شادی کساد شده لبخند هم
ماتم زیاد شده آدم کم
غم روی همه را کم کرده
جای پای خودش را همه جا محکم کرده
حتی در نامه ای که گاهی باز می کنیم
هوا پس است
بس است دیگر اینهمه زخمی که برداشتیم
ما که مادر نداشتیم
زلزله بود
که گهواره مان را تکان می داد
#علی_عبدالرضایی
مجموعه مادرد
@poetically
ماتم زیاد شده آدم کم
غم روی همه را کم کرده
جای پای خودش را همه جا محکم کرده
حتی در نامه ای که گاهی باز می کنیم
هوا پس است
بس است دیگر اینهمه زخمی که برداشتیم
ما که مادر نداشتیم
زلزله بود
که گهواره مان را تکان می داد
#علی_عبدالرضایی
مجموعه مادرد
@poetically
این درد را از عروق جنینی ات بیرون بکش
بافت های اضافه ضایعاتی بی اهمیت اند که گاه گوشه های تنت می رویند
تنت را شیار بزن
قلمه های تلخت را توی باغچه بمیران
آنقدر هرس شو که گوشتت به آب بریزد
پروانه ها توی خونت به راه بیفتند
ریشه هات بوی انارهای سربریده بگیرند
ازگلویت جای خون، نمک می ریزد …
تبر به دست بگیر
تکه ای از بهشت را توی حنجره بسوزان
خوب است گاهی خودت را به حاشیهی میوه های رسیده بدوزی
و بگویی: درخت نام دیگر من است.
#عطیه_عطارزاده
@poetically
بافت های اضافه ضایعاتی بی اهمیت اند که گاه گوشه های تنت می رویند
تنت را شیار بزن
قلمه های تلخت را توی باغچه بمیران
آنقدر هرس شو که گوشتت به آب بریزد
پروانه ها توی خونت به راه بیفتند
ریشه هات بوی انارهای سربریده بگیرند
ازگلویت جای خون، نمک می ریزد …
تبر به دست بگیر
تکه ای از بهشت را توی حنجره بسوزان
خوب است گاهی خودت را به حاشیهی میوه های رسیده بدوزی
و بگویی: درخت نام دیگر من است.
#عطیه_عطارزاده
@poetically
خودش را جا داده است
در پاکت نامه ها
در قطارهای شلوغ محلی
در کوله سربازان هنگ مرزی
در پیراهن خوشبوی زنان
در شیشه های مربا
در صندوق عقب ماشینی که از شمال می آید
در نود ورق از تقویم رومیزی چاپ موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران
بهار...
اما غمگین است
که این همه راه آمده درخت کوچک حیاط زندان را شکوفه دار کند
#رسول_پیره
@poetically
در پاکت نامه ها
در قطارهای شلوغ محلی
در کوله سربازان هنگ مرزی
در پیراهن خوشبوی زنان
در شیشه های مربا
در صندوق عقب ماشینی که از شمال می آید
در نود ورق از تقویم رومیزی چاپ موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران
بهار...
اما غمگین است
که این همه راه آمده درخت کوچک حیاط زندان را شکوفه دار کند
#رسول_پیره
@poetically
لبخند تو درخت پرتقال است
که حیاط را نارنجی می کند
لبخند تو
خواندن آیه ای کوتاه در نمازصبح
لبخند تو
لبخند تو مشتی دانه است
که برای کبوترها پاشیده ام
...
درخت زردآلو تو را دعا می کند
گلدان های توی راه پله تو را دعا می کنند
پنجره های روبه آفتاب تو را بی لکه دعا می کنند
وهرآشنایی که زائر امام است برای تو دعا می کند
تو قصیده ای هستی
مهربان ونانوشته
با واریس پاها
بادندان مصنوعی
با فشار خون
آب گلدان ها
قرص های بابا
ساعت اداره ی من یادت نمی رود
با همه ی اینها تو قصیده ای هستی
که هر وقت می خوانمت
تازه می شوم
...
دلتنگم
اما وقتی به خانه برگردم
مادری که پونه زار را کاشته
دست هایش را برایم دم کند...
#رسول_پیره
@poetically
که حیاط را نارنجی می کند
لبخند تو
خواندن آیه ای کوتاه در نمازصبح
لبخند تو
لبخند تو مشتی دانه است
که برای کبوترها پاشیده ام
...
درخت زردآلو تو را دعا می کند
گلدان های توی راه پله تو را دعا می کنند
پنجره های روبه آفتاب تو را بی لکه دعا می کنند
وهرآشنایی که زائر امام است برای تو دعا می کند
تو قصیده ای هستی
مهربان ونانوشته
با واریس پاها
بادندان مصنوعی
با فشار خون
آب گلدان ها
قرص های بابا
ساعت اداره ی من یادت نمی رود
با همه ی اینها تو قصیده ای هستی
که هر وقت می خوانمت
تازه می شوم
...
دلتنگم
اما وقتی به خانه برگردم
مادری که پونه زار را کاشته
دست هایش را برایم دم کند...
#رسول_پیره
@poetically
رویای من
اسبی بود
که هیچ وقت به میدان مسابقه نرفت
اسبی جوان و دونده
که به خیش بستند
تا گرسنگی آدم ها را شخم بزند
رویای من جای خوبی به دنیا نیامده بود
#رسول_پیره
@poetically
اسبی بود
که هیچ وقت به میدان مسابقه نرفت
اسبی جوان و دونده
که به خیش بستند
تا گرسنگی آدم ها را شخم بزند
رویای من جای خوبی به دنیا نیامده بود
#رسول_پیره
@poetically
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.
#احمد_شاملو
گرامی باد زادروز احمد شاملو
@poetically
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.
#احمد_شاملو
گرامی باد زادروز احمد شاملو
@poetically
گوزنی که بی هنگام به جاده برآمده
شعری طنزآلوده است
و پرنده ای که سرما را نتوانسته و حالا کنار ستون سیمانی ساکت است
شعری طنزآلوده است
آن ماهی کوچک که در سواحل یونان یادش رفته چطور شنا کند نیز
شعری طنزآلوده است.
صدای دخترک سیزده ساله ایزدی
در اتاقها می پیچد
در اتاق زوج جوانی که در هتلی متوسط در برلین اقامت دارند،
و در اتاق ِ کار زنان چینی که مشغول بافتن جلیقه های نجات اند، نیز:
- "یازده بار فروختند مرا....و حالا گریخته ام...آزادم..."
و چند لحظه بعد صدای ِ ظریف مجری:
- "و حالا می رویم به بوداپست..."
و بوداپست
بوداپست ِ رویایی
و مجارستان
و صربستان
و خط اتوی ِ پیراهنِ سیاستمداران
و صدای خش دار روشنفکران.
شعری آلوده است کوبانی
شعری آلوده است استانبول
شعری آلوده است ایاصوفیه.
□
سرت را به دیوار نکوب پسرم
سرت را عادت بده که شاخ هایش را بریده اند
دهانت را عادت بده که گلویش را بریده اند
سعی کن مرده خوبی باشی
همینکه تن ما را کنار هم بمانند، باید کلاهمان را بالا بیاندازیم!
پسرم
همه ی اینها در خواب ِ گوزنی اتفاق می افتد
که از آتش گریخته و بی هنگام به جاده برآمده
و با اتومبیلی تصادف کرده است
حالا سرنشینان -مردانی شریف-
پیاده شده اند
بعد از سکوتی مختصر دور ما حلقه زده اند
و با لحنی عمیق به دوربین های روبرو نگاه می کنند
آنها به نسل های آینده فکر می کنند، پسرم
ما
روزی نفت خواهیم شد.
شعری آلوده است زندگی
چون دستانی که پس از گور کردن ما با احتیاط شسته می شود
#الیاس_علوی
شعری طنزآلوده است
و پرنده ای که سرما را نتوانسته و حالا کنار ستون سیمانی ساکت است
شعری طنزآلوده است
آن ماهی کوچک که در سواحل یونان یادش رفته چطور شنا کند نیز
شعری طنزآلوده است.
صدای دخترک سیزده ساله ایزدی
در اتاقها می پیچد
در اتاق زوج جوانی که در هتلی متوسط در برلین اقامت دارند،
و در اتاق ِ کار زنان چینی که مشغول بافتن جلیقه های نجات اند، نیز:
- "یازده بار فروختند مرا....و حالا گریخته ام...آزادم..."
و چند لحظه بعد صدای ِ ظریف مجری:
- "و حالا می رویم به بوداپست..."
و بوداپست
بوداپست ِ رویایی
و مجارستان
و صربستان
و خط اتوی ِ پیراهنِ سیاستمداران
و صدای خش دار روشنفکران.
شعری آلوده است کوبانی
شعری آلوده است استانبول
شعری آلوده است ایاصوفیه.
□
سرت را به دیوار نکوب پسرم
سرت را عادت بده که شاخ هایش را بریده اند
دهانت را عادت بده که گلویش را بریده اند
سعی کن مرده خوبی باشی
همینکه تن ما را کنار هم بمانند، باید کلاهمان را بالا بیاندازیم!
پسرم
همه ی اینها در خواب ِ گوزنی اتفاق می افتد
که از آتش گریخته و بی هنگام به جاده برآمده
و با اتومبیلی تصادف کرده است
حالا سرنشینان -مردانی شریف-
پیاده شده اند
بعد از سکوتی مختصر دور ما حلقه زده اند
و با لحنی عمیق به دوربین های روبرو نگاه می کنند
آنها به نسل های آینده فکر می کنند، پسرم
ما
روزی نفت خواهیم شد.
شعری آلوده است زندگی
چون دستانی که پس از گور کردن ما با احتیاط شسته می شود
#الیاس_علوی
در خاموشیِ فروغ فرخزاد
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
. . . . . . . . . .
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
□
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
□
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را…
#احمد_شاملو
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
. . . . . . . . . .
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
□
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
□
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را…
#احمد_شاملو
شما از دور عاشق من شدید خانم!
مرا قهرمانی پنداشتی
که با اسب میتازد و جلو میآید
من یک سنتائور هستم خانم!
نه اسبم نه آدم
میان آدمها، اسبم
میان اسبها، آدم
آن ها که روی بدنی انسانی
سر اسب دارند
حوصله شان سر نمی رود خانم!
اما سخت است
روی بدنی از اسب
سر انسان را حمل کردن...
#رسولـیونان
مرا قهرمانی پنداشتی
که با اسب میتازد و جلو میآید
من یک سنتائور هستم خانم!
نه اسبم نه آدم
میان آدمها، اسبم
میان اسبها، آدم
آن ها که روی بدنی انسانی
سر اسب دارند
حوصله شان سر نمی رود خانم!
اما سخت است
روی بدنی از اسب
سر انسان را حمل کردن...
#رسولـیونان
بيتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
#احمد_شاملو
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
#احمد_شاملو
حرف كه مىزنى
باد مىايستد به شنيدن
كه انارها از صداى تو مىرسند
و من كه مجنون دشتهاى خالىام
دستهاى خالىام
پر از گوزن مىشود
درخت بودم اگر
مىافتادم
ابر بودم اگر
فرو مىآمدم و
مِه مىشدم
صبر بودم اگر
سر مىرفتم از خودم
و مىريختم
اما شاعرم
و با كيفى از كلمات
مىتوانم دشتى بنشانم بر دست
و دمى علف باشم
تا تو بر من بدوى
بدوى تا انارها برسند
بادم
كه در ياد تو مىايستم و
شعر مىشوم مادر
#شهریاربهروز
باد مىايستد به شنيدن
كه انارها از صداى تو مىرسند
و من كه مجنون دشتهاى خالىام
دستهاى خالىام
پر از گوزن مىشود
درخت بودم اگر
مىافتادم
ابر بودم اگر
فرو مىآمدم و
مِه مىشدم
صبر بودم اگر
سر مىرفتم از خودم
و مىريختم
اما شاعرم
و با كيفى از كلمات
مىتوانم دشتى بنشانم بر دست
و دمى علف باشم
تا تو بر من بدوى
بدوى تا انارها برسند
بادم
كه در ياد تو مىايستم و
شعر مىشوم مادر
#شهریاربهروز
هر جایی قبرستان
و هر قبرستان کشته پرآوازهای دارد
ساحل ترکیه بنام ایلان
ھەڵەبجە ژوان و ژوبین
خرمشهر دایی و عمو
اینجا گهواره دیکتاتورهای مرده و زنده است
و خوابهای ما اینجا همه ارجاع تاریخی دارند
خاورمیانه است
و هرکس که برای مردن راهی نمیشناسند
اینجا قدم میزند.
#امیرعلی_نگار
و هر قبرستان کشته پرآوازهای دارد
ساحل ترکیه بنام ایلان
ھەڵەبجە ژوان و ژوبین
خرمشهر دایی و عمو
اینجا گهواره دیکتاتورهای مرده و زنده است
و خوابهای ما اینجا همه ارجاع تاریخی دارند
خاورمیانه است
و هرکس که برای مردن راهی نمیشناسند
اینجا قدم میزند.
#امیرعلی_نگار
نیمی از عمرم را
به ساعتم نگاه کردم و رنج کشیدم
به زمان برای گذشتنش التماس کردم
و نیامدی کلید بیندازی، ببینی
چگونه تکاننخوردن عقربهها
رعشه بر اندامِ خانه میاندازد
و زمان
حتی اگر از مقابلم بگذرد،
به جایی نمیرسد
نیمۀ دیگر را نشستهام
به لولاهای زنگزدۀ دری که در سرم قفل است،
روغن میزنم
و منتظرم یکی بیاید،
خبرت را بیاورد
منتظرم
و جای خالیات در من آنقدر عمیق شدهاست
که میشود هر پنجشنبه کنارش نشست
و مگر مرگ
کفشهایش چقدر سنگین است؟
که جای پایش اینهمه گود است
مثل یک گودال
عمیق به تو فکر میکنم
و هرچه عقربهها تلاش میکنند،
پنجشنبه از جایش تکان نمیخورد
تیکتاک بیهودهای در من پیچیدهاست
کمی پیچیده است
اینکه چندسال است به صداها نگاه میکنم
اینکه تاریکی از صدای عقربهها به زندگیام نشت میکند
اینکه دارم
کمکم
به ساعتی شنی تبدیل میشوم
که حتی اگر بیایی
حتی اگر بیایی و کلید بیندازی و زندگیاش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی میشود
و دوباره خودش را در آن دفن میکند
و اگر دوباره کلید بیندازی و زندگیاش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی میشود
و دوباره خودش را در آن دفن میکند
و اگر دوباره کلید بیندازی
و اگر دوباره کلید بیندازی
#لیلا_کردبچه
به ساعتم نگاه کردم و رنج کشیدم
به زمان برای گذشتنش التماس کردم
و نیامدی کلید بیندازی، ببینی
چگونه تکاننخوردن عقربهها
رعشه بر اندامِ خانه میاندازد
و زمان
حتی اگر از مقابلم بگذرد،
به جایی نمیرسد
نیمۀ دیگر را نشستهام
به لولاهای زنگزدۀ دری که در سرم قفل است،
روغن میزنم
و منتظرم یکی بیاید،
خبرت را بیاورد
منتظرم
و جای خالیات در من آنقدر عمیق شدهاست
که میشود هر پنجشنبه کنارش نشست
و مگر مرگ
کفشهایش چقدر سنگین است؟
که جای پایش اینهمه گود است
مثل یک گودال
عمیق به تو فکر میکنم
و هرچه عقربهها تلاش میکنند،
پنجشنبه از جایش تکان نمیخورد
تیکتاک بیهودهای در من پیچیدهاست
کمی پیچیده است
اینکه چندسال است به صداها نگاه میکنم
اینکه تاریکی از صدای عقربهها به زندگیام نشت میکند
اینکه دارم
کمکم
به ساعتی شنی تبدیل میشوم
که حتی اگر بیایی
حتی اگر بیایی و کلید بیندازی و زندگیاش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی میشود
و دوباره خودش را در آن دفن میکند
و اگر دوباره کلید بیندازی و زندگیاش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی میشود
و دوباره خودش را در آن دفن میکند
و اگر دوباره کلید بیندازی
و اگر دوباره کلید بیندازی
#لیلا_کردبچه
سنجاقك ها را نكشيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد.
من يك سنجاقكم
هلى كوپترهاى شما سنجاقك نيستند
من يك ماهى ام
وقتى كه سرخ شده
به تمنّا نگاه مى كند
من يك ماهى سرخم.
به پرنده ها شليك نكنيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد
حالا كه فقط
از سوراخ تور نصيحت تان مى كنيم
مى دانيم در تابه تان سرخ مى شويم.
اما شما كه طير ابابيل را ديده ايد
ما جز همين پرِ كوچك مان چيزى نداريم
اما سنگ هايى كه در كف مان جا مى گيرند
چندان بزرگ تر از سرتان نيستند.
مرگ مرگ مى آورد آقايان
به ما شليك نكنيد
كه شما هم مى ميريد.
#شمس_لنگرودی
مرگ مرگ مى آورد.
من يك سنجاقكم
هلى كوپترهاى شما سنجاقك نيستند
من يك ماهى ام
وقتى كه سرخ شده
به تمنّا نگاه مى كند
من يك ماهى سرخم.
به پرنده ها شليك نكنيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد
حالا كه فقط
از سوراخ تور نصيحت تان مى كنيم
مى دانيم در تابه تان سرخ مى شويم.
اما شما كه طير ابابيل را ديده ايد
ما جز همين پرِ كوچك مان چيزى نداريم
اما سنگ هايى كه در كف مان جا مى گيرند
چندان بزرگ تر از سرتان نيستند.
مرگ مرگ مى آورد آقايان
به ما شليك نكنيد
كه شما هم مى ميريد.
#شمس_لنگرودی
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مرگ تو را نديدند.
كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.
پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد.
#شمس_لنگرودی
كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مرگ تو را نديدند.
كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.
پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد.
#شمس_لنگرودی
تو نه لیاقت دریا را داری، نه بیروت را
از روزی که دیدمت راهبه ایی گناهکار بودی
آب را، بدون خیس شدن میخواستی
دریا را، بدون غرق شدن
سعی ام برای قانع کردن تو، بیهوده بود
که عینک های سیاه را دربیاوری
و جوراب های ضخیم را
و ساعت مچی ات را
تا مثل ماهی قشنگی در آب لیز بخوری،
شکست خوردم
بیهوده توضیح میدادم
سرگیچه، جزء دریاست
و در عشق چیزی هست که جزء مرگ است
و عشق و دریا
کامیابی در یکی شدن را نمی پذیرند
از تبدیل تو به ماهی ِ ماجراجو مأیوس شدم
حرکاتت، زمینی
فکرهات، زمینی
به خاطر این است که گریه میکنم
دوست من !
و بیروت گریه می کند ... گریه !!!
از روزی که دیدمت راهبه ایی گناهکار بودی
آب را، بدون خیس شدن میخواستی
دریا را، بدون غرق شدن
سعی ام برای قانع کردن تو، بیهوده بود
که عینک های سیاه را دربیاوری
و جوراب های ضخیم را
و ساعت مچی ات را
تا مثل ماهی قشنگی در آب لیز بخوری،
شکست خوردم
بیهوده توضیح میدادم
سرگیچه، جزء دریاست
و در عشق چیزی هست که جزء مرگ است
و عشق و دریا
کامیابی در یکی شدن را نمی پذیرند
از تبدیل تو به ماهی ِ ماجراجو مأیوس شدم
حرکاتت، زمینی
فکرهات، زمینی
به خاطر این است که گریه میکنم
دوست من !
و بیروت گریه می کند ... گریه !!!
وقتی شعبده باز
از کلاه خرگوش در میآورد
یعنی خرگوش در میآورد
به شعبده بازی نه
به خرگوش نگاه کن!
وقتی زنی گریه میکند
یعنی گریه میکند
به نقشه هایش نه
به اشک هایش فکر کن
حتماً که نباید
شعبده باز از کلاه فیل در آورد
و یا زن
بعد از گریهاش بمیرد !
#رسول_یونان
از کلاه خرگوش در میآورد
یعنی خرگوش در میآورد
به شعبده بازی نه
به خرگوش نگاه کن!
وقتی زنی گریه میکند
یعنی گریه میکند
به نقشه هایش نه
به اشک هایش فکر کن
حتماً که نباید
شعبده باز از کلاه فیل در آورد
و یا زن
بعد از گریهاش بمیرد !
#رسول_یونان
سنجاقك ها را نكشيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد.
من يك سنجاقكم
هلى كوپترهاى شما سنجاقك نيستند
من يك ماهى ام
وقتى كه سرخ شده
به تمنّا نگاه مى كند
من يك ماهى سرخم.
به پرنده ها شليك نكنيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد
حالا كه فقط
از سوراخ تور نصيحت تان مى كنيم
مى دانيم در تابه تان سرخ مى شويم.
اما شما كه طير ابابيل را ديده ايد
ما جز همين پرِ كوچك مان چيزى نداريم
اما سنگ هايى كه در كف مان جا مى گيرند
چندان بزرگ تر از سرتان نيستند.
مرگ مرگ مى آورد آقايان
به ما شليك نكنيد
كه شما هم مى ميريد
#شمس_لنگرودی
مرگ مرگ مى آورد.
من يك سنجاقكم
هلى كوپترهاى شما سنجاقك نيستند
من يك ماهى ام
وقتى كه سرخ شده
به تمنّا نگاه مى كند
من يك ماهى سرخم.
به پرنده ها شليك نكنيد آقايان
مرگ مرگ مى آورد
حالا كه فقط
از سوراخ تور نصيحت تان مى كنيم
مى دانيم در تابه تان سرخ مى شويم.
اما شما كه طير ابابيل را ديده ايد
ما جز همين پرِ كوچك مان چيزى نداريم
اما سنگ هايى كه در كف مان جا مى گيرند
چندان بزرگ تر از سرتان نيستند.
مرگ مرگ مى آورد آقايان
به ما شليك نكنيد
كه شما هم مى ميريد
#شمس_لنگرودی
تنها یکبار میتوانست
در آغوشاش کِشَد
و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد
و میخواست به آغوشام پناه آورد؛
ناماش برف بود
تناش برفی
قلباش از برف
و تپشاش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی،
و من او را
چون شاخهای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم
#بیژن_الهی
در آغوشاش کِشَد
و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد
و میخواست به آغوشام پناه آورد؛
ناماش برف بود
تناش برفی
قلباش از برف
و تپشاش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی،
و من او را
چون شاخهای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم
#بیژن_الهی
نمیخواهم نگرانت کنم، امّا
هنوز زندهام
و اینروزها
هربار حواسم را پرت کردهام در خیابان،
بوق اولین ماشین، عقبعقبم راندهاست
نمیخواهم نگرانت کنم، امّا
اینشبها
هربار ناامیدی مرا به پشتبام خانه رساندهاست،
احتیاط
پله
پله
پله
پایینم کشاندهاست
با اینکه میدانسته در من
دیگر
چیز زیادی برای شکستن نماندهاست
اینشبها روی پیشانیام
جای روییدن شاخ میخارد و
پوستم اینروزها زبر و خشن شدهاست
و تو از شکوه کرگدنشدن چه میدانی؟
(و بر این سیّارۀ خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیدهاند
بیعشق میشود زنده ماند؛
موجودات عجیبی
که بیآنکه کسی، جایی، نگرانشان باشد
با احتیاط از خیابان عبور میکنند
و صبحها در پارک میدوند
موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سختجانیِ چشمهایشان خیره شوی،
میفهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشدهاست)
نمیخواهم نگرانت کنم
نمیخواهم نگرانت کنم، امّا... امّا...
نداشتنت را بلد شدهام
و مثل کودکیکه سرانجام فهمیدهاست
تمام آنانچه در تاریکیست
همانهاست که در روشناییست،
به خیانت دستهای تو فکر میکنم
که تمام این سالها
چراغها را
خاموش نگه داشتهبودند.
#لیلا_کردبچه
هنوز زندهام
و اینروزها
هربار حواسم را پرت کردهام در خیابان،
بوق اولین ماشین، عقبعقبم راندهاست
نمیخواهم نگرانت کنم، امّا
اینشبها
هربار ناامیدی مرا به پشتبام خانه رساندهاست،
احتیاط
پله
پله
پله
پایینم کشاندهاست
با اینکه میدانسته در من
دیگر
چیز زیادی برای شکستن نماندهاست
اینشبها روی پیشانیام
جای روییدن شاخ میخارد و
پوستم اینروزها زبر و خشن شدهاست
و تو از شکوه کرگدنشدن چه میدانی؟
(و بر این سیّارۀ خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیدهاند
بیعشق میشود زنده ماند؛
موجودات عجیبی
که بیآنکه کسی، جایی، نگرانشان باشد
با احتیاط از خیابان عبور میکنند
و صبحها در پارک میدوند
موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سختجانیِ چشمهایشان خیره شوی،
میفهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشدهاست)
نمیخواهم نگرانت کنم
نمیخواهم نگرانت کنم، امّا... امّا...
نداشتنت را بلد شدهام
و مثل کودکیکه سرانجام فهمیدهاست
تمام آنانچه در تاریکیست
همانهاست که در روشناییست،
به خیانت دستهای تو فکر میکنم
که تمام این سالها
چراغها را
خاموش نگه داشتهبودند.
#لیلا_کردبچه