☘ چهره باشکوهی که علی علیهالسلام در خطبه ۱۶۰ نهجالبلاغه از پیامآور خدا به نمایش میگذارد، چندان زیبا و دلربا است که آدمی را به شکر پیروی از چنین پیشوایی وامیدارد.
🔻 از پیامبر پاک و پاکیزهتر خویش الگو بگیر؛
🔻او از دنیا اندکی خورد، و به آن اندک هم حتی گوشهچشمی نینداخت.
🔻پهلوهایش از همه مردم دنیا باریکتر، و شکمش از دنیا، تهیتر از دیگران بود.
🔻دنیا به او پیشنهاد شد، اما از این که آن را بپذیرد، سر برتافت.
🔻 هرگاه دانست که
خداوند چیزی را ناپسند دارد، او نیز ناپسندش داشت،
یا چیزی را کوچک میشمارد، او نیز کوچکش شمرد.،
یا چیزی را خُرد میداند، او هم خُردش داشت.
🔻بر زمین غذا میخورد
🔻بندهوار مینشست
🔻پاپوشش را با دست خود پینه میزد
🔻و جامهاش را با دست خود وصله میکرد.
🔻بر الاغ برهنه مینشست و کسی را هم بر تَرک خود مینشاند.
🔹 باری که بر آستان سَرایش پردهای نگارین میبیند، - به یکی از همسرانش - میگوید:
"این را از من پنهان دار؛ که هر گاه آن را میبینم دنیا و آرایههای آن را به یاد میاورم".
🔻 او با دل روی از دنیا برگرداند
و یاد آن را در جانش میراند
و دوست داشت که آرایههای آن در برابر دیدگانش نباشد، تا جامه فاخری از آن برنگیرد، و آن را قرارگاه نداند، یا به ماندن در آن امید نبندد.
🔻 دنیا را از جان بیرونکرد
و از دل دور افکند
و از برابر دیده پنهان داشت
... آری، هر که چیزی را ناخوش داشته باشد، این را نیز ناخوش دارد که بدان بنگرد یا نامش نزد او برده شود.
🔻 در زندگی پیامبر نکتههایی است که تو را به بدیها و کاستیهای دنیا راه مینماید:
او و نزدیکانش گرسنه بودند،
و با نزدیکیِ بسیاری که به درگاه خداوند داشت، زیورهای دنیا از او دور داشته شد.
🔹اینک هر خردمندی از خود بپرسد که:
آیا خدا با این کار، محمد را ارج نهاده یا خوارَش کرده؟
🔻... هر که اهل الگوگیری است، از پیامبرش پیروی کند، و راه او را بپوید، و به هر جا که او در آمد در آید، که اگر چنین نکند از هلاکت ایمن نیست.
🔻او با شکم گرسنه از دنیا رفت و سالم به آخرت در آمد.
🔻تا آنگاهی که عمرش سر آمد، سنگی بر سنگی ننهاد.
🔻پس چه منّت بزرگی خداوند بر ما دارد که..
پیشوایی را به ما ارزانی داشت.. تا از او پیروی کنیم
و رهبری را.. که راه او را بپوییم.
@post_book
🔻 از پیامبر پاک و پاکیزهتر خویش الگو بگیر؛
🔻او از دنیا اندکی خورد، و به آن اندک هم حتی گوشهچشمی نینداخت.
🔻پهلوهایش از همه مردم دنیا باریکتر، و شکمش از دنیا، تهیتر از دیگران بود.
🔻دنیا به او پیشنهاد شد، اما از این که آن را بپذیرد، سر برتافت.
🔻 هرگاه دانست که
خداوند چیزی را ناپسند دارد، او نیز ناپسندش داشت،
یا چیزی را کوچک میشمارد، او نیز کوچکش شمرد.،
یا چیزی را خُرد میداند، او هم خُردش داشت.
🔻بر زمین غذا میخورد
🔻بندهوار مینشست
🔻پاپوشش را با دست خود پینه میزد
🔻و جامهاش را با دست خود وصله میکرد.
🔻بر الاغ برهنه مینشست و کسی را هم بر تَرک خود مینشاند.
🔹 باری که بر آستان سَرایش پردهای نگارین میبیند، - به یکی از همسرانش - میگوید:
"این را از من پنهان دار؛ که هر گاه آن را میبینم دنیا و آرایههای آن را به یاد میاورم".
🔻 او با دل روی از دنیا برگرداند
و یاد آن را در جانش میراند
و دوست داشت که آرایههای آن در برابر دیدگانش نباشد، تا جامه فاخری از آن برنگیرد، و آن را قرارگاه نداند، یا به ماندن در آن امید نبندد.
🔻 دنیا را از جان بیرونکرد
و از دل دور افکند
و از برابر دیده پنهان داشت
... آری، هر که چیزی را ناخوش داشته باشد، این را نیز ناخوش دارد که بدان بنگرد یا نامش نزد او برده شود.
🔻 در زندگی پیامبر نکتههایی است که تو را به بدیها و کاستیهای دنیا راه مینماید:
او و نزدیکانش گرسنه بودند،
و با نزدیکیِ بسیاری که به درگاه خداوند داشت، زیورهای دنیا از او دور داشته شد.
🔹اینک هر خردمندی از خود بپرسد که:
آیا خدا با این کار، محمد را ارج نهاده یا خوارَش کرده؟
🔻... هر که اهل الگوگیری است، از پیامبرش پیروی کند، و راه او را بپوید، و به هر جا که او در آمد در آید، که اگر چنین نکند از هلاکت ایمن نیست.
🔻او با شکم گرسنه از دنیا رفت و سالم به آخرت در آمد.
🔻تا آنگاهی که عمرش سر آمد، سنگی بر سنگی ننهاد.
🔻پس چه منّت بزرگی خداوند بر ما دارد که..
پیشوایی را به ما ارزانی داشت.. تا از او پیروی کنیم
و رهبری را.. که راه او را بپوییم.
@post_book
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹🔹فضیلت؛ بررسیهای اخلاقی و معرفتشناختی
🔸🔸 از زبان امیرحسین خداپرست
🔸🔸 از زبان امیرحسین خداپرست
🌈 از نامه خواندنی دکتر حسین خدیو جم به استاد شانهچی
🔹... دوست عزیز؛
🔻من اینک در چهلمین گهواره زمان گام مینهم و اعتراف میکنم که تا این لحظه در کارهای خدایی طرفی نبستهام،
و برای دیگر سرای جاودانی توشهای مناسب نیندوختهام،
جز دلی آکنده از دوستی، و زبانی ناتوان و کوتاه برای سپاس، و اندیشهای مشغول به او، گُلی ندارم که بر مزار آرزوهای از دست رفته بگذارم.
🔻در سراسر عمر خود به مسجدها و خانقاهها و دیرها و کلیساهای بسیار سر زدهام
و از نیایش پیروان مذاهب مختلف در همهجا سرودهای یکنواخت و موزون و دلنشین نام معشوق به گوشم خورده است،
و یک سروش غیبی مرا مطمئن ساخته که راههای گوناگون مخلوق به مبدأ واحدی منتهی میشود،
و با داشتن روح گذشت و برابری و برادری، همگان رستگارند.
🔻با این همه، امسال ناگهان تغییر حالی در وجود خود احساس کردم،
و در پی این دگرگونی، برات عفو و بخشودگی از فرشتهای آسمانی چون بوی گُلی، جان و دلم را نوازش داد.
🔻به پاس این موهبت بزرگ، و شکوفا شدن گلبن امید و آرزوی چندین ساله خویش، تصمیم گرفتم در پیشگاه آفریدگار، گناهانِ دانسته و ندانسته خویش را برشمرم،
پس با چنین اندیشهای، درویشانه و با صفای دل، از آن عزیز میخواهم که مرا در این راه با دعای خیر مدد فرماید.
🔻اعتراف میکنم پس از آنکه سالیان دراز، تنهای تنها، فقط با خویشتن خویش، مجاور کعبه دل بودم
و به یاد معبود یکتا، گاه و بیگاه، گوهر اشک را به الماس مژه میسودم،
ناگهان امسال در رأس چهلسالگی، هوس کعبه گِل کردم،
بدان امید که در آنجا، در پیشگاه جهانخدای یکتا، دستی به دعا بردارم،
و به یاد بشردوستان و صاحبدلان پرهنر، عذر تقصیر بخواهم،
و با گروه گناهکاران همصدا گردم،
و لبیکگویان از خطاهای جوانی پوزش طلبم،
و اگر شور و حالی دست داد تمام یاران را در این نیایش با خود شریک سازم....
🔹جم ۱۶ / ۱ / ۱۳۴۶
🔸از کتاب ارجنامه؛ آیین بزرگداشت حامیان نسخ خطی در خطه خراسان
@post_book
🔹... دوست عزیز؛
🔻من اینک در چهلمین گهواره زمان گام مینهم و اعتراف میکنم که تا این لحظه در کارهای خدایی طرفی نبستهام،
و برای دیگر سرای جاودانی توشهای مناسب نیندوختهام،
جز دلی آکنده از دوستی، و زبانی ناتوان و کوتاه برای سپاس، و اندیشهای مشغول به او، گُلی ندارم که بر مزار آرزوهای از دست رفته بگذارم.
🔻در سراسر عمر خود به مسجدها و خانقاهها و دیرها و کلیساهای بسیار سر زدهام
و از نیایش پیروان مذاهب مختلف در همهجا سرودهای یکنواخت و موزون و دلنشین نام معشوق به گوشم خورده است،
و یک سروش غیبی مرا مطمئن ساخته که راههای گوناگون مخلوق به مبدأ واحدی منتهی میشود،
و با داشتن روح گذشت و برابری و برادری، همگان رستگارند.
🔻با این همه، امسال ناگهان تغییر حالی در وجود خود احساس کردم،
و در پی این دگرگونی، برات عفو و بخشودگی از فرشتهای آسمانی چون بوی گُلی، جان و دلم را نوازش داد.
🔻به پاس این موهبت بزرگ، و شکوفا شدن گلبن امید و آرزوی چندین ساله خویش، تصمیم گرفتم در پیشگاه آفریدگار، گناهانِ دانسته و ندانسته خویش را برشمرم،
پس با چنین اندیشهای، درویشانه و با صفای دل، از آن عزیز میخواهم که مرا در این راه با دعای خیر مدد فرماید.
🔻اعتراف میکنم پس از آنکه سالیان دراز، تنهای تنها، فقط با خویشتن خویش، مجاور کعبه دل بودم
و به یاد معبود یکتا، گاه و بیگاه، گوهر اشک را به الماس مژه میسودم،
ناگهان امسال در رأس چهلسالگی، هوس کعبه گِل کردم،
بدان امید که در آنجا، در پیشگاه جهانخدای یکتا، دستی به دعا بردارم،
و به یاد بشردوستان و صاحبدلان پرهنر، عذر تقصیر بخواهم،
و با گروه گناهکاران همصدا گردم،
و لبیکگویان از خطاهای جوانی پوزش طلبم،
و اگر شور و حالی دست داد تمام یاران را در این نیایش با خود شریک سازم....
🔹جم ۱۶ / ۱ / ۱۳۴۶
🔸از کتاب ارجنامه؛ آیین بزرگداشت حامیان نسخ خطی در خطه خراسان
@post_book
🌈 گاهِ ناچیزیِ مرگ
🔻 رمانی در باره زندگانی محییالدین ابنعربی
🔻محمدحسن علوان
🔻ترجمه امیرحسین الهیاری
🔹 در این رمان با دو روایت مواجهیم: روایتی از زندگانی محییالدین بنعربی از زبان خودش، و دیگری داستان دست به دست شدن زندگینامه او یا چه بسا میراث معنوی او در طی قرون و مراحلی دشوار، از این شهر به آن شهر، از این صوفی به آن خادم و یا سلطان؛ در نهایت به دست زنی در دوران معاصر میرسد.
🔹تازگیِ متن عربی به قلم نویسنده جوان عربستانی ساکن تورنتو، ترجمه درخشان و جذاب فارسی و پرکشش بودن روایت کتاب، در کنار گزینگویههای آغاز هر فصل و جملات حکیمانه لابلای داستان، از ویژگیهای این کتاب است
🔸مذهب ما عشق است و عشق زنجیری است که قلوب خلق را به هم متصل میکند و اگر حلقهای گسست، حلقهای دیگر جای آن را خواهد گرفت.
🔸علم نادانی میزداید اما خوشبختی نمیآورد خوشبختی ور جهل است.
🔸از مردم کناره بگیر تا از تو در امان باشند نه اینکه تو از ایشان در امان باشی.
🔸اگر خداوند دوست ما باشد دیگر گلایه از چه کنیم؟
🔸هر شادی، غم، صلح، جنگ، عشق و نفرت برای ما نفَس است، اگر نباشند خفه میشویم.
🔸رؤیا اگر در سینه بماند فاسد گردد و تیره و تار و تباه شود.
🔸مساله مال، مسلمان و غیرمسلمان ندارد. پای نفع و ضرر که در میان باشد، غیرمسلمان، فقیه میشود و مسلمان از مسیحی و کلیمی و کافر زکات میستاند.
🔸برای یک صاحب قدرت چه چیزی دردناکتر از این میتواند باشد که مردم دعا کنند دیگر قدرت از آنِ او نباشد؟
🔸بیکتابی بد دردی است!
🔸اوضاع زمانه کارهای آدمی را شرحی دیگرگونه میدهد. کاری که امروز خودِ دیوانگی است شاید فردا عینِ عقل و درایت باشد.
🔸چشمها صریحتر از لبها سخن میگویند.. و البته تلختر.
🔸راه خدا یک راه است، اما راه به سوی خدا به عدد تمام انسانها است.
🔸هیچ چیز زندگی زیباتر از خود زندگی نیست.
🔸زمانی که دودِ فساد شهر را فرا گیرد دیگر مجالی برای ورود هوای پاک پیدا نخواهد شد حتی به زاویه خانقاهها؛ آنگاه رزق تنگ میآید و امید از چنگ میرود و مردم هر کار بدِ خود را به بهانه جبر و تقدیر توجیه میکنند.
@post_book
🔻 رمانی در باره زندگانی محییالدین ابنعربی
🔻محمدحسن علوان
🔻ترجمه امیرحسین الهیاری
🔹 در این رمان با دو روایت مواجهیم: روایتی از زندگانی محییالدین بنعربی از زبان خودش، و دیگری داستان دست به دست شدن زندگینامه او یا چه بسا میراث معنوی او در طی قرون و مراحلی دشوار، از این شهر به آن شهر، از این صوفی به آن خادم و یا سلطان؛ در نهایت به دست زنی در دوران معاصر میرسد.
🔹تازگیِ متن عربی به قلم نویسنده جوان عربستانی ساکن تورنتو، ترجمه درخشان و جذاب فارسی و پرکشش بودن روایت کتاب، در کنار گزینگویههای آغاز هر فصل و جملات حکیمانه لابلای داستان، از ویژگیهای این کتاب است
🔸مذهب ما عشق است و عشق زنجیری است که قلوب خلق را به هم متصل میکند و اگر حلقهای گسست، حلقهای دیگر جای آن را خواهد گرفت.
🔸علم نادانی میزداید اما خوشبختی نمیآورد خوشبختی ور جهل است.
🔸از مردم کناره بگیر تا از تو در امان باشند نه اینکه تو از ایشان در امان باشی.
🔸اگر خداوند دوست ما باشد دیگر گلایه از چه کنیم؟
🔸هر شادی، غم، صلح، جنگ، عشق و نفرت برای ما نفَس است، اگر نباشند خفه میشویم.
🔸رؤیا اگر در سینه بماند فاسد گردد و تیره و تار و تباه شود.
🔸مساله مال، مسلمان و غیرمسلمان ندارد. پای نفع و ضرر که در میان باشد، غیرمسلمان، فقیه میشود و مسلمان از مسیحی و کلیمی و کافر زکات میستاند.
🔸برای یک صاحب قدرت چه چیزی دردناکتر از این میتواند باشد که مردم دعا کنند دیگر قدرت از آنِ او نباشد؟
🔸بیکتابی بد دردی است!
🔸اوضاع زمانه کارهای آدمی را شرحی دیگرگونه میدهد. کاری که امروز خودِ دیوانگی است شاید فردا عینِ عقل و درایت باشد.
🔸چشمها صریحتر از لبها سخن میگویند.. و البته تلختر.
🔸راه خدا یک راه است، اما راه به سوی خدا به عدد تمام انسانها است.
🔸هیچ چیز زندگی زیباتر از خود زندگی نیست.
🔸زمانی که دودِ فساد شهر را فرا گیرد دیگر مجالی برای ورود هوای پاک پیدا نخواهد شد حتی به زاویه خانقاهها؛ آنگاه رزق تنگ میآید و امید از چنگ میرود و مردم هر کار بدِ خود را به بهانه جبر و تقدیر توجیه میکنند.
@post_book
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹️🔹️فضایل ذهن
🔸🔸از زبان امیرحسین خداپرست
🔸🔸از زبان امیرحسین خداپرست
🌈 از ديروز که فايل همخوانی همايون شجريان با تکتم،؛ دختر هنرمندِ مؤسسه همدم مشهد بهسرعت در شبکههای اجتماعی پخش و ديده شده، آشنايی با «همدم» و «تکتم» رو به گسترش نهاده است... حس و حال اين دختر هنرمند آنگاه بيشتر به جان مینشيند که پای آواز ملکوتیاش بنشينيد و از زبان او بشنويد که «.. آمدهام ... آمدم ای شاه پناهم بده...» و ادامه بدهد که «لايق وصل تو که من نيستم» و با خودتان خطاب به او زمزمه کنيد و بپرسيد که اگر تو با اين حال و هوای عاشقانه و مخلصانه لايق وصل نباشی، پس کيست که به دامان او بياويزد؟
🔻 ديروز همايون کار بزرگی کرد که با شروع آواز تکتم، اشک شوق امانش را بريد، و صندلی تماشاگران را رها کرد و روی سن رفت و در کنار او نشست و با همخوانی با وی، صدای تکتم و ندای همدم را به گوش همگان رساند و در پايان خطاب به همدميان که عمر خود را وقف اين عزيزان کردهاند گفت: «تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می/ زين وقف به هشياران مسپار یکی دانه»
🔻 شما را به تماشای اجرای ديگری از تکتم دعوت میکنيم
.👇
@post_book
🔻 ديروز همايون کار بزرگی کرد که با شروع آواز تکتم، اشک شوق امانش را بريد، و صندلی تماشاگران را رها کرد و روی سن رفت و در کنار او نشست و با همخوانی با وی، صدای تکتم و ندای همدم را به گوش همگان رساند و در پايان خطاب به همدميان که عمر خود را وقف اين عزيزان کردهاند گفت: «تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می/ زين وقف به هشياران مسپار یکی دانه»
🔻 شما را به تماشای اجرای ديگری از تکتم دعوت میکنيم
.👇
@post_book
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹️موقعیت تجّار و صاحبان صنایع در ایرانِ عصر پهلوی
🔸از زبان دکتر علیاصغر سعیدی
🔸از زبان دکتر علیاصغر سعیدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸🔸داستان توسعه در ایران
🔹🔹از زبان دکتر سعید موسوی
🔹🔹از زبان دکتر سعید موسوی
▫مرگ او
▫▫زندگیِ دوّم او بود که گردید آغاز
▫شیشهی عطری سربسته
▫▫افتاد و شکست
▫همگان بو بردند
▫▫که چه چیزی را دادند از دست
🔹️محمدرضا شفیعی کدکنی
🌱🌱 یاد همه مادرانِ رفته گرامی باد🌱🌱
@post_book
▫▫زندگیِ دوّم او بود که گردید آغاز
▫شیشهی عطری سربسته
▫▫افتاد و شکست
▫همگان بو بردند
▫▫که چه چیزی را دادند از دست
🔹️محمدرضا شفیعی کدکنی
🌱🌱 یاد همه مادرانِ رفته گرامی باد🌱🌱
@post_book
🌈 «آينده روحانيت و جهان معاصر»
🔻دکتر بيژن عبدالکريمی 🔻
🔸روحانيت کنونی ما در اکثر قريب به اتفاق جوامع مسلمان به اسوهای چون امام موسی صدر شديداً نيازمند است؛ در غير اين صورت، شأن و اعتبار خود را در جهان معاصر از کف خواهد داد و دچار شکست و خسران عظيمی تاريخی خواهد شد و به همان مسيری سوق خواهد يافت که نهاد روحانيت در عالم مسيحيت طی کرد و در نهايت در حاشيه تاريخ قرار گرفت.
🔹امام موسی صدر شخصيتی چارچوبشکن است و بهسهولت چارچوبهای اجتماعی و قالبهای قراردادی را که با نام دين و به نام دين گره خورده، زير پا میگذارد.
🔸 امام موسی صدر در کسوت روحانی بود و قاعدتاً اين لباس برايش امکاناتی ايجاد کرده بود. اما وی در مناسبات خويش تنها به اين لباس و به جايگاه اجتماعی و تاريخی نهادينهشدهی روحانيت تکيه نکرد. وی توانست با روح، قلب و احساس ديگرانی خارج از گروه اجتماعی خودش ارتباط برقرار کند. برای من بسيار شورانگيز است وقتی میبينم امام موسی صدر به بيرون از حوزهی فرهنگی خودش پا میگذارد و به کليسا، به واتيکان، به دانشکدهی حقوق مسيحيان، به کنيسه و.. میرود و با ديگرانی خارج از گروه اجتماعی و اعتقادی خويش ارتباط انسانی بسيار نيرومندی برقرار میکند.
🔹وی نه فقط از قدرت برقراریِ ارتباط با ديگران برخوردار است، بلکه به ديگران گشوده نيز هست... اين گشودگی به ديگری و غلبه بر مرزبندیهای دروغين، فرقهای و غيرانسانی، تا حد آمادگی برای فدا کردن جان خويش برای ديگری که صرفاً بر اساس نوعی تفکر و تربيت دينی و معنوی امکانپذير است، در محيط و در روابط انسانی و اجتماعی معجزهآفرين خواهد بود؛ معجزهای که با امام موسی صدر در لبنان تحقق يافته بود.
🔸 وی ادب ارتباط با ديگری را بهخوبی میدانست. بسياری دوست دارند با ديگری و ديگران مراوده داشته و ارتباط برقرار کنند، اما ادب ارتباط با ديگری را نمیدانند... امام موسی صدر بهخوبی آگاه بود که باورهای دينی، فرهنگی و اعتقادی او، فقط برای خودش مشروعيت، حجيت و مرجعيت دارد، اما بههيچوجه، دليلی وجود ندارد که باورهای مورد پذيرش خود او برای ديگران هم مشروعيت و مقبوليت داشته باشد.
🔹امام موسی صدر، بر خلاف بسياری از ما، در خطبهها و سخنرانیهايش از خودش و از اعتقادات و باورهای خودش شروع نمیکند. مواجههی او با مسائل و با ديگران، بههيچوجه، خودبنيادانه نيست.
🔸امام موسی صدر حقيقتآً جانش، هم به سنت تاريخی ما و هم به تمدن جديد و عالَم جديد گشوده بود. همين گشودگی است که میتواند برای جامعه و حوزههای علميهی ما بهنحوی بسيار بنيادين کارساز باشد.
🔹او از قدرت و اقتداری برخوردار بود که به پشتوانهی هيچ قدرت سياسی، اجتماعی و اقتصادیای حاصل نيامده بود؛ بلکه صرفاً برخاسته از قدرت کلمه و کلام و نيروی درونی و معنوی او بود... او به معجزهی کلمه و کلام ايمان آورده بود و به همين دليل، صرفاً با تکيه بر قدرت کلام و کلمه میتوانست از شأن، جايگاه و اثرگذاری برجستهای در محيط اجتماعی و تاريخی خودش برخوردار باشد؛ قدرتی که روزگار و جهان کنونی ما، حتی مؤمنان به اديان و پيامآوران بزرگ تاريخ، آن را تا حدود بسيار زيادی فراموش کردهاند و بيشتر به قدرت سلاح و رسانه برای توليد حقيقت روی آوردهاند.
🔸به گمانم امام موسی صدر، فرزند نمونهای از عالَم اسلام است. شخصيت او نشان میدهد که عالَم و فرهنگ اسلامی، علیرغم ضعفها و بحرانهای بسيارش، هنوز قدرت زايندگی خويش را به طور کامل از کف نداده است و هنوز میتواند آبستن ظهور شخصيتهای بزرگ انسانی باشد.
🔹به گمانم بشريت و نيز جهان اسلام و حوزههای علميه و روحانيت ما به الگويی چون امام موسی صدر که در سيمايش هيچ نشانی از فرقهگرايی و خشونت وجود نداشت، شديداً نيازمند است.
@post_book
🔻دکتر بيژن عبدالکريمی 🔻
🔸روحانيت کنونی ما در اکثر قريب به اتفاق جوامع مسلمان به اسوهای چون امام موسی صدر شديداً نيازمند است؛ در غير اين صورت، شأن و اعتبار خود را در جهان معاصر از کف خواهد داد و دچار شکست و خسران عظيمی تاريخی خواهد شد و به همان مسيری سوق خواهد يافت که نهاد روحانيت در عالم مسيحيت طی کرد و در نهايت در حاشيه تاريخ قرار گرفت.
🔹امام موسی صدر شخصيتی چارچوبشکن است و بهسهولت چارچوبهای اجتماعی و قالبهای قراردادی را که با نام دين و به نام دين گره خورده، زير پا میگذارد.
🔸 امام موسی صدر در کسوت روحانی بود و قاعدتاً اين لباس برايش امکاناتی ايجاد کرده بود. اما وی در مناسبات خويش تنها به اين لباس و به جايگاه اجتماعی و تاريخی نهادينهشدهی روحانيت تکيه نکرد. وی توانست با روح، قلب و احساس ديگرانی خارج از گروه اجتماعی خودش ارتباط برقرار کند. برای من بسيار شورانگيز است وقتی میبينم امام موسی صدر به بيرون از حوزهی فرهنگی خودش پا میگذارد و به کليسا، به واتيکان، به دانشکدهی حقوق مسيحيان، به کنيسه و.. میرود و با ديگرانی خارج از گروه اجتماعی و اعتقادی خويش ارتباط انسانی بسيار نيرومندی برقرار میکند.
🔹وی نه فقط از قدرت برقراریِ ارتباط با ديگران برخوردار است، بلکه به ديگران گشوده نيز هست... اين گشودگی به ديگری و غلبه بر مرزبندیهای دروغين، فرقهای و غيرانسانی، تا حد آمادگی برای فدا کردن جان خويش برای ديگری که صرفاً بر اساس نوعی تفکر و تربيت دينی و معنوی امکانپذير است، در محيط و در روابط انسانی و اجتماعی معجزهآفرين خواهد بود؛ معجزهای که با امام موسی صدر در لبنان تحقق يافته بود.
🔸 وی ادب ارتباط با ديگری را بهخوبی میدانست. بسياری دوست دارند با ديگری و ديگران مراوده داشته و ارتباط برقرار کنند، اما ادب ارتباط با ديگری را نمیدانند... امام موسی صدر بهخوبی آگاه بود که باورهای دينی، فرهنگی و اعتقادی او، فقط برای خودش مشروعيت، حجيت و مرجعيت دارد، اما بههيچوجه، دليلی وجود ندارد که باورهای مورد پذيرش خود او برای ديگران هم مشروعيت و مقبوليت داشته باشد.
🔹امام موسی صدر، بر خلاف بسياری از ما، در خطبهها و سخنرانیهايش از خودش و از اعتقادات و باورهای خودش شروع نمیکند. مواجههی او با مسائل و با ديگران، بههيچوجه، خودبنيادانه نيست.
🔸امام موسی صدر حقيقتآً جانش، هم به سنت تاريخی ما و هم به تمدن جديد و عالَم جديد گشوده بود. همين گشودگی است که میتواند برای جامعه و حوزههای علميهی ما بهنحوی بسيار بنيادين کارساز باشد.
🔹او از قدرت و اقتداری برخوردار بود که به پشتوانهی هيچ قدرت سياسی، اجتماعی و اقتصادیای حاصل نيامده بود؛ بلکه صرفاً برخاسته از قدرت کلمه و کلام و نيروی درونی و معنوی او بود... او به معجزهی کلمه و کلام ايمان آورده بود و به همين دليل، صرفاً با تکيه بر قدرت کلام و کلمه میتوانست از شأن، جايگاه و اثرگذاری برجستهای در محيط اجتماعی و تاريخی خودش برخوردار باشد؛ قدرتی که روزگار و جهان کنونی ما، حتی مؤمنان به اديان و پيامآوران بزرگ تاريخ، آن را تا حدود بسيار زيادی فراموش کردهاند و بيشتر به قدرت سلاح و رسانه برای توليد حقيقت روی آوردهاند.
🔸به گمانم امام موسی صدر، فرزند نمونهای از عالَم اسلام است. شخصيت او نشان میدهد که عالَم و فرهنگ اسلامی، علیرغم ضعفها و بحرانهای بسيارش، هنوز قدرت زايندگی خويش را به طور کامل از کف نداده است و هنوز میتواند آبستن ظهور شخصيتهای بزرگ انسانی باشد.
🔹به گمانم بشريت و نيز جهان اسلام و حوزههای علميه و روحانيت ما به الگويی چون امام موسی صدر که در سيمايش هيچ نشانی از فرقهگرايی و خشونت وجود نداشت، شديداً نيازمند است.
@post_book
🌈 برسد به دست پوران عزيزم
🔹 29 نامه منتشرنشده دکترعلی شريعتی به همسرش از پاريس
🔻ديشب زن صاحبخانهمان که خيلی زن مهربان و واقعاً بااخلاقی است، آمده بود توی اتاق من، میگفت: شما مگر نامزدتان را دوست نداريد؟ گفتم برای چی؟ گفت: چرا اين قدر او را دود میدهيد؟ هر وقت میخواهيد سيگار بکشيد عکس نامزدتان را ببريد توی کوريدور بعد سيگار بکشيد. گفتم: بنابراين، هميشه بايد عکس نامزدم توی کوريدور باشد. گفت: وای وای، شما چه آدم احساساتیای هستيد! ايرانیها همه اين طورند؟ گفتم: نه، حتی خود نامزدم هم معلوم نيست اين طور باشد. گفت: اوه، خيلی غيرعادلانه است! گفتم: نه، شوخی کردم، او هم مرا نيمنيمَکی دوست دارد. به هر حال، سوژه خوبی شدهای که اينها مرا گاهی به شوخی دست میاندازند و سربهسرم میگذارند.
🔻اگر تو چيزی دوست داشتی يا ديدی، به من بنويس تا علیِ تو از اين که برای معشوقش، زنش، خواهرش، مونساش، پوران عزيزش چيزی میفرستد، لذت ببرد.
🔻 علامت دوستی اين است که من در پاريس، در مرکز زيبايیهای جهان، بيشتر ترجيح میدهم که بيايم توی اتاقم تنها بنشينم و به تو و به زندگی گذشته و آيندهمان فکر کنم و يا ساعتها برای تو کاغذ بنويسم و قربانصدقهات بشوم.
🔻يک دايی داشتم که مُرد، او هميشه چند جمله را به طور عادت، تکيهکلام خودش کرده بود و هر حرفی که میزد، با هر جملهای، سه چهار بار میگفت: «مثلاً لابد است»، و «در حقيقت نفسالامر».. اگر میخواست مثلاً وضو بگيرد میگفت: «مثلاً لابد است که همان آفتابه را در حقيقت نفسالامر آب کنيد و مثلاً لابد است که بياريد اينجا».
🔻اما راجع به اسم بچه، من بسيار مايلم به اسم پدربزرگ پدرم که مرد فيلسوف و زاهدی بود و از شاگردان برجسته ملاهادی، فيلسوف بزرگ ما است، او را بناميم؛ اسم آن مرحوم اين است: آخوند ملاقربانعلی. اگر خداینخواسته اين اسم را نپسنديدی، از ميان اين اسمها: شهاب، ستار، محمد،... الآن اسم خوبی به فکرم نمیرسد.
🔻احسانم را در آغوش بفشار و از طرف باباش، لبهای نقلیاش و چشمهای متفکر و سياستمدارانهاش را ببوس.
🔻و تو شايد بدانی که سالهاست چهار کلمه آزادی، کتاب، پدر و پوران چهار بُعد روح و فکر من است و اکنون که با همه عشق و شوق از يکديگر بسيار دور افتادهايم، اين صفحه را که «دنيا و عشق ما» نام دارد برای تو میفرستم تا وقتی آن را میشنوی به من آنچنان بينديشی که من آرزومندم.
@post_book
🔹 29 نامه منتشرنشده دکترعلی شريعتی به همسرش از پاريس
🔻ديشب زن صاحبخانهمان که خيلی زن مهربان و واقعاً بااخلاقی است، آمده بود توی اتاق من، میگفت: شما مگر نامزدتان را دوست نداريد؟ گفتم برای چی؟ گفت: چرا اين قدر او را دود میدهيد؟ هر وقت میخواهيد سيگار بکشيد عکس نامزدتان را ببريد توی کوريدور بعد سيگار بکشيد. گفتم: بنابراين، هميشه بايد عکس نامزدم توی کوريدور باشد. گفت: وای وای، شما چه آدم احساساتیای هستيد! ايرانیها همه اين طورند؟ گفتم: نه، حتی خود نامزدم هم معلوم نيست اين طور باشد. گفت: اوه، خيلی غيرعادلانه است! گفتم: نه، شوخی کردم، او هم مرا نيمنيمَکی دوست دارد. به هر حال، سوژه خوبی شدهای که اينها مرا گاهی به شوخی دست میاندازند و سربهسرم میگذارند.
🔻اگر تو چيزی دوست داشتی يا ديدی، به من بنويس تا علیِ تو از اين که برای معشوقش، زنش، خواهرش، مونساش، پوران عزيزش چيزی میفرستد، لذت ببرد.
🔻 علامت دوستی اين است که من در پاريس، در مرکز زيبايیهای جهان، بيشتر ترجيح میدهم که بيايم توی اتاقم تنها بنشينم و به تو و به زندگی گذشته و آيندهمان فکر کنم و يا ساعتها برای تو کاغذ بنويسم و قربانصدقهات بشوم.
🔻يک دايی داشتم که مُرد، او هميشه چند جمله را به طور عادت، تکيهکلام خودش کرده بود و هر حرفی که میزد، با هر جملهای، سه چهار بار میگفت: «مثلاً لابد است»، و «در حقيقت نفسالامر».. اگر میخواست مثلاً وضو بگيرد میگفت: «مثلاً لابد است که همان آفتابه را در حقيقت نفسالامر آب کنيد و مثلاً لابد است که بياريد اينجا».
🔻اما راجع به اسم بچه، من بسيار مايلم به اسم پدربزرگ پدرم که مرد فيلسوف و زاهدی بود و از شاگردان برجسته ملاهادی، فيلسوف بزرگ ما است، او را بناميم؛ اسم آن مرحوم اين است: آخوند ملاقربانعلی. اگر خداینخواسته اين اسم را نپسنديدی، از ميان اين اسمها: شهاب، ستار، محمد،... الآن اسم خوبی به فکرم نمیرسد.
🔻احسانم را در آغوش بفشار و از طرف باباش، لبهای نقلیاش و چشمهای متفکر و سياستمدارانهاش را ببوس.
🔻و تو شايد بدانی که سالهاست چهار کلمه آزادی، کتاب، پدر و پوران چهار بُعد روح و فکر من است و اکنون که با همه عشق و شوق از يکديگر بسيار دور افتادهايم، اين صفحه را که «دنيا و عشق ما» نام دارد برای تو میفرستم تا وقتی آن را میشنوی به من آنچنان بينديشی که من آرزومندم.
@post_book
📕 هنر ظريف بیخيالی
🔸 رويکردی نامتعارف به خوبزيستن
🔹 نوشته مارک منسون
🔹 ترجمه رشيد جعفرپور
🔹 ويراسته بابک عباسی
🔹 نشر کرگدن 1397
🇯🇵 در آخرين ماههای سال 1944، پس از گذشت تقريباً يک دهه از جنگ، اوضاع ژاپن بر وفق مراد نبود. اقتصادش در حالی فروپاشی بود. ارتش در نيمی از آسيا پراکنده شده بود و مناطقی که تصرف کرده بودند حالا مثل يک دومينو در حال از دست رفتن بود و نيروهای امريکايی در حال تصرف آن مناطق بودند. شکست اجتنابناپذير مینمود.
🇯🇵 در 26 دسامبر 1944، سرهنگ دوم ارتش سلطنتی ژاپن، هيرو اونادا، به جزيره کوچک لوبانگ در فيليپين اعزام شد. مأموريت او اين بود که تا حد ممکن پيشروی امريکا را آهسته کند و به هر قيمتی ايستادگی کند و بجنگد و هيچگاه تسليم نشود. هم او و هم فرماندهاش میدانستند اين اساساً مأموريتی انتحاری است.
🇯🇵 در فوريه 1945، نيروهای امريکايی به جزيره لوبانگ رسيدند و مقتدرانه آن را فتح کردند. ظرف چند روز، بيشتر نيروهای ژاپنی تسليم يا کشته شدند، اما اونادا و سه نفر از سربازانش توانستند در جنگل مخفی شوند. از آنجا جنگی چريکی عليه نيروهای امريکايی و ساکنان محلی ترتيب دادند...
🇯🇵 در آگوست همان سال... ايالات متحده بمبهای اتمی را بر شهرهای هيروشيما و ناکازاکی انداخت. ژاپن تسليم شد و بزرگترين جنگ تاريخ بشر به پايان دراماتيک خود رسيد.
🇯🇵 اگر چه هزاران سرباز ژاپنی در کل جزاير اقيانوس آرام پراکنده بودند، اما بيشترشان مثل اونادا در جنگلها پنهان شده بودند و خبر نداشتند جنگ به پايان رسيده است. اين نيروها همچنان به جنگيدن ادامه میدادند. اين مشکلی جدّی در بازسازی خرابیهای جنگ در آسيای شرقی به شمار میآمد و دولتها تصميم گرفتند فکری بکنند....
🇯🇵 اونادا که تقريباً نيمی از عمرش را در جنگلهای لوبانگ گذرانده بود، ديگر تنهای تنها شده بود...
🇯🇵 ماهها گذشت و داستان اونادا به يک افسانه محلی در ژاپن تبديل شد، داستان قهرمانی که آن قدر مخبّط بود که آدم باورش نمیشد واقعاً وجود داشته باشد. عدهای او را ستايش و عدهای ديگر سرزنشش میکردند، عدهای گفتند او بهانهای برای افسانهسرايی کسانی است که میخواهند همچنان به ژاپنی که سالها پيش نابود شده، اعتقاد داشته باشند...
🔹 انسانها معمولاً قسمت اعظم زندگیشان را به اهداف بیفايده و مخرّب اختصاص میدهند. از قرار معلوم اين اهداف هيچ توجيهی ندارند...
🔹 هيرو اونادا در 1974به ژاپن بازگشت و میشود گفت در کشورش به آدمی سرشناس تبديل شد. دائماً به گفتوگوهای تلويزيونی و راديويی دعوت میشد. سياستمداران باافتخار با او دست میدادند. او يک کتاب نوشت و حتی دولت پول زيادی به او داد.اما آنچه بعد از بازگشت به ژاپن ديد هراسانش کرد. يک کشور کاپيتاليست و مصرفگرا با فرهنگی مصنوعی که به تمام سنتها و افتخاراتی که نسل اونادا با آنها بزرگ شده بود پشت کرده بود.
اونادا تلاش کرد از اين شهرتی که به دست آورده در جهت تبليغ ارزشهای ژاپن قديم استفاده کند، اما در آن جامعه حرفهايش خريداری نداشت. به او به عنوان يک جاذبه توريستی نگاه میکردند تا يک متفکر فرهنگی. يک مرد ژاپنی که از ماشين زمان بيرون آمده بود تا همگان را شگفتزده کند، مثل يک عتيقه در موزه.
@post_book
🔸 رويکردی نامتعارف به خوبزيستن
🔹 نوشته مارک منسون
🔹 ترجمه رشيد جعفرپور
🔹 ويراسته بابک عباسی
🔹 نشر کرگدن 1397
🇯🇵 در آخرين ماههای سال 1944، پس از گذشت تقريباً يک دهه از جنگ، اوضاع ژاپن بر وفق مراد نبود. اقتصادش در حالی فروپاشی بود. ارتش در نيمی از آسيا پراکنده شده بود و مناطقی که تصرف کرده بودند حالا مثل يک دومينو در حال از دست رفتن بود و نيروهای امريکايی در حال تصرف آن مناطق بودند. شکست اجتنابناپذير مینمود.
🇯🇵 در 26 دسامبر 1944، سرهنگ دوم ارتش سلطنتی ژاپن، هيرو اونادا، به جزيره کوچک لوبانگ در فيليپين اعزام شد. مأموريت او اين بود که تا حد ممکن پيشروی امريکا را آهسته کند و به هر قيمتی ايستادگی کند و بجنگد و هيچگاه تسليم نشود. هم او و هم فرماندهاش میدانستند اين اساساً مأموريتی انتحاری است.
🇯🇵 در فوريه 1945، نيروهای امريکايی به جزيره لوبانگ رسيدند و مقتدرانه آن را فتح کردند. ظرف چند روز، بيشتر نيروهای ژاپنی تسليم يا کشته شدند، اما اونادا و سه نفر از سربازانش توانستند در جنگل مخفی شوند. از آنجا جنگی چريکی عليه نيروهای امريکايی و ساکنان محلی ترتيب دادند...
🇯🇵 در آگوست همان سال... ايالات متحده بمبهای اتمی را بر شهرهای هيروشيما و ناکازاکی انداخت. ژاپن تسليم شد و بزرگترين جنگ تاريخ بشر به پايان دراماتيک خود رسيد.
🇯🇵 اگر چه هزاران سرباز ژاپنی در کل جزاير اقيانوس آرام پراکنده بودند، اما بيشترشان مثل اونادا در جنگلها پنهان شده بودند و خبر نداشتند جنگ به پايان رسيده است. اين نيروها همچنان به جنگيدن ادامه میدادند. اين مشکلی جدّی در بازسازی خرابیهای جنگ در آسيای شرقی به شمار میآمد و دولتها تصميم گرفتند فکری بکنند....
🇯🇵 اونادا که تقريباً نيمی از عمرش را در جنگلهای لوبانگ گذرانده بود، ديگر تنهای تنها شده بود...
🇯🇵 ماهها گذشت و داستان اونادا به يک افسانه محلی در ژاپن تبديل شد، داستان قهرمانی که آن قدر مخبّط بود که آدم باورش نمیشد واقعاً وجود داشته باشد. عدهای او را ستايش و عدهای ديگر سرزنشش میکردند، عدهای گفتند او بهانهای برای افسانهسرايی کسانی است که میخواهند همچنان به ژاپنی که سالها پيش نابود شده، اعتقاد داشته باشند...
🔹 انسانها معمولاً قسمت اعظم زندگیشان را به اهداف بیفايده و مخرّب اختصاص میدهند. از قرار معلوم اين اهداف هيچ توجيهی ندارند...
🔹 هيرو اونادا در 1974به ژاپن بازگشت و میشود گفت در کشورش به آدمی سرشناس تبديل شد. دائماً به گفتوگوهای تلويزيونی و راديويی دعوت میشد. سياستمداران باافتخار با او دست میدادند. او يک کتاب نوشت و حتی دولت پول زيادی به او داد.اما آنچه بعد از بازگشت به ژاپن ديد هراسانش کرد. يک کشور کاپيتاليست و مصرفگرا با فرهنگی مصنوعی که به تمام سنتها و افتخاراتی که نسل اونادا با آنها بزرگ شده بود پشت کرده بود.
اونادا تلاش کرد از اين شهرتی که به دست آورده در جهت تبليغ ارزشهای ژاپن قديم استفاده کند، اما در آن جامعه حرفهايش خريداری نداشت. به او به عنوان يک جاذبه توريستی نگاه میکردند تا يک متفکر فرهنگی. يک مرد ژاپنی که از ماشين زمان بيرون آمده بود تا همگان را شگفتزده کند، مثل يک عتيقه در موزه.
@post_book
🌈 واقعنگری
🔹نوشته هنس روسلینگ
🔹ترجمه عاطفه هاشمی و سید حسن رضوی
🔹نشر میلکان ۱۳۹۷
🔸کتاب با ۱۳ پرسش در باره فقر و ثروت، رشد جمعیت، تولد، مرگ، تحصیلات، سلامت، جنسیت، خشونت، انرژی و محیط زیست در جهان امروز شروع میشود و از شما میخواهد که به آنها پاسخ دهید؛ پرسشهایی از این دست:
🔻در میان کشورهای کمدرآمد جهان، چند درصد از دخترها تحصیلات ابتداییشان را به پایان میرسانند؟
▫الف. بیستدرصد
▫ب.چهلدرصد
▫ج. شصتدرصد
و در ادامه میگوید: تمام گروههای انسانی که سوالها را برایشان مطرح کردم، جهان را وحشتناکتر، خشونتبارتر، و ازدسترفتهتر از چیزی میدانند که واقعاً هست و در نهایتِ تعجب اظهار میدارد که بیشترِ افراد تحصیلکردهای که دغدغه مسائل جهان را دارند، به سوالها پاسخ غلط دادند.
🔸احتمالا ما و شما هم از همان دستهای هستیم که فکر میکنیم دنیا دارد بدتر میشود، اما این کتاب به ما میگوید که شما فکر نمیکنید بلکه حسّ میکنید. درست است که همه چیز خوب نیست و هنوز خیلی باید نگران باشیم، اما نادیده گرفتن پیشرفتهایمان هم به همان اندازه احمقانه و استرسزا است.
🔸کتاب میگوید شاید خیلی آدمها امیدشان به کل انسانیت را از دست داده باشند، در حالی که روشهایی که برای بهبود دنیایمان از آنها استفاده میکنیم، کاملا کارسازند؛ مثلا همین تحصیل دختران، که یکی از بهترین ایدههای دنیا بوده است و اگر زنان تحصیلکرده باشند، اتفاقهای فوقالعاده زیادی در جوامع رخ میدهد.
🔸خوب است بدانید که در پرسش آغازین، پاسخ درست گزینه ▫ج است و این یکی از روشنگریهایی است که ما را به واقعنگری میکشاند و به ما تلنگر میزند که دنیا آن قدرها هم که فکر میکنیم بد نیست.
@post_book
🔹نوشته هنس روسلینگ
🔹ترجمه عاطفه هاشمی و سید حسن رضوی
🔹نشر میلکان ۱۳۹۷
🔸کتاب با ۱۳ پرسش در باره فقر و ثروت، رشد جمعیت، تولد، مرگ، تحصیلات، سلامت، جنسیت، خشونت، انرژی و محیط زیست در جهان امروز شروع میشود و از شما میخواهد که به آنها پاسخ دهید؛ پرسشهایی از این دست:
🔻در میان کشورهای کمدرآمد جهان، چند درصد از دخترها تحصیلات ابتداییشان را به پایان میرسانند؟
▫الف. بیستدرصد
▫ب.چهلدرصد
▫ج. شصتدرصد
و در ادامه میگوید: تمام گروههای انسانی که سوالها را برایشان مطرح کردم، جهان را وحشتناکتر، خشونتبارتر، و ازدسترفتهتر از چیزی میدانند که واقعاً هست و در نهایتِ تعجب اظهار میدارد که بیشترِ افراد تحصیلکردهای که دغدغه مسائل جهان را دارند، به سوالها پاسخ غلط دادند.
🔸احتمالا ما و شما هم از همان دستهای هستیم که فکر میکنیم دنیا دارد بدتر میشود، اما این کتاب به ما میگوید که شما فکر نمیکنید بلکه حسّ میکنید. درست است که همه چیز خوب نیست و هنوز خیلی باید نگران باشیم، اما نادیده گرفتن پیشرفتهایمان هم به همان اندازه احمقانه و استرسزا است.
🔸کتاب میگوید شاید خیلی آدمها امیدشان به کل انسانیت را از دست داده باشند، در حالی که روشهایی که برای بهبود دنیایمان از آنها استفاده میکنیم، کاملا کارسازند؛ مثلا همین تحصیل دختران، که یکی از بهترین ایدههای دنیا بوده است و اگر زنان تحصیلکرده باشند، اتفاقهای فوقالعاده زیادی در جوامع رخ میدهد.
🔸خوب است بدانید که در پرسش آغازین، پاسخ درست گزینه ▫ج است و این یکی از روشنگریهایی است که ما را به واقعنگری میکشاند و به ما تلنگر میزند که دنیا آن قدرها هم که فکر میکنیم بد نیست.
@post_book
🌈زنوارگی در اندیشه ابنعربی
🔹به یکی از صوفیان گفته شد: اَبدال چند نفرند؟
🔹گفته است: چهل نفس.
🔹گفته شد: چرا نمیگویی چهل مَرد؟
🔹گفت: گاه در میان آنان زنانی نیز وجود دارند.
@post_book
🔹به یکی از صوفیان گفته شد: اَبدال چند نفرند؟
🔹گفته است: چهل نفس.
🔹گفته شد: چرا نمیگویی چهل مَرد؟
🔹گفت: گاه در میان آنان زنانی نیز وجود دارند.
@post_book
🌈 دکتر محمد مسجدجامعی در يکی از مقالههای مندرج در کتاب تازهانتشاريافته «ايران و ژئوپليتیک منطقه؛ پيداها و ناپيداها» با عنوان «مرجعيت آيتالله سيستانی و مسأله عراق» دو خاطره نقل میکند:
1⃣ خاطره اول:
اخضر ابراهيمی ـ وزير خارجه اسبق الجزاير ـ که از ديپلماتهای قديمی و برجسته عرب است، پس از سقوط صدام، نماينده سازمان ملل در مسائل عراق شد. سالها پيش، او به يکی از ديپلماتهای عالیرتبه ما گفته بود:
در اوايل مأموريتم، هنگامی که در بغداد بودم، از من خواستند به ملاقات آيتالله سيستانی بروم.
پرسيدم: ايشان کيست؟
گفتند: عالِم بزرگ شيعيان است و در نجف سکونت دارد.
بالاخره با اکراه پذيرفتم و عازم نجف شديم. اوضاع بههمريخته نجف و کوچههای تنگ و مخروبهای که به خانه ايشان منتهی میشد، بر اکراه و بیميلی من افزود و از اينکه اين دعوت را پذيرفته بودم، ناراحت بودم. تا آنکه ملاقات دست داد. در باره وضعيت جهان عرب و موقعيت عراق صحبتهای مختلفی انجام شد و ايشان گفتند:
آقای حسنين هيکل در فلان کتابش میگويد که در يکی از روزهای دهه شصت، من و اخضر ابراهيمی و فرد ديگری که نامش را فراموش کردهام، در يکی از کافههای بيروت نشسته بوديم و در باره وضع اعراب و آينده آنها صحبت میکرديم و چنين آرزويی را داشتيم.
ابراهيمی به ديپلمات ما میگويد: از اين داستان و از حضور ذهن ايشان تعجب کردم، و مدتی بعد در ملاقاتم با هيکل اين داستان را به او گفتم و او هم تعجب کرد که عالِمی در گوشه نجف از آرزوهای «ترقیخواهانه» آنان که در رأس ناسيوناليستهای عرب آن ايام بودند، مطّلع باشد.
سپس آقای هيکل يک دوره از کتابش را داد که به ايشان هديه کنم.
در ملاقات بعدی، کتابها را تقديم کردم و ايشان ضمن تشکر و ابلاغ سلام، گفتند که من اين کتابها را خواندهام، اما چون هديه است میپذيرم.
🔸🔹 [اين ماجرا را از جناب حجتالاسلام و المسلمين آقای شهرستانی نيز شنيدهام، با اين افزوده که استشهاد حضرت آيتالله به گفتوگوی آن سه تن در کافه بيروت با محوريّت لزوم مردمسالاری و احترام به رأی آحاد ملّت در انتخاب نوع حکومت برای هر کشور بوده است و حضرت آيتالله با اين اشاره خواستهاند به ابراهيمی بفهمانند شما که چهار دهه پيش برای اين آرمانها و آرزوها حرف میزديد و مبارزه میکرديد، اينک نيز بايد در برابر خواست مردم عراق سر تسليم فرود بياوريد و به حاکميت ملت تن دهيد.]
2⃣ خاطره دوم:
حدود پنج سال پيش، روزی از خليفهگری کلدانی ـ کاتوليکهای تهران، با دفتر من در دانشکده روابط بينالملل وزارت خارجه تماس گرفتند و گفتند که آقای پاتريارک ايمانوئل دِلّی مايلند به ديدن شما بيايند. ساعتی بعد ايشان به همراه چهار اسقف عراقی ديگر به دانشکده آمدند.... [مرکز آنها در بغداد است و از همين رو پاتريارک آنها يعنی پاتريارک بيداويد هم در اين شهر استقرار داشت] ايشان کمی پس از سقوط صدام، در لبنان فوت کرد. جانشين وی آقای ايمانوئل دِلّی شد که ايشان هم مدتی پيش درگذشت.
به هر حال، آقای دلّی خاطره اولين ملاقاتش را با آيتالله سيستانی نقل کرد و گفت که در مدت 35 دقيقهای که خدمت ايشان بوديم، ايشان به صورت دوزانو و بدون کمترين حرکتی بر زمين نشسته بودند. در حالی که من هفده بار اينپا و آنپا شدم. نکته مهم اين بود که او گفت: آيتالله سيستانی به ما گفتند: ما نمیخواهيم شما مسلمان شويد، شما مسيحی بمانيد و از جماعت خودتان بخواهيد که در عراق بمانند و آن را ترک نکنند و ما از هر کمکی که بتوانيم دريغ نخواهيم کرد.
@post_book
1⃣ خاطره اول:
اخضر ابراهيمی ـ وزير خارجه اسبق الجزاير ـ که از ديپلماتهای قديمی و برجسته عرب است، پس از سقوط صدام، نماينده سازمان ملل در مسائل عراق شد. سالها پيش، او به يکی از ديپلماتهای عالیرتبه ما گفته بود:
در اوايل مأموريتم، هنگامی که در بغداد بودم، از من خواستند به ملاقات آيتالله سيستانی بروم.
پرسيدم: ايشان کيست؟
گفتند: عالِم بزرگ شيعيان است و در نجف سکونت دارد.
بالاخره با اکراه پذيرفتم و عازم نجف شديم. اوضاع بههمريخته نجف و کوچههای تنگ و مخروبهای که به خانه ايشان منتهی میشد، بر اکراه و بیميلی من افزود و از اينکه اين دعوت را پذيرفته بودم، ناراحت بودم. تا آنکه ملاقات دست داد. در باره وضعيت جهان عرب و موقعيت عراق صحبتهای مختلفی انجام شد و ايشان گفتند:
آقای حسنين هيکل در فلان کتابش میگويد که در يکی از روزهای دهه شصت، من و اخضر ابراهيمی و فرد ديگری که نامش را فراموش کردهام، در يکی از کافههای بيروت نشسته بوديم و در باره وضع اعراب و آينده آنها صحبت میکرديم و چنين آرزويی را داشتيم.
ابراهيمی به ديپلمات ما میگويد: از اين داستان و از حضور ذهن ايشان تعجب کردم، و مدتی بعد در ملاقاتم با هيکل اين داستان را به او گفتم و او هم تعجب کرد که عالِمی در گوشه نجف از آرزوهای «ترقیخواهانه» آنان که در رأس ناسيوناليستهای عرب آن ايام بودند، مطّلع باشد.
سپس آقای هيکل يک دوره از کتابش را داد که به ايشان هديه کنم.
در ملاقات بعدی، کتابها را تقديم کردم و ايشان ضمن تشکر و ابلاغ سلام، گفتند که من اين کتابها را خواندهام، اما چون هديه است میپذيرم.
🔸🔹 [اين ماجرا را از جناب حجتالاسلام و المسلمين آقای شهرستانی نيز شنيدهام، با اين افزوده که استشهاد حضرت آيتالله به گفتوگوی آن سه تن در کافه بيروت با محوريّت لزوم مردمسالاری و احترام به رأی آحاد ملّت در انتخاب نوع حکومت برای هر کشور بوده است و حضرت آيتالله با اين اشاره خواستهاند به ابراهيمی بفهمانند شما که چهار دهه پيش برای اين آرمانها و آرزوها حرف میزديد و مبارزه میکرديد، اينک نيز بايد در برابر خواست مردم عراق سر تسليم فرود بياوريد و به حاکميت ملت تن دهيد.]
2⃣ خاطره دوم:
حدود پنج سال پيش، روزی از خليفهگری کلدانی ـ کاتوليکهای تهران، با دفتر من در دانشکده روابط بينالملل وزارت خارجه تماس گرفتند و گفتند که آقای پاتريارک ايمانوئل دِلّی مايلند به ديدن شما بيايند. ساعتی بعد ايشان به همراه چهار اسقف عراقی ديگر به دانشکده آمدند.... [مرکز آنها در بغداد است و از همين رو پاتريارک آنها يعنی پاتريارک بيداويد هم در اين شهر استقرار داشت] ايشان کمی پس از سقوط صدام، در لبنان فوت کرد. جانشين وی آقای ايمانوئل دِلّی شد که ايشان هم مدتی پيش درگذشت.
به هر حال، آقای دلّی خاطره اولين ملاقاتش را با آيتالله سيستانی نقل کرد و گفت که در مدت 35 دقيقهای که خدمت ايشان بوديم، ايشان به صورت دوزانو و بدون کمترين حرکتی بر زمين نشسته بودند. در حالی که من هفده بار اينپا و آنپا شدم. نکته مهم اين بود که او گفت: آيتالله سيستانی به ما گفتند: ما نمیخواهيم شما مسلمان شويد، شما مسيحی بمانيد و از جماعت خودتان بخواهيد که در عراق بمانند و آن را ترک نکنند و ما از هر کمکی که بتوانيم دريغ نخواهيم کرد.
@post_book