بوابة الشعراء
10 subscribers
33 videos
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صمـود الجنـود أمـام الصواريـخ شجـاعة والـصمـود أمـام عينـيك " جِــهــاد ...
2
⁨ ‏ولا أدري ضيّ عيني أنت
ولا غيرك الظلما
‏أظنه ما خلق غيرك
يشع الصبح من خده
‏عطشت لضحكة تشفي
ورمش لو جرح أدمى
‏من اللي قد ملك كل هالجمال
وما غدى عبده؟
بوابة الشعراء
⁨ ‏ولا أدري ضيّ عيني أنت ولا غيرك الظلما ‏أظنه ما خلق غيرك يشع الصبح من خده ‏عطشت لضحكة تشفي ورمش لو جرح أدمى ‏من اللي قد ملك كل هالجمال وما غدى عبده؟
نمی‌دانم روشنایی چشمم هستی،
یا بی تو تاریکی ست؟
گمانم غیر از تو کسی را نیافریده‌اند
که صبح از گونه‌اش بتابد.
تشنهٔ خنده‌ای هستم که شفا بدهد،
و مژگانی که اگر زخم بزند، خون به جریان بیندازد.
کیست که صاحب این همه زیبایی شده
و بنده‌اش نشده؟»
2
ما ورا هالليل قمرا
ولا أغاني ولا قصيد
بس أنا والشوق وأنتِ..ِ
أنتِ يالضيّ البعيد
مرت جروح وشجون,
الجفا وكل شيء يهون لو لـ هالظلمة عيون.
لا حديث الحب كافي..
ولا الهدايا والزهور
اللقاء مثل التجافي..
كلّها.. نفس الشعور
بوابة الشعراء
ما ورا هالليل قمرا ولا أغاني ولا قصيد بس أنا والشوق وأنتِ..ِ أنتِ يالضيّ البعيد مرت جروح وشجون, الجفا وكل شيء يهون لو لـ هالظلمة عيون. لا حديث الحب كافي.. ولا الهدايا والزهور اللقاء مثل التجافي.. كلّها.. نفس الشعور
در پس این شب، ماهی نیست
نه ترانه ای، نه شعری
فقط من و شوق و تو...
تو ای روشناییِ دور

زخمها و غصه ها گذشته اند،
دوری و جفا، هر چه هست آسان میشود
اگر این تاریکی چشمانی داشت

سخن عشق کافی نیست،
نه هدیهها، نه گلها
دیدار چون روی گرداندن است...
همه شان یک حس را دارند.
1
بوابة الشعراء
...
وين تاخذني الخطاوي الخطاوي وين أروح
قدم‌ها (خطاها) مرا به کجا می‌برند، به کجا؟
کجا بروم؟
كيف أوصل للتداوي للتداوي من الجروح
چگونه به درمان برسم، به درمان این زخم‌ها؟
ما أبي غير السلامه .. وللهوى الصادق علامه
جز سلامتی چیزی نمی‌خواهم...
و برای عشق راستین، نشانه‌ای است.
ومظه الشوق الفضوح
و آشکار کردن شوق، رسوایی است.
و كلها بِعُيونك أنتي
و همه‌ی اینها در چشمان توست...
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يا زمان العجايب وش بعد ما ظهر
كل ما قلت هانت جد علمٍ جديد
إن حكينا ندمنا وإن سكتنا قهر
بين قلبٍ عطيب وبين راس عنيد
لو تفيد المدامع كان أسيّل نهر
مير كثر التوجّد والدمع ما يفيد
اصبر ايام واشهر واتصبرّ دهر
وان حصلّ لي مناتي جيت لوني بعيد
ارجي الله واراقب كل طالع شهر
يجلي الهم عني أو عسى ما يزيد
يا غزالٍ فضوح الزّين عنه أشتهر
في عيوني ملاك ووسط قلبي وحيد
مخطي اللي يشبّه وجنتك بالزهر
الزهر ما له رماحٍ تصيب وتصيد
لو جحدت المحبة سقم حالي جهر
مير ما كل قلبٍ ياصل اللي يريد
بوابة الشعراء
يا زمان العجايب وش بعد ما ظهر كل ما قلت هانت جد علمٍ جديد إن حكينا ندمنا وإن سكتنا قهر بين قلبٍ عطيب وبين راس عنيد لو تفيد المدامع كان أسيّل نهر مير كثر التوجّد والدمع ما يفيد اصبر ايام واشهر واتصبرّ دهر وان حصلّ لي مناتي جيت لوني بعيد ارجي الله واراقب كل…
ای زمانِ عجایب! پس از این چه چیز دیگری پدیدار خواهد شد؟
هر بار گفتم «دیگر تمام شد»، حادثهٔ ای تازه رخ می‌دهد.
اگر سخن گوییم، پشیمان می‌شویم، و اگر سکوت کنیم، غم و خشم بر دلمان می‌ماند.
میان دلی مجروح و سری لجوج و سرکش گرفتار شدم.
اگر اشکها سودی می‌داشت، رودخانه‌ای از آنها جاری می‌کردم.
اما گله و زاری و اشک ریختن سودی ندارد.
روزها و ماه‌ها صبر می‌کنم و روزگاری را شکیبایی می‌ورزم.
و اگر مرگم فرا رسد، با چهره ای رنگ پریده می آیم.
به خدا امید دارم و هر ماهِ نو را چشم به راهم (که مگر بلا گرداند).
تا اندوه را از من بزداید، یا لااقل افزون نشود.
ای غزالی که زیبایی ات به آشکاری شهره شده است!
در چشمانم فرشته‌ای و در میان قلبم یگانه‌ای.
آنکه گونه‌ات را به گل تشبیه کند، خطا کرده است.
زیرا گل تیری ندارد که هدف بگیرد و شکار کند.
اگر عشق را انکار کنم، بیماریِ روحم آشکار است.
اما هر دلی به آنچه می‌خواهد، نمی‌رسد...
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و يا غزالٍ فضوح الزّين عنه أشتهر
في عيوني ملاك ووسط قلبي وحيد
لو جحدت المحبة سقم حالي جهر
مير ما كل قلبٍ ياصل اللي يريد
بوابة الشعراء
و يا غزالٍ فضوح الزّين عنه أشتهر في عيوني ملاك ووسط قلبي وحيد لو جحدت المحبة سقم حالي جهر مير ما كل قلبٍ ياصل اللي يريد
ای غزالی که زیبایی ات آشکارا شهره شده
در چشمانم فرشته ای و در میان قلبم یگانه.
اگر عشق را انکار کنم، بیماریِ روحم عیان است،
اما هر دلی به آنچه میخواهد نمیرسد...
3
كتبـت اسـمك على الحيطان
واسأل كـل زوايا البيـت
حبـّـك عـــانـــــد النسيــان

اشعـل شمعة وطفيهــا
مثـل دمعاتــي الابچيهـا
تعـــال لشـوفتـــك ولهـــان

مشيـت بشــارع الذكـرى
مشـيت وروحـي متحسره
شفـت بالشجـرة اسامينا
وبچيـت اهواي ع الشجرة••

مطـر ينـزل علـى خـدودي
وذكـــرت بحبّـك اوعـودي
بعـدك بالگـلـب موجـــود
يــل مـا تدري بـــوجـودي••

تجي بحلمي
تگول اسمـي
وافز الگـاك مو يمـي••

منـو اليملـي
فــراغ اهلـي
يل مستوطـن بدمـي••
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای آنکه عشق در نظرش بی‌قدر شد
مگو شب‌ها جدایمان انداختند
مگو که روزگار خودمان به ما تنگ گرفت
شب‌ها روزی بود که با مهر و ارادهٔ تو جمع شدیم
روزی که با مهر و ارادهٔ تو، همه‌چیز در دستمان بود