🖌🔸دکتر محمدعلی موحّد در نشست جمعههای پرديس کتاب مشهد، و در لابلای سخن از پيوندهای خراسان و آذربايجان، از فردی به نام سيد هدايتالله شهاب فردوسی نام بردند، که در تبريز آموزگار ادبيات ايشان بوده است. شبهنگام و در فرودگاه به بنده فرمودند که گويا اين آقای شهاب بعدها در آستان قدس دارای پست و مقامی شده، و ظاهراً کتابی دارد به نام «پايان حيرت» که چيزی مانند زندگینامه خودنوشت او است، و اضافه فرمودند که شنيدهام يادنامهای هم برايش انتشار يافته است. بیدرنگ عرض کردم که آنها را میيابم و برايتان میفرستم.
به لطف دوست و محقق گرامی، جناب آقای نعمتی «پايان حيرت» را در کتابخانه يافتم و نسخهای کپی از آن را گرفتم و با واسطهای ـ که خود داستانی دارد ـ برای آن بزرگمرد فرستادم. پيش از آن، کتاب را خواندم و چندين نکته تازه در آن ديدم که به اعتبار نزديکی نويسنده با مرحوم شيخ عبدالجواد اديب نيشابوری و ايرجميرزا و قوامالسلطنه (در زمان عهدهداری ولايت خراسان) و سيد جلالالدين طهرانی (در زمان استانداری خراسان و نيابت توليت آستان قدس که اين آقای سيد هدايتالله را به رياست دفتر خود برگزيده بود) کموبيش با تاريخ مشهد پيوسته است؛ به چند نمونه اشاره میکنم:
«من در آغاز جوانی، پس از تحصيل مقدمات صرف و نحو، به حوزهی درس اديب نيشابوری که بیشک بزرگترين استاد ادب در خراسان و بلکه در همهی ايران بود، روی آوردم و با عشق و شوری فراوان در محضر او به ادامهی تحصيل پرداختم.
مرحوم اديب در هر دورهی درس خود، چند نفر از شاگردان هشيارتر را برای خدمات خانقاهی انتخاب میکرد، من پس از يکی دو ماه استحقاق خدمت در خانقاه پيدا کردم و در رديف کسانی که علاوه بر درس مَدرس، استفادههايی خاص در محضر آن استاد به پاداش خدمت در خانقاه میبردند قرار گرفتم، گاهی سماور آتش میکردم و چايی میدادم و گاهی که ديگری برای اين کار میبود، سيگار میپيچيدم و در ضمن خدمت گاهی شعری عربی يا فارسی يا تحقيقی خاص در دفتر خود يادداشت میکردم تا آنکه متدرّجاً هوش شعر گفتن در سرَم پيدا شد و يک روز چند بيتی که گفته بودم بر استاد خواندم، استاد بسی تحسين و آفرين گفت و بر تعقيب اين کار تشويق کرد و من به قدری شيفته و فريفتهی شعر و شاعری شدم که از هر چيزی فراموش کردم و بيشتر اوقاتم به خواندن ديوان شعرای بزرگ و سرودن اشعاری به تقليد آنان میگذشت...» و در ادامه نمونهای از اشعارش را میآورد.
داستانهای شيرينی از رفتار اديب نيشابوری دارد که خواهم گفت.
به لطف دوست و محقق گرامی، جناب آقای نعمتی «پايان حيرت» را در کتابخانه يافتم و نسخهای کپی از آن را گرفتم و با واسطهای ـ که خود داستانی دارد ـ برای آن بزرگمرد فرستادم. پيش از آن، کتاب را خواندم و چندين نکته تازه در آن ديدم که به اعتبار نزديکی نويسنده با مرحوم شيخ عبدالجواد اديب نيشابوری و ايرجميرزا و قوامالسلطنه (در زمان عهدهداری ولايت خراسان) و سيد جلالالدين طهرانی (در زمان استانداری خراسان و نيابت توليت آستان قدس که اين آقای سيد هدايتالله را به رياست دفتر خود برگزيده بود) کموبيش با تاريخ مشهد پيوسته است؛ به چند نمونه اشاره میکنم:
«من در آغاز جوانی، پس از تحصيل مقدمات صرف و نحو، به حوزهی درس اديب نيشابوری که بیشک بزرگترين استاد ادب در خراسان و بلکه در همهی ايران بود، روی آوردم و با عشق و شوری فراوان در محضر او به ادامهی تحصيل پرداختم.
مرحوم اديب در هر دورهی درس خود، چند نفر از شاگردان هشيارتر را برای خدمات خانقاهی انتخاب میکرد، من پس از يکی دو ماه استحقاق خدمت در خانقاه پيدا کردم و در رديف کسانی که علاوه بر درس مَدرس، استفادههايی خاص در محضر آن استاد به پاداش خدمت در خانقاه میبردند قرار گرفتم، گاهی سماور آتش میکردم و چايی میدادم و گاهی که ديگری برای اين کار میبود، سيگار میپيچيدم و در ضمن خدمت گاهی شعری عربی يا فارسی يا تحقيقی خاص در دفتر خود يادداشت میکردم تا آنکه متدرّجاً هوش شعر گفتن در سرَم پيدا شد و يک روز چند بيتی که گفته بودم بر استاد خواندم، استاد بسی تحسين و آفرين گفت و بر تعقيب اين کار تشويق کرد و من به قدری شيفته و فريفتهی شعر و شاعری شدم که از هر چيزی فراموش کردم و بيشتر اوقاتم به خواندن ديوان شعرای بزرگ و سرودن اشعاری به تقليد آنان میگذشت...» و در ادامه نمونهای از اشعارش را میآورد.
داستانهای شيرينی از رفتار اديب نيشابوری دارد که خواهم گفت.
🖌🔸سيد هدايتالله در احوال جدّش سيد محمود مینويسد:
در مدت توقف در سامرا، غالب اوقات وی به مصاحبت مرحوم حاجی ميرزا حبيب الله خراسانی عارف و شاعر معروف خراسان و شاهزادهی شيخ الرئيس قاجار میگذشته و اين سه نفر و چند نفر ديگر که آنان را نمیشناسم متهم بودهاند که در خلوت مثنوی میخوانند و سخن از مباحث حکمت میرانند، ولی چون مرحوم ميرزا شيرازی خود از حکمت بهرهی کافی داشته از هجوم و معارضهی آخوندهای قشری جلوگيری میکرده است.
در مدت توقف در سامرا، غالب اوقات وی به مصاحبت مرحوم حاجی ميرزا حبيب الله خراسانی عارف و شاعر معروف خراسان و شاهزادهی شيخ الرئيس قاجار میگذشته و اين سه نفر و چند نفر ديگر که آنان را نمیشناسم متهم بودهاند که در خلوت مثنوی میخوانند و سخن از مباحث حکمت میرانند، ولی چون مرحوم ميرزا شيرازی خود از حکمت بهرهی کافی داشته از هجوم و معارضهی آخوندهای قشری جلوگيری میکرده است.
📝🔹 سخن از شیخالرئیس قاجار شد ... به لطف دوست گرامیام جناب دکتر سعیدی تصویر روی جلد دیوانش به دست آمد 👇
🖋🔸سفرنامهنويسی هنرِ آسانی نيست؛ بدترين شکلش اين است که به سفر بروی و يادداشتهايت را با پيشينه فرهنگ و تاريخ آن سرزمين شروع کنی؛ غافل از اين که خواننده اگر بخواهد تاريخ بخواند که به کتابهای تاريخی سر میزند و نيازی نيست که تو برداری و آنها را رونويسی کنی و دوباره به چاپ بسپاری و به دست خلقالله بدهی. کتابهای منصور ضابطيان اما از اين دست نوشتهها نيستند، آنها سرشار از اطلاعات روزآمد و داستانهای زندگی مردمی هستند که در شهرها و روستاهای اين سو و آن سوی جهان روزگار میگذرانند؛ با همه غمها و شادیهايی که گاه خاص آنهاست.
🔹منصورخان هنرمندی دوستداشتنی است، هم خودش و هم آثارش، خواه گفتاری و خواه نوشتاری. آخرين کارش «چای نعنا» است، سفرنامهای متفاوت از سفر نوروزی سال 1396 به شهرهای کشوری به نام مغرب که فقط ما ايرانیها آن را مراکش میناميم؛ از کازابلانکای نامور گرفته تا طنجه و شفشاون و فاس تاريخی و شهر مراکش.
از بختياریهای منصورخان همراه شدن با يک راهنمای محلی است که جيک و پوک شهر را میشناسد و هر سوراخ و سنبهای را بلد است و همپای مسافرش و مطابق با خواسته او به هر گوشهای سر میکشد.
🔹در فصل شفشاون مینويسد:
«در کوچهها انگار آبی تمامشدنی نيست. هيچ کس بهدرستی نمیداند که چرا اين شهر آبی است. هر کس نظری دارد و چيزی میگويد که بيشتر شبيه افسانه است. بعضیها معتقدند رنگ آبی به خاطر دفع کردن حشرات است! بعضی ديگر میگويند به خاطر احترام به دريای مديترانه است. يک نظر ديگر هم آن را به يهودیها نسبت میدهد، منتهی به دو روايت؛ روايت اول میگويد يهودیهای ساکن در شفشاون آن را آبی کردند چون نزد قوم يهود آبی نشانهی بهشت است و روايت دوم میگويد شهر آبی شد تا در زمان جنگ جهانی دوم، هواپيماهای آلمانی نتوانند شهر را به واسطهی رنگ آبیاش بمباران کنند. يک نفر میگويد برای رفع استرس شهر آبی شده است. اما من درست نمیدانم که شهری با اين زيبايی و با اين غذاهای خوشمزه و صدای پرنده و آسمان آبی، اساساً چرا بايد استرسزا باشد که کسی بخواهد آن را رنگ کند؟ (ص104)
🔹اطمينان دارم که از خواندن کتابهايش پشيمان نمیشويد، کتابهايی که از «مارک و پلو» شروع شده و اينک به «چای نعنا» رسيده است و پيداست که هر چه زمان گذشته و جلوتر آمده نمک دستپُختش بيشتر جا افتاده و چشيدنیتر شده و البته بازيگوشیها و شيطنتهای خودش هم نمودِ بيشتری يافته است.
ضابطيان فعلاً چسبيده است به کشورهای آن سوی مرز، معلوم نيست آيا روزی و روزگاری هوس نوشتن از شهرهای خودمان هم به سرش خواهد زد يا نه؟ کاش اين بار که در مشهد بود، از او میپرسيدم که سفرنامه مشهد را کی مینويسی؛ يقين دارم که با اين شهر خاطرههای خوشی دارد، از گذشتههای دور که در اينجا زيسته تا اينک که به سفر میآيد.
🔹منصورخان هنرمندی دوستداشتنی است، هم خودش و هم آثارش، خواه گفتاری و خواه نوشتاری. آخرين کارش «چای نعنا» است، سفرنامهای متفاوت از سفر نوروزی سال 1396 به شهرهای کشوری به نام مغرب که فقط ما ايرانیها آن را مراکش میناميم؛ از کازابلانکای نامور گرفته تا طنجه و شفشاون و فاس تاريخی و شهر مراکش.
از بختياریهای منصورخان همراه شدن با يک راهنمای محلی است که جيک و پوک شهر را میشناسد و هر سوراخ و سنبهای را بلد است و همپای مسافرش و مطابق با خواسته او به هر گوشهای سر میکشد.
🔹در فصل شفشاون مینويسد:
«در کوچهها انگار آبی تمامشدنی نيست. هيچ کس بهدرستی نمیداند که چرا اين شهر آبی است. هر کس نظری دارد و چيزی میگويد که بيشتر شبيه افسانه است. بعضیها معتقدند رنگ آبی به خاطر دفع کردن حشرات است! بعضی ديگر میگويند به خاطر احترام به دريای مديترانه است. يک نظر ديگر هم آن را به يهودیها نسبت میدهد، منتهی به دو روايت؛ روايت اول میگويد يهودیهای ساکن در شفشاون آن را آبی کردند چون نزد قوم يهود آبی نشانهی بهشت است و روايت دوم میگويد شهر آبی شد تا در زمان جنگ جهانی دوم، هواپيماهای آلمانی نتوانند شهر را به واسطهی رنگ آبیاش بمباران کنند. يک نفر میگويد برای رفع استرس شهر آبی شده است. اما من درست نمیدانم که شهری با اين زيبايی و با اين غذاهای خوشمزه و صدای پرنده و آسمان آبی، اساساً چرا بايد استرسزا باشد که کسی بخواهد آن را رنگ کند؟ (ص104)
🔹اطمينان دارم که از خواندن کتابهايش پشيمان نمیشويد، کتابهايی که از «مارک و پلو» شروع شده و اينک به «چای نعنا» رسيده است و پيداست که هر چه زمان گذشته و جلوتر آمده نمک دستپُختش بيشتر جا افتاده و چشيدنیتر شده و البته بازيگوشیها و شيطنتهای خودش هم نمودِ بيشتری يافته است.
ضابطيان فعلاً چسبيده است به کشورهای آن سوی مرز، معلوم نيست آيا روزی و روزگاری هوس نوشتن از شهرهای خودمان هم به سرش خواهد زد يا نه؟ کاش اين بار که در مشهد بود، از او میپرسيدم که سفرنامه مشهد را کی مینويسی؛ يقين دارم که با اين شهر خاطرههای خوشی دارد، از گذشتههای دور که در اينجا زيسته تا اينک که به سفر میآيد.
📌 گويا داستان ما با اين شيخ الرئيس قاجار تمام نمیشود! شعری از وی به دستم رسيد که از ذوق ستودنی او حکايت دارد.
با اين يادآوری که در حدود چهل کيلومتری شمال شرق مشهد روستايی است به نام «ميامی» که بنا به روايتی، آرامگاه يحیی بن زيد در آن قرار دارد.
شعر را بخوانيد و بدانيد که اين آقای شيخالرئيس که نوه فتحعلی شاه قاجار است، زمانی رئيس کتابخانه و رئيس دارالشفای حرم امام رضا عليهالسلام هم بوده است، اما چون در گذشت، با اينکه وصيت کرده بود که در مشهد دفن شود، اما ميرزا محمد آقازاده به دليل بدگويیهايی که وی از پدرش کرده بود، از انتقال جنازهاش به مشهد جلوگيری کرد و به همين دليل در صحن حضرت عبدالعظيم و در ايوان مقبره ناصرالدين شاه مدفون شد.
📚 و اما شعر:
تا خيمه به صحرای ميامی زدهايم
با بربط و نی باده پياپی زدهايم
زاهد تو مده زحمتِ خود، خجلت ما
در محفل ما ميا، ميا، می زدهايم
با اين يادآوری که در حدود چهل کيلومتری شمال شرق مشهد روستايی است به نام «ميامی» که بنا به روايتی، آرامگاه يحیی بن زيد در آن قرار دارد.
شعر را بخوانيد و بدانيد که اين آقای شيخالرئيس که نوه فتحعلی شاه قاجار است، زمانی رئيس کتابخانه و رئيس دارالشفای حرم امام رضا عليهالسلام هم بوده است، اما چون در گذشت، با اينکه وصيت کرده بود که در مشهد دفن شود، اما ميرزا محمد آقازاده به دليل بدگويیهايی که وی از پدرش کرده بود، از انتقال جنازهاش به مشهد جلوگيری کرد و به همين دليل در صحن حضرت عبدالعظيم و در ايوان مقبره ناصرالدين شاه مدفون شد.
📚 و اما شعر:
تا خيمه به صحرای ميامی زدهايم
با بربط و نی باده پياپی زدهايم
زاهد تو مده زحمتِ خود، خجلت ما
در محفل ما ميا، ميا، می زدهايم
📝 در لابلای سالنامههای مطبوعاتی، کموبيش میتوان از گفتوگوها و گزارشهای خواندنی نيز سراغ گرفت.
📌 سالنامه 1396 شرق که همين روزها به بازار آمده است، بالاخره بعد از 25 سال، اولين گزارش مفصل از شورش نهم خرداد سال 1371 مشهد را منتشر کرده و در آن با مقامات وقت، اعم از استاندار و شهردار و فرمانده نيروی انتظامی به گفتوگو نشسته است.
معصومه اصغری با همراه کردن چندين عکس اختصاصی از اين رخداد اجتماعی، نخست اصل ماجرا را تشريح میکند، و آنگاه از زبان سه مسئول سياسی و انتظامی وقت، علی جنتی استاندار، صابریفر شهردار، و ريسمانچيان فرمانده نيروی انتظامی که البته برخی از آنها هنوز هم چندان تمايلی به بازگويی رويداد ندارند، به ابعاد داستان میپردازد.
🔻 اين گزارش را در ده صفحه از سالنامه شرق بخوانيد.
📌 سالنامه 1396 شرق که همين روزها به بازار آمده است، بالاخره بعد از 25 سال، اولين گزارش مفصل از شورش نهم خرداد سال 1371 مشهد را منتشر کرده و در آن با مقامات وقت، اعم از استاندار و شهردار و فرمانده نيروی انتظامی به گفتوگو نشسته است.
معصومه اصغری با همراه کردن چندين عکس اختصاصی از اين رخداد اجتماعی، نخست اصل ماجرا را تشريح میکند، و آنگاه از زبان سه مسئول سياسی و انتظامی وقت، علی جنتی استاندار، صابریفر شهردار، و ريسمانچيان فرمانده نيروی انتظامی که البته برخی از آنها هنوز هم چندان تمايلی به بازگويی رويداد ندارند، به ابعاد داستان میپردازد.
🔻 اين گزارش را در ده صفحه از سالنامه شرق بخوانيد.
