♦️ نقشه سفر مسافر کاناپهگرد در ایران:
شهرهای شيراز. يزد. اصفهان. کاشان. قم. تهران. قزوين. دوباره تهران و سرانجام مشهد و از مرز افغانستان به سوی شهر هرات
🔻🔻🔻
@post_book
شهرهای شيراز. يزد. اصفهان. کاشان. قم. تهران. قزوين. دوباره تهران و سرانجام مشهد و از مرز افغانستان به سوی شهر هرات
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2⃣1⃣
❇️ روز اول/2
🔹هواپيما از قاهره به سمت دوحه پرواز کرد تا لحظههای شوق فراوان من برای رسيدن به ايران، بهکندی سپری شود. مسير دوحه تا شيراز واقعاً کوتاه است و بيش از 90 دقيقه طول نخواهد کشيد و چون میدانستم که صبح اول وقت يعنی حدود چهار بامداد به شيراز خواهم رسيد، به مليکا گفتم که چند ساعت پيش از ظهر را در هتل میخوابم تا بعد از پايان ساعت کاری، يکديگر را ببينيم. من را برای ديدار خانواده و پدر و مادرش و صرف غذا به خانهشان دعوت کرد و وعده داد که يک ناهار ايرانی «با دستپخت مادرش» تهيه خواهد ديد.
🔹 قبل از سفر سعی کردم روی اينترنت هتل رزرو کنم، ولی بيشتر سايتهايی که با آنها کار میکردم، نمیتوانستند با سايتهای ايرانی ارتباط برقرار کنند و به رزرو هتل بپردازند. تلفنی از يکی از هتلها خواستم که فقط برای يک شب، اتاقی را برايم نگه دارد. برای من مهم است که قبل از سفر حتی اگر شده به صورت تلفنی اتاق رزرو داشته باشم. اگر اين کار را نمیکردم نمیدانستم در پاسخ اين سؤال افسر گذرنامه که «در ايران کجا اقامت میکنی؟» چه جوابی بدهم. داشتن اين رزرو، دستکم اين فايده را دارد که علامتهای سؤال در باره من و سفر من کمتر میشود.
🔹کتاب راهنمای سفر به ايران را در فاصله کوتاه دوحه تا شيراز ورق زدم تا برای جاهايی که در شيراز بايد ببينم برنامهريزی کنم. از آنجا که اين سفر طولانیترين مسافرت من است و هيچ عجلهای هم ندارم، قبلاً تصميم گرفتهام که خيلی نرم و آهسته قدم بردارم و بيشتر از پرداختن به اماکن و بناها، به جستوجو در اوضاع و احوال مردم بپردازم.
🔹«خانمها، آقايان، ما در حال نزديک شدن به فرودگاه بينالمللی شيراز هستيم، لطفاً کمربندهای ايمنی پرواز را ببنديد و پشتی صندلی خود را به حالت عادی برگردانيد.» همه مسافران کمربندهای ايمنی را بستند و بيشتر خانمهای مسافر، روسری خودشان را بر سر گذاشتند، چون طبق قانون کشور ايران، زنان بايد موهای خود را پوشيده نگه دارند، قانون حجاب ايران در اين زمينه همانند عربستان سعودی است؛ به همين دليل، به ياد فضای پرواز به جده افتادم که زنان در آغاز سفر با آرايش کامل سوار هواپيما شدند و قبل از فرود و در هنگام بستن کمربندهای ايمنی، برای رعايت حجاب، عبای خود را روی سر انداختند. فکر میکردم که جامعه ايرانی به دو دليل شرعی و قانونی خود را ملزم به حجاب میداند، ولی معلوم شد که درصد کمی از خانمهای مسافر اين پرواز که غالباً هم پا به سن گذاشته بودند مسأله شرعی را در نظر داشتند. به هر حال، همه آنها قبل از ورود به ايران حجاب را رعايت کردند که البته اين به معنای پوشيدن «چادر» نبود. چادر واژهای فارسی به معنای خيمه است و به پوششی مانند عبا که زنان ايرانی بر سر میگذارند اطلاق میشود؛ پارچهای است گشاد و بلند مانند شنلهايی که مصریها به تن میکنند. آن طوری که از همسفر بغلدستی فهميدم، هيچ اجباری در پوشيدن چادر نيست، بلکه فقط بايد حرمت حجاب را حفظ کرد. احساس کردم که حالت مسافران اين پرواز از وقتی در آسمان ايران قرار گرفتند، کاملاً دگرگون شد.
🔹يک اتوبوس ما را از پای پلههای هواپيما به سمت سالن مسافران ورودی برد، فرودگاهی کوچک و يکطبقه و تهی از نشانههای سرمايهداری که در فرودگاههای جهان به چشم میآيد؛ از مغازههای غرق در نور گرفته تا رستورانهای مجلل.
🔹در ورودی ساختمان، تصوير جدی و پرصلابت (امام) خمينی رهبر انقلاب با عمامه سياه و محاسن سفید و عکس خندان رهبر کنونی (آيتالله) خامنهای روبهروی شما قرار دارد، تا نخستين کسانی باشند که در هنگام ورود به ايران آنان را ببينيد، اما هيچ نشانی از تصوير رئيس جمهور کنونی کشور (حسن روحانی) ديده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 2⃣1⃣
❇️ روز اول/2
🔹هواپيما از قاهره به سمت دوحه پرواز کرد تا لحظههای شوق فراوان من برای رسيدن به ايران، بهکندی سپری شود. مسير دوحه تا شيراز واقعاً کوتاه است و بيش از 90 دقيقه طول نخواهد کشيد و چون میدانستم که صبح اول وقت يعنی حدود چهار بامداد به شيراز خواهم رسيد، به مليکا گفتم که چند ساعت پيش از ظهر را در هتل میخوابم تا بعد از پايان ساعت کاری، يکديگر را ببينيم. من را برای ديدار خانواده و پدر و مادرش و صرف غذا به خانهشان دعوت کرد و وعده داد که يک ناهار ايرانی «با دستپخت مادرش» تهيه خواهد ديد.
🔹 قبل از سفر سعی کردم روی اينترنت هتل رزرو کنم، ولی بيشتر سايتهايی که با آنها کار میکردم، نمیتوانستند با سايتهای ايرانی ارتباط برقرار کنند و به رزرو هتل بپردازند. تلفنی از يکی از هتلها خواستم که فقط برای يک شب، اتاقی را برايم نگه دارد. برای من مهم است که قبل از سفر حتی اگر شده به صورت تلفنی اتاق رزرو داشته باشم. اگر اين کار را نمیکردم نمیدانستم در پاسخ اين سؤال افسر گذرنامه که «در ايران کجا اقامت میکنی؟» چه جوابی بدهم. داشتن اين رزرو، دستکم اين فايده را دارد که علامتهای سؤال در باره من و سفر من کمتر میشود.
🔹کتاب راهنمای سفر به ايران را در فاصله کوتاه دوحه تا شيراز ورق زدم تا برای جاهايی که در شيراز بايد ببينم برنامهريزی کنم. از آنجا که اين سفر طولانیترين مسافرت من است و هيچ عجلهای هم ندارم، قبلاً تصميم گرفتهام که خيلی نرم و آهسته قدم بردارم و بيشتر از پرداختن به اماکن و بناها، به جستوجو در اوضاع و احوال مردم بپردازم.
🔹«خانمها، آقايان، ما در حال نزديک شدن به فرودگاه بينالمللی شيراز هستيم، لطفاً کمربندهای ايمنی پرواز را ببنديد و پشتی صندلی خود را به حالت عادی برگردانيد.» همه مسافران کمربندهای ايمنی را بستند و بيشتر خانمهای مسافر، روسری خودشان را بر سر گذاشتند، چون طبق قانون کشور ايران، زنان بايد موهای خود را پوشيده نگه دارند، قانون حجاب ايران در اين زمينه همانند عربستان سعودی است؛ به همين دليل، به ياد فضای پرواز به جده افتادم که زنان در آغاز سفر با آرايش کامل سوار هواپيما شدند و قبل از فرود و در هنگام بستن کمربندهای ايمنی، برای رعايت حجاب، عبای خود را روی سر انداختند. فکر میکردم که جامعه ايرانی به دو دليل شرعی و قانونی خود را ملزم به حجاب میداند، ولی معلوم شد که درصد کمی از خانمهای مسافر اين پرواز که غالباً هم پا به سن گذاشته بودند مسأله شرعی را در نظر داشتند. به هر حال، همه آنها قبل از ورود به ايران حجاب را رعايت کردند که البته اين به معنای پوشيدن «چادر» نبود. چادر واژهای فارسی به معنای خيمه است و به پوششی مانند عبا که زنان ايرانی بر سر میگذارند اطلاق میشود؛ پارچهای است گشاد و بلند مانند شنلهايی که مصریها به تن میکنند. آن طوری که از همسفر بغلدستی فهميدم، هيچ اجباری در پوشيدن چادر نيست، بلکه فقط بايد حرمت حجاب را حفظ کرد. احساس کردم که حالت مسافران اين پرواز از وقتی در آسمان ايران قرار گرفتند، کاملاً دگرگون شد.
🔹يک اتوبوس ما را از پای پلههای هواپيما به سمت سالن مسافران ورودی برد، فرودگاهی کوچک و يکطبقه و تهی از نشانههای سرمايهداری که در فرودگاههای جهان به چشم میآيد؛ از مغازههای غرق در نور گرفته تا رستورانهای مجلل.
🔹در ورودی ساختمان، تصوير جدی و پرصلابت (امام) خمينی رهبر انقلاب با عمامه سياه و محاسن سفید و عکس خندان رهبر کنونی (آيتالله) خامنهای روبهروی شما قرار دارد، تا نخستين کسانی باشند که در هنگام ورود به ايران آنان را ببينيد، اما هيچ نشانی از تصوير رئيس جمهور کنونی کشور (حسن روحانی) ديده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🖌محمد المنسی قندیل:
🔸 سه بار به ايران رفتهام و همه مناطق شمال و جنوب آن را ديدهام، اما با خواندن این کتاب احساس میکنم برای اولین بار است که ايران را میبینم.
سفرنامهای دلانگیز، آمیخته با انبوهی از اطلاعاتی که نويسندهاش آنها را با خونسردی خاصی فراهم آورده است.
نگارندهای که از سفرنامهنويسی عبور کرده و پا به عرصه رماننویسی نهاده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 سه بار به ايران رفتهام و همه مناطق شمال و جنوب آن را ديدهام، اما با خواندن این کتاب احساس میکنم برای اولین بار است که ايران را میبینم.
سفرنامهای دلانگیز، آمیخته با انبوهی از اطلاعاتی که نويسندهاش آنها را با خونسردی خاصی فراهم آورده است.
نگارندهای که از سفرنامهنويسی عبور کرده و پا به عرصه رماننویسی نهاده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3⃣1⃣
❇️ روز اول/3
🔹با رسيدن به باجههای کنترل گذرنامه، ديدم که روی يکی از پنجرهها به زبان فارسی نوشته شده: «خارجی»، و روی دو تا از پنجرهها نوشته شده: «ايرانی». وقتی فهميدم که میتوانم نوشتهها را بخوانم خيلی ذوق کردم، اصلاً گمان نمیبردم که حروف فارسی تا اين اندازه با عربی شباهت داشته باشد. در صف مسافران «خارجی» پنج نفر ديگر هم ايستاده بودند، و در هر يک از دو صف ديگر بيش از پنجاه نفر، برای رسيدن زودتر به مقابل يکی از پنجرهها دعوا داشتند. واقعاً خوشحال بودم که مراحل ورود بهسرعت طی خواهد شد؛ چون بعد از يک سفر يازده ساعته و در حالی که تقريباً چيزی نخورده بودم، داشتم از حال میرفتم. برای اولين بار، از اينکه يک «خارجی» هستم احساس خوبی داشتم، ولی..
«نَه هر چه مُراد دل و جان خواهد بود
آن کار هميشه آنچنان خواهد بود»
خيلی زود معلوم شد که اشتباه میکنم، و امتياز داشتن هيچ ربطی به تعداد افراد ندارد؛ چرا که مسافر خارجی برای طی مراحل اخذ ويزا و مُهر ورود به زمان بيشتری نيازمند است. کار صد مسافر ايرانی تمام شد و هنوز اقدامات مربوط به ورود مسافران خارجی مانده بود.
🔹افسر گذرنامه از محل اقامت و دليل سفر من پرسيد. معلوم بود که دستپاچه است و تا به حال با يک مسافر مصری بدون مُهر ويزا روبهرو نشده. برای خاطرجمع شدن، از همکارانش پرسوجو کرد و بالاخره مهر ورود را روی پاسپورت کوبيد و اين نکته را هم فراموش نکرد که با عربی دستوپا شکستهای به من بگويد که اگر اقامت من بيش از دو هفته به درازا میکشد، بايد برای تمديد ويزا به بخش مربوط در نيروی انتظامی مراجعه کنم.
🔹بيشتر افسران و کارمندان بخش کنترل گذرنامه، اگر مرد بودند تهريش داشتند و اگر زن بودند چادر پوشيده بودند. معلوم میشود که کارمند دولت بايد به برخی از امور ظاهری پايبند باشد، اين را بعداً فهميدم.
🔹بار خودم را برداشتم و برای گرفتن تاکسی به سمت خروجی رفتم. اين وقت صبح، سالن فرودگاه آرام و خلوت بود. بر خلاف ديگر فرودگاهها، از دهها راننده تاکسی که بهرديف ايستاده باشند و هر کدامشان با خوشآمدگويی چمدانهای من را به سمت خودشان بکشند، خبری نبود. هيچ شعبه بانکی هم نديدم که دلارهايم را تبديل کنم؛ بدين ترتيب، دعوت تنها رانندهای را که به سراغ من آمد قبول کردم تا سوار تاکسیاش بشوم. راننده در برداشتن چمدان کمکم کرد و با هم به طرف خودرويی رفتيم که معلوم شد اصلاً تاکسی نيست، بلکه يک «پژو شخصی» قراضه و درب و داغان است.
🔹از خوششانسی، اين آقای راننده يعنی اولين نفری که در ايران با او روبهرو میشدم، يک عرب اهوازی بود و با لهجهای حرف میزد که در وهله اول فکر کردم عراقی است، لذا حرف هم را خوب میفهميديم. بلافاصله شماره تلفنش را به من داد تا در روزهای اقامت در شيراز به من کمک کند. وقتی پيشنهاد داد که حاضر است هر چيزی را برای من فراهم کند، يکه خوردم. لبخند خبيثانهاش با چشمکی که زد در هم آميخت و مرا به فکر فرو برد که من از او چه چيزی میتوانم بخواهم. وقتی از او پرسوجوی بيشتری کردم، برايم توضيح داد که او جاهای زيادی را میشناسد که انواع نوشيدنیها و سرگرمیها را عرضه میکند. اين آدم مرا ياد خاطرات سفر به بانکوک، پايتخت تايلند انداخت که تا سوار يک تاکسی شدم، راننده با لبخند و چشمکی مشابه، آلبومی را به دستم داد که به گفته خودش، بعضیشان از خويشاوندان نزديک او بودند. اين آدم بهراحتی چهرهای را که از ايران در ذهن داشتم در هم شکست. همۀ اين موارد طبق قانون جمهوری اسلامی ممنوعيت دارد، ولی اين حاج آقای پنجاه ساله رازورَمز اين کار را خوب بلد است. برای اين خدمات «شرافتمندانه» از وی تشکر کردم و از او خواستم فقط مرا به هتلی که رزرو کردهام برساند، ولی معترض شد که راه دور است و کرايه زياد میشود، لذا پيشنهاد کرد به جای آن، به هتلی ارزانقيمت در مرکز شهر بروم. در چنين موقعيتی برای من جای خواب و قيمت آن اهميتی ندارد، مهم فقط اين است که بعد از اين همه راه، سر بر بالين بگذارم و کمی استراحت کنم. ساعت از پنج صبح گذشته و روح و جسم من خسته از اين راه طولانی، بیتابی میکند و فرياد میزند که به لَختی استراحت نياز دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3⃣1⃣
❇️ روز اول/3
🔹با رسيدن به باجههای کنترل گذرنامه، ديدم که روی يکی از پنجرهها به زبان فارسی نوشته شده: «خارجی»، و روی دو تا از پنجرهها نوشته شده: «ايرانی». وقتی فهميدم که میتوانم نوشتهها را بخوانم خيلی ذوق کردم، اصلاً گمان نمیبردم که حروف فارسی تا اين اندازه با عربی شباهت داشته باشد. در صف مسافران «خارجی» پنج نفر ديگر هم ايستاده بودند، و در هر يک از دو صف ديگر بيش از پنجاه نفر، برای رسيدن زودتر به مقابل يکی از پنجرهها دعوا داشتند. واقعاً خوشحال بودم که مراحل ورود بهسرعت طی خواهد شد؛ چون بعد از يک سفر يازده ساعته و در حالی که تقريباً چيزی نخورده بودم، داشتم از حال میرفتم. برای اولين بار، از اينکه يک «خارجی» هستم احساس خوبی داشتم، ولی..
«نَه هر چه مُراد دل و جان خواهد بود
آن کار هميشه آنچنان خواهد بود»
خيلی زود معلوم شد که اشتباه میکنم، و امتياز داشتن هيچ ربطی به تعداد افراد ندارد؛ چرا که مسافر خارجی برای طی مراحل اخذ ويزا و مُهر ورود به زمان بيشتری نيازمند است. کار صد مسافر ايرانی تمام شد و هنوز اقدامات مربوط به ورود مسافران خارجی مانده بود.
🔹افسر گذرنامه از محل اقامت و دليل سفر من پرسيد. معلوم بود که دستپاچه است و تا به حال با يک مسافر مصری بدون مُهر ويزا روبهرو نشده. برای خاطرجمع شدن، از همکارانش پرسوجو کرد و بالاخره مهر ورود را روی پاسپورت کوبيد و اين نکته را هم فراموش نکرد که با عربی دستوپا شکستهای به من بگويد که اگر اقامت من بيش از دو هفته به درازا میکشد، بايد برای تمديد ويزا به بخش مربوط در نيروی انتظامی مراجعه کنم.
🔹بيشتر افسران و کارمندان بخش کنترل گذرنامه، اگر مرد بودند تهريش داشتند و اگر زن بودند چادر پوشيده بودند. معلوم میشود که کارمند دولت بايد به برخی از امور ظاهری پايبند باشد، اين را بعداً فهميدم.
🔹بار خودم را برداشتم و برای گرفتن تاکسی به سمت خروجی رفتم. اين وقت صبح، سالن فرودگاه آرام و خلوت بود. بر خلاف ديگر فرودگاهها، از دهها راننده تاکسی که بهرديف ايستاده باشند و هر کدامشان با خوشآمدگويی چمدانهای من را به سمت خودشان بکشند، خبری نبود. هيچ شعبه بانکی هم نديدم که دلارهايم را تبديل کنم؛ بدين ترتيب، دعوت تنها رانندهای را که به سراغ من آمد قبول کردم تا سوار تاکسیاش بشوم. راننده در برداشتن چمدان کمکم کرد و با هم به طرف خودرويی رفتيم که معلوم شد اصلاً تاکسی نيست، بلکه يک «پژو شخصی» قراضه و درب و داغان است.
🔹از خوششانسی، اين آقای راننده يعنی اولين نفری که در ايران با او روبهرو میشدم، يک عرب اهوازی بود و با لهجهای حرف میزد که در وهله اول فکر کردم عراقی است، لذا حرف هم را خوب میفهميديم. بلافاصله شماره تلفنش را به من داد تا در روزهای اقامت در شيراز به من کمک کند. وقتی پيشنهاد داد که حاضر است هر چيزی را برای من فراهم کند، يکه خوردم. لبخند خبيثانهاش با چشمکی که زد در هم آميخت و مرا به فکر فرو برد که من از او چه چيزی میتوانم بخواهم. وقتی از او پرسوجوی بيشتری کردم، برايم توضيح داد که او جاهای زيادی را میشناسد که انواع نوشيدنیها و سرگرمیها را عرضه میکند. اين آدم مرا ياد خاطرات سفر به بانکوک، پايتخت تايلند انداخت که تا سوار يک تاکسی شدم، راننده با لبخند و چشمکی مشابه، آلبومی را به دستم داد که به گفته خودش، بعضیشان از خويشاوندان نزديک او بودند. اين آدم بهراحتی چهرهای را که از ايران در ذهن داشتم در هم شکست. همۀ اين موارد طبق قانون جمهوری اسلامی ممنوعيت دارد، ولی اين حاج آقای پنجاه ساله رازورَمز اين کار را خوب بلد است. برای اين خدمات «شرافتمندانه» از وی تشکر کردم و از او خواستم فقط مرا به هتلی که رزرو کردهام برساند، ولی معترض شد که راه دور است و کرايه زياد میشود، لذا پيشنهاد کرد به جای آن، به هتلی ارزانقيمت در مرکز شهر بروم. در چنين موقعيتی برای من جای خواب و قيمت آن اهميتی ندارد، مهم فقط اين است که بعد از اين همه راه، سر بر بالين بگذارم و کمی استراحت کنم. ساعت از پنج صبح گذشته و روح و جسم من خسته از اين راه طولانی، بیتابی میکند و فرياد میزند که به لَختی استراحت نياز دارد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4⃣1⃣
❇️ روز اول/4
🔹راننده 25 دلار برای کرايه هتل و تاکسی مطالبه کرد ولی من چانه زدم و با اينکه اتاق اين هتل شبی 5 دلار هم ارزش نداشت، 20 دلار برای اتاق و کرايه راه پرداختم. راننده بيرون رفت و بلافاصله کارمند رسپشن بالا آمد، تا پاسپورت و کرايه اتاق را بگيرد. آثار تعجب و ناراحتی در چهرهام نمايان شد. به نظر میرسد که راننده بعد از چانهای که برای کرايه زدم، کلاه سرم گذاشته است. اين آغاز ناخوشايند سفر برای چيست؟ سعی کردم با انگليسی سادهای موضوع را به کارمند هتل که گويا با بدگمانی به راننده و با دلگيری از اتاق بيرون رفت، حالی کنم. کمتر از ده دقيقه بعد، با دلارهايی که راننده روی ميز رسپشن گذاشته بود بالا آمد. زبانش اجازه نداد که چيزی بگويد، لبخندش را با خندهای بيشتر، پاسخ دادم.
🔹از شدت خستگی، لباسهايم را روی تخت پرتاب کردم. مثل هميشه، شب پيش از سفر يکی دو ساعت بيشتر نخوابيده بودم، و بار خستگی دو روز کامل در من انباشته شده بود. همين امر به من کمک کرد که در اين اتاق فرسوده، سريعاً به خوابی عميق فرو بروم، با اين آرزو که ساعتهای خواب بهسرعت سپری شود تا برنامههای سفرم را شروع کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 4⃣1⃣
❇️ روز اول/4
🔹راننده 25 دلار برای کرايه هتل و تاکسی مطالبه کرد ولی من چانه زدم و با اينکه اتاق اين هتل شبی 5 دلار هم ارزش نداشت، 20 دلار برای اتاق و کرايه راه پرداختم. راننده بيرون رفت و بلافاصله کارمند رسپشن بالا آمد، تا پاسپورت و کرايه اتاق را بگيرد. آثار تعجب و ناراحتی در چهرهام نمايان شد. به نظر میرسد که راننده بعد از چانهای که برای کرايه زدم، کلاه سرم گذاشته است. اين آغاز ناخوشايند سفر برای چيست؟ سعی کردم با انگليسی سادهای موضوع را به کارمند هتل که گويا با بدگمانی به راننده و با دلگيری از اتاق بيرون رفت، حالی کنم. کمتر از ده دقيقه بعد، با دلارهايی که راننده روی ميز رسپشن گذاشته بود بالا آمد. زبانش اجازه نداد که چيزی بگويد، لبخندش را با خندهای بيشتر، پاسخ دادم.
🔹از شدت خستگی، لباسهايم را روی تخت پرتاب کردم. مثل هميشه، شب پيش از سفر يکی دو ساعت بيشتر نخوابيده بودم، و بار خستگی دو روز کامل در من انباشته شده بود. همين امر به من کمک کرد که در اين اتاق فرسوده، سريعاً به خوابی عميق فرو بروم، با اين آرزو که ساعتهای خواب بهسرعت سپری شود تا برنامههای سفرم را شروع کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5⃣1⃣
❇️ روز دوم/1
🔸ديدار با شيرازیها
🔹 پنج ساعت خواب مثل پنج دقيقه گذشت. بهسختی بيدار شدم، بدنم هنوز به خواب بيشتری نياز داشت، ولی شوق ديدن اين شهر بيش از آن بود. به اميد يک دوش آبگرم که شادابی را به بدنم برگرداند، از روی تخت بلند شدم، ولی چون اين هتل واقعاً کوچک بود، فقط يک حمام سنتی داشت که آبگرمی از دوش آن نمیآمد. گويا هنوز شگفتیهای اين سفر شروع نشده است! با دشواریِ زياد بحران حمام را پشت سر گذاشتم و شلوارک و تیشرت را پوشيدم و کولهام را به شانه انداختم و قامت راست کردم و تصميم گرفتم که اجازه ندهم هيچ چيز، زلالیِ اين سفر را به تيرگی بکشاند.
🔹 برای رفتن به آدرس مليکا، تاکسی گرفتم تا سر ساعتِ يک، به قراری برسم که برای ناهار در خانهشان گذاشته بودم. پدرش نزديک خانه مرا ديد با اصرار کرايه تاکسی را حساب کرد. در مقايسه با منطقهای که هتل در آن قرار داشت و محلههايی که در مسير ديدم، میتوانم اين منطقه مسکونی را جايی مرفّه و آرام توصيف کنم.
🔹 وارد ساختمان شديم و با آسانسور به طبقه سوم رفتيم، جايی که مليکا با خندهای به پهنای صورت و نگاهی زيبا از چشمان بزرگ و سبز رنگش، جلو در آپارتمان ايستاده بود. برای چند ثانيه محو چشمهايش شدم. عکس او در سايت CS اين زيبايی جذّاب را نشان نمیداد. مليکا در حالی که لباس معمولی پوشيده و موهايش را در برابر يک مهمان بيگانه رها کرده بود، به استقبال من آمد. خانهای قشنگ با اندک اثاثيه مدرن، يک تلويزيون با صفحه بزرگ LCD که کليپهای شاد پخش میکرد و آشپزخانهای اُپن که مصریها آن را امريکنکيچن میخوانند. پدر مليکا انگليسی را خيلی خوب حرف میزد، مادرش اما به لبخندهای گاه و بیگاه بسنده میکرد و هر از چندی به فارسی چيزی میگفت و دخترش برای من ترجمه میکرد. برای شکستن فضای سنگينی که بر همه حاکم بود، بهشوخی گفتم: «مامان من هم همين طوره و از ايده CS ترس داره، ولی شما از اون بازتر هستين که من رو برای ناهار به خونهتون دعوت کردين.»
🔹 تا سفره آماده شود خيلی معطّل نماندم؛ چون آنها به انتظار رسيدن من نشسته بودند. خوششانس بودم که اولين وعده غذايیِ من در اين کشور، يک «غذای خانگی» ايرانی بود. ناهار را با يک سوپ سبزرنگ شروع کرديم که خيلی از آش ملوخيه مصریِ کمرنگتر بود. يک نوع غذای ديگر هم در سفره وجود داشت که نتوانستم ماهيت آن را تشخيص دهم، مليکا توضيح داد که اين خوراک مخلوطی از لوبيا و گوشت و بادمجان و سبزيجات است، ترکيب ناآشنا اما اشتهاآوری داشت. همه اينها کنار سالاد شيرازی قرار گرفته بود که خيلی مثل سالاد محلی مصر است، اما سبزيجات اين سالاد برشهای کوچکتری دارد. مثل ديو خوردم؛ زيرا دستکم از وقتی که در سالن انتظار فرودگاه دوحه به سر میبردم، لب به چيزی نزده بودم؛ بنابراين هر چه جلو من میگذاشتند مثل مائده آسمانی بود. مادرش برای مهمان عربزبانِ خانهشان شبکههای عربی ماهواره را جابهجا میکرد و با اشاره به صفحه تلويزيونی که کليپهای عربی را پخش میکرد، گفت: هيفاء! اين را با خنده آشکاری بيان کرد؛ زيرا بالاخره توانسته بود جلو من يک اسم عربی را درست ادا کند. مليکا و پدرش خندهای کردند و از خنده آنها فهميدم که فکر میکنند او يک خواننده مصری است، در خيال خودم از خوشبينی آنها به مصریها تشکر کردم و برايشان توضيح دادم که البته وی لبنانی است، ولی مادری مصری دارد و خودش هم با يک مرد مصری ازدواج کرده است.
🔹 پدر کمی از خودش گفت: خانوادهشان در اصل از آبادان واقع در مرز ايران و عراق هستند و در ايام جنگ هشتساله با عراق، که او هم دو سال در آن حضور داشته است، از آبادان به شيراز کوچيدهاند. يک فروشگاه برای عرضه لوازم برقی و سيستمهای دزدگير دارد. پدر از اوضاع مصر که آن روزها خيلی آشوبزده بود، با حرارت صحبت میکرد. روشن است که رسانههای ايران رويدادهای مصر را پوشش خوبی دادهاند. وی از شنيدن گزارشهايی مبنی بر شورشهای سياسی در مصر و شايعاتی در مورد بروز جنگ داخلی نگران بود. تلاش کردم اوضاع پيچيده کشور را برايش شرح دهم و به او اطمينان دادم که گرچه اوضاع خيلی نابسامان است، اما اگر خدا بخواهد، رو به بهبود میرود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 5⃣1⃣
❇️ روز دوم/1
🔸ديدار با شيرازیها
🔹 پنج ساعت خواب مثل پنج دقيقه گذشت. بهسختی بيدار شدم، بدنم هنوز به خواب بيشتری نياز داشت، ولی شوق ديدن اين شهر بيش از آن بود. به اميد يک دوش آبگرم که شادابی را به بدنم برگرداند، از روی تخت بلند شدم، ولی چون اين هتل واقعاً کوچک بود، فقط يک حمام سنتی داشت که آبگرمی از دوش آن نمیآمد. گويا هنوز شگفتیهای اين سفر شروع نشده است! با دشواریِ زياد بحران حمام را پشت سر گذاشتم و شلوارک و تیشرت را پوشيدم و کولهام را به شانه انداختم و قامت راست کردم و تصميم گرفتم که اجازه ندهم هيچ چيز، زلالیِ اين سفر را به تيرگی بکشاند.
🔹 برای رفتن به آدرس مليکا، تاکسی گرفتم تا سر ساعتِ يک، به قراری برسم که برای ناهار در خانهشان گذاشته بودم. پدرش نزديک خانه مرا ديد با اصرار کرايه تاکسی را حساب کرد. در مقايسه با منطقهای که هتل در آن قرار داشت و محلههايی که در مسير ديدم، میتوانم اين منطقه مسکونی را جايی مرفّه و آرام توصيف کنم.
🔹 وارد ساختمان شديم و با آسانسور به طبقه سوم رفتيم، جايی که مليکا با خندهای به پهنای صورت و نگاهی زيبا از چشمان بزرگ و سبز رنگش، جلو در آپارتمان ايستاده بود. برای چند ثانيه محو چشمهايش شدم. عکس او در سايت CS اين زيبايی جذّاب را نشان نمیداد. مليکا در حالی که لباس معمولی پوشيده و موهايش را در برابر يک مهمان بيگانه رها کرده بود، به استقبال من آمد. خانهای قشنگ با اندک اثاثيه مدرن، يک تلويزيون با صفحه بزرگ LCD که کليپهای شاد پخش میکرد و آشپزخانهای اُپن که مصریها آن را امريکنکيچن میخوانند. پدر مليکا انگليسی را خيلی خوب حرف میزد، مادرش اما به لبخندهای گاه و بیگاه بسنده میکرد و هر از چندی به فارسی چيزی میگفت و دخترش برای من ترجمه میکرد. برای شکستن فضای سنگينی که بر همه حاکم بود، بهشوخی گفتم: «مامان من هم همين طوره و از ايده CS ترس داره، ولی شما از اون بازتر هستين که من رو برای ناهار به خونهتون دعوت کردين.»
🔹 تا سفره آماده شود خيلی معطّل نماندم؛ چون آنها به انتظار رسيدن من نشسته بودند. خوششانس بودم که اولين وعده غذايیِ من در اين کشور، يک «غذای خانگی» ايرانی بود. ناهار را با يک سوپ سبزرنگ شروع کرديم که خيلی از آش ملوخيه مصریِ کمرنگتر بود. يک نوع غذای ديگر هم در سفره وجود داشت که نتوانستم ماهيت آن را تشخيص دهم، مليکا توضيح داد که اين خوراک مخلوطی از لوبيا و گوشت و بادمجان و سبزيجات است، ترکيب ناآشنا اما اشتهاآوری داشت. همه اينها کنار سالاد شيرازی قرار گرفته بود که خيلی مثل سالاد محلی مصر است، اما سبزيجات اين سالاد برشهای کوچکتری دارد. مثل ديو خوردم؛ زيرا دستکم از وقتی که در سالن انتظار فرودگاه دوحه به سر میبردم، لب به چيزی نزده بودم؛ بنابراين هر چه جلو من میگذاشتند مثل مائده آسمانی بود. مادرش برای مهمان عربزبانِ خانهشان شبکههای عربی ماهواره را جابهجا میکرد و با اشاره به صفحه تلويزيونی که کليپهای عربی را پخش میکرد، گفت: هيفاء! اين را با خنده آشکاری بيان کرد؛ زيرا بالاخره توانسته بود جلو من يک اسم عربی را درست ادا کند. مليکا و پدرش خندهای کردند و از خنده آنها فهميدم که فکر میکنند او يک خواننده مصری است، در خيال خودم از خوشبينی آنها به مصریها تشکر کردم و برايشان توضيح دادم که البته وی لبنانی است، ولی مادری مصری دارد و خودش هم با يک مرد مصری ازدواج کرده است.
🔹 پدر کمی از خودش گفت: خانوادهشان در اصل از آبادان واقع در مرز ايران و عراق هستند و در ايام جنگ هشتساله با عراق، که او هم دو سال در آن حضور داشته است، از آبادان به شيراز کوچيدهاند. يک فروشگاه برای عرضه لوازم برقی و سيستمهای دزدگير دارد. پدر از اوضاع مصر که آن روزها خيلی آشوبزده بود، با حرارت صحبت میکرد. روشن است که رسانههای ايران رويدادهای مصر را پوشش خوبی دادهاند. وی از شنيدن گزارشهايی مبنی بر شورشهای سياسی در مصر و شايعاتی در مورد بروز جنگ داخلی نگران بود. تلاش کردم اوضاع پيچيده کشور را برايش شرح دهم و به او اطمينان دادم که گرچه اوضاع خيلی نابسامان است، اما اگر خدا بخواهد، رو به بهبود میرود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
حالا که صحبت تحولات مصر شد، دیدن این مستند درباره رويدادهای میدان تحریر در قاهره که در فیلیمو و آپارات هم قابل دیدن است، خالی از لطف نیست 👇
پریشانخوانی
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻 فرستۀ 5⃣1⃣ ❇️ روز دوم/1 🔸ديدار با شيرازیها 🔹 پنج ساعت خواب مثل پنج دقيقه گذشت. بهسختی بيدار شدم، بدنم هنوز به خواب بيشتری نياز داشت، ولی شوق ديدن اين شهر بيش از آن بود. به اميد يک دوش آبگرم که شادابی را به بدنم برگرداند،…
🖌ظاهرا ناهار آن روز مسافر مصری ما، قورمهسبزی بوده اما معلوم نیست کلمه بادمجان را از کجا آورده که در کنار سبزی و گوشت و لوبیا، بادمجان را هم در ترکیب خوراکی آن روز میشمارد.
میخواستم بگویم شاید حلیم بادمجان بوده اما دیدم که این غذا لوبيا ندارد.
این را هم بیفزایم که ملوخیا یا ملوخيه یک گونه سبزی رایج در کشورهای عربی خاورمیانه است که با آن سوپ و خورش درست میکنند.
@post_book
میخواستم بگویم شاید حلیم بادمجان بوده اما دیدم که این غذا لوبيا ندارد.
این را هم بیفزایم که ملوخیا یا ملوخيه یک گونه سبزی رایج در کشورهای عربی خاورمیانه است که با آن سوپ و خورش درست میکنند.
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6⃣1⃣
❇️ روز دوم/2
🔹دو دَور چای ايرانی نوشيديم، و من آماده شدم همراه مليکا که از من خواست تا چند لحظه منتظر دوستش بمانيم، به بيرون بروم. ظاهراً آموزشهای حاجآقا بود که بدون «مَحرم» روانه خيابان نشويم. در همين اثنا، پدر مليکا به شکل غيرمنتظرهای از من خواست تا قبل از رفتن به خيابان، به جای شلوارکی که پوشيده بودم، شلوار بلندی را به پا کنم. با خودم، برای دليل اين تقاضای عجيب کلنجار رفتم؛ آيا پدر به خاطر ساق پاهای پر از موی من برای دخترش غيرتی شده است؟ اما تعجبم وقتی بيشتر شد که گفت در ايران، برای مردها پوشيدن شلوارک از نظر قانونی مجاز نيست. اين خبر مثل يک صاعقه روی سر من فرود آمد.
🔹« امروز عجب روز نحسيه؛ من فقط سه تا شلوارک و دو تا شلوار با خودم آوردهام که يکیشون پيژامهاس» خيلی ناراحت شدم؛ چون اصلاً فکر نمیکردم که مثل زنها، برای مردها هم قانونی در مورد اجبار به يک پوشش خاص وجود داشته باشد. الآن خيلی بهتر عصبانيت زنان برخی از جوامع را میفهمم وقتی پوشش خاصی برای آنها تعيين میشود. بهناچار تنها شلوار بلندی را که داشتم پوشيدم و از همين جا بود که ماجرای دردناک ما با شلوار جين شروع شد و در تمام سفر ادامه يافت.
🔹دوست مليکا از راه رسيد و ناگهان فهميدم که اين فرد همان سميهای است که با او توافق کردهام تا وقتی به شيراز رسيدم در بازديد از مکانهای گردشگری مرا همراهی کند؛ برفها زودتر از آنچه انتظار داريم آب میشوند! «ای دُمبريده، چقدر دنيا کوچيکه!». آماده شديم تا در اين دو ساعتی که به غروب آفتاب مانده است، يک گردش سريع در شيراز داشته باشيم.
🔹حجاب هيچ کدام از اين دو دختر موهای آنها را نپوشانده بود، و آرايش تندی هم داشتند. «گشت ارشاد با اين قيافه مسخرهای که شما برای خودتون درست کردين مشکل نداره، و فقط با شلوارک منِ بدبخت مشکل داره؟» با خنده و شوخی کمی سر به سرشان گذاشتم، اما آنها گفتند که ضابطان امنيت اخلاقی فهرستی از تخلفات را با جريمههايی که برای مردان و زنان در سرپيچی از پوشش مجاز تعيين شده است، در اختيار دارند و مطابق آن عمل میکنند.
🔹وقتی از دليل جرأت آنها در بيرون آمدن جسورانه و بدون ترس از مأموران امنيت اخلاقی سؤال کردم، جواب دادند که گشت ارشاد فقط به اصل حجاب کار دارد، مهم نيست که اندازه پوشش آن چقدر باشد، همين که يک روسری بر سر داشته باشيم، کفايت میکند و همين که ظاهر بدن ما را بپوشاند حتی اگر نازک هم باشد مشکلی پيدا نمیشود و در هر صورت، زنان در فهرست جريمهها نيستند. اين موضوع زمانی برايم روشن شد که به خيابانهای شيراز رفتم و با چشم خودم دختران جوان و گروههای زيادی از زنان را ديدم که آرايش کرده بودند و لباسهای تنگی به تن داشتند که بيشتر از پوشش بدن، به نمايش آن کمک میکرد. کمتر دختری بود که نيمی از موهايش را بيرون نگذاشته باشد. آنها دليل اين آسانگيری را سخنان حسن روحانی رئيسجمهور جديد کشور میدانستند که چند وقت پيش، با حمله به تبليغات تندروها در مورد حجاب اجباری، از آنها خواسته بود که از دخالت در امور مردم دست بردارند. وی آنها را چنين توصيف کرده بود که «در عصر حجر زندگی میکنند»، ولی پيدا است که قانون کشور بسيار مهمتر است و کسی را يارای مخالفت با آن نيست، بنابراين، همچنان حجاب، و لَو به صورت نمادين، اجباری است. بر عکس اين هم هست، خانمهای زيادی هم ديده میشوند که چادر به سر دارند، سرشان پوشيده است و هيچ نشانهای از آرايش در آنها ديده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 6⃣1⃣
❇️ روز دوم/2
🔹دو دَور چای ايرانی نوشيديم، و من آماده شدم همراه مليکا که از من خواست تا چند لحظه منتظر دوستش بمانيم، به بيرون بروم. ظاهراً آموزشهای حاجآقا بود که بدون «مَحرم» روانه خيابان نشويم. در همين اثنا، پدر مليکا به شکل غيرمنتظرهای از من خواست تا قبل از رفتن به خيابان، به جای شلوارکی که پوشيده بودم، شلوار بلندی را به پا کنم. با خودم، برای دليل اين تقاضای عجيب کلنجار رفتم؛ آيا پدر به خاطر ساق پاهای پر از موی من برای دخترش غيرتی شده است؟ اما تعجبم وقتی بيشتر شد که گفت در ايران، برای مردها پوشيدن شلوارک از نظر قانونی مجاز نيست. اين خبر مثل يک صاعقه روی سر من فرود آمد.
🔹« امروز عجب روز نحسيه؛ من فقط سه تا شلوارک و دو تا شلوار با خودم آوردهام که يکیشون پيژامهاس» خيلی ناراحت شدم؛ چون اصلاً فکر نمیکردم که مثل زنها، برای مردها هم قانونی در مورد اجبار به يک پوشش خاص وجود داشته باشد. الآن خيلی بهتر عصبانيت زنان برخی از جوامع را میفهمم وقتی پوشش خاصی برای آنها تعيين میشود. بهناچار تنها شلوار بلندی را که داشتم پوشيدم و از همين جا بود که ماجرای دردناک ما با شلوار جين شروع شد و در تمام سفر ادامه يافت.
🔹دوست مليکا از راه رسيد و ناگهان فهميدم که اين فرد همان سميهای است که با او توافق کردهام تا وقتی به شيراز رسيدم در بازديد از مکانهای گردشگری مرا همراهی کند؛ برفها زودتر از آنچه انتظار داريم آب میشوند! «ای دُمبريده، چقدر دنيا کوچيکه!». آماده شديم تا در اين دو ساعتی که به غروب آفتاب مانده است، يک گردش سريع در شيراز داشته باشيم.
🔹حجاب هيچ کدام از اين دو دختر موهای آنها را نپوشانده بود، و آرايش تندی هم داشتند. «گشت ارشاد با اين قيافه مسخرهای که شما برای خودتون درست کردين مشکل نداره، و فقط با شلوارک منِ بدبخت مشکل داره؟» با خنده و شوخی کمی سر به سرشان گذاشتم، اما آنها گفتند که ضابطان امنيت اخلاقی فهرستی از تخلفات را با جريمههايی که برای مردان و زنان در سرپيچی از پوشش مجاز تعيين شده است، در اختيار دارند و مطابق آن عمل میکنند.
🔹وقتی از دليل جرأت آنها در بيرون آمدن جسورانه و بدون ترس از مأموران امنيت اخلاقی سؤال کردم، جواب دادند که گشت ارشاد فقط به اصل حجاب کار دارد، مهم نيست که اندازه پوشش آن چقدر باشد، همين که يک روسری بر سر داشته باشيم، کفايت میکند و همين که ظاهر بدن ما را بپوشاند حتی اگر نازک هم باشد مشکلی پيدا نمیشود و در هر صورت، زنان در فهرست جريمهها نيستند. اين موضوع زمانی برايم روشن شد که به خيابانهای شيراز رفتم و با چشم خودم دختران جوان و گروههای زيادی از زنان را ديدم که آرايش کرده بودند و لباسهای تنگی به تن داشتند که بيشتر از پوشش بدن، به نمايش آن کمک میکرد. کمتر دختری بود که نيمی از موهايش را بيرون نگذاشته باشد. آنها دليل اين آسانگيری را سخنان حسن روحانی رئيسجمهور جديد کشور میدانستند که چند وقت پيش، با حمله به تبليغات تندروها در مورد حجاب اجباری، از آنها خواسته بود که از دخالت در امور مردم دست بردارند. وی آنها را چنين توصيف کرده بود که «در عصر حجر زندگی میکنند»، ولی پيدا است که قانون کشور بسيار مهمتر است و کسی را يارای مخالفت با آن نيست، بنابراين، همچنان حجاب، و لَو به صورت نمادين، اجباری است. بر عکس اين هم هست، خانمهای زيادی هم ديده میشوند که چادر به سر دارند، سرشان پوشيده است و هيچ نشانهای از آرايش در آنها ديده نمیشود.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7⃣1⃣
❇️ روز دوم/3
🔹شيراز اما شهر واقعاً آزادی است و بيشتر زنها ظاهر حجاب را رعايت میکنند. زنان اين کشور به خوبی و زيبايی شهرهاند، اما زيبايی ايرانیها درجات مختلفی دارد. پوشاک آنها هم بسيار آراسته است، ولی مطابق روش خودشان و با صرفنظر از جنس پوشش، بايد به گونهای باشد که همه بدن را بپوشاند. در هر حال، حرف اول را پوشش سراسری بدن میزند. همهشان يک مانتو معمولی که از جلو باز میشود بر تن دارند، اما بايد دستها و سينه و پشت آنها پوشيده باشد. به من گفتند که مأموران امر به معروف و نهی از منکر حق دارند هر دختر يا خانمی که اين هنجارها را رعايت نکند بازداشت کنند و او را در جايی نگه دارند تا اوليای شرعی او حاضر شوند و پوشاک مناسبی برايش بياورند و او را با خود ببرند.
🔹نخستين چيزی که در شهر به چشم من آمد، اين بود که اين شهر واقعاً تميز است و خبری از زبالههای انباشته در اين طرف و آن طرف نيست. هم پيادهروها پاکيزه است و هم خيابان. دو طرف هر خيابان با رديفی از درختان آراسته شده است و ساختمانهای مسکونی مناطق مرکزی شهر، بيش از دو طبقه ندارد. از ساختمانهای بدقواره و بلندی که جلو ديد آدم را میگيرد، دو سه تايی را، آن هم خارج از مرکز شهر ديدم. بيشتر خيابانها شبکهای برای جمعآوری آب باران دارد و بين مسير پيادهرو و مسير ماشينرو جوی آبی تعبيه شده است. طبيعت دامنههای اطراف شيراز که در امتداد کوه کشيده شده، واقعاً چشمنواز است. شيراز گر چه با دو ميليون نفر، در رتبه ششم شهرهای پرجمعيت کشور قرار دارد، اما از زيرساختهای عمرانی خوبی برخوردار است که ما در قاهره از آن بیبهرهايم.
🔹 سرگرم قدم زدن در پيادهرو بوديم که مردی حدوداً پنجاه ساله را ديدم که کفش اسکيت پوشيده و حتی به دستهايش هم چرخ بسته بود و گاه چهار دست و پا و گاه با دو پا حرکات نمايشی انجام میداد، و تو گمان میکردی که نه در شهر کوچکی از ايران، بلکه در پاريس به سر میبری.
🔹از دو دختر همراه شنيدم که بهزودی يک نفر به ما خواهد پيوست، دوست ديگری از شبکه CS که همين روزها به ايران آمده است. جوانی فرانسوی که اولين روز اقامتش در شيراز را میگذراند. از شنيدن اين خبر خيلی خوشحال شدم، چون همراه خوبی برای گشت در شهر خواهد بود و از آنجا که پس از چند هفته گشت و گذار در شمال و غرب ايران اينک به شيراز آمده، تجربه ارزندهای در برخورد با ايرانیها دارد.
🔹گشت سريعی در بافت قديم شهر زديم و اولين جايی که ديديم، مسجد نصيرالملک - معروف به مسجد صورتی - بود. اين بنا در سال 1888 و در دوره يکی از فرمانداران قاجار يعنی ميرزا حسن نصيرالملک ساخته شده است. خاندان قاجار آخرين سلسله حاکم بر ايران در فاصله سالهای 1794 تا 1925 بود که با کودتای خاندان پهلوی سرنگون شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 7⃣1⃣
❇️ روز دوم/3
🔹شيراز اما شهر واقعاً آزادی است و بيشتر زنها ظاهر حجاب را رعايت میکنند. زنان اين کشور به خوبی و زيبايی شهرهاند، اما زيبايی ايرانیها درجات مختلفی دارد. پوشاک آنها هم بسيار آراسته است، ولی مطابق روش خودشان و با صرفنظر از جنس پوشش، بايد به گونهای باشد که همه بدن را بپوشاند. در هر حال، حرف اول را پوشش سراسری بدن میزند. همهشان يک مانتو معمولی که از جلو باز میشود بر تن دارند، اما بايد دستها و سينه و پشت آنها پوشيده باشد. به من گفتند که مأموران امر به معروف و نهی از منکر حق دارند هر دختر يا خانمی که اين هنجارها را رعايت نکند بازداشت کنند و او را در جايی نگه دارند تا اوليای شرعی او حاضر شوند و پوشاک مناسبی برايش بياورند و او را با خود ببرند.
🔹نخستين چيزی که در شهر به چشم من آمد، اين بود که اين شهر واقعاً تميز است و خبری از زبالههای انباشته در اين طرف و آن طرف نيست. هم پيادهروها پاکيزه است و هم خيابان. دو طرف هر خيابان با رديفی از درختان آراسته شده است و ساختمانهای مسکونی مناطق مرکزی شهر، بيش از دو طبقه ندارد. از ساختمانهای بدقواره و بلندی که جلو ديد آدم را میگيرد، دو سه تايی را، آن هم خارج از مرکز شهر ديدم. بيشتر خيابانها شبکهای برای جمعآوری آب باران دارد و بين مسير پيادهرو و مسير ماشينرو جوی آبی تعبيه شده است. طبيعت دامنههای اطراف شيراز که در امتداد کوه کشيده شده، واقعاً چشمنواز است. شيراز گر چه با دو ميليون نفر، در رتبه ششم شهرهای پرجمعيت کشور قرار دارد، اما از زيرساختهای عمرانی خوبی برخوردار است که ما در قاهره از آن بیبهرهايم.
🔹 سرگرم قدم زدن در پيادهرو بوديم که مردی حدوداً پنجاه ساله را ديدم که کفش اسکيت پوشيده و حتی به دستهايش هم چرخ بسته بود و گاه چهار دست و پا و گاه با دو پا حرکات نمايشی انجام میداد، و تو گمان میکردی که نه در شهر کوچکی از ايران، بلکه در پاريس به سر میبری.
🔹از دو دختر همراه شنيدم که بهزودی يک نفر به ما خواهد پيوست، دوست ديگری از شبکه CS که همين روزها به ايران آمده است. جوانی فرانسوی که اولين روز اقامتش در شيراز را میگذراند. از شنيدن اين خبر خيلی خوشحال شدم، چون همراه خوبی برای گشت در شهر خواهد بود و از آنجا که پس از چند هفته گشت و گذار در شمال و غرب ايران اينک به شيراز آمده، تجربه ارزندهای در برخورد با ايرانیها دارد.
🔹گشت سريعی در بافت قديم شهر زديم و اولين جايی که ديديم، مسجد نصيرالملک - معروف به مسجد صورتی - بود. اين بنا در سال 1888 و در دوره يکی از فرمانداران قاجار يعنی ميرزا حسن نصيرالملک ساخته شده است. خاندان قاجار آخرين سلسله حاکم بر ايران در فاصله سالهای 1794 تا 1925 بود که با کودتای خاندان پهلوی سرنگون شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔹 سرگرم قدم زدن در پيادهرو بوديم که مردی حدوداً پنجاه ساله را ديدم که کفش اسکيت پوشيده و حتی به دستهايش هم چرخ بسته بود و گاه چهار دست و پا و گاه با دو پا حرکات نمايشی انجام میداد، و تو گمان میکردی که نه در شهر کوچکی از ايران، بلکه در پاريس به سر میبری.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8⃣1⃣
❇️روز دوم/4
🔹هنگام ورود به مسجد، دخترها از من خواستند که مطلقاً هيچ حرفی نزنم، در حالی که اين درخواست را از «آنتوان» نکردند و روانه خريد بليت بازديد شدند. چند لحظه بعد و در هنگام پرداخت پول، فهميدم که بليت ورودی برای ايرانیها بسيار ارزانتر از بليت گردشگران خارجی است و چون قيافه عربی و خاورميانهای من خيلی شبيه ايرانیها بود، پول کمتری برای بليت دادم، اما آنتوان پنج دلار پرداخت. از داشتن اين شرايط که میتوانم در بازديدهايم از آن بهرهمند باشم لذت بردم، البته به شرطی که برای تهيه بليت، يک ايرانی هم با من باشد.
🔹دليل نامگذاری اين مسجد به صورتی، بهکارگيری شيشههای رنگارنگ در ديوارهای شرقی آن و رو به آفتاب صبحگاهی است که هر بامداد شبستان مسجد را با رنگهای دلربايش نورپردازی میکند. تصميم گرفتم يک بار ديگر صبح زود به ديدن اين مسجد بيايم تا از پرتوهای رنگارنگ خورشيد عکاسی کنم. صحن مسجد گسترده است و در ميانه آن حوض بزرگ آبی قرار دارد که نه برای وضو، بلکه بيشتر به عنوان آبنما است. مسجد به سنگهايی با رنگ آبی فيروزهای که در کشورهای خاورميانه شهرت دارد، آراسته شده است. جای شگفتی ندارد که ايران بزرگترين کشور استخراج سنگ فيروزه است که در نگارگریِ بيشتر مساجد در گوشه و کنار ايران و کشورهای شمالی آن مانند مساجد شهرهای سمرقند و بخارا و به طور کلی در خاورميانه کاربرد دارد. شبه جزيره سينا در مصر دومين کشور بزرگ توليدکننده سنگ گرانبهای فيروزه است و به همين دليل سلسله فراعنه از هزاران سال پيش، آن را به کار میگرفتهاند و نمونههای کاربرد آن روی برخی از دفينههايی که در آرامگاه «توت عَنخ آمون» به دست آمده، ديده شده است. در آراستن مسجد، افزون بر نگارهها و کتيبههای باشکوه، از قطعات کاشی با تصاويری از ساختمانها و کليساهای واقع در شهرهای اروپايی هم استفاده شده و گويا اوضاع سياسی آن روزگار اقتضا داشته است که ايرانیها حتی در آرايههای داخلی مساجد هم با دوستان اروپايیشان به صلح و سازش باشند.
🔹چون کمی قبل از غروب آفتاب رسيده بوديم، بازديد از مسجد را بهسرعت تمام کرديم و به گردش در خيابانهای اطراف پرداختيم. مليکا هم از ديدن اين منطقه اظهار خرسندی کرد. من با تعجب دليل اين خوشحالی را پرسيدم که گفت: «برای اينکه کسی مزاحمم نشه، تا حالا، هيچ وقت تنهايی پام رو به بافت قديمی شهر نگذاشته بودم». يکه خوردم و پرسيدم: «چی؟ مگر با بودن نيروهای امر به معروف و نهی از منکر، شما هم گرفتار مزاحمتهای خيابونی هستين؟» و ادامه دادم: «خب، اگر يک مزاحم رو بگيرن، چه کارش میکنن؟» گفت: «هيچ کار، هميشه اين دخترا هستن که اشتباه میکنن، حتی اگر چادری باشن. حتماً دختره بوده که اون را تحريک کرده و بهش اجازه داده که مزاحمش بشه. قانون هيچ وقت مزاحم رو مجازات نمیکنه».
🔹با شنيدن اين مطلب، بُهتم زد؛ چون در مصر و قبل از آنکه قانونی وضع شود، معمولاً چنين بود که در سطح جامعه گناه را به گردن دختر میانداختند، حتی اگر حجاب و پوشيه به سر و صورت داشت، اما با تصويب قانون، اگر مزاحمی دستگير شود و اتهام او به اثبات برسد، مجازات خواهد شد. در مورد مسائل جنسی فرقی بين شيعه و سنی نيست، در مصرِ ما هم چنين است که بعضی از تندروها زنان را برای بيرون رفتن از خانه سرزنش میکنند و به نظر آنها همين بيرون رفتن از خانه بهانهای برای مزاحمت عليه آنها است.
🔹بقيه راه را با تاکسی رفتيم و سرانجام در يک کافیشاپ مدرن مثل «استارباکس کافه» نشستيم. جايی که هم اجازه سيگار کشيدن میدهد، هم قهوه بدون شير سِرو میکند و هم سرويس wi-fi دارد. بعداً فهميدم که کمتر جايی در ايران پيدا میشود هر سه اين خدمات را يکجا عرضه کند. فرصت خوبی بود که در فضايی آرام بنشينيم و با هم بيشتر آشنا شويم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 8⃣1⃣
❇️روز دوم/4
🔹هنگام ورود به مسجد، دخترها از من خواستند که مطلقاً هيچ حرفی نزنم، در حالی که اين درخواست را از «آنتوان» نکردند و روانه خريد بليت بازديد شدند. چند لحظه بعد و در هنگام پرداخت پول، فهميدم که بليت ورودی برای ايرانیها بسيار ارزانتر از بليت گردشگران خارجی است و چون قيافه عربی و خاورميانهای من خيلی شبيه ايرانیها بود، پول کمتری برای بليت دادم، اما آنتوان پنج دلار پرداخت. از داشتن اين شرايط که میتوانم در بازديدهايم از آن بهرهمند باشم لذت بردم، البته به شرطی که برای تهيه بليت، يک ايرانی هم با من باشد.
🔹دليل نامگذاری اين مسجد به صورتی، بهکارگيری شيشههای رنگارنگ در ديوارهای شرقی آن و رو به آفتاب صبحگاهی است که هر بامداد شبستان مسجد را با رنگهای دلربايش نورپردازی میکند. تصميم گرفتم يک بار ديگر صبح زود به ديدن اين مسجد بيايم تا از پرتوهای رنگارنگ خورشيد عکاسی کنم. صحن مسجد گسترده است و در ميانه آن حوض بزرگ آبی قرار دارد که نه برای وضو، بلکه بيشتر به عنوان آبنما است. مسجد به سنگهايی با رنگ آبی فيروزهای که در کشورهای خاورميانه شهرت دارد، آراسته شده است. جای شگفتی ندارد که ايران بزرگترين کشور استخراج سنگ فيروزه است که در نگارگریِ بيشتر مساجد در گوشه و کنار ايران و کشورهای شمالی آن مانند مساجد شهرهای سمرقند و بخارا و به طور کلی در خاورميانه کاربرد دارد. شبه جزيره سينا در مصر دومين کشور بزرگ توليدکننده سنگ گرانبهای فيروزه است و به همين دليل سلسله فراعنه از هزاران سال پيش، آن را به کار میگرفتهاند و نمونههای کاربرد آن روی برخی از دفينههايی که در آرامگاه «توت عَنخ آمون» به دست آمده، ديده شده است. در آراستن مسجد، افزون بر نگارهها و کتيبههای باشکوه، از قطعات کاشی با تصاويری از ساختمانها و کليساهای واقع در شهرهای اروپايی هم استفاده شده و گويا اوضاع سياسی آن روزگار اقتضا داشته است که ايرانیها حتی در آرايههای داخلی مساجد هم با دوستان اروپايیشان به صلح و سازش باشند.
🔹چون کمی قبل از غروب آفتاب رسيده بوديم، بازديد از مسجد را بهسرعت تمام کرديم و به گردش در خيابانهای اطراف پرداختيم. مليکا هم از ديدن اين منطقه اظهار خرسندی کرد. من با تعجب دليل اين خوشحالی را پرسيدم که گفت: «برای اينکه کسی مزاحمم نشه، تا حالا، هيچ وقت تنهايی پام رو به بافت قديمی شهر نگذاشته بودم». يکه خوردم و پرسيدم: «چی؟ مگر با بودن نيروهای امر به معروف و نهی از منکر، شما هم گرفتار مزاحمتهای خيابونی هستين؟» و ادامه دادم: «خب، اگر يک مزاحم رو بگيرن، چه کارش میکنن؟» گفت: «هيچ کار، هميشه اين دخترا هستن که اشتباه میکنن، حتی اگر چادری باشن. حتماً دختره بوده که اون را تحريک کرده و بهش اجازه داده که مزاحمش بشه. قانون هيچ وقت مزاحم رو مجازات نمیکنه».
🔹با شنيدن اين مطلب، بُهتم زد؛ چون در مصر و قبل از آنکه قانونی وضع شود، معمولاً چنين بود که در سطح جامعه گناه را به گردن دختر میانداختند، حتی اگر حجاب و پوشيه به سر و صورت داشت، اما با تصويب قانون، اگر مزاحمی دستگير شود و اتهام او به اثبات برسد، مجازات خواهد شد. در مورد مسائل جنسی فرقی بين شيعه و سنی نيست، در مصرِ ما هم چنين است که بعضی از تندروها زنان را برای بيرون رفتن از خانه سرزنش میکنند و به نظر آنها همين بيرون رفتن از خانه بهانهای برای مزاحمت عليه آنها است.
🔹بقيه راه را با تاکسی رفتيم و سرانجام در يک کافیشاپ مدرن مثل «استارباکس کافه» نشستيم. جايی که هم اجازه سيگار کشيدن میدهد، هم قهوه بدون شير سِرو میکند و هم سرويس wi-fi دارد. بعداً فهميدم که کمتر جايی در ايران پيدا میشود هر سه اين خدمات را يکجا عرضه کند. فرصت خوبی بود که در فضايی آرام بنشينيم و با هم بيشتر آشنا شويم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔹دليل نامگذاری اين مسجد به صورتی، بهکارگيری شيشههای رنگارنگ در ديوارهای شرقی آن و رو به آفتاب صبحگاهی است که هر بامداد شبستان مسجد را با رنگهای دلربايش نورپردازی میکند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔹در آراستن مسجد، افزون بر نگارهها و کتيبههای باشکوه، از قطعات کاشی با تصاويری از ساختمانها و کليساهای واقع در شهرهای اروپايی هم استفاده شده و گويا اوضاع سياسی آن روزگار اقتضا داشته است که ايرانیها حتی در آرايههای داخلی مساجد هم با دوستان اروپايیشان به صلح و سازش باشند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9⃣1⃣
❇️روز دوم/5
🔹مليکا دختری است 22 ساله که روانشناسی کودک خوانده و عاشق هنر و نقاشی و سينما است. چون از بچگی به نقاشی علاقه داشته الآن هم به کلاس نقاشی و هنر میرود. با اين حال، هم در يک دبستان، زبان انگليسی درس میدهد و هم با فرهنگ سينما آشنايی خوبی دارد. فيلمها را نه از طريق هنرپيشهها بلکه از رهگذر کارگردان آنها میشناسد. قيافهاش بيشتر از آنکه شرقی باشد، اروپايی است، پوستی سفيد و چشمانی درشت دارد. بينیاش ايرانی و اندکی کشيده است، مژههايش بلند و گيسوانش که بيشتر آن از زير روسریاش ديده میشود، سياه است و پرپشت. اين احساس را به تو میدهد که در برابر قيد و بندهای جامعه سرکشی دارد. بر ديوارهای اتاقش در خانه، چند تابلو پشت سر هم نصب کرده که بعضیشان کپی و بعضیشان کار خودش است. بيشتر تابلوها رنگهايی جيغ و جسورانه دارد.
🔹سميه که همسن مليکا يا يک سال بزرگتر از او است، مثل او قدی کوتاه دارد، اما رنگوروی شرقی چهرهاش نمايانتر است. پوستی گندمی و چشمانی درشت و تيره دارد و ابروهايی پرپشت. ادبيات و شعر و ترجمه خوانده و الآن به عنوان مترجم زبان انگليسی در يک شرکت کار میکند. شيفته شعر و ادبيات است. با هم در باره مهمترين شاعران ايران و بهخصوص نامآورترين شاعر کشور، يعنی حافظ شيرازی صحبتهای زيادی کرديم.
🔹آنتوان اما جوانی است با جنسيت و سيمای فرانسوی. پوستی سفيد که زير آفتاب گل انداخته و موهايی کوتاه و قهوهای و چشمانی آبی به رنگ آسمان. قدی بلند دارد و زبان انگليسی را آشکارا به لهجه فرانسوی ادا میکند. مهندس مکانيک است و از زمانی که از کار خودش استعفا داده و دنبال کار تازه میگردد، دوازده سال است که جهانگرد است. آرزويش اين بوده است که يک سال بيکار باشد تا بتواند به مسافرت برود و دنيايی ديگر بهجز اروپا را که از آن خسته شده است، کشف کند. پس از سفرهای متعدد در مشرقزمين و آسيای ميانه، اکنون به ايران رسيده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 9⃣1⃣
❇️روز دوم/5
🔹مليکا دختری است 22 ساله که روانشناسی کودک خوانده و عاشق هنر و نقاشی و سينما است. چون از بچگی به نقاشی علاقه داشته الآن هم به کلاس نقاشی و هنر میرود. با اين حال، هم در يک دبستان، زبان انگليسی درس میدهد و هم با فرهنگ سينما آشنايی خوبی دارد. فيلمها را نه از طريق هنرپيشهها بلکه از رهگذر کارگردان آنها میشناسد. قيافهاش بيشتر از آنکه شرقی باشد، اروپايی است، پوستی سفيد و چشمانی درشت دارد. بينیاش ايرانی و اندکی کشيده است، مژههايش بلند و گيسوانش که بيشتر آن از زير روسریاش ديده میشود، سياه است و پرپشت. اين احساس را به تو میدهد که در برابر قيد و بندهای جامعه سرکشی دارد. بر ديوارهای اتاقش در خانه، چند تابلو پشت سر هم نصب کرده که بعضیشان کپی و بعضیشان کار خودش است. بيشتر تابلوها رنگهايی جيغ و جسورانه دارد.
🔹سميه که همسن مليکا يا يک سال بزرگتر از او است، مثل او قدی کوتاه دارد، اما رنگوروی شرقی چهرهاش نمايانتر است. پوستی گندمی و چشمانی درشت و تيره دارد و ابروهايی پرپشت. ادبيات و شعر و ترجمه خوانده و الآن به عنوان مترجم زبان انگليسی در يک شرکت کار میکند. شيفته شعر و ادبيات است. با هم در باره مهمترين شاعران ايران و بهخصوص نامآورترين شاعر کشور، يعنی حافظ شيرازی صحبتهای زيادی کرديم.
🔹آنتوان اما جوانی است با جنسيت و سيمای فرانسوی. پوستی سفيد که زير آفتاب گل انداخته و موهايی کوتاه و قهوهای و چشمانی آبی به رنگ آسمان. قدی بلند دارد و زبان انگليسی را آشکارا به لهجه فرانسوی ادا میکند. مهندس مکانيک است و از زمانی که از کار خودش استعفا داده و دنبال کار تازه میگردد، دوازده سال است که جهانگرد است. آرزويش اين بوده است که يک سال بيکار باشد تا بتواند به مسافرت برود و دنيايی ديگر بهجز اروپا را که از آن خسته شده است، کشف کند. پس از سفرهای متعدد در مشرقزمين و آسيای ميانه، اکنون به ايران رسيده است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0⃣2⃣
❇️ روز دوم/6
پس از استراحتی کوتاه، رهسپار بازديد از مهمترين مکان ديدنی شيراز شديم که در نگاه ايرانیها جايگاهی مثل اهرام نزد ما مصریها دارد. آرامگاه شاعر بزرگ، حافظ شيرازی. حافظ در قرن چهاردهم ميلادی به دنيا آمده و درگذشته است. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست، ولی گفته میشود که در اطراف همين باغی است که بنای آرامگاه او را در بر دارد. بارگاه او گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔹 از سال 1450 نامش را در اين مکان جاودانه کردهاند و از آن تاريخ بدين سو، اصلاحات و تغييرات و توسعههای بسيار زيادی در آن صورت گرفته است. حافظ را از اين رو چنين ناميدهاند که در خردسالی قرآن کريم را از حفظ داشته، ولی با اين حال، موضوع بيشتر اشعارش عشق و شراب است. از نگاه تاريخی هم، شيراز به بهترين انواع شراب شهرت دارد، تا جايی که دخترها به من گفتند که يکی از بهترين شرابهای فرانسوی هم نام "شیراز" برای خود برگزيده است.
🔹حافظ را شاعرالشعراء لقب میدهند و بسياری از شعردوستان اشعار و سرودههای او را از بر دارند. سميه برخی از ابيات مشهور او را که از بر داشت، برای ما خواند. در اطراف قبر حافظ افراد بسياری را ديديم که با دست نهادن بر سنگ بزرگ و مرمرین مزار او در زير گنبد، به او تبرک میجستند و شعرهايش را زمزمه میکردند.
🔹 بر اساس يکی از افسانهها، او در آغاز، موفقيتی برای سرودن شعر به دست نياورده و در يک ماجرای عشقی نيز با شکست روبهرو شده، و از اين رو، به خلوتگزينی و گوشهنشينی رو آورده و چهل شبانهروز را با دعا و مناجات سپری کرده است. در آستانه پايان دوران انزوا، امام علی در آنجا به ديدار او آمده و غذايی آسمانی به او داده و غزلسرايی را به او الهام کرده است. سرور ما حضرت علی، آنگاه به وی گفته است که او شاعری ارجمند خواهد شد و از عالم غيب مورد تأييد قرار خواهد گرفت. گويا اين دعا به اجابت رسيده و سرودههای حافظ پس از بازگشت از خلوتنشينی، مورد استقبال بیهمتايی واقع شده است. مردم اشعار او را پسنديدند و آن را حفظ کردند و سينه به سينه بازگو کردند و خواندند و وی را «لسان الغيب» و «ترجمان الاسرار» ناميدند و تا جايی او را ارج نهادند که به تقديس و گراميداشت او پرداختند. اين پيشينه، گويای سخن سميه در باره مقدس شمردن وی به همان اندازهای است که اوليای شايسته خدا در مصر از آن بهره میبرند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 0⃣2⃣
❇️ روز دوم/6
پس از استراحتی کوتاه، رهسپار بازديد از مهمترين مکان ديدنی شيراز شديم که در نگاه ايرانیها جايگاهی مثل اهرام نزد ما مصریها دارد. آرامگاه شاعر بزرگ، حافظ شيرازی. حافظ در قرن چهاردهم ميلادی به دنيا آمده و درگذشته است. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست، ولی گفته میشود که در اطراف همين باغی است که بنای آرامگاه او را در بر دارد. بارگاه او گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔹 از سال 1450 نامش را در اين مکان جاودانه کردهاند و از آن تاريخ بدين سو، اصلاحات و تغييرات و توسعههای بسيار زيادی در آن صورت گرفته است. حافظ را از اين رو چنين ناميدهاند که در خردسالی قرآن کريم را از حفظ داشته، ولی با اين حال، موضوع بيشتر اشعارش عشق و شراب است. از نگاه تاريخی هم، شيراز به بهترين انواع شراب شهرت دارد، تا جايی که دخترها به من گفتند که يکی از بهترين شرابهای فرانسوی هم نام "شیراز" برای خود برگزيده است.
🔹حافظ را شاعرالشعراء لقب میدهند و بسياری از شعردوستان اشعار و سرودههای او را از بر دارند. سميه برخی از ابيات مشهور او را که از بر داشت، برای ما خواند. در اطراف قبر حافظ افراد بسياری را ديديم که با دست نهادن بر سنگ بزرگ و مرمرین مزار او در زير گنبد، به او تبرک میجستند و شعرهايش را زمزمه میکردند.
🔹 بر اساس يکی از افسانهها، او در آغاز، موفقيتی برای سرودن شعر به دست نياورده و در يک ماجرای عشقی نيز با شکست روبهرو شده، و از اين رو، به خلوتگزينی و گوشهنشينی رو آورده و چهل شبانهروز را با دعا و مناجات سپری کرده است. در آستانه پايان دوران انزوا، امام علی در آنجا به ديدار او آمده و غذايی آسمانی به او داده و غزلسرايی را به او الهام کرده است. سرور ما حضرت علی، آنگاه به وی گفته است که او شاعری ارجمند خواهد شد و از عالم غيب مورد تأييد قرار خواهد گرفت. گويا اين دعا به اجابت رسيده و سرودههای حافظ پس از بازگشت از خلوتنشينی، مورد استقبال بیهمتايی واقع شده است. مردم اشعار او را پسنديدند و آن را حفظ کردند و سينه به سينه بازگو کردند و خواندند و وی را «لسان الغيب» و «ترجمان الاسرار» ناميدند و تا جايی او را ارج نهادند که به تقديس و گراميداشت او پرداختند. اين پيشينه، گويای سخن سميه در باره مقدس شمردن وی به همان اندازهای است که اوليای شايسته خدا در مصر از آن بهره میبرند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔹بارگاه حافظ گنبدی ششضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگارههايی فيروزهای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده میشود و وسط آن هم آبنماهايی بزرگ ساختهاند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1⃣2⃣
❇️ روز دوم/7
🔹 ديوان حافظ نامورترين ديوان شاعران است و ايرانیها باور دارند که او از قدرتی جادويی برای راهنمايی و پرده برداشتن از اسرار برخوردار است، و اگر به قدرت ديوان حافظ و شخص خود او ايمان داشته باشيد، نيروی خارقالعادهاش میتواند حق مطلب را ادا کند. سخن سميه را قطع کردم و پرسيدم:
«اگر به قدرت فوقالعاده او باور داشته باشم، چه اتفاقی ميفته؟»
🔹 «وقتی به مشکلی برخورد کنی و دنبال راهحل باشی، فقط بايد فکرت را روی آن متمرکز کنی و از حافظ بپرسی. چشمانت را میبندی، ديوانش را در دست میگيری، و از بين صدها صفحه آن، يک صفحه را به صورت تصادفی باز میکنی، پاسخ مورد نظرت را در ابيات صفحه راست، و اگر خيلی روشن نبود، در اشعار صفحه چپ خواهی ديد! اين يک روش معنوی مثل استخاره، برای راهنمايی گرفتن در مورد آينده زندگی شخصیِ افراد است».
🔹 از حرفهای سميه تعجب کردم و پرسيدم: «آيا خيلیها به اين قدرت فوقالعاده ديوان حافظ اعتقاد دارند؟»
- «بله، همه ايرانیها و حتی متدينين هم به آن ايمان دارند». به نظر میرسد که ماجرای روبهرو شدن او با امام علی اين تقدس شگفتانگيز را به حافظ و شعر او بخشيده باشد.
🔹 پس از توضيحات سميه، بیدرنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشستهاند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوقالعاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشمنواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب میدهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔹 در چشمانداز فضای آکنده از بازديدکنندگان خيره شدم و دختری را ديدم که در کنار سنگ قبر حافظ در زير گنبد نشسته، و با چهرهای نگران که حکايت از مشکلی پيچيده دارد و بهشدت نيازمند کمک حافظ است، ديوانش را به دست گرفته است. آنچه نظرم را جلب کرد پوششی بود که نشان میداد فردی پايبند به مسائل شرعی است؛ لباسی تيره مثل چادر به تن داشت و با يک روسری، همه موهايش را پوشانده بود و هيچ آرايشی در صورتش ديده نمیشد. سعی کردم عکسش را بگيرم، اما واقعاً کار سختی بود. عکسبرداری از خانمها کار خيلی حساسی است. به او چشم دوختم، مثل کسی به نظر میرسيد که در يک حالت روحانی و معنوی مشغول دعا باشد. معلوم میشود که در ايران متدينين هم به قدرت غيبگويی حافظ باور دارند. شايد من هم بعد از خواندن همه اشعارش به اين توان او ايمان بياورم.
🔹 از اين ديدار روحانی و آموزنده و شگفتانگيز بيرون آمديم. يک نسخه ديوان فارسی حافظ را با ترجمه عربی تهيه کردم. مثل ايرانیها برای استفاده از ديوان او، به توانايی حافظ ايمان ندارم، اما شايد يک روز اين کار را تجربه کنم.
🔹 قرار گذاشتيم که فردا گشت و گذار در شيراز را ادامه دهيم. مليکا از من و آنتوان پرسيد که آيا آمادگی داريم فردا صبح در کلاس نقاشی او در خانه يکی از دوستانش شرکت کنيم؟ با تعجب پرسيديم: «چطور شده که کلاس درس به جای آموزشگاه نقاشی، تو خونه برگزار میشه؟» با خنده جواب داد: «برای اينکه نقاشی موجودات زنده حرومه و ما نقاشی آدميزاد را آموزش میديم». گفتيم: «ما که نقاشی بلد نيستيم، چه زنده و چه مرده!» خندههای شيرينش بلند شد و گفت: «نه نه، شما برای نقاشی کشيدن نميايين، ميايين که مدل نقاشی ما بشين». به خندههای شيطنتآمیز آنتوان نگاه کردم و هر دو با هم پرسيديم: «چی؟ مدل؟ يعنی چی؟» گفت: «يعنی شما روبهروی ما میشينين و ما پنج تا هنرجو، تصوير شما رو نقاشی میکنيم». برای شوخی، به شکم کوچک خودم اشاره کردم و گفتم: «اما من يکی، کمکی نمیتونم بکنم، شکمم کوچيکه و نمیشه اون را کشيد». گفت: «نه نه، هيچ مشکل خاصی نيست، ما به اين جزئيات توجهی نداريم».
🔹من و آنتوان از اين ايده خوشمان آمد؛ اولاً از آنجا که اولين ـ و شايد آخرين ـ تجربه برای هر دوی ما است و ثانياً برای اينکه نه در جای ديگر بلکه در ايران که اين کار غيرقانونی و ممنوع است آن را انجام میدهيم. برای حدود ساعت نه فردا صبح در يکی از ميدانهای معروف شهر در نزديکی خانهشان قرار گذاشتيم. به نظر میرسد که در ايران بايد به بيدار شدن در صبح زود عادت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 1⃣2⃣
❇️ روز دوم/7
🔹 ديوان حافظ نامورترين ديوان شاعران است و ايرانیها باور دارند که او از قدرتی جادويی برای راهنمايی و پرده برداشتن از اسرار برخوردار است، و اگر به قدرت ديوان حافظ و شخص خود او ايمان داشته باشيد، نيروی خارقالعادهاش میتواند حق مطلب را ادا کند. سخن سميه را قطع کردم و پرسيدم:
«اگر به قدرت فوقالعاده او باور داشته باشم، چه اتفاقی ميفته؟»
🔹 «وقتی به مشکلی برخورد کنی و دنبال راهحل باشی، فقط بايد فکرت را روی آن متمرکز کنی و از حافظ بپرسی. چشمانت را میبندی، ديوانش را در دست میگيری، و از بين صدها صفحه آن، يک صفحه را به صورت تصادفی باز میکنی، پاسخ مورد نظرت را در ابيات صفحه راست، و اگر خيلی روشن نبود، در اشعار صفحه چپ خواهی ديد! اين يک روش معنوی مثل استخاره، برای راهنمايی گرفتن در مورد آينده زندگی شخصیِ افراد است».
🔹 از حرفهای سميه تعجب کردم و پرسيدم: «آيا خيلیها به اين قدرت فوقالعاده ديوان حافظ اعتقاد دارند؟»
- «بله، همه ايرانیها و حتی متدينين هم به آن ايمان دارند». به نظر میرسد که ماجرای روبهرو شدن او با امام علی اين تقدس شگفتانگيز را به حافظ و شعر او بخشيده باشد.
🔹 پس از توضيحات سميه، بیدرنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشستهاند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوقالعاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشمنواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب میدهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔹 در چشمانداز فضای آکنده از بازديدکنندگان خيره شدم و دختری را ديدم که در کنار سنگ قبر حافظ در زير گنبد نشسته، و با چهرهای نگران که حکايت از مشکلی پيچيده دارد و بهشدت نيازمند کمک حافظ است، ديوانش را به دست گرفته است. آنچه نظرم را جلب کرد پوششی بود که نشان میداد فردی پايبند به مسائل شرعی است؛ لباسی تيره مثل چادر به تن داشت و با يک روسری، همه موهايش را پوشانده بود و هيچ آرايشی در صورتش ديده نمیشد. سعی کردم عکسش را بگيرم، اما واقعاً کار سختی بود. عکسبرداری از خانمها کار خيلی حساسی است. به او چشم دوختم، مثل کسی به نظر میرسيد که در يک حالت روحانی و معنوی مشغول دعا باشد. معلوم میشود که در ايران متدينين هم به قدرت غيبگويی حافظ باور دارند. شايد من هم بعد از خواندن همه اشعارش به اين توان او ايمان بياورم.
🔹 از اين ديدار روحانی و آموزنده و شگفتانگيز بيرون آمديم. يک نسخه ديوان فارسی حافظ را با ترجمه عربی تهيه کردم. مثل ايرانیها برای استفاده از ديوان او، به توانايی حافظ ايمان ندارم، اما شايد يک روز اين کار را تجربه کنم.
🔹 قرار گذاشتيم که فردا گشت و گذار در شيراز را ادامه دهيم. مليکا از من و آنتوان پرسيد که آيا آمادگی داريم فردا صبح در کلاس نقاشی او در خانه يکی از دوستانش شرکت کنيم؟ با تعجب پرسيديم: «چطور شده که کلاس درس به جای آموزشگاه نقاشی، تو خونه برگزار میشه؟» با خنده جواب داد: «برای اينکه نقاشی موجودات زنده حرومه و ما نقاشی آدميزاد را آموزش میديم». گفتيم: «ما که نقاشی بلد نيستيم، چه زنده و چه مرده!» خندههای شيرينش بلند شد و گفت: «نه نه، شما برای نقاشی کشيدن نميايين، ميايين که مدل نقاشی ما بشين». به خندههای شيطنتآمیز آنتوان نگاه کردم و هر دو با هم پرسيديم: «چی؟ مدل؟ يعنی چی؟» گفت: «يعنی شما روبهروی ما میشينين و ما پنج تا هنرجو، تصوير شما رو نقاشی میکنيم». برای شوخی، به شکم کوچک خودم اشاره کردم و گفتم: «اما من يکی، کمکی نمیتونم بکنم، شکمم کوچيکه و نمیشه اون را کشيد». گفت: «نه نه، هيچ مشکل خاصی نيست، ما به اين جزئيات توجهی نداريم».
🔹من و آنتوان از اين ايده خوشمان آمد؛ اولاً از آنجا که اولين ـ و شايد آخرين ـ تجربه برای هر دوی ما است و ثانياً برای اينکه نه در جای ديگر بلکه در ايران که اين کار غيرقانونی و ممنوع است آن را انجام میدهيم. برای حدود ساعت نه فردا صبح در يکی از ميدانهای معروف شهر در نزديکی خانهشان قرار گذاشتيم. به نظر میرسد که در ايران بايد به بيدار شدن در صبح زود عادت کنم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir