پریشان‌خوانی
359 subscribers
231 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🌈با کاوچ‌سرفینگ تا باکو

🔻کاوچ‌سرفینگ يا آن طوری که اخيراً آن را ناميده‌اند: «کاناپه‌گردی/خوابی» یک شیوه سفر است که اگر حال و روز عالم و آدم به‌راه باشد، با استفاده از امکانات بی‌نظير آن و البته قدری چاشنی اعتماد و اطمينان، می‌توان خيال خود را از جای اقامت در مقصد راحت کرد و راه افتاد. همين است که دختری بیست و چند ساله را که عشق تماشای آيين باکويی‌ها در سوگواری محرم را در سر دارد به اين مسیر می‌کشاند...

✍🏻«مسافرها در کوچ سورفینگ (همه جا اين طوری نوشته است) معمولاً میزبانشان را از روی نظراتی که مسافران قبلی نوشته‌اند قضاوت و انتخاب می‌کنند. بین آدم‌هایی که دعوتم کرده بودند مردهایی بودند که دخترها از رفتار دوش شأن‌شان ناراضی بودند. خوبی این سايت این است که صاحب صفحه قابلیت پاک کردن نظرها را ندارد. مثلاً آيدين نامی بود که کمکم کرد تا از یک قنادی خوب و منصف باقلوا بخرم. می‌گفت می‌خواهم برای زمستان سفری ارزان به دور اروپا بکنم و اگر نظرات مثبت توی صفحه‌ام باشد، آدم‌ها اعتماد می‌کنند به من برای ميزبانی و خلاصه با زبان بی‌زبانی داشت می‌گفت برایش چیزی بنویسم. خیلی صفحه‌ها هم مثل همین «فیک» بیابان سوت و کور بود ولی باز هم انتخابش کردم که تجربه کنم.»

🔻خواندن کتابِ کوتاه، اما زيبا و خوش‌دست و خوش‌نام «آنجا که باد کوبد»، اگر بر آگاهی‌های شما از شهر باکو و مردمانش نيفزايد، دست‌کم راه‌های کاناپه‌گردی را به شما ياد خواهد داد؛ پديده‌ای که با رونق دوباره گردشگری در دنيای پساکرونا به کارتان می‌آيد... از دستش ندهيد!

http://postbook.ir/uploaded/56-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 بناهای خاطره در شهر

🔻شهرها با خاطره‌ها زنده‌اند... تا يکی دو نسل در سينه شهروندان، و از آن پس، در وجود بناهايی که ارزش آنها نه فقط در سبک معماری و طراحی آنها است، بلکه پاسدارهويت شهرها می‌شوند تا اگر دست تطاول روزگاران بگذارد، در قالب «مکان‌رويدادها» هويت‌های موزاييکی شهر را به نسل‌های بعدی انتقال دهند.

🔻چه خوش است اگر دغدغه‌داران هر شهر با یافتن هر تعداد از مکان‌های خاطره در شهرخويش و ساختن روايت‌هايی برای زيستن در آن، و پيوند اين مکان‌ها به يکديگر، هسته هويتی شهر را شکل دهند و دور از غوغای خواستن‌ها و نخواستن‌ها، ميان شهروندان پيوند دهند.

🔻کتاب تهران تب‌آلود، جنبش مشروطيت را بهانه کرده تا با رديف کردن سی و هشت مکان‌رويداد اصلی و چندین و چند گذر و محله و مسجد و مدرسه و حمام و بازار شهر تهران، گوشه‌ای از اتفاقات مشروطه در آنها را روایت کند و حال و روز امروز آنها را نيز به ما نشان دهد و بگويد که از اين ميان، تنها کمتر از ده مورد آنها به‌کل از ميان رفته است.

✍🏻 در آستانه جنبش مشروطیت، صدراعظم ٦٥ باب، ظل السلطان ٤٥ باب، معیرالممالک با چند نفر تاجر ٦٢ باب، حسن‌خان سرتيپ ٤٥ باب و قوام‌الدوله و میرزا‌علی دکتر مشترکاً ٥٤ باب دکان در بازار تهران داشتند. حتی زنان طبقه حاکم نیز دارای واحدهای تجاری زیادی در بازار بودند. برای نمونه مادر مظفرالدين شاه، صاحب بازار سقط‌فروش‌ها بود و عصمت‌الدوله دختر ناصرالدين شاه و همسر معیرالممالک ١٠٢ باب دکان در بازار ارسی‌دوزها داشت..... روحانيت حضور پررنگی در بازار داشت ... شماری از روحانیون در زمره مالکان دکان‌های بازار جای می‌گرفتند. برای مثال، شيخ فضل‌الله نوری صاحب دو کاروانسرا در بازار بود و آقا شيخ جعفر سلطان‌العلماء ٥٠ باب دکان در آن جا داشت.

✍🏻 محله ديگر تهران در عصر قاجار، محله سنگلج در غرب شهر بود... پهنه وسيعی تحت عنوان «تابع محله سنگلج» در غرب اين محله شکل گرفت که هم‌چون محله «دولت» دارای باغ‌ها و خانه‌باغ‌های بزرگ بود و در آستانه مشروطيت به کسانی چون کامران‌ميرزا نايب‌السلطنه، فرمانفرما، قوام‌الدوله، احتشام‌الدوله و امير بهادر تعلق داشت. از ميان روحانيان برجسته پايتخت که در سنگلج خانه داشتند، معروف‌ترين‌شان شيخ فضل‌الله نوری بود که افزون بر خانه مسکونی، محضر شرعی‌اش نيز در سنگلج قرار داشت و صاحب باغی در گذر علی‌پليس از پاتوق نايب‌رمضان بود. هم‌چنين بايد از ملارضا قلی سنگلجی معروف به شريعت سنگلجی نام برد. .. سرانجام بايد از سيد محمد طباطبايی، يکی از دو پيشوای بزرگ جنبش مشروطيت در تهران ياد کرد که او نيز در سنگلج اقامت داشت.

✍🏻 از ميان خانه‌های رجال سیاسی و مذهبی در عودلاجان، خانه سید عبدالله بهبهانی، شاهد بیشترین رویدادهای جنبش مشروطیت بود. اما از آن جا که در مرز میان عودلاجان و چالمیدان و نزدیک به بازار قرار گرفته بود، چنین می‌نماید که بیشتر در پیوستگی با دو محله دیگر بود تا عودلاجان.

http://postbook.ir/uploaded/57-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 حاضرجوابی ناشاعرانه

🔻فخرالشعراء، اهل کدکن و ساکن تربت حیدریه بوده، مجرّد می‌زيست و همانا قدری خفّت عقل داشت و هنگام حرکت در کوچه و بازار، گاهی به‌قهقهه با خود می‌خندید، و مانند اغلب شعرای معاصرش با مديحه‌سرایی امرار معاش می‌کرد.
🔻وی در اوایل مشروطیت در تربت حیدریه درگذشت. چقدر شعر دارد و تدوين شده، نمی‌دانم.
🔹خودش نقل می‌کرد که: پيش از استبداد به طهران رفتم و روزی به مجلس امين‌السلطان اتابک اعظم راه يافتم و قصیده‌ای در مدحش خواندم.
امين‌السلطان گفت: این قصیده مال تو نیست!
گفتم: بلی، از انوری است.
گفت: پس چرا تو به نام خود خواندی؟
گفتم: اگر با تغییرِ نامِ ممدوح، يک قصیده از حکیم در مدح شما بخوانم، کفر نشده است. وانگهی، من به این خوبی نمی‌توانستم بگویم.
حضاّر از حرف من خندیدند و اتابک صله مرا دو برابر داد.
🔻پس از مرگش، مبلغی پول نقد از وی ماند که نصیب اعدل‌الدوله رکنی فرماندار تربت حیدریه شد که با فخر الفتی داشت.
🔻از او است:
سپیده‌دم چو وزان شد نسيم باد بهار
گرفت ازو چمن و باغ و راغ زيب و نگار
به هر طرف که نظر کردمی گل و سنبل
به شاخه و گل در هر چمن هزار هزار

🔹به نقل از صد سال شعر خراسان؛ نوشته شادروان علی اکبر گلشن آزادی

http://postbook.ir/uploaded/58-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈بشر، ابزارِ ابزارِ خویش

☘️ انسان حیوانی است که راحت‌تر از ديگر انواع، خود را با هر نوع آب و هوا و شرایط تطبیق می‌دهد.

☘️ من ترجیح می‌دهم بر روی یک کدوحلوایی بنشینم و همه‌اش از آن خودم باشد، تا بر بالشی مخملین که معارضان در اطرافش غوغا می‌کنند.

☘️ افسوس! بشر ابزارِ ابزارِ خود شده است.

☘️ آدمیان چندان صاحب گله‌هایشان نیستند که گله‌هایشان مالک آنهایند، از بس که گله‌ها آزادترند. انسان و وَرزا (گاوهای کشاورزی) با یکدیگر مبادله کار می‌کنند، اما اگر صرفاً کار ضروری را در نظر آوریم، خواهیم دید که در این دادوستد وَرزا بیشترین منفعت را برده است.

☘️ ما زمانی که بیرون می‌رویم و در میان انسان‌هاییم اکثراً تنهاتر از وقتی هستیم که در گوشه اتاق‌هایمان می‌مانیم.

☘️ خدا تنها است، اما شیطان، از تنها بودن بسیار دور است؛ او هم‌نشینان بسیاری دارد.

☘️ برای کسی که اندیشه منعطف و سرزنده‌اش همپای خورشید قدم برمی‌دارد، تمامی روز صبحگاهی دائمی است.

🔻بخش‌هایی از کتاب والدن اثر «هنری دیوید ثورو» 1817- 1863م. با ترجمه سیدعلیرضا بهشتی شیرازی

https://www.postbook.ir/uploaded/59-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
👍1
معلوم نشد که این‌ کتاب، به تحلیل "صد سال نقاشی در تهران" پرداخته یا تهران را در هنر نقاشی از قاجار تا معاصر بررسی کرده... که خودش از صد و پنجاه سال هم بیشتر است!

ولی در هر حال، این اثر کیان وطن از پلاسکو👇 دیدنی است

🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 در پشت پرده سياست جهان چه می‌گذرد؟

🔻نام ويليام برنز برای کسانی که تحولات چند دهه گذشته سياست جهان تا همين امروز را دنبال کرده‌اند، آشنا است؛ سياستمدار کهنه‌کاری که از بيست‌ و دو سالگی خدمت در وزارت خارجه را شروع کرده و تا سفارت در کشورهای مختلف و معاونت و قائم‌مقامی وزير خارجه پيش رفته و سرانجام در دولت جو بايدن، اداره عالی‌ترين مقام سازمان اطلاعات مرکزی را در دست گرفته است.
اينک وی در کتاب «گفتگوهای پشت پرده» خاطراتش از رفت‌وآمدهای بی‌پايان خود در قامت نماينده ويژه يا سفير به پايتخت‌های جهان و ديدار با رهبران کشورهای مختلف را به نگارش در آورده است.

🔻سال‌های نقش‌آفرينی ديپلماتيک وی همزمان با رخدادهای بزرگی در اندازه فروپاشی اتحاد جماهير شوروی، اتحاد دو آلمان، جنگ گسترده خليج فارس، حادثه يازده سپتامبر، يورش نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، جنبش موسوم به بهار عربی در خاورميانه، و نهايتاً توافق هسته‌ای با ايران بوده؛ رخدادهايی که تنها نام هر يک از آنها برای درک اهميت خاطرات وی کافی است.

🔻شايد برای بسياری از خوانندگان ترجمه خوب و روان فارسی اين کتاب، فصل نهم آن با عنوان «ايران و بمب هسته‌ای؛ گفتگوهای مخفی» که به تشريح چگونگی شکل‌گيری و روند نخستين مذاکرات رودروی مقامات ايرانی و آمريکايی در عمان، با بازيگری تاجری عمانی به نام سالم اسماعيلی، به عنوان پيش‌درآمد مذاکرات برجام می‌پردازد، جذاب‌ترين فصل کتاب باشد، اما حقيقت اين است که همه فصل‌های اين خاطرات، سرشار از اطلاعات سياسی پيرامون تحولات چند دهه گذشته، چند و چون فرايند تصميم‌گيری در کاخ سفيد، و نيز بررسی روانشناختی کسانی است که ويليام برنز با تسلط به زبان‌های روسی و عربی، بارها و بارها با آن‌ها ديدار و گفتگو کرده و اکنون برداشت‌های خود از شخصيت تک‌تک رهبران سياسی به‌ويژه روسيه و منطقه خاورميانه را در اختيار خواننده گذاشته است، که بسيار خواندنی است.

✍🏼هجده ماهی که در حد فاصل حملات يازده سپتامبر و حمله عراق قرار داشت، يکی از برهه‌های پيچيده و تيره تاريخ است که امروز در مقايسه با فضا و دوران احساسی و نامطمئن آن روزها، بهتر می‌توان پيچيدگی‌ها و تيرگی‌هايش را در نظر آورد. اگر ما از جنگ خانمان‌برانداز عراق اجتناب کرده بوديم و در عوض، به روشی هوشمندانه و خردمندانه‌تر به تزريق قدرت آمريکا در منطقه برای دستيابی به اهدافمان دست می‌زديم، مسلماً امروز منافع و ارزش‌های آمريکا بهتر حفظ شده بود. برای انجام اين کار، نياز بود از ديپلماسی همراه با تهديد استفاده کنيم، اما در آن زمان در به‌کارگيری اين نوع ديپلماسی تنها به بخش تهديد توجه کرديم و اصل ديپلماسی را کنار گذاشتيم.

http://postbook.ir/uploaded/60-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 جانِ آسوده


... و گفتند که: ای اُويس! تو چرا در عرب نيامدی و رسول عليه‌السلام را نديدی؟

گفت که: شما ديده بوديد؟

گفتند که: ای اويس خواجه! چگونه می‌فرمايی، که مايان همه وقت در آن حضرت بوديم؟

گفت که: دندان مبارک حضرت رسالت‌پناه (ص) خسته شده بود، ديده بوديد يا نه؟

گفتند که: ديده بوديم.

گفت: حيف، صد حيف. پس با وجود ديدن، چرا دندان خود را سالم گذاشتيد؟

بعد از آن، دندان‌های خود نمود که سی‌ودو دندان به موجب متابعت حضرت رسالت‌پناه (ص) شکسته شده بود.

مولانا آمون استفسار نمود که «همه دندان‌های مبارک حضرت رسالت‌پناه (ص) خسته شده بود يا نه؛

مخدوم ـ عظّمه الله ـ فرمود که: يک دندان خسته شده بود.

مولانا آمون بازعرض داشت که: پس چرا خواجه اويس رحمه‌الله همه دندان‌های خود را شکسته ساخت؟

فرمود که: بدين معنی که آن دندان مبارکِ معيّن بر خواجه معلوم نبود، همه را شکسته ساخت که تا آن دندان مبارک که شکسته است، داخل بوَد.


🔹اين بخشی از متن مجلس چهارم رساله «راحت‌القلوب» شيخ شرف‌الدين مَنيَری (م 782ق.) است که همراه دو رساله ديگر يعنی «وفات‌نامه» (گزارش زين بدر عربی از آخرين روز حيات مَنيری) و «وصيت‌نامه» اثر خواجه نجيب‌الدين فردوسی، هر سه از يادگارهای ميراث تصوف شبه‌قاره، در مجموعه‌ای با نام «جان آسوده» همراه مقدمه و تصحيح و تحقيق و توضيحات و تعليقات فراوان و روشنگر، به کوشش آقايان دکتر سلمان ساکت و دکتر محمد صادق خاتمی از سوی «نشر ادبيات» در قم انتشار يافته است.

http://postbook.ir/uploaded/61-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 ادبيات همسایه

🔻رمان‌های نويسندگان امروز عراق، عاشقانه هم که باشد، بوی خون و آتش می‌دهد. سفرنامه‌هاشان نيز هم. قريب بيست سال از فروپاشی رژيم بعث می‌گذرد، اما نه تنها تلخکامی‌ها و هراسناکی‌های آن از ذهن و زبان عراقی‌ها نرفته، بلکه با پيدايش گروه‌های تروريستی القاعده و داعش، موج تروريسم در ميان نسل جديد نيز گسترش يافته و تو گويی که خاک ميان‌رودان با آرامش بيگانه است؛ امری که در آثار نويسندگان و شاعران معاصر آن کشور بازتاب نمايانی يافته است و از بخت‌ياری ما است که مترجمانی خوش‌ذوق و کاربلد توانسته‌اند خيلی زود برخی از اين نوشته‌ها را به فارسی برگردانند و ما را با فضای شعر و داستان همسايه غربی‌مان آشنا کنند.

🔹اِنعام کجه‌جی يکی از اين داستان‌سراهای شناخته‌شده است که تا کنون سه کتابش «سواقی‌القلوب» (آب‌باريکه‌ها«طشاری» (تکه‌پاره‌های من) و «النبيذة» (بازمانده) يکی از ديگری بهتر، به فارسی برگشته است.

🔹 بازمانده داستان پسری فلسطينی (منصور البادی) است که برای گويندگی راديو نخست به کراچی می‌رود و از آنجا به کاراکاس می‌کوچد، زنی عراقی (وديان) که از شکنجه‌های بعثيان می‌گريزد و به پاريس می‌رود، و دختری اصالتاً ايرانی (تاج الملوک/ تاجی) که در رخدادی از مشهد به عراق می‌رود، در آنجا به حلقه‌های درشت قدرت راه می‌يابد، با عشق‌ها و رازهای آنان درمی‌آميزد و در اين رمان به قهرمان داستان بدل می‌شود.
اين سه در جای‌جای اين جهان ناآرام گاه در واقع و گاه در رؤيا به ديدار هم می‌روند و خواه با زبان و خواه با اشارات، از آنچه بر آنان رفته است، سخن می‌گويند و در اين ميان اين کجه‌جی است که روايت آن چيزی را که در اين سال‌ها بر مردم اين سرزمين‌ها رفته است، گزارش می‌دهد؛ از پاکستان محمدعلی جناح تا قاهره ناصر و الجزائر بن‌بلا و عراق صدام تا ونزوئلای چاوز.

🔹نثر محمد حزبايی‌زاده در ترجمه کتاب خودش آن قدر جذابيت دارد که می‌توان مطالعه کتاب را به سان خواندن يک نوشته شيرين رها نکرد.

🔻تاج‌الملوک از کودکی، از روزهای روستاهای شمال، عاشق مجالس مردانه شد. از مدرسه بيرون می‌زد و از کنار قهوه‌خانه‌ها می‌گذشت. از بساطی‌های کنار خيابان عينک آفتابی می‌خريد. چشمانش را می‌پوشاند و به چرای چهره مردانی می‌رفت که به‌رديف کنار پنجره‌ها می‌نشستند. تخت‌های چوبی مفروش به فرش‌های رنگ‌ورورفته. حتماً روزی روزگاری رنگ و رويی داشته‌اند و زير باسن‌ها ساييده شده‌اند. آرزو داشت به درون می‌رفت و با آن‌ها روزنامه می‌خواند و در باره سياست وراجی می‌کرد و چای را با صدای بلند هورت می‌کشيد. روی سکوی بلند می‌نشست و پاهايش را ول می‌داد جلوی واکسی. توی کوچه پس‌کوچه‌ها پرسه می‌زد و هيچ شتابی برای برگشتن نداشت.

http://postbook.ir/uploaded/62-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 آقا علی عطّار
به مناسبت سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث

مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطّار بگوید!
عطّاریِ صدساله «آقاعلی»، تعریف نمی‌خواهد؛ طَبله‌اش همواره خوش بوده است و سرشار از رایحه دلنواز گیاهان دارویی...که همه پاشيده‌اند در مغازه «ایستگاه سراب»؛ دکّه‌ای نماینده بازار سنتی، ایستاده در برابر مدرنیته‌ای توفنده از خیابان‌های روبرو!
🔹
آفتاب که سر می‌زند، همين که «آقاعلی» با گفتنِ «يا رزّاق» مغازه‌اش را که بيشتر به دکّه می‌مانَد، باز می‌کند، عطرِ تند آويشَن و «بوی تلخِ خوشِ کندُر» می‌پيچد در پياده‌رو.
پشتِ پاچال، ديوار نيست، رديفی است از کشوهای کوچک چوبی، با رنگی بين سبز و آبی و خاکستری که روزگاری فيروزه‌ای بوده است، و حلقه‌های ظريف فلزی و جايی برای نوشتن نام گياهان؛ از گل گاوزبان گرفته تا بابونه و ريشه کاسنی و چوب دارچين و شيرين‌بيان و اين و آن ... آن طرف، بطری‌های بزرگ و کوچک، از گلاب ناب تا عرق نعنا و عرق پونه و از روغن سياه تا ضماد برای مداوای زخم.
«آقاعلی» اصالتی يزدی دارد و برای تجارت از کوير به مشهد آمده و سپس به ساحل جيحون در سرزمين‌های همسایه شمالی ايران رفته است، اما در حدود سال 1300 همزمان با حاکميّت کمونيست‌ها در روسيه، و از دست دادنِ سرمايه و اندوخته‌اش، به مشهد برگشته است، در اين‌جا با مريم‌خانم ازدواج کرده، و پس از آن با کمک دو برادر کوچک‌تر، دکّه‌ای باز کرده است برای عطاری.
🔹
با جمع شدن دوباره برادران در مشهد، سه اخوی، برای خودشان نامی خانوادگی انتخاب می‌کنند و فاميل‌شان می‌شود «اخوان ثالث» که آن را می‌نويسند روی شيشه‌های مغازه‌ای که مردم درد خود را به آن‌جا می‌آورند و داروی خودشان را از اين «عطّار - طبيب‌»ها می‌گيرند. از سال 1333 هم که آقاعلی فوت می‌کند و عطّاری را عباس‌آقا می‌چرخاند، و حتی پس از آن نيز، که پسر عباس‌آقا به طبابت و عطّاری می‌پردازد، باز هم «ايستگاه سراب» است و مغازه‌ای که هنوز با نام «آقا‌علی عطّار» شناخته می‌شود.
آقاعلی برادر بزرگ‌تر است و هنگامی که برادرزاده‌اش «ايران‌خانم» را برای پسرش خواستگاری می‌کند، «مهدی اخوان ثالث» می‌شود داماد عموجان، اما به جای آن که خودش بايستد پشت پاچال عطاری، می‌افتد دنبال شعر و ادب و نامش می‌نشيند پشت کتاب‌ها و می‌رود تا کجاها و کجاها.
«مهدی اخوان ثالث» در جايی از شعر جاوادنه خود «ميراث» که به‌نوعی تبارنامه او است، از پدر و دلبستگی‌های او چنين ياد می‌کند:
🔻
سال‌ها زین پیش‌تر، در ساحل پُرحاصل جیحون
بس پدَرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نَو کُند بنیاد
او چنین می‌گفت و بودش یاد
داشت کم‌کم شب‌کلاه و جُبّه من نوتَرَک می‌شد
کِشتگاهم برگ و بر می‌داد
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم: «هر چه بادا باد»
تا گشودم چشم، دیدم تشنه‌لب بر ساحلِ خشکِ «کَشَف‌رود»ام
پوستینِ کهنه دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامالِ نورِ معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و «سپستان» و «گُل زوفا»
باز او ماند و «سِکَنگور» و «سیَه‌دانه»
و آن به آیین، حجره‌زارانی
کآنچه بینی در کتاب «تحفه هندی»
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من به سان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالارِ ره‌نشناس
اوفتان‌خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سال‌ها زین پیش‌تر، من نیز
خواستم کاین پوستینِ را نَو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد»
ناگهان توفان بی‌رحمی سیه برخاست.
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود
🔹
و می‌بینی که
هر که آشنا با بوی اهورايیِ گياهان است
و آشنا با اسطوره‌ها و میراث‌های کهن
و آشنا با حماسه رازهای ماندگاریِ فرهنگِ یک ملت
شامّه‌اش خوب می‌فهمد که مغازه آقاعلی عطّار با همان رایحه خوشِ به‌هم‌آمیخته از گل و گیاه و عسل و روغن سیاه‌دانه و شعرهای عاشقانه و حماسه، حالاها در راسته «خيابان ارگ» خواهد ماند، هر چند که نه از نام «آقاعلی» و نه از «اخوان ثالث» هيچ نشانی بر و ديوار آن نمانده باشد.

تصویر از صفحه اينستاگرام مشهدچهره mashhad.chehreh@

https://postbook.ir/uploaded/63-p.jpg

🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈ترانک‌های مردمی پشتو

🔹«لَندَی» آيينه‌دار زندگی قبايل پشتون (افغان) در راستای سده‌ها است.
اين مينياتورهای آهنگين بازتاب دريافت‌ها، دردها، غم‌ها و شادی‌های مردم است؛ جلوه‌هايی است از عشق، محبّت، شوخ‌طبعی، درد و خشم. در آن ستايش سرباختگان راه آزادی و نکوهش بزدلان و رزم‌گريزان را فراوان توان ديد.
اين ترانک‌ها در زبان پشتو نام‌های گوناگونی دارند، اما نامی‌تر از همه «لَندَی»، به معنای کوتاهک است.
بسياری از اين ترانک‌ها از طبع و احساس لطيف بانوان و دوشيزگان تراويده و غالباً از همين رو تأثير آنها ژرف‌تر است.
لندی هنر همه مردم است، به چراغی می‌ماند که نور می‌دهد ولی جايش آشکار و معلوم نيست که کی روشن شده است، اما پشتون‌ها آن را در طول قرون و اعصار دست به دست يکديگر سپرده‌اند.
ترانه‌ها و سرودهای مردمی ديگر ملل و جوامع که شبيه لندی هستند، بيشتر نواهايی بی‌تصويراند، که غالباً ناله انسان تنهامانده، به‌ويژه عاشق را در خود دارند و در آنها توجهی به تصويرسازی و منظرآرايی نمی‌شود، برای آنها نه بارانی است، نه تگرگی، نه نيمروز گرم و نه سپيده بامداد و نه بيابان. اما لَندَی تنها نوای بی‌تصوير نيست، در لندی ياد کوه و بيابان و رود و باران برای بيان درخشان‌تر احساس انسان به خدمت گرفته می‌شود:

فردا باز کاروان به راه می‌افتد
گل‌های بيابان دامنت را خواهند بوييد
🔻
کنار چشمه شال سرخ نمودار شد
گفتم در آب تيره آتش افروخته‌اند

سراينده لندی، مظاهر طبيعت بی‌جان را برای تکميل ترانه‌اش به ياری می‌خواند، به آن جان می‌بخشد، حرکت می‌دهد و با خويشتن همراز می‌سازد، با او سخن می‌گويد و گاه از او مهر و عاطفه می‌خواهد:

ای گل، گرفتار پاييز شوی
که بلبلان را بی‌نوا رانده‌ای

مرد دلخواه بانوی افغان بايد عالی‌ترين معيارهای مردانگی را داشته باشد: دارای نام و غيرت و صاحب پشتونولی (افغانيت) و مروت باشد:

اگر در ميان جوانان پيروز شوی
سوگند خورده‌ام که به تو دست ياری دهم

عشق، زيبايی، غم، جدايی، شکست و مرگ، خشت‌های بنای کاخ تغزّلی ترانک‌ها يا لندی‌ها يا همان هايکوهای پشتون را تشکيل می‌دهند.
لندی‌ها ريشه در فريادهای گره‌شده دارند. از دل‌های بزرگ برخاسته‌اند و غم‌هايی بزرگ را بيان می‌کنند.
🔻
به جنگ می‌روی، مرا ببوس
تا در ميدان‌های هجران تشنه نشوی
🔻
خوش آمدی، مانده نباشی
جانان غازی من
اکنون سراپا از آن تواَم
🔻
با گيسوان تر،
کنار چشمه،
بلبلِ باران‌زده را مانَد.
🔻
خدا نيل را براندازد
نيلی‌پوشان بسيار شدند
يارم را نمی‌شناسم

https://postbook.ir/uploaded/64-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 تا به آخر با هيتلر
🔻خاطرات پيشکار هيتلر

🔹هاينتس لينگه
🔹ترجمه حميد هاشمی

«ترس‌آور و در عين حال مسحورکننده.. خوراک کسانی که دوست دارند زندگی روزمره يکی از هيولاهای تاريخ را از نمايی نزديک ببينند».

🔻... سپس در کنار ميز تحرير خود ايستاد و ادامه داد: «دستوری دارم که تو بايد انجام بدی. کاری که من الآن بايد بکنم، همون کاريه که به فرماندهايه ديگه هم گفته‌ام. مقاومت تا پای مرگ... از اتاق خواب پتوهای پشمی بردار و بنزين کافی برای سوزاندن دو نفر آماده داشته باش. من می‌خوام خود و اوا رو با تفنگ بکشم. بعد از مرگ، بدن ما رو توی پتوهای پشمی بپيچ و به باغ ببر و اونجا بسوزون.» نمی‌توانستم حرکت کنم. با لکنت گفتم: «بله پيشوای من» و چيز ديگری برای گفتن پيدا نکردم. . .

🔻هر لحظه ممکن بود هيتلر به زندگی خود خاتمه داده باشد؛ به همين دليل زياد آنجا نماندم و پس از گذشت مدت کوتاهی به سمت اتاق هيتلر برگشتم. بوی باروت تازه نشان می‌داد به خودش شليک کرده است. کار هيتلر به اين ترتيب به پايان رسيده بود. جايی برای تعلل و تعجب نبود.

🔻جسد هيتلر را جلوی در پناهگاه، در باغ مقر صدراعظم، کنار اوا در چاله کوچکی که از برخورد گلوله توپ به زمين ايجاد شده بود گذاشتيم و روی آن بنزين ريختيم و سعی کرديم آن را روشن کنيم، ولی کار سختی بود. آتش بی‌امان توپخانه روسيه، باد تندی ايجاد کرده بود که نمی‌گذاشت از فاصله چندمتری آتش روشن کنيم. به خاطر شليک‌های سريع و فراوان روس‌ها، نمی‌توانستيم به جسدها نزديک شويم و آنها را با کبريت آتش بزنيم. به داخل پناهگاه برگشتم و فتيله درازی با کاغذ درست کردم. بورمان آن را روشن کرد و روی جسد خيس از بنزين هيتلر انداخت که بلافاصله آتش گرفت... هيتلر به من گفته بود هر چيز ديگری را که از او باقی مانده است بسوزانم. ديگر وقت نداشتم به اجساد فکر کنم. اجساد تا ساعت هفت و نيم هنوز می‌سوختند. فرش خونين هيتلر، لباس‌ها، داروها، اسناد و... همه را نابود کردم.

🔻يک روز دو افسر روس آمدند و با قطار مرا به مسکو بردند و در آنجا در زندان معروف لوبيانکا زندانی کردند. در يک سلول آلوده پر از حشره اسير شدم و سرهنگ درشت‌هيکلی از پليس مخفی روسيه به سراغم آمد که آلمانی را بسيار خوب صحبت می‌کرد. او با يکنواختیِ تمام از من بازجويی می‌کرد و به خاطر همين يکنواختی حالتی پيدا کردم که نمی‌توانستم به او دروغ بگويم. او بارها سؤال‌های تکراری از من پرسيد و سعی داشت اعتراف بگيرد که هيتلر هنوز زنده است.

https://postbook.ir/uploaded/65-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
پلکان آرامگاه فردوسی. مشهد. توس
@post_book
🌈 مصدق در قاهره

🔻بخشی از ترجمه فارسی کتاب «مسافر کاناپه‌گرد در ايران» يادداشت‌های سفر يک جوان مصری (۲۰۱۳):

🔹تصميم ايران به ملی کردن نفت بازتاب‌های گسترده‌ای در منطقه داشت؛ به گونه‌ای که نمايندگان پارلمان عراق از دولت خود خواستند که اقداماتی مشابه آنچه دولت مصدق اتخاذ کرده است، در پيش گيرد، تا به حق انحصاری انگلستان از منابع نفتی عراق و غارت سرمايه‌های آن کشور و درخواست بازنگری در قراردادهای نفتی به منظور افزايش سهم انگلستان از نفت عراق پايان داده شود.

🔹در آن زمان دولت مصر نيز موضع قاطعی در حمايت از مصدق گرفت و نحاس پاشا نخست وزير وقت آن کشور، مصدق را به قاهره دعوت کرد و مثل يکی از همين تظاهرات ميليونی ميدان التحرير، نزديک دو ميليون نفر از مردم مصر که آن زمان بيش از ۱۴ ميليون جمعيت نداشت، به استقبال محمد مصدق نخست وزير ايران رفتند.

🔹قرار بود مصدق در بالکن هتل قديمی شپرد در خيابان الجمهوريه سخنرانی کند؛ گزافه نيست اگر گفته شود که همه خيابان‌های قاهره از ايستگاه راه‌آهن تا ميدان اوپرا مملو از جمعيت بود. مصدق اما به دو دليل نتوانست صحبت کند:

🔹اول اين‌که ميکروفون‌ها برای رساندن صدای او به همه جمعيت کافی نبود،

🔹و ديگر اين‌که توان جلوگيری از گريه خود را نداشت و مردم هم با سرازير شدن اشک او به سر دادن شعارهايی در حمايت از وی پرداختند و بدين ترتيب سخنرانی او به تأخير افتاد و قرار شد همان شب از طريق راديو با مردم مصر صحبت کند.

🔹روزنامه‌ها نوشتند که استقبال از مصدق کمتر از استقبال سال ۱۹۱۹ مردم از سعد زغلول پس از بازگشت از تبعيد نبود. اين پذيرايی گرم دولت و مردم مصر از نماينده دولت ايران دربردارنده پيام مهمی به اين مضمون برای انگلستان بود که دوران استعمار ملت‌ها و ناديده گرفتن اراده آنان سپری شده و عصر بازيابی حقوق و آزادی‌های آنان و برپايی نظام‌های ملی و مستقل و دور از دخالت خارجيان فرا رسيده است.
https://postbook.ir/uploaded/66-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 سفر از جنسی از ديگر

🔹 اگر سفر را فقط به تماشای در و ديوار و آدم و خيابان محدود نکنيم و آن را تا کنهِ داستانِ هر پديده‌ای بکشانيم و پی بردن به ماجرای هر بنا، هر خيابان، هر پل، هر رودخانه، و حتی هر درخت و هر موجود زنده را نيز بخشی از چيستی سفر بدانيم، بی‌گمان جستارهای آمده در کتاب «تختخواب ديگران» نمونه‌ای از روايت‌گریِ سفرهايی از اين دست به شمار می‌رود.

🔹 اگر سفر را با دغدغه هنر در آميزيم و شعر و ادبيات و سينما و نقاشی و موسيقی را هم پاره‌ای درآميخته با سفر بدانيم، بی‌شک کتاب «تختخواب ديگران» بازتابی از گزارشگریِ سفری اين‌چنين است.

🔹 چشم مسافر اگر چشمی جستجوگر باشد و همراه با سفر به پوسته مکان‌ها، هسته آن‌ها را در عمق زمان نيز بکاود، و سفرنامه‌‌اش را محل ديدار با چندوچون پيدايش هر مکان کند، از دلِ هر جايی، روايتی را بيرون می‌کشد که و به صحنه می‌آورد که نمونه‌اش می‌شود همين کتابی که چند سطر آن را در اين‌جا می‌خوانيم:

🔻 کتاب‌فروشی‌های شکسپير و شرکايی؛ دور از فضای خشک و رسمی کتابخانه‌ها و هم‌زمان جدا از بی‌قيدی خانه‌ها هستند. از خانه‌ها متمرکزترند و از کتابخانه‌ها رؤيايی‌تر. درست مانند يک مهمانی که نه جديّت خيابان‌ها را دارد و نه رواداری خانه‌ها را. اما حال پرنشاطش تلاشی برای خودمانی‌تر شدن است.

🔻 نشاطشان از جنس شادی‌های اغراق‌آميز نيست. از جنس يک موج سرخوش درونی است. همان وجدی است که لوح‌های سومری به ترياک نسبت داده‌اند: «گياهی شادی‌بخش».

🔻 خوره کتاب همان‌طور که از ميان راهروهای ضيافت می‌گذرد، هر قفسه برايش اتاق با تم جداگانه از مهمانی است و در جايی دور از همهمه مهمان‌ها کنج‌هايی هست برای خلوت او و محبوبش، که در يکی از قفسه‌ها ملاقات کرده. او اينجا حين حضور در مهمانی، در سير رؤياگونه جهان کتاب‌ها به کامرانی می‌پردازد. بعضی از اين فضيلت‌ها خاص همه کتاب‌فروشی‌ها است، اما در نمونه‌های شکسپير و شرکايی است که يک‌باره همه آن‌ها را مثل موجی از شادی احساس می‌کنيم. همچون زنان مصر باستان که از شربت ترياک برای فرو نشاندن خشم و تسکين غم استفاده می‌کردند.

🔻 در کتاب‌فروشی‌ها است که احساس گنگ و مبهمی از زمان و مکان داريم.

🔻 در کتاب‌فروشی‌ها است که انبساط خاطر و آرامش جوری می‌بردمان که از وزن زمان و مکان آزاديم. اين مکان‌ها ضيافتی از جنس افيون‌کده‌ها هستند برای گم شدن ميان کلمه‌هايی به قدمت حافظه جهان.
https://postbook.ir/uploaded/67-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹🔸 پرنده‌وآتش

برای سوختن ابراهیم
هیمه‌ای فرا آوردند، انبوه
و آتشی برافروختند، سوزان
و ناگاه
مرغکی را دیدند آب در منقار، رقصان و پرتکاپو، گاه بر گرد زبانه‌ها و گاه در آغوش شعله‌ها.
حیران پرسیدند که این چه رازی است میان پرنده و آتش؟
گفت که تا ابراهیم لَختی بیاساید و دل‌های مردمان دَمی گرم آید، به قدر وُسع بکوَشم.

🔹کتاب پرنده‌وآتش اولین ماجرای دسته‌ای است از این مرغان.

#انتشارات_امام
https://postbook.ir/uploaded/68-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹🔸«زيستن با کتاب» بازگفت تجربۀ بيش از هشتاد سال خواندن و آموختن و نوشتن، به قلم کسی است که از کودکی کتاب چنان گرداگرد او را گرفته بود که به کتاب آسان‌تر دسترسی می‌يافت تا به بوسه‌های پدر، و اينک چون پيرانه‌سر قلم به دست می‌گيرد تا تجربه‌های اين شيوۀ زيستن را بنگارد ترديدی نبايد کرد که انبوهی از اطلاعات ناب را در اختيار خواننده خواهد گذاشت.

خالدی خود را خلوت‌گزيده‌ای می‌شمارد که همواره در حاشيۀ روند عادی زندگی مردم و رخدادهای آن بوده و پیوسته سر در کتاب داشته، و انگيزه‌اش از نوشتن اين کتاب‌گونه را آن می‌داند که شايد دانشگاهيانی مانند او نيز همين راه را بپيمايند و کتاب‌های شايان توجهی را که در طول عمر علمی خود با آنها روبرو بوده‌اند به ما معرفی کنند، تا ميراثی را که در نتيجۀ بی‌توجهی و فراموشی و جهل ادبی و زبانی، در معرض نابودی قرار گرفته است، بيشتر بشناسيم.

او با تأکيد بر فراگيری گستره‌ای از علوم انسانی جهانی، می‌افزايد که وقتی از انديشۀ نقادانه سخن می‌گوييم از اين سخن می‌گوييم که تدريس دانش‌هایی نظير ادبيات و تاريخ و فلسفه و علوم اجتماعی در همۀ دانشکده‌ها، ناگزير به پرورش زنان و مردان پزشک و مهندس و اقتصاددانی می‌انجامد که می‌توانند نقادانه بينديشند، منطقی تحليل کنند و خلاقانه به تخيل بپردازند؛ فرايندی که در نهايت به استنباطی درست و سريع برای حل مشکلات پيش روی آنان خواهد انجاميد.

🔹زيستن با کتاب
🔹نوشتۀ طريف خالدی
🔹ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔹نشر هرمس
🔹تهران ۱۴۰۰

🔻🔻🔻
http://postbook.ir/uploaded/69-i.jpg
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 همسفر با حواس پنچ‌گانه

شهرها را فقط خيابان‌ها و ساختمان‌ها تشکیل نمی‌دهند.
شهر فقط پل و موزه و کافه نیست.
شهر از نبض آدم‌ها است که جان می‌گيرد.
برای شنيدن شهرها بايد صدای مردمش را شنيد.
برای ديدن شهرها باید چشم دوخت در عمق نگاه آدم‌هايش،
و نمی‌شود شهر را فهميد بدون آنکه با مردمش معاشرت کرد.

زندگی‌ها را وقتی که به خانۀ آدم‌ها می‌روی کشف می‌کنی.
وقتی در خانه قدم می‌زنی و تابلوهای روی دیوار را بررسی می‌کنی،
وقتی می‌بينی آن میز کوچک گوشۀ اتاق که به‌ظاهر دور از دسترس است، خاک دارد يا تميز است،
وقتی می‌بينی آيا گياهی سبز از کنج ديواری بالا رفته يا نه،
وقتی می‌شنوی که آدم‌های خانه با چه آوايی هم را صدا می‌کنند و...
اينها همه يعنی اينکه بدانی زندگی‌ها چگونه پیش می‌روند و آدم‌ها کجای این جهان ایستاده‌اند.

چه کسی می‌تواند بگوید که دیدن چند بچه که دارند بازی آشنا برای خودشان و غریبه برای تو را در پس‌کوچه‌ای انجام می‌دهند، از ديدن بزرگ‌ترين عمارت آن شهر جذاب‌تر نيست؟
چه کسی می‌تواند بوهای جاری در بازارهای قدیمی را ارزش‌گذاری کند؟
چه کسی می‌تواند صدای مردم يک شهر را در سايت‌های گردشگری معتبر و غيرمعتبر پيدا کند؟
يا چه کسی می‌تواند لذت دست کشيدن ممتد روی ديوارها و نرده‌ها يا راه رفتن بر لبۀ جدول يک شهر ناآشنا را کتمان کند؟
سفر تنها پديده‌ای درگير با حس بينایی نيست. سفر وقتی کامل می‌شود که آدم بتواند حواس پنج‌گانه را هم همسفر کند.

🔹استامبولی
🔹نوشته‌ها و عکس‌های سفر به استانبول
🔹منصور ضابطیان
🔹نشر مون ۱۴۰۰


🔻🔻🔻
https://postbook.ir/uploaded/70-n.jpg
@post_book
::: پاره‌نوشته‌هایی در باب فرهنگ و کتاب :::
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از سخنان دکتر احمد آفتابی در برنامه ماهانه مروری بر ادبیات داستانی جهان در پردیس کتاب مشهد. فروردین ۱۴۰۱ که در آن کتاب زیستن با کتاب نوشته دکتر طریف خالدی با ترجمه محمدرضا مروارید نشر هرمس را معرفی می‌کند.
@post_book
🔻شخصیتی مانا

پيوستن مديرشانه‌چی به دانشگاه و ديدن خلأهای پژوهشی بود که او را واداشت تا بر خلاف‌امد عادت مألوف بيشتر روحانيان عصر خود، هم‌زمان با تدريس و تأليف کتاب، به مقاله‌نويسی روی آورَد و هر چه را که می‌نويسد به فارسی بنويسد، فارسی را هم درست و به‌سامان می‌نوشت و اگر با دستخط نمکين و زيبايش عرضه می‌شد، آراسته‌تر می‌نمود. اين آراستگی در سيمايش، در جامه‌اش، در گفتارش و در رفتارش نيز نمايان بود. کمتر کسی است که او را ديده باشد و از متانت و وقارش نشانه‌ای به ياد نياورَد و از پاکی نفس و منش بلند او چيزی نگويد و اين گونه بود که جايگاهش همواره گرامی و نامش همواره نکو بود.

زندگی‌نامۀ استاد کاظم مديرشانه‌چی به قلم محمدرضا مرواريد، به عنوان بيست‌وهشتمين شماره از مجموعۀ «شخصيت‌های مانا» به کوشش انتشارات سورۀ مهر در 128 صفحه انتشار يافته است.
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1⃣

🔸نوشتۀ عَمرو بَدَوی
× متولد ۱۹۸۰ در استان الشرقيۀ مصر
× دارای مدرک کارشناسی بازرگانی ۲۰۰۱
× کارشناسی ارشد تحليل مالی
× با سابقۀ سال‌ها کار در بانک‌های خصوصی و شرکت‌های سرمايه‌گذاری
× مدير سرمايه‌گذاری در يک شرکت منطقه‌ای توليد نفت و گاز طبيعی
× تا کنون به ۴۰ کشور و ۱۰۰ شهر دنيا سفر کرده و از سال ۲۰۰۹ به صورت حرفه‌ای مشغول عکاسی است و دوره‌های متعدد عکاسی و تهيه فيلم و عکس مستند را گذرانده و اکنون نيز به تورگردانی در کشورهای مختلف مشغول است.

🔸️ترجمۀ محمدرضا مرواريد

🖌سپاس ويژه
از همه مسافران و یک‌یک افرادی که آنان را ديدم و در جست‌وجو و کشف دنياهای تازه نکات بسياری را به من آموختند، و از همه دوستان و خانواده‌ام که من را ياری دادند و تحمل کردند تا اين کتاب شکل بگيرد.
 
🖌 سخن مترجم
برخی از فعّالان حوزه مطالعاتِ گردشگری بر اين باورند که دوره سفرنامه‌نويسی به سر آمده و ديگر نه کسی سفرنويسی می‌کند و نه کسی سفرنامه می‌خواند؛ اشاره اين افراد گويا به فراوانیِ تکاپوهای فزاينده در عرصه ديجيتال و گستردگیِ فعاليت‌هايی است که برای راه‌اندازی وب‌سايت و توليدِ پادکست و طراحی صفحات در فضای مجازی صورت می‌گيرد؛ امری که با جذابيت‌های بسيارش، جا را برای نسخه‌های مکتوب تنگ کرده و علاقه‌مندان را نيز به اين سمت و سوی نوين سوق داده است.
اگر کتاب را يک رسانه بدانيم و آن گونه که نوشته‌اند، در پويه تاريخ، آن را پس از لوح‌نوشته‌ها و پوست‌نگاشته‌ها، تنها به سان ابزاری برای انتقال پيام از يک توليدکننده محتوا به يک مصرف‌کننده و آموزنده قلمداد کنيم، بايد اذعان کرد که ما هنوز در آغاز دوره گذار از بسترهای کاغذی به پلتفرم‌های امروزی هستيم و تا عبور از دوره کارکرد منطقی کتاب، فاصله زيادی در پيش داريم و اگر سايت و صفحه و فيلم و پادکستی هم توليد و بارگذاری می‌شود، بيشترين بخشِ آن همان اطلاعاتی را بازتاب می‌دهد که در دل کتاب‌ها نگاشته شده است. اين داوری البته ارزش ابزارهای نوين و انبوه داده‌های ارزشمند خاص آن را ناديده نمی‌گيرد و به معنای فروکاستن از قدر و قيمت آنها نيست، بلکه سخن در مقام مقايسه حجم است، و اندکی هم چشم به اعتبار و درستیِ منابع موجود در اين دو عرصه دارد. بر اين اساس، سفرنوشته‌ها خواه در دل برگه‌های کتاب بنشينند و خواه در فضای مجازی منتشر شوند، سفرنامه‌اند و همان ارج و بها را دارند و ارج و بهايشان در انعکاس تجربه‌های زيسته فردی است که برهه‌ای را در جايی ديگر گذرانده و آموخته‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايش را به ديگران انتقال داده است.

🔹سفرنامه آينه‌ای است که زشت و زيبای سرزمين‌ها و خوب و بد مردمان را ـ با داوری نويسنده‌اش ـ به ما نشان می‌دهد و آن را در دل تاريخ به ثبت می‌رساند و تا روزگارانی دراز ماندگار می‌کند. با خواندن سفرنامه‌ است که رؤيای سفر در دل خواننده جان می‌گيرد، و گاه تا جايی پيش می‌رود که بار می‌بندد و راهی آن ديار می‌شود تا تجربه‌های نويسنده را خود، به‌چشم ببينند و به گوش بشنود و لذتی را که از کلمات سطر سطر کتاب برده با قدم زدن و نشستن و برخاستن در آن سرزمين، مزه‌مزه کند.

🔹️نوع ديگری از سفرنامه نيز هست؛ آن‌جا که ديگران به شهر و ديار ما آمده‌اند و از رفتارها و گفتارهای ما نکاتی را ديده و شنيده و آنها را به قضاوت نشسته‌اند و در دل کتاب‌ها جاودانه کرده‌اند. کتابی که پيش روی شما است، از همين دست سفرنامه‌ها است. ترجمه اين دسته از کتاب‌ها، که البته شمارشان در سال‌های اخير به‌شدت رو به کاستی گذاشته، می‌تواند ما را با نگاهی که ديگران به ما دارند آشنا سازد و بر آنچه چشم به آنها بسته‌ايم آگاه کند. کسی که رنج سفر را - در کنار لذت‌هايش - به‌جان می‌خرد و روزان و شبانی را در سرزمينی ديگر سپری می‌کند، به هر نيتی که آمده باشد، با پديده‌ها، کنش‌ها، فرهنگ‌ها، و سبک تازه‌ای از زيستن روبه‌رو می‌شود و تعاملات و ارتباطاتی را مشاهده می‌کند که گاه حيرت‌زده و گاه ناباورانه بدان‌ها می‌نگرد؛ اين حيرت و ناباوری زمانی رو به فزونی می‌گذارد که مسافر بر پايه اطلاعاتی که پيش‌تر به دست آورده، گمان و تصوری را برای خود آفريده و اينک واقعيت را گاه در تضادی آشکار با آن می‌بيند.

🔹️ مسافر کتاب ما در سال‌های سفرش، جوانی است سی‌وهفت ساله و کتاب‌خوان که همين کتاب خواندن او را به سفری بيست‌روزه کشانده تا به رغم پرهيز دادن‌های مکررِ دوستانش، راه ايران را در پيش بگيرد و از شيراز شروع کند، به اصفهان و يزد و کاشان و قم برود و از تهران راهی قزوين و رشت شود و سرانجام به مشهد بيايد و از اين‌جا راه هرات را در پيش گيرد. مسافر ما يک مسلمان مصری اهل قاهره است که به دليل نبود رابطه سياسی ميان دو کشور، برای آمدن به ايران با دشواری‌های زيادی روبه‌رو بوده، اما چون عزم سفر داشته همه آنها را بر خود هموار کرده و به نتيجه هم رسيده است.
🆔@postbook.ir