پریشان‌خوانی
362 subscribers
232 photos
24 videos
1 file
293 links
پاره‌نوشته‌های محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ

ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Download Telegram
🖌🔸سيد هدايت‌الله در احوال جدّش سيد محمود می‌نويسد:
در مدت توقف در سامرا، غالب اوقات وی به مصاحبت مرحوم حاجی ميرزا حبيب الله خراسانی عارف و شاعر معروف خراسان و شاهزاده‌ی شيخ الرئيس قاجار می‌گذشته و اين سه نفر و چند نفر ديگر که آنان را نمی‌شناسم متهم بوده‌اند که در خلوت مثنوی می‌خوانند و سخن از مباحث حکمت می‌رانند، ولی چون مرحوم ميرزا شيرازی خود از حکمت بهره‌ی کافی داشته از هجوم و معارضه‌ی آخوندهای قشری جلوگيری می‌کرده است.
Channel name was changed to «پریشان‌خوانی»
📝🔹 سخن از شیخ‌الرئیس قاجار شد ... به لطف دوست گرامی‌ام جناب دکتر سعیدی تصویر روی جلد دیوانش به دست آمد 👇
🖋🔸سفرنامه‌نويسی هنرِ آسانی نيست؛ بدترين شکلش اين است که به سفر بروی و يادداشت‌هايت را با پيشينه فرهنگ و تاريخ آن سرزمين شروع کنی؛ غافل از اين که خواننده اگر بخواهد تاريخ بخواند که به کتاب‌های تاريخی سر می‌زند و نيازی نيست که تو برداری و آن‌ها را رونويسی کنی و دوباره به چاپ بسپاری و به دست خلق‌الله بدهی. کتاب‌های منصور ضابطيان اما از اين دست نوشته‌ها نيستند، آن‌ها سرشار از اطلاعات روزآمد و داستان‌های زندگی مردمی هستند که در شهرها و روستاهای اين سو و آن سوی جهان روزگار می‌گذرانند؛ با همه غم‌ها و شادی‌هايی که گاه خاص آن‌هاست.
🔹منصورخان هنرمندی دوست‌داشتنی است، هم خودش و هم آثارش، خواه گفتاری و خواه نوشتاری. آخرين کارش «چای نعنا» است، سفرنامه‌ای متفاوت از سفر نوروزی سال 1396 به شهرهای کشوری به نام مغرب که فقط ما ايرانی‌ها آن را مراکش می‌ناميم؛ از کازابلانکای نامور گرفته تا طنجه و شفشاون و فاس تاريخی و شهر مراکش.
از بختياری‌های منصورخان همراه شدن با يک راهنمای محلی است که جيک و پوک شهر را می‌شناسد و هر سوراخ و سنبه‌ای را بلد است و همپای مسافرش و مطابق با خواسته او به هر گوشه‌ای سر می‌کشد.
🔹در فصل شفشاون می‌نويسد:
«در کوچه‌ها انگار آبی تمام‌شدنی نيست. هيچ کس به‌درستی نمی‌داند که چرا اين شهر آبی است. هر کس نظری دارد و چيزی می‌گويد که بيشتر شبيه افسانه است. بعضی‌ها معتقدند رنگ آبی به خاطر دفع کردن حشرات است! بعضی ديگر می‌گويند به خاطر احترام به دريای مديترانه است. يک نظر ديگر هم آن را به يهودی‌ها نسبت می‌دهد، منتهی به دو روايت؛ روايت اول می‌گويد يهودی‌های ساکن در شفشاون آن را آبی کردند چون نزد قوم يهود آبی نشانه‌ی بهشت است و روايت دوم می‌گويد شهر آبی شد تا در زمان جنگ جهانی دوم، هواپيماهای آلمانی نتوانند شهر را به واسطه‌ی رنگ آبی‌اش بمباران کنند. يک نفر می‌گويد برای رفع استرس شهر آبی شده است. اما من درست نمی‌دانم که شهری با اين زيبايی و با اين غذاهای خوشمزه و صدای پرنده و آسمان آبی، اساساً چرا بايد استرس‌زا باشد که کسی بخواهد آن را رنگ کند؟ (ص104)
🔹اطمينان دارم که از خواندن کتاب‌هايش پشيمان نمی‌شويد، کتاب‌هايی که از «مارک و پلو» شروع شده و اينک به «چای نعنا» رسيده است و پيداست که هر چه زمان گذشته و جلوتر آمده نمک دست‌پُختش بيشتر جا افتاده و چشيدنی‌تر شده و البته بازيگوشی‎ها و شيطنت‌های خودش هم نمودِ بيشتری يافته است.
ضابطيان فعلاً چسبيده است به کشورهای آن سوی مرز، معلوم نيست آيا روزی و روزگاری هوس نوشتن از شهرهای خودمان هم به سرش خواهد زد يا نه؟ کاش اين بار که در مشهد بود، از او می‌پرسيدم که سفرنامه مشهد را کی می‌نويسی؛ يقين دارم که با اين شهر خاطره‌های خوشی دارد، از گذشته‌های دور که در اين‌جا زيسته تا اينک که به سفر می‌آيد.
📌 گويا داستان ما با اين شيخ الرئيس قاجار تمام نمی‌شود! شعری از وی به دستم رسيد که از ذوق ستودنی او حکايت دارد.
با اين يادآوری که در حدود چهل کيلومتری شمال شرق مشهد روستايی است به نام «ميامی» که بنا به روايتی، آرامگاه يحیی بن زيد در آن قرار دارد.
شعر را بخوانيد و بدانيد که اين آقای شيخ‌الرئيس که نوه فتحعلی شاه قاجار است، زمانی رئيس کتابخانه و رئيس دارالشفای حرم امام رضا عليه‌السلام هم بوده است، اما چون در گذشت، با اينکه وصيت کرده بود که در مشهد دفن شود، اما ميرزا محمد آقازاده به دليل بدگويی‌هايی که وی از پدرش کرده بود، از انتقال جنازه‌اش به مشهد جلوگيری کرد و به همين دليل در صحن حضرت عبدالعظيم و در ايوان مقبره ناصرالدين شاه مدفون شد.

📚 و اما شعر:
تا خيمه به صحرای ميامی زده‌ايم
با بربط و نی باده پياپی زده‌ايم
زاهد تو مده زحمتِ خود، خجلت ما
در محفل ما ميا، ميا، می زده‌ايم
📝 در لابلای سالنامه‌های مطبوعاتی، کم‌وبيش می‌توان از گفت‌وگوها و گزارش‌های خواندنی نيز سراغ گرفت.

📌 سالنامه 1396 شرق که همين روزها به بازار آمده است، بالاخره بعد از 25 سال، اولين گزارش مفصل از شورش نهم خرداد سال 1371 مشهد را منتشر کرده و در آن با مقامات وقت، اعم از استاندار و شهردار و فرمانده نيروی انتظامی به گفت‌وگو نشسته است.
معصومه اصغری با همراه کردن چندين عکس اختصاصی از اين رخداد اجتماعی، نخست اصل ماجرا را تشريح می‌کند، و آن‎گاه از زبان سه مسئول سياسی و انتظامی وقت، علی جنتی استاندار، صابری‌فر شهردار، و ريسمانچيان فرمانده نيروی انتظامی که البته برخی از آن‌ها هنوز هم چندان تمايلی به بازگويی رويداد ندارند، به ابعاد داستان می‌پردازد.
🔻 اين گزارش را در ده صفحه از سالنامه شرق بخوانيد.
با اينکه برخی از رمان‌های علاء اسوانی به بيست زبان ديگر ترجمه شده، اما هنوز خوانندگان فارسی‌زبان با هيچ کتابی از اين نويسنده‌ی مصری آشنا نيستند؛ دندانپزشکی که به گفته‌ی خودش، سنگینی بار ظلم و ستم او را به حوزه‌ی ادبيات و رمان کشانده است.
مشهورترين رمان او «ساختمان يعقوبيان» نام دارد که آن را ‌در 2002 نگاشته و پس از آن داستان‌های کوتاه خود را در دو مجموعه به نام‌های «آن که نزديک شد و ديد» و «جمعيت منتظران رهبر» نشر داده است. اندکی بعد، همه اين دو مجموعه را با افزودن چند داستان ديگر در کتابی به نام «آتش‌های دوست‌داشتنی» چاپ کرد. آخرين داستان بلند او «شيکاگو» است؛ داستان دلدادگی دانشجويی مصری که برای تحصيل به ينگه‌دنيا رفته است.

@post_book
اسوانیِ 61 ساله سيمايی چندوجهی دارد؛ خون‌مردگی و کبودی چانه و لب پايينی‌اش از او چهره‌ای ترحم‌برانگيز ساخته، چشمان نافذ و نگاه تندش اما حکايت از شيطنتی ذاتی دارد و اين همه در حالی است که خنده از رخسارش محو نمی‌شود و حتی اگر نخندد، موهای مجعّد، صورت گرد و گوش‌های بزرگش چهره مهربانی از او ترسيم کرده است.
مقدمه‌ی آتش‌های دوست‌داشتنی بازگويیِ داستان درگيری‌های نويسنده با کسانی است که برای نشر کتابش تصميم می‌گيرند. بخوانيد:
https://t.me/post_book
🖋🔸«سپتامبر 1895 اولين فيلم سينمايی جهان، در يکی از سالن‌های گراندکافه‌ی پاريس به نمايش در آمد. يک سال پس از آن، در نوامبر 1896 سينما به مصر راه يافت و نخستين فيلم در تالاری متعلق به يک ايتاليايی به نام ديللو استرولوگو در شهر اسکندريه روی پرده رفت.... اين امر برای مصری‌ها و خارجی‌های ساکن آن کشور رخدادی بی‌همتا بود؛ حتی بهای گران بليت هم نتوانست مردم را از هجوم به سوی سينما باز دارد. نمايش آن فيلم که تنها شامل چند دقيقه تصوير از مناظر پراکنده‌‌ی زندگی روزمره‌ی مردم در خيابان‌ها، و چشم‌اندازهايی از جنگل و دريا بود، فقط حدود نيم ساعت طول کشيد. مردم به رغم سادگی موضوع و ابتدايی بودن تصاوير، شيفته‌ی سينما شدند؛ بهای بليت را می‌پرداختند، ابتدا در سالن نمايش فيلم اين سو و آن سو می‌دويدند و آن‌گاه، به انتظار لحظه‌ی جادويی خاموش شدن چراغ‌ها و تاريکی مطلق و نقش بستن تصاوير بر پرده، روی صندلی‌ها ميخکوب می‌شدند... بدون ترديد، تماشاگران آن روز، که برای اولين بار لحظات يک زندگی واقعی را بر پرده می‌ديدند، بسيار بيش از ما از هنر سينما لذت می‌بردند. آن لذت بزرگ، فقط يک مشکل کوچک با خود داشت و آن اين بود که تماشاگران هنگام پيگيری حوادث فيلم، چنان در آن فرو می‌رفتند که همه چيز را واقعی می‌پنداشتند؛ اگر دريايی توفانی با موج‌های بلند به نمايش درمی‌آمد، هراسان می‌شدند و اگر قطاری شتابنده، دودکنان بر پرده آشکار می‌شد، بسياری از آنان واقعاً فرياد ترس سر می‌دادند و از سالن می‌گريختند تا مبادا قطار آنها را در زير چرخ‌های خود له کند. وقتی اين حوادث چند بار تکرار شد، مالک سينما، آقای ديللو استرولوگو چاره‌ای انديشيد. او کنار ورودی سالن به انتظار تماشاگران می‌ايستاد و در فاصله‌ی خريد بليت تا نشستن بر صندلی، آنها را تا جلو سالن می‌برد و گوشه‌ی پرده را در دست می‌گرفت و می‌گفت:
«اين پرده چيزی جز يک تکه پارچه نيست، و فرق چندانی با روتختی ندارد، تصاويری هم که خواهيد ديد روی اين پرده می‌افتد و چيزی از آن بيرون نمی‌آيد. تا چند دقيقه ديگر قطاری را می‌بينيد که به سرعت حرکت می‌کند، آقايان! يادتان باشد که اين فقط عکس يک قطار است و در نتيجه هيچ خطری متوجه شما نيست...»
اکنون با گذشت بيش از صد سال از ماجرا، ترس تماشاگران از تصوير قطار برای ما شگفت‌انگيز و مسخره به نظر می‌آيد، سوگمندانه، اما هنوز برخی از خوانندگان آثار ادبی مرز ميان تخيل و واقعيت را نشناخته‌اند. اين مشکلی است که من هم مانند بسياری از داستان‌نويسان با آن دست به گريبان بوده‌ام.»
... و پس از آن اشاره می‌کند که وقتی برای گرفتن مجوّز به اداره‌ی فرهنگ رفته، مسئول مميزی از او دستخطی به عنوان تعهدنامه می‌گيرد که: «من نويسنده‌ی اين رمان، اعلام می‌کنم که هرگز با ديدگاه‌هايی که از زبان قهرمان داستان بيان شده است، موافق نيستم و آنها چيزی درست برعکس باورهای من در باره‌ی مصر و مصری‌ها را بازگو می‌کنند» سپس به خواست خودش، اين جمله را نيز اضافه می‌کند که: «مايل هستم خاطر نشان سازم که قهرمان اين داستان شخصی از نظر روانی نامتعادل است که در پايان کتاب به کيفر خود می‌رسد.. اين برگه‌ی محکوميت را بنا به درخواست کميته‌ی بازخوانی شورای کتاب نگاشتم.»
https://t.me/post_book
#استانبول_شهر_یک‌نفره
استانبول را گوش می‌کنم با چشمان بسته

انتخاب و ترجمه شعر سیامک تقی‌زاده
عکس‌های #مصطفی_سون و روزبه روزبهانی

@post_book
🌈 استانبول مرا
یاد مرغان دریایی می‌اندازد
مرغی که نصف آن خاکستری
و نصف دیگر سفید و اسفنجی‌ست

نیمی از آن ماهی
نیم دیگرش پرنده

نام استانبول که می‌آید
یاد داستانی می‌افتم؛

یکی بود
یکی نبود....

"بدری رحمی ایوب اغلو"
https://t.me/post_book
🌈 میرزا حبیب خراسانی گوید:

در رود کَنگ درّه تنگی گرفته‌ایم
بر طرف کوه غار پلنگی گرفته‌ایم

در هم کشیده رُوی ز سنگین‌دلان شهر
کُنج دهی و گوشه سنگی گرفته‌ایم

رخشنده گوهریم که اندر درون سنگ
از تاب مهر آبی و رنگی گرفته‌ایم

صافی‌دلیم چون خُم و روشن‌روان چو جام
بر روی اگر چو آینه زنگی گرفته‌ایم


https://t.me/post_book
🌈 دکتر مجيد مرادی در مقاله‌ای با عنوان «منطق سياسی آيت‌الله» در شماره شش مجله عصر انديشه نوشته است:

🔸 «آيت‌الله همواره لنگر آرامش عراق بوده است. آيت‌الله ايرانی است و جهانی می‌انديشد؛ مرجع شيعه است و در همان حال پناهگاه غيرشيعه و حتی غيرمسلمانان؛ از قدرت سياسی رسمی بهره‌ای ندارد ولی از حکمت و تدبير سياسی فوق‌العاده‌ای بهره می‌برد که سياستمداران را از آن استغنا نيست؛ نه چندان با سياست نزديک شده است که در پی کسب قدرت سياسی باشد و نه چندان دور از سياست است که بريده از سياست و منزوی باشد، فقيه است اما فقه، او را از جهان و جهان‌های ديگر و جهان‌های ديگران غافل نکرده است.
او با جهان ديگران و جهان‌های ديگر از راه مطالعه ارتباط برقرار می‌کند و به‌جرأت می‌توان او را از پرخوان‌ترين‌های روزگار به شمار آورد.»

اين شماره عصر انديشه با يک پرونده چهل صفحه‌ای پيرامون آيت‌الله سيستانی از خواندنی‌ترين مجلات اين روزها است.
https://t.me/post_book
مجله عصر اندیشه شماره ششم اسفند ۹۶
https://t.me/post_book