دیوانه ای به نیشابور می رفت. دشتی پر از گاو دید، پرسید: « این ها از کیست؟»
گفتند: «از عمیدنیشابور است.» از آن جا گذشت. صحرایی پر از اسب دید.
گفت: « این اسب ها از کیست؟»
گفتند: «از عمید »باز به جایی رسید با رمه ها و گوسفندهای بسیار.
پرسید: «این همه رمه از کیست؟»
گفتند: «ازعمید.» چون به شهر آمد، غلامان بسیار دید،
پرسید: «این غلامان از کیست؟»
گفتند: «بندگان عمیدند.» درون شهر سرایی دید آراسته که مردم به آن جا می آمدند و می رفتند.
پرسید: «این سرای کیست؟»
گفتند: «این اندازه نمی دانی که این سرای عمید نیشابور است ؟»
دیوانه دستاری بر سر داشت کهنه و پاره پاره؛ از سر برگرفت به آسمان پرتاب کرد و گفت: «این را هم به عمید نیشابور بده، زیرا که همه چیز را به وی داده ای.»
🙏داستان این دیوانه را از زبان عطار نیشابوری برمی خوانیم:
گفت آن دیوانه بس بی برگ بود
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شکم نان برجگر آبی نداشت
در همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یک روز بس خوار و خجل
سوی نیشابور میشد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاه
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او که این گاوان کراست
گفت این ملک عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شده
دید صحرای دگر تیره شده
بود زیر اسب صحرائی نهان
اسب گفتی باز میگیرد جهان
گفت این اسبان کراست اینجایگاه
گفت هست آن عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمند
دید صحرائی دگر پر گوسفند
گفت آن کیست چندینی رمه
مرد گفتآن عمیدست این همه
رفت لختی نیز چون دروازه دید
ماه وش ترکان بی اندازه دید
هر یکی روئی چو ماه آراسته
جمله همچون سرو قد پیراسته
دل ز در گوش ایشان در خروش
خواجگان شهرشان حلقه بگوش
در جهان حسن آن هر لشگری
ختم کرده نیکوئی و دلبری
گفت مجنون کاین غلامان آن کیست
وین همه سرو خرامان آن کیست
گفت شهر آرای عیدند این همه
بندهٔ خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان
دید ایوانی سرش در آسمان
کرده دکانی ز هر سوئی دراز
عالمی سرهنگ آنجا سر فراز
هر زمان خلقی فراوان میرسید
شور ازان ایوان به کیوان میرسید
کرد آن دیوانه از مردی سؤال
کانکیست این قصر با چندین کمال
گفت این قصر عمیدست ای پسر
تو که باشی چون ندانی این قدر
مرد مجنون دید خود رانیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
آتشی در جان آن مجنون فتاد
خشمگین گشت و دلش درخون فتاد
ژندهٔ داشت او ز سر بر کند زود
پس بسوی آسمان افکند زود
گفت گیر این ژنده دستار اینت غم
تا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمدیت را سزاست
در سرم این ژنده گر نبود رواست
✍عطار نیشابوری
📚مصیبت نامه عطار بخش بیست و هفتم
https://t.me/perslit
@perslit
گفتند: «از عمیدنیشابور است.» از آن جا گذشت. صحرایی پر از اسب دید.
گفت: « این اسب ها از کیست؟»
گفتند: «از عمید »باز به جایی رسید با رمه ها و گوسفندهای بسیار.
پرسید: «این همه رمه از کیست؟»
گفتند: «ازعمید.» چون به شهر آمد، غلامان بسیار دید،
پرسید: «این غلامان از کیست؟»
گفتند: «بندگان عمیدند.» درون شهر سرایی دید آراسته که مردم به آن جا می آمدند و می رفتند.
پرسید: «این سرای کیست؟»
گفتند: «این اندازه نمی دانی که این سرای عمید نیشابور است ؟»
دیوانه دستاری بر سر داشت کهنه و پاره پاره؛ از سر برگرفت به آسمان پرتاب کرد و گفت: «این را هم به عمید نیشابور بده، زیرا که همه چیز را به وی داده ای.»
🙏داستان این دیوانه را از زبان عطار نیشابوری برمی خوانیم:
گفت آن دیوانه بس بی برگ بود
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شکم نان برجگر آبی نداشت
در همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یک روز بس خوار و خجل
سوی نیشابور میشد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاه
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او که این گاوان کراست
گفت این ملک عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شده
دید صحرای دگر تیره شده
بود زیر اسب صحرائی نهان
اسب گفتی باز میگیرد جهان
گفت این اسبان کراست اینجایگاه
گفت هست آن عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمند
دید صحرائی دگر پر گوسفند
گفت آن کیست چندینی رمه
مرد گفتآن عمیدست این همه
رفت لختی نیز چون دروازه دید
ماه وش ترکان بی اندازه دید
هر یکی روئی چو ماه آراسته
جمله همچون سرو قد پیراسته
دل ز در گوش ایشان در خروش
خواجگان شهرشان حلقه بگوش
در جهان حسن آن هر لشگری
ختم کرده نیکوئی و دلبری
گفت مجنون کاین غلامان آن کیست
وین همه سرو خرامان آن کیست
گفت شهر آرای عیدند این همه
بندهٔ خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان
دید ایوانی سرش در آسمان
کرده دکانی ز هر سوئی دراز
عالمی سرهنگ آنجا سر فراز
هر زمان خلقی فراوان میرسید
شور ازان ایوان به کیوان میرسید
کرد آن دیوانه از مردی سؤال
کانکیست این قصر با چندین کمال
گفت این قصر عمیدست ای پسر
تو که باشی چون ندانی این قدر
مرد مجنون دید خود رانیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
آتشی در جان آن مجنون فتاد
خشمگین گشت و دلش درخون فتاد
ژندهٔ داشت او ز سر بر کند زود
پس بسوی آسمان افکند زود
گفت گیر این ژنده دستار اینت غم
تا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمدیت را سزاست
در سرم این ژنده گر نبود رواست
✍عطار نیشابوری
📚مصیبت نامه عطار بخش بیست و هفتم
https://t.me/perslit
@perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
VID-20210428-WA0009.mp4
25.2 MB
🙏دمی با "الهی"در باب کار خیر
ابله توفیق در انجام ِ کار ِ خیر را وسیله منت گذاشتن بر خدا و فخر فروشی بر خلق خدا می سازد.
یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خودرا بیابد. بعد از سه روز، خر را مرده یافت. رنجید و، از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس مرد نباشم.
از من صرفه خواهی بردن؟!
📗"فیه ما فیه" تصحیح فروزانفر نشر امیر کبیر ص ۶۸
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربندهام*پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
📗از غزل شماره ۳ دیوان شمس
*خربنده: نگاهبان خر، خرکچی، کسی که خر را کرایه دهد. کنایه از کسی که فقط بدنبال نیازهای تن و بدن خویش است
https://t.me/perslit
@perslit
ابله توفیق در انجام ِ کار ِ خیر را وسیله منت گذاشتن بر خدا و فخر فروشی بر خلق خدا می سازد.
یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خودرا بیابد. بعد از سه روز، خر را مرده یافت. رنجید و، از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس مرد نباشم.
از من صرفه خواهی بردن؟!
📗"فیه ما فیه" تصحیح فروزانفر نشر امیر کبیر ص ۶۸
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربندهام*پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
📗از غزل شماره ۳ دیوان شمس
*خربنده: نگاهبان خر، خرکچی، کسی که خر را کرایه دهد. کنایه از کسی که فقط بدنبال نیازهای تن و بدن خویش است
https://t.me/perslit
@perslit
VID-20210429-WA0005.mp4
2.5 MB
مولود عاطفی ( خانم عاطفی)
گوینده برنامههای رادیو ایران و نخستین بانوی قصهگوی کودکان و نوجوانان ایران
زادهٔ ۱۳۰۷ همدان، ایران
درگذشته ۲۹ شهریور ۱۳۸۱ واشنگتن دی سی، آمریکا
در تابستان سال ۱۳۸۱ به دلیل ابتلا به سرطان و به دنبال آن آلزایمر در یک فراموشی چشمگیر، بی آنکه خاطرهای از آن همه زیبایی آفرینی به یاد داشته باشد، پس از ۱۰ روز بیهوشی، باهمهٔ کودکان و نوجوانان ایران زمین وداع گفت و به دامان خاک غربت سپرده شد.
روانش به مینو دل آسوده باد.
🙏آمین
https://t.me/perslit
@perslit
گوینده برنامههای رادیو ایران و نخستین بانوی قصهگوی کودکان و نوجوانان ایران
زادهٔ ۱۳۰۷ همدان، ایران
درگذشته ۲۹ شهریور ۱۳۸۱ واشنگتن دی سی، آمریکا
در تابستان سال ۱۳۸۱ به دلیل ابتلا به سرطان و به دنبال آن آلزایمر در یک فراموشی چشمگیر، بی آنکه خاطرهای از آن همه زیبایی آفرینی به یاد داشته باشد، پس از ۱۰ روز بیهوشی، باهمهٔ کودکان و نوجوانان ایران زمین وداع گفت و به دامان خاک غربت سپرده شد.
روانش به مینو دل آسوده باد.
🙏آمین
https://t.me/perslit
@perslit
یک پیشنهاد خوب برای شما
📗راز های مدیریت
✍نوشته: مایکل هیث
🔃 برگردان: دکتر سعید نجم روشن
https://www.fidibo.com/book/113402
https://t.me/perslit
@perslit
📗راز های مدیریت
✍نوشته: مایکل هیث
🔃 برگردان: دکتر سعید نجم روشن
https://www.fidibo.com/book/113402
https://t.me/perslit
@perslit
Fidibo
دانلود و خرید کتاب رازهای مدیریت اثر مایکل هیث - فیدیبو
کتاب رازهای مدیریت از نشر شرکت چاپ و نشر بازرگانی و ترجمه سعید نجم روشن را همین حالا از فیدیبو دریافت کن. با فیدیبو این کتاب و هر کتابی که بخوای همیشه همراهته.
4_5789870207136696940.mp4
7.6 MB
غزلی روان در باب شِکوِه از دل
سروده رهی معیری با صدای شاعر
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
https://t.me/perslit
@perslit
سروده رهی معیری با صدای شاعر
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
https://t.me/perslit
@perslit
دمی در هوای ادب پارسی pinned «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند 🙏بیت اول از غزل ۱۸۳ دیوان حافظ *دوش: دیشب. شب گذشته؛ از ابیات بعدی معلوم می شود که حافظ " شب قدر " را مراد دارد. *آب حیات: آب زندگانی؛ گویند چشمه ای است در ظلمت. هر که از آن بنوشد عمر…»
دمی در هوای ادب پارسی pinned «🔳آنها سه تناند که میمیرند؛ یکی برای ظلمش! یکی برای مکرش! و یکی برای عدالتش! ولی نه؛ در عمل ظالم و مکّار جان به در بُردند، و تنها سومی بود که فرقش شکافت! عدالت میمیرد، و ظلم و مکر میماند! 📗از: نمایشنامه "مجلس ضربتزدن" ✍نوشته: بهرام بیضایی http…»