دمی در هوای ادب پارسی
630 subscribers
905 photos
508 videos
397 files
950 links
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس

"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Download Telegram
🌙میزان فطریه شاعران چقدر است؟

بگیر فطره‌ام، اما مخور برادر جان
که من در این رمضان قوتِ غالبم غم بود
🌙مهدی اخوان ثالث

در هر رمضان فرصت من کم بوده‌ست
این رحمتِ وارفته، محرّم بوده‌ست
از فطریه‌ام مستحقی شاد نشد
عمری‌ست که قوت غالبم غم بوده‌ست
🌙اصغر عظیمی مهر

عمری‌ست قوت غالب من اشکِ روضه است
با نرخ عشق فطریه‌ام را حساب کن
🌙صهبا رحیمی

شهد لب‌های نگارم گشته قوت غالبم
من چگونه فطریه باید بپردازم خدا؟
گفته‌ای باشد روا بر مستمندان فطریه
من گدای کوی یارم، می‌شود بر من روا؟
🌙سید مسیح شاهچراغ

من که جای خوردن افطار می‌بوسم تو را
مانده‌ام فطریه‌ام گندم بُوَد یا نیشکر؟
🌙سعیدصاحب علم

می‌دهم فطريه امسال دو كندوى عسل
بس‌كه بوسيده‌ام اين ماه لب لعل تو را
🌙مهدى خداپرست

زکاتِ فطره یقیناً «انار» خواهم داد
که قوت غالبِ امسال من لبانت بود
🌙کاظم ذبیحی نژاد
https://t.me/perslit
@perslit
@sonati444telegram
عیدانه_استاد شجريان
🌙عیدانه
غزل شمارهٔ ۲۰ حافظ
تار فرهنگ شریف
آواز سیاوش( محمدرضا شجریان)
 

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست
https://t.me/perslit
@perslit
عیسی ع را دیدند که بسوی کوه فرار می کند گویی شیری قصد جان او کرده باشد.
علت را پرسیدند.‌
جواب گفت از دست نادان فرار می کنم که درمانی برایش نمی یابم. منکه مردگان را زنده می کنم
از درمان احمق عاجزم!
داستان را از دفتر سوم مثنوی بر می خوانیم:
 

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت
شیرگویی خون او می‌خواست ریخت

آن یکی در پی دوید و گفت خیر
در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر

با شتاب او آنچنان می‌تاخت جفت
کز شتاب خود جواب او نگفت

یک دو میدان در پی عیسی براند
پس بجد جد عیسی را بخواند

کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلیست

از کی این سو می‌گریزی ای کریم
نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت از احمق گریزانم برو
می‌رهانم خویش را بندم مشو

گفت آخر آن مسیحا نه توی
که شود کور و کر از تو مستوی

گفت آری گفت آن شه نیستی
که فسون غیب را ماویستی

چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای
برجهد چون شیر صید آورده‌ای

گفت آری آن منم گفتا که تو
نه ز گل مرغان کنی ای خوب‌رو

گفت آری گفت پس ای روح پاک
هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک

با چنین برهان که باشد در جهان
که نباشد مر ترا از بندگان

گفت عیسی که به ذات پاک حق
مبدع تن خالق جان در سبق

حرمت ذات و صفات پاک او
که بود گردون گریبان‌چاک او

کان فسون و اسم اعظم را که من
بر کر و بر کور خواندم شد حسن

بر که سنگین بخواندم شد شکاف
خرقه را بدرید بر خود تا بناف

برتن مرده بخواندم گشت حی
بر سر لاشی بخواندم گشت شی

خواندم آن را بر دل احمق بود
صد هزاران بار و درمانی نشد
https://t.me/perslit
@perslit
من باده خورم ولیک مستی نکنم
الا به قدح دراز دستی نکنم
دانی غرضم ز می پرستی چه بود؟
تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم 
🙏رباعی منسوب به خیام و انوری


به می پرستی از آن نقش ِخود برآب زدم
که تا خراب کنم نقش ِخود پرستیدن
🙏از غزل حافظ

* نقش و نگار و نوشته های روی الواح را به آب می شسته اند و پاک می کرده اند. حافظ هم گویی می خواهد با شراب نقش ِخود پرستی و خود شیفتگی را از خویش بزداید.

https://t.me/perslit
@perslit
@koronmusic-Sedaye tora doost daram
Homayoun & Mojgan Shajarian
🙏صدای تو را دوست دارم
تقدیم شده به استاد محمدرضا شجریان

خواننده: همایون شجریان و مژگان شجریان
آهنگساز: مجید درخشانی
شعر: اسماعیل خویی
https://t.me/perslit
@perslit
4_5866388592862956663.mp4
4.6 MB
🙏صدای تو را دوست دارم
تقدیم شده به استاد محمدرضا شجریان

از اجرای شاعر اسماعیل خویی
https://t.me/perslit
@perslit
Shirini Labane To
Iraj Bastami
اسماعیل خویی هم جاودانه شد
شاعر و نویسنده
زاده ۹ تیر ۱۳۱۷ مشهد
درگذشته ۴ خرداد ۱۴۰۰ لندن

🙏شیرینی لبان تو ، فرهادی آورد
سروده: اسماعیل خویی
آواز: ایرج بسطامی در راست پنجگاه

شیرینی لبان تو ، فرهادی آورد
دلخواهی آن‌قدر  که غمت  ،شادی آورد

جز عشق ِ دلنشین تو، کآرام جان  ماست،
دامی  ندیده‌ایم که  آزادی آورد

دل را خراب کرد  و  به گنج هنر  رسید
عشق خرابکار تو   آبادی آورد

مقبول باد ، عذر کمند افکنان عشق
چشم غزال، رغبت صیّادی آورد

گر عشق‌ورز و مست نمی‌خواهدم خدای
باری، چرا جمال پریزادی آورد؟

ای جان سراب‌نوش نگاهت، بگو  دلم
رو به کدام سوی در  این  وادی آورد؟

کوه غمت  به تیشه جان می‌کنَد  دلم
شیرینی لبان تو ،  فرهادی آورد

https://t.me/perslit
@perslit
علی مرادخانی، مدیر موزه موسیقی و معاون سابق امور هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی صبح دوشنبه ۱۷ خردادماه ۱۴۰۰ بر اثر ابتلای دوباره به بیماری کووید ۱۹ دار فانی را وداع گفت.

علی مرادخانی متولد ۱۳۳۷ و‌ فارغ‌التحصیل رشته روانشناسی از دانشگاه تهران است. وی پس از اتمام تحصیلات خود در سمت‌های مختلف مدیریتی نیز حضور داشته که از آن جمله می‌توان به مدیریت تولید فیلم و عکس وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵)، مدیریت همکاری‌های سمعی و بصری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷)، مدیریت مرکز آموزش فیلمسازی (۱۳۶۷ تا ۱۳۶۹)، مشاور معاون سیاحتی و زیارتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۶۹ تا ۱۳۸۳)، مدیر مرکز موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۸۳ تا ۱۳۸۶)، مشاور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۷۳ تا ۱۳۸۷)، مدیریت موزه موسیقی (۱۳۸۷ تا کنون) اشاره کرد.
عضو موسسان جشنواره فیلم فجر (۱۳۶۰)، عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (۱۳۶۲)، مدیر چهارده دوره جشنواره بین‌المللی موسیقی فجر (۱۳۶۹ تا ۱۳۸۲)، مدیریت، طراحی و نظارت بر تولید ۹۶ ساعت آثار موسیقی نواحی ایران در انجمن موسیقی ایران (۱۳۷۵)، طراحی و مدیریت تولید و اجرای سمفونی عاشورا (خسوف )(۱۳۸۰)، مدیر تولید سرود کتاب و سرود دانش برای کتابخانه ملی ایران و برای دایره المعارف بزرگ اسلامی، طراحی و اجرای جشنواره‌های موسیقی نواحی ایران، ذکر و ذاکرین (در منطقه غرب کشور – کردستان)، جوان، اولین جشنواره موسیقی پاپ، جشنواره بانوان (گل یاس) و جشنواره ملل مسلمان، مدیریت تولید آلبوم آثار قرآنی (۱۳۷۵)، عضو هیأت مؤسس و همچنین اولین هیئت مدیره بنیاد فرهنگی و هنری رودکی، ایجاد خانه هنرمند (اختصاص بخشی از منازل شخصی هنرمندان موسیقی به موزه شخصی) سال ۱۳۷۶، همکاری در تأسیس و مدیریت ارکستر موسیقی ملی با استاد فرهاد فخرالدینی از جمله فعالیت‌های دیگر علی مرادخانی در عرصه فرهنگ و هنر بوده‌اند.
تأسیس خانه موسیقی ایران با همکاری هنرمندان موسیقی، مدیر تولید مجموعه زبان فارسی برای غیر فارسی زبانان (امور بین‌الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)، دبیر تخصصی دو دوره جشنواره موسیقی شمسه (شهرداری تهران سال‌های ۹۰ و ۹۱) با شرکت هنرمندان جوان موسیقی نیز برخی دیگر از فعالیت‌های مرادخانی را تشکیل می‌دهند.
سحر بلبل حکایت با صبا کرد_سراج
@bazmemusighi
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
خواننده: حسام الدین سراج
شعر: حافظ
از آلبوم: «باغ ارغوان»

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
https://t.me/perslit
@perslit
زمین‌لرزه_۱۳۶۹_رودبار_و_منجیل_ویکی‌پدیا،_دانشنامهٔ_آزاد.PDF
226.5 KB
گزارشی از زمین لرزه ۱۳۶۹/۰۳/۳۱ رودبار و منجیل

قطران تبریزی شاهد زلزله هولناک تبریز در ۴۳۴ قمری بوده. ابیاتی از سروده اش را در این حادثه بر می خوانیم:

خدا به مردم تبریز برفکند فنا
فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز
رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و خمیده گشت درخت
دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سرای که بامش همی بسود فلک
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار
وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال
کسی که رسته شد از مویه گشته بود چو موی
کسی که جسته شد از ناله گشته بود چو نال
یکی نبود که گفتی به دیگری که مموی
یکی نبود که گفتی به دیگری که منال
ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام
ز ماندگان نبینم کنون بها و جمال
گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر
که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال

*واژه ها:
فراز: بالا و بلندی
نشیب: سرازیر و سرازیری
رِمال: ج ِ رَمْل.ریگها
جِبال: ج ِ جبل.کوهها
دمنده: بادکننده. مجازا خشمگین
بِحار: ج ِ بحر. دریاها
بسود: سایید
اَطلال: ج ِ طَلَل، نشانه هایی از سرای ویران شده
رسته: نجات یافته
مویه: گریه و زاری
نال: نی
https://t.me/perslit
@perslit
ای گربه
از سروده های کودکانه پروین اعتصامی

ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار

پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام

ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش
برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
میگویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش

نه پخته بجای ماند و نه خام

آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است بحیله‌ای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی

چونی به زمان خواب و آرام

آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربه‌های دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر

مردند و برون شدند زین دام

از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب

با آن همه توسنی شدی رام

آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی

یغما گر زندگی است ایام
https://t.me/perslit
@perslit
Doost Daram Zendegiro
Sirvan Khosravi
دوست دارم زندگی رو

تنظیم کننده و خواننده:
سیروان خسروی
ترانه سرا و آهنگساز:
زانیار خسروی
https://t.me/perslit
@perslit
4-edame saz va avaz_Default_1625640661.mp3
Unknown artist
شاهنامه خوانی در ایل بختیاری
آواز: کوروش و البرز اسدپور
سه تار: حمید سروری زاده
نی: علی حافظی
از: آلبوم سرای کهن
https://t.me/perslit
@perslit
🙏طنزهای خاطره انگیز عمران صلاحی
از شاعران و نويسندگان معاصر

معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.

انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!

مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.

اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!

شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!

ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.

فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!

استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.

ایدز
در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!

ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!

بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!

جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!

کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟

خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
https://t.me/perslit
@perslit
نوشته اند سلیمان بر سرزمین بزرگی پادشاهی داشت ولی با غفلت کوچکی ، دیوان آنهمه شوکت و مال و مقام را از او ربودند و .‌. . .

همه ما نیز اگر چه بظاهر ادعای مسلمانی داریم ولی زمانهای زیادی را هم تجربه کرده ایم که دیو ِ نفس بر وجودمان غلبه کرده و آن را تحت سلطه خود گرفته است

وقتی خشم یا حسد و یا تکبر می ورزیم‌ دیگر پادشاه و سلیمان ِ وجودمان نیستیم بلکه این دیو است که بر ما حکم می راند مگر اینکه اسم اعظم ما را مدد کند:

اسم ِ اعظم بکند کار ِ خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

آن زمان که بر مسلمانی خود غره شده ایم و مانند طاووسی زیبا بر خود می بالیم ناگهان لغزشی کرده و با نظر به پای زشت مان سرافکنده‌ می شویم.‌ آری هیچ کس نمی تواند ادعای بیگناهی کند و خود را دین دار کامل و مسلمان صد در صد بداند. همیشه مقداری از سرزمین وجودمان را دیوها نیز تصرف کرده و می کنند چرا که همه ما فرزندان آدم هستیم:

جایی که برق ِ عصیان بر آدم ِ صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی ِ بیگناهی؟!

در جهان فقط یکی است که همیشه بیدار است و چرتش نمی گیرد‌. ولی ما آدمی زادگان بیشتر اوقات خواب آلوده و توهم زده هستیم و نیاز به شستشوی همیشگی داریم:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
@perslit
https://t.me/perslit
اگر چه در حق بیماران و گرفتاران کوتاهی شده و سنت الهی و قوانین پزشکی استثناء بردار نیستند ولی گاهی سبب های بزرگ در برابر سبب های کوچک و ناچیز تاب نمی آورند.

باری ناامید نبایدبود، آنکه سبب ساز است سبب سوز نیز است.‌
(از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم)


خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی

گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی، گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی

هستیم سوختی ازیک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی

عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی

اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی

زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی
🙏استاد رحیم معینی کرمانشاهی
@perslit
https://t.me/perslit