Persian national Forum💊🏛
Photo
♦️ایتالو بالبو، عقاب آسمانهای ایتالیا، از درخشانترین فرزندان ملت بود؛ مردی که نامش نه با بوروکراسی و دسیسه، بلکه با شجاعت، عمل و افتخار گره خورد.
او از نخستین مبارزان فاشیسم بود و تا پایان عمر به آرمانهای اولیهٔ آن:وحدت ملی، عظمت ایتالیا، نظم، انضباط و سربلندی کشور وفادار ماند. در روزگاری که بسیاری به دنبال قدرت شخصی بودند، بالبو بیش از هر چیز خود را خدمتگزار ملت میدانست.
پروازهای تاریخی او بر فراز اقیانوس اطلس، ایتالیا را در مرکز توجه جهان قرار داد و او را به یکی از محبوبترین شخصیتهای کشور بدل کرد. بسیاری از ناظران آن دوران معتقد بودند که اگر سرنوشت مسیر دیگری را رقم میزد، بالبو میتوانست روزی جانشین طبیعی موسولینی باشد؛ زیرا در میان مردم، ارتش و حتی بخشی از حزب از احترام و محبوبیتی کمنظیر برخوردار بود.
در حالی که اروپا به سوی افراطگرایی نژادی پیش میرفت، بالبو از معدود رهبران بلندپایهای بود که آشکارا با قوانین نژادی ۱۹۳۸ مخالفت کرد و از یهودیان ایتالیایی دفاع نمود. او باور داشت که وفاداری به ملت با خون و نژاد سنجیده نمیشود و این سیاستها با روح سنتی ایتالیا بیگانهاند. از این رو نام او برای بسیاری نه تنها یادآور قدرت و شکوه، بلکه نماد استقلال رأی و شرافت سیاسی نیز هست.
مرگ زودهنگام او در آسمان طبرق، بسیاری از همعصرانش را به این اندیشه واداشت که ایتالیا یکی از تواناترین و محبوبترین رهبران بالقوهٔ خود را از دست داده است؛ مردی که در اوج شهرت، همچنان سرباز ایتالیا باقی ماند.
یکی از مشهورترین جملات منسوب به بالبو که اغلب برای نشان دادن روحیهٔ جسور او نقل میشود:
@PNforum
او از نخستین مبارزان فاشیسم بود و تا پایان عمر به آرمانهای اولیهٔ آن:وحدت ملی، عظمت ایتالیا، نظم، انضباط و سربلندی کشور وفادار ماند. در روزگاری که بسیاری به دنبال قدرت شخصی بودند، بالبو بیش از هر چیز خود را خدمتگزار ملت میدانست.
پروازهای تاریخی او بر فراز اقیانوس اطلس، ایتالیا را در مرکز توجه جهان قرار داد و او را به یکی از محبوبترین شخصیتهای کشور بدل کرد. بسیاری از ناظران آن دوران معتقد بودند که اگر سرنوشت مسیر دیگری را رقم میزد، بالبو میتوانست روزی جانشین طبیعی موسولینی باشد؛ زیرا در میان مردم، ارتش و حتی بخشی از حزب از احترام و محبوبیتی کمنظیر برخوردار بود.
در حالی که اروپا به سوی افراطگرایی نژادی پیش میرفت، بالبو از معدود رهبران بلندپایهای بود که آشکارا با قوانین نژادی ۱۹۳۸ مخالفت کرد و از یهودیان ایتالیایی دفاع نمود. او باور داشت که وفاداری به ملت با خون و نژاد سنجیده نمیشود و این سیاستها با روح سنتی ایتالیا بیگانهاند. از این رو نام او برای بسیاری نه تنها یادآور قدرت و شکوه، بلکه نماد استقلال رأی و شرافت سیاسی نیز هست.
مرگ زودهنگام او در آسمان طبرق، بسیاری از همعصرانش را به این اندیشه واداشت که ایتالیا یکی از تواناترین و محبوبترین رهبران بالقوهٔ خود را از دست داده است؛ مردی که در اوج شهرت، همچنان سرباز ایتالیا باقی ماند.
یکی از مشهورترین جملات منسوب به بالبو که اغلب برای نشان دادن روحیهٔ جسور او نقل میشود:
«Chi si ferma è perduto.»
«آنکه از حرکت بازایستد، از دست رفته است.»
@PNforum
👎2
♦️افتخارات تاریخی ما بجای خود، همه غیرت و سربلندی ملت ما بجای خود، امروز ملت ما فقط می تواند به یک چیز مفتخر باشد و با یک چیز مباهات کند و آن کار است. کار مثبت مولد، کار خلاق مفید برای جامعه! هرکس در این کار سهیم و شریک نباشد خائن است. وجود وی، نه تنها برای میهن کنونی، بلکه نیاخاک بزرگ زیان آور است. کار مثبت آن نیست، که دلالان بازاری و محتکرین انجام می دهند. کار مثبت، کاری نیست، که مالکین بی وجدان پولدوست به ضرر کشاورزان و کارگران شرافتمند انجام می دهند. کار مثبت،نیروی ابتکار و بازوی کشاورزان و کارگران ماست. قدرت ابتکار مهندسین و مخترعین ماست. غرض ما آنهایی نیستند که با استثمار دیگران زندگی خود را سامان دهی کرده و به جای آنکه چیز نوعی احداث کنند، از روی یک فرمول کهنه ساده به سودا مشغول شده و خزینه ملت را می بلعند.
✍🏼داوود منشیزاده،پیکار با اهرمن
@PNforum
✍🏼داوود منشیزاده،پیکار با اهرمن
@PNforum
👎4❤3
♦️هدف فاشیست ها این است که همه احزاب و همه جنبش ها، حتى جنبش خودشان را تحت کنترل در آورند و در دولت ادغام کنند؛ دولتی که تنها هدفش رفاه كل جامعه و لاغیر باشد.
✍️🏼اودون پور،فاشیسم(۱۹۲۳)
@PNforum
✍️🏼اودون پور،فاشیسم(۱۹۲۳)
@PNforum
💊1
♦️ بیشینه مردم که کمابیش با جامعه تکنولوژیک انطباق یافته اند وضعیت فعلی را بینابینی توصیف خواهند کرد، تا حدی خوب و تا حدی بد، برخی مشکلات را باید حل کرد اما هیچ تهدید قریب الوقوعی در کار نیست. آنان آینده نزدیک را مشابه اکنون می بینند کمی بهبود، کمی مشکلات جدید، در مجموع شاید اندکی بهتر. این دیدگاه لاجرم به شکلی خودکار به روند واکنشی محافظه کارانه می انجامد: با وضع موجود ادامه بده، بازی را به هم نزن، همکاری کن، سخت کار کن، از قوانین پیروی کن، رأی بده و هر وقت دعوت شدی پرچم ملی گرایی را به اهتزاز درآور؛ فاجعه بزرگی در راه نیست و اگر هم پیش آمد ما دولت داریم و دانشمندان و شرکتهای خصوصی ای که هر مشکلی را حل خواهند کرد.
این دیدگاه از نظر کازینسکی به طرز ساده لوحانه ای خوش بینانه است، شاید بهتر است بگوییم به طرز خطرناکی؛ دیدگاهی که نمی تواند به قدرت فزاینده تکنولوژی و توانایی روزافزون دم به دم آن برای تسلط بر حیات در این سیاره پاسخ مقتضی بدهد.
@PNforum
این دیدگاه از نظر کازینسکی به طرز ساده لوحانه ای خوش بینانه است، شاید بهتر است بگوییم به طرز خطرناکی؛ دیدگاهی که نمی تواند به قدرت فزاینده تکنولوژی و توانایی روزافزون دم به دم آن برای تسلط بر حیات در این سیاره پاسخ مقتضی بدهد.
@PNforum
♦️دموکراسی در نظریه زیباست، اما در عمل مغالطه ای بیش نیست. شما در آمریکا روزی به این حقیقت پی خواهید برد.
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
❤2👍1
♦️دموکراسی به پوششی بدل شده که در پس آن الیگارشها (حاکمیت اقلیتی ثروتمند و قدرتمند) زمام قدرت را در دست دارند.
✍️🏼سر اسوالد موسلی
@PNforum
✍️🏼سر اسوالد موسلی
@PNforum
👍2
♦️بهترین نقد نسبت به دموکراسی، گفت و گویی ۵ دقیقه ای با میانگین رای دهندگان آن است.
✍️🏼وینستون چرچیل
@PNforum
✍️🏼وینستون چرچیل
@PNforum
فوتوریسم، آتش، و آن چیزی که جهان کهنه هرگز نبخشید
وقتی فیلیپو تومازو مارینتی در بیستم فوریه هزار و نهصد و نه صبح روزنامه لوفیگارو را باز کرد و مانیفستش را دید که روی صفحه اول چاپ شده، احتمالا میدانست که چیزی را آغاز کرده که دیگر نمیشود متوقفش کرد. پاریس در آن صبح سرد زمستانی داشت چای میخورد و روزنامه میخواند و ناگهان این جملهها جلوی چشمش آمد که ما میخواهیم جهان را از شر موزه ها و کتابخانه ها و آکادمی ها خلاص کنیم، آن گورستان های هنر که در آنها تلاشهای بیهوده ای انجام میشود تا از تصلیب مسیح تعریف کنیم و از چهره دردناک و زاری که صورت هنر امروز است. این توهین آگاهانه بود، این اعلان جنگ بود، و جنگ واقعی ترین کاری بود که آن نسل بلد بود بکند.
ایتالیای هزار و نهصد و نه کشوری بود که زیر بار تاریخش کمر خم کرده بود به شکلی که هیچ کشور دیگری در اروپا این مشکل را به این شدت نداشت. رم و فلورانس و ونیز و ناپل، هر کدام از اینها برای خودشان یک موزه بزرگ بودند، چیزی که جهانیان برای دیدنش از انگلستان و آلمان و آمریکا سفر میکردند اما برای کسی که در آن متولد شده بود و میخواست نفس بکشد احساس میکرد دارد در یک معبد قدیمی زندگی میکند که پنجره هایش رو به آینده بسته است. مارینتی این احساس را داشت و تنها نبود. یک نسل بود که این را حس میکرد، نسلی که از مدرسه در میان ویران ها درس خوانده بود، که از اقتصادی که کشاورزانش هنوز مثل قرون وسطی زندگی میکردند برای جوانانش آینده ای تصور نمیکرد، که سیاستش در دست پیرمردانی بود که صحبت از ایتالیای بزرگ میکردند اما با ضعف مدیریت میکردند.
مارینتی پسر یک وکیل ثروتمند اسکندریه مصر بود، در فرانسه تحصیل کرده بود، چند زبان بلد بود، شعر مینوشت و رمان، و در دنیای ادبی پاریس جا افتاده بود. اما چیزی در او ناراحت بود، یک بیقراری که با جایزه های ادبی آرام نمیشد. این بیقراری وقتی اولین بار سوار اتومبیل شد و گاز داد شکل گرفت. در مانیفست مینویسد که شب را با دوستانم کنار چراغهای مسجد نوشتیم تا سپیدهدم و ناگهان یکی از آنها گفت بلند شویم و برویم، ماشین هایمان را روشن کنیم و برانیم. اتومبیل زیر پایشان لرزید، تیز کرد به جلو، و مارینتی از جاده پرت شد توی خندق. وقتی از گل و لای بیرون آمد، میگوید، چیزی در او عوض شده بود. این لحظه را به عنوان تولد فوتوریسم روایت میکند و چه تولدی که از خندق و گل و لای شروع میشود.
مانیفست هزار و نهصد و نه یازده اصل داشت و هر کدام از آنها یک گلوله بود به سمت ذائقه رسمی زمانه. گفت زیبایی فقط در مبارزه است. گفت هر اثری که در آن شخصیت تهاجمی نباشد شاهکار نمیتواند باشد. گفت شعر باید به عنوان ابزار حمله علیه نیروهای ناشناخته استفاده شود تا آنها را مجبور به تسلیم در برابر انسان کند. و بعد آن جمله معروف را نوشت که یک ماشین مسابقهای با بدنهاش که پوشیده از لولههای بزرگ مثل مارهای نفسدار است، یک ماشینی که با غرش انفجاری میدود، زیباتر از نایکه ساموتراس است. نایکه ساموتراس، همان مجسمه الهه پیروزی یونانی که در لوور است و هر سیاح مؤدبی پیشش میایستد و آه میکشد. مارینتی داشت میگفت که آن چیزی که لرزش اتومبیل زیر تنت ایجاد میکند، آن احساس سرعت و قدرت و حرکت، حقیقی تر و زیباتر از هر مرمر یونانی است. این برای سال هزار و نهصد و نه مثل این بود که کسی در میانه یک کنسرت سمفونیک بلند شود و بگوید این صدای کارخانه ها زیباتر است.
و بعد نقاشان آمدند. امبرتو بوچونی، کارلو کاری، لوییجی روسولو، جاکومو بالا، جینو سوررینی، پنج نفری که مانیفست نقاشان فوتوریست را در هزار و نهصد و ده امضا کردند و با آن ادعای عجیبی مطرح کردند که میخواهند حرکت را نقاشی کنند. نه یک لحظه از حرکت، بلکه خود حرکت. این ادعا فنی بود، نه فقط شاعرانه. مشکل واقعی نقاشی تا آن زمان این بود که در یک لحظه ثابت میشد و دنیا در حال تغییر بود. عکاسی همین مشکل را داشت. سینما داشت تازه حلش میکرد. اما بوچونی میخواست با رنگ روغن روی بوم این کار را بکند.
تابلوی حالت های ذهنی بوچونی یکی از خلاقانه ترین آثار تاریخ نقاشی اروپایی است که کمتر به اندازه ای که باید شناخته میشود. سه پنل دارد، خداحافظی ها، کسانی که میروند، کسانی که میمانند. بوچونی در اینها نه فقط افراد را بلکه احساس را نقاشی کرده، آن تنش و حرکت و سردرگمی ایستگاه قطار را، آن لحظه ای که ماشین شروع به حرکت میکند و اشکال شروع به لرزیدن میکنند. خطوط مورب، رنگهای در هم، شکلهای تکرار شونده که نشان میدهند چیزی دارد از جایی دور میشود. این دیگر امپرسیونیسم نبود که سعی کند نور را ثابت کند. این چیز جدیدی بود.
بالا در تابلوی دیناسمو دی اون کانه آل گوینو یعنی دینامیسم یک سگ با قلاده یک سگ کوچک را در حال راه رفتن کنار پای خانمش نقاشی کرد به شکلی که پاهای سگ دهها بار تکرار شدهاند، مثل عکس استروبوسکوپیک، مثل اینکه چشم آدم نمیتواند تصمیم بگیرد کدام پا کجاست. این تابلو را اگر امروز نشانش دهی ممکن است آدم فکر کند پرینت هنری مدرن است. اما هزار و نهصد و دوازده بود و این ایده بنیادی بود.
سوررینی که بیشتر از بقیه به پاریس وصل بود و با کوبیستها حشر و نشر داشت، ترکیبی ساخت میان تجزیه شکل کوبیستی و حرکت فوتوریستی که در آثاری مثل رقصنده ها یا پاندانسه خودش را نشان میدهد، آن شکل های تکرار شونده رقص که رنگها و فرمها در هم میچرخند تا آدم نمیداند کجا یک شکل تمام میشود و کجا دیگری شروع. این تابلوها وقتی در نمایشگاههای پاریس ظاهر شدند حتی پیکاسو را هم غافلگیر کردند.
اما روسولو متفاوت ترین آدم این گروه بود. او در هزار و نهصد و سیزده مانیفست هنر نویز ها را نوشت و در آن گفت که موسیقی سنتی با مجموعه محدودی از صداهای خوشایند کار میکند اما انسان مدرن در دریایی از صدا زندگی میکند، صدای کارخانه، صدای قطار، صدای موتور، صدای جمعیت خیابان. این صداها موسیقی نیستند فقط چون کسی آنها را موسیقی نخوانده. روسولو ابزارهایی ساخت به نام اینتوناروموری که این صداها را تولید میکردند، جعبههای چوبی با قیف های فلزی که غرر، خش خش، ضربه، ویبراسیون تولید میکردند. اولین کنسرت عمومی این ابزارها در میلان تماشاگران را چنان عصبانی کرد که دعوا شد. این واکنش خودش یک موفقیت بود. هیچ هنری که چنین واکنشی نگیرد واقعاً جدی نیست.
این ایده روسولو، که صدای دنیای صنعتی هنر است، هشتاد سال بعد در موسیقی صنعتی، در نویز موزیک ژاپنی، در گرایندکور و پانک و الکترونیک تجربی دوباره ظهور کرد. تهوندر ساندر در امریکا، اینداستریال رکوردز در انگلستان، هاروشی یاناگیهارا در ژاپن، هیچکدامشان اینتوناروموری نمیشناختند اما داشتند همان ایده را دنبال میکردند. این خط نامرئی از میلان هزار و نهصد و سیزده تا توکیو هزار و نهصد و هشتاد از آن جملههای تاریخی است که فقط وقتی با فاصله نگاه میکنی میبینی.
معماری فوتوریستی را آنتونیو سنت الیا نمایندگی میکرد، معماری که پیش از اینکه سی سالش تمام شود در جنگ کشته شد و نتوانست هیچکدام از طرحهایش را بسازد. طرحهای سنتالیا برای شهر جدید یا چیتا نوووا که در هزار و نهصد و چهارده کشید، تصویری از آینده داشتند که معماران قرن بیستم دهه ها بعد دنبالش رفتند. ساختمان هایی با ترکیبهای عمودی قوی، پلهای هوایی، پلکان های خارجی، شبکههای زیرزمینی حمل و نقل، یک شهر که همهاش در حرکت است و هیچ چیزش ثابت نیست. لوکوربوزیه که بعداً به عنوان پدر معماری مدرن شناخته شد بدون سنتالیا قابل تصور نیست. آن فرم های صریح، آن برجها، آن جدایی پیاده از سواره، اینها اول در طرح های یک جوان ایتالیایی فوتوریست ظاهر شدند که در هزار و نهصد و شانزده در جنگ کشته شد.
بوچونی هم همان سال کشته شد، سی و چهار ساله. اسب زیرش رم کرد و او افتاد. این مرگ چیزی را در فوتوریسم شکست که دیگر درست نشد. بوچونی نه فقط نقاش بلکه فیلسوف گروه بود، کسی که رساله درباره فوتوریسم در نقاشی و مجسمه سازی را نوشته بود و زبان نظری جنبش را ساخته بود. بعد از او فوتوریسم ادامه داشت اما روح فکریش ضعیف تر شد.
و اینجاست که فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک به هم میرسند، نه به عنوان یک سازمان که یکی دیگری را استخدام کرد، بلکه به عنوان دو شاخه از یک درخت که از یک ریشه مشترک آب میخورند، از آن احساس عمیق که ایتالیا باید از نو زاییده شود، که جهان کهنه دیگر کافی نیست، که قدرت و حرکت و اراده ارزش های واقعی هستند نه آن احترام مودبانه ای که بورژوازی لیبرال از آن صحبت میکرد.
بنیتو موسولینی را باید از جایی توصیف کرد که معمول نیست. پدرش الساندرو آهنگر بود، سوسیالیست تندرو، کسی که پسرش را با نام بنیتو گذاشت به افتخار بنیتو خوارز رئیس جمهور مکزیکی که در برابر امپریالیسم اروپایی ایستاده بود. این ریشه از آن ریشه هایی نیست که اشرافیت و سرمایه داری از آن میآیند. موسولینی در جوانی در سوئیس کارگری کرد، فلسفه خواند، نیچه خواند، سورل خواند، مارکس خواند، و به عنوان روزنامه نگار سوسیالیست آنقدر تند بود که دولت سوئیس اخراجش کرد. در هزار و نهصد و دوازده سردبیر آوانتی، مهم ترین روزنامه حزب سوسیالیست ایتالیا شد. تیراژ روزنامه را از بیست هزار به صد هزار رساند. این آدمی نبود که تاریخ فلسفه نخوانده باشد یا از اعماق اجتماعی زندگی دور باشد.
جدایی موسولینی از سوسیالیسم در هزار و نهصد و چهارده بر سر یک سوال واقعی بود. آیا کارگران باید در جنگ شرکت کنند یا نه؟ سوسیالیسم ارتودکس میگفت جنگهای امپریالیستی به کارگران ربطی ندارد. موسولینی گفت ملت واقعی تر از طبقه است و انسان ایتالیایی پیش از اینکه کارگر باشد ایتالیایی است. این گسل را نمیتوان صرفا فرصت طلبی خواند.
وقتی فیلیپو تومازو مارینتی در بیستم فوریه هزار و نهصد و نه صبح روزنامه لوفیگارو را باز کرد و مانیفستش را دید که روی صفحه اول چاپ شده، احتمالا میدانست که چیزی را آغاز کرده که دیگر نمیشود متوقفش کرد. پاریس در آن صبح سرد زمستانی داشت چای میخورد و روزنامه میخواند و ناگهان این جملهها جلوی چشمش آمد که ما میخواهیم جهان را از شر موزه ها و کتابخانه ها و آکادمی ها خلاص کنیم، آن گورستان های هنر که در آنها تلاشهای بیهوده ای انجام میشود تا از تصلیب مسیح تعریف کنیم و از چهره دردناک و زاری که صورت هنر امروز است. این توهین آگاهانه بود، این اعلان جنگ بود، و جنگ واقعی ترین کاری بود که آن نسل بلد بود بکند.
ایتالیای هزار و نهصد و نه کشوری بود که زیر بار تاریخش کمر خم کرده بود به شکلی که هیچ کشور دیگری در اروپا این مشکل را به این شدت نداشت. رم و فلورانس و ونیز و ناپل، هر کدام از اینها برای خودشان یک موزه بزرگ بودند، چیزی که جهانیان برای دیدنش از انگلستان و آلمان و آمریکا سفر میکردند اما برای کسی که در آن متولد شده بود و میخواست نفس بکشد احساس میکرد دارد در یک معبد قدیمی زندگی میکند که پنجره هایش رو به آینده بسته است. مارینتی این احساس را داشت و تنها نبود. یک نسل بود که این را حس میکرد، نسلی که از مدرسه در میان ویران ها درس خوانده بود، که از اقتصادی که کشاورزانش هنوز مثل قرون وسطی زندگی میکردند برای جوانانش آینده ای تصور نمیکرد، که سیاستش در دست پیرمردانی بود که صحبت از ایتالیای بزرگ میکردند اما با ضعف مدیریت میکردند.
مارینتی پسر یک وکیل ثروتمند اسکندریه مصر بود، در فرانسه تحصیل کرده بود، چند زبان بلد بود، شعر مینوشت و رمان، و در دنیای ادبی پاریس جا افتاده بود. اما چیزی در او ناراحت بود، یک بیقراری که با جایزه های ادبی آرام نمیشد. این بیقراری وقتی اولین بار سوار اتومبیل شد و گاز داد شکل گرفت. در مانیفست مینویسد که شب را با دوستانم کنار چراغهای مسجد نوشتیم تا سپیدهدم و ناگهان یکی از آنها گفت بلند شویم و برویم، ماشین هایمان را روشن کنیم و برانیم. اتومبیل زیر پایشان لرزید، تیز کرد به جلو، و مارینتی از جاده پرت شد توی خندق. وقتی از گل و لای بیرون آمد، میگوید، چیزی در او عوض شده بود. این لحظه را به عنوان تولد فوتوریسم روایت میکند و چه تولدی که از خندق و گل و لای شروع میشود.
مانیفست هزار و نهصد و نه یازده اصل داشت و هر کدام از آنها یک گلوله بود به سمت ذائقه رسمی زمانه. گفت زیبایی فقط در مبارزه است. گفت هر اثری که در آن شخصیت تهاجمی نباشد شاهکار نمیتواند باشد. گفت شعر باید به عنوان ابزار حمله علیه نیروهای ناشناخته استفاده شود تا آنها را مجبور به تسلیم در برابر انسان کند. و بعد آن جمله معروف را نوشت که یک ماشین مسابقهای با بدنهاش که پوشیده از لولههای بزرگ مثل مارهای نفسدار است، یک ماشینی که با غرش انفجاری میدود، زیباتر از نایکه ساموتراس است. نایکه ساموتراس، همان مجسمه الهه پیروزی یونانی که در لوور است و هر سیاح مؤدبی پیشش میایستد و آه میکشد. مارینتی داشت میگفت که آن چیزی که لرزش اتومبیل زیر تنت ایجاد میکند، آن احساس سرعت و قدرت و حرکت، حقیقی تر و زیباتر از هر مرمر یونانی است. این برای سال هزار و نهصد و نه مثل این بود که کسی در میانه یک کنسرت سمفونیک بلند شود و بگوید این صدای کارخانه ها زیباتر است.
و بعد نقاشان آمدند. امبرتو بوچونی، کارلو کاری، لوییجی روسولو، جاکومو بالا، جینو سوررینی، پنج نفری که مانیفست نقاشان فوتوریست را در هزار و نهصد و ده امضا کردند و با آن ادعای عجیبی مطرح کردند که میخواهند حرکت را نقاشی کنند. نه یک لحظه از حرکت، بلکه خود حرکت. این ادعا فنی بود، نه فقط شاعرانه. مشکل واقعی نقاشی تا آن زمان این بود که در یک لحظه ثابت میشد و دنیا در حال تغییر بود. عکاسی همین مشکل را داشت. سینما داشت تازه حلش میکرد. اما بوچونی میخواست با رنگ روغن روی بوم این کار را بکند.
تابلوی حالت های ذهنی بوچونی یکی از خلاقانه ترین آثار تاریخ نقاشی اروپایی است که کمتر به اندازه ای که باید شناخته میشود. سه پنل دارد، خداحافظی ها، کسانی که میروند، کسانی که میمانند. بوچونی در اینها نه فقط افراد را بلکه احساس را نقاشی کرده، آن تنش و حرکت و سردرگمی ایستگاه قطار را، آن لحظه ای که ماشین شروع به حرکت میکند و اشکال شروع به لرزیدن میکنند. خطوط مورب، رنگهای در هم، شکلهای تکرار شونده که نشان میدهند چیزی دارد از جایی دور میشود. این دیگر امپرسیونیسم نبود که سعی کند نور را ثابت کند. این چیز جدیدی بود.
بالا در تابلوی دیناسمو دی اون کانه آل گوینو یعنی دینامیسم یک سگ با قلاده یک سگ کوچک را در حال راه رفتن کنار پای خانمش نقاشی کرد به شکلی که پاهای سگ دهها بار تکرار شدهاند، مثل عکس استروبوسکوپیک، مثل اینکه چشم آدم نمیتواند تصمیم بگیرد کدام پا کجاست. این تابلو را اگر امروز نشانش دهی ممکن است آدم فکر کند پرینت هنری مدرن است. اما هزار و نهصد و دوازده بود و این ایده بنیادی بود.
سوررینی که بیشتر از بقیه به پاریس وصل بود و با کوبیستها حشر و نشر داشت، ترکیبی ساخت میان تجزیه شکل کوبیستی و حرکت فوتوریستی که در آثاری مثل رقصنده ها یا پاندانسه خودش را نشان میدهد، آن شکل های تکرار شونده رقص که رنگها و فرمها در هم میچرخند تا آدم نمیداند کجا یک شکل تمام میشود و کجا دیگری شروع. این تابلوها وقتی در نمایشگاههای پاریس ظاهر شدند حتی پیکاسو را هم غافلگیر کردند.
اما روسولو متفاوت ترین آدم این گروه بود. او در هزار و نهصد و سیزده مانیفست هنر نویز ها را نوشت و در آن گفت که موسیقی سنتی با مجموعه محدودی از صداهای خوشایند کار میکند اما انسان مدرن در دریایی از صدا زندگی میکند، صدای کارخانه، صدای قطار، صدای موتور، صدای جمعیت خیابان. این صداها موسیقی نیستند فقط چون کسی آنها را موسیقی نخوانده. روسولو ابزارهایی ساخت به نام اینتوناروموری که این صداها را تولید میکردند، جعبههای چوبی با قیف های فلزی که غرر، خش خش، ضربه، ویبراسیون تولید میکردند. اولین کنسرت عمومی این ابزارها در میلان تماشاگران را چنان عصبانی کرد که دعوا شد. این واکنش خودش یک موفقیت بود. هیچ هنری که چنین واکنشی نگیرد واقعاً جدی نیست.
این ایده روسولو، که صدای دنیای صنعتی هنر است، هشتاد سال بعد در موسیقی صنعتی، در نویز موزیک ژاپنی، در گرایندکور و پانک و الکترونیک تجربی دوباره ظهور کرد. تهوندر ساندر در امریکا، اینداستریال رکوردز در انگلستان، هاروشی یاناگیهارا در ژاپن، هیچکدامشان اینتوناروموری نمیشناختند اما داشتند همان ایده را دنبال میکردند. این خط نامرئی از میلان هزار و نهصد و سیزده تا توکیو هزار و نهصد و هشتاد از آن جملههای تاریخی است که فقط وقتی با فاصله نگاه میکنی میبینی.
معماری فوتوریستی را آنتونیو سنت الیا نمایندگی میکرد، معماری که پیش از اینکه سی سالش تمام شود در جنگ کشته شد و نتوانست هیچکدام از طرحهایش را بسازد. طرحهای سنتالیا برای شهر جدید یا چیتا نوووا که در هزار و نهصد و چهارده کشید، تصویری از آینده داشتند که معماران قرن بیستم دهه ها بعد دنبالش رفتند. ساختمان هایی با ترکیبهای عمودی قوی، پلهای هوایی، پلکان های خارجی، شبکههای زیرزمینی حمل و نقل، یک شهر که همهاش در حرکت است و هیچ چیزش ثابت نیست. لوکوربوزیه که بعداً به عنوان پدر معماری مدرن شناخته شد بدون سنتالیا قابل تصور نیست. آن فرم های صریح، آن برجها، آن جدایی پیاده از سواره، اینها اول در طرح های یک جوان ایتالیایی فوتوریست ظاهر شدند که در هزار و نهصد و شانزده در جنگ کشته شد.
بوچونی هم همان سال کشته شد، سی و چهار ساله. اسب زیرش رم کرد و او افتاد. این مرگ چیزی را در فوتوریسم شکست که دیگر درست نشد. بوچونی نه فقط نقاش بلکه فیلسوف گروه بود، کسی که رساله درباره فوتوریسم در نقاشی و مجسمه سازی را نوشته بود و زبان نظری جنبش را ساخته بود. بعد از او فوتوریسم ادامه داشت اما روح فکریش ضعیف تر شد.
و اینجاست که فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک به هم میرسند، نه به عنوان یک سازمان که یکی دیگری را استخدام کرد، بلکه به عنوان دو شاخه از یک درخت که از یک ریشه مشترک آب میخورند، از آن احساس عمیق که ایتالیا باید از نو زاییده شود، که جهان کهنه دیگر کافی نیست، که قدرت و حرکت و اراده ارزش های واقعی هستند نه آن احترام مودبانه ای که بورژوازی لیبرال از آن صحبت میکرد.
بنیتو موسولینی را باید از جایی توصیف کرد که معمول نیست. پدرش الساندرو آهنگر بود، سوسیالیست تندرو، کسی که پسرش را با نام بنیتو گذاشت به افتخار بنیتو خوارز رئیس جمهور مکزیکی که در برابر امپریالیسم اروپایی ایستاده بود. این ریشه از آن ریشه هایی نیست که اشرافیت و سرمایه داری از آن میآیند. موسولینی در جوانی در سوئیس کارگری کرد، فلسفه خواند، نیچه خواند، سورل خواند، مارکس خواند، و به عنوان روزنامه نگار سوسیالیست آنقدر تند بود که دولت سوئیس اخراجش کرد. در هزار و نهصد و دوازده سردبیر آوانتی، مهم ترین روزنامه حزب سوسیالیست ایتالیا شد. تیراژ روزنامه را از بیست هزار به صد هزار رساند. این آدمی نبود که تاریخ فلسفه نخوانده باشد یا از اعماق اجتماعی زندگی دور باشد.
جدایی موسولینی از سوسیالیسم در هزار و نهصد و چهارده بر سر یک سوال واقعی بود. آیا کارگران باید در جنگ شرکت کنند یا نه؟ سوسیالیسم ارتودکس میگفت جنگهای امپریالیستی به کارگران ربطی ندارد. موسولینی گفت ملت واقعی تر از طبقه است و انسان ایتالیایی پیش از اینکه کارگر باشد ایتالیایی است. این گسل را نمیتوان صرفا فرصت طلبی خواند.
این یک موضع فلسفی بود درباره اینکه هویت های جمعی چگونه کار میکنند، درباره اینکه آیا انسان اول طبقه اش است یا ملتش یا فردیتش. موسولینی گفت ملت و این پاسخی بود که نه مارکسیسم نه لیبرالیسم قادر به دادنش بودند.
در مارس هزار و نهصد و نوزده در میلان، موسولینی فاشی دی کومباتیمنتو را تاسیس کرد. اعضای اولیه را نگاه کنید تا بفهمید این جنبش از کجا آمد. آردیتی بودند، سربازان ضربتی جنگ اول که با خنجر و نارنجک میجنگیدند و در صلح بورژوایی بعد از جنگ جایی نداشتند. سندیکالیست های ملی بودند که از چپ آمده بودند اما به ملی گرایی رسیده بودند. فوتوریست ها بودند با مارینتی که از همان ابتدا در کنار موسولینی بود. روشنفکران ضد دموکراتی بودند که از ولفردو پارتو و گاتانو موسکا نظریه نخبگان را خوانده بودند و به دموکراسی توده وار باور نداشتند. و جوانانی بودند که از جنگ برگشته بودند و نمیتوانستند بفهمند چرا ایتالیا که جنگیده بود در صلح باخت.
برنامه فاشیسم در هزار و نهصد و نوزده را باید خواند نه از روایت های ثانویه بلکه از خود متن. خواستار حق رأی زنان بود. خواستار الغای سنا بود. خواستار مالیات تصاعدی سنگین بر ثروت بود. خواستار توزیع زمین به دهقانان بود. خواستار روزکاری هشت ساعته بود. خواستار شرکت کارگران در مدیریت کارخانه ها بود. این برنامه را اگر بدون نام نشان دهی به یک سیاستمدار چپ گرای امروز، احتمالا امضا میکند. فاشیسم در بدو تولدش یک جنبش رادیکال اجتماعی بود که از چپ و راست هر دو فاصله داشت.
این رادیکالیسم اجتماعی وقتی فاشیسم به قدرت رسید شکلهای مختلفی گرفت. کورپراتیسم مهم ترین آنها بود. در هزار و نهصد و سی و چهار، ایتالیا بیست و دو کورپوراسیون ملی تأسیس کرد. هر کورپوراسیون یک بخش از اقتصاد بود، کشاورزی، نساجی، فلز، حمل و نقل، و هر کدام شامل نمایندگان کارگران و کارفرمایان و دولت بود که با هم تصمیم میگرفتند. این نه سرمایه داری آزاد بود نه سوسیالیسم دولتی. سرمایهداری آزاد میگوید بازار تصمیم میگیرد. سوسیالیسم دولتی میگوید دولت تصمیم میگیرد. کورپراتیسم فاشیستی میگفت نه، گروه های واقعی جامعه با هم و در چارچوب منافع ملی تصمیم میگیرند. این ایده از لحاظ فلسفی از مفهوم ارگانیک جامعه میآید که جامعه مثل یک موجود زنده است که اعضایش نه رقیب هم بلکه مکمل هم هستند.
اجرای این سیستم کامل نبود، فساد داشت، بوروکراسی سنگین داشت، اما آن ایده پشتش که رقابت طبقاتی میتواند با همکاری ارگانیک جایگزین شود یکی از خلاقانهترین پیشنهادهای قرن بیستم بود. جووانی جنتیله فیلسوف، موسولینی، و برترند دو ژوونل فرانسوی که بعدها از این سنتز تأثیر گرفت، همه میفهمیدند که مشکل اصلی سرمایه داری نه فقط توزیع نابرابر ثروت بلکه اتمیزه کردن جامعه است، تبدیل انسان به موجودی منفرد که فقط در برابر بازار تعریف میشود. کورپراتیسم میخواست این اتمیزه شدن را با نهادهای واسط، با صنف، با کورپوراسیون، با جامعه ارگانیک ترمیم کند.
در دوره فاشیسم ایتالیا باسوادی از پانزده درصد جمعیت به بیش از هفتاد و پنج درصد رسید. این عدد را باید جدی گرفت. سیستم تأمین اجتماعی گسترش یافت. پروژههای بزرگ زیرساختی اجرا شد، باتلاق های پونتینه در جنوب رم که برای قرنها زمین مرگ و مالاریا بودند، خشکانده شدند و زمین کشاورزی شدند و شهرهای جدید در آنجا ساخته شدند. لیتوریا که امروز لاتینا نام دارد، ساباودیا، پونتینیا، اینها شهرهای فاشیستی بودند که از صفر ساخته شدند و هنوز هم هستند. این دستاوردهای عملی است که تاریخنگاری ضدفاشیستی ترجیح میدهد نادیده بگیرد اما نادیده گرفتن آنها کار مورخ نیست.
لیگ دوپوشکورو یعنی بعد از کار، سازمانی بود که برای اولین بار در تاریخ ایتالیا برای کارگران اوقات فراغت سازمان داد. تئاتر، موسیقی، ورزش، مسافرت، سینما. میلیونها ایتالیایی که قبلا هرگز دریا ندیده بودند برای اولین بار با قطارهای یارانه ای دوپوشکورو به ریویرا رفتند. این یک واقعیت است. میتوان آن را با ایدئولوژی پیوند داد یا میتوان آن را به عنوان سیاست رفاه اجتماعی دید اما نمیتوان انکارش کرد.
معماری فاشیستی یکی از غنی ترین و کمتر شناخته ترین فصل های معماری قرن بیستم است. موسولینی معماری را سیاست یخزده میخواند و این تعریف زیباست. مارچلو پیاچنتینی، جوزپه تراگانی، آدالبرتو لیبرا، جیووانی موزیو، این معمارها ترکیبی ساختند میان کلاسیسیسم رمی و مدرنیسم که هیچ جای دیگری در اروپا به این شکل اتفاق نیفتاد. پالاتزو دلا چیویلتا ایتالیانا در رم که به کولوسئو کوادراتو یعنی کولوسئوم مربعی هم معروف است، شاید یکی از زیباترین ساختمانهای قرن بیستم باشد. آن قوس های تکرارشونده روی نمای مربعی، آن یکنواختی عظیم و درعینحال ریتمیک، آن ترکیب وزن کلاسیک و خطوط مدرن، چیزی است که وقتی نگاهش میکنی میفهمی چرا فندی مقر اروپاییاش را همانجا گذاشته. امروز یکی از مراکز مد جهان در یک ساختمان فاشیستی کار میکند و کسی هم ناراحت نمیشود چون زیباست.
شهرسازی دوره فاشیستی در رم هم جالب است. موسولینی میخواست رم را دوباره بسازد، میخواست خطوط مستقیم که ویران های باستانی را نمایش دهند ایجاد کند. ویا دلا کونچیلیازیونه که از تیبر تا واتیکان میرود، ویا دی فوری امپریالی که کولوسئوم را به فروم رمی وصل میکند، اینها پروژههای موسولینی بودند. البته این پروژه ها بخش هایی از محله های قدیمی رم را تخریب کردند و منتقدان این را نقد میکنند. اما همان منتقدان وقتی در رم راه میروند از همان خیابان ها عکس میگیرند.
سینمای ایتالیا در دوره فاشیسم شکوفا شد به شکلی که اتفاقی نبود. چینچیتا در هزار و نهصد و سی و هفت ساخته شد، یک استودیوی عظیم که موسولینی آن را «سلاح قویترین من» میخواند. این استودیو پایهای شد که سینمای ایتالیایی بر آن ساخته شد و بعدها نئورئالیسم از همان زیرساخت بهره برد. ویتوریو دسیکا، روسلینی، فلینی، همه اینها بدون چینچیتا قابل تصور نیستند. آن موج عظیم سینمای ایتالیایی دهه چهل و پنجاه که کل دنیا را تحت تأثیر گذاشت از زیرساختی رشد کرد که فاشیسم ساخته بود.
فیلسوف فاشیسم کلاسیک جووانی جنتیله بود و این آدم را نمیتوان با برچسب رد کرد. جنتیله بزرگترین فیلسوف ایتالیایی نسل خودش بود و اکتوالیسمش یکی از جدی ترین نظامهای ایدئالیسم هگلی در قرن بیستم است. در فلسفه جنتیله واقعیت همان فعل تفکر است نه محصولش، پنسیرو پنسانته نه پنسیرو پنساتو، یعنی تفکرِ در حال تفکر نه تفکرِ تفکرشده. این تمایز که از هگل میآید در جنتیله به نتایجی میرسد که سیاسی است. دولت در این نظام نه یک دستگاه خدمتگزار افراد بلکه تجلی اراده مشترک ملی است، موجودیتی که در آن فرد به کمال واقعیش میرسد نه در انزوای لیبرالی بلکه در مشارکت آگاهانه در زندگی جمعی. آزادی واقعی در این نظام نه آزادی از دولت بلکه آزادی در دولت است. این را میتوان رد کرد اما باید با استدلال فلسفی رد کرد نه با اخم سیاسی.
جنتیله اصلاح سیستم آموزشی ایتالیا را طراحی کرد، اصلاحی که در هزار و نهصد و بیست و سه اجرا شد و که متخصصان آموزشی حتی امروز آن را از نقطه نظر فنی جدی میگیرند. او دایرةالمعارف ایتالیانا را سازمان داد، یک پروژه عظیم فرهنگی که بزرگترین دانشمندان و ادیبان ایتالیا در آن مشارکت داشتند، حتی آنهایی که فاشیست نبودند. این نشان میدهد که فاشیسم ایتالیایی حداقل در سال های اولیش به دنبال ایجاد یک فرهنگ غنی بود نه فقط تبلیغات.
حالا باید درباره آن چیزی صحبت کرد که اغلب به عنوان دلیل اصلی محکوم کردن فاشیسم ذکر میشود، یعنی ارتباطش با نازیسم و قوانین نژادی. و اینجا باید با صراحت تمام گفت که فاشیسم ایتالیایی و نازیسم از بنیاد دو ایدئولوژی متفاوت بودند و یکی دانستنشان یا جهل تاریخی است یا دروغ عمدی که برای راحتتر کردن محکوم کردن هر دو با یک جمله است.
نازیسم یک ایدئولوژی زیست شناختی نژادمحور بود. هستهاش این ادعا بود که نژاد آریایی از لحاظ زیستشناختی برتر است و یهودیان دشمن زیستی بشریتاند که باید حذف شوند. این ادعا در فاشیسم کلاسیک ایتالیایی وجود نداشت. موسولینی تا هزار و نهصد و سی و هشت، یعنی شانزده سال بعد از آمدن به قدرت، هیچ قانون نژادی وضع نکرده بود. در این شانزده سال، یهودیان ایتالیایی در ارتش افسر بودند، در دانشگاه استاد بودند، در حزب فاشیست عضو بودند، برخی شان از بنیانگذاران اولیه فاشیسم بودند. این را با آلمانی که در هزار و نهصد و سی و سه قوانین نورنبرگ را وضع کرد مقایسه کن.
موسولینی درباره نظریه های نژادی هیتلر در اوایل دهه سی به صراحت تحقیرآمیز صحبت کرد. آنها را علم آلمانی مسخره ای خواند. گفت نژاد یک احساس است نه یک واقعیت زیست شناختی. گفت ایتالیایی ها از لحاظ خون آنقدر مخلوط هستند که صحبت از خلوص نژادی در مورد آنها کاملا بی معناست. این موضع گیری را نمیتوان نادیده گرفت.
قوانین نژادی هزار و نهصد و سی و هشت در ایتالیا زیر فشار ائتلاف با هیتلر وضع شدند و با مقاومت قابل توجهی در داخل حزب فاشیست مواجه شدند. ایتالو بالبو، یکی از قهرمانان فاشیسم اولیه، علنا مخالفت کرد. بسیاری از مقامات محلی این قوانین را جدی نگرفتند. وقتی در هزار و نهصد و چهل و سه آلمانها شمال ایتالیا را اشغال کردند، آنها بودند که شروع به شکار یهودیان ایتالیایی کردند. بسیاری از ایتالیاییها، از جمله فاشیستها، یهودیان را پنهان کردند. این آمار را ببینید: از حدود چهل و پنج هزار یهودی ایتالیایی، بیش از سه چهارم جان سالم بدر بردند. این نسبت در آلمان، لهستان، فرانسه، هلند، بسیار پایین تر بود.
در مارس هزار و نهصد و نوزده در میلان، موسولینی فاشی دی کومباتیمنتو را تاسیس کرد. اعضای اولیه را نگاه کنید تا بفهمید این جنبش از کجا آمد. آردیتی بودند، سربازان ضربتی جنگ اول که با خنجر و نارنجک میجنگیدند و در صلح بورژوایی بعد از جنگ جایی نداشتند. سندیکالیست های ملی بودند که از چپ آمده بودند اما به ملی گرایی رسیده بودند. فوتوریست ها بودند با مارینتی که از همان ابتدا در کنار موسولینی بود. روشنفکران ضد دموکراتی بودند که از ولفردو پارتو و گاتانو موسکا نظریه نخبگان را خوانده بودند و به دموکراسی توده وار باور نداشتند. و جوانانی بودند که از جنگ برگشته بودند و نمیتوانستند بفهمند چرا ایتالیا که جنگیده بود در صلح باخت.
برنامه فاشیسم در هزار و نهصد و نوزده را باید خواند نه از روایت های ثانویه بلکه از خود متن. خواستار حق رأی زنان بود. خواستار الغای سنا بود. خواستار مالیات تصاعدی سنگین بر ثروت بود. خواستار توزیع زمین به دهقانان بود. خواستار روزکاری هشت ساعته بود. خواستار شرکت کارگران در مدیریت کارخانه ها بود. این برنامه را اگر بدون نام نشان دهی به یک سیاستمدار چپ گرای امروز، احتمالا امضا میکند. فاشیسم در بدو تولدش یک جنبش رادیکال اجتماعی بود که از چپ و راست هر دو فاصله داشت.
این رادیکالیسم اجتماعی وقتی فاشیسم به قدرت رسید شکلهای مختلفی گرفت. کورپراتیسم مهم ترین آنها بود. در هزار و نهصد و سی و چهار، ایتالیا بیست و دو کورپوراسیون ملی تأسیس کرد. هر کورپوراسیون یک بخش از اقتصاد بود، کشاورزی، نساجی، فلز، حمل و نقل، و هر کدام شامل نمایندگان کارگران و کارفرمایان و دولت بود که با هم تصمیم میگرفتند. این نه سرمایه داری آزاد بود نه سوسیالیسم دولتی. سرمایهداری آزاد میگوید بازار تصمیم میگیرد. سوسیالیسم دولتی میگوید دولت تصمیم میگیرد. کورپراتیسم فاشیستی میگفت نه، گروه های واقعی جامعه با هم و در چارچوب منافع ملی تصمیم میگیرند. این ایده از لحاظ فلسفی از مفهوم ارگانیک جامعه میآید که جامعه مثل یک موجود زنده است که اعضایش نه رقیب هم بلکه مکمل هم هستند.
اجرای این سیستم کامل نبود، فساد داشت، بوروکراسی سنگین داشت، اما آن ایده پشتش که رقابت طبقاتی میتواند با همکاری ارگانیک جایگزین شود یکی از خلاقانهترین پیشنهادهای قرن بیستم بود. جووانی جنتیله فیلسوف، موسولینی، و برترند دو ژوونل فرانسوی که بعدها از این سنتز تأثیر گرفت، همه میفهمیدند که مشکل اصلی سرمایه داری نه فقط توزیع نابرابر ثروت بلکه اتمیزه کردن جامعه است، تبدیل انسان به موجودی منفرد که فقط در برابر بازار تعریف میشود. کورپراتیسم میخواست این اتمیزه شدن را با نهادهای واسط، با صنف، با کورپوراسیون، با جامعه ارگانیک ترمیم کند.
در دوره فاشیسم ایتالیا باسوادی از پانزده درصد جمعیت به بیش از هفتاد و پنج درصد رسید. این عدد را باید جدی گرفت. سیستم تأمین اجتماعی گسترش یافت. پروژههای بزرگ زیرساختی اجرا شد، باتلاق های پونتینه در جنوب رم که برای قرنها زمین مرگ و مالاریا بودند، خشکانده شدند و زمین کشاورزی شدند و شهرهای جدید در آنجا ساخته شدند. لیتوریا که امروز لاتینا نام دارد، ساباودیا، پونتینیا، اینها شهرهای فاشیستی بودند که از صفر ساخته شدند و هنوز هم هستند. این دستاوردهای عملی است که تاریخنگاری ضدفاشیستی ترجیح میدهد نادیده بگیرد اما نادیده گرفتن آنها کار مورخ نیست.
لیگ دوپوشکورو یعنی بعد از کار، سازمانی بود که برای اولین بار در تاریخ ایتالیا برای کارگران اوقات فراغت سازمان داد. تئاتر، موسیقی، ورزش، مسافرت، سینما. میلیونها ایتالیایی که قبلا هرگز دریا ندیده بودند برای اولین بار با قطارهای یارانه ای دوپوشکورو به ریویرا رفتند. این یک واقعیت است. میتوان آن را با ایدئولوژی پیوند داد یا میتوان آن را به عنوان سیاست رفاه اجتماعی دید اما نمیتوان انکارش کرد.
معماری فاشیستی یکی از غنی ترین و کمتر شناخته ترین فصل های معماری قرن بیستم است. موسولینی معماری را سیاست یخزده میخواند و این تعریف زیباست. مارچلو پیاچنتینی، جوزپه تراگانی، آدالبرتو لیبرا، جیووانی موزیو، این معمارها ترکیبی ساختند میان کلاسیسیسم رمی و مدرنیسم که هیچ جای دیگری در اروپا به این شکل اتفاق نیفتاد. پالاتزو دلا چیویلتا ایتالیانا در رم که به کولوسئو کوادراتو یعنی کولوسئوم مربعی هم معروف است، شاید یکی از زیباترین ساختمانهای قرن بیستم باشد. آن قوس های تکرارشونده روی نمای مربعی، آن یکنواختی عظیم و درعینحال ریتمیک، آن ترکیب وزن کلاسیک و خطوط مدرن، چیزی است که وقتی نگاهش میکنی میفهمی چرا فندی مقر اروپاییاش را همانجا گذاشته. امروز یکی از مراکز مد جهان در یک ساختمان فاشیستی کار میکند و کسی هم ناراحت نمیشود چون زیباست.
شهرسازی دوره فاشیستی در رم هم جالب است. موسولینی میخواست رم را دوباره بسازد، میخواست خطوط مستقیم که ویران های باستانی را نمایش دهند ایجاد کند. ویا دلا کونچیلیازیونه که از تیبر تا واتیکان میرود، ویا دی فوری امپریالی که کولوسئوم را به فروم رمی وصل میکند، اینها پروژههای موسولینی بودند. البته این پروژه ها بخش هایی از محله های قدیمی رم را تخریب کردند و منتقدان این را نقد میکنند. اما همان منتقدان وقتی در رم راه میروند از همان خیابان ها عکس میگیرند.
سینمای ایتالیا در دوره فاشیسم شکوفا شد به شکلی که اتفاقی نبود. چینچیتا در هزار و نهصد و سی و هفت ساخته شد، یک استودیوی عظیم که موسولینی آن را «سلاح قویترین من» میخواند. این استودیو پایهای شد که سینمای ایتالیایی بر آن ساخته شد و بعدها نئورئالیسم از همان زیرساخت بهره برد. ویتوریو دسیکا، روسلینی، فلینی، همه اینها بدون چینچیتا قابل تصور نیستند. آن موج عظیم سینمای ایتالیایی دهه چهل و پنجاه که کل دنیا را تحت تأثیر گذاشت از زیرساختی رشد کرد که فاشیسم ساخته بود.
فیلسوف فاشیسم کلاسیک جووانی جنتیله بود و این آدم را نمیتوان با برچسب رد کرد. جنتیله بزرگترین فیلسوف ایتالیایی نسل خودش بود و اکتوالیسمش یکی از جدی ترین نظامهای ایدئالیسم هگلی در قرن بیستم است. در فلسفه جنتیله واقعیت همان فعل تفکر است نه محصولش، پنسیرو پنسانته نه پنسیرو پنساتو، یعنی تفکرِ در حال تفکر نه تفکرِ تفکرشده. این تمایز که از هگل میآید در جنتیله به نتایجی میرسد که سیاسی است. دولت در این نظام نه یک دستگاه خدمتگزار افراد بلکه تجلی اراده مشترک ملی است، موجودیتی که در آن فرد به کمال واقعیش میرسد نه در انزوای لیبرالی بلکه در مشارکت آگاهانه در زندگی جمعی. آزادی واقعی در این نظام نه آزادی از دولت بلکه آزادی در دولت است. این را میتوان رد کرد اما باید با استدلال فلسفی رد کرد نه با اخم سیاسی.
جنتیله اصلاح سیستم آموزشی ایتالیا را طراحی کرد، اصلاحی که در هزار و نهصد و بیست و سه اجرا شد و که متخصصان آموزشی حتی امروز آن را از نقطه نظر فنی جدی میگیرند. او دایرةالمعارف ایتالیانا را سازمان داد، یک پروژه عظیم فرهنگی که بزرگترین دانشمندان و ادیبان ایتالیا در آن مشارکت داشتند، حتی آنهایی که فاشیست نبودند. این نشان میدهد که فاشیسم ایتالیایی حداقل در سال های اولیش به دنبال ایجاد یک فرهنگ غنی بود نه فقط تبلیغات.
حالا باید درباره آن چیزی صحبت کرد که اغلب به عنوان دلیل اصلی محکوم کردن فاشیسم ذکر میشود، یعنی ارتباطش با نازیسم و قوانین نژادی. و اینجا باید با صراحت تمام گفت که فاشیسم ایتالیایی و نازیسم از بنیاد دو ایدئولوژی متفاوت بودند و یکی دانستنشان یا جهل تاریخی است یا دروغ عمدی که برای راحتتر کردن محکوم کردن هر دو با یک جمله است.
نازیسم یک ایدئولوژی زیست شناختی نژادمحور بود. هستهاش این ادعا بود که نژاد آریایی از لحاظ زیستشناختی برتر است و یهودیان دشمن زیستی بشریتاند که باید حذف شوند. این ادعا در فاشیسم کلاسیک ایتالیایی وجود نداشت. موسولینی تا هزار و نهصد و سی و هشت، یعنی شانزده سال بعد از آمدن به قدرت، هیچ قانون نژادی وضع نکرده بود. در این شانزده سال، یهودیان ایتالیایی در ارتش افسر بودند، در دانشگاه استاد بودند، در حزب فاشیست عضو بودند، برخی شان از بنیانگذاران اولیه فاشیسم بودند. این را با آلمانی که در هزار و نهصد و سی و سه قوانین نورنبرگ را وضع کرد مقایسه کن.
موسولینی درباره نظریه های نژادی هیتلر در اوایل دهه سی به صراحت تحقیرآمیز صحبت کرد. آنها را علم آلمانی مسخره ای خواند. گفت نژاد یک احساس است نه یک واقعیت زیست شناختی. گفت ایتالیایی ها از لحاظ خون آنقدر مخلوط هستند که صحبت از خلوص نژادی در مورد آنها کاملا بی معناست. این موضع گیری را نمیتوان نادیده گرفت.
قوانین نژادی هزار و نهصد و سی و هشت در ایتالیا زیر فشار ائتلاف با هیتلر وضع شدند و با مقاومت قابل توجهی در داخل حزب فاشیست مواجه شدند. ایتالو بالبو، یکی از قهرمانان فاشیسم اولیه، علنا مخالفت کرد. بسیاری از مقامات محلی این قوانین را جدی نگرفتند. وقتی در هزار و نهصد و چهل و سه آلمانها شمال ایتالیا را اشغال کردند، آنها بودند که شروع به شکار یهودیان ایتالیایی کردند. بسیاری از ایتالیاییها، از جمله فاشیستها، یهودیان را پنهان کردند. این آمار را ببینید: از حدود چهل و پنج هزار یهودی ایتالیایی، بیش از سه چهارم جان سالم بدر بردند. این نسبت در آلمان، لهستان، فرانسه، هلند، بسیار پایین تر بود.
تفاوت دیگر در مورد دین است. فاشیسم ایتالیایی با کلیسای کاتولیک کنار آمد، پاکتو لاترانسه در هزار و نهصد و بیست و نه که موسولینی با واتیکان امضا کرد، مسائل دینی و سیاسی را از هم جدا کرد و به کلیسا استقلال داد. نازیسم با مسیحیت در تنش بود، به خصوص با کاتولیسیسم، و برخی از رهبران نازی مثل هاینریش هیملر آشکارا برنامه جایگزینی مسیحیت با یک دین نئوپاگان آلمانی داشتند. این هم تفاوت بنیادی است.
فاشیسم کلاسیک یک موضع ضددموکراتیک داشت و این موضع را باید فهمید نه فقط محکوم کرد. موسولینی میگفت دموکراسی لیبرال انسان را به شماره تقلیل میدهد، کیفیت را با کمیت جایگزین میکند، و نخبگان واقعی را زیر بار رأی تودهوار دفن میکند. این استدلال از پارتو و موسکا میآمد که نظریه نخبگان را در ایتالیا بنا کرده بودند و گفته بودند که در هر جامعهای همیشه اقلیتی حکومت میکند، دموکراسی فقط این واقعیت را پنهان میکند و با این پنهان کردن آن را فاسدتر میکند. این استدلال را میتوان رد کرد اما نمیتوان گفت بی پایه است چون تاریخ دموکراسی های لیبرال در قرن بیستم و بیست و یکم شواهد قابل توجهی برای آن فراهم کرده.
جنبه دیگری که فاشیسم کلاسیک داشت و که امروز به ندرت از آن صحبت میشود موضعش در برابر ماسونری بود. موسولینی لژهای فراماسون را در ایتالیا منحل کرد. این در اروپایی که ماسونری در آن در ساختار قدرت اشرافی و لیبرال عمیقا ریشه داشت، اقدامی بود که دشمنان قدرتمندی برایش ساخت. اینکه این تصمیم چقدر با بقیه ایدئولوژی فاشیسم پیوند داشت جای بحث دارد اما این اقدام بود و نمیتوان نادیدهاش گرفت.
وقتی موسولینی در هزار و نهصد و سی و پنج به اتیوپی لشکر فرستاد، واکنش جامعه ملل تحریم بود. اما همان جامعه ملل در مقابل جنایات مشابه بریتانیا در هند یا فرانسه در الجزایر هیچ نگفته بود. این تناقض را موسولینی نشانه میگرفت و میگفت اروپاییانی که استعمار آسیا و آفریقا را قرن ها انجام دادهاند حق ندارند به ایتالیا بگویند نمیتواند امپراتوری یا ایمپرو بسازد. این استدلال از لحاظ منطقی قابل دفاع بود حتی اگر سیاست استعماری خودش قابل دفاع نباشد.
و اینجاست که میتوان به ریشه اصلی برگشت، به فوتوریسم و آن خشم اولیه از جهانی که متوقف شده بود. فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک هر دو از این سوال آمدند که چرا انسان باید در برابر گذشته خم شود؟ چرا نظم موجود مقدس است؟ چرا آنچه هست باید بماند؟ فوتوریسم این سوال را در هنر پرسید و معماری نو، موسیقی نو، نقاشی نو، شعر نو ساخت. فاشیسم کلاسیک همین سوال را در سیاست پرسید و دولت نو، اقتصاد نو، انسان نو ادعا کرد. که این ادعاها همه محقق شدند یا نشدند مسئله دیگری است. اما آن خشم از رکود، آن اراده برای حرکت، آن امتناع از قبول اینکه جهان باید همانی بماند که هست، اینها زنده بودند و واقعی بودند.
بوچونی در هزار و نهصد و ده در مانیفست نقاشان فوتوریست نوشت که برای ما مشارکت عاطفی بیننده در اثر هنری هدف اصلی است. ما میخواهیم بیننده در مرکز تابلو زندگی کند. این ایدهای بود که بعداً در تمام هنر مدرن تکرار شد، ایده اینکه هنر نه تماشا کردن بلکه تجربه کردن است. و شاید این بهترین توصیف هر دو جنبش باشد، فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک هر دو میخواستند انسان را از موضع تماشاگر بیرون بیاورند و در مرکز تجربه قرار دهند، نه در برابر تاریخ به عنوان میراث بلکه در قلب تاریخ به عنوان سازنده.
فاشیسم کلاسیک یک موضع ضددموکراتیک داشت و این موضع را باید فهمید نه فقط محکوم کرد. موسولینی میگفت دموکراسی لیبرال انسان را به شماره تقلیل میدهد، کیفیت را با کمیت جایگزین میکند، و نخبگان واقعی را زیر بار رأی تودهوار دفن میکند. این استدلال از پارتو و موسکا میآمد که نظریه نخبگان را در ایتالیا بنا کرده بودند و گفته بودند که در هر جامعهای همیشه اقلیتی حکومت میکند، دموکراسی فقط این واقعیت را پنهان میکند و با این پنهان کردن آن را فاسدتر میکند. این استدلال را میتوان رد کرد اما نمیتوان گفت بی پایه است چون تاریخ دموکراسی های لیبرال در قرن بیستم و بیست و یکم شواهد قابل توجهی برای آن فراهم کرده.
جنبه دیگری که فاشیسم کلاسیک داشت و که امروز به ندرت از آن صحبت میشود موضعش در برابر ماسونری بود. موسولینی لژهای فراماسون را در ایتالیا منحل کرد. این در اروپایی که ماسونری در آن در ساختار قدرت اشرافی و لیبرال عمیقا ریشه داشت، اقدامی بود که دشمنان قدرتمندی برایش ساخت. اینکه این تصمیم چقدر با بقیه ایدئولوژی فاشیسم پیوند داشت جای بحث دارد اما این اقدام بود و نمیتوان نادیدهاش گرفت.
وقتی موسولینی در هزار و نهصد و سی و پنج به اتیوپی لشکر فرستاد، واکنش جامعه ملل تحریم بود. اما همان جامعه ملل در مقابل جنایات مشابه بریتانیا در هند یا فرانسه در الجزایر هیچ نگفته بود. این تناقض را موسولینی نشانه میگرفت و میگفت اروپاییانی که استعمار آسیا و آفریقا را قرن ها انجام دادهاند حق ندارند به ایتالیا بگویند نمیتواند امپراتوری یا ایمپرو بسازد. این استدلال از لحاظ منطقی قابل دفاع بود حتی اگر سیاست استعماری خودش قابل دفاع نباشد.
و اینجاست که میتوان به ریشه اصلی برگشت، به فوتوریسم و آن خشم اولیه از جهانی که متوقف شده بود. فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک هر دو از این سوال آمدند که چرا انسان باید در برابر گذشته خم شود؟ چرا نظم موجود مقدس است؟ چرا آنچه هست باید بماند؟ فوتوریسم این سوال را در هنر پرسید و معماری نو، موسیقی نو، نقاشی نو، شعر نو ساخت. فاشیسم کلاسیک همین سوال را در سیاست پرسید و دولت نو، اقتصاد نو، انسان نو ادعا کرد. که این ادعاها همه محقق شدند یا نشدند مسئله دیگری است. اما آن خشم از رکود، آن اراده برای حرکت، آن امتناع از قبول اینکه جهان باید همانی بماند که هست، اینها زنده بودند و واقعی بودند.
بوچونی در هزار و نهصد و ده در مانیفست نقاشان فوتوریست نوشت که برای ما مشارکت عاطفی بیننده در اثر هنری هدف اصلی است. ما میخواهیم بیننده در مرکز تابلو زندگی کند. این ایدهای بود که بعداً در تمام هنر مدرن تکرار شد، ایده اینکه هنر نه تماشا کردن بلکه تجربه کردن است. و شاید این بهترین توصیف هر دو جنبش باشد، فوتوریسم و فاشیسم کلاسیک هر دو میخواستند انسان را از موضع تماشاگر بیرون بیاورند و در مرکز تجربه قرار دهند، نه در برابر تاریخ به عنوان میراث بلکه در قلب تاریخ به عنوان سازنده.
مارکسیست ها از ما میپرسند که برنامه ی ما چیست؟ برنامه ی ما خرد کردن سر مارکسیست هاست.
-بنیتو موسولینی
@PNforum
-بنیتو موسولینی
@PNforum
♦️من با قاطعیت کامل تاکید میکنم که آنگلو-آمریکایی ها با این باور که میتوانند با روش های اخلاقی و دموکراتیک با کمونیسم مقابله کنند اشتباه بزرگی مرتکب میشوند.
♦️بلشوئیسم را تنها میتوان با حمایت از چیزی بهتر مانند سوسیالیسم حقیقی که من آن را ارائه دادم شکست داد.
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
♦️بلشوئیسم را تنها میتوان با حمایت از چیزی بهتر مانند سوسیالیسم حقیقی که من آن را ارائه دادم شکست داد.
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
♦️نژاد یک احساس است، نه یک واقعیت هیچ چیز هرگز مرا متقاعد نخواهد کرد که بتوان ثابت کرد امروزه نژادهای از نظر زیستی کاملاً خالص وجود دارند. غرور ملی هیچ نیازی به
هذیان نژاد ندارد.
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
هذیان نژاد ندارد.
✍️🏼بنیتو موسولینی
@PNforum
♦️به خاطر داشته باشید، دموکراسی هرگز دوام زیادی نمیآورد، خود را هدر میدهد، از پای در میآورد و خود را به قتل میرساند.
تاکنون هیچ دموکراسی وجود نداشته که مرتکب خودکشی نشده باشد.
✍️🏼جان آدامز
@PNforum
تاکنون هیچ دموکراسی وجود نداشته که مرتکب خودکشی نشده باشد.
✍️🏼جان آدامز
@PNforum
♦️رباخواری سرطان جهان است و تنها چاقوی جراحی فاشیسم است که میتواند آن را از زندگی ملتها بیرون بکشد.
✍️🏼ازرا پاوند، کتاب "پول برای چه است؟"
@PNforum
✍️🏼ازرا پاوند، کتاب "پول برای چه است؟"
@PNforum
👍1
Persian national Forum💊🏛
Photo
♦️پرچم سرخ بر فراز کلیسای جامع کلن به اهتزاز درآمده است.
انقلاب در آلمان.
پیام رادیویی از برلین:
«به مردم آلمان!
زمین و خاک متعلق به ملت است.
وسایل تولید اجتماعی شدهاند.
انتخابات کنگره شوراها اعلام میشود.
احکام دادگاه خلق درباره تمام دشمنان میهن سوسیالیستی، و همه کسانی که مسئول رژیم پیشین بودهاند، به اجرا گذاشته میشود.
معاهده ورسای پارهشده و ملغی تلقی میشود.
آلمان بزرگ سوسیالیستی است!
دولتهای راهزن امپریالیستی در حال نزدیک شدناند. راین باید تحت هر شرایطی حفظ شود؛ ضدحمله باید آغاز گردد!»
ستونهای طولانی، سیاه بر زمینهای سیاه، از روی پلهای راین عبور میکنند.
آوازها طنینانداز میشوند.
پرچمها هماهنگ با گامهای سربازان به اهتزاز درمیآیند.
ستونهایی از کارگران، با تفنگهایی بر دوش؛ در میان آنان پرچمهایی با داس و چکش.
نغمههای مارسیِز «میهن در خطر است!» شنیده میشود.
کمی عقبتر، پیکرهای منظم و کشیدهای با پیراهنهای قهوهای حرکت میکنند؛ بالای سرشان پرچم سرخِ صلیب شکسته، و بالاتر از آن، پرچمی سرخ با نمادهای کارگری. بازوبندهایشان نیز تا نیمه با نوارهای سرخ پوشانده شده است.
ستون دیگری، خاکستری در میان خاکستری، پدیدار میشود: صفوف بیپایان نیروهای اشتالهِلم، پشت پرچمهای جنگیِ جنگ بزرگ ۱۹۱۴–۱۹۱۸. پرچمهای آنان نیز با پرچم سرخِ قیام انقلابی آراسته شدهاند؛ و در پی آنان، دستههای دهقانی حرکت میکنند.
و بالاتر از همه پرچمها، بر فراز سرخ، سیاه سفید سرخ و سیاه، عقاب سیاه پروس بالهایش را گشوده است!
آواز در میان ستونهای ارتش غرش میکند و هر لحظه نیرومندتر میشود. همه نیروها، چه تشکلهای خاکستری، چه قهوهای و چه سرخ، آن را بر زبان میآورند:
«به سوی راین، به سوی راین،
به سوی راینِ آلمان،
همه ما میخواهیم
نگهبانانش باشیم!»
و فریادی بلند میشود:
«زنده باد سوسیالیسم!
ما پرچمهای سرخ را زیر عقاب آلمان
به درون فرانسه میبریم!
پیش به جلو!»
صدا خاموش میشود.
تنها تودهها به پیش میروند.
بیپایان.
با پرچمهای گوناگون، با لباسهای گوناگون، اما با گامی یکسان در سرزمین دشمن پیش میروند.
آزادیِ سرکوبشده، در حالی که کیفر الهی را برای زندگیِ در بندِ انسانها به ارمغان میآورند.
این دروازهای است به سوی فردا.
راه رسیدن به آن؟
خودِ ما هستیم!
✍️🏼کارل آتو پتل، مانیفست ناسیونال بلشویسم، ۱۹۳۲
@PNforum
انقلاب در آلمان.
پیام رادیویی از برلین:
«به مردم آلمان!
زمین و خاک متعلق به ملت است.
وسایل تولید اجتماعی شدهاند.
انتخابات کنگره شوراها اعلام میشود.
احکام دادگاه خلق درباره تمام دشمنان میهن سوسیالیستی، و همه کسانی که مسئول رژیم پیشین بودهاند، به اجرا گذاشته میشود.
معاهده ورسای پارهشده و ملغی تلقی میشود.
آلمان بزرگ سوسیالیستی است!
دولتهای راهزن امپریالیستی در حال نزدیک شدناند. راین باید تحت هر شرایطی حفظ شود؛ ضدحمله باید آغاز گردد!»
ستونهای طولانی، سیاه بر زمینهای سیاه، از روی پلهای راین عبور میکنند.
آوازها طنینانداز میشوند.
پرچمها هماهنگ با گامهای سربازان به اهتزاز درمیآیند.
ستونهایی از کارگران، با تفنگهایی بر دوش؛ در میان آنان پرچمهایی با داس و چکش.
نغمههای مارسیِز «میهن در خطر است!» شنیده میشود.
کمی عقبتر، پیکرهای منظم و کشیدهای با پیراهنهای قهوهای حرکت میکنند؛ بالای سرشان پرچم سرخِ صلیب شکسته، و بالاتر از آن، پرچمی سرخ با نمادهای کارگری. بازوبندهایشان نیز تا نیمه با نوارهای سرخ پوشانده شده است.
ستون دیگری، خاکستری در میان خاکستری، پدیدار میشود: صفوف بیپایان نیروهای اشتالهِلم، پشت پرچمهای جنگیِ جنگ بزرگ ۱۹۱۴–۱۹۱۸. پرچمهای آنان نیز با پرچم سرخِ قیام انقلابی آراسته شدهاند؛ و در پی آنان، دستههای دهقانی حرکت میکنند.
و بالاتر از همه پرچمها، بر فراز سرخ، سیاه سفید سرخ و سیاه، عقاب سیاه پروس بالهایش را گشوده است!
آواز در میان ستونهای ارتش غرش میکند و هر لحظه نیرومندتر میشود. همه نیروها، چه تشکلهای خاکستری، چه قهوهای و چه سرخ، آن را بر زبان میآورند:
«به سوی راین، به سوی راین،
به سوی راینِ آلمان،
همه ما میخواهیم
نگهبانانش باشیم!»
و فریادی بلند میشود:
«زنده باد سوسیالیسم!
ما پرچمهای سرخ را زیر عقاب آلمان
به درون فرانسه میبریم!
پیش به جلو!»
صدا خاموش میشود.
تنها تودهها به پیش میروند.
بیپایان.
با پرچمهای گوناگون، با لباسهای گوناگون، اما با گامی یکسان در سرزمین دشمن پیش میروند.
آزادیِ سرکوبشده، در حالی که کیفر الهی را برای زندگیِ در بندِ انسانها به ارمغان میآورند.
این دروازهای است به سوی فردا.
راه رسیدن به آن؟
خودِ ما هستیم!
✍️🏼کارل آتو پتل، مانیفست ناسیونال بلشویسم، ۱۹۳۲
@PNforum