This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سرطان وطن!
سروده: مجتبی کاشانی شاعر،مشاور صنعتی و نیکوکار مدرسه ساز
اجرای: استاد عثمان محمد پرست نوازنده دوتار خراسانی
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
تو مپندار که در فکر تنم نگران سرطان وطنم
او که بیمار شود ما همه نیز من که بیمار شوم، یک بدنم
وطنم از تن من خسته تر است درک کن درد مرا از سُخنم
@perslit
https://t.me/perslit
سروده: مجتبی کاشانی شاعر،مشاور صنعتی و نیکوکار مدرسه ساز
اجرای: استاد عثمان محمد پرست نوازنده دوتار خراسانی
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
تو مپندار که در فکر تنم نگران سرطان وطنم
او که بیمار شود ما همه نیز من که بیمار شوم، یک بدنم
وطنم از تن من خسته تر است درک کن درد مرا از سُخنم
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الله مدد!
اجرای: استاد عثمان محمد پرست نوازنده دوتار خراسانی
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
@perslit
https://t.me/perslit
اجرای: استاد عثمان محمد پرست نوازنده دوتار خراسانی
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
@perslit
https://t.me/perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اجرای گروهی مقام نوایی در حضور استاد عثمان محمد پرست نوازنده دوتار خراسانی
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
@perslit
https://t.me/perslit
و خیر مدرسه ساز
زاده ۱۳۰۷
درگذشته ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
@perslit
https://t.me/perslit
Ahooye Zakhmi-(IRMP3.IR)
Rasoul Najafian
ترانه: آهوی زخمی
خواننده: رسول نجفیان
ترانه سرا: ابوحَفص سُغدی موسیقیدان و شاعر پارسیگوی پایان سده سوم و آغاز سده چهارم است.او از پیشگامان ادب پس از اسلام و نخستین سرایندگان شعر پارسی بود و اختراعِ سازِ شهرود نیز از او است. ابوحفص سغدی فرهنگی هم نوشته که اثری از آن نیست.
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا
تیر زهر آگین بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون می چکدا
تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا
پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا
کو سرای دوست که او سر نهدا
عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا
چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا
دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا
آهوی زخمی در دشت چگونه بودا
او ندارد یار بی یار چگونه بودا
@perslit
https://t.me/perslit
خواننده: رسول نجفیان
ترانه سرا: ابوحَفص سُغدی موسیقیدان و شاعر پارسیگوی پایان سده سوم و آغاز سده چهارم است.او از پیشگامان ادب پس از اسلام و نخستین سرایندگان شعر پارسی بود و اختراعِ سازِ شهرود نیز از او است. ابوحفص سغدی فرهنگی هم نوشته که اثری از آن نیست.
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا
تیر زهر آگین بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون می چکدا
تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا
پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا
کو سرای دوست که او سر نهدا
عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا
چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا
دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا
آهوی زخمی در دشت چگونه بودا
او ندارد یار بی یار چگونه بودا
@perslit
https://t.me/perslit
🌷ترانه مازنی لاره لاره
با صدای ابوالحسن خوشرو
نمِ وارِش بشه بهار بِواره
تی نازِ گیسِ ره شه وار بِواره
هَلی داره تِتی عاروس هم بود
حنابندونِ کَکی تی مار بِواره
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
شه شور گیسِ جا بِسازه کیمه
می سینه تَش گیرنه می دل پِر هیمه
می چشا چشم خِرنه تی قابِ آینه
می جانِ فرش هاکِن نقشِ قدیمه
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
با تِتی ره خِشه ماره بَمونده
تِتی تا کی خِشه یاره بَمونده
مجنونِ قد تا اِفرا رِساینه
وقتب ساره خِشه بِلبِل بخونده
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
مِره بیار دیار ای یاری عیده
تی کار و زندگی بَیه تی حاصل
همه دونِن هلاکم کردی آخر
بِلاره باشه خون لاله گِل
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
🌷برگردان ترانه
بارون نم نم صبر کرده تا بهار بباره
به روی گیسوی نازن بباره
شکوفه درخت آلوچه مثل عروس بود حنابندون پرنده ها بود
مژدگونیه ونوش چیه بهاره
از گیسوی قشنگت کلبه بسازه
سینه من آتیش میگیره و دلم پر از هیزمه
چشمام هرجا میچرخه قاب آینه ایت رومیبینه
جانم رو فرش زیر پاهات کن فرش نقش قدیمیه
مژدگونیه ونوش چیه،بهاره
با شکوفه هاش خوشه مثل مادرش میمونه
شکوفه تا کی خوشه تا وقتی که پیش یارش بمونه
قد مجنون مثل درخت افرا بلنده
ساره وقتی خوشه که بلبل بخونه
مژدگونی ونوش چیه، بهاره
منو بیار دیار خودت ای یار که عیده
کارو زندگیت حاصل شده
همه میدونن حالا که کم آوردی
بزار رنگ گل لاله مثل خون باشه
مژدگونی ونوش چیه، بهاره
@perslit
https://t.me/perslit
با صدای ابوالحسن خوشرو
نمِ وارِش بشه بهار بِواره
تی نازِ گیسِ ره شه وار بِواره
هَلی داره تِتی عاروس هم بود
حنابندونِ کَکی تی مار بِواره
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
شه شور گیسِ جا بِسازه کیمه
می سینه تَش گیرنه می دل پِر هیمه
می چشا چشم خِرنه تی قابِ آینه
می جانِ فرش هاکِن نقشِ قدیمه
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
با تِتی ره خِشه ماره بَمونده
تِتی تا کی خِشه یاره بَمونده
مجنونِ قد تا اِفرا رِساینه
وقتب ساره خِشه بِلبِل بخونده
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
مِره بیار دیار ای یاری عیده
تی کار و زندگی بَیه تی حاصل
همه دونِن هلاکم کردی آخر
بِلاره باشه خون لاله گِل
هی لاره لاره جان لاره لاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
وَنوش مَشتِلِق چیه بهاره
🌷برگردان ترانه
بارون نم نم صبر کرده تا بهار بباره
به روی گیسوی نازن بباره
شکوفه درخت آلوچه مثل عروس بود حنابندون پرنده ها بود
مژدگونیه ونوش چیه بهاره
از گیسوی قشنگت کلبه بسازه
سینه من آتیش میگیره و دلم پر از هیزمه
چشمام هرجا میچرخه قاب آینه ایت رومیبینه
جانم رو فرش زیر پاهات کن فرش نقش قدیمیه
مژدگونیه ونوش چیه،بهاره
با شکوفه هاش خوشه مثل مادرش میمونه
شکوفه تا کی خوشه تا وقتی که پیش یارش بمونه
قد مجنون مثل درخت افرا بلنده
ساره وقتی خوشه که بلبل بخونه
مژدگونی ونوش چیه، بهاره
منو بیار دیار خودت ای یار که عیده
کارو زندگیت حاصل شده
همه میدونن حالا که کم آوردی
بزار رنگ گل لاله مثل خون باشه
مژدگونی ونوش چیه، بهاره
@perslit
https://t.me/perslit
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🐛دگردیسی کرم ابریشم به پروانه
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک
برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس
🦋از قصیده سنایی غزنوی
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
🦋از غزل مولوی
@perslit
https://t.me/perslit
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک
برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس
🦋از قصیده سنایی غزنوی
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
🦋از غزل مولوی
@perslit
https://t.me/perslit
روزی مُبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
🙏سعدی، مواعظ، از قصیدهٔ شمارهٔ ۷
@perslit
https://t.me/perslit
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
🙏سعدی، مواعظ، از قصیدهٔ شمارهٔ ۷
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
"... نقل است که گفت سیزده حج کردم به توکّل،
چون نگه کردم همه بر هوایِ نفس بود!
گفتند: چون دانستی؟
گفت: از آن که مادرم گفت
سبویی آب آر،
بر من گران آمد!
دانستم که آن حج بر شره شهوت بود و هواء نفس"
هواء: میل و رغبت و طرفداری
شَرَه: آز و خواهش وحرص و طمع
🙏"تذکرةالاولياء" از
"فريدالدين عطار نیشابوری"
به تصحیح "محمد قزوینی" انتشارات مرکزی، نیمه دوم صفحه ۷۲ در بيان حال "ابومحمد مرتعش نيشابوری"
@perslit
https://t.me/perslit
چون نگه کردم همه بر هوایِ نفس بود!
گفتند: چون دانستی؟
گفت: از آن که مادرم گفت
سبویی آب آر،
بر من گران آمد!
دانستم که آن حج بر شره شهوت بود و هواء نفس"
هواء: میل و رغبت و طرفداری
شَرَه: آز و خواهش وحرص و طمع
🙏"تذکرةالاولياء" از
"فريدالدين عطار نیشابوری"
به تصحیح "محمد قزوینی" انتشارات مرکزی، نیمه دوم صفحه ۷۲ در بيان حال "ابومحمد مرتعش نيشابوری"
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
بر جَبین نقش کُن از خونِ دلِ من خالی
تا بدانند که قربانِ تو کافِرکیشم
🙏حافظ
رفت حاجی به طوافِ حرم و
باز آمد
ما به قربانِ تو رفتیم و
همانجاماندیم
🙏میرنجات اصفهانی
@perslit
https://t.me/perslit
تا بدانند که قربانِ تو کافِرکیشم
🙏حافظ
رفت حاجی به طوافِ حرم و
باز آمد
ما به قربانِ تو رفتیم و
همانجاماندیم
🙏میرنجات اصفهانی
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️ و من تنها تو را پسندیدم
پس به انتظارت ماندم.
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم بگفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
🙏غزل شمارهٔ ۷۷۰ دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
پس به انتظارت ماندم.
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم بگفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
🙏غزل شمارهٔ ۷۷۰ دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
داستانی زیبا درمورد شخصی که یک روز زندگی کرد و قدر زندگی را دانست.
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
🙏حافظ
@perslit
https://t.me/perslit
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
🙏حافظ
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
مردن عاشق نمی میراندش
در چراغی تازه می گیراندش
"سایه" این ایماژ image "گیراندن و برافروختن چراغ دیگری" را از مولوی وام گرفته:
چراغ ِ عمر، در رهگذر ِ باد است!
از این چراغ, چراغ ِ دیگری برافروزیم تا یکباره در تاریکی نمانیم:
باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
تا بود کز هر دو یک وافی شود
گر به باد آن یک چراغ از جا رود
همچو عارف کن تن ناقص چراغ
شمع دل افروخت از بهر فراغ
تا که روزی کاین بمیرد ناگهان
پیش چشم خود نهد او شمع جان
📚مثنوی مولوی دفتر چهارم بیت های ۳۱۰۷ به بعد
@perslit
https://t.me/perslit
در چراغی تازه می گیراندش
"سایه" این ایماژ image "گیراندن و برافروختن چراغ دیگری" را از مولوی وام گرفته:
چراغ ِ عمر، در رهگذر ِ باد است!
از این چراغ, چراغ ِ دیگری برافروزیم تا یکباره در تاریکی نمانیم:
باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
تا بود کز هر دو یک وافی شود
گر به باد آن یک چراغ از جا رود
همچو عارف کن تن ناقص چراغ
شمع دل افروخت از بهر فراغ
تا که روزی کاین بمیرد ناگهان
پیش چشم خود نهد او شمع جان
📚مثنوی مولوی دفتر چهارم بیت های ۳۱۰۷ به بعد
@perslit
https://t.me/perslit