🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0⃣2⃣
❇️ روز دوم/6
پس از استراحتی کوتاه، رهسپار بازديد از مهمترين مکان ديدنی شيراز شديم که در نگاه ايرانیها جايگاهی مثل اهرام نزد ما مصریها دارد. آرامگاه شاعر بزرگ، حافظ شيرازی. حافظ در قرن چهاردهم ميلادی به دنيا آمده و درگذشته است. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست، ولی گفته میشود که در اطراف همين باغی است که بنای آرامگاه او را در بر دارد. بارگاه او گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔹 از سال 1450 نامش را در اين مکان جاودانه کردهاند و از آن تاريخ بدين سو، اصلاحات و تغييرات و توسعههای بسيار زيادی در آن صورت گرفته است. حافظ را از اين رو چنين ناميدهاند که در خردسالی قرآن کريم را از حفظ داشته، ولی با اين حال، موضوع بيشتر اشعارش عشق و شراب است. از نگاه تاريخی هم، شيراز به بهترين انواع شراب شهرت دارد، تا جايی که دخترها به من گفتند که يکی از بهترين شرابهای فرانسوی هم نام "شیراز" برای خود برگزيده است.
🔹حافظ را شاعرالشعراء لقب میدهند و بسياری از شعردوستان اشعار و سرودههای او را از بر دارند. سميه برخی از ابيات مشهور او را که از بر داشت، برای ما خواند. در اطراف قبر حافظ افراد بسياری را ديديم که با دست نهادن بر سنگ بزرگ و مرمرین مزار او در زير گنبد، به او تبرک میجستند و شعرهايش را زمزمه میکردند.
🔹 بر اساس يکی از افسانهها، او در آغاز، موفقيتی برای سرودن شعر به دست نياورده و در يک ماجرای عشقی نيز با شکست روبهرو شده، و از اين رو، به خلوتگزينی و گوشهنشينی رو آورده و چهل شبانهروز را با دعا و مناجات سپری کرده است. در آستانه پايان دوران انزوا، امام علی در آنجا به ديدار او آمده و غذايی آسمانی به او داده و غزلسرايی را به او الهام کرده است. سرور ما حضرت علی، آنگاه به وی گفته است که او شاعری ارجمند خواهد شد و از عالم غيب مورد تأييد قرار خواهد گرفت. گويا اين دعا به اجابت رسيده و سرودههای حافظ پس از بازگشت از خلوتنشينی، مورد استقبال بیهمتايی واقع شده است. مردم اشعار او را پسنديدند و آن را حفظ کردند و سينه به سينه بازگو کردند و خواندند و وی را «لسان الغيب» و «ترجمان الاسرار» ناميدند و تا جايی او را ارج نهادند که به تقديس و گراميداشت او پرداختند. اين پيشينه، گويای سخن سميه در باره مقدس شمردن وی به همان اندازهای است که اوليای شايسته خدا در مصر از آن بهره میبرند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣2⃣
❇️ روز دوم/6
پس از استراحتی کوتاه، رهسپار بازديد از مهمترين مکان ديدنی شيراز شديم که در نگاه ايرانیها جايگاهی مثل اهرام نزد ما مصریها دارد. آرامگاه شاعر بزرگ، حافظ شيرازی. حافظ در قرن چهاردهم ميلادی به دنيا آمده و درگذشته است. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست، ولی گفته میشود که در اطراف همين باغی است که بنای آرامگاه او را در بر دارد. بارگاه او گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔹 از سال 1450 نامش را در اين مکان جاودانه کردهاند و از آن تاريخ بدين سو، اصلاحات و تغييرات و توسعههای بسيار زيادی در آن صورت گرفته است. حافظ را از اين رو چنين ناميدهاند که در خردسالی قرآن کريم را از حفظ داشته، ولی با اين حال، موضوع بيشتر اشعارش عشق و شراب است. از نگاه تاريخی هم، شيراز به بهترين انواع شراب شهرت دارد، تا جايی که دخترها به من گفتند که يکی از بهترين شرابهای فرانسوی هم نام "شیراز" برای خود برگزيده است.
🔹حافظ را شاعرالشعراء لقب میدهند و بسياری از شعردوستان اشعار و سرودههای او را از بر دارند. سميه برخی از ابيات مشهور او را که از بر داشت، برای ما خواند. در اطراف قبر حافظ افراد بسياری را ديديم که با دست نهادن بر سنگ بزرگ و مرمرین مزار او در زير گنبد، به او تبرک میجستند و شعرهايش را زمزمه میکردند.
🔹 بر اساس يکی از افسانهها، او در آغاز، موفقيتی برای سرودن شعر به دست نياورده و در يک ماجرای عشقی نيز با شکست روبهرو شده، و از اين رو، به خلوتگزينی و گوشهنشينی رو آورده و چهل شبانهروز را با دعا و مناجات سپری کرده است. در آستانه پايان دوران انزوا، امام علی در آنجا به ديدار او آمده و غذايی آسمانی به او داده و غزلسرايی را به او الهام کرده است. سرور ما حضرت علی، آنگاه به وی گفته است که او شاعری ارجمند خواهد شد و از عالم غيب مورد تأييد قرار خواهد گرفت. گويا اين دعا به اجابت رسيده و سرودههای حافظ پس از بازگشت از خلوتنشينی، مورد استقبال بیهمتايی واقع شده است. مردم اشعار او را پسنديدند و آن را حفظ کردند و سينه به سينه بازگو کردند و خواندند و وی را «لسان الغيب» و «ترجمان الاسرار» ناميدند و تا جايی او را ارج نهادند که به تقديس و گراميداشت او پرداختند. اين پيشينه، گويای سخن سميه در باره مقدس شمردن وی به همان اندازهای است که اوليای شايسته خدا در مصر از آن بهره میبرند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔹بارگاه حافظ گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1⃣2⃣
❇️ روز دوم/7
🔹 ديوان حافظ نامورترين ديوان شاعران است و ايرانیها باور دارند که او از قدرتی جادويی برای راهنمايی و پرده برداشتن از اسرار برخوردار است، و اگر به قدرت ديوان حافظ و شخص خود او ايمان داشته باشيد، نيروی خارقالعادهاش میتواند حق مطلب را ادا کند. سخن سميه را قطع کردم و پرسيدم:
«اگر به قدرت فوقالعاده او باور داشته باشم، چه اتفاقی ميفته؟»
🔹 «وقتی به مشکلی برخورد کنی و دنبال راهحل باشی، فقط بايد فکرت را روی آن متمرکز کنی و از حافظ بپرسی. چشمانت را میبندی، ديوانش را در دست میگيری، و از بين صدها صفحه آن، يک صفحه را به صورت تصادفی باز میکنی، پاسخ مورد نظرت را در ابيات صفحه راست، و اگر خيلی روشن نبود، در اشعار صفحه چپ خواهی ديد! اين يک روش معنوی مثل استخاره، برای راهنمايی گرفتن در مورد آينده زندگی شخصیِ افراد است».
🔹 از حرفهای سميه تعجب کردم و پرسيدم: «آيا خيلیها به اين قدرت فوقالعاده ديوان حافظ اعتقاد دارند؟»
- «بله، همه ايرانیها و حتی متدينين هم به آن ايمان دارند». به نظر میرسد که ماجرای روبهرو شدن او با امام علی اين تقدس شگفتانگيز را به حافظ و شعر او بخشيده باشد.
🔹 پس از توضيحات سميه، بیدرنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشستهاند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوقالعاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشمنواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب میدهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔹 در چشمانداز فضای آکنده از بازديدکنندگان خيره شدم و دختری را ديدم که در کنار سنگ قبر حافظ در زير گنبد نشسته، و با چهرهای نگران که حکايت از مشکلی پيچيده دارد و بهشدت نيازمند کمک حافظ است، ديوانش را به دست گرفته است. آنچه نظرم را جلب کرد پوششی بود که نشان میداد فردی پايبند به مسائل شرعی است؛ لباسی تيره مثل چادر به تن داشت و با يک روسری، همه موهايش را پوشانده بود و هيچ آرايشی در صورتش ديده نمیشد. سعی کردم عکسش را بگيرم، اما واقعاً کار سختی بود. عکسبرداری از خانمها کار خيلی حساسی است. به او چشم دوختم، مثل کسی به نظر میرسيد که در يک حالت روحانی و معنوی مشغول دعا باشد. معلوم میشود که در ايران متدينين هم به قدرت غيبگويی حافظ باور دارند. شايد من هم بعد از خواندن همه اشعارش به اين توان او ايمان بياورم.
🔹 از اين ديدار روحانی و آموزنده و شگفتانگيز بيرون آمديم. يک نسخه ديوان فارسی حافظ را با ترجمه عربی تهيه کردم. مثل ايرانیها برای استفاده از ديوان او، به توانايی حافظ ايمان ندارم، اما شايد يک روز اين کار را تجربه کنم.
🔹 قرار گذاشتيم که فردا گشت و گذار در شيراز را ادامه دهيم. مليکا از من و آنتوان پرسيد که آيا آمادگی داريم فردا صبح در کلاس نقاشی او در خانه يکی از دوستانش شرکت کنيم؟ با تعجب پرسيديم: «چطور شده که کلاس درس به جای آموزشگاه نقاشی، تو خونه برگزار میشه؟» با خنده جواب داد: «برای اينکه نقاشی موجودات زنده حرومه و ما نقاشی آدميزاد را آموزش میديم». گفتيم: «ما که نقاشی بلد نيستيم، چه زنده و چه مرده!» خندههای شيرينش بلند شد و گفت: «نه نه، شما برای نقاشی کشيدن نميايين، ميايين که مدل نقاشی ما بشين». به خندههای شيطنتآمیز آنتوان نگاه کردم و هر دو با هم پرسيديم: «چی؟ مدل؟ يعنی چی؟» گفت: «يعنی شما روبهروی ما میشينين و ما پنج تا هنرجو، تصوير شما رو نقاشی میکنيم». برای شوخی، به شکم کوچک خودم اشاره کردم و گفتم: «اما من يکی، کمکی نمیتونم بکنم، شکمم کوچيکه و نمیشه اون را کشيد». گفت: «نه نه، هيچ مشکل خاصی نيست، ما به اين جزئيات توجهی نداريم».
🔹من و آنتوان از اين ايده خوشمان آمد؛ اولاً از آنجا که اولين ـ و شايد آخرين ـ تجربه برای هر دوی ما است و ثانياً برای اينکه نه در جای ديگر بلکه در ايران که اين کار غيرقانونی و ممنوع است آن را انجام میدهيم. برای حدود ساعت نه فردا صبح در يکی از ميدانهای معروف شهر در نزديکی خانهشان قرار گذاشتيم. به نظر میرسد که در ايران بايد به بيدار شدن در صبح زود عادت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1⃣2⃣
❇️ روز دوم/7
🔹 ديوان حافظ نامورترين ديوان شاعران است و ايرانیها باور دارند که او از قدرتی جادويی برای راهنمايی و پرده برداشتن از اسرار برخوردار است، و اگر به قدرت ديوان حافظ و شخص خود او ايمان داشته باشيد، نيروی خارقالعادهاش میتواند حق مطلب را ادا کند. سخن سميه را قطع کردم و پرسيدم:
«اگر به قدرت فوقالعاده او باور داشته باشم، چه اتفاقی ميفته؟»
🔹 «وقتی به مشکلی برخورد کنی و دنبال راهحل باشی، فقط بايد فکرت را روی آن متمرکز کنی و از حافظ بپرسی. چشمانت را میبندی، ديوانش را در دست میگيری، و از بين صدها صفحه آن، يک صفحه را به صورت تصادفی باز میکنی، پاسخ مورد نظرت را در ابيات صفحه راست، و اگر خيلی روشن نبود، در اشعار صفحه چپ خواهی ديد! اين يک روش معنوی مثل استخاره، برای راهنمايی گرفتن در مورد آينده زندگی شخصیِ افراد است».
🔹 از حرفهای سميه تعجب کردم و پرسيدم: «آيا خيلیها به اين قدرت فوقالعاده ديوان حافظ اعتقاد دارند؟»
- «بله، همه ايرانیها و حتی متدينين هم به آن ايمان دارند». به نظر میرسد که ماجرای روبهرو شدن او با امام علی اين تقدس شگفتانگيز را به حافظ و شعر او بخشيده باشد.
🔹 پس از توضيحات سميه، بیدرنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشستهاند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوقالعاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشمنواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب میدهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔹 در چشمانداز فضای آکنده از بازديدکنندگان خيره شدم و دختری را ديدم که در کنار سنگ قبر حافظ در زير گنبد نشسته، و با چهرهای نگران که حکايت از مشکلی پيچيده دارد و بهشدت نيازمند کمک حافظ است، ديوانش را به دست گرفته است. آنچه نظرم را جلب کرد پوششی بود که نشان میداد فردی پايبند به مسائل شرعی است؛ لباسی تيره مثل چادر به تن داشت و با يک روسری، همه موهايش را پوشانده بود و هيچ آرايشی در صورتش ديده نمیشد. سعی کردم عکسش را بگيرم، اما واقعاً کار سختی بود. عکسبرداری از خانمها کار خيلی حساسی است. به او چشم دوختم، مثل کسی به نظر میرسيد که در يک حالت روحانی و معنوی مشغول دعا باشد. معلوم میشود که در ايران متدينين هم به قدرت غيبگويی حافظ باور دارند. شايد من هم بعد از خواندن همه اشعارش به اين توان او ايمان بياورم.
🔹 از اين ديدار روحانی و آموزنده و شگفتانگيز بيرون آمديم. يک نسخه ديوان فارسی حافظ را با ترجمه عربی تهيه کردم. مثل ايرانیها برای استفاده از ديوان او، به توانايی حافظ ايمان ندارم، اما شايد يک روز اين کار را تجربه کنم.
🔹 قرار گذاشتيم که فردا گشت و گذار در شيراز را ادامه دهيم. مليکا از من و آنتوان پرسيد که آيا آمادگی داريم فردا صبح در کلاس نقاشی او در خانه يکی از دوستانش شرکت کنيم؟ با تعجب پرسيديم: «چطور شده که کلاس درس به جای آموزشگاه نقاشی، تو خونه برگزار میشه؟» با خنده جواب داد: «برای اينکه نقاشی موجودات زنده حرومه و ما نقاشی آدميزاد را آموزش میديم». گفتيم: «ما که نقاشی بلد نيستيم، چه زنده و چه مرده!» خندههای شيرينش بلند شد و گفت: «نه نه، شما برای نقاشی کشيدن نميايين، ميايين که مدل نقاشی ما بشين». به خندههای شيطنتآمیز آنتوان نگاه کردم و هر دو با هم پرسيديم: «چی؟ مدل؟ يعنی چی؟» گفت: «يعنی شما روبهروی ما میشينين و ما پنج تا هنرجو، تصوير شما رو نقاشی میکنيم». برای شوخی، به شکم کوچک خودم اشاره کردم و گفتم: «اما من يکی، کمکی نمیتونم بکنم، شکمم کوچيکه و نمیشه اون را کشيد». گفت: «نه نه، هيچ مشکل خاصی نيست، ما به اين جزئيات توجهی نداريم».
🔹من و آنتوان از اين ايده خوشمان آمد؛ اولاً از آنجا که اولين ـ و شايد آخرين ـ تجربه برای هر دوی ما است و ثانياً برای اينکه نه در جای ديگر بلکه در ايران که اين کار غيرقانونی و ممنوع است آن را انجام میدهيم. برای حدود ساعت نه فردا صبح در يکی از ميدانهای معروف شهر در نزديکی خانهشان قرار گذاشتيم. به نظر میرسد که در ايران بايد به بيدار شدن در صبح زود عادت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔹 پس از توضيحات سميه، بیدرنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشستهاند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوقالعاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشمنواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب میدهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣2⃣
❇️ روز دوم/8
🔹آنتوان و سميه از ما جدا شدند تا آن يکی به هتلش برود و اين يکی به خانهاش. من و مليکا هم به منزل برگشتيم تا چمدانم را بردارم و از آنجا به خانه مادربزرگش بروم. او و مادرش مرا تا خانه مادربزرگ که در محلهای نسبتاً نزديک بود همراهی کردند. مادربزرگ در طبقه همکف يک خانه سهطبقه که حياطی اختصاصی دارد، زندگی میکند. اتاقی که برای اقامت من در نظر گرفته بودند از خانه جدا بود، درِ ورودی آن از حياط باز میشد و يک در هم از آن طرف به داخل خانه داشت. در حياط يک سرويس بهداشتی کوچک بود.
🔹مادربزرگ با خنده زيبايی به پيشواز من آمد و با شامی مختصر و اندکی چای ايرانی از من پذيرايی کرد. اتاق هيچ اسباب و اثاثيهای نداشت، يک قالی قرمزرنگ همه کف آن را پوشانده بود و يک تشک ساده، يک بالش و يک پتو برای خوابيدن روی زمين گذاشته بودند. فهميدم که اينجا نه يک اتاق خواب، بلکه مهمانخانهای است که باعجله برای من آماده کردهاند. به هر حال، از آن اتاق کثيف هتل بهتر است. مليکا و مادر و مادربزرگش به اميد ديدارِ فردا خداحافظی کردند و من سعی کردم خودم را راضی کنم تا بتوانم روی تشکی که ضخامت آن بيشتر از پنج سانت نيست و از زير آن کف اتاق احساس میشود، بخوابم. فشار خستگی و کوفتگی بيشتر بود و سرانجام به اميد تماشای دوباره شيراز با همراهی آن دو دختر، بعد از يک روز واقعاً خستهکننده به خواب عميقی فرو رفتم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣2⃣
❇️ روز دوم/8
🔹آنتوان و سميه از ما جدا شدند تا آن يکی به هتلش برود و اين يکی به خانهاش. من و مليکا هم به منزل برگشتيم تا چمدانم را بردارم و از آنجا به خانه مادربزرگش بروم. او و مادرش مرا تا خانه مادربزرگ که در محلهای نسبتاً نزديک بود همراهی کردند. مادربزرگ در طبقه همکف يک خانه سهطبقه که حياطی اختصاصی دارد، زندگی میکند. اتاقی که برای اقامت من در نظر گرفته بودند از خانه جدا بود، درِ ورودی آن از حياط باز میشد و يک در هم از آن طرف به داخل خانه داشت. در حياط يک سرويس بهداشتی کوچک بود.
🔹مادربزرگ با خنده زيبايی به پيشواز من آمد و با شامی مختصر و اندکی چای ايرانی از من پذيرايی کرد. اتاق هيچ اسباب و اثاثيهای نداشت، يک قالی قرمزرنگ همه کف آن را پوشانده بود و يک تشک ساده، يک بالش و يک پتو برای خوابيدن روی زمين گذاشته بودند. فهميدم که اينجا نه يک اتاق خواب، بلکه مهمانخانهای است که باعجله برای من آماده کردهاند. به هر حال، از آن اتاق کثيف هتل بهتر است. مليکا و مادر و مادربزرگش به اميد ديدارِ فردا خداحافظی کردند و من سعی کردم خودم را راضی کنم تا بتوانم روی تشکی که ضخامت آن بيشتر از پنج سانت نيست و از زير آن کف اتاق احساس میشود، بخوابم. فشار خستگی و کوفتگی بيشتر بود و سرانجام به اميد تماشای دوباره شيراز با همراهی آن دو دختر، بعد از يک روز واقعاً خستهکننده به خواب عميقی فرو رفتم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔖 عمرو بدوی در سفرنامهاش نگفته که کدام ترجمه عربی از غزلیات حافظ را خریده است.
از ديوان حافظ ترجمههای عربی متعددی وجود دارد. یکی از آنها اثری با عنوان "ديوان العشق" است که مرحوم دکتر صلاح الصاوی آن را فراهم آورده. دکتر صاوی اهل مصر و سالها ساکن ایران بود و در سال ۱۳۷۳ در ارزروم ترکیه درگذشت.
این کتاب شامل چند مقاله درباره حافظ به زبان عربی، يک شعر عربی با عنوان ميخانه سبز درباره حافظ با ترجمه فارسی، و برگردان ۳۰ غزل از آغاز ديوان حافظ است.
🔻یا صبا قولی بلطف للغزال ذی الجمال
🔻انت قد هیَّمتنا بین فیاف و جبال
ترجمهای است از:
🔻صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
🔻که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
🔻🔻🔻
@post_book
از ديوان حافظ ترجمههای عربی متعددی وجود دارد. یکی از آنها اثری با عنوان "ديوان العشق" است که مرحوم دکتر صلاح الصاوی آن را فراهم آورده. دکتر صاوی اهل مصر و سالها ساکن ایران بود و در سال ۱۳۷۳ در ارزروم ترکیه درگذشت.
این کتاب شامل چند مقاله درباره حافظ به زبان عربی، يک شعر عربی با عنوان ميخانه سبز درباره حافظ با ترجمه فارسی، و برگردان ۳۰ غزل از آغاز ديوان حافظ است.
🔻یا صبا قولی بلطف للغزال ذی الجمال
🔻انت قد هیَّمتنا بین فیاف و جبال
ترجمهای است از:
🔻صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
🔻که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
🔻🔻🔻
@post_book
🔖 ترجمه ديگر غزلیات حافظ به همت ابراهیم امین الشواربی صورت گرفته که با نام اغانی شيراز یا ترانههای شيراز انتشار يافته است.
شواربی که از قضا او هم اهل مصر است، همه غزلهای حافظ را به عربی برگرانده، اما ترجمهاش بر خلاف دکتر صاوی، بعضا موزون نیست.
مقدمه دکتر طه حسین و پیشگفتار مفصل نويسنده در باره حافظ و شعرش و ترجمههای آن، از ویژگیهای این اثر است.
🔻🔻🔻
@post_book
شواربی که از قضا او هم اهل مصر است، همه غزلهای حافظ را به عربی برگرانده، اما ترجمهاش بر خلاف دکتر صاوی، بعضا موزون نیست.
مقدمه دکتر طه حسین و پیشگفتار مفصل نويسنده در باره حافظ و شعرش و ترجمههای آن، از ویژگیهای این اثر است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:
📧 info@postbook.ir
📧 info@postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3⃣2⃣
❇️ روز سوم/1
🔸 آموزش نقاشی
🔹صبح خيلی زود از خواب بلندشدم تا روز تازهای را در شيراز شروع کنم. درِ اتاق را که زدم مادربزرگ با لبخند و «سلام سلام» به پيشواز آمد. از لوازم حمامی که دستم بود، منظور مرا فهميد و فوراً راه حمام را نشانم داد. با آپارتمان بزرگی روبهرو شدم که اثاث چندانی نداشت، و از ديدن يک هال وسيع، به اندازه چهار تا اتاق، يکه خوردم. بهجز يک دست مبل شامل يک کاناپه و دو تا صندلی، و چند تا قالیِ بزرگ چيزی در آن نبود. رختخواب مادربزرگ مثل همان بستری بود که من در آن خوابيده و اول گمان کرده بودم که اين مخصوص مهمانها است. پدربزرگ هم که آثار بيماری و پيری در او ديده میشد، در گوشهای از آپارتمان و در بستری مشابه خوابيده بود. مساحت منزل و وضعيت خانواده نشان نمیداد که به دليل ناداری، اسباب و اثاثيه اندکی دارند، بلکه فهميدم فرهنگ نشستن و خوابيدن روی زمين، از آداب رايج در خانههای ايرانی است.
🔹سرانجام يک آبگرم لذتبخش حالم را جا آورد. ديشب کمی سبزی برای صبحانه خريده بودم و چون میخواهم مستقيماً به کلاس درس نقاشی مليکا برسم، صبحانه را تند خوردم و برگهای را که آدرس مليکا را روی آن نوشته بودم برداشتم و منتظر تاکسی ايستادم.
🔹وضعيت تاکسیهای ايران با چيزی که در قاهره میشناسيم فرق دارد. بيشتر تاکسیها ـ مثل مينیبوسهای قاهره ـ مسير مشخصی را بين خيابانهای اصلی و ميدانهای کوچک و بزرگ طی میکنند، البته شباهتشان به رفتار آدميزاد بيشتر است. تفاوت ديگر در اين است که اگر در خيابان قدم بزنی، مسافرکشهای شخصی به تو خيره میشوند تا ببينند سوار ماشين آنها میشوی يا نه.
🔹چون نمیدانم برای رفتن به آدرس منزل مليکا بايد سوار تاکسی کدام خط شوم، از تعبير «دربست» استفاده میکنم که واژهای برای فهماندن اين نکته به راننده است که دوست نداريد کس ديگری با شما در تاکسی بنشيند و میخواهيد از مسيری جدای از مسير ديگر تاکسیها به مقصد برسيد. اين را آنتوان ياد من داد. از تاکسیمتر خبری نيست، بنابراين چون توريست هستم بايد برای کرایه با راننده به توافق برسم. ديروز چند تا از اعداد فارسی را به من ياد دادند تا در هنگام سوار شدن در تاکسی از آنها استفاده کنم. وقتی فهميدم يک تا شش را خوب بلد هستم، خودم غافلگير شدم: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش. خيلی راحت، اينها همان اعدادی هستند که مصریها وقتی در قهوهخانهها تاس میريزند و تختهنرد بازی میکنند، بر زبان میآورند. اولين کسانی که تختهنرد را اختراع کردند و به مصریها آموختند، فارسیزبانها بودند و مصریها هم به پاس اين هديه ارزشمند، همان نامهای فارسی اعداد تاس را حفظ کردند.
🔹در مسير، نگاهم به بيلبوردها و تابلو مغازهها است. وجود اين همه واژه عربی در زبان فارسی تو را شگفتزده میکند. از اينکه در خيابانهای ايران میتوانی نوشتهها را با الفبای عربی بخوانی ولی معنايش را نمیفهمی، گيج میشوی. ايرانیها در هنگام فتح کشورشان به دست مسلمانان، حروف فارسی را به الفبای عربی بدل کردند و با افزودن چند حرف به آن، زبانشان را از نابودی نجات دادند. اولين چيزی که کنجکاوی من را برانگيخت تا چند حرف افزوده به الفبا را بشناسم، خواندن تبليغ شرکت پژو بود. ديروز به من ياد داده بودند که اين چند حرف را چطوری تلفظ کنم. در زبان فارسی، تلفظ بعضی از حروف عربی هم با ما عربها تفاوت دارد.
🔹مليکا را با همان لبخند نمايان و لباسهای نامتعارف ديدم و با هم روانه مناطق مرفّهنشين غرب شيراز شديم. خانههای ويلايی با حياط و ديوارهای بلند خيلی زود به چشم آمد و سرو کله خودروهای مدلبالا پيدا شد. البته منظورم از مدلبالا آن تعبير آشنا نيست؛ چون هنوز حتی يک ماشين مرسدس بنز يا BMW جديد نديدهام.
🔹آنتوان به دليل تمديد جواز اقامت در ايران، عذرخواهی کرد و نيامد؛ بنابراين، من و مليکا به منزل دوستش رفتيم؛ خانهای با يک ورودی بزرگ که صاحبش يکی از اتاقهای آن را برای آموزش مجهز کرده بود. تدريس هنرهای زيبا برقرار است، اما به دليل نظارت بر روشهای آموزشی، اعم از خصوصی و عمومی، تصويرسازی از افراد ممنوعيت دارد و اين امر هنرجوها را واداشته است که در خانه به آموزش خصوصی بپردازند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3⃣2⃣
❇️ روز سوم/1
🔸 آموزش نقاشی
🔹صبح خيلی زود از خواب بلندشدم تا روز تازهای را در شيراز شروع کنم. درِ اتاق را که زدم مادربزرگ با لبخند و «سلام سلام» به پيشواز آمد. از لوازم حمامی که دستم بود، منظور مرا فهميد و فوراً راه حمام را نشانم داد. با آپارتمان بزرگی روبهرو شدم که اثاث چندانی نداشت، و از ديدن يک هال وسيع، به اندازه چهار تا اتاق، يکه خوردم. بهجز يک دست مبل شامل يک کاناپه و دو تا صندلی، و چند تا قالیِ بزرگ چيزی در آن نبود. رختخواب مادربزرگ مثل همان بستری بود که من در آن خوابيده و اول گمان کرده بودم که اين مخصوص مهمانها است. پدربزرگ هم که آثار بيماری و پيری در او ديده میشد، در گوشهای از آپارتمان و در بستری مشابه خوابيده بود. مساحت منزل و وضعيت خانواده نشان نمیداد که به دليل ناداری، اسباب و اثاثيه اندکی دارند، بلکه فهميدم فرهنگ نشستن و خوابيدن روی زمين، از آداب رايج در خانههای ايرانی است.
🔹سرانجام يک آبگرم لذتبخش حالم را جا آورد. ديشب کمی سبزی برای صبحانه خريده بودم و چون میخواهم مستقيماً به کلاس درس نقاشی مليکا برسم، صبحانه را تند خوردم و برگهای را که آدرس مليکا را روی آن نوشته بودم برداشتم و منتظر تاکسی ايستادم.
🔹وضعيت تاکسیهای ايران با چيزی که در قاهره میشناسيم فرق دارد. بيشتر تاکسیها ـ مثل مينیبوسهای قاهره ـ مسير مشخصی را بين خيابانهای اصلی و ميدانهای کوچک و بزرگ طی میکنند، البته شباهتشان به رفتار آدميزاد بيشتر است. تفاوت ديگر در اين است که اگر در خيابان قدم بزنی، مسافرکشهای شخصی به تو خيره میشوند تا ببينند سوار ماشين آنها میشوی يا نه.
🔹چون نمیدانم برای رفتن به آدرس منزل مليکا بايد سوار تاکسی کدام خط شوم، از تعبير «دربست» استفاده میکنم که واژهای برای فهماندن اين نکته به راننده است که دوست نداريد کس ديگری با شما در تاکسی بنشيند و میخواهيد از مسيری جدای از مسير ديگر تاکسیها به مقصد برسيد. اين را آنتوان ياد من داد. از تاکسیمتر خبری نيست، بنابراين چون توريست هستم بايد برای کرایه با راننده به توافق برسم. ديروز چند تا از اعداد فارسی را به من ياد دادند تا در هنگام سوار شدن در تاکسی از آنها استفاده کنم. وقتی فهميدم يک تا شش را خوب بلد هستم، خودم غافلگير شدم: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش. خيلی راحت، اينها همان اعدادی هستند که مصریها وقتی در قهوهخانهها تاس میريزند و تختهنرد بازی میکنند، بر زبان میآورند. اولين کسانی که تختهنرد را اختراع کردند و به مصریها آموختند، فارسیزبانها بودند و مصریها هم به پاس اين هديه ارزشمند، همان نامهای فارسی اعداد تاس را حفظ کردند.
🔹در مسير، نگاهم به بيلبوردها و تابلو مغازهها است. وجود اين همه واژه عربی در زبان فارسی تو را شگفتزده میکند. از اينکه در خيابانهای ايران میتوانی نوشتهها را با الفبای عربی بخوانی ولی معنايش را نمیفهمی، گيج میشوی. ايرانیها در هنگام فتح کشورشان به دست مسلمانان، حروف فارسی را به الفبای عربی بدل کردند و با افزودن چند حرف به آن، زبانشان را از نابودی نجات دادند. اولين چيزی که کنجکاوی من را برانگيخت تا چند حرف افزوده به الفبا را بشناسم، خواندن تبليغ شرکت پژو بود. ديروز به من ياد داده بودند که اين چند حرف را چطوری تلفظ کنم. در زبان فارسی، تلفظ بعضی از حروف عربی هم با ما عربها تفاوت دارد.
🔹مليکا را با همان لبخند نمايان و لباسهای نامتعارف ديدم و با هم روانه مناطق مرفّهنشين غرب شيراز شديم. خانههای ويلايی با حياط و ديوارهای بلند خيلی زود به چشم آمد و سرو کله خودروهای مدلبالا پيدا شد. البته منظورم از مدلبالا آن تعبير آشنا نيست؛ چون هنوز حتی يک ماشين مرسدس بنز يا BMW جديد نديدهام.
🔹آنتوان به دليل تمديد جواز اقامت در ايران، عذرخواهی کرد و نيامد؛ بنابراين، من و مليکا به منزل دوستش رفتيم؛ خانهای با يک ورودی بزرگ که صاحبش يکی از اتاقهای آن را برای آموزش مجهز کرده بود. تدريس هنرهای زيبا برقرار است، اما به دليل نظارت بر روشهای آموزشی، اعم از خصوصی و عمومی، تصويرسازی از افراد ممنوعيت دارد و اين امر هنرجوها را واداشته است که در خانه به آموزش خصوصی بپردازند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4⃣2⃣
❇️ روز سوم/2
🔹مليکا من را به دوستش الميرا معرفی کرد. وی سيمايی کاملاً ايرانی دارد و خندهای بر پهنای صورتش نشسته است که آن را هرگز از ياد نخواهم برد، خندهای که دندانهای درخشان و بسيار مرتب او را نمايان میکند. معلوم است که واقعاً هنرمند است؛ زيرا برای رنگآميزی اتاقش از ترکيب آبیِ فيروزهای و زرد استفاده کرده، چند تابلو را پشت سر هم به ديوار آويخته، و برگههای طراحی و نقاشیهای ابتدايی را هم روی زمين ريخته است. با چند کلمه انگليسی به من خوشآمد گفت و از اينکه دعوت آنان را پذيرفتهام تشکر کرد. من هم از اينکه اين فرصت را به من داده است که برای اولين بار در زندگیام «مدل» شوم، از او سپاسگزاری کردم.
🔹سه تا دختر ديگر و يک پسر جوان هم که استاد نقاشی بود به ما پيوستند. همه با لباسهايی که اروپايی بودنِ خودشان را داد میزدند، آماده فراگيری درس نقاشی شدند. قيافههاشان مختلف بود؛ يکی موهايی خرمايی و پرپشت و بلند داشت که آن را بافته و آويخته، و صورتش از کرمهای آرايشی گل انداخته بود. لبهای گلبهی درشتی داشت و از گردنش صليب نقرهای بزرگی آويزان بود. (حجاب در ايران حتی برای غيرمسلمانها و غيرايرانیها هم اجباری است) بهسختی چشم از او برداشتم. دومی دختری با پوستی صورتی بود که خيلی به مردم اروپای شرقی شباهت داشت، اما آخری جذابيت کمتری داشت و جزئيات خاصی از چهرهاش به يادم نمیآيد.
🔹الميرا به هر کسی که در کلاس بود يک فلاسک چای و قهوه و مقداری بيسکويت و شيرينی داد. من مشغول خوردن قهوه صبحانه شدم و هنرجوها قلمها و تختههای نقاشیشان را برداشتند و به سخنان مربّی گوش سپردند. استاد يک جوان ايرانی گندمگون با ريشی کوتاه و سبيلی انبوه بود. عينکی به چشم داشت و با کلاهی اروپايی موهای فرفریاش را پوشانده بود.
🔹مقابل دخترانی که آماده شروع درس بودند، روی يک چهارپايه نشستم. مدادهای زغالی و برگههای بزرگ نقاشیشان را در آوردند. از اين سخن مربّی يکه خوردم که گفت: «آيا میشه لباستون رو در بيارين تا شروع کنيم؟» با اعتراض، حرفش را قطع کردم و گفتم: «واقعاً در بيارم؟ برای چی؟ مليکا اين رو به من نگفته و قرارمون اين نبوده، اصلاً اين کار رو نمیکنم. اون هم در حضور يک مَرد!». مربی گفت: «لازم نيست غير از تیشرت بقيه لباسهات را هم در بياری، شلوار هم پات باشه». گفتم: «اگر اين جوريه باشه، اشکال نداره، فکر میکنم در ساحل دريا نشستهام».
🔹بلوزم را در آوردم و با شلوار جين نشستم و منتظر دستور جناب مربّی شدم. کتاب سفرنامه يک خبرنگار اروپايی در ايران را همراه خودم داشتم تا آن را بخوانم و از دستش خلاص شوم. چمدانم پر بود از کتابهايی که برای رها شدن از شرّ آنها بايد تمامشان میکردم. نمیتوانم آنها را با خودم از اين سر کشور به آن سر بکشانم. بهتر است بعد از برگشت، دوباره نسخهای از آنها را بخرم. از من خواستند روی چهارپايه بنشينم و حالت ثابتی بگيرم و هر بيست دقيقه يک بار وضعيت خودم را عوض کنم: يک بار روی چهارپايه باشم، يک بار روی زمين، يک بار کف دستم را زير چانه بگذارم، يک بار سَرم را به ديوار تکيه بدهم. در حالی که من کتابم را میخوانم و دخترها روی کشيدن تصوير پيکر «شهرآشوب» من متمرکز شدهاند، زمان بهسرعت سپری میشود. خيلی مشتاق بودم که در پايان کلاس درس، نقاشیهای آنها را ببينم. «اين خطخطیها همون تصويريه که طرف رُ دو ساعت معطلش کردين و لباسشو درآوردين و به خاطرش زير پنکه نشوندين تا سينهپهلو بکنه؟» وقتی اِتودهای آنها را روی شاسیهای نقاشی ديدم، اين جمله را البته با خودم گفتم. اما بهظاهر خندهای کردم و شاهکار نقاشیشان را ستودم. آنها از اينکه من تمام تلاش خودم را به کار گرفتم تا نقش «مدل» را برای آنها ايفا کنم، تشکر کردند و من هم سپاس خودم را از اينکه اين فرصت را به من دادند تا گوشهای از چهره پنهان اين کشور را ببينم بر زبان آوردم.
🔹بخش اول درس که به پايان رسيد، لباسهايم را پوشيدم. قسمت نهايی شامل نقاشی از پيکر برهنهای بود که من هيچ نقشی در آن نخواهم داشت. رايانه را روشن کردند و با شروع توضيحات مربّی، دخترها چشمهايشان را به تصاوير رايانه دوختند و من به چشمهای دخترهايی خيره شدم که به درس گوش میدادند. ايرانیها هم مثل همه آدمها، برای عبور از قوانين راه خودشان را پيدا میکنند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4⃣2⃣
❇️ روز سوم/2
🔹مليکا من را به دوستش الميرا معرفی کرد. وی سيمايی کاملاً ايرانی دارد و خندهای بر پهنای صورتش نشسته است که آن را هرگز از ياد نخواهم برد، خندهای که دندانهای درخشان و بسيار مرتب او را نمايان میکند. معلوم است که واقعاً هنرمند است؛ زيرا برای رنگآميزی اتاقش از ترکيب آبیِ فيروزهای و زرد استفاده کرده، چند تابلو را پشت سر هم به ديوار آويخته، و برگههای طراحی و نقاشیهای ابتدايی را هم روی زمين ريخته است. با چند کلمه انگليسی به من خوشآمد گفت و از اينکه دعوت آنان را پذيرفتهام تشکر کرد. من هم از اينکه اين فرصت را به من داده است که برای اولين بار در زندگیام «مدل» شوم، از او سپاسگزاری کردم.
🔹سه تا دختر ديگر و يک پسر جوان هم که استاد نقاشی بود به ما پيوستند. همه با لباسهايی که اروپايی بودنِ خودشان را داد میزدند، آماده فراگيری درس نقاشی شدند. قيافههاشان مختلف بود؛ يکی موهايی خرمايی و پرپشت و بلند داشت که آن را بافته و آويخته، و صورتش از کرمهای آرايشی گل انداخته بود. لبهای گلبهی درشتی داشت و از گردنش صليب نقرهای بزرگی آويزان بود. (حجاب در ايران حتی برای غيرمسلمانها و غيرايرانیها هم اجباری است) بهسختی چشم از او برداشتم. دومی دختری با پوستی صورتی بود که خيلی به مردم اروپای شرقی شباهت داشت، اما آخری جذابيت کمتری داشت و جزئيات خاصی از چهرهاش به يادم نمیآيد.
🔹الميرا به هر کسی که در کلاس بود يک فلاسک چای و قهوه و مقداری بيسکويت و شيرينی داد. من مشغول خوردن قهوه صبحانه شدم و هنرجوها قلمها و تختههای نقاشیشان را برداشتند و به سخنان مربّی گوش سپردند. استاد يک جوان ايرانی گندمگون با ريشی کوتاه و سبيلی انبوه بود. عينکی به چشم داشت و با کلاهی اروپايی موهای فرفریاش را پوشانده بود.
🔹مقابل دخترانی که آماده شروع درس بودند، روی يک چهارپايه نشستم. مدادهای زغالی و برگههای بزرگ نقاشیشان را در آوردند. از اين سخن مربّی يکه خوردم که گفت: «آيا میشه لباستون رو در بيارين تا شروع کنيم؟» با اعتراض، حرفش را قطع کردم و گفتم: «واقعاً در بيارم؟ برای چی؟ مليکا اين رو به من نگفته و قرارمون اين نبوده، اصلاً اين کار رو نمیکنم. اون هم در حضور يک مَرد!». مربی گفت: «لازم نيست غير از تیشرت بقيه لباسهات را هم در بياری، شلوار هم پات باشه». گفتم: «اگر اين جوريه باشه، اشکال نداره، فکر میکنم در ساحل دريا نشستهام».
🔹بلوزم را در آوردم و با شلوار جين نشستم و منتظر دستور جناب مربّی شدم. کتاب سفرنامه يک خبرنگار اروپايی در ايران را همراه خودم داشتم تا آن را بخوانم و از دستش خلاص شوم. چمدانم پر بود از کتابهايی که برای رها شدن از شرّ آنها بايد تمامشان میکردم. نمیتوانم آنها را با خودم از اين سر کشور به آن سر بکشانم. بهتر است بعد از برگشت، دوباره نسخهای از آنها را بخرم. از من خواستند روی چهارپايه بنشينم و حالت ثابتی بگيرم و هر بيست دقيقه يک بار وضعيت خودم را عوض کنم: يک بار روی چهارپايه باشم، يک بار روی زمين، يک بار کف دستم را زير چانه بگذارم، يک بار سَرم را به ديوار تکيه بدهم. در حالی که من کتابم را میخوانم و دخترها روی کشيدن تصوير پيکر «شهرآشوب» من متمرکز شدهاند، زمان بهسرعت سپری میشود. خيلی مشتاق بودم که در پايان کلاس درس، نقاشیهای آنها را ببينم. «اين خطخطیها همون تصويريه که طرف رُ دو ساعت معطلش کردين و لباسشو درآوردين و به خاطرش زير پنکه نشوندين تا سينهپهلو بکنه؟» وقتی اِتودهای آنها را روی شاسیهای نقاشی ديدم، اين جمله را البته با خودم گفتم. اما بهظاهر خندهای کردم و شاهکار نقاشیشان را ستودم. آنها از اينکه من تمام تلاش خودم را به کار گرفتم تا نقش «مدل» را برای آنها ايفا کنم، تشکر کردند و من هم سپاس خودم را از اينکه اين فرصت را به من دادند تا گوشهای از چهره پنهان اين کشور را ببينم بر زبان آوردم.
🔹بخش اول درس که به پايان رسيد، لباسهايم را پوشيدم. قسمت نهايی شامل نقاشی از پيکر برهنهای بود که من هيچ نقشی در آن نخواهم داشت. رايانه را روشن کردند و با شروع توضيحات مربّی، دخترها چشمهايشان را به تصاوير رايانه دوختند و من به چشمهای دخترهايی خيره شدم که به درس گوش میدادند. ايرانیها هم مثل همه آدمها، برای عبور از قوانين راه خودشان را پيدا میکنند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5⃣2⃣
❇️ روز سوم/3
🔹چندتا عکس با هم گرفتيم و پس از خداحافظی با يکديگر آماده رفتن شديم. دختر جذاب مسيحی موخرمايی که عينک زيبايی هم به چشم داشت، ما را سوار ماشين خودش کرد. وقتی از او در باره زندگی مسيحيان در ايران و چگونگی واکنش آنها در برابر دشواریهای زيستن در قلمرو حکومت اسلامی پرسيدم، با تعجب از اينکه چرا در باره مسيحیها از او سؤال میکنم، گفت: نه نه، من شيعه امامی جعفری هستم. پرسيدم: «پس چرا صليب به گردنت انداختهای؟» باخنده گفت: «اين صليب فقط برای قشنگيه». کمی ناراحت شدم، چون فکر میکردم با يکی از اقليتهای دينی در ايران روبهرو هستم، به اين اميد که بتوانم آشنايی بيشتری با زندگی آنان در سايه نظام اسلامی حاکم بر کشور پيدا کنم.
🔹دوست مليکا ما را به ميدانی در نزديکی خانه رساند و مليکا از اينکه فوراً بايد من را ترک کند و برای ناهار خودن با پدر و مادرش به خانه برود، عذرخواهی کرد. . . . قبل از جدا شدن، مليکا با آنتوان تماس گرفت تا برای ديدن ما، به يکی از باغهای عمومی معروف شهر بيايد. او سوار تاکسی شد و فکر و ذهن من درگير حرفها و رفتاری بود که همين چند لحظه پيش، از او شنيدم و ديدم؛ چرا که سايت CS برخلاف تصور اشتباهی که خيلیها دارند، جايی برای قرارهای دوستانه آنچنانی نيست. اين افکار را از ذهنم بيرون ريختم و گفتههای او را حمل بر خوشنيتی او کردم.
🔹با کمی تأخير، آنتوان را ديدم که کارهای مربوط به تمديد اقامتش در ايران را تمام کرده و از اينکه نتوانسته بود به کلاس نقاشی بيايد اظهار ناراحتی کرد. خندهای تحويلش دادم و گفتم: «خوب شد نيومدی آنتوان؛ اگه اومده بودی حتماً دعوا میشد؛ چون دخترا برای نقاشی، بدن خوشفرم تو رو انتخاب میکردن و من رو میذاشتن رو طاقچه».
🔹به طرف ورودی باغ رفتيم، ولی پشت باجه بليتفروشی کسی را نديديم و بدون خريد بليت وارد شديم. از اينکه دفتر باغ باز بود و کسی برای فروش بليت حضور نداشت تعجب کردم. آنتوان توضيح داد که شايد هنوز وقت استراحتشان تمام نشده باشد. بهتزده پرسيدم: «استراحت؟ يعنی چی که اين جا را رها میکنن و به سراغ استراحت میرن؟» جواب داد که خواب نيمروز برای ايرانیها واقعاً امر مقدسی است و خيلی از فروشگاهها هم دو سه ساعتی تعطيل میکنند. در باغی که از هر سو گسترده بود قدم زديم. باغ را با انبوهی از گلهای زيبا و درختانی کوتاه و بلند آراسته بودند. برای فرار از گرمای اين ساعت روز، به ساختمان وسط باغ پناه برديم که موزهای برای نمايش چند تابلو و عکس و اشيای قديمی بود؛ عکسهايی سياه و سفيد از برخی شاهان و فرمانروايان خاندان قاجار (در اوايل قرن نوزدهم که تازه دوربين عکاسی اختراع شده بود) و تصاويری از مساجد و بناهای قديمی و شخصيتهای تاريخی (مثل جمالالدين افغانی و سلطان محمدعلی شاه قاجار) و چند اسکناس قديمی از دوره حکومت خاندان پهلوی، که عکسهايی از آخرين شاه ايران، محمدرضا پهلوی بر روی آن نقش بسته بود. در اين موزه همچنين تمبرهايی رنگی از خاندان شاه و همسرش فرح ديبا و ولیعهد را به نمايش گذاشته بودند. خيلی خوشحال بودم که عکسی از شاهزاده فوزيه ديدم که چند سالی همسر شاه بود و ازدواج آنها قصه تاريخی شيرينی دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5⃣2⃣
❇️ روز سوم/3
🔹چندتا عکس با هم گرفتيم و پس از خداحافظی با يکديگر آماده رفتن شديم. دختر جذاب مسيحی موخرمايی که عينک زيبايی هم به چشم داشت، ما را سوار ماشين خودش کرد. وقتی از او در باره زندگی مسيحيان در ايران و چگونگی واکنش آنها در برابر دشواریهای زيستن در قلمرو حکومت اسلامی پرسيدم، با تعجب از اينکه چرا در باره مسيحیها از او سؤال میکنم، گفت: نه نه، من شيعه امامی جعفری هستم. پرسيدم: «پس چرا صليب به گردنت انداختهای؟» باخنده گفت: «اين صليب فقط برای قشنگيه». کمی ناراحت شدم، چون فکر میکردم با يکی از اقليتهای دينی در ايران روبهرو هستم، به اين اميد که بتوانم آشنايی بيشتری با زندگی آنان در سايه نظام اسلامی حاکم بر کشور پيدا کنم.
🔹دوست مليکا ما را به ميدانی در نزديکی خانه رساند و مليکا از اينکه فوراً بايد من را ترک کند و برای ناهار خودن با پدر و مادرش به خانه برود، عذرخواهی کرد. . . . قبل از جدا شدن، مليکا با آنتوان تماس گرفت تا برای ديدن ما، به يکی از باغهای عمومی معروف شهر بيايد. او سوار تاکسی شد و فکر و ذهن من درگير حرفها و رفتاری بود که همين چند لحظه پيش، از او شنيدم و ديدم؛ چرا که سايت CS برخلاف تصور اشتباهی که خيلیها دارند، جايی برای قرارهای دوستانه آنچنانی نيست. اين افکار را از ذهنم بيرون ريختم و گفتههای او را حمل بر خوشنيتی او کردم.
🔹با کمی تأخير، آنتوان را ديدم که کارهای مربوط به تمديد اقامتش در ايران را تمام کرده و از اينکه نتوانسته بود به کلاس نقاشی بيايد اظهار ناراحتی کرد. خندهای تحويلش دادم و گفتم: «خوب شد نيومدی آنتوان؛ اگه اومده بودی حتماً دعوا میشد؛ چون دخترا برای نقاشی، بدن خوشفرم تو رو انتخاب میکردن و من رو میذاشتن رو طاقچه».
🔹به طرف ورودی باغ رفتيم، ولی پشت باجه بليتفروشی کسی را نديديم و بدون خريد بليت وارد شديم. از اينکه دفتر باغ باز بود و کسی برای فروش بليت حضور نداشت تعجب کردم. آنتوان توضيح داد که شايد هنوز وقت استراحتشان تمام نشده باشد. بهتزده پرسيدم: «استراحت؟ يعنی چی که اين جا را رها میکنن و به سراغ استراحت میرن؟» جواب داد که خواب نيمروز برای ايرانیها واقعاً امر مقدسی است و خيلی از فروشگاهها هم دو سه ساعتی تعطيل میکنند. در باغی که از هر سو گسترده بود قدم زديم. باغ را با انبوهی از گلهای زيبا و درختانی کوتاه و بلند آراسته بودند. برای فرار از گرمای اين ساعت روز، به ساختمان وسط باغ پناه برديم که موزهای برای نمايش چند تابلو و عکس و اشيای قديمی بود؛ عکسهايی سياه و سفيد از برخی شاهان و فرمانروايان خاندان قاجار (در اوايل قرن نوزدهم که تازه دوربين عکاسی اختراع شده بود) و تصاويری از مساجد و بناهای قديمی و شخصيتهای تاريخی (مثل جمالالدين افغانی و سلطان محمدعلی شاه قاجار) و چند اسکناس قديمی از دوره حکومت خاندان پهلوی، که عکسهايی از آخرين شاه ايران، محمدرضا پهلوی بر روی آن نقش بسته بود. در اين موزه همچنين تمبرهايی رنگی از خاندان شاه و همسرش فرح ديبا و ولیعهد را به نمايش گذاشته بودند. خيلی خوشحال بودم که عکسی از شاهزاده فوزيه ديدم که چند سالی همسر شاه بود و ازدواج آنها قصه تاريخی شيرينی دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣2⃣
❇️ روز سوم/4
🔹حکومت پهلوی زمانی روی کار آمد که يک افسر ارتش ايران به اسم رضاخان دست به کودتای نظامی زد و تومار طولانی سلطنت قاجار را در هم پيچيد. دوران پهلوی از 1925 و با الگوبرداری از پادشاه کشور همسايه يعنی مصطفی کمال آتاتورک، آغاز شد که آخرين سلطان عثمانی را از اريکه قدرت به زير کشيده بود. ابتدا، رضاخان رژيم ايران را به عنوان جمهوری اعلام کرد، اما همان طور که حسنين هيکل در کتاب خود «مَدافعُ آيةالله» توضيح داده، آن زمان دوران شکوفايی حکومتهای سلطنتی در خاورميانه بود، و از همين رو، روحانيون کشور چنين اظهارنظر کردند که نظام جمهوری در برابر سنتهای ايران رنگورويی ندارد؛ رضاخان هم نياز به بهانهای بيش از اين نداشت که در همان سال 1925 خود را شاه ايران بخواند و يک سال بعد به دست خودش تاج شاهی را بر سر بگذارد.
🔹شاه جديد ريشهای دهاتی داشت و فردی کاملاً بیسواد بود که تازه وقتی افسر شد، خودش به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. همين که پايههای تخت شاهیاش قوام يافت، میبايست به جای آنکه به محل ولادتش نسبت يابد، محملی برای مشروعيت دادن به سلطنت خود پيدا کند؛ بنابراين به تاريخ پيش از خاندان قاجار برگشت و نام «پهلوی» را برای خودش برگزيد که از نامهای رايج قبل از اسلام بود. او همچنين نام کشور را از «فارس» به «ايران» که ارتباط بيشتری با گذشتههای دور داشت تغيير داد.
🔹در واپسين سالهای دهه سی از قرن نوزدهم، فکر تازهای به ذهن شاه رسيد. پسرش محمد(رضا) به سن ازدواج رسيده بود و چه بهتر از اينکه با خاندان محمدعلی در مصر، به عنوان ريشهدارترين خاندان سلطنتی خاورميانه وصلت کند و با اين کار نشان دهد که خانواده او در ميان شاهان منطقه نيز مقبوليت دارد. (هر چند اين کار با قانون اساسی کشور مبنی بر لزوم ايرانی بودن همسر پادشاه در تضاد بود). بدين سان، در مارس 1938 و با برپايی جشنی باشکوه و افسانهای، بين شاهزاده فوزيه و شاهزاده محمدرضا پهلوی ولیعهد ايران ازدواجی سلطنتی صورت گرفت.
🔹ديری نپاييد که آتش جنگ جهانی دوم زبانه کشيد و همه چيز دستخوش دگرگونی شد و بسته به ديدگاه پادشاهان منطقه در باره نبرد ميان آلمان و متفقين، در ميان آنان چنددستگی افتاد؛ زيرا نگاه هر يک به جنگ، با ديگری تفاوت داشت؛ شاهان عراق و اردن و ملک بن سعود روی پيروزی متفقين شرط بسته بودند، در حالی که آرزوی ملک فاروق و رضاشاه اين بود که آلمان پيروز ميدان باشد. با شکست فرانسه، همکاری شاه با آلمان نمايانتر شد و به همين دليل، برای وی جای تعجب نبود که نيروهای انگليس و روسيه از جنوب و شمال در کشورش پيش بروند و او را به واگذاری تاج و تخت شاهی به فرزندش محمدرضا وادار کنند. به دنبال اين تحولات بود که رضاشاه به جنوب آفريقا رفت و در همان جا مُرد.
🔹ماجرای تاريخی تبعيد و مرگ رضاشاه را برای اين گفتم که به داستان شگفتانگيزی در باره مناسبات ميان دو خاندان سلطنتی ايران و مصر اشاره کنم. رضاشاه وقتی به تبعيد رفت، يک شمشير قديمی و کمياب را که با سنگهای گرانبها آذين شده بود، همراه خود داشت. وی پيشتر، آن را برای استفاده در روز تاجگذاری، از گنجينه نفيس سلطنتی ايران برداشته بود. پس از مرگ، همسرش آن شمشير را در تابوت گذاشت و درخواست کرد که جنازه او به ايران انتقال يابد، ولی نيروهای اشغالگر انگليس و روسيه تقاضای او را نپذيرفتند و تابوت را به مصر فرستادند تا در آرامگاه شاهان در مسجد الرفاعی بهامانت نگهداری شود.
🔹با پايان جنگ، امکان انتقال جنازه و دفن آن در ايران فراهم شد و جنازه را از آرامگاه خانوادگی محمدعلی بيرون آوردند و به تهران فرستادند، اما هنگامی که تابوت را گشودند خبری از شمشير نبود. به گمان تاجالملوک همسر رضاشاه، تنها تحليل ماجرا اين بود که داستان شمشير به گوش فاروق رسيده و دستور داده است تابوت را باز کنند و چون چشمش به آن افتاده، از آن خوشش آمده و آن را برای خودش برداشته است. «البته شايد هم گورکن مسجد الرفاعی وقتی میخواسته برای اون مرحوم تلقين بخونه، شمشير را برای خودش برداشته باشه؛ چرا که نه؟ آخه مگه فاروق گدا بوده؟» در پی اين رويداد، طرفداران شاهزاده فوزيه دنيا را برايش جهنم کردند. موجی از حملات لفظی عليه همشهری ما شاهزاده فوزيه به راه افتاد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، او [با اينکه همسر شاه بود] ايرانی به شمار نمیآمد، وانگهی، نتوانسته بود پسری به دنيا بياورد تا ولیعهد تازهای برای شاه جوان باشد، بلکه فقط يک دختر زاييده بود. سال 1948 هنگامی که وی برای گذراندن تعطيلات، به قاهره برگشت، فاروق اعلام کرد که خاندان محمدعلی به اندازه کافی شاهان «نوکيسه» ايرانی را تحمل کردهاند و پس از آن دستور داد که فوزيه نبايد به ايران برگردد و بدين گونه طلاق اتفاق افتاد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
@post_book
فرستۀ 6⃣2⃣
❇️ روز سوم/4
🔹حکومت پهلوی زمانی روی کار آمد که يک افسر ارتش ايران به اسم رضاخان دست به کودتای نظامی زد و تومار طولانی سلطنت قاجار را در هم پيچيد. دوران پهلوی از 1925 و با الگوبرداری از پادشاه کشور همسايه يعنی مصطفی کمال آتاتورک، آغاز شد که آخرين سلطان عثمانی را از اريکه قدرت به زير کشيده بود. ابتدا، رضاخان رژيم ايران را به عنوان جمهوری اعلام کرد، اما همان طور که حسنين هيکل در کتاب خود «مَدافعُ آيةالله» توضيح داده، آن زمان دوران شکوفايی حکومتهای سلطنتی در خاورميانه بود، و از همين رو، روحانيون کشور چنين اظهارنظر کردند که نظام جمهوری در برابر سنتهای ايران رنگورويی ندارد؛ رضاخان هم نياز به بهانهای بيش از اين نداشت که در همان سال 1925 خود را شاه ايران بخواند و يک سال بعد به دست خودش تاج شاهی را بر سر بگذارد.
🔹شاه جديد ريشهای دهاتی داشت و فردی کاملاً بیسواد بود که تازه وقتی افسر شد، خودش به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. همين که پايههای تخت شاهیاش قوام يافت، میبايست به جای آنکه به محل ولادتش نسبت يابد، محملی برای مشروعيت دادن به سلطنت خود پيدا کند؛ بنابراين به تاريخ پيش از خاندان قاجار برگشت و نام «پهلوی» را برای خودش برگزيد که از نامهای رايج قبل از اسلام بود. او همچنين نام کشور را از «فارس» به «ايران» که ارتباط بيشتری با گذشتههای دور داشت تغيير داد.
🔹در واپسين سالهای دهه سی از قرن نوزدهم، فکر تازهای به ذهن شاه رسيد. پسرش محمد(رضا) به سن ازدواج رسيده بود و چه بهتر از اينکه با خاندان محمدعلی در مصر، به عنوان ريشهدارترين خاندان سلطنتی خاورميانه وصلت کند و با اين کار نشان دهد که خانواده او در ميان شاهان منطقه نيز مقبوليت دارد. (هر چند اين کار با قانون اساسی کشور مبنی بر لزوم ايرانی بودن همسر پادشاه در تضاد بود). بدين سان، در مارس 1938 و با برپايی جشنی باشکوه و افسانهای، بين شاهزاده فوزيه و شاهزاده محمدرضا پهلوی ولیعهد ايران ازدواجی سلطنتی صورت گرفت.
🔹ديری نپاييد که آتش جنگ جهانی دوم زبانه کشيد و همه چيز دستخوش دگرگونی شد و بسته به ديدگاه پادشاهان منطقه در باره نبرد ميان آلمان و متفقين، در ميان آنان چنددستگی افتاد؛ زيرا نگاه هر يک به جنگ، با ديگری تفاوت داشت؛ شاهان عراق و اردن و ملک بن سعود روی پيروزی متفقين شرط بسته بودند، در حالی که آرزوی ملک فاروق و رضاشاه اين بود که آلمان پيروز ميدان باشد. با شکست فرانسه، همکاری شاه با آلمان نمايانتر شد و به همين دليل، برای وی جای تعجب نبود که نيروهای انگليس و روسيه از جنوب و شمال در کشورش پيش بروند و او را به واگذاری تاج و تخت شاهی به فرزندش محمدرضا وادار کنند. به دنبال اين تحولات بود که رضاشاه به جنوب آفريقا رفت و در همان جا مُرد.
🔹ماجرای تاريخی تبعيد و مرگ رضاشاه را برای اين گفتم که به داستان شگفتانگيزی در باره مناسبات ميان دو خاندان سلطنتی ايران و مصر اشاره کنم. رضاشاه وقتی به تبعيد رفت، يک شمشير قديمی و کمياب را که با سنگهای گرانبها آذين شده بود، همراه خود داشت. وی پيشتر، آن را برای استفاده در روز تاجگذاری، از گنجينه نفيس سلطنتی ايران برداشته بود. پس از مرگ، همسرش آن شمشير را در تابوت گذاشت و درخواست کرد که جنازه او به ايران انتقال يابد، ولی نيروهای اشغالگر انگليس و روسيه تقاضای او را نپذيرفتند و تابوت را به مصر فرستادند تا در آرامگاه شاهان در مسجد الرفاعی بهامانت نگهداری شود.
🔹با پايان جنگ، امکان انتقال جنازه و دفن آن در ايران فراهم شد و جنازه را از آرامگاه خانوادگی محمدعلی بيرون آوردند و به تهران فرستادند، اما هنگامی که تابوت را گشودند خبری از شمشير نبود. به گمان تاجالملوک همسر رضاشاه، تنها تحليل ماجرا اين بود که داستان شمشير به گوش فاروق رسيده و دستور داده است تابوت را باز کنند و چون چشمش به آن افتاده، از آن خوشش آمده و آن را برای خودش برداشته است. «البته شايد هم گورکن مسجد الرفاعی وقتی میخواسته برای اون مرحوم تلقين بخونه، شمشير را برای خودش برداشته باشه؛ چرا که نه؟ آخه مگه فاروق گدا بوده؟» در پی اين رويداد، طرفداران شاهزاده فوزيه دنيا را برايش جهنم کردند. موجی از حملات لفظی عليه همشهری ما شاهزاده فوزيه به راه افتاد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، او [با اينکه همسر شاه بود] ايرانی به شمار نمیآمد، وانگهی، نتوانسته بود پسری به دنيا بياورد تا ولیعهد تازهای برای شاه جوان باشد، بلکه فقط يک دختر زاييده بود. سال 1948 هنگامی که وی برای گذراندن تعطيلات، به قاهره برگشت، فاروق اعلام کرد که خاندان محمدعلی به اندازه کافی شاهان «نوکيسه» ايرانی را تحمل کردهاند و پس از آن دستور داد که فوزيه نبايد به ايران برگردد و بدين گونه طلاق اتفاق افتاد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
@post_book
🎧 ➖ ماجرای ازدواج شاه و فوزیه و چگونگی برگزاری جشن این وصلت در قاهره و تهران، دستمایه روایت شنیدنی يکی از بخشهای رادیو اینترنتی "مضمون" است که آن را میتوانید از تایم ۱/۲۰/۰۰ فایل صوتی پیوستِ فرسته زير بشنوید و در آن علاوه بر مطالب بالا با چند نکته تازه هم مواجه شوید.👇
Forwarded from رادیو مضمون
رادیو مضمون | محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت میکرد (۲)
🎙شطرنج بدون شاه
▫️یک نفر تو دربار داشت تلاش میکرد کمکم از زیر سایه رضاشاه در بیاد و او محمدرضا بود. رضاخان از روزی که روی تخت نشست، قادر مطلق بود و هر منبع قدرتی غیر از خودش را از بین برد اما آنها به صحنه برگشتند. «سیاستبازی» از یک طرف و «مردمگرایی» از طرف دیگر، دوباره در ایران روبروی «نظامیگری» قرار گرفتند و نزاع و رقابت شروع شده بود. محمدرضا اول باید با نظامیها میبست و پایگاه خودش را آنجا محکم میکرد؛ اما همین هم کار سادهای نبود. بعد تازه این رقابت شروع میشد. در این مسیر، او یک همزاد جاهطلب داشت که کارچرخون سیاسی دربار بود و یک رفیق قدیمی که چشم و گوشش بود؛ اشرف پهلوی و حسین فردوست.
🔺نویسنده: میلادجلیلزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📄 در تنظیم این روایت در پایان هر بخش، به حیاط خلوت متن رفتیم و صدای خانمها و آقایانی که از بستگان و همکاران و صاحب منصبان سالهای سلطنت بودند را متناسب با متن هر شماره کنار هم چیدیم تا ضمن داستان، صدای اصلی بازیگران و موثرین آن زمان را هم به گوش شما برسانیم.
01:14 بخش اول
20:25 حیاط خلوت متن اول
41:10 بخش دوم
1:01:00 حیاط خلوت متن دوم
1:08:35 بخش سوم
1:31:35 حیاط خلوت متن سوم
1:41:25 بخش چهارم
2:01:35 حیاط خلوت متن چهارم
▫️رادیو مضمون کاری از گروه پادکستهای «همیشه درمیان» هست که با همکاری روزنامه فرهیختگان آماده میشود و به گوش شما میرسد.
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
تلگرام |روبیکا |لیبسین | اینستاگرام | اپل پادکست | کست باکس | اسپاتیفای | اپلیکیشن شهرزاد | توییتر |
|قصههای قبلی رادیو مضمون: گجستگان، فلسطین سپس اسرائیل|موسای صدر|بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه|مسئله هستهای ایران|داستان دیزنی؛فرزند رویای آمریکایی|شریعتی شریعتی است|نیمقرن سیاستورزی؛کدام هاشمی| محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت کرد(۱)
🎙شطرنج بدون شاه
▫️یک نفر تو دربار داشت تلاش میکرد کمکم از زیر سایه رضاشاه در بیاد و او محمدرضا بود. رضاخان از روزی که روی تخت نشست، قادر مطلق بود و هر منبع قدرتی غیر از خودش را از بین برد اما آنها به صحنه برگشتند. «سیاستبازی» از یک طرف و «مردمگرایی» از طرف دیگر، دوباره در ایران روبروی «نظامیگری» قرار گرفتند و نزاع و رقابت شروع شده بود. محمدرضا اول باید با نظامیها میبست و پایگاه خودش را آنجا محکم میکرد؛ اما همین هم کار سادهای نبود. بعد تازه این رقابت شروع میشد. در این مسیر، او یک همزاد جاهطلب داشت که کارچرخون سیاسی دربار بود و یک رفیق قدیمی که چشم و گوشش بود؛ اشرف پهلوی و حسین فردوست.
🔺نویسنده: میلادجلیلزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📄 در تنظیم این روایت در پایان هر بخش، به حیاط خلوت متن رفتیم و صدای خانمها و آقایانی که از بستگان و همکاران و صاحب منصبان سالهای سلطنت بودند را متناسب با متن هر شماره کنار هم چیدیم تا ضمن داستان، صدای اصلی بازیگران و موثرین آن زمان را هم به گوش شما برسانیم.
01:14 بخش اول
20:25 حیاط خلوت متن اول
41:10 بخش دوم
1:01:00 حیاط خلوت متن دوم
1:08:35 بخش سوم
1:31:35 حیاط خلوت متن سوم
1:41:25 بخش چهارم
2:01:35 حیاط خلوت متن چهارم
▫️رادیو مضمون کاری از گروه پادکستهای «همیشه درمیان» هست که با همکاری روزنامه فرهیختگان آماده میشود و به گوش شما میرسد.
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
تلگرام |روبیکا |لیبسین | اینستاگرام | اپل پادکست | کست باکس | اسپاتیفای | اپلیکیشن شهرزاد | توییتر |
|قصههای قبلی رادیو مضمون: گجستگان، فلسطین سپس اسرائیل|موسای صدر|بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه|مسئله هستهای ایران|داستان دیزنی؛فرزند رویای آمریکایی|شریعتی شریعتی است|نیمقرن سیاستورزی؛کدام هاشمی| محمدرضا پهلوی؛ آنطور که فکر میکرد، آنگونه که حکومت کرد(۱)
Telegram
attach 📎
🔖 برای اطلاع بیشتر از داستان شمشير و سرنوشت آن، میتوانید به يادداشتهای قاسم غنی در ماههای سفارت ایران در قاهره در سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ با پیشگفتار محمد قائد که نشر کلاغ آن را با عنوان "آدم ما در قاهره" منتشر کرده است، مراجعه کنید.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣2⃣
❇️ روز سوم/5
🔹پس از آن رهسپار ديدار از آرامگاه شاعر پرآوازه و بزرگ شيرازیِ ديگر به نام سعدی شديم. از بدشانسی ما ساعت استراحت بعدازظهر تمام شده بود و اين بار بليتفروش پشت باجه حضور داشت. آنتوان از اينکه اين بار هر دو بليتمان را با قيمت توريست خارجی خريديم، هم خوشحال بود و هم طعنه میزد. اين دفعه کسی که فارسی صحبت کند همراه من نبود تا ادعا کنم که خارجی نيستم و خودم را ايرانی جا بزنم. مزار سعدی وسط يک باغ بزرگ با درختان کشيده است. اين باغ از اموال خود سعدی بوده و پس از مرگش در سال 1292 همين جا دفن شده و اين آرامگاه برايش بنا گرديده است.
🔹به نظر میرسد که اين مزار از آرامگاه حافظ گستردهتر و باشکوهتر است. گنبد فيروزهای بزرگ و ايوانی برافراشته بر دوازده ستون از سنگ گرانيت دارد. سنگ قبری از جنس مرمر درون اتاقی زير گنبد فيروزهای قرار دارد که اطراف آن کتيبههايی از نظم و نثر او است. سعدی منظومه معروف به «بوستان» را نوشته که ديوانی در اوج زيبايی، و مشتمل بر داستانهايی منظوم است. يک سال بعد از آن، ديوان ديگری را به نام «گلستان» فراهم آورده که بهترين نوشته نثر فارسی، و دربردارنده داستانها، مثلها، حکمتها، و پندهای اخلاقی و اجتماعی بسياری است و میتوان آن را «شعر منثور» ناميد. در آنجا گشت کوتاهی زديم و چندين عکس گرفتيم و کمی نشستيم تا با يک نوشيدنی خنک، گلويی تازه کنيم؛ چرا که هوا واقعاً گرم است. چون آنتوان میخواست سهميه نيکوتين روزانهاش را بگيرد، دو تا سيگار آتش کرديم و شربتی مثل گلاب ناب مخلوط با دانههايی خيلی ريز [خاکشير] نوشيديم. روز دوم کاملاً آسوده بودم و هيچ شتابی نداشتم، لذا جاهای ديدنی را با حوصله میديدم. يک ساعت آنجا نشستيم و از سفر و گشت و گذار خود برای هم تعريف کرديم.
🔹آنتوان بيشتر صحبت کرد و در باره سفرش گفت. پيش از ايران به مناطق مختلفی از آسيا رفته است؛ اول به تايلند، لائوس و کامبوج سفر کرده، سپس هند و نپال را ديده، از آنجا تا آذربايجان و گرجستان و سرانجام ارمنستان در شمال غرب ايران را پيموده و از راه زمينی به تبريز رسيده است. داستانهای زيادی از ماجراجويیهايش در اين کشورها را برای من تعريف کرد. او با يک چمدان سبک، يک چادر و يک کيسهخواب اين طرف و آن طرف میرود تا بتواند هر جايی که خواست بخوابد. گاهی از وسايل نقليه عمومی که همواره کاری خطرناک است استفاده میکند، اين روش را Hitch Hiking (HH) «هيچهايک کردن» مینامند و به معنی ايستادن در کنار جاده و سوار شدن به هر ماشينی اعم از اتوبوس و کاميون و تراکتور و هر چهارچرخ يا موتورسيکلت يا جنبدهای است که در مسير باشد و بتوان مفت و مجانی سوارش شد.
🔹يکی از خطر کردنهايش در ارمنستان را اين طوری تعريف کرد که برای تماشای چشماندازهای طبيعی از حاشيه رودخانهای میگذشته است تا بتواند بهراحتی خودش را کنار آب برساند و در آنجا خيمه بزند. در خاک ارمنستان با خودروهای عمومی و خصوصی رفتوآمد میکرده و افراد زيادی در خانهيشان ميزبان او شدهاند. يک بار خانوادهای با کشتن مرغ تازه از او استقبال کردند، اما جز لبخند و اشاره هيچ زبان مشترکی نداشتند که با هم حرف بزنند. آنان چه بسا تحت تأثير همسايگان روس، بيش از حد مشروب مینوشند. در اثنای شام میبيند که دو دختر هشتساله ميزبان ارمنی بدون اعتراض پدر، از او میخواهند که از نوشيدنیاش به آنها هم بدهد. آنتوان با خنده ادامه داد که: «تو عمرم مردمی به اين ديوونگی نديدهام. بچههای دبستانی با خانوادهشون مشروب میخورن، فکرشو بکن که اينها وقتی بزرگ بشن، با چه کسايی چه چيزايی بخورن؟!»
🔹برايم از جزئيات سفرش به ايران از مرز شمال غربی کشور تعريف کرد و نصيحت کرد که خيلی جاها از جمله شهر رشت در شمال ايران با آن طبيعت بارانیِ زيبا و دشتها و کوههای سرسبزش را حتماً ببينم. دليل علاقه شديد او به اين شهر را وقتی متوجه شدم که از کسی نام برد که او را در رشت ديده و يک هفته کامل را در خانهاش سپری کرده است. وقتی از اين داستان و از شيفتگی به وی و شخصيت و تحصيلات او که مثل خودش رشته میکانيک خوانده است، تعريف میکرد، مثل همه فرانسویها خيلی رمانتيک به نظر میرسيد. تصميم داشت در راه زمينی برگشت به ترکيه و در پايان سفری دور و دراز، و پيش از آنکه به فرانسه برسد، يک بار ديگر راه خانه او را در پيش بگيرد و به ديدار او برود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣2⃣
❇️ روز سوم/5
🔹پس از آن رهسپار ديدار از آرامگاه شاعر پرآوازه و بزرگ شيرازیِ ديگر به نام سعدی شديم. از بدشانسی ما ساعت استراحت بعدازظهر تمام شده بود و اين بار بليتفروش پشت باجه حضور داشت. آنتوان از اينکه اين بار هر دو بليتمان را با قيمت توريست خارجی خريديم، هم خوشحال بود و هم طعنه میزد. اين دفعه کسی که فارسی صحبت کند همراه من نبود تا ادعا کنم که خارجی نيستم و خودم را ايرانی جا بزنم. مزار سعدی وسط يک باغ بزرگ با درختان کشيده است. اين باغ از اموال خود سعدی بوده و پس از مرگش در سال 1292 همين جا دفن شده و اين آرامگاه برايش بنا گرديده است.
🔹به نظر میرسد که اين مزار از آرامگاه حافظ گستردهتر و باشکوهتر است. گنبد فيروزهای بزرگ و ايوانی برافراشته بر دوازده ستون از سنگ گرانيت دارد. سنگ قبری از جنس مرمر درون اتاقی زير گنبد فيروزهای قرار دارد که اطراف آن کتيبههايی از نظم و نثر او است. سعدی منظومه معروف به «بوستان» را نوشته که ديوانی در اوج زيبايی، و مشتمل بر داستانهايی منظوم است. يک سال بعد از آن، ديوان ديگری را به نام «گلستان» فراهم آورده که بهترين نوشته نثر فارسی، و دربردارنده داستانها، مثلها، حکمتها، و پندهای اخلاقی و اجتماعی بسياری است و میتوان آن را «شعر منثور» ناميد. در آنجا گشت کوتاهی زديم و چندين عکس گرفتيم و کمی نشستيم تا با يک نوشيدنی خنک، گلويی تازه کنيم؛ چرا که هوا واقعاً گرم است. چون آنتوان میخواست سهميه نيکوتين روزانهاش را بگيرد، دو تا سيگار آتش کرديم و شربتی مثل گلاب ناب مخلوط با دانههايی خيلی ريز [خاکشير] نوشيديم. روز دوم کاملاً آسوده بودم و هيچ شتابی نداشتم، لذا جاهای ديدنی را با حوصله میديدم. يک ساعت آنجا نشستيم و از سفر و گشت و گذار خود برای هم تعريف کرديم.
🔹آنتوان بيشتر صحبت کرد و در باره سفرش گفت. پيش از ايران به مناطق مختلفی از آسيا رفته است؛ اول به تايلند، لائوس و کامبوج سفر کرده، سپس هند و نپال را ديده، از آنجا تا آذربايجان و گرجستان و سرانجام ارمنستان در شمال غرب ايران را پيموده و از راه زمينی به تبريز رسيده است. داستانهای زيادی از ماجراجويیهايش در اين کشورها را برای من تعريف کرد. او با يک چمدان سبک، يک چادر و يک کيسهخواب اين طرف و آن طرف میرود تا بتواند هر جايی که خواست بخوابد. گاهی از وسايل نقليه عمومی که همواره کاری خطرناک است استفاده میکند، اين روش را Hitch Hiking (HH) «هيچهايک کردن» مینامند و به معنی ايستادن در کنار جاده و سوار شدن به هر ماشينی اعم از اتوبوس و کاميون و تراکتور و هر چهارچرخ يا موتورسيکلت يا جنبدهای است که در مسير باشد و بتوان مفت و مجانی سوارش شد.
🔹يکی از خطر کردنهايش در ارمنستان را اين طوری تعريف کرد که برای تماشای چشماندازهای طبيعی از حاشيه رودخانهای میگذشته است تا بتواند بهراحتی خودش را کنار آب برساند و در آنجا خيمه بزند. در خاک ارمنستان با خودروهای عمومی و خصوصی رفتوآمد میکرده و افراد زيادی در خانهيشان ميزبان او شدهاند. يک بار خانوادهای با کشتن مرغ تازه از او استقبال کردند، اما جز لبخند و اشاره هيچ زبان مشترکی نداشتند که با هم حرف بزنند. آنان چه بسا تحت تأثير همسايگان روس، بيش از حد مشروب مینوشند. در اثنای شام میبيند که دو دختر هشتساله ميزبان ارمنی بدون اعتراض پدر، از او میخواهند که از نوشيدنیاش به آنها هم بدهد. آنتوان با خنده ادامه داد که: «تو عمرم مردمی به اين ديوونگی نديدهام. بچههای دبستانی با خانوادهشون مشروب میخورن، فکرشو بکن که اينها وقتی بزرگ بشن، با چه کسايی چه چيزايی بخورن؟!»
🔹برايم از جزئيات سفرش به ايران از مرز شمال غربی کشور تعريف کرد و نصيحت کرد که خيلی جاها از جمله شهر رشت در شمال ايران با آن طبيعت بارانیِ زيبا و دشتها و کوههای سرسبزش را حتماً ببينم. دليل علاقه شديد او به اين شهر را وقتی متوجه شدم که از کسی نام برد که او را در رشت ديده و يک هفته کامل را در خانهاش سپری کرده است. وقتی از اين داستان و از شيفتگی به وی و شخصيت و تحصيلات او که مثل خودش رشته میکانيک خوانده است، تعريف میکرد، مثل همه فرانسویها خيلی رمانتيک به نظر میرسيد. تصميم داشت در راه زمينی برگشت به ترکيه و در پايان سفری دور و دراز، و پيش از آنکه به فرانسه برسد، يک بار ديگر راه خانه او را در پيش بگيرد و به ديدار او برود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ8⃣2⃣
❇️ روز سوم/6
🔹از مزار سعدی بيرون آمديم تا جواب قاروقور شکممان را بدهيم. بالاخره يک جايی برای خوردن غذای سنتی ايرانی، يعنی کبابهايی که آشپرخانه ايرانی بدان شهره است، پيدا کرديم. بنا به توصيه دوستانی که عاشق غذای ايرانی هستند، «کوبيده» سفارش دادم، چيزی خيلی شبيه کوفته اما وَرزخورده و کشيده. احساس کردم برنجی که همراه کوبيده آوردند، هيچ تناسبی با ناهار يک نفر ندارد؛ چون به قدری زياد است که دستکم دو نفر میتوانند با آن سير شوند. هر يک پرس غذا علاوه بر اين، شامل يک برش کره و يک سيخ گوجهفرنگی کبابی هم بود. آنتوان به آب کردن کره روی برنج پرداخت و توضيح داد که برنج در وعده غذای ايرانی يک خوراکی متبرک است. من هم ادای او را در آوردم و شروع کردم به باز کردن کره روی دانههای کشيده برنج که دو رنگ سفيد و زعفرانی داشت. کره در کمتر از يک دقيقه روی حرارت پلو آب شد. «کوبيده» سفارش موفقيتآميزی بود. گوشت آن بس که نرم است بهراحتی در دهان آب میشود. از ناهار خوشمزه ظهر که بيشتر از سه دلار خرج بر نداشت، لذت برديم و غذايمان را با معروفترين نوشيدنی در سفرههای ناهار و شام ايرانی، يعنی دوغ تمام کرديم، نوشيدنیای سبک؛ آميزهای از ماست و آب.
🔹در شيراز که پر از باغها و بوستانها است، وعده بعدی ما «باغ ارم» بود، همان «اِرَم ذات العِماد» که در قرآن هم از آن ياد شده است. در آنجا مليکا را ديديم که پس از چند ساعت بودنِ با خانواده، اکنون به سراغ ما آمده بود. اندکی در باغ قدم زديم، باغ ارم نزديک دانشگاه شيراز است که پيرامون آن پر از دستههای چند نفره يا دونفره از دانشجويان دختر و پسر است. مليکا از گرفتاریهای دختران در ديدار دوستانشان در دوران مدرسه و دانشگاه گفت و از بعضی فريبکاریهای آنان برای گول زدن پدر و مادرها پرده برداشت.
🔹گشت و گذار سريع خود را به پايان برديم و با پنهان شدن خورشيد در پشت کوههای اطراف شيراز، راه افتاديم. مليکا ما را به جايی در همان نزديکیهای باغ ارم برد که يکی از خوراکیهای معروف شيراز به نام «فالوده شيرازی» را بخوريم. در مسير رسيدن به اين فروشگاه، متوجه شدم که ماشينها در اين خيابانِ نسبتاً تاريک بهکندی حرکت میکنند و دخترهای بزککرده در اين خيابان بسيار زياد هستند. از مليکا جويای معمای اين خيابان پر رمزوراز شدم، از خجالت گونههايش سرخ شد و توضيح داد که «اين خيابون به شيرينزبونهايی معروفه که با خودنمايی، با يه يکی رفيق میشن». ..«يعنی چی؟» آنتوان که برق خنده در چشمانش دويده بود، گفت: «دَور دَور»، که البته من از اين حرف هيچی نفهميدم. آنتوان جسورانهتر از مليکا، برايم شرح داد که «دور دور» اسمی است که در هر يک از شهرهای ايران، روی يک خيابان معين و مشهور میگذارند و جوانها در آن، ماشينهای مدلبالا يا معمولی خود را به نمايش میگذارند.
🔹مليکا از وضع بیمثال شيراز خيلی به خودش میباليد و ادامه داد که به دليل همين آوازه، گاهی جوانهای تهرانی برای گذراندن تعطيلات آخر هفته با ماشينهای مدلبالای خودشان به اين شهر میآيند. «بر محمّد صلوات! واقعاً که چه آوازه درخشانی!» آنتوان هم از روی شوخی اما با افتخار، اضافه کرد که «من چون خارجی بودم و چشمهای رنگی داشتم، در رشت ستاره دَور دور شده بودم، و در حالی که با دوستان ايرانی خودم قدم میزدم، ديگران من را نشان میکردند».
🔹بالاخره ايستاديم برای خوردن «فالوده» که چيزی است شبيه نودل چينی، اما آن را با خمير [نشاسته] آميخته با شکر درست میکنند، و همراه با آبميوه تازه میخورند. برای پايان اين روزِ گرم و پس از ساعتها گشت زدن در چندين باغ، فالوده انتخاب مناسبی بود. آنتوان خواست به هتل برگردد تا فردا صبح زود به پرسپوليس [تخت جمشيد] برود. از من هم دعوت کرد که با او بروم. چون وقت مليکا و سميه فردا صبح پر است و نمیتوانند با ما باشند، من هم بدون هيچ ملاحظهای قبول کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ8⃣2⃣
❇️ روز سوم/6
🔹از مزار سعدی بيرون آمديم تا جواب قاروقور شکممان را بدهيم. بالاخره يک جايی برای خوردن غذای سنتی ايرانی، يعنی کبابهايی که آشپرخانه ايرانی بدان شهره است، پيدا کرديم. بنا به توصيه دوستانی که عاشق غذای ايرانی هستند، «کوبيده» سفارش دادم، چيزی خيلی شبيه کوفته اما وَرزخورده و کشيده. احساس کردم برنجی که همراه کوبيده آوردند، هيچ تناسبی با ناهار يک نفر ندارد؛ چون به قدری زياد است که دستکم دو نفر میتوانند با آن سير شوند. هر يک پرس غذا علاوه بر اين، شامل يک برش کره و يک سيخ گوجهفرنگی کبابی هم بود. آنتوان به آب کردن کره روی برنج پرداخت و توضيح داد که برنج در وعده غذای ايرانی يک خوراکی متبرک است. من هم ادای او را در آوردم و شروع کردم به باز کردن کره روی دانههای کشيده برنج که دو رنگ سفيد و زعفرانی داشت. کره در کمتر از يک دقيقه روی حرارت پلو آب شد. «کوبيده» سفارش موفقيتآميزی بود. گوشت آن بس که نرم است بهراحتی در دهان آب میشود. از ناهار خوشمزه ظهر که بيشتر از سه دلار خرج بر نداشت، لذت برديم و غذايمان را با معروفترين نوشيدنی در سفرههای ناهار و شام ايرانی، يعنی دوغ تمام کرديم، نوشيدنیای سبک؛ آميزهای از ماست و آب.
🔹در شيراز که پر از باغها و بوستانها است، وعده بعدی ما «باغ ارم» بود، همان «اِرَم ذات العِماد» که در قرآن هم از آن ياد شده است. در آنجا مليکا را ديديم که پس از چند ساعت بودنِ با خانواده، اکنون به سراغ ما آمده بود. اندکی در باغ قدم زديم، باغ ارم نزديک دانشگاه شيراز است که پيرامون آن پر از دستههای چند نفره يا دونفره از دانشجويان دختر و پسر است. مليکا از گرفتاریهای دختران در ديدار دوستانشان در دوران مدرسه و دانشگاه گفت و از بعضی فريبکاریهای آنان برای گول زدن پدر و مادرها پرده برداشت.
🔹گشت و گذار سريع خود را به پايان برديم و با پنهان شدن خورشيد در پشت کوههای اطراف شيراز، راه افتاديم. مليکا ما را به جايی در همان نزديکیهای باغ ارم برد که يکی از خوراکیهای معروف شيراز به نام «فالوده شيرازی» را بخوريم. در مسير رسيدن به اين فروشگاه، متوجه شدم که ماشينها در اين خيابانِ نسبتاً تاريک بهکندی حرکت میکنند و دخترهای بزککرده در اين خيابان بسيار زياد هستند. از مليکا جويای معمای اين خيابان پر رمزوراز شدم، از خجالت گونههايش سرخ شد و توضيح داد که «اين خيابون به شيرينزبونهايی معروفه که با خودنمايی، با يه يکی رفيق میشن». ..«يعنی چی؟» آنتوان که برق خنده در چشمانش دويده بود، گفت: «دَور دَور»، که البته من از اين حرف هيچی نفهميدم. آنتوان جسورانهتر از مليکا، برايم شرح داد که «دور دور» اسمی است که در هر يک از شهرهای ايران، روی يک خيابان معين و مشهور میگذارند و جوانها در آن، ماشينهای مدلبالا يا معمولی خود را به نمايش میگذارند.
🔹مليکا از وضع بیمثال شيراز خيلی به خودش میباليد و ادامه داد که به دليل همين آوازه، گاهی جوانهای تهرانی برای گذراندن تعطيلات آخر هفته با ماشينهای مدلبالای خودشان به اين شهر میآيند. «بر محمّد صلوات! واقعاً که چه آوازه درخشانی!» آنتوان هم از روی شوخی اما با افتخار، اضافه کرد که «من چون خارجی بودم و چشمهای رنگی داشتم، در رشت ستاره دَور دور شده بودم، و در حالی که با دوستان ايرانی خودم قدم میزدم، ديگران من را نشان میکردند».
🔹بالاخره ايستاديم برای خوردن «فالوده» که چيزی است شبيه نودل چينی، اما آن را با خمير [نشاسته] آميخته با شکر درست میکنند، و همراه با آبميوه تازه میخورند. برای پايان اين روزِ گرم و پس از ساعتها گشت زدن در چندين باغ، فالوده انتخاب مناسبی بود. آنتوان خواست به هتل برگردد تا فردا صبح زود به پرسپوليس [تخت جمشيد] برود. از من هم دعوت کرد که با او بروم. چون وقت مليکا و سميه فردا صبح پر است و نمیتوانند با ما باشند، من هم بدون هيچ ملاحظهای قبول کردم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣2⃣
❇️ روز سوم/7
🔹بعد از اينکه آنتوان از ما جدا شد، مليکا با گفتن اينکه تا لحظاتی ديگر يکی از دوستانش به سراغ ما میآيد تا با من آشنا شود و با هم بيرون برويم، من را غافلگير کرد؛ چرا که ديگر مجالی برای برداشت غلط از رفتار پيشازظهر او باقی نمیماند. خداوند به کمک من آمد، و همه ترديدهای خود را کنار گذاشتم. سوار ماشين معمولی دوستش شديم که جوانی 25 ساله به نام نويد بود. چهرهای شبيه پاکستانیها داشت، با عينکی طبی بر چشم و موهايی مشکی و نامرتب. قيافهاش داد میزد که جوان زحمتکشی است و همه روزش را در کار گذرانده و از سر کارش مستقيماً سراغ ما آمده است. حيرتزده با خودم گفتم که: «واقعاً نمیدونم تو چه عالمی سير میکنه، اما به نظر بچه خوب و حلالزادهای مياد». از او خواستم که شب خود را در جايی سپری کنيم که به قول ايرانیها «قليان» داشته باشد. مليکا گفته بود که در مرکز شهر پيدا کردن چنين جايی سخت است؛ چون دود کردن در محيطهای بسته ممنوع است. از شهر دور شديم و به اطراف شيراز رفتيم و در فضای يک باغ، به کافهای رفتيم که اجازه داشت به مشتريانش قليان عرضه کند. وقتی احساس کردم درجه حرارت کم شده است و بدن من هم به دليل پوشيدن لباس خنک تابستانی از سرما گزگز میکند، تازه فهميدم که چقدر از شهر فاصله گرفتهايم. با اين حال، ظاهراً به دليل دود قليانی که از هر طرف بالا میرفت، فضای جايی که نشسته بوديم گرم شده بود. علاقه عجيب ايرانیها به نشستن روی زمين در اين جا کاملاً پيدا است. بر خلاف همه کافهها و رستورانهای ديگر، خبری از ميز و صندلی در ميان نيست، و به جای آن، در گوشهگوشه اين باغ، به تعبير ايرانیها «تخت»هايی گذاشتهاند که چيزی است شبيه يک ميز چهارگوش و چهارپايه، با حدود دو متر مساحت، و حدود نيم متر ارتفاع که بايد کفشهايتان را دربياوريد و بالای آن بنشينيد؛ مثل اينکه روی يک سکوی بلند نشسته باشيد. همه تختها با قالی مفروش است و اطراف آنها که کمی بلندتر است برای راحتی بيشتر، چندين مخدّه و پشتی گذاشتهاند. اين کافه در کنار قليان، انواع نوشيدنی و کباب هم عرضه میکند. خانوادهها و جوانهای فراوانی در آن نشستهاند. صاحب آن روی يک تابلو بزرگ به همه يادآوری کرده است که بايد پوشش و ضوابط اسلامی را رعايت کنند. اما بيشتر دخترها موهايشان پيدا است، و اگر هم پارچهای روی سر انداختهاند، برای اين است که با مأموران مشکلی نداشته باشند. بعضی از آنها در قليانکشی، با دوستان خودشان مسابقه گذاشتهاند.
🔹خدا را شکر که دولت ايران، برخلاف طالبان که در زمان حکومت خود بر افغانستان چنين کردند، قليان و سيگار را ممنوع نکرده است. دوست مليکا حرف من را قطع کرد و گفت: «يک زمانی حرام بوده است، اما همان وقت از حرف خودشان دست برداشتند». از اين حرف تعجب کردم و از او توضيح بيشتری خواستم. توضيح مختصری در باره اقداماتی داد که سالها پيش، يعنی در اوايل قرن بيستم، به «جنبش تنباکو» معروف شد، بدين شرح که شاه قاجار خريد تنباکو از کشاورزان را در انحصار يک شرکت انگليسی قرار داد، تا ارزان بخرد و گران بفروشد. کشاورزان و تجار اين محصول که از اين رهگذر زيان بسياری ديده بودند، نخست درصدد بر آمدند که شاه را از اين تصميم منصرف کنند، اما چون شاه کوتاه نيامد، مردم بر او شوريدند، و بزرگترين مرجع وقت شيعه در عراق فتوايی صادر کرد، مبنی بر اينکه «استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است». در آن روزگار، مردم به کلمهکلمه فتوا پايبند بودند، هر چند سخت و غريب باشد؛ از اين رو، شيعيان بلافاصله، استفاده از قليان را ترک کردند، چندان که وقتی يک روز شاه از نوکرانش خواست که قليانِ بامدادی را برايش چاق کنند، به او گفتند که در پيروی از فتوايی که از مرجع صادر شده است، همه قليانها را شکسته و تمام تنباکوها را از بين بردهاند. اين فتوا به ورشکسته شدن فوری شرکت انگليسی و فسخ آن قرارداد انجاميد. برای در اختيار نهادن اين اطلاعات، از وی سپاسگزار شدم و بار ديگر خدا را شکر کردم که زمان اين فتوا سپری شده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣3⃣
❇️ روز سوم/8
🔹در وسط محلی که نشستهايم، يک گروه موسيقی دونفره، ساز مینوازند: يکی با چيزی همانند طبل و دف، و ديگری با سازی زهی شبيه «قانون»، در اين ميان فرد ديگری هم هست که از روی نت موسيقی روبهروی خود، آوازهای قديم و جديد را سر میدهد. قوانين ايران آواز زنان را ممنوع کرده است، اما خوانندگان ايرانی در خارج از کشور به اين کار مشغول هستند و فايلهای صوتیشان در بازار سياه قابل خريد و فروش و شنيدن است.
🔹با هم چای نوشيديم و بالاخره پس از سه روز هجران، موفق به کشيدن قليان شدم. بيش از يک ساعت در آنجا نشستيم. هر دو از چگونگی رابطه خود که دو سال است ادامه دارد، برايم گفتند، و نويد از تحصيلات مهندسی و کارش در زمينه دستگاههای دزدگير و اعلام حريق گفت.
🔹ديگر وقت رفتن است؛ چرا که مليکا بايد زود به خانه برگردد، ولی من از او خواستم که پيش از رفتن، يک سيمکارت ايرانی برای من بخرد تا در طول سفر از آن استفاده کنم؛ زيرا مکالمه تلفنی واقعاً گران است و اقامت من هم به درازا میکشد. در راه برگشت، در يکی از نمايندگیهای بزرگترين شبکه موبايل ايران يعنی «ايرانسل» توقف کرديم و از او خواستم که يک خط موبايل با اينترنت پرسرعت در اختيار من قرار دهد. کارمند با پوزش، اعلام کرد که فروش سرويس اينترنت پرسرعت به خارجیها قانوناً ممنوع است. يک فرم بلندبالا را پر کردم، و پای آن را امضا و اثر انگشت زدم و از من خواستند تا صبح فردا صبر کنم که خط قابل استفاده شود. کار پيچيده اما در هر حال واقعاً مهمی را انجام دادم تا به يک خط تلفن با سرويس کمسرعت اينترنت دست بيابم و از طريق آن، با محل کار خود در قاهره و ديگر کاربران شبکه CS در ادامه سفر ارتباط داشته باشم.
🔹پيشنهاد کردند که من را تا خانه مادربزرگ برسانند، اما با تشکر از آنها خواستم مرا به نزديکترين کافینت ببرند تا صفحههای سايت CS را به منظور ارتباط با کاربران در شهرهای پيشِرو زيرورو کنم و بهخصوص دنبال ميزبانانی در يزد و اصفهان باشم. کافینتها در همه جای شيراز به چشم میآيند؛ چون سرويس اينترنت در همه خانهها نيست و اگر هم باشد سرعت بالايی ندارد. سميه گفته بود که بيشتر شبکههای اجتماعی و سرويسهای ويدئويی مثل يوتيوب و توئيتر و فيسبوک در ايران فيلتر هستند، اما نرمافزارهای پروکسی بسياری هم برای عبور از برنامههای فيلترشده وجود دارد. اين نرمافزارها روی همه رايانههای خصوصی و عمومی و حتی روی گوشیهای تلفن همراه نصب هستند. جالب اين است که همان شرکتهايی که سرويس فيلترينگ را به دولت میفروشند، خودشان برنامههايی را هم برای عبور از آنها عرضه میکنند؛ همهاش تجارت است ديگر!
🔹خيلی سعی کردم يک ميزبان در يزد پيدا کنم، اما به دليل کوچک بودن شهر، کار اصلاً سادهای نيست. از جوانی به نام «علی» نامهای با مضمون آمادگی برای ديدار و راهنمايی در شهر دريافت کردم. آنتوان به من توصيه کرد تا به يک هاستل با نام «جاده ابريشم» بروم و تصميم گرفتم دو روزی را که در يزد هستم آنجا اقامت کنم.
🔹درخواست پذيرايی در اصفهان را که مقصد بعدی من است، برای بسياری از کاربران فرستادم. مثل هميشه، نتوانستم بهراحتی ميزبانی را پيدا کنم، فعلاً چارهای ندارم جز اينکه منتظر پاسخ بمانم.
🔹با نشان دادن برگهای که مليکا به من داده و جزئيات آدرس را در آن نوشته بود، با تاکسی رهسپار خانه مادربزرگ شدم. زمانی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، مطالعه کردم و آماده شدم که برای ديدار ساعت نه صبح با آنتوان به منظور بازديد از پرسپوليس در نزديکی شيراز، فردا صبح زود از خواب برخيزم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
پیشتر در همین کانال از دکتر حسینعلی محفوظ یاد کرده بودم؛ استادی عراقی و نخستين غيرايرانی که دکترای ادبيات فارسی را از دانشگاه تهران گرفت و در رساله خود به مقایسه شعر سعدی و متنبی پرداخت.
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book
🔸هنوز عاشق سعدی بود و یک بار که در مشهد او را دیدم از من خواست که غزلی از سعدی برایش بخوانم.. خيلیها را شنيده بود و مرحبا و حبّذا میگفت، اما اين بيت از غزل معروف شيخ اجل را که شنيد، سرمست شد و واژه واژهاش را به جان کشيد:
🔸غزال اگر به کمند اوفتد عَجب نبوَد
🔸عجب فتادن مردی ست در کمند غزال!
🔻🔻🔻
@post_book