با خانم راهنما به بازديد خود ادامه داديم و در کنار بزرگترين سنگنگاره مفهومیِ پرسپوليس ايستاديم؛ نگارهای طولانی که بر روی آن آيين جشن يکی از شاهان به مناسبت عيد نوروز به تصوير کشيده شده است. نوروز برابر با 21 مارس هر سال، آغاز سال نو ايرانی بر اساس تقويم شمسی است که تا امروز هم در ايران کاربرد دارد. راهنما برخی از آداب ترسيمشده بر ديوار را برای ما شرح داد که مردانی از مناطق مختلف با پوشاک سنتیِ مخصوصِ خودشان را نشان میدهد که محصولات ويژه سرزمینشان را برای شاه پيشکش آوردهاند. گفتنی آنکه اين تابلوِ ديواری جزئيات دقيق و ارزندهای از پوششها و هدايای آن روزگار را پيش روی ما میگذارد. مشهورترين نقش اين ديوار، نگاره شيری است که از پشت به آهويی [يک اسب] يورش برده است و در آن به فرا رسيدن فصل بهار يعنی شير، و سپری شدن زمستان يعنی آهو [اسب] اشاره دارد.
🔹در يکی از گوشههای پرسپوليس تالاری بزرگ با سبک فرعونی مربوط به روزگار تسلط پارسيان بر مصر همزمان با سالهای پايانی يکی از ضعيفترين خاندانهای فرعونيان قرار دارد؛ سبک ساختمان اين تالار به گونهای است که وقتی در برابر آن میايستيد تصور میکنيد که به يکی از پرستشگاههای نامدار کرانه نيل در «ادفو» يا «کومامبو» چشم دوختهايد. سازندگان پرسپوليس ترکيب برخی از نگارههای آن را نيز از فراعنه گرفتهاند: بدنِ جانور/ پرنده با سر انسان. مشهورترين پيکره عبارت از يک اسب با سر يک انسان و ريش و گيسوی بلند است، يا سر يک عقاب بر پيکر يک شير. مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست. سرِ پيکرهها و نگارهها نيز بيشتر از آنِ مردانی است که ريشی متوسط دارند. تنديسهايی را افتاده بر زمين ديديم که برای حفاظت، گرداگرد آنها را با حصاری از شيشه پوشانده بودند. شمار اندکِ آثار باقيمانده سبب شده بود که در تأکيد بر دست نزدن به آنها اهتمام خاصی داشته باشند، حال آنکه در گوشهگوشه برخی از پرستشگاههای شهر اُقصُر در مصر، سرديسها روی زمين افتادهاند و شما نه تنها میتوانيد به آنها دست بزنيد بلکه میتوانيد با دوپا روی آنها بايستيد! ما بايد بيش از اين از ميراث خود پاسداری کنيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 مشهورترين نگاره نيز متعلق به عقابی است با دو بال گشوده و بالاتنهای از جنس انسان با ريش بلند و حلقهای گرد در دست.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 3
🔹در يکی از بخشها، چند رديف صندلی شبيه صندلیهای تالار صدا و نور در اهرامهای منطقه «جيزه» چيده بودند. در زمان شاه چنين رسم بود که عيد سالانه نوروز را در اين مکان جشن میگرفتند. کتابهای فراوانی از يک رويداد مهم در سال 1972 سخن گفتهاند که محمدرضا پهلوی به مناسبت گذشت 2500 سال از بنيانگذاری شاهنشاهی ايران، جشنی افسانهای برگزار کرد. اين جشن با حضور 86 شاه و شاهزاده و نخستوزير برپا شد؛ پادشاهان نروژ، سوئد، تايلند، دانمارک، بلژيک و يونان، شاهزاده فيليپ از انگلستان، امپراتور هايلهسلاسی از (اتيوپی) آفريقا، رئيسجمهور سنگور از سنگال، معاون رئيسجمهور آمريکا، پدگورنی از اتحاد جماهير شوروی، ملکحسين از اردن، بورقيبه از تونس، فرنجيه از لبنان، همه حاکمان کشورهای حاشيه خليج [فارس]، بهعلاوه نخستوزيران فرانسه و ايتاليا و پرتغال از جمله مهمانان اين جشن بودند. شاه آميزه غريبی از اصحاب رسانه و نويسندگان و سوداگران اسلحه و سرمايهداران را نيز گرد آورد و بدين سان، پرسپوليس به شهری آکنده از خيمههايی برای نمايندگان هر کشور تبديل شد. هر يک از اين خيمهها، که در حقيقت، نه يک خيمه که سراپردهای بود با يک سالن پذيرايی، و اتاق خواب و آشپرخانه، از داخل با پارچههايی از جنس ابريشم آرايش يافته بود. رستوران «ماکسيم» هم که گرانترين غذاخوری پاريس بلکه سراسر دنيا است، مأمور پذيرايی از مهمانان بود، اما چنانچه يکی از مهمانان خوراک محلی خود را به غذاهای لاکچری آشپزهای فرانسوی ترجيح میداد، بر اساس پروتکل جشن، میتوانست آشپز ويژه خودش را با هزينه شاه، با هواپيما به ايران بياورد. اين گونه بود که اين مقامات و اطرافيانشان به همراه کسانی از ردههای پايينتر در ضيافت خوراک خاويار و ديگر غذاهای لذيذ شرکت کردند. ما اکنون میتوانيم تصور کنيم که برای آمادهسازی شرايط برگزاری چنين جشن بزرگی در يک منطقه بيابانی دور از تمدن نوين، چه تجهيزات مفصلی لازم است! دهها پست فشارقوی برق در بيابان نصب شده تا سيستمهای تهويه و تلفنها و دستگاههای تلويزيون و ارتباطی را به راه اندازد. گفتنی است که برپايی اين جشن سهروزه با حدود 120 ميليون دلار هزينه که حتی در مقايسه با هزينههای امروز، بيرون از حد تصور است، خزانه دولتی ايران را خالی کرد، اما شاه مغرور و تازه به دوران رسيده، بر اين باور بود که اين جشن شايسته تکتک مهمانان بوده است و اظهار کرد میخواهد به ملت ايران ثابت کند که در سراسر جهان دوستانی دارند. با اين حال، اگر حضور آنان در جشن خاويارخوری (که ايران در صدر کشورهای صادرکننده آن است) دليل دوستی تلقی شود، دليل اصلیِ پشتِ اين رويداد بزرگ و مبالغهآميز اما بيش از هر چيز ديگری اين بود که شاه میخواست خود را راضی کند، چرا که تصور میکرد جشن پرسپوليس، به منزله مُهر مشروعيتی است که در برابر ديدگان همه دنيا بر خاندان پهلوی زده میشود.
🔹پس از آن، تنها جای باقيمانده برای بازديد، تپهای کوچک مشرف به اين بنا بود. با اينکه خورشيد دو ساعت مستقيم روی سر ما تابيده بود، در عرض 15 دقيقه از تپه بالا رفتيم؛ مقبرهای بود در دل کوه، با دروازهای پوشيده در محافظی از شيشه و نگارههای ظريفی در بالای آن، که دو رديف آراسته از سربازان را در راستای مقبره نمايش میداد. کمی پايينتر، سنگنگارهای از شيرانِ آماده يورش بود، بالاتر از آن، تصويری نمايان از شاهی دارای ريش که حلقه گرد بزرگی در دست داشت و بالاتر از همه، همان عقاب مشهور ايرانی با سری از جنس مردی باريش. اگر از بالا نگاه کنيد، چهره پرسپوليس بسيار دردناکتر است؛ زيرا نمايی که از فراز تپه به چشم میآيد، حجم ويرانی آن به دست اسکندر و در فراز و نشيب روزگاران را بسی بيشتر نشان میدهد.
🔹از خانم راهنما که تا پايان اين بازديد با ما همراه بود، سپاسگزاری کرديم. پيش از جدا شدن، به ما توصيه کرد که اکنون به جايی در همين نزديکی (12 کيلومتری شمالغرب) برويم و برخی از آثار بهجامانده از هخامنشيان موسوم به «نقش رستم» را تماشا کنيم. رستم يکی از قهرمانان افسانهای ايران است و در آنجا مقبره چهار تن از پادشاهان فارس قرار دارد.
🔹اينجا مانند همان مقبره روی تپهای است که در پرسپوليس ديديم، با اين تفاوت که ورودی اين مقبرهها حدود 20 متر از زمين ارتفاع دارد و هر که بخواهد وارد آن شود، بايد از نردبانی بلند بالا برود. بر ديواره گسترده کوهِ روبهرو، ستونهايی آراسته است و در کنار آنها نقشبرجستههايی بزرگ از ترکيب اسب و انسان ديده میشود.
محلیها اين ديواره را با نام «چليپای ايرانی» میشناسند؛ زيرا چشمانداز گورهای کندهشده از دور، همانند «صليبهايی با ابعاد نامساوی» به نظر میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3⃣3⃣
❇️ روز چهارم/ 3
🔹در يکی از بخشها، چند رديف صندلی شبيه صندلیهای تالار صدا و نور در اهرامهای منطقه «جيزه» چيده بودند. در زمان شاه چنين رسم بود که عيد سالانه نوروز را در اين مکان جشن میگرفتند. کتابهای فراوانی از يک رويداد مهم در سال 1972 سخن گفتهاند که محمدرضا پهلوی به مناسبت گذشت 2500 سال از بنيانگذاری شاهنشاهی ايران، جشنی افسانهای برگزار کرد. اين جشن با حضور 86 شاه و شاهزاده و نخستوزير برپا شد؛ پادشاهان نروژ، سوئد، تايلند، دانمارک، بلژيک و يونان، شاهزاده فيليپ از انگلستان، امپراتور هايلهسلاسی از (اتيوپی) آفريقا، رئيسجمهور سنگور از سنگال، معاون رئيسجمهور آمريکا، پدگورنی از اتحاد جماهير شوروی، ملکحسين از اردن، بورقيبه از تونس، فرنجيه از لبنان، همه حاکمان کشورهای حاشيه خليج [فارس]، بهعلاوه نخستوزيران فرانسه و ايتاليا و پرتغال از جمله مهمانان اين جشن بودند. شاه آميزه غريبی از اصحاب رسانه و نويسندگان و سوداگران اسلحه و سرمايهداران را نيز گرد آورد و بدين سان، پرسپوليس به شهری آکنده از خيمههايی برای نمايندگان هر کشور تبديل شد. هر يک از اين خيمهها، که در حقيقت، نه يک خيمه که سراپردهای بود با يک سالن پذيرايی، و اتاق خواب و آشپرخانه، از داخل با پارچههايی از جنس ابريشم آرايش يافته بود. رستوران «ماکسيم» هم که گرانترين غذاخوری پاريس بلکه سراسر دنيا است، مأمور پذيرايی از مهمانان بود، اما چنانچه يکی از مهمانان خوراک محلی خود را به غذاهای لاکچری آشپزهای فرانسوی ترجيح میداد، بر اساس پروتکل جشن، میتوانست آشپز ويژه خودش را با هزينه شاه، با هواپيما به ايران بياورد. اين گونه بود که اين مقامات و اطرافيانشان به همراه کسانی از ردههای پايينتر در ضيافت خوراک خاويار و ديگر غذاهای لذيذ شرکت کردند. ما اکنون میتوانيم تصور کنيم که برای آمادهسازی شرايط برگزاری چنين جشن بزرگی در يک منطقه بيابانی دور از تمدن نوين، چه تجهيزات مفصلی لازم است! دهها پست فشارقوی برق در بيابان نصب شده تا سيستمهای تهويه و تلفنها و دستگاههای تلويزيون و ارتباطی را به راه اندازد. گفتنی است که برپايی اين جشن سهروزه با حدود 120 ميليون دلار هزينه که حتی در مقايسه با هزينههای امروز، بيرون از حد تصور است، خزانه دولتی ايران را خالی کرد، اما شاه مغرور و تازه به دوران رسيده، بر اين باور بود که اين جشن شايسته تکتک مهمانان بوده است و اظهار کرد میخواهد به ملت ايران ثابت کند که در سراسر جهان دوستانی دارند. با اين حال، اگر حضور آنان در جشن خاويارخوری (که ايران در صدر کشورهای صادرکننده آن است) دليل دوستی تلقی شود، دليل اصلیِ پشتِ اين رويداد بزرگ و مبالغهآميز اما بيش از هر چيز ديگری اين بود که شاه میخواست خود را راضی کند، چرا که تصور میکرد جشن پرسپوليس، به منزله مُهر مشروعيتی است که در برابر ديدگان همه دنيا بر خاندان پهلوی زده میشود.
🔹پس از آن، تنها جای باقيمانده برای بازديد، تپهای کوچک مشرف به اين بنا بود. با اينکه خورشيد دو ساعت مستقيم روی سر ما تابيده بود، در عرض 15 دقيقه از تپه بالا رفتيم؛ مقبرهای بود در دل کوه، با دروازهای پوشيده در محافظی از شيشه و نگارههای ظريفی در بالای آن، که دو رديف آراسته از سربازان را در راستای مقبره نمايش میداد. کمی پايينتر، سنگنگارهای از شيرانِ آماده يورش بود، بالاتر از آن، تصويری نمايان از شاهی دارای ريش که حلقه گرد بزرگی در دست داشت و بالاتر از همه، همان عقاب مشهور ايرانی با سری از جنس مردی باريش. اگر از بالا نگاه کنيد، چهره پرسپوليس بسيار دردناکتر است؛ زيرا نمايی که از فراز تپه به چشم میآيد، حجم ويرانی آن به دست اسکندر و در فراز و نشيب روزگاران را بسی بيشتر نشان میدهد.
🔹از خانم راهنما که تا پايان اين بازديد با ما همراه بود، سپاسگزاری کرديم. پيش از جدا شدن، به ما توصيه کرد که اکنون به جايی در همين نزديکی (12 کيلومتری شمالغرب) برويم و برخی از آثار بهجامانده از هخامنشيان موسوم به «نقش رستم» را تماشا کنيم. رستم يکی از قهرمانان افسانهای ايران است و در آنجا مقبره چهار تن از پادشاهان فارس قرار دارد.
🔹اينجا مانند همان مقبره روی تپهای است که در پرسپوليس ديديم، با اين تفاوت که ورودی اين مقبرهها حدود 20 متر از زمين ارتفاع دارد و هر که بخواهد وارد آن شود، بايد از نردبانی بلند بالا برود. بر ديواره گسترده کوهِ روبهرو، ستونهايی آراسته است و در کنار آنها نقشبرجستههايی بزرگ از ترکيب اسب و انسان ديده میشود.
محلیها اين ديواره را با نام «چليپای ايرانی» میشناسند؛ زيرا چشمانداز گورهای کندهشده از دور، همانند «صليبهايی با ابعاد نامساوی» به نظر میآيد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir