سحر بلبل حکایت با صبا کرد_سراج
@bazmemusighi
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
خواننده: حسام الدین سراج
شعر: حافظ
از آلبوم: «باغ ارغوان»
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
https://t.me/perslit
@perslit
خواننده: حسام الدین سراج
شعر: حافظ
از آلبوم: «باغ ارغوان»
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
https://t.me/perslit
@perslit
زمینلرزه_۱۳۶۹_رودبار_و_منجیل_ویکیپدیا،_دانشنامهٔ_آزاد.PDF
226.5 KB
گزارشی از زمین لرزه ۱۳۶۹/۰۳/۳۱ رودبار و منجیل
قطران تبریزی شاهد زلزله هولناک تبریز در ۴۳۴ قمری بوده. ابیاتی از سروده اش را در این حادثه بر می خوانیم:
خدا به مردم تبریز برفکند فنا
فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز
رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و خمیده گشت درخت
دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سرای که بامش همی بسود فلک
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار
وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال
کسی که رسته شد از مویه گشته بود چو موی
کسی که جسته شد از ناله گشته بود چو نال
یکی نبود که گفتی به دیگری که مموی
یکی نبود که گفتی به دیگری که منال
ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام
ز ماندگان نبینم کنون بها و جمال
گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر
که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال
*واژه ها:
فراز: بالا و بلندی
نشیب: سرازیر و سرازیری
رِمال: ج ِ رَمْل.ریگها
جِبال: ج ِ جبل.کوهها
دمنده: بادکننده. مجازا خشمگین
بِحار: ج ِ بحر. دریاها
بسود: سایید
اَطلال: ج ِ طَلَل، نشانه هایی از سرای ویران شده
رسته: نجات یافته
مویه: گریه و زاری
نال: نی
https://t.me/perslit
@perslit
قطران تبریزی شاهد زلزله هولناک تبریز در ۴۳۴ قمری بوده. ابیاتی از سروده اش را در این حادثه بر می خوانیم:
خدا به مردم تبریز برفکند فنا
فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز
رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و خمیده گشت درخت
دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سرای که بامش همی بسود فلک
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار
وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال
کسی که رسته شد از مویه گشته بود چو موی
کسی که جسته شد از ناله گشته بود چو نال
یکی نبود که گفتی به دیگری که مموی
یکی نبود که گفتی به دیگری که منال
ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام
ز ماندگان نبینم کنون بها و جمال
گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر
که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال
*واژه ها:
فراز: بالا و بلندی
نشیب: سرازیر و سرازیری
رِمال: ج ِ رَمْل.ریگها
جِبال: ج ِ جبل.کوهها
دمنده: بادکننده. مجازا خشمگین
بِحار: ج ِ بحر. دریاها
بسود: سایید
اَطلال: ج ِ طَلَل، نشانه هایی از سرای ویران شده
رسته: نجات یافته
مویه: گریه و زاری
نال: نی
https://t.me/perslit
@perslit
ای گربه
از سروده های کودکانه پروین اعتصامی
ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار
پیدا نه بخانهای نه بر بام
ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش
برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
میگویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش
نه پخته بجای ماند و نه خام
آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است بحیلهای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی
چونی به زمان خواب و آرام
آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربههای دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر
مردند و برون شدند زین دام
از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب
با آن همه توسنی شدی رام
آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی
یغما گر زندگی است ایام
https://t.me/perslit
@perslit
از سروده های کودکانه پروین اعتصامی
ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار
پیدا نه بخانهای نه بر بام
ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش
برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
میگویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش
نه پخته بجای ماند و نه خام
آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است بحیلهای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی
چونی به زمان خواب و آرام
آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربههای دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر
مردند و برون شدند زین دام
از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب
با آن همه توسنی شدی رام
آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی
یغما گر زندگی است ایام
https://t.me/perslit
@perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Doost Daram Zendegiro
Sirvan Khosravi
دوست دارم زندگی رو
تنظیم کننده و خواننده:
سیروان خسروی
ترانه سرا و آهنگساز:
زانیار خسروی
https://t.me/perslit
@perslit
تنظیم کننده و خواننده:
سیروان خسروی
ترانه سرا و آهنگساز:
زانیار خسروی
https://t.me/perslit
@perslit
4-edame saz va avaz_Default_1625640661.mp3
Unknown artist
شاهنامه خوانی در ایل بختیاری
آواز: کوروش و البرز اسدپور
سه تار: حمید سروری زاده
نی: علی حافظی
از: آلبوم سرای کهن
https://t.me/perslit
@perslit
آواز: کوروش و البرز اسدپور
سه تار: حمید سروری زاده
نی: علی حافظی
از: آلبوم سرای کهن
https://t.me/perslit
@perslit
🙏طنزهای خاطره انگیز عمران صلاحی
از شاعران و نويسندگان معاصر
◀معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
◀انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
◀مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
◀اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
◀شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
◀ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.
◀فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!
◀استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.
◀ایدز
در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
◀ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
◀بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
◀جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
◀کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
◀خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
https://t.me/perslit
@perslit
از شاعران و نويسندگان معاصر
◀معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
◀انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
◀مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
◀اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
◀شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
◀ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.
◀فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!
◀استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.
◀ایدز
در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
◀ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
◀بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
◀جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
◀کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
◀خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
https://t.me/perslit
@perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
نوشته اند سلیمان بر سرزمین بزرگی پادشاهی داشت ولی با غفلت کوچکی ، دیوان آنهمه شوکت و مال و مقام را از او ربودند و .. . .
همه ما نیز اگر چه بظاهر ادعای مسلمانی داریم ولی زمانهای زیادی را هم تجربه کرده ایم که دیو ِ نفس بر وجودمان غلبه کرده و آن را تحت سلطه خود گرفته است
وقتی خشم یا حسد و یا تکبر می ورزیم دیگر پادشاه و سلیمان ِ وجودمان نیستیم بلکه این دیو است که بر ما حکم می راند مگر اینکه اسم اعظم ما را مدد کند:
اسم ِ اعظم بکند کار ِ خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود
آن زمان که بر مسلمانی خود غره شده ایم و مانند طاووسی زیبا بر خود می بالیم ناگهان لغزشی کرده و با نظر به پای زشت مان سرافکنده می شویم. آری هیچ کس نمی تواند ادعای بیگناهی کند و خود را دین دار کامل و مسلمان صد در صد بداند. همیشه مقداری از سرزمین وجودمان را دیوها نیز تصرف کرده و می کنند چرا که همه ما فرزندان آدم هستیم:
جایی که برق ِ عصیان بر آدم ِ صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی ِ بیگناهی؟!
در جهان فقط یکی است که همیشه بیدار است و چرتش نمی گیرد. ولی ما آدمی زادگان بیشتر اوقات خواب آلوده و توهم زده هستیم و نیاز به شستشوی همیشگی داریم:
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
@perslit
https://t.me/perslit
همه ما نیز اگر چه بظاهر ادعای مسلمانی داریم ولی زمانهای زیادی را هم تجربه کرده ایم که دیو ِ نفس بر وجودمان غلبه کرده و آن را تحت سلطه خود گرفته است
وقتی خشم یا حسد و یا تکبر می ورزیم دیگر پادشاه و سلیمان ِ وجودمان نیستیم بلکه این دیو است که بر ما حکم می راند مگر اینکه اسم اعظم ما را مدد کند:
اسم ِ اعظم بکند کار ِ خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود
آن زمان که بر مسلمانی خود غره شده ایم و مانند طاووسی زیبا بر خود می بالیم ناگهان لغزشی کرده و با نظر به پای زشت مان سرافکنده می شویم. آری هیچ کس نمی تواند ادعای بیگناهی کند و خود را دین دار کامل و مسلمان صد در صد بداند. همیشه مقداری از سرزمین وجودمان را دیوها نیز تصرف کرده و می کنند چرا که همه ما فرزندان آدم هستیم:
جایی که برق ِ عصیان بر آدم ِ صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی ِ بیگناهی؟!
در جهان فقط یکی است که همیشه بیدار است و چرتش نمی گیرد. ولی ما آدمی زادگان بیشتر اوقات خواب آلوده و توهم زده هستیم و نیاز به شستشوی همیشگی داریم:
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
اگر چه در حق بیماران و گرفتاران کوتاهی شده و سنت الهی و قوانین پزشکی استثناء بردار نیستند ولی گاهی سبب های بزرگ در برابر سبب های کوچک و ناچیز تاب نمی آورند.
باری ناامید نبایدبود، آنکه سبب ساز است سبب سوز نیز است.
(از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم)
خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیم سوختی ازیک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی
🙏استاد رحیم معینی کرمانشاهی
@perslit
https://t.me/perslit
باری ناامید نبایدبود، آنکه سبب ساز است سبب سوز نیز است.
(از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم)
خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیم سوختی ازیک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی
🙏استاد رحیم معینی کرمانشاهی
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
دمی در هوای ادب پارسی pinned «شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسین از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد ، اما صفا دارد حسین ☑️ سروده شهریار در کلام شهریار " صفا " به دومعنی آمده: ۱- پاکی و اخلاص ۲- محل صفا در تناسب با مروه حافظ گویی داستان…»
🙏یا رب
از آلبوم صدای سخن عشق
اجرای شهرام ناظری و گروه شمس
یا رب وَ رندان مست مِیخانت
(یارب به مستان می خانه ات قسمت میدهم)
وَ حق پرستان دِیْری دیوانت
(به حق پرستان شیدای دیوانه ات قسمت میدهم)
وَ یا رب یارب شُو زنده داران
(به ندای یارب یارب شب زنده داران قسمت میدهم)
كزه ی سُز دل “آزیزم” دوعای بیماران
(به سوز دل دعای بیماران قسمت میدهم)
وَ آو دیده ی دل سُختََگانت
(به اشك چشم دل سوختگانت قسمت میدهم)
عشاق صادق دایم گریانت
(عشاق صادق همیشه گریانت قسمت میدهم)
آی وای امان های داد خُوا
(ای وای، امان، هی داد خدایا)
همسران دردم له سر تا و پا آلوده ی دردم
(همنشین با دردم،ازسر تا به پا درد وجودم را گرفته)
آی وای امان های داد خُوا
(ای وای، امان، هی داد خدایا)
مجنون سُخته ی بیاوان گردم
(مجنون سوخته ی بیابان گردم)
له عشق لیلی و بی كس مِردم
(از عشق لیلی و در بی كسی مُردم)
هجر دوس بردم وشرای مردن
(دوری یارم را در لحظه مرگ احساس كردم)
كس نمزانو دردم چه دردن
(كسی نمیداند دردم چه دردیست)
یا رب وَ رندان مست میخانت
(یارب به مستان می خانه ات قسمت میدهم)
وَ حق پرستان دِیْری دیوانت
(به حق پرستان شیدای دیوانه ات قسمت میدهم)
وَ یا رب یارب شُو زنده داران
(به ندای یارب یارب شب زنده داران قسمت میدهم)
كزه ی سُز دل ” آزیزم” دوعای بیماران
(به سوز دل دعای بیماران قسمت میدهم)
باد مرادت “گیان” بدَر كمانه
(باد مرادت را بر ما بفرست)
تا نار عشقم بده ی زبانه
(تا آتش عشقم زبانه كشد)
@perslit
https://t.me/perslit
از آلبوم صدای سخن عشق
اجرای شهرام ناظری و گروه شمس
یا رب وَ رندان مست مِیخانت
(یارب به مستان می خانه ات قسمت میدهم)
وَ حق پرستان دِیْری دیوانت
(به حق پرستان شیدای دیوانه ات قسمت میدهم)
وَ یا رب یارب شُو زنده داران
(به ندای یارب یارب شب زنده داران قسمت میدهم)
كزه ی سُز دل “آزیزم” دوعای بیماران
(به سوز دل دعای بیماران قسمت میدهم)
وَ آو دیده ی دل سُختََگانت
(به اشك چشم دل سوختگانت قسمت میدهم)
عشاق صادق دایم گریانت
(عشاق صادق همیشه گریانت قسمت میدهم)
آی وای امان های داد خُوا
(ای وای، امان، هی داد خدایا)
همسران دردم له سر تا و پا آلوده ی دردم
(همنشین با دردم،ازسر تا به پا درد وجودم را گرفته)
آی وای امان های داد خُوا
(ای وای، امان، هی داد خدایا)
مجنون سُخته ی بیاوان گردم
(مجنون سوخته ی بیابان گردم)
له عشق لیلی و بی كس مِردم
(از عشق لیلی و در بی كسی مُردم)
هجر دوس بردم وشرای مردن
(دوری یارم را در لحظه مرگ احساس كردم)
كس نمزانو دردم چه دردن
(كسی نمیداند دردم چه دردیست)
یا رب وَ رندان مست میخانت
(یارب به مستان می خانه ات قسمت میدهم)
وَ حق پرستان دِیْری دیوانت
(به حق پرستان شیدای دیوانه ات قسمت میدهم)
وَ یا رب یارب شُو زنده داران
(به ندای یارب یارب شب زنده داران قسمت میدهم)
كزه ی سُز دل ” آزیزم” دوعای بیماران
(به سوز دل دعای بیماران قسمت میدهم)
باد مرادت “گیان” بدَر كمانه
(باد مرادت را بر ما بفرست)
تا نار عشقم بده ی زبانه
(تا آتش عشقم زبانه كشد)
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Rah Neshin
Shajarian
تصنیف راه نشین
از آلبوم بت چین
ساخته فرامرز پایور در دستگاه نوا
آواز محمدرضا شجریان
نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی
آن هم ندهد دست مگر گاه و بگاهی
نشینم سر راهی به امید نگاهی، ببینم مهر و ماهی
گفتم صنما، شادی دل، راحت جان، راحت جان، راحت جانی
چون می نگرم خوشتر از این، بهتر از آن، بهتر از آن، بهتر از آنی نشینم سر راهی به امید نگاهی، ببینم مهر و ماهی
@perslit
https://t.me/perslit
از آلبوم بت چین
ساخته فرامرز پایور در دستگاه نوا
آواز محمدرضا شجریان
نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی
آن هم ندهد دست مگر گاه و بگاهی
نشینم سر راهی به امید نگاهی، ببینم مهر و ماهی
گفتم صنما، شادی دل، راحت جان، راحت جان، راحت جانی
چون می نگرم خوشتر از این، بهتر از آن، بهتر از آن، بهتر از آنی نشینم سر راهی به امید نگاهی، ببینم مهر و ماهی
@perslit
https://t.me/perslit
🙏سروده ای از زندهیاد دکتر امیرحسین آریانپور
این جهان ِ ما جهان ِ بود هاست
بودها آنرا چو تار وُ پود هاست.
هرچه هست وُ بود، خواهد بود نیز
هرچه خواهد بود، هست وُ بود نیز.
لیک پوینده است ذات ِ بود ها
خود نیارامد به سان ِ رود ها.
هرچه را «این» گویی، آخر «آن» شود
این شود نابود، آنگه آن شود. (کی بیاید هر چه این و آن شود؟)
در دلِ هر بود، نابودان نگر
در دل ِ نابود ها، بودان نگر. (در دلِ نابودان، بودان نگر)
بود، نابود است و نابود است، بود
بود ها زایند از نابودِ بود.
چَنبَر ِ بود وُ نبود ِ بیکران (پویشِ بود وُ نبودِ بیکران)
شد کمانی بهرِ پیکانِ زمان. (هست گردانندهی چرخ ِ زمان.)
آنچه با نابودیِ خود گشته هست (آنچه دیگر نیست لیکن بوده است)
بودِ دیروزی است، بودِ رفته است.
چون شود نابود آنچه هست بود (زان چه نابود است وُ خواهد گشت بود)
مرغِ فردا بال وُ پر خواهد گشود. (نوگُلِ فردای ما خواهد گشود.)
مرز ِ دیروز است وُ فردا روز ِ ما
مامِ فردا، دخترِ دیروزِ ما. (زاده از نابود ها، امروز ِ ما)
سُرخیِ اکنونِ توفانیِ ما
از سیاهیّ ِ گذشته شد فرا
از دلِ سُرخِ کنون آید پدید
سبزیِ آیندهی نو آفرید.
بین درونِ غنچهی نوزادهای (آنچه اکنون غنچهی بالندهای ست)
تخمِ مُرده، نوگلِ نازادهای است. (تخم ِ نامانده، گل ِ نازادهای است.)
هر چه را تو بنگری، آن یک، دو است (پس به هر چه بنگری، آن یک، دو است)
هم پیام ِ کهنه، هم پیکِ نو است.
کهنه وُ نو در ستیز ِ بیدرنگ
قلبِ هرچیز است یک میدان ِ جنگ. (ذاتِ هر چیز است یک میدانِ جنگ)
نو فرو کوبد رقیب ِ کهنه را
زو بپالاید حریم ِ خانه را.
زین کشاکش، خویش هم دیگر شود
آنچه نو بوده است، خود نوتر شود.
بودنی در پویش ِ جاوید ِ خود (بودنی در جُنبش ِ جاوید ِ خود)
می فزاید، می فرازد خود به خود.
گُل ز تخم وُ غنچه میآید بُرون
لیک دارد چیزکی زان دو فزون.
گُل، گُل است وُ غنچه وُ تخم است نیز
تخم وُ غنچه نیست چون گُل، عطربیز.
زین سبب آینده بر ما بهتر است. (زین سبب آینده پُر مایهتر است)
از گذشته هم ز اکنون برتر است. (از کنون وُ از گذشته برتر است)
رفت دیروز ِ من وُ امروز ِ من
میرود، زان پَس بیاید روز ِ من.
روز ِ من فرداست، فردا روشن است
شام ِ تیره، بام را آبستن است. (شام ِ تیره، روز را آبستن است.)
روشنی زاید ز بطن ِ تیرگی
زاده بر زاینده یابد چیرگی.
گر بخواهی ور نخواهی، شب رَوَد
صبح ِ تاریخ ِ بشر ناگه دَمَد.
ما همه در راه ِ صبح روشنایم
در دل ِ تاریخ آن سو میرویم.
سیر ِ ما سازندهی تاریخِ ماست
سیر ِ تاریخی کجا از ما جداست؟
چون دوان با شوق وُ آگاهی رویم (پس اگر با شوق وُ آگاهی رویم)
سیرِ تاریخیِ خود کوته کنیم. (راه ِ تاریخی ِ خود، کوته کنیم.)
جُنبشی از جان وُ دل با چشمِ باز
مردِ اکنون را کند آیندهساز.
آفتاب ِ زندگی تابنده باد
چشم ِ ما بر طلعت ِ آینده باد!
به نقل از دوماهنامه ارژنگ شماره 19 مرداد-شهریور ۱۴۰۰
@perslit
https://t.me/perslit
این جهان ِ ما جهان ِ بود هاست
بودها آنرا چو تار وُ پود هاست.
هرچه هست وُ بود، خواهد بود نیز
هرچه خواهد بود، هست وُ بود نیز.
لیک پوینده است ذات ِ بود ها
خود نیارامد به سان ِ رود ها.
هرچه را «این» گویی، آخر «آن» شود
این شود نابود، آنگه آن شود. (کی بیاید هر چه این و آن شود؟)
در دلِ هر بود، نابودان نگر
در دل ِ نابود ها، بودان نگر. (در دلِ نابودان، بودان نگر)
بود، نابود است و نابود است، بود
بود ها زایند از نابودِ بود.
چَنبَر ِ بود وُ نبود ِ بیکران (پویشِ بود وُ نبودِ بیکران)
شد کمانی بهرِ پیکانِ زمان. (هست گردانندهی چرخ ِ زمان.)
آنچه با نابودیِ خود گشته هست (آنچه دیگر نیست لیکن بوده است)
بودِ دیروزی است، بودِ رفته است.
چون شود نابود آنچه هست بود (زان چه نابود است وُ خواهد گشت بود)
مرغِ فردا بال وُ پر خواهد گشود. (نوگُلِ فردای ما خواهد گشود.)
مرز ِ دیروز است وُ فردا روز ِ ما
مامِ فردا، دخترِ دیروزِ ما. (زاده از نابود ها، امروز ِ ما)
سُرخیِ اکنونِ توفانیِ ما
از سیاهیّ ِ گذشته شد فرا
از دلِ سُرخِ کنون آید پدید
سبزیِ آیندهی نو آفرید.
بین درونِ غنچهی نوزادهای (آنچه اکنون غنچهی بالندهای ست)
تخمِ مُرده، نوگلِ نازادهای است. (تخم ِ نامانده، گل ِ نازادهای است.)
هر چه را تو بنگری، آن یک، دو است (پس به هر چه بنگری، آن یک، دو است)
هم پیام ِ کهنه، هم پیکِ نو است.
کهنه وُ نو در ستیز ِ بیدرنگ
قلبِ هرچیز است یک میدان ِ جنگ. (ذاتِ هر چیز است یک میدانِ جنگ)
نو فرو کوبد رقیب ِ کهنه را
زو بپالاید حریم ِ خانه را.
زین کشاکش، خویش هم دیگر شود
آنچه نو بوده است، خود نوتر شود.
بودنی در پویش ِ جاوید ِ خود (بودنی در جُنبش ِ جاوید ِ خود)
می فزاید، می فرازد خود به خود.
گُل ز تخم وُ غنچه میآید بُرون
لیک دارد چیزکی زان دو فزون.
گُل، گُل است وُ غنچه وُ تخم است نیز
تخم وُ غنچه نیست چون گُل، عطربیز.
زین سبب آینده بر ما بهتر است. (زین سبب آینده پُر مایهتر است)
از گذشته هم ز اکنون برتر است. (از کنون وُ از گذشته برتر است)
رفت دیروز ِ من وُ امروز ِ من
میرود، زان پَس بیاید روز ِ من.
روز ِ من فرداست، فردا روشن است
شام ِ تیره، بام را آبستن است. (شام ِ تیره، روز را آبستن است.)
روشنی زاید ز بطن ِ تیرگی
زاده بر زاینده یابد چیرگی.
گر بخواهی ور نخواهی، شب رَوَد
صبح ِ تاریخ ِ بشر ناگه دَمَد.
ما همه در راه ِ صبح روشنایم
در دل ِ تاریخ آن سو میرویم.
سیر ِ ما سازندهی تاریخِ ماست
سیر ِ تاریخی کجا از ما جداست؟
چون دوان با شوق وُ آگاهی رویم (پس اگر با شوق وُ آگاهی رویم)
سیرِ تاریخیِ خود کوته کنیم. (راه ِ تاریخی ِ خود، کوته کنیم.)
جُنبشی از جان وُ دل با چشمِ باز
مردِ اکنون را کند آیندهساز.
آفتاب ِ زندگی تابنده باد
چشم ِ ما بر طلعت ِ آینده باد!
به نقل از دوماهنامه ارژنگ شماره 19 مرداد-شهریور ۱۴۰۰
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
سفر_شهرام ناظری
@tarabesstaan
🙏سفر
سروده : استاد شفیعی کدکنی
ساخته: زنده یاد عطاء جنگوک دربیات زند ( بیات ترک)
آواز: شهرام ناظری
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
@perslit
https://t.me/perslit
سروده : استاد شفیعی کدکنی
ساخته: زنده یاد عطاء جنگوک دربیات زند ( بیات ترک)
آواز: شهرام ناظری
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
@perslit
https://t.me/perslit
بهکجاچنینشتابان_شفیعی کدکنی
@tarabesstaan
🙏سفر
سروده و خوانش از :
استاد شفیعی کدکنی
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
@perslit
https://t.me/perslit
سروده و خوانش از :
استاد شفیعی کدکنی
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
@perslit
https://t.me/perslit
دمی در هوای ادب پارسی pinned «معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید 🙏حافظ گره گشایی کردن در لغت به معنی کوشش و همت بکار بردن برای حل مشکل است. آدمیان در طول زندگی خود هر کدام همت و کوشش و استعدادشان را در راهی صرف می کنند . تصور کنید که کیسه ای با چندین…»
Kona Zari Ko
mp3lio.com
🎼 ترانه ای از زبان کوچه گردهای افغان که در کوچهها جار میزدند برای تاخت زدن کالاهای کهنه با کالای نو
🎼 خواننده: فرهاد دریا
کهنه زری کو؟
[کو پارچۀ زریِ کهنه؟ چه کسی پارچۀ کهنه دارد؟]
اشکهای کهنه؟ غمهای کهنه؟ دردهای کهنه؟ عشقهای کهنه دارید؟
میخرم!
کهنه زری کو؟
گُل به جای گیل [گل و خاک] دارم!
تازه تازه دیل [دل نو و تازه] دارم!
در بدل [به جای] روزنامه،
دیوان بیدل [دیوان شعر بیدل] دارم!
چراغهای بیکاری [ناکار] بیارین،
[به جایش] میدهم ستاره!
عوض گلهای خشک، فوارۀ عطر هاره [بهاره؟]
کهنه کهنه میگیرم، زر میدم جایش!
عشقهای کهنه میگیرم، سر میدم جایش!
کهنه زری کو؟
دل-دِقی [دقِ دل] را میگیرم،
دلتنگی را میگیرم،
عوضش، غزل میدم، شیشۀ عسل میدم!
عوضش، قلم میدم، روشنی و شمع میدم!
شیشۀ گلابین! قصههای نابین! [ناب]
کاسۀ مسی داری؟
باغ اطلسی دارم!
قصههای کابلی! مرغ کاکلی!
کاسۀ مسی مسی
باغ اطلسی
کهنه زری کو؟
@perslit
https://t.me/perslit
🎼 خواننده: فرهاد دریا
کهنه زری کو؟
[کو پارچۀ زریِ کهنه؟ چه کسی پارچۀ کهنه دارد؟]
اشکهای کهنه؟ غمهای کهنه؟ دردهای کهنه؟ عشقهای کهنه دارید؟
میخرم!
کهنه زری کو؟
گُل به جای گیل [گل و خاک] دارم!
تازه تازه دیل [دل نو و تازه] دارم!
در بدل [به جای] روزنامه،
دیوان بیدل [دیوان شعر بیدل] دارم!
چراغهای بیکاری [ناکار] بیارین،
[به جایش] میدهم ستاره!
عوض گلهای خشک، فوارۀ عطر هاره [بهاره؟]
کهنه کهنه میگیرم، زر میدم جایش!
عشقهای کهنه میگیرم، سر میدم جایش!
کهنه زری کو؟
دل-دِقی [دقِ دل] را میگیرم،
دلتنگی را میگیرم،
عوضش، غزل میدم، شیشۀ عسل میدم!
عوضش، قلم میدم، روشنی و شمع میدم!
شیشۀ گلابین! قصههای نابین! [ناب]
کاسۀ مسی داری؟
باغ اطلسی دارم!
قصههای کابلی! مرغ کاکلی!
کاسۀ مسی مسی
باغ اطلسی
کهنه زری کو؟
@perslit
https://t.me/perslit
@mosighiasilvaclasiic
صدیق تعریف=ترنج
🍊 ترنج
خواننده: صدیق تعریف
آهنگساز: مجید درخشانی
شعر: خواجوی کرمانی بر وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
دستگاه: ماهور
آلبوم: خیال انگیز
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا به دلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
@perslit
https://t.me/perslit
خواننده: صدیق تعریف
آهنگساز: مجید درخشانی
شعر: خواجوی کرمانی بر وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
دستگاه: ماهور
آلبوم: خیال انگیز
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا به دلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
@perslit
https://t.me/perslit