پریشان‌خوانی
360 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
دروغ مادر تمام جنگ‌ها

🔻تو نباید بکُشی
🔹صلح، رؤیای من
🔸نوشته یورگن تودنهوفر


🔻در دوران جنگ، واقعیت آن‌قدر گرانبهاست که باید بادیگاردی به نام دروغ از آن مواظبت کند.

🔻ما باید سیاست‌مداران‌مان را که موافق جنگ هستند، چهار هفته به مناطق جنگی بفرستیم، برای نگهبانی دادن و گشت زدن، بدون‌ محافظ شخصی. بعد دیگر هیچ جنگی رخ نخواهد داد.

🔻این دروغ‌ها جزء جدایی‌ناپذیر تمدن غرب شده‌اند.

🔻این‌جمله که تمام مسلمانان تروریست نیستند، ولی تمام تروریست‌‌ها مسلمانند، تا آنجا که به اروپا، آمریکا و اکثر مناطق دنیا مربوط می‌شود، کاملا غلط است.

🔻سیاست‌مداران با هیچ روش دیگری نمی‌توانند در مدت بسیار کوتاهی به قدرت و شهرت دست پیدا کنند که با جنگ. شهرت جنگی می‌تواند صدها سال دوام داشته باشد.

🔻بر خلاف صلح، جنگ همیشه داستانی برای تعریف کردن دارد.

🔻تمام کسانی که تصمیم به شروع جنگ می‌گیرند باید با توجه به وضعیت خطر و فاجعه پیش رو، آماده حضور در خط مقدم جبهه باشند، یا فرزندان‌شان را به آنجا بفرستند و هیچ استثنایی پذیرفتنی نیست‌.

🔻غرب در خاورمیانه اصلا دنبال دموکراسی نیست؛ چنان که هیچ وقت از عربستان سعودی و قطر خواستار برگزاری انتخابات نشده است.

🔻قدرت تخریب بعضی از جمله‌ها بسیار بیشتر است از مواد انفجاری.

🔻روراست بودن باعث جلب اعتماد می‌شود؟ بسیار بیشتر از دلیری کردن و فرمان بردن.

🔻برقراری صلح یک تجارت پرزحمت است، مخصوصا وقتی یکی از طرف‌ها اصلا خواهان صلح نباشد.

🔻در ایران، نه همه چیز، ولی بسیاری از چیزها خلاف آن چیزی است که غربی‌ها ادعا می‌کنند.

🔻تصویری که دنیای غرب از ایران ساخته بود صدها سال نوری با واقعیت فاصله داشت.

🔻هر کس که ابتدا شلیک کند، دومین نفری است که خواهد مرد.

🔻حل مناقشه بین ایران و آمریکا برای خاورمیانه هم پر خیر و برکت است، برای سوریه هم، حتی برای اسراییل هم.

🔹اینها بخش‌هایی از کتابی نوشته روزنامه‌نگار آلمانی که در این چند سال اخیر واقعیت کشورهای بحران‌زده خاورمیانه را از نزدیک دیده و دروغ‌پردازی رسانه‌ها را فریاد زده است.
کتاب "تو نباید بکشی" دادخواهی تندوتیز وی علیه سیاست تحقیرآمیز غرب و علیه دروغ، به عنوان مادر جنگ‌ها است.

@post_book
🌈شفيعی کدکنی:
ما شاهد سقوط حقيقت
ما شاهد تلاشیِ انسان
ما صاحبان واقعه بوديم
چندی به‌ضجر شعله كشيديم
وينک درون خاطره دوديم
گفتند: رو به اوج روانيم
ديديم سير سوی هبوط است
شعر سپيد نيست كه خوانيش
اين جعبه سياه سقوط است
@post_book
🌈يک زوج آمريکايی که تا سال 1940 در تهران و مشهد سرگرم تبليغ مسيحيت بوده‌اند، در کنار آموزش زبان انگليسی و کتاب مقدس به مخاطبان مشهدی خود، در صدد گردآوری داده‌هايی برای پژوهش در فرهنگ عامه و افسانه‌های ايرانی برآمده‌اند تا بر پايه تجربه‌های شخصی بن‌مايه‌های کتابی را فراهم کنند که می‌توان آن را بی‌همانند ناميد؛ کتابی با عنوان «اسفند وحشی؛ پژوهشی در باره سِحر و جادو در فرهنگ عامه ايران» که بيشتر مطالب آن در سرزمين خراسان و به‌خصوص از زبان زنان شهر مشهد گرد آمده است.
🧿«اسفند وحشی» ترس‌ها و خرافه‌های زندگی کهن را به تصوير کشيده و تلاش کرده تا فارغ از هر گروه و جنسيتی، باورهای مردم را در باره خرافه و سحر و جادو و طلسمات جمع‌آوری کند. اين کتاب از جامع‌ترين و ارزشمندترين تحقيقاتی است که در يکصد سال اخير در تاريخ فرهنگ عامه ايران صورت گرفته است و بيست و شش فصل بدين شرح دارد:
🧿چشمِ بد، مراسم زاده شدن، جنّ، عشق و زناشويی، قدّيسان، سيّدان و زيارتگاه‌ها، زيارت، مرگ و رسم‌های خاکسپاری و رستاخيز، فرشتگان، قربانی‌ها، کوه قاف، آب و هوا، آسمان، نام‌ها و شماره‌ها، سوگندها و نفرين‌ها و دعاها، سالنامه، قرآن، گياهان، سنگ‌ها و فلزات، چهارپايان و پرندگان، مار و کژدم و حشره‌ها، رؤيا، گريستن و انداختن آب دهان و نفس کشيدن و عطسه کردن، ناخن و مو و دندان، خوراک‌ها، پيشگويی، طلسم‌ها و نشانه‌ها.
@POST_BOOK
🌈 دخمه روشنفکران شکست‌خورده
🔹 روایتی از قهوه‌خانه داش‌آقا
🔸️ حسن قاسمی

🔻 روزی استاد محمدرضا حکیمی در باره این که توقف در محل کسب دیگران ممنوع است یا نه، می‌گفت:
توقف در سه محل مستحب است:
اول، در کتاب‌فروشی که باعث دیدن و آشنا شدن با اهل علم و ادب می‌شود
و دیگر، در گل‌فروشی که دماغ آدمی معطر می‌گردد
و سوم، اسلحه‌فروشی که به آشنایی با آدم‌های قوی منجر می‌شود.
@post_book
جمله بالا را که به نقل از آقای حکیمی آوردم، دوستی خواند و چنین بر آگاهی ما افزود که:

🔻"ایشان این جمله را به نوعی مدرنیزه کرده‌اند. اصل جمله در •الحیوان• جاحِظ امده است که یکی از والیان اموی در ایران فرزندش را از توقف در بازار منع کرده‌ بود، مگر بر دو دکان: دکان ورّاقان (که در جمله منقول، کتابفروشی شده) و دکان زره‌سازان (که در جمله منقول، اسلحه‌فروشان شده)"

و احتمالا آن زمان گل‌فروشی نبوده که آن والی اموی فرزندش را به ایستادن در آن پند دهد.🌺
🌈 آخرین برگ سفرنامه باران این است
🌈 که زمین چرکین است🦠
@post_book
📝شعر پایانی کتاب اتاق کار
🔖یازده روایت از عشق، تعلیق و گیره‌های کاغذ

🖌اداره پدرم؛ خیابان جان؛ نیویورک ۱۹۵۳
🖊 بیلی کالینز
🖍 ترجمه کیوان سررشته

🔹پسربچه‌ای بودم که مرا با خود به سر کار می‌برد
قبلا‌ مردم از این‌کارها می‌کردند
دوتایی سوار مترو می‌شدیم
بعد، چند‌ چهارراه قدم می‌زدیم، در آن خیابان‌های دره‌مانند، می‌رسیدیم به شرکت بیمه‌ای که در آن‌ کار می‌کرد

🔹آن‌جا رهایم می‌گذاشت
رها که بچرخم میان ردیف‌های طولانی ماشین‌نویسان
بچرخم میان تق‌تق انگشتان‌شان روی ماشین‌تایپ‌های دستی
بچرخم میان ناخن‌هایی سرخ
و دست‌هایی آبی از کاغذهای کاربنی
آن‌جا سرزمین مقدس بود، مملو از نوشت‌افزار
بندبند کاغذ، بسته‌بسته پاکت منظم در جعبه‌هاشان
و حتی یک دستگاه تمبرچسبان؛ پستخانه‌ای فقط برای خود

🔹گاهی می‌ایستادم و می‌نگریستم به آن پایین
به پهنه‌ی عریض بارانداز نیویورک
غافل از آن‌که چه زود هر چه ابزار و آیینِ آن‌جاست
در حلقوم سیری‌ناپذیرِ کهنگی
برای همیشه ناپدید خواهد شد.

🔹حالا دیگر واحه‌ی آب‌سردکن آن‌جا نیست
🔹حالا دیگر‌ماشین‌نویسان از ولوله افتاده‌اند

🔹حالا دیگر دود سیگار را باد با خود برده است
🔹حالا دیگر روی هر میزی یک زیرسیگاری نیست
🔹دیگر‌خبری نیست از آن زیرسیگاری‌های بزرگ کنار آسانسور که خاکسترشان تمیز و صاف بود و انگاری هر شب مرد کوچکی، شن‌کش به دست، آن‌ها را تخت می‌کرد

🔹دیگر خبری نیست از آن تقویم‌های پریرگ که هر روزش برگه‌ای بود کندنی، و روزها، برگ‌برگ، ناپدید می‌شدند

🔹دیگر خودنویسی نیست که شهدش را از گُل سیاهِ مرکّب‌دان بمکد

🔹دیگر تلفن سیاهی نیست با شماره‌گیری چرخان که زنگ‌هایش خبرهای خوش، خبرهای بد، خبرهای بد و بدتر بیاورند

🔹دیگر هیچ نیست
نه تلفن‌خانه و داخلی، نه رولودکس و دستگاه ضبط صوت دیکتافون

🔹و دیگر اثری نیست
از آن‌همه وزنه‌های سنگینی که کاغذها را نگه می‌داشتند
در روزهای داغ تابستان، با پنجره‌های باز
و پنکه‌های بلند، که تاب می‌خوردند به اطراف
و مردان پیراهن‌پوش که خم می‌شدند از پنجره‌ها
تا شاید نسیمی بوزد

🔸بدرود به آویزهای کلاه و کلاه‌های‌های آویزان از آن‌ها
و دیگر مردانی نیستند و دیگر پدرم نیست
پدرم هم که دیگر نیست

🔸بدرودی دیگر هم به آن‌ ماشین حساب و به آن میخ آهنین، که یادداشت‌ها را بر آن به صلابه می‌کشیدند
چشم بر هم گذاشتی و همه‌شان رفتند

🔻ولی تو بمان ای گیره‌ی کاغذ
تو بمان، ای کش لاستیکی
ای هماره حافظان نظم و منطق و ادراک
از آن روزهای سالن و باتوم
از آن‌ نسخه‌های عصرگاهی و فیلم‌های خبری
تا امروز که حاَضر به یراق
دوتایی نشسته‌اید در اتاقک کارمندی
در آسمان‌خراشی شیشه‌ای، به انتظار

🔻به انتظار زنی که چشم دوخته به صفحه نمایش
و با موش‌واره‌ای، از میان همه موجودات، فیلی را بارگذاری می‌کند
و تصویرش را رنگارنگ، چاپ می‌کند
عظمت حیوان جاری می‌شود در سیم
و آن‌گاه، سه فیل در دستان زن جان می‌گیرند و رقم می‌خورد اعجازی در یک کپی سه‌برگی.

@post_book
🌈 امروز که به مناسبت سالروز میلاد امیر مؤمنان علیه السلام با حضرت استاد دکتر محمود مهدوی دامغانی صحبت می‌کردم با اشاره به اوضاع و احوال این روزهای کشور فرمود:
هر گاه این آیه سوره یونس را می‌خوانم که خداوند می‌فرماید: به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود در مصر خانه‌هایی فراهم آورید و همان خانه‌ها را جای نماز و عبادت خود گیرید ‌به وظیفه خانه‌نشینی خود بیشتر پی می‌برم.
در تفاسیر هم این معنای خانه‌نشینی به عنوان یکی از وجوه محتمل «و اجعلوا بیوتکم قبلة» آمده است.
@post_book
🌈 لطف سفر در چیست؟
نود در صد به توقعات و شور و شوق قبل از آن،
و ده در صد به تجدید خاطراتش.
🔹ادوارد استریتر

پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا
@post_book
🌈 قیصر امین‌پور

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

پس فعلا #در_خانه_بمانیم
#کرونا

@post_book
🌈 شفیعی کدکنی

شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می‌خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده‌ها خاموش‌اند
نعره و عربده باده گسارانت کو؟
چهره‌ها دَر هم و دل‌ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

ولی باز هم #در_خانه_بمانیم
#کرونا

@post_book
🌈چگونه از تنهایی لذت ببریم
🔺سارا میتلند
🔺ترجمه سما قرايی

🔹به ‌نظرم عجیب است که مردم کسانی را که تصمیم می‌گیرند در آرامش خانه‌های‌شان تنها باشند «خل‌وچل» می‌دانند و اغلب طوری با آنها رفتار می‌کنند که انگار دیوانه‌اند، اما کسانی را که تصمیم می‌گیرند تنهایی یک کیلومتر بالاتر از برف مرز کوه بروند، یا با قایقی کوچک به دل اقیانوس آرام بزنند «قهرمان» می‌نامند. دقیقاً نمی‌دانم دلیلش چیست؛ شاید چون بسیاری از مردم درک نمی‌کنند – نمی‌خواهند درک کنند – که اصلاً هدف از «تنها بودن» چیست، در حالی که اول بودن در انجام دادن کاری بسیار به هیجان‌مان می‌آورد.
#در_خانه_بمانيم
#کرونا
@post_book
🌈🌺🍏💦🌷☘️_
یک‌ سال‌ اگر حسرتِ نوروز کشیدیم‌
چنگی‌ به‌ دل‌ ما نزد این‌ عید که‌ دیدیم‌

دیدیم‌ بسی‌ خنده بی‌رنگ‌ به‌ لب‌ها
یک‌ خنده برخاسته‌ از دل‌ نشنیدیم‌

ما گوشه‌نشینان‌ که‌ ره کوچه‌ ندانیم‌
چون‌ باد از این‌ خانه‌ بدان‌ خانه‌ دویدیم‌

یک‌ بوسه‌ نچیدیم‌ ز رخسار نکویان‌
وز غبن‌، چه‌ بسیار لب‌ خویش‌ گزیدیم‌

آتش‌ ز دل‌ خاک‌ دماندند جوانان‌
از آتشِ افروخته‌، چون‌ دود رمیدیم‌

سرخی‌ت‌ ز من‌، زردی من‌ از تو نگفتیم‌
مانند شرر از سر آتش‌ نپریدیم‌

چون‌ ماهی زندانی در تُنگ بلورین‌
رفتیم‌ ز هر سوی‌ و به‌ دیوار رسیدیم‌

دل‌مرده‌ کجا و سرِ سیر و هوسِ گشت‌؟
گامی‌ دو سه‌ در خانه خود هم‌ نچمیدیم‌

با این‌همه‌، پیوند گسستیم‌ اگر از جان
‌ای‌ عید کهنسال‌، دل‌ از تو نبریدیم‌

#محمد_قهرمان
#مشهد_شناسی
@post_book
اينجا مشهد است؛
شهری شرقی، با صبحی روشن و تابناک و سپيده‌ای زودخيز
شتابان‌ترين شهر در ميزبانی آفتاب پگاهان
شهری مثل هيچ جا؛
مانده در پهندشتی گسترده، در ميانه رشته‌های درازِ دو کوه: از هزارمسجد تا بينالود
مانده در تنگنايی نفس‌گير، در ميانه شيوه‌های گونه‌گون دو زندگی: از غرب تا شرق
مانده در حيرتی توان‌سوز، در ميانه ضرباهنگ ناهمسوی دو زمان: از ديروز تا فردا
@post_book
آمده‌ام شيفته و شيدای حرم
هسته هستی‌بخش مشهد
جايی که خورشيد هر صبحگاه در آغاز دميدن، بر آن بوسه می‌زند:
حَرَم، حريم محترم و حُرمت‌بخش انسان‌ها
نماد ديرينه اين شهر
با نقش‌نقش گل و پرنده
با رنگ‌رنگ لاجورد و فيروزه
با کتيبه‌کتيبه شعر و شعور
با آسمان‌آسمان هنر
پرطَپش از بازی دل‌انگيز رنگ‌ها و خط‌ها و نگاره‌ها
@post_book
🌈خواندن روايت‌های #رضا_اميرخانی با آن رسم‌الخطِ کذايی‌اش، مثل رانندگی در بزرگراهی است که سرتاسر آن را دست‌انداز کاشته باشند؛ برای همين است که به جای هشت ساعت بايد ده ساعت وقت بگذاری و #نيم_دانگ_پيونگ_يانگ را تمام کنی، اما خواندن روايت دلچسب نويسنده از #کره_شمالی، به تحمل نگارش واژه‌هايی مثل فوت‌باليست و فرمان‌ده و زای‌مان و کم‌بود و ام‌روز و ره‌بر و ده‌ها از اين قبيل، می‌ارزد.
خوبی نوشته‌هايش اين است که همان نيم‌دانگ از شش دانگ واقعيتِ کره را که ديده، خوب ديده و بدون حاشيه‌پردازی خوب روايت کرده است. خودش درست گفته است که: «بنا ندارم شبه يک گردش‌گر، شرح مستوفا بدهم از بازديدها، تکرار آن‌چه در شبکه‌ی جهانی در دست‌رس است، کار من نيست. با يک جست‌وجو می‌شود به‌ش رسيد...من چيزی را می‌نويسم که اولا مربوط به نگاه خودم باشد و در ثانی به کار مخاطب بيايد. باقی نه در وظيفه‌ی من است و [نه] در حوصله‌ی مخاطب».(ص42)
#نيم_دانگ_پيونگ_يانگ روايت دو سفر به کشوری تحت حاکميت ديکتاتوریِ حزبی است که کمتر چيزی از آن می‌دانيم و نويسنده با زيرکیِ ستودنی‌اش توانسته است به اندکی از لايه‌های آن دست يابد و برای ما ترسيم کند.
@post_book
🖤 روح آن آزاده‌مرد در بهشت آرام باد
@post_book
🔹 با آرزوی رحمت و غفران برای مرحوم رضا بابايی، گفتار او در باره کتاب «ديانت و عقلانيت» بازنشر می‌شود.