ceb60b82085cd769112a41927f7c29fb.jpg
122.2 KB
میتونید از این ایموجیا تو استوریاتون استفاده کنید قشنگا🥹🎀✨️
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
آینههای دردار - هوشنگ گلشیری
آینههای دردار - هوشنگ گلشیری
❤1
Forwarded from کاف
غم انگیزه که حدود هفتاد درصد روزم صرف این میشه که خودم رو قانع کنم از همه چی دست نکشم.
من نه دیگه برای آینده پنج سال بعد،
نه ده سال بعد، نه ازدواج،
نه ادامه تحصیل، نه مهاجرت،
نه بچه دار شدن، برنامهای ندارم،
ذوقی هم نیست، هیچ مطلقا هیچ،
الان تنها کارم دم و بازدمه:)
نه ده سال بعد، نه ازدواج،
نه ادامه تحصیل، نه مهاجرت،
نه بچه دار شدن، برنامهای ندارم،
ذوقی هم نیست، هیچ مطلقا هیچ،
الان تنها کارم دم و بازدمه:)
دیگه اگه وسط خیابون هم گریه کنیم نه تنها کسی تعجب نمیکنه بلکه بقیه هم پشت سرت میزنن زیر گریه...
بعضی صبحها
نه بوی امید میدن،
نه حس شروع تازه…
ساعت شیش و نیمه،
شهر هنوز خوابه
ولی من با یه دنیا خستگی الان رسیدم خونه.
خستگیای که فقط توی پاهام نیست،
توی دلمه
توی فکرم
توی نفس کشیدنم.
نه حتی حس خواب دارم
نه حس بیدار موندن.
یه جوریام که انگار هیچ حالتی برام درست نیست.
از الان دارم به ساعت بیدار شدن فکر میکنم،
به اینکه باز باید بلند شم
باز باید قوی باشم
باز باید لبخند بزنم
انگار نه انگار که یه گوشهی وجودم داره آروم آروم خاموش میشه.
نمیدونم چرا این روزا
هیچی نمیچسبه…
نه موزیک،
نه حرف زدن،
نه حتی موفقیتهایی که یه زمانی خوشحالم میکرد.
همه چی انگار بیرنگ شده.
یه حس عجیبیه…
نه گریه میاد،
نه خنده،
فقط یه سکوت سنگین که دور تا دورمو گرفته.
گاهی فکر میکنم
نکنه مشکل از منه؟
نکنه زیادی خستهم؟
نکنه زیادی فکر میکنم؟
ولی تهش میفهمم
فقط آدمم…
آدمی که یه وقتایی دلش میخواد یکی بفهمه
چقدر سخت میگذره
وقتی هیچی خوش نمیگذره.
و شاید این فقط یه فاز باشه…
یه صبحِ سرد که میگذره
مثل همهی صبحهایی که فکر میکردم طاقت نمیارم
ولی آوردم.
نه بوی امید میدن،
نه حس شروع تازه…
ساعت شیش و نیمه،
شهر هنوز خوابه
ولی من با یه دنیا خستگی الان رسیدم خونه.
خستگیای که فقط توی پاهام نیست،
توی دلمه
توی فکرم
توی نفس کشیدنم.
نه حتی حس خواب دارم
نه حس بیدار موندن.
یه جوریام که انگار هیچ حالتی برام درست نیست.
از الان دارم به ساعت بیدار شدن فکر میکنم،
به اینکه باز باید بلند شم
باز باید قوی باشم
باز باید لبخند بزنم
انگار نه انگار که یه گوشهی وجودم داره آروم آروم خاموش میشه.
نمیدونم چرا این روزا
هیچی نمیچسبه…
نه موزیک،
نه حرف زدن،
نه حتی موفقیتهایی که یه زمانی خوشحالم میکرد.
همه چی انگار بیرنگ شده.
یه حس عجیبیه…
نه گریه میاد،
نه خنده،
فقط یه سکوت سنگین که دور تا دورمو گرفته.
گاهی فکر میکنم
نکنه مشکل از منه؟
نکنه زیادی خستهم؟
نکنه زیادی فکر میکنم؟
ولی تهش میفهمم
فقط آدمم…
آدمی که یه وقتایی دلش میخواد یکی بفهمه
چقدر سخت میگذره
وقتی هیچی خوش نمیگذره.
و شاید این فقط یه فاز باشه…
یه صبحِ سرد که میگذره
مثل همهی صبحهایی که فکر میکردم طاقت نمیارم
ولی آوردم.
امروز یکی از تکیهگاههای زندگیمو از دست دادم…
مامانبزرگم رفت و با خودش یه تیکه از دل منو برد
از اون آدمایی بود که فکر میکنی همیشه هستن…
مثل نفس کشیدن،مثل بوی خونه.حالا خونه همونه،آدما همونن،
ولی یه جای کار میلنگه…
یه جای دل من خالیه.
دلم میخواست بیشتر کنارش مینشستم،
بیشتر دستشو میگرفتم،
بهش میگفتم دوستت دارم:)
مرگ یهو نمیاد فقط یه نفر رو ببره،
یه عالمه خاطره رو هم با خودش میبره.🙂
خیلی دلم برات تنگ میشه ،روحت شاد مامانبزرگم…
یه گوشه از قلبم همیشه پیش توئه 🖤
مامانبزرگم رفت و با خودش یه تیکه از دل منو برد
از اون آدمایی بود که فکر میکنی همیشه هستن…
مثل نفس کشیدن،مثل بوی خونه.حالا خونه همونه،آدما همونن،
ولی یه جای کار میلنگه…
یه جای دل من خالیه.
دلم میخواست بیشتر کنارش مینشستم،
بیشتر دستشو میگرفتم،
بهش میگفتم دوستت دارم:)
مرگ یهو نمیاد فقط یه نفر رو ببره،
یه عالمه خاطره رو هم با خودش میبره.🙂
خیلی دلم برات تنگ میشه ،روحت شاد مامانبزرگم…
یه گوشه از قلبم همیشه پیش توئه 🖤
💔1