❤🔥1
گر تو سَری میکشی، تا نکنی آشتی
ما ز تو سرکشتریم، پس تو چه پنداشتی؟
ما دل صد آشنا، بهر تو بگذاشتیم
ای که ز بیگانگی، هیچ بنگذاشتی
با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیم
کار چو مشکل شود، جنگ به از آشتی
#اوحدی
ما ز تو سرکشتریم، پس تو چه پنداشتی؟
ما دل صد آشنا، بهر تو بگذاشتیم
ای که ز بیگانگی، هیچ بنگذاشتی
با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیم
کار چو مشکل شود، جنگ به از آشتی
#اوحدی
❤🔥1
❤🔥2🍾1
❤🔥3💔1
گفته بودی که تماشاگر باغ دلمی،
لک شده دست تو از شاخهی گیلاس چرا؟
از درختان دلم عشق بچین، نوبری است
فرصتی نیست، بیا
کشتن احساس چرا؟
#اخوان_ثالث
لک شده دست تو از شاخهی گیلاس چرا؟
از درختان دلم عشق بچین، نوبری است
فرصتی نیست، بیا
کشتن احساس چرا؟
#اخوان_ثالث
❤🔥4🤝1
خيالِ خامِ پلنگِ من، به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش، به روی خاک کشيدن بود
پلنگِ من، دل مغرورم، پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من، ورای دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظهی ديدارت
شروع وسوسهای در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری، موازيانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه، بهانهاش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود
#حسین_منزوی
و ماه را ز بلندايش، به روی خاک کشيدن بود
پلنگِ من، دل مغرورم، پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من، ورای دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظهی ديدارت
شروع وسوسهای در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری، موازيانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه، بهانهاش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود
#حسین_منزوی
💔2
چنان گرفته تو را بازوانِ پیچکیام
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیام!
نه آشناییام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیام
عروسوارِ خیالِ منی که آمدهای
دوباره باز به مهمانیِ عروسکیام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشارهی تو روحِ بادباکیام
#حسین_منزوی
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیام!
نه آشناییام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیام
عروسوارِ خیالِ منی که آمدهای
دوباره باز به مهمانیِ عروسکیام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشارهی تو روحِ بادباکیام
#حسین_منزوی
❤🔥1
طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر
#فاضل_نظری
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر
#فاضل_نظری
❤🔥1🌚1
چنان که از قفس هم دو یاکریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج
چنان دو نیمهٔ سیبی که هر دو نیم به هم
#فاضل_نظری
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج
چنان دو نیمهٔ سیبی که هر دو نیم به هم
#فاضل_نظری
❤🔥3
مرا بازیچهٔ خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
#فاضل_نظری
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
#فاضل_نظری
❤🔥2💔1
من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم
که رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم
بسانِ اوحدی روزی در آویزم به زلف او
گرش بوسیدم آسودم، ورم کشتند خود رستم
#اوحدی
که رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم
بسانِ اوحدی روزی در آویزم به زلف او
گرش بوسیدم آسودم، ورم کشتند خود رستم
#اوحدی
❤🔥1
تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست
بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست
درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست
سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه رد پایی نیست
#فاضل_نظری
و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست
بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست
درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست
سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه رد پایی نیست
#فاضل_نظری
❤🔥4
❤🔥2
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی میکند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی میکند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابانها چه فرقی میکند
مثل سنگی زیر آب از خویش میپرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند؟
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بیوفا! امروز با فردا چه فرقی میکند
#فاضل_نظری
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی میکند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابانها چه فرقی میکند
مثل سنگی زیر آب از خویش میپرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند؟
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بیوفا! امروز با فردا چه فرقی میکند
#فاضل_نظری
💔2❤🔥1
❤🔥3
❤🔥6💔1
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت «یار سفر کرده میرسد»
ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی
#حافظ
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت «یار سفر کرده میرسد»
ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی
#حافظ
❤🔥3💔1
تا سر زلف پریشان تو چین در چین است
زیر هر چینی از آن جای دل غمگین است
عاشق ار خواب سلامت نکند نیست عجب
عشق را درد بود بستر و غم بالین است
وحدت از صومعه گر رخت به میخانه کشید
عارف حقنگر و رند حقیقتبین است
#وحدت_کرمانشاهی
زیر هر چینی از آن جای دل غمگین است
عاشق ار خواب سلامت نکند نیست عجب
عشق را درد بود بستر و غم بالین است
وحدت از صومعه گر رخت به میخانه کشید
عارف حقنگر و رند حقیقتبین است
#وحدت_کرمانشاهی
❤🔥2💔1