پریشان‌خوانی
359 subscribers
231 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6⃣

🔸کاناپه‌گردی  Couch – Serfing (CS)

🔹سومين ويژگی اين سفر نسبت به سفرهای ديگر، تصميم قبلی من مبنی بر اطمينان به يکی از شبکه‌های اجتماعی مخصوص سفر با آدرس Couchsurfing.org بود تا در حد امکان، به جای رفتن به هتل‌ها و اقامتگاه‌های سنتی، از آن طريق نزد بومی‌های ايران اقامت کنم و با آنها نشست و برخاست داشته باشم. اين يک پايگاه اينترنتی بين‌المللی برای ايجاد شبکه ارتباطی ميان مسافران است و اعضای آن در شهرها و روستاهای سراسر دنيا پراکنده هستند. Couch به معنای کاناپه يا مبل و Surfing به مفهوم موج‌سواری است و اين اصطلاحِ ترکيبی، همزمان به ماجراجويی و آسايش اشاره دارد؛ تناقضی شگفت‌انگيز، اما با توجه به احساسی که در اين گونه سفرها به آدم دست می‌دهد، تا اندازه زيادی مطابق واقعيت است.

🔹فکر ساده و راحت و مطمئنی است: پذيرايی رايگان در منزل شخصی، از خارجی‌هايی که به شهر شما سفر می‌کنند. آنها می‌توانند روی مبل اتاق نشيمن شما يا تخت اتاق مهمان يا بر تشکی که روی زمين می‌اندازيد يا حتی در کيسه‌خوابی که به آنها اختصاص می‌دهيد بخوابند. سود مادی اين روش برای کسانی که به سفرهای طولانی می‌روند خيلی زياد است و با استفاده از اين سرويس، بسياری از هزينه‌هايی را که بايد برای اقامت در شهرهای مختلف بپردازند، پس‌انداز کنند. در پايگاه اينترنتی  CS با مسافران زيادی روبه‌رو شدم که از چند روز تا چند سال، در سفر هستند؛ درست خوانديد: چند سال. يکی از آنها درسش را تمام کرده بود و می‌خواست تا پيش از يافتن شغل، بين سه تا شش ماه به مسافرت برود. يک نفر ديگر کارش را کنار گذاشته بود و تصميم داشت که قبل از پرداختن به شغل جديد، يک سال را در سفر باشد. دو تا دلداده هم بودند که می‌خواستند قبل از مراسم ازدواج و افتتاح يک رستوران در محل زندگی‌شان، دو سال را در سفر بگذرانند تا از گوشه و کنار دنيا دستورهای آشپزی مختلف را جمع‌ کنند. با همه اين اوصاف، سود معنوی استفاده از پايگاه  CSدر سفر، در مقايسه با سود مادی آن به اندازه‌ای زياد است که به حساب نمی‌آيد؛ چرا که شايد در مقابل پرداخت چند دلار اين امکان برای شما فراهم شود که بدون هيچ مشکلی در يک مسافرخانه ارزان‌قيمت ساکن شويد، ولی به عنوان مسافر، هرگز اين فرصت برايتان فراهم نخواهد شد که با ساکنان بومی منطقه ارتباط برقرار کنيد و ببينيد که خانه‌هاشان چطوری است، روزگار را چگونه می‌گذرانند، چه افکاری در سر می‌پرورانند، و روش زندگی و فرهنگ و باورهای دينی و اجتماعی‌شان چيست، بلکه فقط بايد به آشنايی با چيزهايی که از بيرون می‌بينيد و در کوچه و بازار به چشمتان می‌آيد، بسنده کنيد.

🔹 پايگاه CS اين فرصت بی‌مانند را برای شما پديد می‌آورد تا از کشوری که به آن سفر کرده‌ايد بيشتر بدانيد، و اين داده‌ها را از کسانی بگيريد که در برابر پذيرايی از شما و ديدار با شما هيچ چشمداشت مادی ندارند. گفت‌وگو با راننده‌های تاکسی و کارمندان رستوران و کارگران هتل و راهنمايان تورهای مسافرتی تنها راه برای هم‌صحبت شدن با مردم يک کشور نيست.
خود من در قاهره معمولاً از مسافران بسياری که چند هفته يا چند روز قبل از سفر، درخواست ميزبانی داده‌اند، در خانه‌ام استقبال می‌کنم و برای پذيرايی از آنها سنگ تمام می‌گذارم. در اين شبکه، مسئوليت شما هرگز اين نيست که با مهمانان خودتان مثل يک راهنمای تور رفتار کنيد. من شخصاً برای گفت‌وگو يا شام خوردن با مهمانانی که از طريق CS به خانه‌ام می‌آيند، فقط بعد از ساعات کار را در نظر می‌گيرم. بسياری از مهمانان من خوراکی‌های کشور خودشان را برای شام تدارک می‌بينند و اين راهی بسيار شگفت‌انگيز در جهت آشنايی با غذاهای متفاوت برای کسانی مثل من است که عاشق کشورهای ديگر هستند. از آنجا که من معتاد سفر رفتن و خطر کردن هستم، CS برای من پنجره‌ای را به دنيا و آداب و رسوم و فرهنگ‌های رنگارنگ آن باز کرده است. گاه با مهمانان خودم روی ايوان خانه می‌نشينيم و آنها ساعت‌های پياپی روی مبل لم می‌دهند و قليان می‌کشند و از کشورشان و سبک خاص زندگی و فرهنگشان سخن می‌گويند. معمولاً مهمانان خودم را با بهترين جاهای ديدنی شهر، بهترين رستوران‌ها و کافه‌ها و ديگر جاهای زيبا و باشکوه و برجسته‌ای آشنا می‌کنم که شايد اصلاً در شمار اماکن گردشگری شمرده نشود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻🔻با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:

📧 info@postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7⃣

🔹با افراد بسياری روبه‌رو شده‌ام که از نظر مادی توان اقامت در هتل‌های پنج ستاره را هم دارند، اما ترجيح می‌دهند از شبکه CS استفاده کنند؛ چرا که می‌خواهند با فرهنگ و آيين و سياست و آداب و رسوم و سنت‌های مصر آشنا شوند و به تعبير يکی از همان افراد، تنها به تماشای چند سنگ و صخره که گاه به شکل هرم، و گاه به صورت مسجد و معبد در آمده است بسنده نکنند.

🔹می‌دانم که اين پديده برای خيلی‌ها ناشناخته است و با خودشان فکر می‌کنند که چطوری می‌توان اطمينان کرد و در خانه خود به پذيرايی از کسی پرداخت که تا به حال او را نديده‌ايم و از او چيزی نمی‌دانيم و به او اجازه داد که از حمام و آشپزخانه و اثاث خانه ما استفاده کند و هرگز از اين‌که چيزی را بدزدد يا ما را مورد آزار و اذيت قرار دهد، بيم نداشت. طبعاً خانواده من هم با پذيرفتن مسافر در خانه مشکل دارند و خيلی از دوستان من هنوز هم با تمسخر به اين روش نگاه می‌کنند، ولی سرانجام با کارهای عجيب و غريبِ ديوانه‌ای چون من عادت کرده‌اند که مثلاً چگونه برای استقبال از مسافرانی که تا به حال آنها را نديده‌ام، پيش‌قدم می‌شوم. شگفتی اينجا است که من در واقع، تنها از طريق پروفايل‌ها و صفحات شخصی‌شان در پايگاه CS آنها را می‌شناسم و قبلاً هرگز آنها را نديده‌ام. اين پايگاه بستری را فراهم کرده است که کاربران آن با امنيت کامل به سرويس‌دهی بپردازند، بدين ترتيب که هر عضو بايد در صفحه خودش بسياری از اطلاعات فردی، شغلی، تحصيلی، علاقه‌مندی‌ها، تجربه‌های سفر، عکس‌های شخصی و ... را بارگذاری کند و از همه مهم‌تر اين‌که قسمت ويژه‌ای به ورود نظرها و ديدگاه‌های کسانی اختصاص يافته است که قبلاً با اين افراد رابطه داشته‌اند و هيچ يک از کاربران نمی‌توانند اين ديدگاه‌ها را که گاه مثبت و گاه منفی است، حذف يا ويرايش کنند؛ بنابراين، هر چه نظرات مثبت بيشتر باشد، اطمينان ديگر اعضا بيشتر خواهد شد و شانس موفقيت در يافتن ميزبان افزايش خواهد يافت. مهمان و ميزبان يادداشت‌های خود را برای هم می‌نويسند؛ مثلاً کسی در صفحه شخصی‌ام از بريز و بپاشی که در پذيرايی از او کرده‌ام می‌نويسد و رفتار من با خودش را ارزيابی می‌کند و از اين سخن می‌گويد که شخصيت مرا چگونه ديده است، و گاه قصه کوتاهی از کارهايی را که در قاهره با هم انجام داده‌ايم نقل می‌کند، در همان حال، من هم در صفحه مهمان خودم، از خوش‌خويی و پاکيزگی‌اش و از اين نکته ياد می‌کنم که شايسته است ديگران هم از چنين کسی پذيرايی کنند؛ چرا که من از ميزبانی او و وقت گذاشتن برای وی لذت برده‌ام. وقتی کسی صفحه شخصی‌اش انباشته از ديدگاه‌ها و گواهی‌های مثبت است، گويا من پيشاپيش با او آشنايی دارم؛ بنابراين، مانند يک دوست قديمی با او رفتار خواهم کرد.

🔹اعتراف می‌کنم که تا به حال با شخصيت‌های واقعاً عجيب و غريبی روبه‌رو شده‌ام؛ ماجراجويانی به معنای واقعی کلمه، که آن‌چه خانواده و دوستان من ديوانگی به حساب می‌آورند، در مقايسه با اين افراد عقل محض است. يک جوان هلندی يازده ماه آزرگار رکاب زده و به ژاپن رفته و دو سال را در ديگر کشورهای آسيايی سپری کرده است. يک جوان کروات با دختری سوار بر موتورسيکلت، از ساحل شرقی آفريقا عبور کرده و از کشور خودش به جنوب آفريقا رفته است، جوانی آمريکايی از جنوب آفريقا به سمت شمال راه افتاده و گاه سوار بر خودرو و گاه با دوچرخه، گاه با پارو زدن به يک قايق پيش‌پاافتاده در درياچه تانگانيکا و گاه با پيمودن راه‌هايی ناشناخته، و رفتن به روستاهايی دورافتاده، پس از ۵۴۳ روز به مصر رسيده است. جوانی روسی با استفاده از چيزی که ما آن را آوتواستاپ يا Hitch Hiking (هيچ‌هايک کردن) می‌ناميم يعنی با سوار شدن رايگان به خودروهای حمل و نقل عمومی يا خصوصی به جای استفاده از وسايل نقليه پولی، توانسته است طی سه ماه خود را از مسکو به قاهره برساند. نمونه‌ها فراوان و بی‌پايان است. شنيدن داستان همين ماجراجويی‌ها فکر من را هم برای فرو رفتن در ماجراهای تازه گشود و فلسفه‌ای را که برای سفر در ذهن خودم پرداخته بودم کاملاً زير و رو کرد. جای انکار نيست که شوق سفر به افغانستان را يکی از مهمانان من در دلم انداخت و از من خواست که از آن‌چه در گزارش‌های خبری به گوش می‌رسد هيچ واهمه‌ای نداشته باشم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔸🔸با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:

📧 info@postbook.ir
تا فرسته‌های بعدی مقدمه عمرو بدوی بر کتاب مسافر کاناپه‌گرد، این چند جمله درخشان از کتاب سایه‌هایی بر پنجره را بخوانید👇
🔹سایه‌هایی بر پنجره
🔹نوشته غائب طعمه فرمان
🔹ترجمه موسی اسوار
🔹نشر هرمس

🔸اشک‌ها شاید چشم‌ها را شست‌وشو بدهند، ولی دل را ریش می‌کنند و از درون می‌خورند.

🔸 انگشت پانسمان‌شده‌اش را به من نشان داد.
به او دلداری دادم.
گفت: خوب می‌شود، مثل زخم‌های دیگر نیست.

🔸پانزده‌ساله بودم که چشمم به انقلاب باز شد و جوانی‌ام را با رؤیایی مبهم آب و لعاب دادم.

🔸بزرگ شده‌ایم، ولی خاطرات نه بزرگ می‌شوند نه پیر.

@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ8⃣

🔸در دوران قديم، عرب‌های شبه‌جزيره خيمه‌ها و خانه‌هايی داشتند که هميشه به روی همگان باز بود و مهمان رهگذر اگر سه روز به صورت ناشناس نزد آنان می‌ماند، از غذای آنان می‌خورد و در خانه آنان می‌خوابيد، پس از آن، اجازه داشتند که از او در باره هويت شخصی و مقصد سفرش پرس‌وجو کنند. پر واضح است که اين ژن عربی در وجود من هم هست و به اين آيه قرآن ايمان دارم که «وَ جَعَلناکمُ شُعُوباً وَ قَبَائلَ لِتَعارفوا» خداوند ما را به گونه‌های مختلف آفريده است تا با هم آشنا شويم و از فرهنگ‌ها و دانش‌های ديگران استفاده کنيم، پايگاه CS يکی از ابزارهای آشنايی انسان‌ها با يکديگر است.

🔹اين پايگاه خدمات ديگری را هم به مسافران می‌دهد و آنان را در بازديد از شهرهای مختلف کمک می‌کند، مثلاً جايی را برای گفت‌وگوی آزاد و رد و بدل کردن پرسش و پاسخ کاربران در باره شهرها در نظر گرفته است. برخی از کاربران فعال نيز تورهای گردشگری رايگان و جشن‌ها و همايش‌ها و ديدارها و سفرهای برون‌شهری خاصی را برای ديگران در نظر گرفته‌اند که کاربران محلی و مسافران عضو CS می‌توانند در آن مشارکت کنند. با اين توضيحات پيدا است که CS شبکه اجتماعی تازه‌ای را در زندگی کاربرانش پديد خواهد آورد و منشأ پيدايش دوستی‌هايی جديد بر پايه خطر کردن‌ها و خوشگذرانی‌ها خواهد شد.

🔸در باره اين کتاب

🔹در يک کلام، کتاب حاضر يادداشت‌های روزانه سفر من است که به ترتيب تاريخی و مناسب با جابه‌جايی در شهرهای مختلف ايران تنظيم شده است. خواننده اين يادداشت‌ها در همه مراحل، روی مبلمان راحت خانه‌اش لم می‌دهد و خودش را چنان همراه من می‌بيند که گويا به ايران سفر کرده است. اين کتاب به‌سادگی در شمار ادبيات سفرنامه‌ای جای می‌گيرد؛ از سيمای کشور و مردمانش، و جاهای ديدنی و موزه‌هايش سخن می‌گويد و مهم‌ترين رويدادها و چهره‌های تاريخی آن را معرفی می‌کند و بيش از هر چيز، به ابعاد انسانی و اجتماعی آن می‌پردازد که همه به لطف استفاده از سايت CS فراهم آمده است.

🔹بخش‌های مختلف کتاب دربردارنده موضوعات زير است:

🔸جنبه گردشگری

🔹نويسنده اين کتاب مثل هر گردشگری خاطراتش را می‌نگارد و اولين چيزی که از کتاب او انتظار داريد اين است که به جنبه‌های گردشگری مربوط به جاهای ديدنی، اعم از آثار تاريخ و تمدن و ميراث فرهنگی بپردازد، که مساجد و بارگاه‌ها و موزه‌ها و قلعه‌ها و دژها و کليساها و عبادتگاه‌ها و بازارها و حتی قبرستان‌ها را شامل می‌شود.

🔹از هر نکته‌ای که در هنگام عبور از مسيرهای مختلف به چشم ديده‌ام غفلت نکرده‌ام؛ از ساختمان‌ها، بازارها، خيابان‌ها، مردم، ماشين‌ها، راه‌های مواصلاتی، پايانه‌های اتوبوس و فرودگاه‌ها. از هر جای ديدنی که روزانه با آنها روبه‌رو شده‌ام، سخن می‌گويم و آن را شرح می‌دهم و شکل و قيافه‌اش را اندکی توصيف می‌کنم. شايد به جزئيات برخی از جاهای مهمی که ديده‌ام بپردازم، و شايد از توصيف جاهای کم‌اهميت‌تر صرف نظر کنم. جاهای مهمی را که خودم نديده‌ام نام خواهم برد، تا اگر شما به ايران رفتيد آنها را از ياد نبريد. از آنجا که هر تصوير هزار واژه را در خود دارد، در پايان اين کتاب مجموعه‌ای از تصاوير جاهايی که به تماشای آنها نشسته‌ام، آمده است، بنابراين، در توصيف اين اماکن سخن را به درازا نمی‌کشانم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ9⃣

🔸جنبه تاريخی

🔹هنگام رفتن به اماکن تاريخی، با پرهيز از شيوه نگارش صفحات ويکيپديا، اندکی در پيشينه آن بناها و کسانی که با آنها ارتباط دارند درنگ می‌کنم. به عنوان مثال، در هنگام بازديد از اصفهان، نمی‌توان تاريخ شکل‌گيری و گسترش آن به دست دولت صفوی را که تأثير شگرفی در گذشته و اکنون ايران دارد، ناديده گرفت و از بنيانگذار آن سلسله يعنی شاه اسماعيل صفوی و بزرگ‌ترين پادشاه آن خاندان يعنی شاه عباس، نامی به ميان نياورد. شما در اين کتاب نشانه‌هايی تاريخی از آيين زرتشت و پايه‌گذار و پيام‌آور آن را خواهید خواند، و آثاری از فتح اين کشور به دست اعراب مسلمان و اسلام آوردن ايرانيان و پيشينه حاکميت مذهب تشيع بر ايران در قرن هفدهم به دست صفویان را ملاحظه خواهيد کرد، و در کنار همه اين‌ها، نيم‌نگاهی هم به چالش‌های سياسی و نظامی و مذهبی ميان صفوی‌ها و عثمانی‌ها خواهيم داشت.

🔹وقتی در برابر موزه کليسای ارامنه می‌ايستيم ناگزيريم که از تاريخ ارامنه و رنج‌ها و کشتارهای آنان سخن بگوييم. در ديدار از مزار شهدا در تهران، نشانه‌هايی از جنگ ايران و عراق را در هر گوشه و کنار خواهيد ديد. در برخی از اماکن و يادکرد برخی رويدادها، از مواضع تاريخی خاندان پهلوی خواه رضاخان، معروف به آتاتورک ايران و شاه جوان يعنی محمدرضا خان که انقلاب اسلامی بر ضد او شکل گرفت و او را سرنگون کرد، بارها سخن به ميان می‌آيد. امکان ندارد به ديدار قلعه «الَموت» در قزوين برويد و افسانه حشّاشين و رهبرشان حسن صباح را به ياد نياوريد. در ديدار از آرامگاه (امام) خمينی، نتوانستم قلم خود را از نگارش شرح داستان شگفت‌انگيز وی و تاريخچه تولد و زندگی و مبارزات و رويارويی‌های وی با شاه نگه دارم و از اين‌که انقلاب مردم ايران چگونه با رهبری وی به پيروزی رسيد، سخنی به ميان نياورم.


🔸جنبه انسانی، فرهنگی و اجتماعی

🔹به نظر من جنبه تازه و البته مهم‌تر و پوياتر اين کتاب، همان جنبه انسانی و فرهنگی و اجتماعی برخاسته از تعامل مستقيم با جوانان و خانواده‌های ايرانی از طريق شبکه CS است که برای من فرصتی طلايی را پديد آورد تا از يک سو بتوانم غبار از برداشت‌های نادرست خيلی از مردم در باره ايرانی‌ها بزدايم و از سوی ديگر بسياری از تناقض‌های جامعه ايرانی را از نزديک ببينم.

🔹من شانس زيادی داشتم که بيشتر زمان اقامت خودم را در خانه‌های مردم ايران سپری کردم. با مهمان‌نوازی بی‌پايان ايرانی‌ها زيستم، به خانه‌های آنها رفتم، با پدران و پدربزرگ‌هايشان روبه‌رو شدم، قصه‌ها و غصه‌های آنان را شنيدم، با غم‌ها و شادی‌هايشان همراه شدم، ديدگاه‌های آنان در سياست و اقتصاد و تاريخ را گوش دادم، محدوديت‌های اجتماعی‌شان را به‌عيان ديدم و دريافتم که چگونه بعضی از آنها با محدوديت‌های دست‌وپاگيری که بر آنان تحميل شده است کنار می‌آيند و چگونه پيمانه برخی از آن‌ها، خسته از دورويی ديگران لبريز می‌شود. آنها مرا به اماکن ديدنی شهرهايشان بردند، و در حد توان کوشيدند تا به من کمک کنند. با کسانی روبه‌رو شدم که شيفته شعر و شاعری بودند، و با کسانی که به فرش عشق می‌ورزيدند، و با کسانی که سودای زنان را در سر می‌پروراندند، و با کسانی که دلِ خوشی از دين و دينداران نداشتند. هم با دينداران و هم با خداناباوران ديدار کردم، خوش‌بينی‌ها و بدبينی‌های آنان را شنيدم، هم دردکشيده‌ها را ديدم و هم سرمايه‌داران را، هم تافته‌های جدابافته امروزی را مشاهده کردم و هم سنتی‌های قديمی را. اين کتاب از کسانی که آنها را ديده‌ام نکته‌های خواندنی زيادی دارد و بحث و گفت‌وگو پيرامون موضوعات مختلف با آنان را بازگو می‌کند. با اين حال، بايد يادآور شوم که نمی‌توان نمونه ايرانی‌هايی را که من ديده‌ام برای بيان احساس نسبت به همه مردم ايران کافی دانست، اما می‌توان جامعه جوان عضو شبکه CS را بخش گسترده‌ای از جوانان ايرانی برشمرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
❇️از کتاب مسافر کاناپه‌گرد در ایران❇️
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0⃣1⃣ (آخرین بخش مقدمه)


🔸برنامه سفر

🔹پس از جست‌وجو و گردآوری اطلاعات از لابه‌لای کتاب‌های راهنمای سفر و پايگاه‌های اينترنتی، نقشه کلی سفر را کشيدم و مسير خود را تعيين کردم. فاصله‌ها در ايران واقعاً زياد است؛ بنابراين بايد مسير را از يک سو ترسيم کرد تا برای رفت‌وآمد وقت زيادی گرفته نشود. بيشتر شهرهای ديدنی ايران در شمال و جنوبِ خط ميانی ايران قرار دارند. خيلی‌ها وقتی فهميدند که عازم ايران هستم، با تعجب می‌پرسيدند که مگر پرواز مستقيم از قاهره به ايران برقرار است؟ واقعاً نمی‌فهمم که چطور اين آدم‌ها چيزی از مفهوم ترانزيت نمی‌دانند! چندين شرکت پيدا کردم که هواپيماهايشان را به عنوان مثال از طريق دوحه يا استانبول به ايران می‌فرستند. تصميم گرفتم از شيراز در جنوب کشور شروع کنم، از آنجا با استفاده از يک جاده پر پيچ و خم به اصفهان بروم، و سپس قم و تهران و قزوين را در برنامه قرار دهم. اگر توانستم از سفارت افغانستان در تهران ويزا بگيرم که از آنجا به طرف شرق روانه می‌شوم و شهرهای مشهد و نيشابور در شرقی‌ترين نقطه ايران را می‌بينم و با اتوبوس از مرز ايران و افغانستان می‌گذرم و سپس از هرات در شمال شرق افغانستان و يکی از شهرهای جاده ابريشم، به مسير خودم ادامه می‌دهم. در کتاب اما خواهيد ديد که اين برنامه کلاً دستخوش تغيير شد و بر اساس برنامه جديد، در طول مسير در چند شهر ديگر مثل يزد و کاشان و آران هم توقف کردم. به برنامه کلی سفر پايبند بودم، اما جزئيات را به تقدير و شرايط واگذاشتم که البته لذت زيادی را هم برای من فراهم کرد و برای شناخت بهتر و آموختن نکته‌های بيشتر خالی از فايده نبود.

🔹اکنون يک سال از زمان آن سفر گذشته است، و من اميد دارم از رهگذر اين اندک تجربه‌ای که از آشنايی با فرهنگ و تمدن و تاريخ و مردم کشورها اندوخته‌ام، سرزمين‌های دور را به ديده‌ها و انديشه‌ها و دل‌های شما نزديک کنم و احساسات ارزشمند و آموزه‌های انسانی را که در آن روزگار وجود مرا فرا گرفته و بر دل و جانم نشسته بود، برايتان باز گويم. اينک شما خواننده عزيز تنها بايد بر مبلمان راحت خود تکيه بزنيد و به من اجازه بدهيد که شما را با خودم به سفر ببرم.

قاهره ـ سپتامبر ۲۰۱۴

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🖋 تا این‌جا، مقدمه کتاب مسافر کاناپه‌گرد در ایران را خواندید، از این پس، گزارش سفر بيست‌روزه عَمرو بدوی به ایران شروع می‌شود که البته با توجه به محدودیت واژه‌های هر پست، بیش از بیست فرسته خواهد شد...
📌 تا یادداشت روز اول را بفرستم، این قطعه‌ زيبای شاعر مصری، محمد آدم را با ترجمه‌ ستار جلیل‌زاده بخوانید:

گسترده‌تر از گام‌هایت
کلمه‌های تواَند
گسترده‌تر از کلمه‌هایت
نگاه‌های تواَند
گسترده‌تر از خودت
خودت.
🔻🔻🔻
🆔@post_book
📌از اینکه من را با اطلاعات تازه‌ای درباره ایران که آنها را در جای دیگری ندیده بودم، آشنا کردی، متشکرم و امیدوارم که از بازگویی نکته‌هایی که در سفرهای ديگر هم با آنها روبه‌روبه‌رو می‌شوی، دریغ نورزی.

🔖فهمی هویدی؛ نويسنده و روزنامه‌نگار مصری
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ1⃣1⃣

❇️ روز اول/1

🔸بله، به سوی ايران!

🔹«جناب‌عالی به ايران تشريف می‌بريد، و قصد برگشت نداريد؟» اين را کارمند شرکت هواپيمايی در حالی جلو کانتر فرودگاه از من پرسيد که يکی از ابروهايش را بالا داده و به من خيره شده بود؛ دليل سؤالش اين بود که من بليت مسير قاهره ـ شيراز را يکسره خريده بودم و سفر را در حالی شروع می‌کردم که نمی‌دانستم از کدام شهر به قاهره برخواهم گشت، ولی مطمئن بودم که بالاخره برمی‌گردم، گفتم: «حتماً برمی‌گردم ولی نمی‌دونم کِی و از کدوم شهر». سپس برای من توضيح داد که گرچه وجود مُهر ويزای کنسولگری ايران روی گذرنامه لازم نيست، ولی يکی از شرايط سفر اين است که بليت دوسره برای سفر از قاهره و به قاهره گرفته باشيد. به او گفتم که مطلب را فهميدم و از او خواستم که 15 دقيقه به من فرصت بدهد تا از روی اينترنت بليت برگشت را هم بگيرم. تلاش من اين بود که يک بليت ارزان برای نزديک‌ترين زمان ممکن تهيه کنم با اين شرط که بتوانم آن را پس بدهم؛ چون از همين الآن می‌دانم که از آن استفاده نخواهم کرد و اگر خدا بخواهد، بعد از سفر به ايران، مراجعت من از افغانستان خواهد بود. کارمند شرکت به من توصيه کرد که برای تعويض بليت به دفتر شرکت هواپيمايی القطريه بروم، و بالاخره موفق شدم که 5 دقيقه پيش از بسته شدن کانتر، موضوع بليت را حل کنم.

🔹همه در مورد سفر به کشورهايی مثل ايران و افغانستان با اين توضيح که امنيتی ناپايدار دارند، به من هشدار داده بودند، آن قدر که خودم را مثل کسی می‌ديدم که مأمور گذرنامه او را در اتاق بازجويی نگه داشته و از او استنطاق می‌کند. ولی با خودم در اين مورد هيچ مشکلی نداشتم. «بله قربان، دارم مي‌رم ايران، ولی کاشکی اين سين‌جيم زود تموم بشه تا به پرواز برسم. اسم من رو توی ليست افراد تحت نظر بنويس که اگر به‌سلامت برگشتم، بقيه بازجويی رو توی ساختمون وزارت کشور در محله لاظوغلی تمومش می‌کنيم». در حالی که اين گفت‌وگو در ذهن من جريان داشت، افسر گذرنامه برگه‌های پاسپورت را برای آخرين بار چک کرد. من آماده بودم که همه اطلاعات شخصی خودم را در اختيار بگذارم تا بعد از مراجعت، برای تکميل تحقيقات به اداره بروم، آماده بودم که هر کاری را بکنم تا پرونده اين سفر قبل از شروع، بسته نشود. ولی خدا را شکر که به خير گذشت و همه ترس و واهمه من از بين رفت و بدون هيچ سؤال و جوابی، همه کارها تمام شد. سوار هواپيمايی شدم که به طرف دوحه می‌رفت تا پس از چهار ساعت توقف، سفر من به اولين شهر ايرانی که در نظر داشتم، يعنی شيراز شروع شود.

🔹در شيراز دو عضو شبکه CS که دو هفته قبل، درخواست‌های ميزبانی را از آنها داشتم، منتظر من بودند: يک دختر به نام مليکا که چون والدينش نپذيرفته بودند که تنها دخترشان در خانه ميزبان يک بيگانه باشد، قبول کرده بود تا در منزل پدربزرگ و مادربزرگش از من پذيرايی کند، و دختری به نام سميه که قول داده بود در همان خانه به ديدار من بيايد و برای گردش در شيراز همراه من باشد.

🔹اين دو نفر شماره‌های موبايل‌شان را برای من فرستاده بودند تا به محض رسيدن به شيراز با آنها تماس بگيرم. قبلاً شنيده بودم که اگر شما از مصر به يک شماره ايرانی زنگ بزنيد، از آن طرف خط يک مأمور امنيتی مصر خواهد پرسيد: «جناب‌عالی برای چی با ايران تماس گرفته‌اید؟» اما من از درستی اين اطلاعات مطمئن نبودم؛ چون اين شايعه‌ها از زمان حسنی مبارک باقی مانده است. سعی کردم از قاهره با آن شماره‌ها تماس بگيرم و خوش‌شانس بودم که مأموران امنيتی مصر به کارهای مهم‌تری مشغول بودند؛ بنابراين صحبت تلفنی ما برای تنظيم زمان و مکان ملاقات بدون هيچ مشکلی به پايان رسيد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
♦️ نقشه سفر مسافر کاناپه‌گرد در ایران:

شهرهای شيراز. يزد. اصفهان. کاشان. قم. تهران. قزوين. دوباره تهران و سرانجام مشهد و از مرز افغانستان به سوی شهر هرات
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2⃣1⃣

❇️ روز اول/2

🔹هواپيما از قاهره به سمت دوحه پرواز کرد تا لحظه‌های شوق فراوان من برای رسيدن به ايران، به‌کندی سپری شود. مسير دوحه تا شيراز واقعاً کوتاه است و بيش از 90 دقيقه طول نخواهد کشيد و چون می‌دانستم که صبح اول وقت يعنی حدود چهار بامداد به شيراز خواهم رسيد، به مليکا گفتم که چند ساعت پيش از ظهر را در هتل می‌خوابم تا بعد از پايان ساعت کاری، يکديگر را ببينيم. من را برای ديدار خانواده و پدر و مادرش و صرف غذا به خانه‌شان دعوت کرد و وعده داد که يک ناهار ايرانی «با دست‌پخت مادرش» تهيه خواهد ديد.

🔹 قبل از سفر سعی کردم روی اينترنت هتل رزرو کنم، ولی بيشتر سايت‌هايی که با آنها کار می‌کردم، نمی‌توانستند با سايت‌های ايرانی ارتباط برقرار کنند و به رزرو هتل بپردازند. تلفنی از يکی از هتل‌ها خواستم که فقط برای يک شب، اتاقی را برايم نگه دارد. برای من مهم است که قبل از سفر حتی اگر شده به صورت تلفنی اتاق رزرو داشته باشم. اگر اين کار را نمی‌کردم نمی‌دانستم در پاسخ اين سؤال افسر گذرنامه که «در ايران کجا اقامت می‌کنی؟» چه جوابی بدهم. داشتن اين رزرو، دست‌کم اين فايده را دارد که علامت‌های سؤال در باره من و سفر من کمتر می‌شود.

🔹کتاب راهنمای سفر به ايران را در فاصله کوتاه دوحه تا شيراز ورق زدم تا برای جاهايی که در شيراز بايد ببينم برنامه‌ريزی کنم. از آنجا که اين سفر طولانی‌ترين مسافرت من است و هيچ عجله‌ای هم ندارم، قبلاً تصميم گرفته‌ام که خيلی نرم و آهسته قدم بردارم و بيشتر از پرداختن به اماکن و بناها، به جست‌وجو در اوضاع و احوال مردم بپردازم.

🔹«خانم‌ها، آقايان، ما در حال نزديک شدن به فرودگاه بين‌المللی شيراز هستيم، لطفاً کمربندهای ايمنی پرواز را ببنديد و پشتی صندلی خود را به حالت عادی برگردانيد.» همه مسافران کمربندهای ايمنی را بستند و بيشتر خانم‌های مسافر، روسری خودشان را بر سر گذاشتند، چون طبق قانون کشور ايران، زنان بايد موهای خود را پوشيده نگه دارند، قانون حجاب ايران در اين زمينه همانند عربستان سعودی است؛ به همين دليل، به ياد فضای پرواز به جده افتادم که زنان در آغاز سفر با آرايش کامل سوار هواپيما شدند و قبل از فرود و در هنگام بستن کمربندهای ايمنی، برای رعايت حجاب، عبای خود را روی سر انداختند. فکر می‌کردم که جامعه ايرانی به دو دليل شرعی و قانونی خود را ملزم به حجاب می‌داند، ولی معلوم شد که درصد کمی از خانم‌های مسافر اين پرواز که غالباً هم پا به سن گذاشته بودند مسأله شرعی را در نظر داشتند. به هر حال، همه آنها قبل از ورود به ايران حجاب را رعايت کردند که البته اين به معنای پوشيدن «چادر» نبود. چادر واژه‌ای فارسی به معنای خيمه است و به پوششی مانند عبا که زنان ايرانی بر سر می‌گذارند اطلاق می‌شود؛ پارچه‌ای است گشاد و بلند مانند شنل‌هايی که مصری‌ها به تن می‌کنند. آن طوری که از همسفر بغل‌دستی فهميدم، هيچ اجباری در پوشيدن چادر نيست، بلکه فقط بايد حرمت حجاب را حفظ کرد. احساس کردم که حالت مسافران اين پرواز از وقتی در آسمان ايران قرار گرفتند، کاملاً دگرگون شد.

🔹يک اتوبوس ما را از پای پله‌های هواپيما به سمت سالن مسافران ورودی برد، فرودگاهی کوچک و يک‌طبقه و تهی از نشانه‌های سرمايه‌داری که در فرودگاه‌های جهان به چشم می‌آيد؛ از مغازه‌های غرق در نور گرفته تا رستوران‌های مجلل.

🔹در ورودی ساختمان، تصوير جدی و پرصلابت (امام) خمينی رهبر انقلاب با عمامه سياه و محاسن سفید و عکس خندان رهبر کنونی (آيت‌الله) خامنه‌ای روبه‌روی شما قرار دارد، تا نخستين کسانی باشند که در هنگام ورود به ايران آنان را ببينيد، اما هيچ نشانی از تصوير رئيس جمهور کنونی کشور (حسن روحانی) ديده نمی‌شود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🖌محمد المنسی قندیل:
🔸 سه بار به ايران رفته‌ام و همه مناطق شمال و جنوب آن را ديده‌ام، اما با خواندن این کتاب احساس می‌کنم برای اولین بار است که ايران را می‌بینم.
سفرنامه‌ای دل‌انگیز، آمیخته با انبوهی از اطلاعاتی که نويسنده‌‌اش آنها را با خونسردی خاصی فراهم آورده است.
نگارنده‌ای که از سفرنامه‌نويسی عبور کرده و پا به عرصه رمان‌نویسی نهاده است.
🔻🔻🔻
@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3⃣1⃣

❇️ روز اول/3

🔹با رسيدن به باجه‌های کنترل گذرنامه، ديدم که روی يکی از پنجره‌ها به زبان فارسی نوشته شده: «خارجی»، و روی دو تا از پنجره‌ها نوشته شده: «ايرانی». وقتی فهميدم که می‌توانم نوشته‌ها را بخوانم خيلی ذوق کردم، اصلاً گمان نمی‌بردم که حروف فارسی تا اين اندازه با عربی شباهت داشته باشد. در صف مسافران «خارجی» پنج نفر ديگر هم ايستاده بودند، و در هر يک از دو صف ديگر بيش از پنجاه نفر، برای رسيدن زودتر به مقابل يکی از پنجره‌ها دعوا داشتند. واقعاً خوشحال بودم که مراحل ورود به‌سرعت طی خواهد شد؛ چون بعد از يک سفر يازده ساعته و در حالی که تقريباً چيزی نخورده بودم، داشتم از حال می‌رفتم. برای اولين بار، از اين‌که يک «خارجی» هستم احساس خوبی داشتم، ولی..
«نَه هر چه مُراد دل و جان خواهد بود
آن کار هميشه آن‌چنان خواهد بود»
خيلی زود معلوم شد که اشتباه می‌کنم، و امتياز داشتن هيچ ربطی به تعداد افراد ندارد؛ چرا که مسافر خارجی برای طی مراحل اخذ ويزا و مُهر ورود به زمان بيشتری نيازمند است. کار صد مسافر ايرانی تمام شد و هنوز اقدامات مربوط به ورود مسافران خارجی مانده بود.

🔹افسر گذرنامه از محل اقامت و دليل سفر من پرسيد. معلوم بود که دستپاچه است و تا به حال با يک مسافر مصری بدون مُهر ويزا روبه‌رو نشده. برای خاطرجمع شدن، از همکارانش پرس‌وجو کرد و بالاخره مهر ورود را روی پاسپورت کوبيد و اين نکته را هم فراموش نکرد که با عربی دست‌وپا شکسته‌ای به من بگويد که اگر اقامت من بيش از دو هفته به درازا می‌کشد، بايد برای تمديد ويزا به بخش مربوط در نيروی انتظامی مراجعه کنم.

🔹بيشتر افسران و کارمندان بخش کنترل گذرنامه، اگر مرد بودند ته‌ريش داشتند و اگر زن بودند چادر پوشيده بودند. معلوم می‌شود که کارمند دولت بايد به برخی از امور ظاهری پايبند باشد، اين را بعداً فهميدم.

🔹بار خودم را برداشتم و برای گرفتن تاکسی به سمت خروجی رفتم. اين وقت صبح، سالن فرودگاه آرام و خلوت بود. بر خلاف ديگر فرودگاه‌ها، از ده‌ها راننده تاکسی که به‌رديف ايستاده باشند و هر کدامشان با خوش‌آمدگويی چمدان‌های من را به سمت خودشان بکشند، خبری نبود. هيچ شعبه بانکی هم نديدم که دلارهايم را تبديل کنم؛ بدين ترتيب، دعوت تنها راننده‌ای را که به سراغ من آمد قبول کردم تا سوار تاکسی‌اش بشوم. راننده در برداشتن چمدان کمکم کرد و با هم به طرف خودرويی رفتيم که معلوم شد اصلاً تاکسی نيست، بلکه يک «پژو شخصی» قراضه و درب و داغان است.

🔹از خوش‌شانسی، اين آقای راننده يعنی اولين نفری که در ايران با او روبه‌رو می‌شدم، يک عرب اهوازی بود و با لهجه‌ای حرف می‌زد که در وهله اول فکر کردم عراقی است، لذا حرف هم را خوب می‌فهميديم. بلافاصله شماره تلفنش را به من داد تا در روزهای اقامت در شيراز به من کمک کند. وقتی پيشنهاد داد که حاضر است هر چيزی را برای من فراهم کند، يکه خوردم. لبخند خبيثانه‌اش با چشمکی که زد در هم آميخت و مرا به فکر فرو برد که من از او چه چيزی می‌توانم بخواهم. وقتی از او پرس‌وجوی بيشتری کردم، برايم توضيح داد که او جاهای زيادی را می‌شناسد که انواع نوشيدنی‌ها و سرگرمی‌ها را عرضه می‌کند. اين آدم مرا ياد خاطرات سفر به بانکوک، پايتخت تايلند انداخت که تا سوار يک تاکسی شدم، راننده با لبخند و چشمکی مشابه، آلبومی را به دستم داد که به گفته خودش، بعضی‌شان از خويشاوندان نزديک او بودند. اين آدم به‌راحتی چهره‌ای را که از ايران در ذهن داشتم در هم شکست. همۀ اين موارد طبق قانون جمهوری اسلامی ممنوعيت دارد، ولی اين حاج آقای پنجاه ساله رازورَمز اين کار را خوب بلد است. برای اين خدمات «شرافتمندانه» از وی تشکر کردم و از او خواستم فقط مرا به هتلی که رزرو کرده‌ام برساند، ولی معترض شد که راه دور است و کرايه زياد می‌شود، لذا پيشنهاد کرد به جای آن، به هتلی ارزان‌قيمت در مرکز شهر بروم. در چنين موقعيتی برای من جای خواب و قيمت آن اهميتی ندارد، مهم فقط اين است که بعد از اين همه راه، سر بر بالين بگذارم و کمی استراحت کنم. ساعت از پنج صبح گذشته و روح و جسم من خسته از اين راه طولانی، بی‌تابی می‌کند و فرياد می‌زند که به لَختی استراحت نياز دارد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4⃣1⃣

❇️ روز اول/4

🔹راننده 25 دلار برای کرايه هتل و تاکسی مطالبه کرد ولی من چانه زدم و با اين‌که اتاق اين هتل شبی 5 دلار هم ارزش نداشت، 20 دلار برای اتاق و کرايه راه پرداختم. راننده بيرون رفت و بلافاصله کارمند رسپشن بالا آمد، تا پاسپورت و کرايه اتاق را بگيرد. آثار تعجب و ناراحتی در چهره‌ام نمايان شد. به نظر می‌رسد که راننده بعد از چانه‌ای که برای کرايه زدم، کلاه سرم گذاشته است. اين آغاز ناخوشايند سفر برای چيست؟ سعی کردم با انگليسی ساده‌ای موضوع را به کارمند هتل که گويا با بدگمانی به راننده و با دلگيری از اتاق بيرون رفت، حالی کنم. کمتر از ده دقيقه بعد، با دلارهايی که راننده روی ميز رسپشن گذاشته بود بالا آمد. زبانش اجازه نداد که چيزی بگويد، لبخندش را با خنده‌ای بيشتر، پاسخ دادم.

🔹از شدت خستگی، لباس‌هايم را روی تخت پرتاب کردم. مثل هميشه، شب پيش از سفر يکی دو ساعت بيشتر نخوابيده بودم، و بار خستگی دو روز کامل در من انباشته شده بود. همين امر به من کمک کرد که در اين اتاق فرسوده، سريعاً به خوابی عميق فرو بروم، با اين آرزو که ساعت‌های خواب به‌سرعت سپری شود تا برنامه‌های سفرم را شروع کنم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5⃣1⃣

❇️ روز دوم/1

🔸ديدار با شيرازی‌ها

🔹 پنج ساعت خواب مثل پنج دقيقه گذشت. به‌سختی بيدار شدم، بدنم هنوز به خواب بيشتری نياز داشت، ولی شوق ديدن اين شهر بيش از آن بود. به اميد يک دوش آب‌گرم که شادابی را به بدنم برگرداند، از روی تخت بلند شدم، ولی چون اين هتل واقعاً کوچک بود، فقط يک حمام سنتی داشت که آب‌گرمی از دوش آن نمی‌آمد. گويا هنوز شگفتی‌های اين سفر شروع نشده است! با دشواریِ زياد بحران حمام را پشت سر گذاشتم و شلوارک و تی‌شرت را پوشيدم و کوله‌ام را به شانه انداختم و قامت راست کردم و تصميم گرفتم که اجازه ندهم هيچ چيز، زلالیِ اين سفر را به تيرگی بکشاند.

🔹 برای رفتن به آدرس مليکا، تاکسی گرفتم تا سر ساعتِ يک، به قراری برسم که برای ناهار در خانه‌شان گذاشته بودم. پدرش نزديک خانه مرا ديد با اصرار کرايه تاکسی را حساب کرد. در مقايسه با منطقه‌ای که هتل در آن قرار داشت و محله‌هايی که در مسير ديدم، می‌توانم اين منطقه مسکونی را جايی مرفّه و آرام توصيف کنم.

🔹 وارد ساختمان شديم و با آسانسور به طبقه سوم رفتيم، جايی که مليکا با خنده‌ای به پهنای صورت و نگاهی زيبا از چشمان بزرگ و سبز رنگش، جلو در آپارتمان ايستاده بود. برای چند ثانيه محو چشم‌هايش شدم. عکس او در سايت CS اين زيبايی جذّاب را نشان نمی‌داد. مليکا در حالی که لباس معمولی پوشيده و موهايش را در برابر يک مهمان بيگانه رها کرده بود، به استقبال من آمد. خانه‌ای قشنگ با اندک اثاثيه مدرن، يک تلويزيون با صفحه بزرگ LCD که کليپ‌های شاد پخش می‌کرد و آشپزخانه‌ای اُپن که مصری‌ها آن را امريکن‌کيچن می‌خوانند. پدر مليکا انگليسی را خيلی خوب حرف می‌زد، مادرش اما به لبخندهای گاه و بی‌گاه بسنده می‌کرد و هر از چندی به فارسی چيزی می‌گفت و دخترش برای من ترجمه می‌کرد. برای شکستن فضای سنگينی که بر همه حاکم بود، به‌شوخی گفتم: «مامان من هم همين طوره و از ايده CS ترس داره، ولی شما از اون بازتر هستين که من رو برای ناهار به خونه‌تون دعوت کردين.»

🔹 تا سفره آماده شود خيلی معطّل نماندم؛ چون آنها به انتظار رسيدن من نشسته بودند. خوش‌شانس بودم که اولين وعده غذايیِ من در اين کشور، يک «غذای خانگی» ايرانی بود. ناهار را با يک سوپ سبزرنگ شروع کرديم که خيلی از آش ملوخيه مصریِ کمرنگ‌تر بود. يک نوع غذای ديگر هم در سفره وجود داشت که نتوانستم ماهيت آن را تشخيص دهم، مليکا توضيح داد که اين خوراک مخلوطی از لوبيا و گوشت و بادمجان و سبزيجات است، ترکيب ناآشنا اما اشتهاآوری داشت. همه اين‌ها کنار سالاد شيرازی قرار گرفته بود که خيلی مثل سالاد محلی مصر است، اما سبزيجات اين سالاد برش‌های کوچک‌تری دارد. مثل ديو خوردم؛ زيرا دست‌کم از وقتی که در سالن انتظار فرودگاه دوحه به سر می‌بردم، لب به چيزی نزده بودم؛ بنابراين هر چه جلو من می‌گذاشتند مثل مائده آسمانی بود. مادرش برای مهمان عرب‌زبانِ خانه‌شان شبکه‌های عربی ماهواره را جابه‌جا می‌کرد و با اشاره به صفحه تلويزيونی که کليپ‌های عربی را پخش می‌کرد، گفت: هيفاء! اين را با خنده آشکاری بيان کرد؛ زيرا بالاخره توانسته بود جلو من يک اسم عربی را درست ادا کند. مليکا و پدرش خنده‌ای کردند و از خنده آنها فهميدم که فکر می‌کنند او يک خواننده مصری است، در خيال خودم از خوشبينی آنها به مصری‌ها تشکر کردم و برايشان توضيح دادم که البته وی لبنانی است، ولی مادری مصری دارد و خودش هم با يک مرد مصری ازدواج کرده است.

🔹 پدر کمی از خودش گفت: خانواده‌شان در اصل از آبادان واقع در مرز ايران و عراق هستند و در ايام جنگ هشت‌ساله با عراق، که او هم دو سال در آن حضور داشته است، از آبادان به شيراز کوچيده‌اند. يک فروشگاه برای عرضه لوازم برقی و سيستم‌های دزدگير دارد. پدر از اوضاع مصر که آن روزها خيلی آشوب‌زده بود، با حرارت صحبت می‌کرد. روشن است که رسانه‌های ايران رويدادهای مصر را پوشش خوبی داده‌اند. وی از شنيدن گزارش‌هايی مبنی بر شورش‌های سياسی در مصر و شايعاتی در مورد بروز جنگ داخلی نگران بود. تلاش کردم اوضاع پيچيده کشور را برايش شرح دهم و به او اطمينان دادم که گرچه اوضاع خيلی نابسامان است، اما اگر خدا بخواهد، رو به بهبود می‌رود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
حالا که صحبت تحولات مصر شد، دیدن این مستند درباره رويدادهای میدان تحریر در قاهره که در فیلیمو و آپارات هم قابل دیدن است، خالی از لطف نیست 👇