پریشان‌خوانی
359 subscribers
231 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🌈 ادبيات همسایه

🔻رمان‌های نويسندگان امروز عراق، عاشقانه هم که باشد، بوی خون و آتش می‌دهد. سفرنامه‌هاشان نيز هم. قريب بيست سال از فروپاشی رژيم بعث می‌گذرد، اما نه تنها تلخکامی‌ها و هراسناکی‌های آن از ذهن و زبان عراقی‌ها نرفته، بلکه با پيدايش گروه‌های تروريستی القاعده و داعش، موج تروريسم در ميان نسل جديد نيز گسترش يافته و تو گويی که خاک ميان‌رودان با آرامش بيگانه است؛ امری که در آثار نويسندگان و شاعران معاصر آن کشور بازتاب نمايانی يافته است و از بخت‌ياری ما است که مترجمانی خوش‌ذوق و کاربلد توانسته‌اند خيلی زود برخی از اين نوشته‌ها را به فارسی برگردانند و ما را با فضای شعر و داستان همسايه غربی‌مان آشنا کنند.

🔹اِنعام کجه‌جی يکی از اين داستان‌سراهای شناخته‌شده است که تا کنون سه کتابش «سواقی‌القلوب» (آب‌باريکه‌ها«طشاری» (تکه‌پاره‌های من) و «النبيذة» (بازمانده) يکی از ديگری بهتر، به فارسی برگشته است.

🔹 بازمانده داستان پسری فلسطينی (منصور البادی) است که برای گويندگی راديو نخست به کراچی می‌رود و از آنجا به کاراکاس می‌کوچد، زنی عراقی (وديان) که از شکنجه‌های بعثيان می‌گريزد و به پاريس می‌رود، و دختری اصالتاً ايرانی (تاج الملوک/ تاجی) که در رخدادی از مشهد به عراق می‌رود، در آنجا به حلقه‌های درشت قدرت راه می‌يابد، با عشق‌ها و رازهای آنان درمی‌آميزد و در اين رمان به قهرمان داستان بدل می‌شود.
اين سه در جای‌جای اين جهان ناآرام گاه در واقع و گاه در رؤيا به ديدار هم می‌روند و خواه با زبان و خواه با اشارات، از آنچه بر آنان رفته است، سخن می‌گويند و در اين ميان اين کجه‌جی است که روايت آن چيزی را که در اين سال‌ها بر مردم اين سرزمين‌ها رفته است، گزارش می‌دهد؛ از پاکستان محمدعلی جناح تا قاهره ناصر و الجزائر بن‌بلا و عراق صدام تا ونزوئلای چاوز.

🔹نثر محمد حزبايی‌زاده در ترجمه کتاب خودش آن قدر جذابيت دارد که می‌توان مطالعه کتاب را به سان خواندن يک نوشته شيرين رها نکرد.

🔻تاج‌الملوک از کودکی، از روزهای روستاهای شمال، عاشق مجالس مردانه شد. از مدرسه بيرون می‌زد و از کنار قهوه‌خانه‌ها می‌گذشت. از بساطی‌های کنار خيابان عينک آفتابی می‌خريد. چشمانش را می‌پوشاند و به چرای چهره مردانی می‌رفت که به‌رديف کنار پنجره‌ها می‌نشستند. تخت‌های چوبی مفروش به فرش‌های رنگ‌ورورفته. حتماً روزی روزگاری رنگ و رويی داشته‌اند و زير باسن‌ها ساييده شده‌اند. آرزو داشت به درون می‌رفت و با آن‌ها روزنامه می‌خواند و در باره سياست وراجی می‌کرد و چای را با صدای بلند هورت می‌کشيد. روی سکوی بلند می‌نشست و پاهايش را ول می‌داد جلوی واکسی. توی کوچه پس‌کوچه‌ها پرسه می‌زد و هيچ شتابی برای برگشتن نداشت.

http://postbook.ir/uploaded/62-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 آقا علی عطّار
به مناسبت سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث

مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطّار بگوید!
عطّاریِ صدساله «آقاعلی»، تعریف نمی‌خواهد؛ طَبله‌اش همواره خوش بوده است و سرشار از رایحه دلنواز گیاهان دارویی...که همه پاشيده‌اند در مغازه «ایستگاه سراب»؛ دکّه‌ای نماینده بازار سنتی، ایستاده در برابر مدرنیته‌ای توفنده از خیابان‌های روبرو!
🔹
آفتاب که سر می‌زند، همين که «آقاعلی» با گفتنِ «يا رزّاق» مغازه‌اش را که بيشتر به دکّه می‌مانَد، باز می‌کند، عطرِ تند آويشَن و «بوی تلخِ خوشِ کندُر» می‌پيچد در پياده‌رو.
پشتِ پاچال، ديوار نيست، رديفی است از کشوهای کوچک چوبی، با رنگی بين سبز و آبی و خاکستری که روزگاری فيروزه‌ای بوده است، و حلقه‌های ظريف فلزی و جايی برای نوشتن نام گياهان؛ از گل گاوزبان گرفته تا بابونه و ريشه کاسنی و چوب دارچين و شيرين‌بيان و اين و آن ... آن طرف، بطری‌های بزرگ و کوچک، از گلاب ناب تا عرق نعنا و عرق پونه و از روغن سياه تا ضماد برای مداوای زخم.
«آقاعلی» اصالتی يزدی دارد و برای تجارت از کوير به مشهد آمده و سپس به ساحل جيحون در سرزمين‌های همسایه شمالی ايران رفته است، اما در حدود سال 1300 همزمان با حاکميّت کمونيست‌ها در روسيه، و از دست دادنِ سرمايه و اندوخته‌اش، به مشهد برگشته است، در اين‌جا با مريم‌خانم ازدواج کرده، و پس از آن با کمک دو برادر کوچک‌تر، دکّه‌ای باز کرده است برای عطاری.
🔹
با جمع شدن دوباره برادران در مشهد، سه اخوی، برای خودشان نامی خانوادگی انتخاب می‌کنند و فاميل‌شان می‌شود «اخوان ثالث» که آن را می‌نويسند روی شيشه‌های مغازه‌ای که مردم درد خود را به آن‌جا می‌آورند و داروی خودشان را از اين «عطّار - طبيب‌»ها می‌گيرند. از سال 1333 هم که آقاعلی فوت می‌کند و عطّاری را عباس‌آقا می‌چرخاند، و حتی پس از آن نيز، که پسر عباس‌آقا به طبابت و عطّاری می‌پردازد، باز هم «ايستگاه سراب» است و مغازه‌ای که هنوز با نام «آقا‌علی عطّار» شناخته می‌شود.
آقاعلی برادر بزرگ‌تر است و هنگامی که برادرزاده‌اش «ايران‌خانم» را برای پسرش خواستگاری می‌کند، «مهدی اخوان ثالث» می‌شود داماد عموجان، اما به جای آن که خودش بايستد پشت پاچال عطاری، می‌افتد دنبال شعر و ادب و نامش می‌نشيند پشت کتاب‌ها و می‌رود تا کجاها و کجاها.
«مهدی اخوان ثالث» در جايی از شعر جاوادنه خود «ميراث» که به‌نوعی تبارنامه او است، از پدر و دلبستگی‌های او چنين ياد می‌کند:
🔻
سال‌ها زین پیش‌تر، در ساحل پُرحاصل جیحون
بس پدَرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نَو کُند بنیاد
او چنین می‌گفت و بودش یاد
داشت کم‌کم شب‌کلاه و جُبّه من نوتَرَک می‌شد
کِشتگاهم برگ و بر می‌داد
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم: «هر چه بادا باد»
تا گشودم چشم، دیدم تشنه‌لب بر ساحلِ خشکِ «کَشَف‌رود»ام
پوستینِ کهنه دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامالِ نورِ معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و «سپستان» و «گُل زوفا»
باز او ماند و «سِکَنگور» و «سیَه‌دانه»
و آن به آیین، حجره‌زارانی
کآنچه بینی در کتاب «تحفه هندی»
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من به سان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالارِ ره‌نشناس
اوفتان‌خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سال‌ها زین پیش‌تر، من نیز
خواستم کاین پوستینِ را نَو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد»
ناگهان توفان بی‌رحمی سیه برخاست.
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود
🔹
و می‌بینی که
هر که آشنا با بوی اهورايیِ گياهان است
و آشنا با اسطوره‌ها و میراث‌های کهن
و آشنا با حماسه رازهای ماندگاریِ فرهنگِ یک ملت
شامّه‌اش خوب می‌فهمد که مغازه آقاعلی عطّار با همان رایحه خوشِ به‌هم‌آمیخته از گل و گیاه و عسل و روغن سیاه‌دانه و شعرهای عاشقانه و حماسه، حالاها در راسته «خيابان ارگ» خواهد ماند، هر چند که نه از نام «آقاعلی» و نه از «اخوان ثالث» هيچ نشانی بر و ديوار آن نمانده باشد.

تصویر از صفحه اينستاگرام مشهدچهره mashhad.chehreh@

https://postbook.ir/uploaded/63-p.jpg

🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈ترانک‌های مردمی پشتو

🔹«لَندَی» آيينه‌دار زندگی قبايل پشتون (افغان) در راستای سده‌ها است.
اين مينياتورهای آهنگين بازتاب دريافت‌ها، دردها، غم‌ها و شادی‌های مردم است؛ جلوه‌هايی است از عشق، محبّت، شوخ‌طبعی، درد و خشم. در آن ستايش سرباختگان راه آزادی و نکوهش بزدلان و رزم‌گريزان را فراوان توان ديد.
اين ترانک‌ها در زبان پشتو نام‌های گوناگونی دارند، اما نامی‌تر از همه «لَندَی»، به معنای کوتاهک است.
بسياری از اين ترانک‌ها از طبع و احساس لطيف بانوان و دوشيزگان تراويده و غالباً از همين رو تأثير آنها ژرف‌تر است.
لندی هنر همه مردم است، به چراغی می‌ماند که نور می‌دهد ولی جايش آشکار و معلوم نيست که کی روشن شده است، اما پشتون‌ها آن را در طول قرون و اعصار دست به دست يکديگر سپرده‌اند.
ترانه‌ها و سرودهای مردمی ديگر ملل و جوامع که شبيه لندی هستند، بيشتر نواهايی بی‌تصويراند، که غالباً ناله انسان تنهامانده، به‌ويژه عاشق را در خود دارند و در آنها توجهی به تصويرسازی و منظرآرايی نمی‌شود، برای آنها نه بارانی است، نه تگرگی، نه نيمروز گرم و نه سپيده بامداد و نه بيابان. اما لَندَی تنها نوای بی‌تصوير نيست، در لندی ياد کوه و بيابان و رود و باران برای بيان درخشان‌تر احساس انسان به خدمت گرفته می‌شود:

فردا باز کاروان به راه می‌افتد
گل‌های بيابان دامنت را خواهند بوييد
🔻
کنار چشمه شال سرخ نمودار شد
گفتم در آب تيره آتش افروخته‌اند

سراينده لندی، مظاهر طبيعت بی‌جان را برای تکميل ترانه‌اش به ياری می‌خواند، به آن جان می‌بخشد، حرکت می‌دهد و با خويشتن همراز می‌سازد، با او سخن می‌گويد و گاه از او مهر و عاطفه می‌خواهد:

ای گل، گرفتار پاييز شوی
که بلبلان را بی‌نوا رانده‌ای

مرد دلخواه بانوی افغان بايد عالی‌ترين معيارهای مردانگی را داشته باشد: دارای نام و غيرت و صاحب پشتونولی (افغانيت) و مروت باشد:

اگر در ميان جوانان پيروز شوی
سوگند خورده‌ام که به تو دست ياری دهم

عشق، زيبايی، غم، جدايی، شکست و مرگ، خشت‌های بنای کاخ تغزّلی ترانک‌ها يا لندی‌ها يا همان هايکوهای پشتون را تشکيل می‌دهند.
لندی‌ها ريشه در فريادهای گره‌شده دارند. از دل‌های بزرگ برخاسته‌اند و غم‌هايی بزرگ را بيان می‌کنند.
🔻
به جنگ می‌روی، مرا ببوس
تا در ميدان‌های هجران تشنه نشوی
🔻
خوش آمدی، مانده نباشی
جانان غازی من
اکنون سراپا از آن تواَم
🔻
با گيسوان تر،
کنار چشمه،
بلبلِ باران‌زده را مانَد.
🔻
خدا نيل را براندازد
نيلی‌پوشان بسيار شدند
يارم را نمی‌شناسم

https://postbook.ir/uploaded/64-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 تا به آخر با هيتلر
🔻خاطرات پيشکار هيتلر

🔹هاينتس لينگه
🔹ترجمه حميد هاشمی

«ترس‌آور و در عين حال مسحورکننده.. خوراک کسانی که دوست دارند زندگی روزمره يکی از هيولاهای تاريخ را از نمايی نزديک ببينند».

🔻... سپس در کنار ميز تحرير خود ايستاد و ادامه داد: «دستوری دارم که تو بايد انجام بدی. کاری که من الآن بايد بکنم، همون کاريه که به فرماندهايه ديگه هم گفته‌ام. مقاومت تا پای مرگ... از اتاق خواب پتوهای پشمی بردار و بنزين کافی برای سوزاندن دو نفر آماده داشته باش. من می‌خوام خود و اوا رو با تفنگ بکشم. بعد از مرگ، بدن ما رو توی پتوهای پشمی بپيچ و به باغ ببر و اونجا بسوزون.» نمی‌توانستم حرکت کنم. با لکنت گفتم: «بله پيشوای من» و چيز ديگری برای گفتن پيدا نکردم. . .

🔻هر لحظه ممکن بود هيتلر به زندگی خود خاتمه داده باشد؛ به همين دليل زياد آنجا نماندم و پس از گذشت مدت کوتاهی به سمت اتاق هيتلر برگشتم. بوی باروت تازه نشان می‌داد به خودش شليک کرده است. کار هيتلر به اين ترتيب به پايان رسيده بود. جايی برای تعلل و تعجب نبود.

🔻جسد هيتلر را جلوی در پناهگاه، در باغ مقر صدراعظم، کنار اوا در چاله کوچکی که از برخورد گلوله توپ به زمين ايجاد شده بود گذاشتيم و روی آن بنزين ريختيم و سعی کرديم آن را روشن کنيم، ولی کار سختی بود. آتش بی‌امان توپخانه روسيه، باد تندی ايجاد کرده بود که نمی‌گذاشت از فاصله چندمتری آتش روشن کنيم. به خاطر شليک‌های سريع و فراوان روس‌ها، نمی‌توانستيم به جسدها نزديک شويم و آنها را با کبريت آتش بزنيم. به داخل پناهگاه برگشتم و فتيله درازی با کاغذ درست کردم. بورمان آن را روشن کرد و روی جسد خيس از بنزين هيتلر انداخت که بلافاصله آتش گرفت... هيتلر به من گفته بود هر چيز ديگری را که از او باقی مانده است بسوزانم. ديگر وقت نداشتم به اجساد فکر کنم. اجساد تا ساعت هفت و نيم هنوز می‌سوختند. فرش خونين هيتلر، لباس‌ها، داروها، اسناد و... همه را نابود کردم.

🔻يک روز دو افسر روس آمدند و با قطار مرا به مسکو بردند و در آنجا در زندان معروف لوبيانکا زندانی کردند. در يک سلول آلوده پر از حشره اسير شدم و سرهنگ درشت‌هيکلی از پليس مخفی روسيه به سراغم آمد که آلمانی را بسيار خوب صحبت می‌کرد. او با يکنواختیِ تمام از من بازجويی می‌کرد و به خاطر همين يکنواختی حالتی پيدا کردم که نمی‌توانستم به او دروغ بگويم. او بارها سؤال‌های تکراری از من پرسيد و سعی داشت اعتراف بگيرد که هيتلر هنوز زنده است.

https://postbook.ir/uploaded/65-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
پلکان آرامگاه فردوسی. مشهد. توس
@post_book
🌈 مصدق در قاهره

🔻بخشی از ترجمه فارسی کتاب «مسافر کاناپه‌گرد در ايران» يادداشت‌های سفر يک جوان مصری (۲۰۱۳):

🔹تصميم ايران به ملی کردن نفت بازتاب‌های گسترده‌ای در منطقه داشت؛ به گونه‌ای که نمايندگان پارلمان عراق از دولت خود خواستند که اقداماتی مشابه آنچه دولت مصدق اتخاذ کرده است، در پيش گيرد، تا به حق انحصاری انگلستان از منابع نفتی عراق و غارت سرمايه‌های آن کشور و درخواست بازنگری در قراردادهای نفتی به منظور افزايش سهم انگلستان از نفت عراق پايان داده شود.

🔹در آن زمان دولت مصر نيز موضع قاطعی در حمايت از مصدق گرفت و نحاس پاشا نخست وزير وقت آن کشور، مصدق را به قاهره دعوت کرد و مثل يکی از همين تظاهرات ميليونی ميدان التحرير، نزديک دو ميليون نفر از مردم مصر که آن زمان بيش از ۱۴ ميليون جمعيت نداشت، به استقبال محمد مصدق نخست وزير ايران رفتند.

🔹قرار بود مصدق در بالکن هتل قديمی شپرد در خيابان الجمهوريه سخنرانی کند؛ گزافه نيست اگر گفته شود که همه خيابان‌های قاهره از ايستگاه راه‌آهن تا ميدان اوپرا مملو از جمعيت بود. مصدق اما به دو دليل نتوانست صحبت کند:

🔹اول اين‌که ميکروفون‌ها برای رساندن صدای او به همه جمعيت کافی نبود،

🔹و ديگر اين‌که توان جلوگيری از گريه خود را نداشت و مردم هم با سرازير شدن اشک او به سر دادن شعارهايی در حمايت از وی پرداختند و بدين ترتيب سخنرانی او به تأخير افتاد و قرار شد همان شب از طريق راديو با مردم مصر صحبت کند.

🔹روزنامه‌ها نوشتند که استقبال از مصدق کمتر از استقبال سال ۱۹۱۹ مردم از سعد زغلول پس از بازگشت از تبعيد نبود. اين پذيرايی گرم دولت و مردم مصر از نماينده دولت ايران دربردارنده پيام مهمی به اين مضمون برای انگلستان بود که دوران استعمار ملت‌ها و ناديده گرفتن اراده آنان سپری شده و عصر بازيابی حقوق و آزادی‌های آنان و برپايی نظام‌های ملی و مستقل و دور از دخالت خارجيان فرا رسيده است.
https://postbook.ir/uploaded/66-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 سفر از جنسی از ديگر

🔹 اگر سفر را فقط به تماشای در و ديوار و آدم و خيابان محدود نکنيم و آن را تا کنهِ داستانِ هر پديده‌ای بکشانيم و پی بردن به ماجرای هر بنا، هر خيابان، هر پل، هر رودخانه، و حتی هر درخت و هر موجود زنده را نيز بخشی از چيستی سفر بدانيم، بی‌گمان جستارهای آمده در کتاب «تختخواب ديگران» نمونه‌ای از روايت‌گریِ سفرهايی از اين دست به شمار می‌رود.

🔹 اگر سفر را با دغدغه هنر در آميزيم و شعر و ادبيات و سينما و نقاشی و موسيقی را هم پاره‌ای درآميخته با سفر بدانيم، بی‌شک کتاب «تختخواب ديگران» بازتابی از گزارشگریِ سفری اين‌چنين است.

🔹 چشم مسافر اگر چشمی جستجوگر باشد و همراه با سفر به پوسته مکان‌ها، هسته آن‌ها را در عمق زمان نيز بکاود، و سفرنامه‌‌اش را محل ديدار با چندوچون پيدايش هر مکان کند، از دلِ هر جايی، روايتی را بيرون می‌کشد که و به صحنه می‌آورد که نمونه‌اش می‌شود همين کتابی که چند سطر آن را در اين‌جا می‌خوانيم:

🔻 کتاب‌فروشی‌های شکسپير و شرکايی؛ دور از فضای خشک و رسمی کتابخانه‌ها و هم‌زمان جدا از بی‌قيدی خانه‌ها هستند. از خانه‌ها متمرکزترند و از کتابخانه‌ها رؤيايی‌تر. درست مانند يک مهمانی که نه جديّت خيابان‌ها را دارد و نه رواداری خانه‌ها را. اما حال پرنشاطش تلاشی برای خودمانی‌تر شدن است.

🔻 نشاطشان از جنس شادی‌های اغراق‌آميز نيست. از جنس يک موج سرخوش درونی است. همان وجدی است که لوح‌های سومری به ترياک نسبت داده‌اند: «گياهی شادی‌بخش».

🔻 خوره کتاب همان‌طور که از ميان راهروهای ضيافت می‌گذرد، هر قفسه برايش اتاق با تم جداگانه از مهمانی است و در جايی دور از همهمه مهمان‌ها کنج‌هايی هست برای خلوت او و محبوبش، که در يکی از قفسه‌ها ملاقات کرده. او اينجا حين حضور در مهمانی، در سير رؤياگونه جهان کتاب‌ها به کامرانی می‌پردازد. بعضی از اين فضيلت‌ها خاص همه کتاب‌فروشی‌ها است، اما در نمونه‌های شکسپير و شرکايی است که يک‌باره همه آن‌ها را مثل موجی از شادی احساس می‌کنيم. همچون زنان مصر باستان که از شربت ترياک برای فرو نشاندن خشم و تسکين غم استفاده می‌کردند.

🔻 در کتاب‌فروشی‌ها است که احساس گنگ و مبهمی از زمان و مکان داريم.

🔻 در کتاب‌فروشی‌ها است که انبساط خاطر و آرامش جوری می‌بردمان که از وزن زمان و مکان آزاديم. اين مکان‌ها ضيافتی از جنس افيون‌کده‌ها هستند برای گم شدن ميان کلمه‌هايی به قدمت حافظه جهان.
https://postbook.ir/uploaded/67-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹🔸 پرنده‌وآتش

برای سوختن ابراهیم
هیمه‌ای فرا آوردند، انبوه
و آتشی برافروختند، سوزان
و ناگاه
مرغکی را دیدند آب در منقار، رقصان و پرتکاپو، گاه بر گرد زبانه‌ها و گاه در آغوش شعله‌ها.
حیران پرسیدند که این چه رازی است میان پرنده و آتش؟
گفت که تا ابراهیم لَختی بیاساید و دل‌های مردمان دَمی گرم آید، به قدر وُسع بکوَشم.

🔹کتاب پرنده‌وآتش اولین ماجرای دسته‌ای است از این مرغان.

#انتشارات_امام
https://postbook.ir/uploaded/68-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹🔸«زيستن با کتاب» بازگفت تجربۀ بيش از هشتاد سال خواندن و آموختن و نوشتن، به قلم کسی است که از کودکی کتاب چنان گرداگرد او را گرفته بود که به کتاب آسان‌تر دسترسی می‌يافت تا به بوسه‌های پدر، و اينک چون پيرانه‌سر قلم به دست می‌گيرد تا تجربه‌های اين شيوۀ زيستن را بنگارد ترديدی نبايد کرد که انبوهی از اطلاعات ناب را در اختيار خواننده خواهد گذاشت.

خالدی خود را خلوت‌گزيده‌ای می‌شمارد که همواره در حاشيۀ روند عادی زندگی مردم و رخدادهای آن بوده و پیوسته سر در کتاب داشته، و انگيزه‌اش از نوشتن اين کتاب‌گونه را آن می‌داند که شايد دانشگاهيانی مانند او نيز همين راه را بپيمايند و کتاب‌های شايان توجهی را که در طول عمر علمی خود با آنها روبرو بوده‌اند به ما معرفی کنند، تا ميراثی را که در نتيجۀ بی‌توجهی و فراموشی و جهل ادبی و زبانی، در معرض نابودی قرار گرفته است، بيشتر بشناسيم.

او با تأکيد بر فراگيری گستره‌ای از علوم انسانی جهانی، می‌افزايد که وقتی از انديشۀ نقادانه سخن می‌گوييم از اين سخن می‌گوييم که تدريس دانش‌هایی نظير ادبيات و تاريخ و فلسفه و علوم اجتماعی در همۀ دانشکده‌ها، ناگزير به پرورش زنان و مردان پزشک و مهندس و اقتصاددانی می‌انجامد که می‌توانند نقادانه بينديشند، منطقی تحليل کنند و خلاقانه به تخيل بپردازند؛ فرايندی که در نهايت به استنباطی درست و سريع برای حل مشکلات پيش روی آنان خواهد انجاميد.

🔹زيستن با کتاب
🔹نوشتۀ طريف خالدی
🔹ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس
🔹تهران ۱۴۰۰

🔻🔻🔻
http://postbook.ir/uploaded/69-i.jpg
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 همسفر با حواس پنچ‌گانه

شهرها را فقط خيابان‌ها و ساختمان‌ها تشکیل نمی‌دهند.
شهر فقط پل و موزه و کافه نیست.
شهر از نبض آدم‌ها است که جان می‌گيرد.
برای شنيدن شهرها بايد صدای مردمش را شنيد.
برای ديدن شهرها باید چشم دوخت در عمق نگاه آدم‌هايش،
و نمی‌شود شهر را فهميد بدون آنکه با مردمش معاشرت کرد.

زندگی‌ها را وقتی که به خانۀ آدم‌ها می‌روی کشف می‌کنی.
وقتی در خانه قدم می‌زنی و تابلوهای روی دیوار را بررسی می‌کنی،
وقتی می‌بينی آن میز کوچک گوشۀ اتاق که به‌ظاهر دور از دسترس است، خاک دارد يا تميز است،
وقتی می‌بينی آيا گياهی سبز از کنج ديواری بالا رفته يا نه،
وقتی می‌شنوی که آدم‌های خانه با چه آوايی هم را صدا می‌کنند و...
اينها همه يعنی اينکه بدانی زندگی‌ها چگونه پیش می‌روند و آدم‌ها کجای این جهان ایستاده‌اند.

چه کسی می‌تواند بگوید که دیدن چند بچه که دارند بازی آشنا برای خودشان و غریبه برای تو را در پس‌کوچه‌ای انجام می‌دهند، از ديدن بزرگ‌ترين عمارت آن شهر جذاب‌تر نيست؟
چه کسی می‌تواند بوهای جاری در بازارهای قدیمی را ارزش‌گذاری کند؟
چه کسی می‌تواند صدای مردم يک شهر را در سايت‌های گردشگری معتبر و غيرمعتبر پيدا کند؟
يا چه کسی می‌تواند لذت دست کشيدن ممتد روی ديوارها و نرده‌ها يا راه رفتن بر لبۀ جدول يک شهر ناآشنا را کتمان کند؟
سفر تنها پديده‌ای درگير با حس بينایی نيست. سفر وقتی کامل می‌شود که آدم بتواند حواس پنج‌گانه را هم همسفر کند.

🔹استامبولی
🔹نوشته‌ها و عکس‌های سفر به استانبول
🔹منصور ضابطیان
🔹نشر مون ۱۴۰۰


🔻🔻🔻
https://postbook.ir/uploaded/70-n.jpg
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از سخنان دکتر احمد آفتابی در برنامه ماهانه مروری بر ادبیات داستانی جهان در پردیس کتاب مشهد. فروردین ۱۴۰۱ که در آن کتاب زیستن با کتاب نوشته دکتر طریف خالدی با ترجمه محمدرضا مروارید نشر هرمس را معرفی می‌کند.
@post_book
🔻شخصیتی مانا

پيوستن مديرشانه‌چی به دانشگاه و ديدن خلأهای پژوهشی بود که او را واداشت تا بر خلاف‌امد عادت مألوف بيشتر روحانيان عصر خود، هم‌زمان با تدريس و تأليف کتاب، به مقاله‌نويسی روی آورَد و هر چه را که می‌نويسد به فارسی بنويسد، فارسی را هم درست و به‌سامان می‌نوشت و اگر با دستخط نمکين و زيبايش عرضه می‌شد، آراسته‌تر می‌نمود. اين آراستگی در سيمايش، در جامه‌اش، در گفتارش و در رفتارش نيز نمايان بود. کمتر کسی است که او را ديده باشد و از متانت و وقارش نشانه‌ای به ياد نياورَد و از پاکی نفس و منش بلند او چيزی نگويد و اين گونه بود که جايگاهش همواره گرامی و نامش همواره نکو بود.

زندگی‌نامۀ استاد کاظم مديرشانه‌چی به قلم محمدرضا مرواريد، به عنوان بيست‌وهشتمين شماره از مجموعۀ «شخصيت‌های مانا» به کوشش انتشارات سورۀ مهر در 128 صفحه انتشار يافته است.
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1⃣

🔸نوشتۀ عَمرو بَدَوی
× متولد ۱۹۸۰ در استان الشرقيۀ مصر
× دارای مدرک کارشناسی بازرگانی ۲۰۰۱
× کارشناسی ارشد تحليل مالی
× با سابقۀ سال‌ها کار در بانک‌های خصوصی و شرکت‌های سرمايه‌گذاری
× مدير سرمايه‌گذاری در يک شرکت منطقه‌ای توليد نفت و گاز طبيعی
× تا کنون به ۴۰ کشور و ۱۰۰ شهر دنيا سفر کرده و از سال ۲۰۰۹ به صورت حرفه‌ای مشغول عکاسی است و دوره‌های متعدد عکاسی و تهيه فيلم و عکس مستند را گذرانده و اکنون نيز به تورگردانی در کشورهای مختلف مشغول است.

🔸️ترجمۀ محمدرضا مرواريد

🖌سپاس ويژه
از همه مسافران و یک‌یک افرادی که آنان را ديدم و در جست‌وجو و کشف دنياهای تازه نکات بسياری را به من آموختند، و از همه دوستان و خانواده‌ام که من را ياری دادند و تحمل کردند تا اين کتاب شکل بگيرد.
 
🖌 سخن مترجم
برخی از فعّالان حوزه مطالعاتِ گردشگری بر اين باورند که دوره سفرنامه‌نويسی به سر آمده و ديگر نه کسی سفرنويسی می‌کند و نه کسی سفرنامه می‌خواند؛ اشاره اين افراد گويا به فراوانیِ تکاپوهای فزاينده در عرصه ديجيتال و گستردگیِ فعاليت‌هايی است که برای راه‌اندازی وب‌سايت و توليدِ پادکست و طراحی صفحات در فضای مجازی صورت می‌گيرد؛ امری که با جذابيت‌های بسيارش، جا را برای نسخه‌های مکتوب تنگ کرده و علاقه‌مندان را نيز به اين سمت و سوی نوين سوق داده است.
اگر کتاب را يک رسانه بدانيم و آن گونه که نوشته‌اند، در پويه تاريخ، آن را پس از لوح‌نوشته‌ها و پوست‌نگاشته‌ها، تنها به سان ابزاری برای انتقال پيام از يک توليدکننده محتوا به يک مصرف‌کننده و آموزنده قلمداد کنيم، بايد اذعان کرد که ما هنوز در آغاز دوره گذار از بسترهای کاغذی به پلتفرم‌های امروزی هستيم و تا عبور از دوره کارکرد منطقی کتاب، فاصله زيادی در پيش داريم و اگر سايت و صفحه و فيلم و پادکستی هم توليد و بارگذاری می‌شود، بيشترين بخشِ آن همان اطلاعاتی را بازتاب می‌دهد که در دل کتاب‌ها نگاشته شده است. اين داوری البته ارزش ابزارهای نوين و انبوه داده‌های ارزشمند خاص آن را ناديده نمی‌گيرد و به معنای فروکاستن از قدر و قيمت آنها نيست، بلکه سخن در مقام مقايسه حجم است، و اندکی هم چشم به اعتبار و درستیِ منابع موجود در اين دو عرصه دارد. بر اين اساس، سفرنوشته‌ها خواه در دل برگه‌های کتاب بنشينند و خواه در فضای مجازی منتشر شوند، سفرنامه‌اند و همان ارج و بها را دارند و ارج و بهايشان در انعکاس تجربه‌های زيسته فردی است که برهه‌ای را در جايی ديگر گذرانده و آموخته‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايش را به ديگران انتقال داده است.

🔹سفرنامه آينه‌ای است که زشت و زيبای سرزمين‌ها و خوب و بد مردمان را ـ با داوری نويسنده‌اش ـ به ما نشان می‌دهد و آن را در دل تاريخ به ثبت می‌رساند و تا روزگارانی دراز ماندگار می‌کند. با خواندن سفرنامه‌ است که رؤيای سفر در دل خواننده جان می‌گيرد، و گاه تا جايی پيش می‌رود که بار می‌بندد و راهی آن ديار می‌شود تا تجربه‌های نويسنده را خود، به‌چشم ببينند و به گوش بشنود و لذتی را که از کلمات سطر سطر کتاب برده با قدم زدن و نشستن و برخاستن در آن سرزمين، مزه‌مزه کند.

🔹️نوع ديگری از سفرنامه نيز هست؛ آن‌جا که ديگران به شهر و ديار ما آمده‌اند و از رفتارها و گفتارهای ما نکاتی را ديده و شنيده و آنها را به قضاوت نشسته‌اند و در دل کتاب‌ها جاودانه کرده‌اند. کتابی که پيش روی شما است، از همين دست سفرنامه‌ها است. ترجمه اين دسته از کتاب‌ها، که البته شمارشان در سال‌های اخير به‌شدت رو به کاستی گذاشته، می‌تواند ما را با نگاهی که ديگران به ما دارند آشنا سازد و بر آنچه چشم به آنها بسته‌ايم آگاه کند. کسی که رنج سفر را - در کنار لذت‌هايش - به‌جان می‌خرد و روزان و شبانی را در سرزمينی ديگر سپری می‌کند، به هر نيتی که آمده باشد، با پديده‌ها، کنش‌ها، فرهنگ‌ها، و سبک تازه‌ای از زيستن روبه‌رو می‌شود و تعاملات و ارتباطاتی را مشاهده می‌کند که گاه حيرت‌زده و گاه ناباورانه بدان‌ها می‌نگرد؛ اين حيرت و ناباوری زمانی رو به فزونی می‌گذارد که مسافر بر پايه اطلاعاتی که پيش‌تر به دست آورده، گمان و تصوری را برای خود آفريده و اينک واقعيت را گاه در تضادی آشکار با آن می‌بيند.

🔹️ مسافر کتاب ما در سال‌های سفرش، جوانی است سی‌وهفت ساله و کتاب‌خوان که همين کتاب خواندن او را به سفری بيست‌روزه کشانده تا به رغم پرهيز دادن‌های مکررِ دوستانش، راه ايران را در پيش بگيرد و از شيراز شروع کند، به اصفهان و يزد و کاشان و قم برود و از تهران راهی قزوين و رشت شود و سرانجام به مشهد بيايد و از اين‌جا راه هرات را در پيش گيرد. مسافر ما يک مسلمان مصری اهل قاهره است که به دليل نبود رابطه سياسی ميان دو کشور، برای آمدن به ايران با دشواری‌های زيادی روبه‌رو بوده، اما چون عزم سفر داشته همه آنها را بر خود هموار کرده و به نتيجه هم رسيده است.
🆔@postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرسته 2⃣

🔹مسافر ما مسلمانی است اهل سنت که گوشش پر از صدای تبليغاتی است که بر ضد تشيع شنيده و برنامه‌اش اين بوده که برای درگير نشدن با اين مسائل راه گريزی بيابد، اما همين که پايش به ايران رسيده، همه آنها را نادرست ديده و آشکارا اظهار داشته است که زيسته‌هايش هيچ يک از شنيده‌هايش را تصديق نمی‌کند. او گاه و بی‌گاه به اين نکته مهم گريز می‌زند و بر داعيه‌های ناروايی که آنها را تبليغات نوارهای کاستی در کشور خودش می‌خواند، می‌شورد و خوانندگانش را با واقعيت‌های سرزمين ما آشنا می‌کند. مسافر ما اهل مطالعه است، تاريخ را می‌داند، سياست را می‌فهمد و اقتصاد را که اتفاقاً رشته تحصيلی و شغل شاغل او است ياد دارد و برای همين است که به هر مناسبتی از اين مقولات می‌‌نويسد و ابعاد موضوع را می‌کاود.

🔹 مسافر کتاب ما با تور به ايران نيامده، در هتل نخوابيده، با اتوبوس‌های گردشگران به اين سو و آن سو نرفته، بلکه در خانه‌های ايرانيان خوابيده، با آنان ناهار و شام خورده، همراه آنان به تفريح رفته، و مانند يک ايرانی در تاکسی و اتوبوس نشسته و به اين شهر و آن شهر سفر کرده است. ويژگی‌های اين نوع سفر کردن و امتيازهای آن را خودش به‌تفصيل و به‌خوبی، چه در مقدمه و مؤخره کتاب و چه در لابه‌لای گزارش‌هايش نشان داده و آن را لَونی ديگر از سفر دانسته که به لطف دنيای ديجيتال امروز دستياب شده است. ويژگی‌های اين گونه سفر را خود وی در مقدمه‌اش بر کتاب نوشته، و تکرار آن به قلم مترجم زياده‌گويی است.

🔹 عَمرو بدَوی را بايد مسافری «کاناپه‌خواب» يا به تعبير بهتر، «کاناپه‌گَرد» شمرد که گرچه اين نخستين کتاب او است، اما نسخه عربی آن در فاصله اندکی به چاپ هفتم رسيده و بازتاب‌های بسياری را در ميان خوانندگان و گردشگران مصری برانگيخته است. اين کتابش با نام «مسافر الکَنَبة في ايران» تازگی به انگليسی هم ترجمه شده و کتاب ديگرش که سفرنامه افغانستان او است، به‌زودی انتشار خواهد يافت.

🔹 من با موافقت نويسنده، که پس از سفر و از رهگذر فضای مجازی با او آشنا شدم، به ترجمه اين کتاب پرداختم و کوشيدم که پيام او را آن طور که او خواسته است انتقال دهم، و تنها پاره‌های بسيار اندکی را که جز بر حجم اثر نمی‌افزود، با نظر خود وی نياوردم. سفرنامه بدَوی آن قدر خواندنی و جذاب است که شايد بتوان آن را الگوی سفرنامه‌نويسی امروز شمرد؛ زيرا نه آن گونه غرق رخدادهای روزانه می‌شود که رشته ماجرا را از دست بدهد و نه آن قدر در دل تاريخ فرو می‌رود که خواننده را به سردرگمی کشاند؛ بيش از اين جايی برای سخن من نيست که گفتنی‌ها را خودش گفته و خواندنی‌ها را خودتان خواهيد خواند. تنها اين نکته می‌ماند که اميدوارم توانسته باشم حق سخن را آن طور که هست ادا کنم؛ خوبی‌هايش را به پای قلم روان و نثر سليس نويسنده بگذاريد و نادرستی‌هايش را به پای منِ مترجم.

آيا موافقيد که هر روز بخشی از اين سفرنامه را در اين‌جا بارگذاری کنم؟

 مترجم: محمدرضا مرواريد
🔻🔻🔻
https://postbook.ir/uploaded/71-y.jpg

🆔@post_book
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3⃣

🔸مقدمۀ نويسنده

🔹پس از سفرهای کوتاه و بلندی که به ۴۰ کشور و بيش از ۱۰۰ شهر در گوشه و کنار دنيا داشتم، بالاخره تصميم گرفتم خاطرات يکی از اين سفرها را که به نظر خودم با همه سفرهای قبلی تفاوت دارد، بنويسم. اهميت اين مسافرت به چند مسأله برمی‌گردد، يکی آن‌که سفر به کشوری است که بسياری از هموطنان من به دليل ترس از ناامنی يا شرايط متفاوت سياسی يا باورهای نادرست در باره مردم و اوضاع زندگی در آن کشور، هرگز به آنجا نرفته‌اند. ديگر آن‌که سفر من گرچه برنامه و نقشه کلی نسبتاً روشنی داشت، اما اين گونه بود که تک و تنها به شهرهايی رفتم که برای آنها هيچ پيش‌بينی خاصی نداشتم، و از همه مهم‌تر شيوه اقامت منحصر به فرد من بود که بيشتر اوقات را به سکونت در خانه‌های ايرانی‌ها و هم‌صحبت شدن با آنان سپری کردم و تا جايی که توانستم، در طول اين سفر بيست‌روزه، هم‌خانه شدن با افراد مختلف و جابه‌جا شدن از اين سرا به آن منزل و از اين تخت به آن مبل را بر اقامت در هتل ترجيح دادم.

🔸عزم سفر

🔹خيلی‌ها به‌اشتباه گمان می‌کنند که ايران از نظر امنيت کشور خطرناکی است؛ زيرا به دليل اختلافات سياسی ايران با غرب و به تعبير جرج بوش پسر، رئيس جمهور اسبق ايالات متحده، قرار گرفتن اين کشور در محور شرارت، آن قدر که رسانه‌های دنيا اخبار و گزارش‌های منفی از اين کشور پخش می‌کنند، پيشاپيش اين احساس در آدم پيدا می‌شود که ايران از امنيت برخوردار نيست، مردمانش تروريست‌هايی افراطی هستند و با هر کسی که از خارج بيايد دشمنی دارند. يکی از دوستان من فکر می‌کرد که هر کس به ايران برود، همه تحرکات روزانه‌اش تحت نظر پليس امنيتی قرار می‌گيرد، و يا به اين دليل که سلامت شخصی مسافر همواره در معرض خطراتی از قبيل دزدی و ايجاد محدوديت از سوی مردم متعصب اين کشور است، بايد ايران را نامطمئن دانست.

🔹دليل ديگرِ ترس بسياری از مردم و به‌خصوص جهان سومی‌هايی مثل من که با گذرنامه به اين سو و آن سوی دنيا می‌روند، اين است که سفر به ايران و ثبت مُهر رواديد اين کشور روی برگه‌های گذرنامه، شايد هنگام درخواست‌های بعدیِ ويزا برای سفر به يکی از کشورهای اروپايی يا آمريکا يا ديگر کشورهای جهان اول، برای صاحب آن مشکلات امنيتی ايجاد کند. من هم چند سالی نگران همين امر بودم، اما بالاخره تصميم گرفتم به اين ريسک دست بزنم و با گذرنامه تازه‌ام به ايران بروم و نهايتاً پس از برگشت، پاسپورت خودم را پاره کنم و با اين بهانه که آدرس من تغيير کرده است يا شغل خودم را عوض کرده‌ام، برای صدور يک گذرنامه جديد تقاضا بدهم. ولی بعد از برگشت از ايران، ناگزير شدم که با همان گذرنامه‌ای که مُهرهای نامطلوبی! در آن است، بلافاصله به اروپا و آمريکا بروم و با هيچ مشکلی هم مواجه نشدم و توانستم بدون هيچ مسأله‌ای، ويزای آلمان و انگلستان را هم بگيرم و با رواديدی که قبلاً داشتم، وارد خاک آمريکا شوم.

🔹وانگهی، برخی از ساکنان کشورهای پليسی مثل مصر، بعد از برگشت از جاهايی مانند ايران که روابط سياسی‌شان با مصر دستخوش بحران است، دچار ترس و وحشت می‌شوند؛ خيلی از دوستان من يقين داشتند که من هم در معرض چنين مشکلی قرار خواهم گرفت، ولی شخصاً هيچ باکی نداشتم و بدون هيچ واهمه‌ای خودم را برای هر سرنوشتی آماده کرده بودم. يکی از دوستان به شوخی گفت که به‌خصوص در اين دوره‌ای که دولت ما شعار مبارزه با تروريسم را سر داده است، دست آخر، بايد خاطرات سفرت را در يکی از سلول‌های زندانيان سياسی کشور بنويسی. من اما به‌سلامت به خاک ميهن رسيدم و مطلقاً گرفتار هيچ محدوديت امنيتی نشدم.

🔹در نهايت، بعضی از تندروهای دينی اعتقاد دارند که من به دليل گرايش به مذهب سنی، در سفر به کشوری با اکثريت شيعه با دشواری‌های زيادی روبه‌رو خواهم شد و آنها يا مرا تحت فشار خواهند گذاشت، يا از من خواهند خواست که از مذهب آنان پيروی کنم. دوست ديگری با اظهار خوشحالی گفت: «حتماً اونجا بايد يک ازدواج موقت هم داشته باشی تا براشون ثابت بشه که اهل سنت، به‌ويژه در اين موضوع حاضرند که از شيعه‌ها تبعيت کنند!» اين دوست من به‌نادرستی باور داشت که خيابان‌های ايران پر از مواردی برای اين کار است؛ در حالی که هيچ کدام از اين حرف‌ها پايه و اساسی ندارد.

🖌نوشته عمرو بدوی
🖌ترجمه محمدرضا مرواريد
🔻🔻🔻
🆔 @post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4⃣

🔹پيش از سفر، يکی از دوستان به من گفت که «اونجا همه‌شون شيعه نيستند، بلکه مسلمان هم پيدا می‌شه». خدايا رحم کن؛ اين نادانی چيست که همه جا را فرا گرفته است؟ متأسفانه خيلی از افراطی‌ها و حتی مردم عادی نگاه نادرستی به شيعيان دارند و از مذهب جعفری که بيشتر شيعيان جهان از آن تبعيت می‌کنند آگاهی درستی پيدا نکرده‌اند، در حالی که نهاد سنیِ الازهر، بر مذهب شيعه به عنوان يک کيشِ اسلامی صحه گذاشته است.

🔹اما موضوعی که خانواده و دوستان من پيش از سفر اطلاعی از آن نداشتند اين بود که تصميم گرفته بودم بعد از پايان سفر به ايران، با شوق و ذوق بيشتری راه افغانستان را در پيش بگيرم؛ گرفتن ويزای افغانستان از مصر سختی‌های زيادی دارد؛ بنابراين خواهم کوشيد تا از طريق ايران وارد خاک افغانستان شوم و دست به ماجراجويی تازه‌ای بزنم که اميدوارم با موفقيت و سلامت به سرانجام برسد. اعتراف می‌کنم که سفر به افغانستان واقعاً خطرناک است، ولی ريسکی است که اگر درست برنامه‌ريزی شود، احتمالاً عاقبت خوبی به دنبال خواهد داشت. پيش از سفر، با کسانی که قبلاً به آنجا رفته بودند ديدار کردم و تصميم گرفتم که در حد امکان، به همه آموزش‌های آنها پايبند باشم. اين مرحله از سفر اما موضوعی است که اگر خدا بخواهد در کتاب ديگری به آن خواهم پرداخت.

🔸يکّه و تنها؟

🔹«اگر تا به حال تنها سفر نکرده‌ای، لازم است برای يک بار هم که شده، اين کار رو انجام بِدی» اين نصيحت زياد به گوشم خورده است، ولی تا پيش از آن‌که به آن عمل کنم در باورم نمی‌گنجيد. قبل از اين، چه برای کار و چه برای گردش، تک و تنها به چند کشور رفته بودم، ولی آن سفرها بسيار کوتاه بود و از چند روز تجاوز نمی‌کرد. در اين سفر که طولانی‌ترين سفر زندگی‌ام بوده است، اهميت و لذت مسافرتِ به‌تنهايی را احساس کردم. واقعاً آزادی است، آزادی کامل برای هر نوع تصميم‌گيری خصوصی، از انتخاب مسير سفر و محل‌های اتراق و تغيير آسان برنامه‌ها گرفته تا برگزيدن وسيله نقليه و زمان‌ها و مکان‌های بازديد، و از اقامت در هتل يا خانه يک فرد بيگانه يا حتی در پايانه مسافربری گرفته تا خوابيدن در خودرو کرايه‌ای که در ميان کوه‌ها پيش می‌رود. شايد خواسته باشی در يکی از شهرها يکی دو روز بيشتر بمانی تا روش پختن يک غذای محلی دلچسب را ياد بگيری، يا يک هفته بيشتر در جايی بمانی تا با سرگرمی تازه‌ای آشنا شوی، يا چند ساعت بيشتر در يک کافه بنشينی تا بی هيچ واهمه‌ای که از قافله عقب بمانی، از نوشيدن قهوه و خواندن کتاب دلخواهت لذت ببری، يا خواسته باشی يک شب را تا دم صبح بيدار خوابی بکشی به اين اميد که برآمدن آفتاب از نوک قله يک کوه را تماشا کنی، يا از يک کوه صخره‌ای بالا بروی تا فرو خفتن خورشيد و زبانه‌های آتشين آن را به نظاره بنشينی؛ زنجيره‌ای بی‌پايان از تصميم‌های عاقلانه و نابخردانه‌ای که برای هيچ کدامشان لازم نيست که به فکر همسفر خودت باشی.

🔹سفرِ تنهايی امتياز ديگری هم دارد که اگر با يک گروه يا حتی يک نفر ديگر همراه باشی شرايطش به‌راحتی فراهم نمی‌شود، و آن سهولت آشنايی با ساکنان بومی هر منطقه يا ديگر مسافرانی است که آنها هم به‌تنهايی راه سفر را در پيش گرفته‌اند؛ فقط از اين رهگذر است که در طول سفر آشنايی‌های تازه‌ای شکل می‌گيرد و دوستی‌های جديدی پيدا می‌شود که شايد در طول زندگی ادامه پيدا کند؛ آنها از تو می‌خواهند که در ماجراجويی‌هايشان مشارکت کنی، تو را برای شنيدن پندها و نصحيت‌هايشان انتخاب می‌کنند، و تو چه‌ بسا در برنامه مسافرت خودت تغيير اندکی بدهی تا در يکی از سفرهای لذت‌بخش اکتشافی با آنان همراه شوی. مطمئن باش که در اين مسير لذت‌های بيشتری نصيب تو خواهد شد، شايد با فرد برجسته‌ای روبه‌رو شوی که برای هميشه زندگی تو را دگرگون کند، يا نيمه ديگر تو که سال‌ها بيهوده او را می‌جسته‌ای در انتظارت باشد، يا حتی مزه خاصی را در يک خوراک بچشی! تو چه می‌دانی که تقدير برای تو چه حکمی کرده است؛ پس بايد روانه شوی تا خودت آن را پيدا کنی. شکی نيست که سفر با دوستان لذت خاص خود را دارد، من هم سفرهای زيادی با دوستان رفته‌ام، ولی وقتی با آنها باشيم غالباً سرگرم يکديگر هستيم و خيلی کم پيش می‌آيد که با ديگر مسافران يا مردم شهرهايی که به آنجا سفر کرده‌ايم هم‌صحبت شويم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5⃣

🔹نداشتن همسفر اين فرصت طلايی را برای تو فراهم می‌کندکه دور از آشنايان، با خود خلوت کنی، و به کشف دوباره شخصيت خودت و نکات پنهانی بپردازی که در باره خودت نمی‌دانسته‌ای. من خودم به دليل برنامه‌ريزی‌های نادرست يا شايد بدشانسی، تا پيش از اين سفر، نمی‌دانستم که می‌توانم دو سه روز حمام نروم يا برای رسيدن به شهری که در آنجا فقط چند ساعت اقامت دارم، ۱۶ ساعت نشستن در يک اتوبوس درب و داغان را تحمل کنم و همان شب سوار تاکسی بشوم و ۱۰ ساعت راه برگشت را بپيمايم، يا دو شب پشت سر هم را در وسايل نقليه بگذرانم، يا يک شب را در خانه آدم ناشناسی بخوابم که فقط در پايانه اتوبوس با او هم‌صحبت شده‌ام. اين طوری می‌توانی آستانه تحمل و شکيبايی خودت را محک بزنی و مهار خودت را برای ماجراهای تازه و خطرها و شادی‌ها آزاد بگذاری، در چهره آدم‌های دور و برَت خيره شوی و شباهت‌های باورنکردنی خودت را با آنان بفهمی و فرهنگ و پيشينه آنها را بشناسی و خودت را به آنها نزديک کنی.

🔹يک همسفر من دستگاه دوربين و چند لنز برای ثبت منظره‌هايی بود که به چشمم می‌آمد، و همسفر ديگرم چند نسخه کتاب کاغذی يا ديجيتال که در سفر و حضَر بهترين دوست هر کسی است. مهم‌ترين کتاب من در اين سفر يک جلد از مجموعه Lonely Planet (LP) بود که به ايران اختصاص داشت. اين مجموعه برای هر کشور راهنمای کاملی تهيه کرده که به کار مسافران آن می‌آيد و در سطوح مختلف، اطلاعات و نقشه‌ها و تصاويری را در اختيار شما می‌گذارد و به نظر من يکی از مهم‌ترين چيزهايی است که در سفرهای گروهی و فردی بايد همراه داشت.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6⃣

🔸کاناپه‌گردی  Couch – Serfing (CS)

🔹سومين ويژگی اين سفر نسبت به سفرهای ديگر، تصميم قبلی من مبنی بر اطمينان به يکی از شبکه‌های اجتماعی مخصوص سفر با آدرس Couchsurfing.org بود تا در حد امکان، به جای رفتن به هتل‌ها و اقامتگاه‌های سنتی، از آن طريق نزد بومی‌های ايران اقامت کنم و با آنها نشست و برخاست داشته باشم. اين يک پايگاه اينترنتی بين‌المللی برای ايجاد شبکه ارتباطی ميان مسافران است و اعضای آن در شهرها و روستاهای سراسر دنيا پراکنده هستند. Couch به معنای کاناپه يا مبل و Surfing به مفهوم موج‌سواری است و اين اصطلاحِ ترکيبی، همزمان به ماجراجويی و آسايش اشاره دارد؛ تناقضی شگفت‌انگيز، اما با توجه به احساسی که در اين گونه سفرها به آدم دست می‌دهد، تا اندازه زيادی مطابق واقعيت است.

🔹فکر ساده و راحت و مطمئنی است: پذيرايی رايگان در منزل شخصی، از خارجی‌هايی که به شهر شما سفر می‌کنند. آنها می‌توانند روی مبل اتاق نشيمن شما يا تخت اتاق مهمان يا بر تشکی که روی زمين می‌اندازيد يا حتی در کيسه‌خوابی که به آنها اختصاص می‌دهيد بخوابند. سود مادی اين روش برای کسانی که به سفرهای طولانی می‌روند خيلی زياد است و با استفاده از اين سرويس، بسياری از هزينه‌هايی را که بايد برای اقامت در شهرهای مختلف بپردازند، پس‌انداز کنند. در پايگاه اينترنتی  CS با مسافران زيادی روبه‌رو شدم که از چند روز تا چند سال، در سفر هستند؛ درست خوانديد: چند سال. يکی از آنها درسش را تمام کرده بود و می‌خواست تا پيش از يافتن شغل، بين سه تا شش ماه به مسافرت برود. يک نفر ديگر کارش را کنار گذاشته بود و تصميم داشت که قبل از پرداختن به شغل جديد، يک سال را در سفر باشد. دو تا دلداده هم بودند که می‌خواستند قبل از مراسم ازدواج و افتتاح يک رستوران در محل زندگی‌شان، دو سال را در سفر بگذرانند تا از گوشه و کنار دنيا دستورهای آشپزی مختلف را جمع‌ کنند. با همه اين اوصاف، سود معنوی استفاده از پايگاه  CSدر سفر، در مقايسه با سود مادی آن به اندازه‌ای زياد است که به حساب نمی‌آيد؛ چرا که شايد در مقابل پرداخت چند دلار اين امکان برای شما فراهم شود که بدون هيچ مشکلی در يک مسافرخانه ارزان‌قيمت ساکن شويد، ولی به عنوان مسافر، هرگز اين فرصت برايتان فراهم نخواهد شد که با ساکنان بومی منطقه ارتباط برقرار کنيد و ببينيد که خانه‌هاشان چطوری است، روزگار را چگونه می‌گذرانند، چه افکاری در سر می‌پرورانند، و روش زندگی و فرهنگ و باورهای دينی و اجتماعی‌شان چيست، بلکه فقط بايد به آشنايی با چيزهايی که از بيرون می‌بينيد و در کوچه و بازار به چشمتان می‌آيد، بسنده کنيد.

🔹 پايگاه CS اين فرصت بی‌مانند را برای شما پديد می‌آورد تا از کشوری که به آن سفر کرده‌ايد بيشتر بدانيد، و اين داده‌ها را از کسانی بگيريد که در برابر پذيرايی از شما و ديدار با شما هيچ چشمداشت مادی ندارند. گفت‌وگو با راننده‌های تاکسی و کارمندان رستوران و کارگران هتل و راهنمايان تورهای مسافرتی تنها راه برای هم‌صحبت شدن با مردم يک کشور نيست.
خود من در قاهره معمولاً از مسافران بسياری که چند هفته يا چند روز قبل از سفر، درخواست ميزبانی داده‌اند، در خانه‌ام استقبال می‌کنم و برای پذيرايی از آنها سنگ تمام می‌گذارم. در اين شبکه، مسئوليت شما هرگز اين نيست که با مهمانان خودتان مثل يک راهنمای تور رفتار کنيد. من شخصاً برای گفت‌وگو يا شام خوردن با مهمانانی که از طريق CS به خانه‌ام می‌آيند، فقط بعد از ساعات کار را در نظر می‌گيرم. بسياری از مهمانان من خوراکی‌های کشور خودشان را برای شام تدارک می‌بينند و اين راهی بسيار شگفت‌انگيز در جهت آشنايی با غذاهای متفاوت برای کسانی مثل من است که عاشق کشورهای ديگر هستند. از آنجا که من معتاد سفر رفتن و خطر کردن هستم، CS برای من پنجره‌ای را به دنيا و آداب و رسوم و فرهنگ‌های رنگارنگ آن باز کرده است. گاه با مهمانان خودم روی ايوان خانه می‌نشينيم و آنها ساعت‌های پياپی روی مبل لم می‌دهند و قليان می‌کشند و از کشورشان و سبک خاص زندگی و فرهنگشان سخن می‌گويند. معمولاً مهمانان خودم را با بهترين جاهای ديدنی شهر، بهترين رستوران‌ها و کافه‌ها و ديگر جاهای زيبا و باشکوه و برجسته‌ای آشنا می‌کنم که شايد اصلاً در شمار اماکن گردشگری شمرده نشود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
🔻🔻با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:

📧 info@postbook.ir