🌈 خدای نویسندگان
🔹پرسش: آقای فاکنر... آیا هیچ نویسنده موفقی احتمالا بی آن که خدا را پیدا کند وجود داشته؟
🔹پاسخ: گمان نمیکنم. به نظر من هیچ نوشتهای بیمفهوم خدا چندان موفق نخواهد بود، میتوانید با هر اسمی که میخواهید خدا را بنامید.
یاد نوشتههای ژان پل سارتر میافتم که به معنای واقعی کلمه نوشتههایش خوب بود، اما چیزی کم داشت.
به نظر من فرق کامو و سارتر، فرق سارتر و پروست، فرق سارتر و استاندال همین است. سارتر خدا را منکر شده است.
همینگوی سالها خدا را انکار نمیکرد اما بر اساس این فرض عمل میکرد که ضروری نیست، و خدا شاید خوب باشد اما بهتر است خدا مرا به حال خودم بگذارد.
آدمهای همینگوی در خلأ عمل میکردند تا آخرین کتابش.
در آخرین کتابش، خدا ماهی بزرگ را آفرید، پیرمرد را آفرید که باید ماهی را صید میکرد، خدا کوسه را آفرید که باید ماهی را میخورد، و خدا همهشان را دوست داشت.
.. و به نظر من کار همینگوی بهتر خواهد شد، به نظرم کامو بهتر خواهد شد، اما به گمانم سارتر بهتر نخواهد شد.
http://postbook.ir/uploaded/46-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب.
🔹پرسش: آقای فاکنر... آیا هیچ نویسنده موفقی احتمالا بی آن که خدا را پیدا کند وجود داشته؟
🔹پاسخ: گمان نمیکنم. به نظر من هیچ نوشتهای بیمفهوم خدا چندان موفق نخواهد بود، میتوانید با هر اسمی که میخواهید خدا را بنامید.
یاد نوشتههای ژان پل سارتر میافتم که به معنای واقعی کلمه نوشتههایش خوب بود، اما چیزی کم داشت.
به نظر من فرق کامو و سارتر، فرق سارتر و پروست، فرق سارتر و استاندال همین است. سارتر خدا را منکر شده است.
همینگوی سالها خدا را انکار نمیکرد اما بر اساس این فرض عمل میکرد که ضروری نیست، و خدا شاید خوب باشد اما بهتر است خدا مرا به حال خودم بگذارد.
آدمهای همینگوی در خلأ عمل میکردند تا آخرین کتابش.
در آخرین کتابش، خدا ماهی بزرگ را آفرید، پیرمرد را آفرید که باید ماهی را صید میکرد، خدا کوسه را آفرید که باید ماهی را میخورد، و خدا همهشان را دوست داشت.
.. و به نظر من کار همینگوی بهتر خواهد شد، به نظرم کامو بهتر خواهد شد، اما به گمانم سارتر بهتر نخواهد شد.
http://postbook.ir/uploaded/46-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب.
🌈چشم و چراغ شهر
هر چه عمر ما بالاتر رفته، سلولهای مغزمان کوچکتر شده، و فاصلهها... فاصلههای زمانی و مکانی، کمتر و کمتر.
حالا را نبينيد که نقطهنقطه شهر به هم چسبیيده است و خيابان تا خيابان راه درازی نيست، آن سالهای جوانی، وقتی از خانه پدری در آخر خيابان گلستان راه میافتاديم، تا ... برسيم به چهارراه سينما دياموند، و تا ... يک پيچ بخوريم و چهارراه دکترا را ببينيم و بچرخيم، تا ... برسيم به کتابفروشی امام... کلّی راه آمده بوديم.
... تازه وقتی میشنيديم که حاجآقا برای اينکه صبح اول وقت کشوی مغازه را بالا بکشد و بسماللهگويان چراغ کتابفروشی را روشن کند ..... اووووووه از پايين خيابان با دوچرخه راه افتاده است تا خودش را به اينجا برساند، خروار خروار تعجب میکرديم که تو گويی از شهر ديگری آمده است.
... تازه وقتی میديديم که پشت چراغ قرمز هر چهارراهی هم میايستد و از دوچرخه پياده میشود و تا چراغ سبز نشده سوار نمیشود و راه نمیافتد، فکر میکرديم که بايد خروسخوان سحر از خانهاش راه افتاده باشد تا هنوز هشت نشده در مغازه را باز کند.
سی سال داشت يا نداشت، کارش اگر کتابفروشی بود يا نبود و اسم مغازهاش اگر انتشارات امام بود يا نبود، برای ما فرقی نمیکرد، خودش حاجآقا بود و برای ما کتاب مجسّم، و خودِ خود امام را به ما نشان میداد. عکس بزرگی هم از امام زده بود به سينه ويترين، بالاتر از همه کتابها، که از دور میدرخشيد و همين شده بود دقّ دل بعضیهايی که چشم ديدنش را نداشتند، اما چون رجبزاده بود احدی نمیتوانست حرفی بزند ... بس که خوب بود ... و هست ... و بماند الهی سالهای سال؛ چشم و چراغِ اين شهری که رنج میبَرد از بیچشمی و بیچراغی!
http://postbook.ir/uploaded/48-n.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب.
هر چه عمر ما بالاتر رفته، سلولهای مغزمان کوچکتر شده، و فاصلهها... فاصلههای زمانی و مکانی، کمتر و کمتر.
حالا را نبينيد که نقطهنقطه شهر به هم چسبیيده است و خيابان تا خيابان راه درازی نيست، آن سالهای جوانی، وقتی از خانه پدری در آخر خيابان گلستان راه میافتاديم، تا ... برسيم به چهارراه سينما دياموند، و تا ... يک پيچ بخوريم و چهارراه دکترا را ببينيم و بچرخيم، تا ... برسيم به کتابفروشی امام... کلّی راه آمده بوديم.
... تازه وقتی میشنيديم که حاجآقا برای اينکه صبح اول وقت کشوی مغازه را بالا بکشد و بسماللهگويان چراغ کتابفروشی را روشن کند ..... اووووووه از پايين خيابان با دوچرخه راه افتاده است تا خودش را به اينجا برساند، خروار خروار تعجب میکرديم که تو گويی از شهر ديگری آمده است.
... تازه وقتی میديديم که پشت چراغ قرمز هر چهارراهی هم میايستد و از دوچرخه پياده میشود و تا چراغ سبز نشده سوار نمیشود و راه نمیافتد، فکر میکرديم که بايد خروسخوان سحر از خانهاش راه افتاده باشد تا هنوز هشت نشده در مغازه را باز کند.
سی سال داشت يا نداشت، کارش اگر کتابفروشی بود يا نبود و اسم مغازهاش اگر انتشارات امام بود يا نبود، برای ما فرقی نمیکرد، خودش حاجآقا بود و برای ما کتاب مجسّم، و خودِ خود امام را به ما نشان میداد. عکس بزرگی هم از امام زده بود به سينه ويترين، بالاتر از همه کتابها، که از دور میدرخشيد و همين شده بود دقّ دل بعضیهايی که چشم ديدنش را نداشتند، اما چون رجبزاده بود احدی نمیتوانست حرفی بزند ... بس که خوب بود ... و هست ... و بماند الهی سالهای سال؛ چشم و چراغِ اين شهری که رنج میبَرد از بیچشمی و بیچراغی!
http://postbook.ir/uploaded/48-n.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب.
🌈 تاريخ مؤنت
🔻برای پژوهشگرانی که رد پای زنان را در تاريخ جستوجو میکنند، خواندن کتابی از دو بانوی نويسنده و مترجم، از نان شب هم واجبتر است.
🔻«چرا محو شد از يادِ تو نامم؟» عنوان کتابی است که افسانه نجمآبادی آن را به انگليسی نوشته و شيرين کريمی آن را به فارسی برگردانده است. کتاب که مجموعهای از چند مقاله است، پژوهش پيرامون نقشآفرينی زنان در ادوار گوناگون را هدف خود میداند.
🔹 «فراسوی قاره آمريکا» پاسخی به اين پرسش است که: «آيا جنسيت و سکسواليته دو مقوله کاربردی در تحليل تاريخی هستند؟
🔹 «چرا شد محو از ياد تو نامم؟» نگاهی است به نگارش تاريخ مشروطه ايران با تأکيد بر زنان و جنسيت.
🔹 «زنان ملت: زنان يا همسران ملت؟» مشارکت زنان ايرانی در فعاليتهای اجتماعی، سياسی و ادبی دوره مشروطه را میکاود.
🔹 «بامدادخمار؛ رنج سکسواليته و عشق در ايران مدرن» تحليلی است بر استقبال جامعه زنان ايران از رمان فتانه حاج سيدجوادی در آغاز دهه 1370 شمسی.
🔹 «لذت خواندن داستانهای مکر زنان برای خواننده فمينيست» متون کهن را از چشم زنان میبيند.
🔹 «نيکوترين داستان حکايت کيست، زليخا يا يوسف؟» به اين پرسش پاسخ میدهد که زنان سوره يوسف را چگونه میخوانند و از آن چهها میآموزند؟ در اين نوشته، مقوله «کيد و مکر زنان» نيز تحليل شده است.
🔻سه مقاله پايانی کتاب نيز در اصل به زبان فارسی نوشته شده و پيوست اين کتاب گشته است:
🔹 نقش زن بر متن مشروطيت
🔹 دگرگونی زن و مرد در زبان مشروطيت
🔹 اقتدار و عامليت: بازنگری کنشگری زنان در دوره رضا شاه
http://postbook.ir/uploaded/47-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻برای پژوهشگرانی که رد پای زنان را در تاريخ جستوجو میکنند، خواندن کتابی از دو بانوی نويسنده و مترجم، از نان شب هم واجبتر است.
🔻«چرا محو شد از يادِ تو نامم؟» عنوان کتابی است که افسانه نجمآبادی آن را به انگليسی نوشته و شيرين کريمی آن را به فارسی برگردانده است. کتاب که مجموعهای از چند مقاله است، پژوهش پيرامون نقشآفرينی زنان در ادوار گوناگون را هدف خود میداند.
🔹 «فراسوی قاره آمريکا» پاسخی به اين پرسش است که: «آيا جنسيت و سکسواليته دو مقوله کاربردی در تحليل تاريخی هستند؟
🔹 «چرا شد محو از ياد تو نامم؟» نگاهی است به نگارش تاريخ مشروطه ايران با تأکيد بر زنان و جنسيت.
🔹 «زنان ملت: زنان يا همسران ملت؟» مشارکت زنان ايرانی در فعاليتهای اجتماعی، سياسی و ادبی دوره مشروطه را میکاود.
🔹 «بامدادخمار؛ رنج سکسواليته و عشق در ايران مدرن» تحليلی است بر استقبال جامعه زنان ايران از رمان فتانه حاج سيدجوادی در آغاز دهه 1370 شمسی.
🔹 «لذت خواندن داستانهای مکر زنان برای خواننده فمينيست» متون کهن را از چشم زنان میبيند.
🔹 «نيکوترين داستان حکايت کيست، زليخا يا يوسف؟» به اين پرسش پاسخ میدهد که زنان سوره يوسف را چگونه میخوانند و از آن چهها میآموزند؟ در اين نوشته، مقوله «کيد و مکر زنان» نيز تحليل شده است.
🔻سه مقاله پايانی کتاب نيز در اصل به زبان فارسی نوشته شده و پيوست اين کتاب گشته است:
🔹 نقش زن بر متن مشروطيت
🔹 دگرگونی زن و مرد در زبان مشروطيت
🔹 اقتدار و عامليت: بازنگری کنشگری زنان در دوره رضا شاه
http://postbook.ir/uploaded/47-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 سکولاريسم را جامهای نو باید
🔻هنگامی که انديشمندان در سال 2007 برای بررسی شيوههای همساز کردن تفاوتهای فرهنگی در کِبِک کانادا دور هم مینشينند، به اين نتيجه میرسند که اکنون وقت آن رسيده که معنا و هدفهای سکولاريسم را از نو مفهومسازی کنند. از عصر آگوستين تا دوره مدرن، رابطه ميان قدرت قدسی و غيرقدسی پراهميت و چالشبرانگيز بوده است، ولی چالشهای عصر حاضر از جنسی ديگرند.
🔻گرچه اغلب مفروض است که همچنان هدف هر نظام سکولاری بايد يافتن رابطه مناسب ميان دولت و دينها باشد، اکنون وظيفه بزرگتر و مُبرمتر آن، هدايت دولتهای دموکراتيک به سوی سازگاری هر چه بيشتر با تنوع اخلاقی و معنوی موجود در درون مرزهايشان است.
🔻مباحث اين کتاب، برآيند گفتوگوهايی است که در آن نشست مطرح شده و بر ضرورت فاصله گرفتن از گذشته و بازنگری در مفهوم سکولاريسم همسو با جهان مدرن تأکيد کرده است. کتاب معتقد است که سکولاريسم نيز مانند هر باوری دو گونه «صُلب» و «گشوده» دارد و کشورهای سکولار در مواجهه با آن رفتاری دوگانه از خود نشان دادهاند.
http://postbook.ir/uploaded/49-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻هنگامی که انديشمندان در سال 2007 برای بررسی شيوههای همساز کردن تفاوتهای فرهنگی در کِبِک کانادا دور هم مینشينند، به اين نتيجه میرسند که اکنون وقت آن رسيده که معنا و هدفهای سکولاريسم را از نو مفهومسازی کنند. از عصر آگوستين تا دوره مدرن، رابطه ميان قدرت قدسی و غيرقدسی پراهميت و چالشبرانگيز بوده است، ولی چالشهای عصر حاضر از جنسی ديگرند.
🔻گرچه اغلب مفروض است که همچنان هدف هر نظام سکولاری بايد يافتن رابطه مناسب ميان دولت و دينها باشد، اکنون وظيفه بزرگتر و مُبرمتر آن، هدايت دولتهای دموکراتيک به سوی سازگاری هر چه بيشتر با تنوع اخلاقی و معنوی موجود در درون مرزهايشان است.
🔻مباحث اين کتاب، برآيند گفتوگوهايی است که در آن نشست مطرح شده و بر ضرورت فاصله گرفتن از گذشته و بازنگری در مفهوم سکولاريسم همسو با جهان مدرن تأکيد کرده است. کتاب معتقد است که سکولاريسم نيز مانند هر باوری دو گونه «صُلب» و «گشوده» دارد و کشورهای سکولار در مواجهه با آن رفتاری دوگانه از خود نشان دادهاند.
http://postbook.ir/uploaded/49-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 جادوی کلمات؛ از زبان شعر تا معجزه قرآن
🔹نويد کرمانی را از هنگام ترجمه مقالهای با نام «نجف، واتيکان شيعه» شناختم که در نشريه آلمانی اشپيگل چاپ شده بود و من آن را از ترجمه عربیاش در روزنامه النهار لبنان به فارسی برگرداندم و با فاصله يکی دو روز، در سايت خبری شفقنا انتشار يافت و بازتاب بسياری هم پيدا کرد. مقالهاش گزارشی ناب و خواندنی بود از سفر به عراق و ديدار و گفتوگو با برخی از مراجع نجف و از همه مهمتر با آيتالله سيستانی.
🔹بهتازگی کتابی از کرمانی به فارسی ترجمه شده است تا نشان دهد که يکی از جنبههای ناشناخته قرآن، «خواندنی» بودن آن است؛ بدين معنا که جذابيتهای تلاوت قرآن و زيبايیهای بینظير زبانی، از ويژگیهای اين کتاب مسلمانان است.
🔹کتاب زبان به مثابه معجزه با ترجمه خانمها مليحه احسانینيک و ليلا ذوالقدری، در واقع چکيدهای است از رساله دکتری و مشهورترين اثر وی با نام خدا زيباست، که در 21 نوشتار کوتاه خواننده را با فضای شفاهی قرآن آشنا میکند و سه پيوست کتاب (شامل يک گفتوگو، يک سخنرانی و يک مقاله) چهره روشنتری از نويد کرمانی را به نمايش میگذارد؛ هر چند پيشگفتار مهرداد عباسی بر ترجمه فارسی دربردارنده گزارش نسبتاً جامعی از فعاليتهای علمی کرمانی است.
🔹برای آگاهی از حس و حال اين کتاب و نگاه هنری کرمانی به اين مقوله، بخشهایی از آن را بخوانيد:
🔻همان گونه که شهر کهن عربی هنری نمايشی بود و نه ادبيات در معنای امروزی آن، قرآن نيز در اصل کتاب نيست، يعنی کتاب به معنايی که ما امروز تصور میکنيم نيست، قرآن خواندنی است... قرآن بر خلاف عهدين، حتی پس از اختراع دستگاه چاپ نيز مطلقاً متنی خواندنی باقی مانده است. متن مکتوب قرآن امری فرعی است و نقشی بيش از کمک به حفظ کردن آن ندارد.
🔻در کشوری مانند مصر حتی امروز هم تلاوت قرآن قاریای مشهور برنامهای صرفاً مذهبی نيست. تلاوت قرآن از رويدادهای هنری مهم جوامع سنتی عربی است که مسلمانان و مسيحيان، پارسايان و هنردوستان در آن شرکت میکنند.
🔻قاری نه تنها بسته به طبع خود (تقريباً) تمام امتيازات اجراهای هنری و خلاقانه را لحاظ میکند، بلکه بالاتر، بداههسرايی هم میکند. وقتی صدای قاریِ برانگيخته از ابراز احساسات شنوندگان – همانند «الله يفتح عليک» و «يا بلبل النيل» - اوج میگيرد، وقتی شنوندگان با شور و شعفِ خودجوش از او میخواهند آيهای را دوباره تکرار کند، اين را چه بايد ناميد؟
🔻وقتی قاری میخواند و حاضران با همسرايی به گونهای پاسخ میدهند «الله» که ضربآهنگ آن همه حاضران را فرا میگيرد، آيا اين موسيقی نيست؟
🔻يکی از نمونههای تأثير سازنده ادبی قرآن نيز خود ادونيس است. زبان شعریِ او زبان قرآن را در خود جذب کرده است تا زبان شعرش را از نو تغيير دهد و از درون ويران کند.
🔻قرآن همواره مبدأ تجربههای جديد است و اين تجربهها به پذيرندگی و خلاقيت شنونده بستگی دارند و از اين تجربهها هر بار جنبهها و انعکاسهای ديگری از پيام ابلاغی پديدار میشود. از ديدگاه نظريه هنر در دوره مدرن، تنوعپذيری و فضاهای خالی قرآن، يعنی دقيقاً همان ويژگیهای قرآن که غالباً در قرآنپژوهیهای غربی تقبيح میشوند، ناگهان به معيار حُسن قرآن بدل میشود. اتفاقی نيست که در ميان شاعران غربی، علاوه بر روکرت و گوته، کسی چون جيمز جويس زبان قرآن را تکريم کرده است.
http://postbook.ir/uploaded/50-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹نويد کرمانی را از هنگام ترجمه مقالهای با نام «نجف، واتيکان شيعه» شناختم که در نشريه آلمانی اشپيگل چاپ شده بود و من آن را از ترجمه عربیاش در روزنامه النهار لبنان به فارسی برگرداندم و با فاصله يکی دو روز، در سايت خبری شفقنا انتشار يافت و بازتاب بسياری هم پيدا کرد. مقالهاش گزارشی ناب و خواندنی بود از سفر به عراق و ديدار و گفتوگو با برخی از مراجع نجف و از همه مهمتر با آيتالله سيستانی.
🔹بهتازگی کتابی از کرمانی به فارسی ترجمه شده است تا نشان دهد که يکی از جنبههای ناشناخته قرآن، «خواندنی» بودن آن است؛ بدين معنا که جذابيتهای تلاوت قرآن و زيبايیهای بینظير زبانی، از ويژگیهای اين کتاب مسلمانان است.
🔹کتاب زبان به مثابه معجزه با ترجمه خانمها مليحه احسانینيک و ليلا ذوالقدری، در واقع چکيدهای است از رساله دکتری و مشهورترين اثر وی با نام خدا زيباست، که در 21 نوشتار کوتاه خواننده را با فضای شفاهی قرآن آشنا میکند و سه پيوست کتاب (شامل يک گفتوگو، يک سخنرانی و يک مقاله) چهره روشنتری از نويد کرمانی را به نمايش میگذارد؛ هر چند پيشگفتار مهرداد عباسی بر ترجمه فارسی دربردارنده گزارش نسبتاً جامعی از فعاليتهای علمی کرمانی است.
🔹برای آگاهی از حس و حال اين کتاب و نگاه هنری کرمانی به اين مقوله، بخشهایی از آن را بخوانيد:
🔻همان گونه که شهر کهن عربی هنری نمايشی بود و نه ادبيات در معنای امروزی آن، قرآن نيز در اصل کتاب نيست، يعنی کتاب به معنايی که ما امروز تصور میکنيم نيست، قرآن خواندنی است... قرآن بر خلاف عهدين، حتی پس از اختراع دستگاه چاپ نيز مطلقاً متنی خواندنی باقی مانده است. متن مکتوب قرآن امری فرعی است و نقشی بيش از کمک به حفظ کردن آن ندارد.
🔻در کشوری مانند مصر حتی امروز هم تلاوت قرآن قاریای مشهور برنامهای صرفاً مذهبی نيست. تلاوت قرآن از رويدادهای هنری مهم جوامع سنتی عربی است که مسلمانان و مسيحيان، پارسايان و هنردوستان در آن شرکت میکنند.
🔻قاری نه تنها بسته به طبع خود (تقريباً) تمام امتيازات اجراهای هنری و خلاقانه را لحاظ میکند، بلکه بالاتر، بداههسرايی هم میکند. وقتی صدای قاریِ برانگيخته از ابراز احساسات شنوندگان – همانند «الله يفتح عليک» و «يا بلبل النيل» - اوج میگيرد، وقتی شنوندگان با شور و شعفِ خودجوش از او میخواهند آيهای را دوباره تکرار کند، اين را چه بايد ناميد؟
🔻وقتی قاری میخواند و حاضران با همسرايی به گونهای پاسخ میدهند «الله» که ضربآهنگ آن همه حاضران را فرا میگيرد، آيا اين موسيقی نيست؟
🔻يکی از نمونههای تأثير سازنده ادبی قرآن نيز خود ادونيس است. زبان شعریِ او زبان قرآن را در خود جذب کرده است تا زبان شعرش را از نو تغيير دهد و از درون ويران کند.
🔻قرآن همواره مبدأ تجربههای جديد است و اين تجربهها به پذيرندگی و خلاقيت شنونده بستگی دارند و از اين تجربهها هر بار جنبهها و انعکاسهای ديگری از پيام ابلاغی پديدار میشود. از ديدگاه نظريه هنر در دوره مدرن، تنوعپذيری و فضاهای خالی قرآن، يعنی دقيقاً همان ويژگیهای قرآن که غالباً در قرآنپژوهیهای غربی تقبيح میشوند، ناگهان به معيار حُسن قرآن بدل میشود. اتفاقی نيست که در ميان شاعران غربی، علاوه بر روکرت و گوته، کسی چون جيمز جويس زبان قرآن را تکريم کرده است.
http://postbook.ir/uploaded/50-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈کتابی که انگيزه پاپ را برای سفر به عراق تقويت کرد
🔹پاپ فرانسيس در هواپيمایی که او را از اربيل به واتيکان برمیگرداند، در باره سفر به عراق، ديدار با آيتالله سيستانی، حضور در معبد اور و رفتن به موصل سخن گفت و در لابلای حرفهايش از کتابی نام برد که انگيزه اين ديدار را در او تقويت کرده است؛ او گفت: «پيش از آن که تصميم بگيرد به عراق برود، کتاب ناديا مراد، نويسندهای ايزدی را خوانده که گزارش داستان ايزديان را نوشته و اين کتاب يکی از انگيزههايی بوده که وی را برای سفر به عراق مصمم کرده است.»
✍🏻ناديا مراد، دختری متولد 1993 در روستای کوچو از توابع سنجار واقع در استان موصل عراق است که مادر و شش برادرش به دست داعشيان کشته شدند و خودش به عنوان برده جنسی ربوده شد و در اختيار تروريستها قرار گرفت، اما چندی بعد توانست از دست آنان بگريزد و با کمک يک خانواده موصلی به کرکوک برود و پس از زيستن در اردوگاه، برای فعاليتهای حقوقبشری به آلمان برود و در سال 2018 با همراهی دنيس موکويگی برنده جايزه صلح نوبل شود.
🔹کتابش که با عنوان «آخرين دختر» به همت زينب کاظمخواه به فارسی ترجمه شده واز سوی کتاب پارسه به چاپ هشتم رسيده سوگنامهای است برای از دسترفتگان يک اجتماع.
🔸بازار برده شبها باز میشد. میتوانستيم صدای هياهو را در طبقه پايين جايی که داعشیها ثبتنام و هماهنگ میکردند بشنويم و وقتی اولين مرد وارد اتاق شد، تمام دختران شروع به جيغ کشيدن کردند. مثل صحنه انفجار بود. ما مثل زخمیها ناله میکرديم و دولا شده بوديم و روی زمين بالا میآورديم، اما هيچ کدام از اين کارها داعشیها را متوقف نمیکرد.
🔸در آرزوی روزی هستم که تمام داعشیها، نه فقط رهبرانی مثل ابوبکر البغدادی بلکه تمام نگهبانها و صاحبان برده را به پيشگاه عدالت بياورند، هر مردی که ماشه را چکاند و اجساد برادرانم را در گورهای دستهجمعی انداخت، هر جنگجويی که سعی در شستشوی مغزی پسربچههای کوچکی داشت که از مادرانشان به خاطر ايزدی بودن متنفر باشند، هر عراقی که در شهرش از تروريستها استقبال و به آنها کمک کرد... همه آنها بايد جلوی کل دنيا به محکمه آورده شوند، درست مثل رهبران نازی بعد از جنگ جهانی دوم، و فرصتی برای پنهان شدن به آنها داده نشود.
🔸هر زنی در عراق، بدون توجه به مذهبش، برای هر چيزی بايد بجنگد ـ کرسیهای پارلمان، حقوق باروری، موقعيتهای دانشگاهی ـ تمام اينها در نتيجه مبارزاتی طولانی است ـ مردان از ماندن بر سر قدرت خرسندند، بنابراين، قدرت بايد به وسيله زنان قدرتمند از آنها گرفته شود. حتی اصرار «آدکی» برای راندن تراکتورمان، ژستی از برابری و مبارزهای با آن مردان بود.
وقتی داعشيان به موصل آمدند، زنانی مثل مادر مرتضی، از آنها استقبال کردند و از سياستهای وحشيانهای که زنانی مثل او را پنهان میکرد و از زنانی مثل من بهرهبرداری میکرد، تجليل کردند. درست مثل وقتی که شاهد بود تروريستها مسيحيان و شيعيان شهر را که سنیها بيش از هزار سال با آنها زندگی کرده بودند، کشتند و يا بيرون کردند.
🔸در ميان مردان ما، دانشآموزان، پزشکان، جوانها و پيرها بودند. در «کوچو» برادران و برادر ناتنیهايم کنار هم ايستادند تا داعش تقريباً همهشان را کشت. اما مرگشان فقط يک لحظه طول کشيد. وقتی ما برده هستيم، هر ثانيه روز میميريم.
🔸معجزه بود که خواهرانم فرار کرده بودند. در سه سال از وقتی که داعش به سنجار آمده بود، ايزديان به شيوههای عجيب و غريبی از بردگی فرار کرده بودند. به بعضی از آنها مردم محلی دلسوز کمک کرده بودند، مثل من، و ديگران يا اعضای خانوادهشان يا دولت پول پرداخت میکردند تا آزاد شوند، گاهی پول زيادی به قاچاقچيان میپرداختند، يا مستقيماً به اعضای داعش میدادند و دختران را میخريدند. هر دختر 5 هزار دلار برای بيرون آمدن از آنجا قيمت داشت.
🔸من سخنرانی کوتاه رسمیام را ارائه دادم. وقتی که گفتن داستانم تمام شد، به صحبت ادامه دادم. به آنها گفتم ... که میخواهم به چشم مردانی که به من تجاوز کردند نگاه کنم و ببينم که به دادگاه آورده شدهاند. گفتم: بيش از هر چيز ديگری میخواهم آخرين دختر در دنيا باشم که چنین داستانی دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/51-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹پاپ فرانسيس در هواپيمایی که او را از اربيل به واتيکان برمیگرداند، در باره سفر به عراق، ديدار با آيتالله سيستانی، حضور در معبد اور و رفتن به موصل سخن گفت و در لابلای حرفهايش از کتابی نام برد که انگيزه اين ديدار را در او تقويت کرده است؛ او گفت: «پيش از آن که تصميم بگيرد به عراق برود، کتاب ناديا مراد، نويسندهای ايزدی را خوانده که گزارش داستان ايزديان را نوشته و اين کتاب يکی از انگيزههايی بوده که وی را برای سفر به عراق مصمم کرده است.»
✍🏻ناديا مراد، دختری متولد 1993 در روستای کوچو از توابع سنجار واقع در استان موصل عراق است که مادر و شش برادرش به دست داعشيان کشته شدند و خودش به عنوان برده جنسی ربوده شد و در اختيار تروريستها قرار گرفت، اما چندی بعد توانست از دست آنان بگريزد و با کمک يک خانواده موصلی به کرکوک برود و پس از زيستن در اردوگاه، برای فعاليتهای حقوقبشری به آلمان برود و در سال 2018 با همراهی دنيس موکويگی برنده جايزه صلح نوبل شود.
🔹کتابش که با عنوان «آخرين دختر» به همت زينب کاظمخواه به فارسی ترجمه شده واز سوی کتاب پارسه به چاپ هشتم رسيده سوگنامهای است برای از دسترفتگان يک اجتماع.
🔸بازار برده شبها باز میشد. میتوانستيم صدای هياهو را در طبقه پايين جايی که داعشیها ثبتنام و هماهنگ میکردند بشنويم و وقتی اولين مرد وارد اتاق شد، تمام دختران شروع به جيغ کشيدن کردند. مثل صحنه انفجار بود. ما مثل زخمیها ناله میکرديم و دولا شده بوديم و روی زمين بالا میآورديم، اما هيچ کدام از اين کارها داعشیها را متوقف نمیکرد.
🔸در آرزوی روزی هستم که تمام داعشیها، نه فقط رهبرانی مثل ابوبکر البغدادی بلکه تمام نگهبانها و صاحبان برده را به پيشگاه عدالت بياورند، هر مردی که ماشه را چکاند و اجساد برادرانم را در گورهای دستهجمعی انداخت، هر جنگجويی که سعی در شستشوی مغزی پسربچههای کوچکی داشت که از مادرانشان به خاطر ايزدی بودن متنفر باشند، هر عراقی که در شهرش از تروريستها استقبال و به آنها کمک کرد... همه آنها بايد جلوی کل دنيا به محکمه آورده شوند، درست مثل رهبران نازی بعد از جنگ جهانی دوم، و فرصتی برای پنهان شدن به آنها داده نشود.
🔸هر زنی در عراق، بدون توجه به مذهبش، برای هر چيزی بايد بجنگد ـ کرسیهای پارلمان، حقوق باروری، موقعيتهای دانشگاهی ـ تمام اينها در نتيجه مبارزاتی طولانی است ـ مردان از ماندن بر سر قدرت خرسندند، بنابراين، قدرت بايد به وسيله زنان قدرتمند از آنها گرفته شود. حتی اصرار «آدکی» برای راندن تراکتورمان، ژستی از برابری و مبارزهای با آن مردان بود.
وقتی داعشيان به موصل آمدند، زنانی مثل مادر مرتضی، از آنها استقبال کردند و از سياستهای وحشيانهای که زنانی مثل او را پنهان میکرد و از زنانی مثل من بهرهبرداری میکرد، تجليل کردند. درست مثل وقتی که شاهد بود تروريستها مسيحيان و شيعيان شهر را که سنیها بيش از هزار سال با آنها زندگی کرده بودند، کشتند و يا بيرون کردند.
🔸در ميان مردان ما، دانشآموزان، پزشکان، جوانها و پيرها بودند. در «کوچو» برادران و برادر ناتنیهايم کنار هم ايستادند تا داعش تقريباً همهشان را کشت. اما مرگشان فقط يک لحظه طول کشيد. وقتی ما برده هستيم، هر ثانيه روز میميريم.
🔸معجزه بود که خواهرانم فرار کرده بودند. در سه سال از وقتی که داعش به سنجار آمده بود، ايزديان به شيوههای عجيب و غريبی از بردگی فرار کرده بودند. به بعضی از آنها مردم محلی دلسوز کمک کرده بودند، مثل من، و ديگران يا اعضای خانوادهشان يا دولت پول پرداخت میکردند تا آزاد شوند، گاهی پول زيادی به قاچاقچيان میپرداختند، يا مستقيماً به اعضای داعش میدادند و دختران را میخريدند. هر دختر 5 هزار دلار برای بيرون آمدن از آنجا قيمت داشت.
🔸من سخنرانی کوتاه رسمیام را ارائه دادم. وقتی که گفتن داستانم تمام شد، به صحبت ادامه دادم. به آنها گفتم ... که میخواهم به چشم مردانی که به من تجاوز کردند نگاه کنم و ببينم که به دادگاه آورده شدهاند. گفتم: بيش از هر چيز ديگری میخواهم آخرين دختر در دنيا باشم که چنین داستانی دارد.
https://www.postbook.ir/uploaded/51-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌷☘️در شادباش نوروز
رباعی خواجه شهاب الدين عبدالله مرواريد (بيانی کرمانی) در تهنيت نوروز
ای هر نفس از تو خصم را سوزِ دگر
مشتاق تو هر طرف دلافروزِ دگر
در عيش و نشاط بگذران اين نوروز
وز عمر ببين هزار نوروزِ دگر
از مجموعه مونس الاحباب مرواريد، به کوشش سيد علی مير افضلی
http://postbook.ir/uploaded/52-t.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
رباعی خواجه شهاب الدين عبدالله مرواريد (بيانی کرمانی) در تهنيت نوروز
ای هر نفس از تو خصم را سوزِ دگر
مشتاق تو هر طرف دلافروزِ دگر
در عيش و نشاط بگذران اين نوروز
وز عمر ببين هزار نوروزِ دگر
از مجموعه مونس الاحباب مرواريد، به کوشش سيد علی مير افضلی
http://postbook.ir/uploaded/52-t.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈اسلامگرایی در دايرهای به شعاع کل جهان
🔻خواندن کتابی در باره پديده «اسلامگرايی» از «ارنست نولته» آلمانی که دو اثرش در باره فاشيسم و مارکسيسم، به عنوان منبعی برای مطالعات سياسی جهان معاصر شناخته شده است، میتواند جذّاب باشد؛ اين جذابيت بيشتر در جايی خود را نشان میدهد که نولته در گزارش و تحليل هر رويدادی، نمونههای همساز و ناهمساز آن را يادآور میشود و بدين گونه در کتاب «اسلامگرايی؛ سومين جنبش مقاومت راديکال» میکوشد تا نگاهش به تحولات، فراتر از گزارش يک واقعه باشد. او با اين کار، بر پژوهشهای تاريخانديشانه خود صحه میگذارد و کارکرد مطالعات خويش را نمايان میکند.
🔻نولته با اشاره دوباره به جنبشهای مارکسيستی لنين و استالين، و ناسيونالسوسياليسمِ هيتلر، و ارائه تاريخچهای از امپراتوری عثمانی و پس از آن چالش صهيونيسم برای جهان اسلام، وارد اصلیترين بحث خود يعنی پيدايش «اسلامگرايی» میشود و با پرداختن به جنبش «اخوانالمسلمين» در مصر و سوريه، شکلگيری حزب بعث با آميزهای از تعاليم اسلام سنی و علوی و آيين مسيحيت، به جنبش آزادیبخش فلسطين و سپس به انقلاب اسلامی ايران میپردازد.
🔻وی در گزارش انقلاب مردم ايران که البته فقط کمتر از پنجاه صفحه از کتاب چهارصد صفحهای خود را به آن اختصاص داده، تنها به نقش متفاوت دو شخصيت، يعنی امام خمينی و دکتر شريعتی اشاره میکند و جزئياتی از ديدگاههای اين دو را در معرض داوری خواننده قرار میدهد و همان طور که گفته شد، در نقل حوادث اين نهضت از يادآوری موارد مشابه آن در تاريخ جنبشهای جهانی غفلت نمیورزد.
🔻به گفته مترجم، که تا کنون چندين کتاب از نولته را به فارسی برگردانده، «سرتاسر کتاب غافلگيری دلچسبی است؛ زيرا اين بار خودم و خودمان را در کتاب او میيابيم.. و اينک اين ماييم که موضوع مفهومپردازیهای تاريخانديشانه او شدهايم».
🔻نويسنده در نگرش خود به اسلام چنين اظهار میکند:
🔹«در زمان حال، در ميان همه اديان جهانی، اسلام دينی است که بيشترين موفقيت را در تبليغ خود دارد و در عين حال، دين و نوعی طرز زندگی است که وابستگان آن به کمترين ميزان جذب ساير اديان میشوند».
🔻وی دليل اين مسئله را چنين میداند که
🔹«اسلام سادهترين دين است؛ دينی که ايمان به امور رازآلودی چون حلول خدا در انسان (عيسی) را از پيروانش طلب نمیکند، و همين طور مانند آيين هندو نيست که اين جهان تجربی را سراسر ظاهر بداند».
🔻او در تحليل شخصیت سيد قطب و طرفدارانش میگويد:
🔹«گروهی کوچک میخواهند با مدعايی که بر فلسفه تاريخ يا الهيات خاصی استوار است، جهان فاسدشده را به طور ريشهای و برای کل آينده شفا دهند و حتی حاکميت خودی را نيز از طريق افراط مقطعی از ميان بردارند تا در نهايت بشريت از وضعيت فاسد بندگی پرمنازعه انسانها در برابر ديگر انسانها به وضعيت صلح بزرگ «حکومت الهی» يا وضعيت حاکميت بیمنازعه شريعت، هدايت (يا بازگردانده) شود.
🔹به گفته او «میتوان شريعتی را بازترين، چندوجهیترين و در عين حال پرتناقضترين روشنفکر اسلامی از ميان روشنفکرانی پنداشت که در تاريخچه منتهی به انقلاب اسلامی آيتالله خمينی نقشی ايفا کردند».
🔹«التهابات انقلابی در ايران به نحوی تنگاتنگ با واقعيت بزرگ ديگری پيوند خورده بود که مشابه آن تنها در زمان انقلابهای فرانسه و روسيه وجود داشت و در انقلابهای ايتاليا و آلمان نيز چنين پيوندی برقرار نبود: جنگ!»
🔹«اگر بخواهيم در قرن بيستم يک هجوم را نام ببريم، همين حمله عراق به ايران بود.. اما اميد به پيروزی در جنگی برقآسا برای صدام بسيار زودتر از آن چيزی رنگ باخت که برای هيتلر در اواخر پاييز 1941 رنگ باخته بود».
🔻وی با همه تأکيدی که در نقش اسلامگرايی در تحولات اين سوی و آن سوی جهان معاصر دارد با اين سخن، شگفتی خود را از تحولی بدون حضور اسلامگرايی اظهار میدارد:
🔹«اسلام در مهمترين رخداد اين دوران از تاريخ جهان، يعنی تضعيف و سپس فروپاشی اتحاد شوروی، سهم در خوری نداشت؛ زيرا اميد برخی انديشمندان مبنی بر اين که زوال اتحاد شوروی از مناطق اسلامی آسيای مرکزی آغاز خواهد شد تحقق نيافت، بلکه در کشورهای اقماری و مناطق مسيحی در غرب ، به خصوص در بالکان و لهستان، بود که گرايشهای آزادیبخش نيرومندی ظهور کرد».
http://postbook.ir/uploaded/53-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻خواندن کتابی در باره پديده «اسلامگرايی» از «ارنست نولته» آلمانی که دو اثرش در باره فاشيسم و مارکسيسم، به عنوان منبعی برای مطالعات سياسی جهان معاصر شناخته شده است، میتواند جذّاب باشد؛ اين جذابيت بيشتر در جايی خود را نشان میدهد که نولته در گزارش و تحليل هر رويدادی، نمونههای همساز و ناهمساز آن را يادآور میشود و بدين گونه در کتاب «اسلامگرايی؛ سومين جنبش مقاومت راديکال» میکوشد تا نگاهش به تحولات، فراتر از گزارش يک واقعه باشد. او با اين کار، بر پژوهشهای تاريخانديشانه خود صحه میگذارد و کارکرد مطالعات خويش را نمايان میکند.
🔻نولته با اشاره دوباره به جنبشهای مارکسيستی لنين و استالين، و ناسيونالسوسياليسمِ هيتلر، و ارائه تاريخچهای از امپراتوری عثمانی و پس از آن چالش صهيونيسم برای جهان اسلام، وارد اصلیترين بحث خود يعنی پيدايش «اسلامگرايی» میشود و با پرداختن به جنبش «اخوانالمسلمين» در مصر و سوريه، شکلگيری حزب بعث با آميزهای از تعاليم اسلام سنی و علوی و آيين مسيحيت، به جنبش آزادیبخش فلسطين و سپس به انقلاب اسلامی ايران میپردازد.
🔻وی در گزارش انقلاب مردم ايران که البته فقط کمتر از پنجاه صفحه از کتاب چهارصد صفحهای خود را به آن اختصاص داده، تنها به نقش متفاوت دو شخصيت، يعنی امام خمينی و دکتر شريعتی اشاره میکند و جزئياتی از ديدگاههای اين دو را در معرض داوری خواننده قرار میدهد و همان طور که گفته شد، در نقل حوادث اين نهضت از يادآوری موارد مشابه آن در تاريخ جنبشهای جهانی غفلت نمیورزد.
🔻به گفته مترجم، که تا کنون چندين کتاب از نولته را به فارسی برگردانده، «سرتاسر کتاب غافلگيری دلچسبی است؛ زيرا اين بار خودم و خودمان را در کتاب او میيابيم.. و اينک اين ماييم که موضوع مفهومپردازیهای تاريخانديشانه او شدهايم».
🔻نويسنده در نگرش خود به اسلام چنين اظهار میکند:
🔹«در زمان حال، در ميان همه اديان جهانی، اسلام دينی است که بيشترين موفقيت را در تبليغ خود دارد و در عين حال، دين و نوعی طرز زندگی است که وابستگان آن به کمترين ميزان جذب ساير اديان میشوند».
🔻وی دليل اين مسئله را چنين میداند که
🔹«اسلام سادهترين دين است؛ دينی که ايمان به امور رازآلودی چون حلول خدا در انسان (عيسی) را از پيروانش طلب نمیکند، و همين طور مانند آيين هندو نيست که اين جهان تجربی را سراسر ظاهر بداند».
🔻او در تحليل شخصیت سيد قطب و طرفدارانش میگويد:
🔹«گروهی کوچک میخواهند با مدعايی که بر فلسفه تاريخ يا الهيات خاصی استوار است، جهان فاسدشده را به طور ريشهای و برای کل آينده شفا دهند و حتی حاکميت خودی را نيز از طريق افراط مقطعی از ميان بردارند تا در نهايت بشريت از وضعيت فاسد بندگی پرمنازعه انسانها در برابر ديگر انسانها به وضعيت صلح بزرگ «حکومت الهی» يا وضعيت حاکميت بیمنازعه شريعت، هدايت (يا بازگردانده) شود.
🔹به گفته او «میتوان شريعتی را بازترين، چندوجهیترين و در عين حال پرتناقضترين روشنفکر اسلامی از ميان روشنفکرانی پنداشت که در تاريخچه منتهی به انقلاب اسلامی آيتالله خمينی نقشی ايفا کردند».
🔹«التهابات انقلابی در ايران به نحوی تنگاتنگ با واقعيت بزرگ ديگری پيوند خورده بود که مشابه آن تنها در زمان انقلابهای فرانسه و روسيه وجود داشت و در انقلابهای ايتاليا و آلمان نيز چنين پيوندی برقرار نبود: جنگ!»
🔹«اگر بخواهيم در قرن بيستم يک هجوم را نام ببريم، همين حمله عراق به ايران بود.. اما اميد به پيروزی در جنگی برقآسا برای صدام بسيار زودتر از آن چيزی رنگ باخت که برای هيتلر در اواخر پاييز 1941 رنگ باخته بود».
🔻وی با همه تأکيدی که در نقش اسلامگرايی در تحولات اين سوی و آن سوی جهان معاصر دارد با اين سخن، شگفتی خود را از تحولی بدون حضور اسلامگرايی اظهار میدارد:
🔹«اسلام در مهمترين رخداد اين دوران از تاريخ جهان، يعنی تضعيف و سپس فروپاشی اتحاد شوروی، سهم در خوری نداشت؛ زيرا اميد برخی انديشمندان مبنی بر اين که زوال اتحاد شوروی از مناطق اسلامی آسيای مرکزی آغاز خواهد شد تحقق نيافت، بلکه در کشورهای اقماری و مناطق مسيحی در غرب ، به خصوص در بالکان و لهستان، بود که گرايشهای آزادیبخش نيرومندی ظهور کرد».
http://postbook.ir/uploaded/53-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈آيينه در برابر خورشيد
✍🏻دکتر احمد مهدوی دامغانی در کتاب «آيينه در برابر خورشيد» میگويد:
🔻«باید بگویم یکی از برکات انقلاب اسلامی برای من، همين بود که از کارها برکنار و از ايران اخراج شدم و هر چه اثر مکتوب دارم ـ الحمد لله ـ از برکت همين انقلاب اسلامی در اين جا، انجام شده است».
http://postbook.ir/uploaded/54-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
✍🏻دکتر احمد مهدوی دامغانی در کتاب «آيينه در برابر خورشيد» میگويد:
🔻«باید بگویم یکی از برکات انقلاب اسلامی برای من، همين بود که از کارها برکنار و از ايران اخراج شدم و هر چه اثر مکتوب دارم ـ الحمد لله ـ از برکت همين انقلاب اسلامی در اين جا، انجام شده است».
http://postbook.ir/uploaded/54-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈مدرسههای تروريستسازی
▪️جان واکرلیند جوان کالیفرنیایی 16 سالهای است که تحت تأثیر فیلم زیستنامه مالکوم ايکس مسلمان میشود و اندیشههای مبلغان اسلامی مساجد کالیفرنیا، او را تشویق به فراگیری زبان عربی میکند و برای این کار نام خود را در یکی از مدارس صنعا مینویسد و در سال 1998 به یمن میرود و در یک رفت و برگشت میان یمن و آمریکا، با فعالان شبکه القاعده آشنا میشود و در شمار مريدان سينهچاک عبدالله عزام درمیآيد . این بار رهسپار پاکستان میشود تا در مدارس پيشاور علاوه بر زبان عربی درس سلفیگری را هم بياموزد و کار با سلاح را فرا بگيرد و از آنجا به بهشت موعودش یعنی افغانستان برود.
▪️داستان تلخ «جان» که بعدها با نامهای سليمان و عبدالحميد هم خوانده شد، برای فعالان تربيتی به قدری درسآموز و برای رسانههای غربی به اندازهای جذاب بوده که سه تن از محققان غربی در بارهاش کتاب نوشتهاند:
🔸مارک کوکیس دکترای تاریخ روابط بینالملل از دانشگاه بوستون، برای نوشتن کتابش، شخصاً مسیر جان را از آمریکا تا افغانستان پیموده، و با بسیاری از افراد مرتبط با وی دیدار کرده است.
🔸خانم کارلوتاگال روزنامهنگار انگلیسی گزارش تسلیم طالبان در شهر قندوز را نوشته و تأکید کرده است که مرکز اصلی تولید و توزیع تروریسم، نه افعانستان که پاکستان است.
🔸ریچارد ماهونی سناتور سابق آریزونا اسناد معتبری یافته که حاکی از نقش آمریکا در ساخت و ساز گروههای بنیادگرا و پشتیبانی مالی و نظامی از گسترش اسلام سیاسی در افغانستان است.
🔹نویسنده و مترجم توانا، محمد قراگوزلو با انبانی از اطلاعات شخصی، و با استفاده از دادههای اين سه کتاب و چاشنیهایی ادبی و هنری در لابلای متن، کتابی فراهم آورده که همه چيزش بهقاعده است!
▪️دستگيری و اسارت جان در افغانستان پس از حملات يازده سپتامبر اتفاق میافتد و او از آنجا به يک ناو جنگی و سپس به آمريکا انتقال میيابد وهفده سال را در زندان میماند و چون آزاد میشود، تنها خواستهاش اين است که همچون مرادش مالکوم ايکس راهی خانه خدا شود!
🔻در ميان تمام فرماندهان طالبان، ملافاضل بیرحمترين و ترسناکترين فرماندهی بود که قتل عام يک شهر برايش از نوشيدن يک استکان چای هم راحتتر بود، نه فقط راحتتر بلکه گواراتر! ملافاضل پنداری جنون آدمکشی گروهی داشت. آخرين مورد کشتار بيش از سی هزار نفر از مردم مزار شريف بود. او مسئول مستقيم جوخهای بود که دکتر نجيبالله را از دفتر نمايندگی سازمان ملل بيرون کشيده و تيرباران کرده بود. در مزار شريف چند ديپلمات ايرانی به دستور او کشته شده بودند. حتی اسم ملافاضل نيز رعشه بر اندامها میانداخت. روزنامهنگاران افغان او را با ردولف هوس نازی مقایسه میکردند.
http://postbook.ir/uploaded/55-c.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
▪️جان واکرلیند جوان کالیفرنیایی 16 سالهای است که تحت تأثیر فیلم زیستنامه مالکوم ايکس مسلمان میشود و اندیشههای مبلغان اسلامی مساجد کالیفرنیا، او را تشویق به فراگیری زبان عربی میکند و برای این کار نام خود را در یکی از مدارس صنعا مینویسد و در سال 1998 به یمن میرود و در یک رفت و برگشت میان یمن و آمریکا، با فعالان شبکه القاعده آشنا میشود و در شمار مريدان سينهچاک عبدالله عزام درمیآيد . این بار رهسپار پاکستان میشود تا در مدارس پيشاور علاوه بر زبان عربی درس سلفیگری را هم بياموزد و کار با سلاح را فرا بگيرد و از آنجا به بهشت موعودش یعنی افغانستان برود.
▪️داستان تلخ «جان» که بعدها با نامهای سليمان و عبدالحميد هم خوانده شد، برای فعالان تربيتی به قدری درسآموز و برای رسانههای غربی به اندازهای جذاب بوده که سه تن از محققان غربی در بارهاش کتاب نوشتهاند:
🔸مارک کوکیس دکترای تاریخ روابط بینالملل از دانشگاه بوستون، برای نوشتن کتابش، شخصاً مسیر جان را از آمریکا تا افغانستان پیموده، و با بسیاری از افراد مرتبط با وی دیدار کرده است.
🔸خانم کارلوتاگال روزنامهنگار انگلیسی گزارش تسلیم طالبان در شهر قندوز را نوشته و تأکید کرده است که مرکز اصلی تولید و توزیع تروریسم، نه افعانستان که پاکستان است.
🔸ریچارد ماهونی سناتور سابق آریزونا اسناد معتبری یافته که حاکی از نقش آمریکا در ساخت و ساز گروههای بنیادگرا و پشتیبانی مالی و نظامی از گسترش اسلام سیاسی در افغانستان است.
🔹نویسنده و مترجم توانا، محمد قراگوزلو با انبانی از اطلاعات شخصی، و با استفاده از دادههای اين سه کتاب و چاشنیهایی ادبی و هنری در لابلای متن، کتابی فراهم آورده که همه چيزش بهقاعده است!
▪️دستگيری و اسارت جان در افغانستان پس از حملات يازده سپتامبر اتفاق میافتد و او از آنجا به يک ناو جنگی و سپس به آمريکا انتقال میيابد وهفده سال را در زندان میماند و چون آزاد میشود، تنها خواستهاش اين است که همچون مرادش مالکوم ايکس راهی خانه خدا شود!
🔻در ميان تمام فرماندهان طالبان، ملافاضل بیرحمترين و ترسناکترين فرماندهی بود که قتل عام يک شهر برايش از نوشيدن يک استکان چای هم راحتتر بود، نه فقط راحتتر بلکه گواراتر! ملافاضل پنداری جنون آدمکشی گروهی داشت. آخرين مورد کشتار بيش از سی هزار نفر از مردم مزار شريف بود. او مسئول مستقيم جوخهای بود که دکتر نجيبالله را از دفتر نمايندگی سازمان ملل بيرون کشيده و تيرباران کرده بود. در مزار شريف چند ديپلمات ايرانی به دستور او کشته شده بودند. حتی اسم ملافاضل نيز رعشه بر اندامها میانداخت. روزنامهنگاران افغان او را با ردولف هوس نازی مقایسه میکردند.
http://postbook.ir/uploaded/55-c.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈با کاوچسرفینگ تا باکو
🔻کاوچسرفینگ يا آن طوری که اخيراً آن را ناميدهاند: «کاناپهگردی/خوابی» یک شیوه سفر است که اگر حال و روز عالم و آدم بهراه باشد، با استفاده از امکانات بینظير آن و البته قدری چاشنی اعتماد و اطمينان، میتوان خيال خود را از جای اقامت در مقصد راحت کرد و راه افتاد. همين است که دختری بیست و چند ساله را که عشق تماشای آيين باکويیها در سوگواری محرم را در سر دارد به اين مسیر میکشاند...
✍🏻«مسافرها در کوچ سورفینگ (همه جا اين طوری نوشته است) معمولاً میزبانشان را از روی نظراتی که مسافران قبلی نوشتهاند قضاوت و انتخاب میکنند. بین آدمهایی که دعوتم کرده بودند مردهایی بودند که دخترها از رفتار دوش شأنشان ناراضی بودند. خوبی این سايت این است که صاحب صفحه قابلیت پاک کردن نظرها را ندارد. مثلاً آيدين نامی بود که کمکم کرد تا از یک قنادی خوب و منصف باقلوا بخرم. میگفت میخواهم برای زمستان سفری ارزان به دور اروپا بکنم و اگر نظرات مثبت توی صفحهام باشد، آدمها اعتماد میکنند به من برای ميزبانی و خلاصه با زبان بیزبانی داشت میگفت برایش چیزی بنویسم. خیلی صفحهها هم مثل همین «فیک» بیابان سوت و کور بود ولی باز هم انتخابش کردم که تجربه کنم.»
🔻خواندن کتابِ کوتاه، اما زيبا و خوشدست و خوشنام «آنجا که باد کوبد»، اگر بر آگاهیهای شما از شهر باکو و مردمانش نيفزايد، دستکم راههای کاناپهگردی را به شما ياد خواهد داد؛ پديدهای که با رونق دوباره گردشگری در دنيای پساکرونا به کارتان میآيد... از دستش ندهيد!
http://postbook.ir/uploaded/56-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻کاوچسرفینگ يا آن طوری که اخيراً آن را ناميدهاند: «کاناپهگردی/خوابی» یک شیوه سفر است که اگر حال و روز عالم و آدم بهراه باشد، با استفاده از امکانات بینظير آن و البته قدری چاشنی اعتماد و اطمينان، میتوان خيال خود را از جای اقامت در مقصد راحت کرد و راه افتاد. همين است که دختری بیست و چند ساله را که عشق تماشای آيين باکويیها در سوگواری محرم را در سر دارد به اين مسیر میکشاند...
✍🏻«مسافرها در کوچ سورفینگ (همه جا اين طوری نوشته است) معمولاً میزبانشان را از روی نظراتی که مسافران قبلی نوشتهاند قضاوت و انتخاب میکنند. بین آدمهایی که دعوتم کرده بودند مردهایی بودند که دخترها از رفتار دوش شأنشان ناراضی بودند. خوبی این سايت این است که صاحب صفحه قابلیت پاک کردن نظرها را ندارد. مثلاً آيدين نامی بود که کمکم کرد تا از یک قنادی خوب و منصف باقلوا بخرم. میگفت میخواهم برای زمستان سفری ارزان به دور اروپا بکنم و اگر نظرات مثبت توی صفحهام باشد، آدمها اعتماد میکنند به من برای ميزبانی و خلاصه با زبان بیزبانی داشت میگفت برایش چیزی بنویسم. خیلی صفحهها هم مثل همین «فیک» بیابان سوت و کور بود ولی باز هم انتخابش کردم که تجربه کنم.»
🔻خواندن کتابِ کوتاه، اما زيبا و خوشدست و خوشنام «آنجا که باد کوبد»، اگر بر آگاهیهای شما از شهر باکو و مردمانش نيفزايد، دستکم راههای کاناپهگردی را به شما ياد خواهد داد؛ پديدهای که با رونق دوباره گردشگری در دنيای پساکرونا به کارتان میآيد... از دستش ندهيد!
http://postbook.ir/uploaded/56-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 بناهای خاطره در شهر
🔻شهرها با خاطرهها زندهاند... تا يکی دو نسل در سينه شهروندان، و از آن پس، در وجود بناهايی که ارزش آنها نه فقط در سبک معماری و طراحی آنها است، بلکه پاسدارهويت شهرها میشوند تا اگر دست تطاول روزگاران بگذارد، در قالب «مکانرويدادها» هويتهای موزاييکی شهر را به نسلهای بعدی انتقال دهند.
🔻چه خوش است اگر دغدغهداران هر شهر با یافتن هر تعداد از مکانهای خاطره در شهرخويش و ساختن روايتهايی برای زيستن در آن، و پيوند اين مکانها به يکديگر، هسته هويتی شهر را شکل دهند و دور از غوغای خواستنها و نخواستنها، ميان شهروندان پيوند دهند.
🔻کتاب تهران تبآلود، جنبش مشروطيت را بهانه کرده تا با رديف کردن سی و هشت مکانرويداد اصلی و چندین و چند گذر و محله و مسجد و مدرسه و حمام و بازار شهر تهران، گوشهای از اتفاقات مشروطه در آنها را روایت کند و حال و روز امروز آنها را نيز به ما نشان دهد و بگويد که از اين ميان، تنها کمتر از ده مورد آنها بهکل از ميان رفته است.
✍🏻 در آستانه جنبش مشروطیت، صدراعظم ٦٥ باب، ظل السلطان ٤٥ باب، معیرالممالک با چند نفر تاجر ٦٢ باب، حسنخان سرتيپ ٤٥ باب و قوامالدوله و میرزاعلی دکتر مشترکاً ٥٤ باب دکان در بازار تهران داشتند. حتی زنان طبقه حاکم نیز دارای واحدهای تجاری زیادی در بازار بودند. برای نمونه مادر مظفرالدين شاه، صاحب بازار سقطفروشها بود و عصمتالدوله دختر ناصرالدين شاه و همسر معیرالممالک ١٠٢ باب دکان در بازار ارسیدوزها داشت..... روحانيت حضور پررنگی در بازار داشت ... شماری از روحانیون در زمره مالکان دکانهای بازار جای میگرفتند. برای مثال، شيخ فضلالله نوری صاحب دو کاروانسرا در بازار بود و آقا شيخ جعفر سلطانالعلماء ٥٠ باب دکان در آن جا داشت.
✍🏻 محله ديگر تهران در عصر قاجار، محله سنگلج در غرب شهر بود... پهنه وسيعی تحت عنوان «تابع محله سنگلج» در غرب اين محله شکل گرفت که همچون محله «دولت» دارای باغها و خانهباغهای بزرگ بود و در آستانه مشروطيت به کسانی چون کامرانميرزا نايبالسلطنه، فرمانفرما، قوامالدوله، احتشامالدوله و امير بهادر تعلق داشت. از ميان روحانيان برجسته پايتخت که در سنگلج خانه داشتند، معروفترينشان شيخ فضلالله نوری بود که افزون بر خانه مسکونی، محضر شرعیاش نيز در سنگلج قرار داشت و صاحب باغی در گذر علیپليس از پاتوق نايبرمضان بود. همچنين بايد از ملارضا قلی سنگلجی معروف به شريعت سنگلجی نام برد. .. سرانجام بايد از سيد محمد طباطبايی، يکی از دو پيشوای بزرگ جنبش مشروطيت در تهران ياد کرد که او نيز در سنگلج اقامت داشت.
✍🏻 از ميان خانههای رجال سیاسی و مذهبی در عودلاجان، خانه سید عبدالله بهبهانی، شاهد بیشترین رویدادهای جنبش مشروطیت بود. اما از آن جا که در مرز میان عودلاجان و چالمیدان و نزدیک به بازار قرار گرفته بود، چنین مینماید که بیشتر در پیوستگی با دو محله دیگر بود تا عودلاجان.
http://postbook.ir/uploaded/57-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻شهرها با خاطرهها زندهاند... تا يکی دو نسل در سينه شهروندان، و از آن پس، در وجود بناهايی که ارزش آنها نه فقط در سبک معماری و طراحی آنها است، بلکه پاسدارهويت شهرها میشوند تا اگر دست تطاول روزگاران بگذارد، در قالب «مکانرويدادها» هويتهای موزاييکی شهر را به نسلهای بعدی انتقال دهند.
🔻چه خوش است اگر دغدغهداران هر شهر با یافتن هر تعداد از مکانهای خاطره در شهرخويش و ساختن روايتهايی برای زيستن در آن، و پيوند اين مکانها به يکديگر، هسته هويتی شهر را شکل دهند و دور از غوغای خواستنها و نخواستنها، ميان شهروندان پيوند دهند.
🔻کتاب تهران تبآلود، جنبش مشروطيت را بهانه کرده تا با رديف کردن سی و هشت مکانرويداد اصلی و چندین و چند گذر و محله و مسجد و مدرسه و حمام و بازار شهر تهران، گوشهای از اتفاقات مشروطه در آنها را روایت کند و حال و روز امروز آنها را نيز به ما نشان دهد و بگويد که از اين ميان، تنها کمتر از ده مورد آنها بهکل از ميان رفته است.
✍🏻 در آستانه جنبش مشروطیت، صدراعظم ٦٥ باب، ظل السلطان ٤٥ باب، معیرالممالک با چند نفر تاجر ٦٢ باب، حسنخان سرتيپ ٤٥ باب و قوامالدوله و میرزاعلی دکتر مشترکاً ٥٤ باب دکان در بازار تهران داشتند. حتی زنان طبقه حاکم نیز دارای واحدهای تجاری زیادی در بازار بودند. برای نمونه مادر مظفرالدين شاه، صاحب بازار سقطفروشها بود و عصمتالدوله دختر ناصرالدين شاه و همسر معیرالممالک ١٠٢ باب دکان در بازار ارسیدوزها داشت..... روحانيت حضور پررنگی در بازار داشت ... شماری از روحانیون در زمره مالکان دکانهای بازار جای میگرفتند. برای مثال، شيخ فضلالله نوری صاحب دو کاروانسرا در بازار بود و آقا شيخ جعفر سلطانالعلماء ٥٠ باب دکان در آن جا داشت.
✍🏻 محله ديگر تهران در عصر قاجار، محله سنگلج در غرب شهر بود... پهنه وسيعی تحت عنوان «تابع محله سنگلج» در غرب اين محله شکل گرفت که همچون محله «دولت» دارای باغها و خانهباغهای بزرگ بود و در آستانه مشروطيت به کسانی چون کامرانميرزا نايبالسلطنه، فرمانفرما، قوامالدوله، احتشامالدوله و امير بهادر تعلق داشت. از ميان روحانيان برجسته پايتخت که در سنگلج خانه داشتند، معروفترينشان شيخ فضلالله نوری بود که افزون بر خانه مسکونی، محضر شرعیاش نيز در سنگلج قرار داشت و صاحب باغی در گذر علیپليس از پاتوق نايبرمضان بود. همچنين بايد از ملارضا قلی سنگلجی معروف به شريعت سنگلجی نام برد. .. سرانجام بايد از سيد محمد طباطبايی، يکی از دو پيشوای بزرگ جنبش مشروطيت در تهران ياد کرد که او نيز در سنگلج اقامت داشت.
✍🏻 از ميان خانههای رجال سیاسی و مذهبی در عودلاجان، خانه سید عبدالله بهبهانی، شاهد بیشترین رویدادهای جنبش مشروطیت بود. اما از آن جا که در مرز میان عودلاجان و چالمیدان و نزدیک به بازار قرار گرفته بود، چنین مینماید که بیشتر در پیوستگی با دو محله دیگر بود تا عودلاجان.
http://postbook.ir/uploaded/57-q.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 حاضرجوابی ناشاعرانه
🔻فخرالشعراء، اهل کدکن و ساکن تربت حیدریه بوده، مجرّد میزيست و همانا قدری خفّت عقل داشت و هنگام حرکت در کوچه و بازار، گاهی بهقهقهه با خود میخندید، و مانند اغلب شعرای معاصرش با مديحهسرایی امرار معاش میکرد.
🔻وی در اوایل مشروطیت در تربت حیدریه درگذشت. چقدر شعر دارد و تدوين شده، نمیدانم.
🔹خودش نقل میکرد که: پيش از استبداد به طهران رفتم و روزی به مجلس امينالسلطان اتابک اعظم راه يافتم و قصیدهای در مدحش خواندم.
امينالسلطان گفت: این قصیده مال تو نیست!
گفتم: بلی، از انوری است.
گفت: پس چرا تو به نام خود خواندی؟
گفتم: اگر با تغییرِ نامِ ممدوح، يک قصیده از حکیم در مدح شما بخوانم، کفر نشده است. وانگهی، من به این خوبی نمیتوانستم بگویم.
حضاّر از حرف من خندیدند و اتابک صله مرا دو برابر داد.
🔻پس از مرگش، مبلغی پول نقد از وی ماند که نصیب اعدلالدوله رکنی فرماندار تربت حیدریه شد که با فخر الفتی داشت.
🔻از او است:
سپیدهدم چو وزان شد نسيم باد بهار
گرفت ازو چمن و باغ و راغ زيب و نگار
به هر طرف که نظر کردمی گل و سنبل
به شاخه و گل در هر چمن هزار هزار
🔹به نقل از صد سال شعر خراسان؛ نوشته شادروان علی اکبر گلشن آزادی
http://postbook.ir/uploaded/58-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻فخرالشعراء، اهل کدکن و ساکن تربت حیدریه بوده، مجرّد میزيست و همانا قدری خفّت عقل داشت و هنگام حرکت در کوچه و بازار، گاهی بهقهقهه با خود میخندید، و مانند اغلب شعرای معاصرش با مديحهسرایی امرار معاش میکرد.
🔻وی در اوایل مشروطیت در تربت حیدریه درگذشت. چقدر شعر دارد و تدوين شده، نمیدانم.
🔹خودش نقل میکرد که: پيش از استبداد به طهران رفتم و روزی به مجلس امينالسلطان اتابک اعظم راه يافتم و قصیدهای در مدحش خواندم.
امينالسلطان گفت: این قصیده مال تو نیست!
گفتم: بلی، از انوری است.
گفت: پس چرا تو به نام خود خواندی؟
گفتم: اگر با تغییرِ نامِ ممدوح، يک قصیده از حکیم در مدح شما بخوانم، کفر نشده است. وانگهی، من به این خوبی نمیتوانستم بگویم.
حضاّر از حرف من خندیدند و اتابک صله مرا دو برابر داد.
🔻پس از مرگش، مبلغی پول نقد از وی ماند که نصیب اعدلالدوله رکنی فرماندار تربت حیدریه شد که با فخر الفتی داشت.
🔻از او است:
سپیدهدم چو وزان شد نسيم باد بهار
گرفت ازو چمن و باغ و راغ زيب و نگار
به هر طرف که نظر کردمی گل و سنبل
به شاخه و گل در هر چمن هزار هزار
🔹به نقل از صد سال شعر خراسان؛ نوشته شادروان علی اکبر گلشن آزادی
http://postbook.ir/uploaded/58-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈بشر، ابزارِ ابزارِ خویش
☘️ انسان حیوانی است که راحتتر از ديگر انواع، خود را با هر نوع آب و هوا و شرایط تطبیق میدهد.
☘️ من ترجیح میدهم بر روی یک کدوحلوایی بنشینم و همهاش از آن خودم باشد، تا بر بالشی مخملین که معارضان در اطرافش غوغا میکنند.
☘️ افسوس! بشر ابزارِ ابزارِ خود شده است.
☘️ آدمیان چندان صاحب گلههایشان نیستند که گلههایشان مالک آنهایند، از بس که گلهها آزادترند. انسان و وَرزا (گاوهای کشاورزی) با یکدیگر مبادله کار میکنند، اما اگر صرفاً کار ضروری را در نظر آوریم، خواهیم دید که در این دادوستد وَرزا بیشترین منفعت را برده است.
☘️ ما زمانی که بیرون میرویم و در میان انسانهاییم اکثراً تنهاتر از وقتی هستیم که در گوشه اتاقهایمان میمانیم.
☘️ خدا تنها است، اما شیطان، از تنها بودن بسیار دور است؛ او همنشینان بسیاری دارد.
☘️ برای کسی که اندیشه منعطف و سرزندهاش همپای خورشید قدم برمیدارد، تمامی روز صبحگاهی دائمی است.
🔻بخشهایی از کتاب والدن اثر «هنری دیوید ثورو» 1817- 1863م. با ترجمه سیدعلیرضا بهشتی شیرازی
https://www.postbook.ir/uploaded/59-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
☘️ انسان حیوانی است که راحتتر از ديگر انواع، خود را با هر نوع آب و هوا و شرایط تطبیق میدهد.
☘️ من ترجیح میدهم بر روی یک کدوحلوایی بنشینم و همهاش از آن خودم باشد، تا بر بالشی مخملین که معارضان در اطرافش غوغا میکنند.
☘️ افسوس! بشر ابزارِ ابزارِ خود شده است.
☘️ آدمیان چندان صاحب گلههایشان نیستند که گلههایشان مالک آنهایند، از بس که گلهها آزادترند. انسان و وَرزا (گاوهای کشاورزی) با یکدیگر مبادله کار میکنند، اما اگر صرفاً کار ضروری را در نظر آوریم، خواهیم دید که در این دادوستد وَرزا بیشترین منفعت را برده است.
☘️ ما زمانی که بیرون میرویم و در میان انسانهاییم اکثراً تنهاتر از وقتی هستیم که در گوشه اتاقهایمان میمانیم.
☘️ خدا تنها است، اما شیطان، از تنها بودن بسیار دور است؛ او همنشینان بسیاری دارد.
☘️ برای کسی که اندیشه منعطف و سرزندهاش همپای خورشید قدم برمیدارد، تمامی روز صبحگاهی دائمی است.
🔻بخشهایی از کتاب والدن اثر «هنری دیوید ثورو» 1817- 1863م. با ترجمه سیدعلیرضا بهشتی شیرازی
https://www.postbook.ir/uploaded/59-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
👍1
معلوم نشد که این کتاب، به تحلیل "صد سال نقاشی در تهران" پرداخته یا تهران را در هنر نقاشی از قاجار تا معاصر بررسی کرده... که خودش از صد و پنجاه سال هم بیشتر است!
ولی در هر حال، این اثر کیان وطن از پلاسکو👇 دیدنی است
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
ولی در هر حال، این اثر کیان وطن از پلاسکو👇 دیدنی است
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 در پشت پرده سياست جهان چه میگذرد؟
🔻نام ويليام برنز برای کسانی که تحولات چند دهه گذشته سياست جهان تا همين امروز را دنبال کردهاند، آشنا است؛ سياستمدار کهنهکاری که از بيست و دو سالگی خدمت در وزارت خارجه را شروع کرده و تا سفارت در کشورهای مختلف و معاونت و قائممقامی وزير خارجه پيش رفته و سرانجام در دولت جو بايدن، اداره عالیترين مقام سازمان اطلاعات مرکزی را در دست گرفته است.
اينک وی در کتاب «گفتگوهای پشت پرده» خاطراتش از رفتوآمدهای بیپايان خود در قامت نماينده ويژه يا سفير به پايتختهای جهان و ديدار با رهبران کشورهای مختلف را به نگارش در آورده است.
🔻سالهای نقشآفرينی ديپلماتيک وی همزمان با رخدادهای بزرگی در اندازه فروپاشی اتحاد جماهير شوروی، اتحاد دو آلمان، جنگ گسترده خليج فارس، حادثه يازده سپتامبر، يورش نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، جنبش موسوم به بهار عربی در خاورميانه، و نهايتاً توافق هستهای با ايران بوده؛ رخدادهايی که تنها نام هر يک از آنها برای درک اهميت خاطرات وی کافی است.
🔻شايد برای بسياری از خوانندگان ترجمه خوب و روان فارسی اين کتاب، فصل نهم آن با عنوان «ايران و بمب هستهای؛ گفتگوهای مخفی» که به تشريح چگونگی شکلگيری و روند نخستين مذاکرات رودروی مقامات ايرانی و آمريکايی در عمان، با بازيگری تاجری عمانی به نام سالم اسماعيلی، به عنوان پيشدرآمد مذاکرات برجام میپردازد، جذابترين فصل کتاب باشد، اما حقيقت اين است که همه فصلهای اين خاطرات، سرشار از اطلاعات سياسی پيرامون تحولات چند دهه گذشته، چند و چون فرايند تصميمگيری در کاخ سفيد، و نيز بررسی روانشناختی کسانی است که ويليام برنز با تسلط به زبانهای روسی و عربی، بارها و بارها با آنها ديدار و گفتگو کرده و اکنون برداشتهای خود از شخصيت تکتک رهبران سياسی بهويژه روسيه و منطقه خاورميانه را در اختيار خواننده گذاشته است، که بسيار خواندنی است.
✍🏼هجده ماهی که در حد فاصل حملات يازده سپتامبر و حمله عراق قرار داشت، يکی از برهههای پيچيده و تيره تاريخ است که امروز در مقايسه با فضا و دوران احساسی و نامطمئن آن روزها، بهتر میتوان پيچيدگیها و تيرگیهايش را در نظر آورد. اگر ما از جنگ خانمانبرانداز عراق اجتناب کرده بوديم و در عوض، به روشی هوشمندانه و خردمندانهتر به تزريق قدرت آمريکا در منطقه برای دستيابی به اهدافمان دست میزديم، مسلماً امروز منافع و ارزشهای آمريکا بهتر حفظ شده بود. برای انجام اين کار، نياز بود از ديپلماسی همراه با تهديد استفاده کنيم، اما در آن زمان در بهکارگيری اين نوع ديپلماسی تنها به بخش تهديد توجه کرديم و اصل ديپلماسی را کنار گذاشتيم.
http://postbook.ir/uploaded/60-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻نام ويليام برنز برای کسانی که تحولات چند دهه گذشته سياست جهان تا همين امروز را دنبال کردهاند، آشنا است؛ سياستمدار کهنهکاری که از بيست و دو سالگی خدمت در وزارت خارجه را شروع کرده و تا سفارت در کشورهای مختلف و معاونت و قائممقامی وزير خارجه پيش رفته و سرانجام در دولت جو بايدن، اداره عالیترين مقام سازمان اطلاعات مرکزی را در دست گرفته است.
اينک وی در کتاب «گفتگوهای پشت پرده» خاطراتش از رفتوآمدهای بیپايان خود در قامت نماينده ويژه يا سفير به پايتختهای جهان و ديدار با رهبران کشورهای مختلف را به نگارش در آورده است.
🔻سالهای نقشآفرينی ديپلماتيک وی همزمان با رخدادهای بزرگی در اندازه فروپاشی اتحاد جماهير شوروی، اتحاد دو آلمان، جنگ گسترده خليج فارس، حادثه يازده سپتامبر، يورش نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، جنبش موسوم به بهار عربی در خاورميانه، و نهايتاً توافق هستهای با ايران بوده؛ رخدادهايی که تنها نام هر يک از آنها برای درک اهميت خاطرات وی کافی است.
🔻شايد برای بسياری از خوانندگان ترجمه خوب و روان فارسی اين کتاب، فصل نهم آن با عنوان «ايران و بمب هستهای؛ گفتگوهای مخفی» که به تشريح چگونگی شکلگيری و روند نخستين مذاکرات رودروی مقامات ايرانی و آمريکايی در عمان، با بازيگری تاجری عمانی به نام سالم اسماعيلی، به عنوان پيشدرآمد مذاکرات برجام میپردازد، جذابترين فصل کتاب باشد، اما حقيقت اين است که همه فصلهای اين خاطرات، سرشار از اطلاعات سياسی پيرامون تحولات چند دهه گذشته، چند و چون فرايند تصميمگيری در کاخ سفيد، و نيز بررسی روانشناختی کسانی است که ويليام برنز با تسلط به زبانهای روسی و عربی، بارها و بارها با آنها ديدار و گفتگو کرده و اکنون برداشتهای خود از شخصيت تکتک رهبران سياسی بهويژه روسيه و منطقه خاورميانه را در اختيار خواننده گذاشته است، که بسيار خواندنی است.
✍🏼هجده ماهی که در حد فاصل حملات يازده سپتامبر و حمله عراق قرار داشت، يکی از برهههای پيچيده و تيره تاريخ است که امروز در مقايسه با فضا و دوران احساسی و نامطمئن آن روزها، بهتر میتوان پيچيدگیها و تيرگیهايش را در نظر آورد. اگر ما از جنگ خانمانبرانداز عراق اجتناب کرده بوديم و در عوض، به روشی هوشمندانه و خردمندانهتر به تزريق قدرت آمريکا در منطقه برای دستيابی به اهدافمان دست میزديم، مسلماً امروز منافع و ارزشهای آمريکا بهتر حفظ شده بود. برای انجام اين کار، نياز بود از ديپلماسی همراه با تهديد استفاده کنيم، اما در آن زمان در بهکارگيری اين نوع ديپلماسی تنها به بخش تهديد توجه کرديم و اصل ديپلماسی را کنار گذاشتيم.
http://postbook.ir/uploaded/60-e.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 جانِ آسوده
... و گفتند که: ای اُويس! تو چرا در عرب نيامدی و رسول عليهالسلام را نديدی؟
گفت که: شما ديده بوديد؟
گفتند که: ای اويس خواجه! چگونه میفرمايی، که مايان همه وقت در آن حضرت بوديم؟
گفت که: دندان مبارک حضرت رسالتپناه (ص) خسته شده بود، ديده بوديد يا نه؟
گفتند که: ديده بوديم.
گفت: حيف، صد حيف. پس با وجود ديدن، چرا دندان خود را سالم گذاشتيد؟
بعد از آن، دندانهای خود نمود که سیودو دندان به موجب متابعت حضرت رسالتپناه (ص) شکسته شده بود.
مولانا آمون استفسار نمود که «همه دندانهای مبارک حضرت رسالتپناه (ص) خسته شده بود يا نه؛
مخدوم ـ عظّمه الله ـ فرمود که: يک دندان خسته شده بود.
مولانا آمون بازعرض داشت که: پس چرا خواجه اويس رحمهالله همه دندانهای خود را شکسته ساخت؟
فرمود که: بدين معنی که آن دندان مبارکِ معيّن بر خواجه معلوم نبود، همه را شکسته ساخت که تا آن دندان مبارک که شکسته است، داخل بوَد.
🔹اين بخشی از متن مجلس چهارم رساله «راحتالقلوب» شيخ شرفالدين مَنيَری (م 782ق.) است که همراه دو رساله ديگر يعنی «وفاتنامه» (گزارش زين بدر عربی از آخرين روز حيات مَنيری) و «وصيتنامه» اثر خواجه نجيبالدين فردوسی، هر سه از يادگارهای ميراث تصوف شبهقاره، در مجموعهای با نام «جان آسوده» همراه مقدمه و تصحيح و تحقيق و توضيحات و تعليقات فراوان و روشنگر، به کوشش آقايان دکتر سلمان ساکت و دکتر محمد صادق خاتمی از سوی «نشر ادبيات» در قم انتشار يافته است.
http://postbook.ir/uploaded/61-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
... و گفتند که: ای اُويس! تو چرا در عرب نيامدی و رسول عليهالسلام را نديدی؟
گفت که: شما ديده بوديد؟
گفتند که: ای اويس خواجه! چگونه میفرمايی، که مايان همه وقت در آن حضرت بوديم؟
گفت که: دندان مبارک حضرت رسالتپناه (ص) خسته شده بود، ديده بوديد يا نه؟
گفتند که: ديده بوديم.
گفت: حيف، صد حيف. پس با وجود ديدن، چرا دندان خود را سالم گذاشتيد؟
بعد از آن، دندانهای خود نمود که سیودو دندان به موجب متابعت حضرت رسالتپناه (ص) شکسته شده بود.
مولانا آمون استفسار نمود که «همه دندانهای مبارک حضرت رسالتپناه (ص) خسته شده بود يا نه؛
مخدوم ـ عظّمه الله ـ فرمود که: يک دندان خسته شده بود.
مولانا آمون بازعرض داشت که: پس چرا خواجه اويس رحمهالله همه دندانهای خود را شکسته ساخت؟
فرمود که: بدين معنی که آن دندان مبارکِ معيّن بر خواجه معلوم نبود، همه را شکسته ساخت که تا آن دندان مبارک که شکسته است، داخل بوَد.
🔹اين بخشی از متن مجلس چهارم رساله «راحتالقلوب» شيخ شرفالدين مَنيَری (م 782ق.) است که همراه دو رساله ديگر يعنی «وفاتنامه» (گزارش زين بدر عربی از آخرين روز حيات مَنيری) و «وصيتنامه» اثر خواجه نجيبالدين فردوسی، هر سه از يادگارهای ميراث تصوف شبهقاره، در مجموعهای با نام «جان آسوده» همراه مقدمه و تصحيح و تحقيق و توضيحات و تعليقات فراوان و روشنگر، به کوشش آقايان دکتر سلمان ساکت و دکتر محمد صادق خاتمی از سوی «نشر ادبيات» در قم انتشار يافته است.
http://postbook.ir/uploaded/61-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 ادبيات همسایه
🔻رمانهای نويسندگان امروز عراق، عاشقانه هم که باشد، بوی خون و آتش میدهد. سفرنامههاشان نيز هم. قريب بيست سال از فروپاشی رژيم بعث میگذرد، اما نه تنها تلخکامیها و هراسناکیهای آن از ذهن و زبان عراقیها نرفته، بلکه با پيدايش گروههای تروريستی القاعده و داعش، موج تروريسم در ميان نسل جديد نيز گسترش يافته و تو گويی که خاک ميانرودان با آرامش بيگانه است؛ امری که در آثار نويسندگان و شاعران معاصر آن کشور بازتاب نمايانی يافته است و از بختياری ما است که مترجمانی خوشذوق و کاربلد توانستهاند خيلی زود برخی از اين نوشتهها را به فارسی برگردانند و ما را با فضای شعر و داستان همسايه غربیمان آشنا کنند.
🔹اِنعام کجهجی يکی از اين داستانسراهای شناختهشده است که تا کنون سه کتابش «سواقیالقلوب» (آبباريکهها)، «طشاری» (تکهپارههای من) و «النبيذة» (بازمانده) يکی از ديگری بهتر، به فارسی برگشته است.
🔹 بازمانده داستان پسری فلسطينی (منصور البادی) است که برای گويندگی راديو نخست به کراچی میرود و از آنجا به کاراکاس میکوچد، زنی عراقی (وديان) که از شکنجههای بعثيان میگريزد و به پاريس میرود، و دختری اصالتاً ايرانی (تاج الملوک/ تاجی) که در رخدادی از مشهد به عراق میرود، در آنجا به حلقههای درشت قدرت راه میيابد، با عشقها و رازهای آنان درمیآميزد و در اين رمان به قهرمان داستان بدل میشود.
اين سه در جایجای اين جهان ناآرام گاه در واقع و گاه در رؤيا به ديدار هم میروند و خواه با زبان و خواه با اشارات، از آنچه بر آنان رفته است، سخن میگويند و در اين ميان اين کجهجی است که روايت آن چيزی را که در اين سالها بر مردم اين سرزمينها رفته است، گزارش میدهد؛ از پاکستان محمدعلی جناح تا قاهره ناصر و الجزائر بنبلا و عراق صدام تا ونزوئلای چاوز.
🔹نثر محمد حزبايیزاده در ترجمه کتاب خودش آن قدر جذابيت دارد که میتوان مطالعه کتاب را به سان خواندن يک نوشته شيرين رها نکرد.
🔻تاجالملوک از کودکی، از روزهای روستاهای شمال، عاشق مجالس مردانه شد. از مدرسه بيرون میزد و از کنار قهوهخانهها میگذشت. از بساطیهای کنار خيابان عينک آفتابی میخريد. چشمانش را میپوشاند و به چرای چهره مردانی میرفت که بهرديف کنار پنجرهها مینشستند. تختهای چوبی مفروش به فرشهای رنگورورفته. حتماً روزی روزگاری رنگ و رويی داشتهاند و زير باسنها ساييده شدهاند. آرزو داشت به درون میرفت و با آنها روزنامه میخواند و در باره سياست وراجی میکرد و چای را با صدای بلند هورت میکشيد. روی سکوی بلند مینشست و پاهايش را ول میداد جلوی واکسی. توی کوچه پسکوچهها پرسه میزد و هيچ شتابی برای برگشتن نداشت.
http://postbook.ir/uploaded/62-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔻رمانهای نويسندگان امروز عراق، عاشقانه هم که باشد، بوی خون و آتش میدهد. سفرنامههاشان نيز هم. قريب بيست سال از فروپاشی رژيم بعث میگذرد، اما نه تنها تلخکامیها و هراسناکیهای آن از ذهن و زبان عراقیها نرفته، بلکه با پيدايش گروههای تروريستی القاعده و داعش، موج تروريسم در ميان نسل جديد نيز گسترش يافته و تو گويی که خاک ميانرودان با آرامش بيگانه است؛ امری که در آثار نويسندگان و شاعران معاصر آن کشور بازتاب نمايانی يافته است و از بختياری ما است که مترجمانی خوشذوق و کاربلد توانستهاند خيلی زود برخی از اين نوشتهها را به فارسی برگردانند و ما را با فضای شعر و داستان همسايه غربیمان آشنا کنند.
🔹اِنعام کجهجی يکی از اين داستانسراهای شناختهشده است که تا کنون سه کتابش «سواقیالقلوب» (آبباريکهها)، «طشاری» (تکهپارههای من) و «النبيذة» (بازمانده) يکی از ديگری بهتر، به فارسی برگشته است.
🔹 بازمانده داستان پسری فلسطينی (منصور البادی) است که برای گويندگی راديو نخست به کراچی میرود و از آنجا به کاراکاس میکوچد، زنی عراقی (وديان) که از شکنجههای بعثيان میگريزد و به پاريس میرود، و دختری اصالتاً ايرانی (تاج الملوک/ تاجی) که در رخدادی از مشهد به عراق میرود، در آنجا به حلقههای درشت قدرت راه میيابد، با عشقها و رازهای آنان درمیآميزد و در اين رمان به قهرمان داستان بدل میشود.
اين سه در جایجای اين جهان ناآرام گاه در واقع و گاه در رؤيا به ديدار هم میروند و خواه با زبان و خواه با اشارات، از آنچه بر آنان رفته است، سخن میگويند و در اين ميان اين کجهجی است که روايت آن چيزی را که در اين سالها بر مردم اين سرزمينها رفته است، گزارش میدهد؛ از پاکستان محمدعلی جناح تا قاهره ناصر و الجزائر بنبلا و عراق صدام تا ونزوئلای چاوز.
🔹نثر محمد حزبايیزاده در ترجمه کتاب خودش آن قدر جذابيت دارد که میتوان مطالعه کتاب را به سان خواندن يک نوشته شيرين رها نکرد.
🔻تاجالملوک از کودکی، از روزهای روستاهای شمال، عاشق مجالس مردانه شد. از مدرسه بيرون میزد و از کنار قهوهخانهها میگذشت. از بساطیهای کنار خيابان عينک آفتابی میخريد. چشمانش را میپوشاند و به چرای چهره مردانی میرفت که بهرديف کنار پنجرهها مینشستند. تختهای چوبی مفروش به فرشهای رنگورورفته. حتماً روزی روزگاری رنگ و رويی داشتهاند و زير باسنها ساييده شدهاند. آرزو داشت به درون میرفت و با آنها روزنامه میخواند و در باره سياست وراجی میکرد و چای را با صدای بلند هورت میکشيد. روی سکوی بلند مینشست و پاهايش را ول میداد جلوی واکسی. توی کوچه پسکوچهها پرسه میزد و هيچ شتابی برای برگشتن نداشت.
http://postbook.ir/uploaded/62-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈 آقا علی عطّار
به مناسبت سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث
مُشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطّار بگوید!
عطّاریِ صدساله «آقاعلی»، تعریف نمیخواهد؛ طَبلهاش همواره خوش بوده است و سرشار از رایحه دلنواز گیاهان دارویی...که همه پاشيدهاند در مغازه «ایستگاه سراب»؛ دکّهای نماینده بازار سنتی، ایستاده در برابر مدرنیتهای توفنده از خیابانهای روبرو!
🔹
آفتاب که سر میزند، همين که «آقاعلی» با گفتنِ «يا رزّاق» مغازهاش را که بيشتر به دکّه میمانَد، باز میکند، عطرِ تند آويشَن و «بوی تلخِ خوشِ کندُر» میپيچد در پيادهرو.
پشتِ پاچال، ديوار نيست، رديفی است از کشوهای کوچک چوبی، با رنگی بين سبز و آبی و خاکستری که روزگاری فيروزهای بوده است، و حلقههای ظريف فلزی و جايی برای نوشتن نام گياهان؛ از گل گاوزبان گرفته تا بابونه و ريشه کاسنی و چوب دارچين و شيرينبيان و اين و آن ... آن طرف، بطریهای بزرگ و کوچک، از گلاب ناب تا عرق نعنا و عرق پونه و از روغن سياه تا ضماد برای مداوای زخم.
«آقاعلی» اصالتی يزدی دارد و برای تجارت از کوير به مشهد آمده و سپس به ساحل جيحون در سرزمينهای همسایه شمالی ايران رفته است، اما در حدود سال 1300 همزمان با حاکميّت کمونيستها در روسيه، و از دست دادنِ سرمايه و اندوختهاش، به مشهد برگشته است، در اينجا با مريمخانم ازدواج کرده، و پس از آن با کمک دو برادر کوچکتر، دکّهای باز کرده است برای عطاری.
🔹
با جمع شدن دوباره برادران در مشهد، سه اخوی، برای خودشان نامی خانوادگی انتخاب میکنند و فاميلشان میشود «اخوان ثالث» که آن را مینويسند روی شيشههای مغازهای که مردم درد خود را به آنجا میآورند و داروی خودشان را از اين «عطّار - طبيب»ها میگيرند. از سال 1333 هم که آقاعلی فوت میکند و عطّاری را عباسآقا میچرخاند، و حتی پس از آن نيز، که پسر عباسآقا به طبابت و عطّاری میپردازد، باز هم «ايستگاه سراب» است و مغازهای که هنوز با نام «آقاعلی عطّار» شناخته میشود.
آقاعلی برادر بزرگتر است و هنگامی که برادرزادهاش «ايرانخانم» را برای پسرش خواستگاری میکند، «مهدی اخوان ثالث» میشود داماد عموجان، اما به جای آن که خودش بايستد پشت پاچال عطاری، میافتد دنبال شعر و ادب و نامش مینشيند پشت کتابها و میرود تا کجاها و کجاها.
«مهدی اخوان ثالث» در جايی از شعر جاوادنه خود «ميراث» که بهنوعی تبارنامه او است، از پدر و دلبستگیهای او چنين ياد میکند:
🔻
سالها زین پیشتر، در ساحل پُرحاصل جیحون
بس پدَرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نَو کُند بنیاد
او چنین میگفت و بودش یاد
داشت کمکم شبکلاه و جُبّه من نوتَرَک میشد
کِشتگاهم برگ و بر میداد
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم: «هر چه بادا باد»
تا گشودم چشم، دیدم تشنهلب بر ساحلِ خشکِ «کَشَفرود»ام
پوستینِ کهنه دیرینهام با من
اندرون، ناچار، مالامالِ نورِ معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و «سپستان» و «گُل زوفا»
باز او ماند و «سِکَنگور» و «سیَهدانه»
و آن به آیین، حجرهزارانی
کآنچه بینی در کتاب «تحفه هندی»
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من به سان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالارِ رهنشناس
اوفتانخیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر، من نیز
خواستم کاین پوستینِ را نَو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست.
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود
🔹
و میبینی که
هر که آشنا با بوی اهورايیِ گياهان است
و آشنا با اسطورهها و میراثهای کهن
و آشنا با حماسه رازهای ماندگاریِ فرهنگِ یک ملت
شامّهاش خوب میفهمد که مغازه آقاعلی عطّار با همان رایحه خوشِ بههمآمیخته از گل و گیاه و عسل و روغن سیاهدانه و شعرهای عاشقانه و حماسه، حالاها در راسته «خيابان ارگ» خواهد ماند، هر چند که نه از نام «آقاعلی» و نه از «اخوان ثالث» هيچ نشانی بر و ديوار آن نمانده باشد.
تصویر از صفحه اينستاگرام مشهدچهره mashhad.chehreh@
https://postbook.ir/uploaded/63-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
به مناسبت سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث
مُشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطّار بگوید!
عطّاریِ صدساله «آقاعلی»، تعریف نمیخواهد؛ طَبلهاش همواره خوش بوده است و سرشار از رایحه دلنواز گیاهان دارویی...که همه پاشيدهاند در مغازه «ایستگاه سراب»؛ دکّهای نماینده بازار سنتی، ایستاده در برابر مدرنیتهای توفنده از خیابانهای روبرو!
🔹
آفتاب که سر میزند، همين که «آقاعلی» با گفتنِ «يا رزّاق» مغازهاش را که بيشتر به دکّه میمانَد، باز میکند، عطرِ تند آويشَن و «بوی تلخِ خوشِ کندُر» میپيچد در پيادهرو.
پشتِ پاچال، ديوار نيست، رديفی است از کشوهای کوچک چوبی، با رنگی بين سبز و آبی و خاکستری که روزگاری فيروزهای بوده است، و حلقههای ظريف فلزی و جايی برای نوشتن نام گياهان؛ از گل گاوزبان گرفته تا بابونه و ريشه کاسنی و چوب دارچين و شيرينبيان و اين و آن ... آن طرف، بطریهای بزرگ و کوچک، از گلاب ناب تا عرق نعنا و عرق پونه و از روغن سياه تا ضماد برای مداوای زخم.
«آقاعلی» اصالتی يزدی دارد و برای تجارت از کوير به مشهد آمده و سپس به ساحل جيحون در سرزمينهای همسایه شمالی ايران رفته است، اما در حدود سال 1300 همزمان با حاکميّت کمونيستها در روسيه، و از دست دادنِ سرمايه و اندوختهاش، به مشهد برگشته است، در اينجا با مريمخانم ازدواج کرده، و پس از آن با کمک دو برادر کوچکتر، دکّهای باز کرده است برای عطاری.
🔹
با جمع شدن دوباره برادران در مشهد، سه اخوی، برای خودشان نامی خانوادگی انتخاب میکنند و فاميلشان میشود «اخوان ثالث» که آن را مینويسند روی شيشههای مغازهای که مردم درد خود را به آنجا میآورند و داروی خودشان را از اين «عطّار - طبيب»ها میگيرند. از سال 1333 هم که آقاعلی فوت میکند و عطّاری را عباسآقا میچرخاند، و حتی پس از آن نيز، که پسر عباسآقا به طبابت و عطّاری میپردازد، باز هم «ايستگاه سراب» است و مغازهای که هنوز با نام «آقاعلی عطّار» شناخته میشود.
آقاعلی برادر بزرگتر است و هنگامی که برادرزادهاش «ايرانخانم» را برای پسرش خواستگاری میکند، «مهدی اخوان ثالث» میشود داماد عموجان، اما به جای آن که خودش بايستد پشت پاچال عطاری، میافتد دنبال شعر و ادب و نامش مینشيند پشت کتابها و میرود تا کجاها و کجاها.
«مهدی اخوان ثالث» در جايی از شعر جاوادنه خود «ميراث» که بهنوعی تبارنامه او است، از پدر و دلبستگیهای او چنين ياد میکند:
🔻
سالها زین پیشتر، در ساحل پُرحاصل جیحون
بس پدَرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نَو کُند بنیاد
او چنین میگفت و بودش یاد
داشت کمکم شبکلاه و جُبّه من نوتَرَک میشد
کِشتگاهم برگ و بر میداد
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم: «هر چه بادا باد»
تا گشودم چشم، دیدم تشنهلب بر ساحلِ خشکِ «کَشَفرود»ام
پوستینِ کهنه دیرینهام با من
اندرون، ناچار، مالامالِ نورِ معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و «سپستان» و «گُل زوفا»
باز او ماند و «سِکَنگور» و «سیَهدانه»
و آن به آیین، حجرهزارانی
کآنچه بینی در کتاب «تحفه هندی»
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من به سان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالارِ رهنشناس
اوفتانخیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر، من نیز
خواستم کاین پوستینِ را نَو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست.
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود
🔹
و میبینی که
هر که آشنا با بوی اهورايیِ گياهان است
و آشنا با اسطورهها و میراثهای کهن
و آشنا با حماسه رازهای ماندگاریِ فرهنگِ یک ملت
شامّهاش خوب میفهمد که مغازه آقاعلی عطّار با همان رایحه خوشِ بههمآمیخته از گل و گیاه و عسل و روغن سیاهدانه و شعرهای عاشقانه و حماسه، حالاها در راسته «خيابان ارگ» خواهد ماند، هر چند که نه از نام «آقاعلی» و نه از «اخوان ثالث» هيچ نشانی بر و ديوار آن نمانده باشد.
تصویر از صفحه اينستاگرام مشهدچهره mashhad.chehreh@
https://postbook.ir/uploaded/63-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🌈ترانکهای مردمی پشتو
🔹«لَندَی» آيينهدار زندگی قبايل پشتون (افغان) در راستای سدهها است.
اين مينياتورهای آهنگين بازتاب دريافتها، دردها، غمها و شادیهای مردم است؛ جلوههايی است از عشق، محبّت، شوخطبعی، درد و خشم. در آن ستايش سرباختگان راه آزادی و نکوهش بزدلان و رزمگريزان را فراوان توان ديد.
اين ترانکها در زبان پشتو نامهای گوناگونی دارند، اما نامیتر از همه «لَندَی»، به معنای کوتاهک است.
بسياری از اين ترانکها از طبع و احساس لطيف بانوان و دوشيزگان تراويده و غالباً از همين رو تأثير آنها ژرفتر است.
لندی هنر همه مردم است، به چراغی میماند که نور میدهد ولی جايش آشکار و معلوم نيست که کی روشن شده است، اما پشتونها آن را در طول قرون و اعصار دست به دست يکديگر سپردهاند.
ترانهها و سرودهای مردمی ديگر ملل و جوامع که شبيه لندی هستند، بيشتر نواهايی بیتصويراند، که غالباً ناله انسان تنهامانده، بهويژه عاشق را در خود دارند و در آنها توجهی به تصويرسازی و منظرآرايی نمیشود، برای آنها نه بارانی است، نه تگرگی، نه نيمروز گرم و نه سپيده بامداد و نه بيابان. اما لَندَی تنها نوای بیتصوير نيست، در لندی ياد کوه و بيابان و رود و باران برای بيان درخشانتر احساس انسان به خدمت گرفته میشود:
فردا باز کاروان به راه میافتد
گلهای بيابان دامنت را خواهند بوييد
🔻
کنار چشمه شال سرخ نمودار شد
گفتم در آب تيره آتش افروختهاند
سراينده لندی، مظاهر طبيعت بیجان را برای تکميل ترانهاش به ياری میخواند، به آن جان میبخشد، حرکت میدهد و با خويشتن همراز میسازد، با او سخن میگويد و گاه از او مهر و عاطفه میخواهد:
ای گل، گرفتار پاييز شوی
که بلبلان را بینوا راندهای
مرد دلخواه بانوی افغان بايد عالیترين معيارهای مردانگی را داشته باشد: دارای نام و غيرت و صاحب پشتونولی (افغانيت) و مروت باشد:
اگر در ميان جوانان پيروز شوی
سوگند خوردهام که به تو دست ياری دهم
عشق، زيبايی، غم، جدايی، شکست و مرگ، خشتهای بنای کاخ تغزّلی ترانکها يا لندیها يا همان هايکوهای پشتون را تشکيل میدهند.
لندیها ريشه در فريادهای گرهشده دارند. از دلهای بزرگ برخاستهاند و غمهايی بزرگ را بيان میکنند.
🔻
به جنگ میروی، مرا ببوس
تا در ميدانهای هجران تشنه نشوی
🔻
خوش آمدی، مانده نباشی
جانان غازی من
اکنون سراپا از آن تواَم
🔻
با گيسوان تر،
کنار چشمه،
بلبلِ بارانزده را مانَد.
🔻
خدا نيل را براندازد
نيلیپوشان بسيار شدند
يارم را نمیشناسم
https://postbook.ir/uploaded/64-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::
🔹«لَندَی» آيينهدار زندگی قبايل پشتون (افغان) در راستای سدهها است.
اين مينياتورهای آهنگين بازتاب دريافتها، دردها، غمها و شادیهای مردم است؛ جلوههايی است از عشق، محبّت، شوخطبعی، درد و خشم. در آن ستايش سرباختگان راه آزادی و نکوهش بزدلان و رزمگريزان را فراوان توان ديد.
اين ترانکها در زبان پشتو نامهای گوناگونی دارند، اما نامیتر از همه «لَندَی»، به معنای کوتاهک است.
بسياری از اين ترانکها از طبع و احساس لطيف بانوان و دوشيزگان تراويده و غالباً از همين رو تأثير آنها ژرفتر است.
لندی هنر همه مردم است، به چراغی میماند که نور میدهد ولی جايش آشکار و معلوم نيست که کی روشن شده است، اما پشتونها آن را در طول قرون و اعصار دست به دست يکديگر سپردهاند.
ترانهها و سرودهای مردمی ديگر ملل و جوامع که شبيه لندی هستند، بيشتر نواهايی بیتصويراند، که غالباً ناله انسان تنهامانده، بهويژه عاشق را در خود دارند و در آنها توجهی به تصويرسازی و منظرآرايی نمیشود، برای آنها نه بارانی است، نه تگرگی، نه نيمروز گرم و نه سپيده بامداد و نه بيابان. اما لَندَی تنها نوای بیتصوير نيست، در لندی ياد کوه و بيابان و رود و باران برای بيان درخشانتر احساس انسان به خدمت گرفته میشود:
فردا باز کاروان به راه میافتد
گلهای بيابان دامنت را خواهند بوييد
🔻
کنار چشمه شال سرخ نمودار شد
گفتم در آب تيره آتش افروختهاند
سراينده لندی، مظاهر طبيعت بیجان را برای تکميل ترانهاش به ياری میخواند، به آن جان میبخشد، حرکت میدهد و با خويشتن همراز میسازد، با او سخن میگويد و گاه از او مهر و عاطفه میخواهد:
ای گل، گرفتار پاييز شوی
که بلبلان را بینوا راندهای
مرد دلخواه بانوی افغان بايد عالیترين معيارهای مردانگی را داشته باشد: دارای نام و غيرت و صاحب پشتونولی (افغانيت) و مروت باشد:
اگر در ميان جوانان پيروز شوی
سوگند خوردهام که به تو دست ياری دهم
عشق، زيبايی، غم، جدايی، شکست و مرگ، خشتهای بنای کاخ تغزّلی ترانکها يا لندیها يا همان هايکوهای پشتون را تشکيل میدهند.
لندیها ريشه در فريادهای گرهشده دارند. از دلهای بزرگ برخاستهاند و غمهايی بزرگ را بيان میکنند.
🔻
به جنگ میروی، مرا ببوس
تا در ميدانهای هجران تشنه نشوی
🔻
خوش آمدی، مانده نباشی
جانان غازی من
اکنون سراپا از آن تواَم
🔻
با گيسوان تر،
کنار چشمه،
بلبلِ بارانزده را مانَد.
🔻
خدا نيل را براندازد
نيلیپوشان بسيار شدند
يارم را نمیشناسم
https://postbook.ir/uploaded/64-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
::: پارهنوشتههایی در باب فرهنگ و کتاب :::