GHAZAL 18 HAFEZ
Bahar Sadeghi
🌺غزل شمارهٔ ۱۸ حافظ
خوانش: بهار صادقی
سه تار : حمید سروری زاده
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
@perslit
https://t.me/perslit
خوانش: بهار صادقی
سه تار : حمید سروری زاده
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کودکان و جانوران کاملا در زمان حال زندگی می کنند. برایشان تاریخ و گذشته و آینده وجود ندارد.
بزرگتر ها یا آنقدر در گذشته سیر می کنند که افسردگی بگیرند و یا آنقدر در آینده می روند که اضطراب پیدا کنند و زمان حال از یادشان برود.
کودکان و جانوران بصورت "اجباری" و "غریزی" در زمان حال زندگی می کنند. ولی بزرگتر ها هم می توانند تمرین کنند و "اختیاری" و " آگاهانه" اندکی از زمان حال را دریابند.
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
🙏خیام
زندگي آب تنی كردن در حوضچه “اكنون” است.
رخت ها را بكنيم.
آب در يك قدمي است.
🙏سهراب سپهری
@perslit
https://t.me/perslit
بزرگتر ها یا آنقدر در گذشته سیر می کنند که افسردگی بگیرند و یا آنقدر در آینده می روند که اضطراب پیدا کنند و زمان حال از یادشان برود.
کودکان و جانوران بصورت "اجباری" و "غریزی" در زمان حال زندگی می کنند. ولی بزرگتر ها هم می توانند تمرین کنند و "اختیاری" و " آگاهانه" اندکی از زمان حال را دریابند.
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
🙏خیام
زندگي آب تنی كردن در حوضچه “اكنون” است.
رخت ها را بكنيم.
آب در يك قدمي است.
🙏سهراب سپهری
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خون ریختن به ناحق و با غیر ساختن
امروز میتوانی ، فردا چه میکنی؟
از غزل : عماد خراسانی
موسیقی : گوشه داد از دستگاه ماهور از برنامه گلهای سبز ۲۸۷
سه تار: احمد عبادی
آواز: محمد رضا شجریان
@perslit
https://t.me/perslit
امروز میتوانی ، فردا چه میکنی؟
از غزل : عماد خراسانی
موسیقی : گوشه داد از دستگاه ماهور از برنامه گلهای سبز ۲۸۷
سه تار: احمد عبادی
آواز: محمد رضا شجریان
@perslit
https://t.me/perslit
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🙏دمی بر مزار و یاد محمد رضا لطفی
ترانه ای عاشقان
اجرای علی قمصری و همراهان
ساخته محمد رضا لطفی
سروده هوشنگ ابتهاج
موسیقی دستگاه شور
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
چندین که از خم در سبو خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید
دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟
دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید
آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
@perslit
https://t.me/perslit
ترانه ای عاشقان
اجرای علی قمصری و همراهان
ساخته محمد رضا لطفی
سروده هوشنگ ابتهاج
موسیقی دستگاه شور
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
چندین که از خم در سبو خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید
دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟
دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید
آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
@perslit
https://t.me/perslit
زاهد خودپرست و مغرور است و بر کارها و اعمال خودش تکیه دارد. قبله ای جز خود ندارد. خدا را هم برای نفس ِخودش می خواهد.
کشش ِ عاشق طبیعی و بخاطر دلبردگی است. عاشق بدون محاسبه گری از دایره تنگ خودپرستی بیرون می شود.
هلالی می گوید عاشق از بت پرستی هم سود می برد و از خود پرستی آزاد می شود. ولی زاهد از خدای واقعی هم بهره ای نمی برد و فقط خود پرست تر و مغرور تر می گردد.
دل ِ هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خودپرستی
🙏سعدی
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز، به دارالسلام رفت
🙏حافظ
در بیت ِ حافظ "دارالسلام" هم اسم عام است و هم اسم خاص:
۱- سرای سلامت، وادی ایمن
۲- بهشت و پردیس و فردوس
@perslit
https://t.me/perslit
کشش ِ عاشق طبیعی و بخاطر دلبردگی است. عاشق بدون محاسبه گری از دایره تنگ خودپرستی بیرون می شود.
هلالی می گوید عاشق از بت پرستی هم سود می برد و از خود پرستی آزاد می شود. ولی زاهد از خدای واقعی هم بهره ای نمی برد و فقط خود پرست تر و مغرور تر می گردد.
دل ِ هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خودپرستی
🙏سعدی
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز، به دارالسلام رفت
🙏حافظ
در بیت ِ حافظ "دارالسلام" هم اسم عام است و هم اسم خاص:
۱- سرای سلامت، وادی ایمن
۲- بهشت و پردیس و فردوس
@perslit
https://t.me/perslit
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوای تنبور در جنگل ابر ایران
و واکنش اسب های وحشی
اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
🌺سعدی
@perslit
https://t.me/perslit
و واکنش اسب های وحشی
اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
🌺سعدی
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گلستان سعدی
باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت شمارهٔ ۵
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کارِ وی با نادانان بدینجا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانا می ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگه دارند مویی
همیدون سرکشی و آزرمجویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد، بگسلانند
یکی را زشتخویی داد دشنام
تحمّل کرد و گفت: ای خوب فرجام
بتر زآنم که خواهی گفتن، آنی
که دانم، عیب من چون من ندانی
@perslit
https://t.me/perslit
باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت شمارهٔ ۵
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کارِ وی با نادانان بدینجا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانا می ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگه دارند مویی
همیدون سرکشی و آزرمجویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد، بگسلانند
یکی را زشتخویی داد دشنام
تحمّل کرد و گفت: ای خوب فرجام
بتر زآنم که خواهی گفتن، آنی
که دانم، عیب من چون من ندانی
@perslit
https://t.me/perslit
سوسن ِ چلچراغ ِ واژگون، گلی کمیاب که تنها در روستای داماش ِ گیلان و منطقه ای در جمهوری آذربایجان با عمری کوتاه در حدود دو ماه یافت می شود.
سوسن نماد ِ زبان آوری و گویایی است چرا که گویی چندین زبان دارد:
بسانِ سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش ِ تواش مُهر در دهان باشد
🙏بیت هفتم از غزل ۱۶۰
@perslit
https://t.me/perslit
سوسن نماد ِ زبان آوری و گویایی است چرا که گویی چندین زبان دارد:
بسانِ سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش ِ تواش مُهر در دهان باشد
🙏بیت هفتم از غزل ۱۶۰
@perslit
https://t.me/perslit
Saz Va Avaz
Mohammad Reza Shajarian
از آلبوم معمای هستی
سروده حافظ
آواز محمدرضا شجریان
سه تار محمدرضا لطفی
نی عبدالنقی افشارنیا
موسیقی در دستگاه شور
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی
گُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم
ندارم دستت از دامن، به جز در خاک و آن دَم هَم
که بر خاکم روان گَردی بگیرد دامنت گَردم
فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم دَم میدهی تا کی؟
دَمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجُستم
رُخَت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فِدا کردم
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم
@perslit
https://t.me/perslit
سروده حافظ
آواز محمدرضا شجریان
سه تار محمدرضا لطفی
نی عبدالنقی افشارنیا
موسیقی در دستگاه شور
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی
گُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم
ندارم دستت از دامن، به جز در خاک و آن دَم هَم
که بر خاکم روان گَردی بگیرد دامنت گَردم
فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم دَم میدهی تا کی؟
دَمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجُستم
رُخَت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فِدا کردم
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچه ها مشتاقانه بدنبال نوشیدن شیر از مادرند ، اگرچه از راز این اشتیاق بی خبرند
هم چو میل ِ کودکان با مادران
سرّ ِ میل ِ خود نداند در لِبان
🙏مثنوی مولوی دفتر ۴ بیت ۳۶۴۱
لبِان : شیر مکیدن ؛ شیر نوشیدن
@perslit
https://t.me/perslit
هم چو میل ِ کودکان با مادران
سرّ ِ میل ِ خود نداند در لِبان
🙏مثنوی مولوی دفتر ۴ بیت ۳۶۴۱
لبِان : شیر مکیدن ؛ شیر نوشیدن
@perslit
https://t.me/perslit
دمی در هوای ادب پارسی pinned «بر جَبین نقش کُن از خونِ دلِ من خالی تا بدانند که قربانِ تو کافِرکیشم 🙏حافظ رفت حاجی به طوافِ حرم و باز آمد ما به قربانِ تو رفتیم و همانجاماندیم 🙏میرنجات اصفهانی @perslit https://t.me/perslit»
AUD-20250608-WA0005.
1.4 MB
🙏 بیم و امید
غزل شماره ۸۷۶ دیوان شمس
تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
در ده شراب و واخرم از بیم و از امید
پیش آر جام آتش اندیشه سوز را
کاندیشههاست در سرم از بیم و از امید
کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست
بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید
آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من
رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید
در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز
کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید
بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را
کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید
ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست
کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید
در عین آتشم چو خلیلم فرست آب
کاذر مثال بتگرم از بیم و از امید
کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو
کز چشمها نهانترم از بیم و از امید
در آفتاب روی خودم دار زانک من
مانند این غزل ترم از بیم و از امید
@perslit
https://t.me/perslit
غزل شماره ۸۷۶ دیوان شمس
تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
در ده شراب و واخرم از بیم و از امید
پیش آر جام آتش اندیشه سوز را
کاندیشههاست در سرم از بیم و از امید
کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست
بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید
آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من
رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید
در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز
کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید
بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را
کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید
ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست
کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید
در عین آتشم چو خلیلم فرست آب
کاذر مثال بتگرم از بیم و از امید
کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو
کز چشمها نهانترم از بیم و از امید
در آفتاب روی خودم دار زانک من
مانند این غزل ترم از بیم و از امید
@perslit
https://t.me/perslit
رو در صف بندگان ما باش و مترس
خاک در آسمان ما باش و مترس
گر جملهٔ خلق قصد جان تو کنند
دل تنگ مکن ، از آن ما باش و مترس
🙏رباعی از دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
خاک در آسمان ما باش و مترس
گر جملهٔ خلق قصد جان تو کنند
دل تنگ مکن ، از آن ما باش و مترس
🙏رباعی از دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Ey Iran ~ Music-Fa.Com
Mohammad Noori ~ Music-Fa.Com
♩♬♫♪♭ در روح و جان من میمانی ای وطن
سروده : تورج نگهبان
آهنگساز : محمد سریر در دستگاه ماهور
صدا : محمد نوری
در روح و جان من می مانی؛ ای وطن
به زیر پافتد آن دلی؛ که بهر تو نلرزد!
شرح این عاشقی…
ننشیند در سخن؛ که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد!
ای ایران ایران! دور از دامان پاکت
دستِ دگران، بد گهران
ای عشق سوزان! ای شیرین ترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان…
ای ایران ایران!
گلزارِ سبزت؛ دور از تو تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…
ای روشنگر دنیای من به جهان؛ تو بمان
سبزی صد چمن سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر؛ به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی؛ ننشیند در سخن!
بمان که تا ابد هستیم، به هستی تو بسته
ای ایران ایران! دور از دامان پاکت
دستِ دگران، بد گهران
ای عشق سوزان! ای شیرین ترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان…
ای ایران ایران!
گلزارِ سبزت؛ دور از تو تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…
ای روشنگر دنیای من به جهان؛ تو بمان
@perslit
https://t.me/perslit
سروده : تورج نگهبان
آهنگساز : محمد سریر در دستگاه ماهور
صدا : محمد نوری
در روح و جان من می مانی؛ ای وطن
به زیر پافتد آن دلی؛ که بهر تو نلرزد!
شرح این عاشقی…
ننشیند در سخن؛ که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد!
ای ایران ایران! دور از دامان پاکت
دستِ دگران، بد گهران
ای عشق سوزان! ای شیرین ترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان…
ای ایران ایران!
گلزارِ سبزت؛ دور از تو تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…
ای روشنگر دنیای من به جهان؛ تو بمان
سبزی صد چمن سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر؛ به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی؛ ننشیند در سخن!
بمان که تا ابد هستیم، به هستی تو بسته
ای ایران ایران! دور از دامان پاکت
دستِ دگران، بد گهران
ای عشق سوزان! ای شیرین ترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان…
ای ایران ایران!
گلزارِ سبزت؛ دور از تو تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…
ای روشنگر دنیای من به جهان؛ تو بمان
@perslit
https://t.me/perslit
❤2