پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
📕 هنر ظريف بی‌خيالی
🔸 رويکردی نامتعارف به خوب‌زيستن
🔹 نوشته مارک منسون
🔹 ترجمه رشيد جعفرپور
🔹 ويراسته بابک عباسی
🔹 نشر کرگدن 1397

🇯🇵 در آخرين ماه‌های سال 1944، پس از گذشت تقريباً يک دهه از جنگ، اوضاع ژاپن بر وفق مراد نبود. اقتصادش در حالی فروپاشی بود. ارتش در نيمی از آسيا پراکنده شده بود و مناطقی که تصرف کرده بودند حالا مثل يک دومينو در حال از دست رفتن بود و نيروهای امريکايی در حال تصرف آن مناطق بودند. شکست اجتناب‌ناپذير می‌نمود.
🇯🇵 در 26 دسامبر 1944، سرهنگ دوم ارتش سلطنتی ژاپن، هيرو اونادا، به جزيره کوچک لوبانگ در فيليپين اعزام شد. مأموريت او اين بود که تا حد ممکن پيشروی امريکا را آهسته کند و به هر قيمتی ايستادگی کند و بجنگد و هيچ‌گاه تسليم نشود. هم او و هم فرمانده‌اش می‌دانستند اين اساساً مأموريتی انتحاری است.
🇯🇵 در فوريه 1945، نيروهای امريکايی به جزيره لوبانگ رسيدند و مقتدرانه آن را فتح کردند. ظرف چند روز، بيشتر نيروهای ژاپنی تسليم يا کشته شدند، اما اونادا و سه نفر از سربازانش توانستند در جنگل مخفی شوند. از آنجا جنگی چريکی عليه نيروهای امريکايی و ساکنان محلی ترتيب دادند...
🇯🇵 در آگوست همان سال... ايالات متحده بمب‌های اتمی را بر شهرهای هيروشيما و ناکازاکی انداخت. ژاپن تسليم شد و بزرگ‌ترين جنگ تاريخ بشر به پايان دراماتيک خود رسيد.
🇯🇵 اگر چه هزاران سرباز ژاپنی در کل جزاير اقيانوس آرام پراکنده بودند، اما بيشترشان مثل اونادا در جنگل‌ها پنهان شده بودند و خبر نداشتند جنگ به پايان رسيده است. اين نيروها همچنان به جنگيدن ادامه می‌دادند. اين مشکلی جدّی در بازسازی خرابی‌های جنگ در آسيای شرقی به شمار می‌آمد و دولت‌ها تصميم گرفتند فکری بکنند....
🇯🇵 اونادا که تقريباً نيمی از عمرش را در جنگل‌های لوبانگ گذرانده بود، ديگر تنهای تنها شده بود...
🇯🇵 ماه‌ها گذشت و داستان اونادا به يک افسانه محلی در ژاپن تبديل شد، داستان قهرمانی که آن قدر مخبّط بود که آدم باورش نمی‌شد واقعاً وجود داشته باشد. عده‌ای او را ستايش و عده‌ای ديگر سرزنشش می‌کردند، عده‌ای گفتند او بهانه‌ای برای افسانه‌سرايی کسانی است که می‌خواهند همچنان به ژاپنی که سال‌ها پيش نابود شده، اعتقاد داشته باشند...
🔹 انسان‌ها معمولاً قسمت اعظم زندگی‌شان را به اهداف بی‌فايده و مخرّب اختصاص می‌دهند. از قرار معلوم اين اهداف هيچ توجيهی ندارند...
🔹 هيرو اونادا در 1974به ژاپن بازگشت و می‌شود گفت در کشورش به آدمی سرشناس تبديل شد. دائماً به گفت‌وگوهای تلويزيونی و راديويی دعوت می‌شد. سياست‌مداران باافتخار با او دست می‌دادند. او يک کتاب نوشت و حتی دولت پول زيادی به او داد.اما آنچه بعد از بازگشت به ژاپن ديد هراسانش کرد. يک کشور کاپيتاليست و مصرف‌گرا با فرهنگی مصنوعی که به تمام سنت‌ها و افتخاراتی که نسل اونادا با آنها بزرگ شده بود پشت کرده بود.
اونادا تلاش کرد از اين شهرتی که به دست آورده در جهت تبليغ ارزش‌های ژاپن قديم استفاده کند، اما در آن جامعه حرف‌هايش خريداری نداشت. به او به عنوان يک جاذبه توريستی نگاه می‌کردند تا يک متفکر فرهنگی. يک مرد ژاپنی که از ماشين زمان بيرون آمده بود تا همگان را شگفت‌زده کند، مثل يک عتيقه در موزه.
@post_book
🌈 واقع‌نگری
🔹نوشته هنس روسلینگ
🔹ترجمه عاطفه هاشمی و سید حسن رضوی
🔹نشر میلکان ۱۳۹۷

🔸کتاب با ۱۳ پرسش در باره فقر و ثروت، رشد جمعیت، تولد، مرگ، تحصیلات، سلامت، جنسیت، خشونت، انرژی و محیط زیست در جهان امروز شروع می‌شود و از شما می‌خواهد که به آن‌ها پاسخ دهید؛ پرسش‌هایی از این دست:
🔻در میان کشورهای کم‌درآمد جهان، چند درصد از دخترها تحصیلات ابتدایی‌شان را به پایان می‌رسانند؟
الف. بیست‌درصد
ب.چهل‌درصد
ج. شصت‌درصد

و در ادامه می‌گوید: تمام گروه‌های انسانی که سوال‌ها را برایشان مطرح کردم، جهان را وحشتناک‌تر، خشونت‌بارتر، و ازدست‌رفته‌تر از چیزی می‌دانند که واقعاً هست و در نهایتِ تعجب اظهار می‌دارد که بیشترِ افراد تحصیل‌کرده‌ای که دغدغه مسائل جهان را دارند، به سوال‌ها پاسخ غلط دادند.
🔸احتمالا ما و شما هم از همان دسته‌ای هستیم که فکر می‌کنیم دنیا دارد بدتر می‌شود، اما این کتاب به ما می‌گوید که شما فکر نمی‌کنید بلکه حسّ می‌کنید. درست است که همه چیز خوب نیست و هنوز خیلی باید نگران باشیم، اما نادیده گرفتن پیشرفت‌هایمان هم به همان اندازه احمقانه و استرس‌زا است.
🔸کتاب می‌گوید شاید خیلی آدم‌ها امیدشان به کل انسانیت را از دست داده باشند، در حالی که روش‌هایی که برای بهبود دنیای‌مان از آن‌ها استفاده می‌کنیم، کاملا کارسازند؛ مثلا همین تحصیل دختران، که یکی از بهترین ایده‌های دنیا بوده است و اگر زنان تحصیل‌کرده باشند، اتفاق‌های فوق‌العاده زیادی در جوامع رخ می‌دهد.
🔸خوب است بدانید که در پرسش آغازین، پاسخ درست گزینه ج است و این یکی از روشنگری‌هایی است که ما را به واقع‌نگری می‌کشاند و به ما تلنگر می‌زند که دنیا آن قدرها هم که فکر می‌کنیم بد نیست.
@post_book
🌈زنوارگی در اندیشه ابن‌عربی

🔹به یکی از صوفیان گفته شد: اَبدال چند نفرند؟
🔹گفته است: چهل نفس.
🔹گفته شد: چرا نمی‌گویی چهل مَرد؟
🔹گفت: گاه در میان آنان زنانی نیز وجود دارند.
@post_book
🌈 دکتر محمد مسجدجامعی در يکی از مقاله‌های مندرج در کتاب تازه‌انتشاريافته «ايران و ژئوپليتیک منطقه؛ پيداها و ناپيداها» با عنوان «مرجعيت آيت‌الله سيستانی و مسأله عراق» دو خاطره نقل می‌کند:
1⃣ خاطره اول:
اخضر ابراهيمی ـ وزير خارجه اسبق الجزاير ـ که از ديپلمات‌های قديمی و برجسته عرب است، پس از سقوط صدام، نماينده سازمان ملل در مسائل عراق شد. سال‌ها پيش، او به يکی از ديپلمات‌های عالی‌رتبه ما گفته بود:
در اوايل مأموريتم، هنگامی که در بغداد بودم، از من خواستند به ملاقات آيت‌الله سيستانی بروم.
پرسيدم: ايشان کيست؟
گفتند: عالِم بزرگ شيعيان است و در نجف سکونت دارد.
بالاخره با اکراه پذيرفتم و عازم نجف شديم. اوضاع به‌هم‌ريخته نجف و کوچه‌های تنگ و مخروبه‌ای که به خانه ايشان منتهی می‌شد، بر اکراه و بی‌ميلی من افزود و از اينکه اين دعوت را پذيرفته بودم، ناراحت بودم. تا آن‌که ملاقات دست داد. در باره وضعيت جهان عرب و موقعيت عراق صحبت‌های مختلفی انجام شد و ايشان گفتند:
آقای حسنين هيکل در فلان کتابش می‌گويد که در يکی از روزهای دهه شصت، من و اخضر ابراهيمی و فرد ديگری که نامش را فراموش کرده‌ام، در يکی از کافه‌های بيروت نشسته بوديم و در باره وضع اعراب و آينده آن‌ها صحبت می‌کرديم و چنين آرزويی را داشتيم.
ابراهيمی به ديپلمات ما می‌گويد: از اين داستان و از حضور ذهن ايشان تعجب کردم، و مدتی بعد در ملاقاتم با هيکل اين داستان را به او گفتم و او هم تعجب کرد که عالِمی در گوشه نجف از آرزوهای «ترقی‌خواهانه» آنان که در رأس ناسيوناليست‌های عرب آن ايام بودند، مطّلع باشد.
سپس آقای هيکل يک دوره از کتابش را داد که به ايشان هديه کنم.
در ملاقات بعدی، کتاب‌ها را تقديم کردم و ايشان ضمن تشکر و ابلاغ سلام، گفتند که من اين کتاب‌ها را خوانده‌ام، اما چون هديه است می‌پذيرم.

🔸🔹 [اين ماجرا را از جناب حجت‌الاسلام و المسلمين آقای شهرستانی نيز شنيده‌ام، با اين افزوده که استشهاد حضرت آيت‌الله به گفت‌وگوی آن سه تن در کافه بيروت با محوريّت لزوم مردم‌سالاری و احترام به رأی آحاد ملّت در انتخاب نوع حکومت برای هر کشور بوده است و حضرت آيت‌الله با اين اشاره خواسته‌اند به ابراهيمی بفهمانند شما که چهار دهه پيش برای اين آرمان‌ها و آرزوها حرف می‌زديد و مبارزه می‌کرديد، اينک نيز بايد در برابر خواست مردم عراق سر تسليم فرود بياوريد و به حاکميت ملت تن دهيد.]

2⃣ خاطره دوم:
حدود پنج سال پيش، روزی از خليفه‌گری کلدانی ـ کاتوليک‌های تهران، با دفتر من در دانشکده روابط بين‌الملل وزارت خارجه تماس گرفتند و گفتند که آقای پاتريارک ايمانوئل دِلّی مايلند به ديدن شما بيايند. ساعتی بعد ايشان به همراه چهار اسقف عراقی ديگر به دانشکده آمدند.... [مرکز آن‌ها در بغداد است و از همين رو پاتريارک آن‌ها يعنی پاتريارک بيداويد هم در اين شهر استقرار داشت] ايشان کمی پس از سقوط صدام، در لبنان فوت کرد. جانشين وی آقای ايمانوئل دِلّی شد که ايشان هم مدتی پيش درگذشت.
به هر حال، آقای دلّی خاطره اولين ملاقاتش را با آيت‌الله سيستانی نقل کرد و گفت که در مدت 35 دقيقه‌ای که خدمت ايشان بوديم، ايشان به صورت دوزانو و بدون کمترين حرکتی بر زمين نشسته بودند. در حالی که من هفده بار اين‌پا و آن‌پا شدم. نکته مهم اين بود که او گفت: آيت‌الله سيستانی به ما گفتند: ما نمی‌خواهيم شما مسلمان شويد، شما مسيحی بمانيد و از جماعت خودتان بخواهيد که در عراق بمانند و آن را ترک نکنند و ما از هر کمکی که بتوانيم دريغ نخواهيم کرد.

@post_book
🌈 موآ؛ سفرنامه و عکس‌های ويتنام
🔸 منصور ضابطيان🔻

🔹برای آماده شدن غذا انتظار چندانی نمی‌کشم. غذايی که سفارش داده‌ام چيزی شبيه پَن‌کيک است که با برنج درست کرده‌اند و گذاشته‌اندش روی برگ‌های سبزی شبيه برگ گلايل که آدم را ياد مجالس ختم می‌اندازد، اما بعدتر می‌فهمم که اين برگ‌ها برگ خردل بوده‌اند. توی يک سبد بزرگ هم مقادير زيادی کاهو و نعنا و ريحون و چند جور سبزی ديگر می‌آورند که باعت می‌شود به فضل‌الله خدا بيامرزی بدهم (فضل‌الله باغبانِ باغ پدری‌ام در نزديکی مشهد بود که خدابيامرز هميشه برای گاوهايش در همين ابعاد و اندازه علف می‌ريخت).
@post_book
🌈سفرنامه ابن‌بطوطه
🔹با ترجمه دکتر محمدعلی موحّد

🔻... از این روضه کرامت‌ها ظاهر می‌شود که منشأ همه عقیده مردم بر اینکه قبر علی(ع) در آن است همان کرامت‌ها می‌باشد.
🔻از جمله آن که در شب بیست‌وهفتم رجب که (ليلة المَحيا) می‌نامند عراقیان و خراسانیان و فارسیان و رومیان گروه‌گروه، سی‌تن و چهل‌تن، بعد از نمازِ خفتن، در آن جا گرد می‌آیند و بیماران افلیج و زمین‌گیر را روی ضریح مقدس می‌گذارند و خود به نماز و ذکر و قرآن و زیارت مشغول می‌شوند، و چون پاسی از شب گذشت همه مریض‌ها که شفا یافته و صحیح و سالم گشته‌اند، برخاسته ذکر لااله‌الاالله محمدرسول‌الله علی‌ولی‌الله می‌گویند.
🔻و این‌حکایت در میان آنان به حد استفاضه رسیده و گرچه من خود آن شب را درک نکردم، داستان آن را از اشخاص مورد اعتماد شنیدم و در مدرسه حرم سه تن از این اشخاص را دیدم که هر سه زمین‌گیر بودند؛ یکی از روم آمده بود، و دیگری از اصفهان، و سومی از خراسان، از حالشان جویا شدم، گفتند: امسال به ليلةالمَحيا نرسیده‌اند و منتظرند که سال آینده آن شب را درک کنند.
🔻در این شب مردم از شهرهای مختلف در نجف جمع می‌شوند و بازار بزرگی در آن شهر برپا می‌شود که تا مدت ده روز برقرار می‌ماند.
@post_book
🌈 مرحوم محمدتقی مدرّس رضوی در شرح حال خواجه نصيرالدين طوسی می‌نويسد:
🔻 در چهارم شعبان، سلطان عزالدين صاحب روم در حدود تبریز بر هلاکو وارد شد و چون در مقابل لشکر مغول ايستادگی نموده و جنگ کرده بود، هلاکو نسبت به او بی‌التفات بود؛ در اين وقت گناه او را عفو کرد و از سر قتل او درگذشت.
خواجه نصيرالدين طوسی که در آن موقع حضور داشت، به عرض رسانيد که:
سلطان جلال‌الدين خوارزمشاه پس از آن‌که از لشکر مغول منهزم گشت، به تبريز در آمد، لشکريانش بر مردم تعدّی می‌کردند و مال رعيت به‌زور می‌گرفتند. آن حال به سلطان گفتند تا لشکريان را از آن عمل باز دارد؛ در جواب گفت:
ما اين زمان جهانگيريم نه جهاندار، و در جهانگيری رعايت حال رعيت شرط نيست، چون جهاندار شويم، فريادخواه را داد بدهيم.
هلاکوخان گفت:
ما بحمدالله هم جهانگيريم و هم جهاندار؛ با سرکش و دشمن جهانگيريم و با مطيع و دوست جهاندار، نه چون جلال‌الدين به ضعف و عجز مبتلا و گرفتار.
@post_book
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌈 کتاب 《شهر از نو》از زبان نوید پورمحمدرضا
@post_book
🔅 بازخوانی شعر بلند محمدکاظم کاظمی
🌈 به بهانه دل‌شکستگی اين روزهای مهمانان افغانستانی ما

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام - که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندَم
تمام مردم این شهر می شناسندَم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن‌ملجم شد


چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله‌اکبرم آنجاست

شکسته بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده‌ام، از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
و چند بُتّه‌ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا‌امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بِحِل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرَم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرَم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلّک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان - هرکه هست - آجر باد

yon.ir/noiIt
🌈در حال رانندگی در جاده‌ای روستانی، ماشينم در گل‌ولای حاصل از آبياری قطعه زمينی کشاورزی فرو رفت، و در تلاش برای رهايی از اين مخصمه، پاره‌های گل نه تنها بر بدنه ماشين که تا شيشه‌ها و سقف هم پاشيد؛ بيرون که آمدم و به سوی شهر راندم، به اولين کارواش حاشيه شهر پناه بردم تا ماشين را با آن شکل و شمايل در خيابان‌های شهر به نمايش نگذارم.
🚘ماشين را به شويندگان سپردم و در گوشه‌ای نشستم. در هياهوی صدای فشار آب و زوزه جاروهای برقی، جوان‌های کارگر با آواز بلند هم را صدا می‌زدند و خاطره تعريف می‌کردند و در هر جمله‌شان يکديگر را به ناسزايی و بدوبيراهی می‌نواختند. خطاب‌هايشان چنان عادی بود که گويی واژه‌های رکيک و فحش‌های ناموسی و تعريف از مصرف مواد و پرداختن به تبهکاری و فساد، برايشان هيچ معنای بدی نداشت . . .
🌀خودروهای مختلف يکی يکی می‌آمدند و می‌رفتند و در رفتار جوانان هيچ تغييری پيدا نبود؛ تا اينکه زن و مردی در يک ماشين وارد شدند، مرد مشغول سفارش شستشوی خودرو شد و بانو پياده شد و بر سکّويی در کنار آن فضای مردانه نشست؛ نگاهی به دوروبَر انداخت و سرش را در گوشی‌اش فرو برد؛ هيچ چيز جز «ادب گفتاری» جوانان حاشيه شهر عوض نشد؛ ديگر نه از بدوبيراه خبری بود و نه از خاطرات راست و دروغ؛ فضا پاکيزه شد و نفسِ حضور بانويی که آرام و خاموش در گوشه‌ای نشسته بود، همه چيز را دگرگون کرد ... به فکر فضای مردانه ورزشگاه‌ها افتادم که آيا، با صرف نظر از احکام شرعی و الزامات قانونی و شرايط عرفی، آن‌جا هم با حضور بانوان ديگرگونه خواهد شد؟ و آيا اصلاً مگر صدور احکام و وضع قوانين و فراهم‌سازی شرايط عرفی، چيزی جز همين استواری رفتار و پاکيزگی گفتار را در نظر دارد؟
@post_book
🌈کمترین تحریری از یک آرزو این است
🌈آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
@post_book
🌈 دن‌کيشوت‌های ايرانی
🔹دکتر بيژن عبدالکريمی
🔸نشر نقد فرهنگ زمستان 1397
🔻 «دن‌کيشوت‌های ايرانی» رمانی است تاريخی، با نگاهی مستقيم به يکی از گرايش‌هايی که به جای فکری يا دينی يا مذهبی ناميدن آن، بايد آن را برخاسته از اميال شخصی و خودبزرگ‌بينی‌های يکی دو نفر و ساده‌لوحی و زودباوری جماعتی دانست که به دنبال آنان راه افتادند و سال‌هايی چند، کشور و به‌خصوص محافل مذهبی آن را با چالش‌های بزرگی روبه‌رو کردند و پندارهای خود را چنان با آب و تاب به خورد گروهی از مردم دادند، و آنان را به صحنه آوردند که پای سياست را به رويارويی مسلحانه با مردم کشاندند.
🔻 هر کسی که خواسته باشد در باره شيخيه و بابيه و بهائيت و پيشينه و زمينه‌های رشد آن در بستر تاريخ کشور به اطلاعات ارزنده‌ای دست يابد، ناگزير است که به اين کتابی که در رو و پشت جلد آن، هيچ نشانی از اين موضوع ندارد رجوع کند و از قلم دکتر بيژن عبدالکريمی به داده‌های ارزشمندی دست يابد که نمی‌توان همه آن‌ها را به صورت يکپارچه و پياپی در جای ديگری خواند.
چهره‌پردازی‌های دقيق نويسنده از نقش‌آفرينان آغازين فرقه‌ای که با خودموعودپنداری و گزافه‌گويی‌های هدفمندشان توانستند با فريب گروهی از مردم، موجی خطرناک و درازدامن را در دل جامعه اسلامی و شيعی قرن نوزدهم ميلادی رها کنند، و ريزبينی‌های وی در ترسيم روابط و مناسبات ميان آنان، از امتيازاتی است که تنها در اين کتاب می‌توان يافت؛ هر چند نويسنده با تأکيد بر رمان بودن اثرش، در هيچ جای کتاب منبع و مأخذی را نياورده و بدين وسيله، آن را از قفسه کتاب‌های مرجع جدا کرده است.
http://uupload.ir/files/ik3i_001.jpg
🌈 انديشه و انديشه‌ورزی
🔸️ نوشته دکتر فرهنگ رجايی
🔹️ نشر فرهنگ جاويد 1398

کتاب می‌پرسد: انسان چگونه می‌تواند زندگی جمعی خويش را سامان دهد؟
و پاسخ می‌دهد: با انديشه‌ورزی.
ـ در چه مقوله‌ای؟
ـ قانون عقل جهانداری.
ـ انديشه‌ورزی برای چه؟
يافتن بينش درست.
... و اين بينش درست را در پرتو آرای نُه دانشور شرقی و غربی پی می‌گيرد... از حميد عنايت تا کِنِت تامسن.

نويسنده با يادکرد تجربه‌های زيسته خود با هر يک از اين دانشوران نگاه آنان را بازمی‌کاود؛ و نمونه را پيرامون حميد عنايت می‌نويسد:

🔸️ جذابيت حميد عنايت (1311-1361) برای من در بعدازظهر پاييزی سال 1351 آغاز شد. در آن موقع، در سرازيری خيابان غربی داخل محوطه دانشگاه تهران، يعنی مابين کتابخانه مرکزی و دانشکده حقوق و علوم سياسی، بر روی سنگ پرچين پله‌هايی نشسته بودم که به محوطه مقابل دانکشده حقوق منتهی می‌شود. استادی که آرام و متين از دانشکده بيرون می‌آمد، نظرم را جلب کرد. او به سوی پله‌ها و رو به من در حرکت بود. وقتی نزديکم رسيد برخاسته و عرض اب کردم. با مهربانی ايستاد و لبخندزنان خود را معرفی کرد و با آرامش گفت: «من حميد عنايت هستم.» بعد، از کيستی‌ام پرسيد و اين‌که چی می‌کنم. نکته قابل توجه اين‌که از قيل‌وقال مدرسه نپرسيد، بلکه از آخرين کتابی که خوانده‌ام و از سؤالاتی که برای يافتن آن‌ها تشنه هستم پرسيد.
حد و ميزان دست‌وپاچه شدنم قابل توصيف نيست، اما فروتنی توأم با حضور آمرانه ايشان هم شادم کرده بود و هم جرئتم داد که از کتاب «فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطه ايران» (1340) که آن روزها می‌خواندم بگويم.
با کمال دقت به حرف‌هايم گوش داد. چنان توجه او برايم تشويق‌آميز بود که هنوز فکر می‌کنم واقعی‌ترين تجربه زندگی‌ام بوده است. اين واقعه پنجره‌ای به معلّمی و بالاتر از آن، به ضخسيت انسانی وی برايم باز کرد که موجب شد در درس‌هايی که در دانشگاه ارائه می‌داد شرکت کنم و سلوک و رفتارش را از نزديک زير نظر داشته باشم.
@post_book
🌈 باز هم از کتابِ
🔹انديشه و انديشه‌ورزی
🔻نوشته دکتر فرهنگ رجايی

🔹زمانی در دوران دانشجويی در يکی از سلسله گفت‌وگوهايم با استاد بزرگ سياست و روابط بين‌الملل اينيس کلاد (1922-2013) بود که تعامل فکری زير رخ داد:
برای استاد ابتدا دعای معروف به «آرامش» را که منسوب به حضرت مسيح(ع) است، عرض کردم، که اين چنين است:

«خداوندا، به من شهامت عطا کن تا آنچه را که در گستره توانايی من است تغيير بدهم؛
صبرم عطا کن تا آنچه را که قادر نيستم تغيير بدهم، تحمّل کنم؛
و به من حکمت عطا کن تا تفاوت آن‌ها را تشخيص دهم.»

در خود احساس غروری داشتم که حرف بامعنايی زده‌ام. کلاد با چهره آرام و کلام حکمت‌آلود هميشگی‌اش گفت: «من با اين دعا يک مسئله دارم!»

من که يکّه خورده بودم، بی‌صبرانه گوش می‌دادم. او که تعجب را در چهره من ديده بود، صدايش را حتی لطيف‌تر کرد و چنين ادامه داد:
«مفروض اين دعا اين است که همه چيز بايد تغيير کند که بعضی در توان ما هست و برخی نيست، در حالی که بسياری چيزها را نبايد تغيير داد. در واقع، آنچه جوامع انسانی را قوام، استواری، و تداوم می‌بخشد، داشتن به‌اندازه، به‌جا و به‌موقع از مقداری محافظه‌کاری است.» و در ادامه از من خواست که قدری آثار فيلسوف ايرلندی ادموند بِرک (1729-1797) را بخوانم. بعدها نه فقط برک را خواندم که در درس‌های خود وی را تدريس کردم، به فضيلت برخورداری از فهم درستی از محافظه‌کاری آشنا شدم، منتهی همان طور که کلاد يادآور شد، «به‌اندازه، به‌جا و به‌موقع» و اين بصيرت کلاد نه فقط در مورد محافظه‌کاری که در باره هه ابعاد زندگی صادق است.
@post_book