به هایشیا، بایگانی جنوبی.
Photo
هایان گفت و البته که تمام روزهای باقی مونده عمرشو دنبالِ هایشیا گشت تا ازش مراقبت کنه.
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
بزرگترین مشکل همیشه این بوده که سعی میکنم همهی آدمها رو بفهمم، کنارشون باشم و تا جایی که میتونم بهشون کمک کنم، ولی نوبت به خودم که میرسه یک صدایی توی مغزم بهم میگه «ببین تو خودت میتونی از پسش بربیای! لازم نیست بقیه بفهمن.» صدای احمقانه هم هیچوقت از بین نمیره.
میخوام این چند وقتي، “تلاش برای بقا” رو به هر نحوی که بشه به “تلاش برای زندگی” تبدیل کنم.
گفتم: تو من رو زنده نگه میداری. پرسید: “واقعاً؟ یعني هرروز غذاهارو بیشتر دوست داری و قشنگتر میکاپ میکنی؟” میخواستم بهش بگم؛ نه. هرروز موهام رو میبافم، لبخند بیشتری میزنم، گلهای بیشتر میکارم، یکمی بیشتر میرقصم، موسیقیهای شادتری گوش میدم، کارهای بچگانه بیشتری میکنم، تلاش میکنم تا احساسات به هم ریختهام رو بیشتر بفهمم و بیشتر خودم هستم، حالا متوجه شدی چطور زنده نگهم میداری؟
1
If I could turn back the time, i would go back to every moment HaiLou had with Hai Xia, just to give him one more chance to hold on to the person who had become his quietest home. 🌟 🌟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یک عادت خیلی خیلی بدی که دارم، اینه که اگر یک چیزی خیلی خیلی وایرال، و همهگیر شه، ازاون چیز بدم میاد، و دیگه سمتش نمیرم. این شامل سریال، موسیقی، کتاب، خوراکی و هرچیزی میشه…
1