🌈 دخمه روشنفکران شکستخورده
🔹 روایتی از قهوهخانه داشآقا
🔸️ حسن قاسمی
🔻 روزی استاد محمدرضا حکیمی در باره این که توقف در محل کسب دیگران ممنوع است یا نه، میگفت:
توقف در سه محل مستحب است:
اول، در کتابفروشی که باعث دیدن و آشنا شدن با اهل علم و ادب میشود
و دیگر، در گلفروشی که دماغ آدمی معطر میگردد
و سوم، اسلحهفروشی که به آشنایی با آدمهای قوی منجر میشود.
@post_book
🔹 روایتی از قهوهخانه داشآقا
🔸️ حسن قاسمی
🔻 روزی استاد محمدرضا حکیمی در باره این که توقف در محل کسب دیگران ممنوع است یا نه، میگفت:
توقف در سه محل مستحب است:
اول، در کتابفروشی که باعث دیدن و آشنا شدن با اهل علم و ادب میشود
و دیگر، در گلفروشی که دماغ آدمی معطر میگردد
و سوم، اسلحهفروشی که به آشنایی با آدمهای قوی منجر میشود.
@post_book
جمله بالا را که به نقل از آقای حکیمی آوردم، دوستی خواند و چنین بر آگاهی ما افزود که:
🔻"ایشان این جمله را به نوعی مدرنیزه کردهاند. اصل جمله در •الحیوان• جاحِظ امده است که یکی از والیان اموی در ایران فرزندش را از توقف در بازار منع کرده بود، مگر بر دو دکان: دکان ورّاقان (که در جمله منقول، کتابفروشی شده) و دکان زرهسازان (که در جمله منقول، اسلحهفروشان شده)"
و احتمالا آن زمان گلفروشی نبوده که آن والی اموی فرزندش را به ایستادن در آن پند دهد.🌺
🔻"ایشان این جمله را به نوعی مدرنیزه کردهاند. اصل جمله در •الحیوان• جاحِظ امده است که یکی از والیان اموی در ایران فرزندش را از توقف در بازار منع کرده بود، مگر بر دو دکان: دکان ورّاقان (که در جمله منقول، کتابفروشی شده) و دکان زرهسازان (که در جمله منقول، اسلحهفروشان شده)"
و احتمالا آن زمان گلفروشی نبوده که آن والی اموی فرزندش را به ایستادن در آن پند دهد.🌺
📝شعر پایانی کتاب اتاق کار
🔖یازده روایت از عشق، تعلیق و گیرههای کاغذ
🖌اداره پدرم؛ خیابان جان؛ نیویورک ۱۹۵۳
🖊 بیلی کالینز
🖍 ترجمه کیوان سررشته
🔹پسربچهای بودم که مرا با خود به سر کار میبرد
قبلا مردم از اینکارها میکردند
دوتایی سوار مترو میشدیم
بعد، چند چهارراه قدم میزدیم، در آن خیابانهای درهمانند، میرسیدیم به شرکت بیمهای که در آن کار میکرد
🔹آنجا رهایم میگذاشت
رها که بچرخم میان ردیفهای طولانی ماشیننویسان
بچرخم میان تقتق انگشتانشان روی ماشینتایپهای دستی
بچرخم میان ناخنهایی سرخ
و دستهایی آبی از کاغذهای کاربنی
آنجا سرزمین مقدس بود، مملو از نوشتافزار
بندبند کاغذ، بستهبسته پاکت منظم در جعبههاشان
و حتی یک دستگاه تمبرچسبان؛ پستخانهای فقط برای خود
🔹گاهی میایستادم و مینگریستم به آن پایین
به پهنهی عریض بارانداز نیویورک
غافل از آنکه چه زود هر چه ابزار و آیینِ آنجاست
در حلقوم سیریناپذیرِ کهنگی
برای همیشه ناپدید خواهد شد.
🔹حالا دیگر واحهی آبسردکن آنجا نیست
🔹حالا دیگرماشیننویسان از ولوله افتادهاند
🔹حالا دیگر دود سیگار را باد با خود برده است
🔹حالا دیگر روی هر میزی یک زیرسیگاری نیست
🔹دیگرخبری نیست از آن زیرسیگاریهای بزرگ کنار آسانسور که خاکسترشان تمیز و صاف بود و انگاری هر شب مرد کوچکی، شنکش به دست، آنها را تخت میکرد
🔹دیگر خبری نیست از آن تقویمهای پریرگ که هر روزش برگهای بود کندنی، و روزها، برگبرگ، ناپدید میشدند
🔹دیگر خودنویسی نیست که شهدش را از گُل سیاهِ مرکّبدان بمکد
🔹دیگر تلفن سیاهی نیست با شمارهگیری چرخان که زنگهایش خبرهای خوش، خبرهای بد، خبرهای بد و بدتر بیاورند
🔹دیگر هیچ نیست
نه تلفنخانه و داخلی، نه رولودکس و دستگاه ضبط صوت دیکتافون
🔹و دیگر اثری نیست
از آنهمه وزنههای سنگینی که کاغذها را نگه میداشتند
در روزهای داغ تابستان، با پنجرههای باز
و پنکههای بلند، که تاب میخوردند به اطراف
و مردان پیراهنپوش که خم میشدند از پنجرهها
تا شاید نسیمی بوزد
🔸بدرود به آویزهای کلاه و کلاههایهای آویزان از آنها
و دیگر مردانی نیستند و دیگر پدرم نیست
پدرم هم که دیگر نیست
🔸بدرودی دیگر هم به آن ماشین حساب و به آن میخ آهنین، که یادداشتها را بر آن به صلابه میکشیدند
چشم بر هم گذاشتی و همهشان رفتند
🔻ولی تو بمان ای گیرهی کاغذ
تو بمان، ای کش لاستیکی
ای هماره حافظان نظم و منطق و ادراک
از آن روزهای سالن و باتوم
از آن نسخههای عصرگاهی و فیلمهای خبری
تا امروز که حاَضر به یراق
دوتایی نشستهاید در اتاقک کارمندی
در آسمانخراشی شیشهای، به انتظار
🔻به انتظار زنی که چشم دوخته به صفحه نمایش
و با موشوارهای، از میان همه موجودات، فیلی را بارگذاری میکند
و تصویرش را رنگارنگ، چاپ میکند
عظمت حیوان جاری میشود در سیم
و آنگاه، سه فیل در دستان زن جان میگیرند و رقم میخورد اعجازی در یک کپی سهبرگی.
@post_book
🔖یازده روایت از عشق، تعلیق و گیرههای کاغذ
🖌اداره پدرم؛ خیابان جان؛ نیویورک ۱۹۵۳
🖊 بیلی کالینز
🖍 ترجمه کیوان سررشته
🔹پسربچهای بودم که مرا با خود به سر کار میبرد
قبلا مردم از اینکارها میکردند
دوتایی سوار مترو میشدیم
بعد، چند چهارراه قدم میزدیم، در آن خیابانهای درهمانند، میرسیدیم به شرکت بیمهای که در آن کار میکرد
🔹آنجا رهایم میگذاشت
رها که بچرخم میان ردیفهای طولانی ماشیننویسان
بچرخم میان تقتق انگشتانشان روی ماشینتایپهای دستی
بچرخم میان ناخنهایی سرخ
و دستهایی آبی از کاغذهای کاربنی
آنجا سرزمین مقدس بود، مملو از نوشتافزار
بندبند کاغذ، بستهبسته پاکت منظم در جعبههاشان
و حتی یک دستگاه تمبرچسبان؛ پستخانهای فقط برای خود
🔹گاهی میایستادم و مینگریستم به آن پایین
به پهنهی عریض بارانداز نیویورک
غافل از آنکه چه زود هر چه ابزار و آیینِ آنجاست
در حلقوم سیریناپذیرِ کهنگی
برای همیشه ناپدید خواهد شد.
🔹حالا دیگر واحهی آبسردکن آنجا نیست
🔹حالا دیگرماشیننویسان از ولوله افتادهاند
🔹حالا دیگر دود سیگار را باد با خود برده است
🔹حالا دیگر روی هر میزی یک زیرسیگاری نیست
🔹دیگرخبری نیست از آن زیرسیگاریهای بزرگ کنار آسانسور که خاکسترشان تمیز و صاف بود و انگاری هر شب مرد کوچکی، شنکش به دست، آنها را تخت میکرد
🔹دیگر خبری نیست از آن تقویمهای پریرگ که هر روزش برگهای بود کندنی، و روزها، برگبرگ، ناپدید میشدند
🔹دیگر خودنویسی نیست که شهدش را از گُل سیاهِ مرکّبدان بمکد
🔹دیگر تلفن سیاهی نیست با شمارهگیری چرخان که زنگهایش خبرهای خوش، خبرهای بد، خبرهای بد و بدتر بیاورند
🔹دیگر هیچ نیست
نه تلفنخانه و داخلی، نه رولودکس و دستگاه ضبط صوت دیکتافون
🔹و دیگر اثری نیست
از آنهمه وزنههای سنگینی که کاغذها را نگه میداشتند
در روزهای داغ تابستان، با پنجرههای باز
و پنکههای بلند، که تاب میخوردند به اطراف
و مردان پیراهنپوش که خم میشدند از پنجرهها
تا شاید نسیمی بوزد
🔸بدرود به آویزهای کلاه و کلاههایهای آویزان از آنها
و دیگر مردانی نیستند و دیگر پدرم نیست
پدرم هم که دیگر نیست
🔸بدرودی دیگر هم به آن ماشین حساب و به آن میخ آهنین، که یادداشتها را بر آن به صلابه میکشیدند
چشم بر هم گذاشتی و همهشان رفتند
🔻ولی تو بمان ای گیرهی کاغذ
تو بمان، ای کش لاستیکی
ای هماره حافظان نظم و منطق و ادراک
از آن روزهای سالن و باتوم
از آن نسخههای عصرگاهی و فیلمهای خبری
تا امروز که حاَضر به یراق
دوتایی نشستهاید در اتاقک کارمندی
در آسمانخراشی شیشهای، به انتظار
🔻به انتظار زنی که چشم دوخته به صفحه نمایش
و با موشوارهای، از میان همه موجودات، فیلی را بارگذاری میکند
و تصویرش را رنگارنگ، چاپ میکند
عظمت حیوان جاری میشود در سیم
و آنگاه، سه فیل در دستان زن جان میگیرند و رقم میخورد اعجازی در یک کپی سهبرگی.
@post_book
🌈 امروز که به مناسبت سالروز میلاد امیر مؤمنان علیه السلام با حضرت استاد دکتر محمود مهدوی دامغانی صحبت میکردم با اشاره به اوضاع و احوال این روزهای کشور فرمود:
هر گاه این آیه سوره یونس را میخوانم که خداوند میفرماید: به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود در مصر خانههایی فراهم آورید و همان خانهها را جای نماز و عبادت خود گیرید به وظیفه خانهنشینی خود بیشتر پی میبرم.
در تفاسیر هم این معنای خانهنشینی به عنوان یکی از وجوه محتمل «و اجعلوا بیوتکم قبلة» آمده است.
@post_book
هر گاه این آیه سوره یونس را میخوانم که خداوند میفرماید: به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود در مصر خانههایی فراهم آورید و همان خانهها را جای نماز و عبادت خود گیرید به وظیفه خانهنشینی خود بیشتر پی میبرم.
در تفاسیر هم این معنای خانهنشینی به عنوان یکی از وجوه محتمل «و اجعلوا بیوتکم قبلة» آمده است.
@post_book
🌈 لطف سفر در چیست؟
نود در صد به توقعات و شور و شوق قبل از آن،
و ده در صد به تجدید خاطراتش.
🔹ادوارد استریتر
پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
نود در صد به توقعات و شور و شوق قبل از آن،
و ده در صد به تجدید خاطراتش.
🔹ادوارد استریتر
پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
🌈 قیصر امینپور
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
🌈 شفیعی کدکنی
شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکدهها خاموشاند
نعره و عربده باده گسارانت کو؟
چهرهها دَر هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟
ولی باز هم #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکدهها خاموشاند
نعره و عربده باده گسارانت کو؟
چهرهها دَر هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟
ولی باز هم #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
🌈چگونه از تنهایی لذت ببریم
🔺سارا میتلند
🔺ترجمه سما قرايی
🔹به نظرم عجیب است که مردم کسانی را که تصمیم میگیرند در آرامش خانههایشان تنها باشند «خلوچل» میدانند و اغلب طوری با آنها رفتار میکنند که انگار دیوانهاند، اما کسانی را که تصمیم میگیرند تنهایی یک کیلومتر بالاتر از برف مرز کوه بروند، یا با قایقی کوچک به دل اقیانوس آرام بزنند «قهرمان» مینامند. دقیقاً نمیدانم دلیلش چیست؛ شاید چون بسیاری از مردم درک نمیکنند – نمیخواهند درک کنند – که اصلاً هدف از «تنها بودن» چیست، در حالی که اول بودن در انجام دادن کاری بسیار به هیجانمان میآورد.
#در_خانه_بمانيم
#کرونا
@post_book
🔺سارا میتلند
🔺ترجمه سما قرايی
🔹به نظرم عجیب است که مردم کسانی را که تصمیم میگیرند در آرامش خانههایشان تنها باشند «خلوچل» میدانند و اغلب طوری با آنها رفتار میکنند که انگار دیوانهاند، اما کسانی را که تصمیم میگیرند تنهایی یک کیلومتر بالاتر از برف مرز کوه بروند، یا با قایقی کوچک به دل اقیانوس آرام بزنند «قهرمان» مینامند. دقیقاً نمیدانم دلیلش چیست؛ شاید چون بسیاری از مردم درک نمیکنند – نمیخواهند درک کنند – که اصلاً هدف از «تنها بودن» چیست، در حالی که اول بودن در انجام دادن کاری بسیار به هیجانمان میآورد.
#در_خانه_بمانيم
#کرونا
@post_book
🌈🌺🍏💦🌷☘️_
یک سال اگر حسرتِ نوروز کشیدیم
چنگی به دل ما نزد این عید که دیدیم
دیدیم بسی خنده بیرنگ به لبها
یک خنده برخاسته از دل نشنیدیم
ما گوشهنشینان که ره کوچه ندانیم
چون باد از این خانه بدان خانه دویدیم
یک بوسه نچیدیم ز رخسار نکویان
وز غبن، چه بسیار لب خویش گزیدیم
آتش ز دل خاک دماندند جوانان
از آتشِ افروخته، چون دود رمیدیم
سرخیت ز من، زردی من از تو نگفتیم
مانند شرر از سر آتش نپریدیم
چون ماهی زندانی در تُنگ بلورین
رفتیم ز هر سوی و به دیوار رسیدیم
دلمرده کجا و سرِ سیر و هوسِ گشت؟
گامی دو سه در خانه خود هم نچمیدیم
با اینهمه، پیوند گسستیم اگر از جان
ای عید کهنسال، دل از تو نبریدیم
#محمد_قهرمان
#مشهد_شناسی
@post_book
یک سال اگر حسرتِ نوروز کشیدیم
چنگی به دل ما نزد این عید که دیدیم
دیدیم بسی خنده بیرنگ به لبها
یک خنده برخاسته از دل نشنیدیم
ما گوشهنشینان که ره کوچه ندانیم
چون باد از این خانه بدان خانه دویدیم
یک بوسه نچیدیم ز رخسار نکویان
وز غبن، چه بسیار لب خویش گزیدیم
آتش ز دل خاک دماندند جوانان
از آتشِ افروخته، چون دود رمیدیم
سرخیت ز من، زردی من از تو نگفتیم
مانند شرر از سر آتش نپریدیم
چون ماهی زندانی در تُنگ بلورین
رفتیم ز هر سوی و به دیوار رسیدیم
دلمرده کجا و سرِ سیر و هوسِ گشت؟
گامی دو سه در خانه خود هم نچمیدیم
با اینهمه، پیوند گسستیم اگر از جان
ای عید کهنسال، دل از تو نبریدیم
#محمد_قهرمان
#مشهد_شناسی
@post_book
اينجا مشهد است؛
شهری شرقی، با صبحی روشن و تابناک و سپيدهای زودخيز
شتابانترين شهر در ميزبانی آفتاب پگاهان
شهری مثل هيچ جا؛
مانده در پهندشتی گسترده، در ميانه رشتههای درازِ دو کوه: از هزارمسجد تا بينالود
مانده در تنگنايی نفسگير، در ميانه شيوههای گونهگون دو زندگی: از غرب تا شرق
مانده در حيرتی توانسوز، در ميانه ضرباهنگ ناهمسوی دو زمان: از ديروز تا فردا
@post_book
شهری شرقی، با صبحی روشن و تابناک و سپيدهای زودخيز
شتابانترين شهر در ميزبانی آفتاب پگاهان
شهری مثل هيچ جا؛
مانده در پهندشتی گسترده، در ميانه رشتههای درازِ دو کوه: از هزارمسجد تا بينالود
مانده در تنگنايی نفسگير، در ميانه شيوههای گونهگون دو زندگی: از غرب تا شرق
مانده در حيرتی توانسوز، در ميانه ضرباهنگ ناهمسوی دو زمان: از ديروز تا فردا
@post_book
آمدهام شيفته و شيدای حرم
هسته هستیبخش مشهد
جايی که خورشيد هر صبحگاه در آغاز دميدن، بر آن بوسه میزند:
حَرَم، حريم محترم و حُرمتبخش انسانها
نماد ديرينه اين شهر
با نقشنقش گل و پرنده
با رنگرنگ لاجورد و فيروزه
با کتيبهکتيبه شعر و شعور
با آسمانآسمان هنر
پرطَپش از بازی دلانگيز رنگها و خطها و نگارهها
@post_book
هسته هستیبخش مشهد
جايی که خورشيد هر صبحگاه در آغاز دميدن، بر آن بوسه میزند:
حَرَم، حريم محترم و حُرمتبخش انسانها
نماد ديرينه اين شهر
با نقشنقش گل و پرنده
با رنگرنگ لاجورد و فيروزه
با کتيبهکتيبه شعر و شعور
با آسمانآسمان هنر
پرطَپش از بازی دلانگيز رنگها و خطها و نگارهها
@post_book
🌈خواندن روايتهای #رضا_اميرخانی با آن رسمالخطِ کذايیاش، مثل رانندگی در بزرگراهی است که سرتاسر آن را دستانداز کاشته باشند؛ برای همين است که به جای هشت ساعت بايد ده ساعت وقت بگذاری و #نيم_دانگ_پيونگ_يانگ را تمام کنی، اما خواندن روايت دلچسب نويسنده از #کره_شمالی، به تحمل نگارش واژههايی مثل فوتباليست و فرمانده و زایمان و کمبود و امروز و رهبر و دهها از اين قبيل، میارزد.
خوبی نوشتههايش اين است که همان نيمدانگ از شش دانگ واقعيتِ کره را که ديده، خوب ديده و بدون حاشيهپردازی خوب روايت کرده است. خودش درست گفته است که: «بنا ندارم شبه يک گردشگر، شرح مستوفا بدهم از بازديدها، تکرار آنچه در شبکهی جهانی در دسترس است، کار من نيست. با يک جستوجو میشود بهش رسيد...من چيزی را مینويسم که اولا مربوط به نگاه خودم باشد و در ثانی به کار مخاطب بيايد. باقی نه در وظيفهی من است و [نه] در حوصلهی مخاطب».(ص42)
#نيم_دانگ_پيونگ_يانگ روايت دو سفر به کشوری تحت حاکميت ديکتاتوریِ حزبی است که کمتر چيزی از آن میدانيم و نويسنده با زيرکیِ ستودنیاش توانسته است به اندکی از لايههای آن دست يابد و برای ما ترسيم کند.
@post_book
خوبی نوشتههايش اين است که همان نيمدانگ از شش دانگ واقعيتِ کره را که ديده، خوب ديده و بدون حاشيهپردازی خوب روايت کرده است. خودش درست گفته است که: «بنا ندارم شبه يک گردشگر، شرح مستوفا بدهم از بازديدها، تکرار آنچه در شبکهی جهانی در دسترس است، کار من نيست. با يک جستوجو میشود بهش رسيد...من چيزی را مینويسم که اولا مربوط به نگاه خودم باشد و در ثانی به کار مخاطب بيايد. باقی نه در وظيفهی من است و [نه] در حوصلهی مخاطب».(ص42)
#نيم_دانگ_پيونگ_يانگ روايت دو سفر به کشوری تحت حاکميت ديکتاتوریِ حزبی است که کمتر چيزی از آن میدانيم و نويسنده با زيرکیِ ستودنیاش توانسته است به اندکی از لايههای آن دست يابد و برای ما ترسيم کند.
@post_book
🔹 با آرزوی رحمت و غفران برای مرحوم رضا بابايی، گفتار او در باره کتاب «ديانت و عقلانيت» بازنشر میشود.
Forwarded from پریشانخوانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیانت و عقلانیت؛ نوشته رضا بابایی
🌈 برشی از یادداشتهای خواندنی یک جوان مصری در سفر به ایران
🔻 روز نوزدهم: مشهد امام رضا
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
@post_book
🔻 روز نوزدهم: مشهد امام رضا
🔹جماعت، آرام در مسجد نشسته و گوش به سخنران پيش از شروع نماز سپرده بودند. مردی اذان سر داد و بدون هيچ فاصلهای، برای نماز اقامه گفت. هر يک نمازگزاران يک مُهر تربت حسينی پيش رو گذاشت تا بر آن سجده کند و آنگاه نماز شروع شد. بر خلاف آنچه خطبای متعصب سنیمذهب و آن هم متأسفانه با استناد به رفتارهای شاذّ گروهی نادان، میگويند، در هيچ يک از مساجد سراسر ايران کسی را نديدم که بر روی تصوير حسين سجده کند يا آن را در برابر خود قرار دهد. سه رکعت تمام شد و همه در جای خود آرام نشسته، به تلاوت قرآن يا خواندن زيارتنامه مخصوص امام رضا مشغول شدند. کسی از جای خودش تکان نخورد، من هم يکی از همان کتابها را از کسی گرفتم و به خواندن پرداختم و از خدا خواستم که هميشه دخترم را که بيشترين کسی است که برايش دعا میکنم، از همه بدیها حفظ کند. نماز ديگری اقامه شد که نفهميدم برای چيست. اين بار چهار رکعت نماز خوانديم. گويا نماز عشا است که آن را با نماز مغرب يکجا میخوانند.
@post_book
🌈 انديشههای يک تکه چوب
در کارگاه درودگری
به سرنوشت خويش میانديشد:
مهد کودک؟ .. شايد
آشپزخانه؟ .. شايد
کتابخانه؟ .. شايد
ولی مهم اين است که به زندان نخواهد رفت
چوب نازکتر از آن است
که اين کار مهم را انجام دهد
✍🏻 احمد مطر
@post_book
در کارگاه درودگری
به سرنوشت خويش میانديشد:
مهد کودک؟ .. شايد
آشپزخانه؟ .. شايد
کتابخانه؟ .. شايد
ولی مهم اين است که به زندان نخواهد رفت
چوب نازکتر از آن است
که اين کار مهم را انجام دهد
✍🏻 احمد مطر
@post_book
🌈 برگی از دفتر خیابان ارگ مشهد
محدوده حرم را حرمت نهادند و در فاصلهای از آن، گذرگاهی، نماد مدرنيته، آراستند و همه نهادهای زيستن در یک شهر را در آن جای دادند و این گونه بود که «خیابان ارگ مشهد» شکل گرفت.
داستان پيدايش این گذرگاه نوین شهری، در طول نزدیک یک قرن، سینهبهسینه بازگو شد و در خاطرهها ماند و اینک برگی از آن دفتر در سند ارزشمندی که رضا سليماننوری آن را پديد آورده، گرد آمده است.
خیابان ارگ، که به گواهیِ اين کتاب روزگاری قلب تپنده اجتماعی شهر بوده و بازیِ مدرنيسمِ شهروندان در آن جريان داشته است، چندی است که در شتاب مدرنيته، از حرکت بازايستاده و امروزه تنها خاطرهای از آن به جای مانده و خود در غوغای زمانه به تاريخ پيوسته و حتی اندک نشانهای هويتیِ آن نيز که میتواند راهی ميان گذشته و آينده بگشايد، در حال نابودی است و تنها عزمی استوار و همتی بلند میخواهد تا اين پيوند را بار ديگر برقرار کند و با شوکی شفابخش، خيابان ارگ را، اگر نه به عنوان آينه تمامنمای مشهد، دستکم به سان قطب گردشگری شهر در آورد و ظرفيتهای فراوانش را دوباره به کار گيرد. کتاب سليماننوری مرجع ارزندهای برای دغدغهمندان این عرصه است.
محدوده حرم را حرمت نهادند و در فاصلهای از آن، گذرگاهی، نماد مدرنيته، آراستند و همه نهادهای زيستن در یک شهر را در آن جای دادند و این گونه بود که «خیابان ارگ مشهد» شکل گرفت.
داستان پيدايش این گذرگاه نوین شهری، در طول نزدیک یک قرن، سینهبهسینه بازگو شد و در خاطرهها ماند و اینک برگی از آن دفتر در سند ارزشمندی که رضا سليماننوری آن را پديد آورده، گرد آمده است.
خیابان ارگ، که به گواهیِ اين کتاب روزگاری قلب تپنده اجتماعی شهر بوده و بازیِ مدرنيسمِ شهروندان در آن جريان داشته است، چندی است که در شتاب مدرنيته، از حرکت بازايستاده و امروزه تنها خاطرهای از آن به جای مانده و خود در غوغای زمانه به تاريخ پيوسته و حتی اندک نشانهای هويتیِ آن نيز که میتواند راهی ميان گذشته و آينده بگشايد، در حال نابودی است و تنها عزمی استوار و همتی بلند میخواهد تا اين پيوند را بار ديگر برقرار کند و با شوکی شفابخش، خيابان ارگ را، اگر نه به عنوان آينه تمامنمای مشهد، دستکم به سان قطب گردشگری شهر در آورد و ظرفيتهای فراوانش را دوباره به کار گيرد. کتاب سليماننوری مرجع ارزندهای برای دغدغهمندان این عرصه است.
🌈 «یادداشتهای بغداد» روایتی است زنانه و هنرمندانه از وحشتِ زیستن در زیر آتش خانمانسوز جنگ و له شدن در زیر پای غول تحریم، کتابی برای آشنایی با زوایای پنهان ملت عراق که به رغم همسایگی، چیز زیادی از آنها نمیدانیم. «نُها الراضی» نقاش و سفالگر مدرنیست عراقی است که تجربه زیسته خود از دو جنگ آمریکا بر ضد عراق را بازگفته و در لابلای نوشتههای روزانهاش نکات خواندنی بسیاری را با ما به اشتراک گذاشته است.
@post_book
@post_book