Audio
قطعه: غم هات مبارک باد
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
آواز: خواننده افغانستانی زنده یاد احمد ظاهر
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شدهای کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همیگوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
آواز: خواننده افغانستانی زنده یاد احمد ظاهر
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شدهای کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همیگوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
Audio
Dr. Abdolkarim Soroush
قطعه: غم هات مبارک باد
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
خوانش: عبدالکریم سروش
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شدهای کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همیگوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
خوانش: عبدالکریم سروش
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شدهای کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بیکینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همیگوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
VID-20210330-WA0077.mp4
16.4 MB
برای امام زمان از سید مهدی شجاعی
@perslit
@perslit
Pache Khizak [www.audiolib.ir]
Written By: Sadegh Chubak
📗 داستان کوتاه: پاچه خیزک
✍ نوشته: صادق چوبک
پاچه خیزک: نوعی بازی با آتش - نوعی فشفه که به دور خود می چرخد(فرهنگ فارسی معین)
کتابخانه صوتی
@perslit
✍ نوشته: صادق چوبک
پاچه خیزک: نوعی بازی با آتش - نوعی فشفه که به دور خود می چرخد(فرهنگ فارسی معین)
کتابخانه صوتی
@perslit
4_5992362831218017608.mp4
49.9 MB
🙏دمی گپ و ساز و آواز با خداوندگار موسیقی ایرانی استاد حسن کسایی و غزلی از یغمای جندقی
@perslit
https://t.me/perslit
@perslit
https://t.me/perslit
VID-20210401-WA0140.mp4
7.9 MB
🙏گرفتار شدن ِ شاهینی که به شکار جوجه های مرغ ِ مادر آمده است.
هنوزم ز خُردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان
✍سروده: علی اکبر دهخدا
📗 از کتاب: چرند و پرند
ماکیان: خانوادهای از پرندگان اهلی، مانند مرغ خانگی و بوقلمون
@perslit
https://t.me/perslit
هنوزم ز خُردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان
✍سروده: علی اکبر دهخدا
📗 از کتاب: چرند و پرند
ماکیان: خانوادهای از پرندگان اهلی، مانند مرغ خانگی و بوقلمون
@perslit
https://t.me/perslit
من و جامِ می و معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسمالله، در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دارِ مکافات است
زِ من اقرار با اجبار میگیرند، باور کن
شکایتهای من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین، بیشک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مشتی خرافات است
🙏فاضل نظری
@perslit
اگر هستی که بسمالله، در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دارِ مکافات است
زِ من اقرار با اجبار میگیرند، باور کن
شکایتهای من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین، بیشک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مشتی خرافات است
🙏فاضل نظری
@perslit
🌿«سیزده بدر»
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است...
🌿برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
سلیمان چون اسم اعظم را می دانست توانست دوباره حکومت را از دست دیوان رها سازد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود!
🌿حافظ
عطار هم بدنبال زبان پرندگان
"منطق الطیر" را نوشت که سلیمان را از دیوان ممتاز می گرداند:
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
زبان مرغ می دانم سلیمانم بجان تو
🌿دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است...
🌿برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
سلیمان چون اسم اعظم را می دانست توانست دوباره حکومت را از دست دیوان رها سازد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود!
🌿حافظ
عطار هم بدنبال زبان پرندگان
"منطق الطیر" را نوشت که سلیمان را از دیوان ممتاز می گرداند:
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
زبان مرغ می دانم سلیمانم بجان تو
🌿دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
VID-20210402-WA0069.mp4
43.1 MB
🙏دمی با استاد دادبه در سیزده ۱۴۰۰
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
@perslit
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
@perslit
VID-20210403-WA0131.mp4
4.4 MB
انعطاف پذیری ِ سیستم ِ عصبی یک حقیقت علمی است که ما را - در هر سنی که باشیم - به جایگزین ساختن عادات دلخواه امیدوار می سازد.
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز
بر خویش گشا دیده و از غیر فرو بند
دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز
دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز
ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز
✍سروده: اقبال لاهوری
📗از: زبور عجم
@perslit
https://t.me/perslit
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز
بر خویش گشا دیده و از غیر فرو بند
دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز
دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز
ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز
✍سروده: اقبال لاهوری
📗از: زبور عجم
@perslit
https://t.me/perslit
🙏بوستان سعدی
باب اول در عدل و تدبیر و رای
(وصیت انوشیروان در هنگام مرگ به جانشین خود هرمز)
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکنی میکنی بیخ خویش
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
بر آن باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگر
کند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود
بکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن
نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش
بد و نیک مردم چو میبگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
خداترس را بر رعیت گمار
که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش توست آن و خونخوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها برخداست
نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکن
که بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوست
که از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید
@perslit
https://t.me/perslit
باب اول در عدل و تدبیر و رای
(وصیت انوشیروان در هنگام مرگ به جانشین خود هرمز)
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکنی میکنی بیخ خویش
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
بر آن باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگر
کند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود
بکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن
نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
از آن بهرهورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش
بد و نیک مردم چو میبگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
خداترس را بر رعیت گمار
که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش توست آن و خونخوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها برخداست
نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکن
که بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوست
که از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید
@perslit
https://t.me/perslit
Telegram
دمی در هوای ادب پارسی
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس
"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Boostan e Sa'di [www.audiolib.ir]
Written By: Sa'di
🙏بوستان سعدی باب اول
(وصیت انوشیروان در هنگام مرگ به جانشین خود هرمز)
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت،ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکنی میکنی بیخ خویش
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
وگردرسرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن رابه غور
@perslit
https://t.me/perslit
(وصیت انوشیروان در هنگام مرگ به جانشین خود هرمز)
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت،ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکنی میکنی بیخ خویش
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
وگردرسرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن رابه غور
@perslit
https://t.me/perslit
📗 کتاب: ذهن حواس جمع
✍ نویسنده: نیر ایال
🎙 مجری: علی بندری ظرف هفت دقیقه در محیط یوتیوب کتاب را معرفی و مشکلات حواس پرتی را بیان می کند.
https://youtu.be/3qPmBuznUtk
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
🙏از دیوان شمس غزل ۲۰۹۵
https://t.me/perslit
@perslit
✍ نویسنده: نیر ایال
🎙 مجری: علی بندری ظرف هفت دقیقه در محیط یوتیوب کتاب را معرفی و مشکلات حواس پرتی را بیان می کند.
https://youtu.be/3qPmBuznUtk
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
🙏از دیوان شمس غزل ۲۰۹۵
https://t.me/perslit
@perslit
Indistractable_How_to_Control_Your_Attention_and_Choose_Your_Life.pdf
11.4 MB
Indistractable How to Control Your Attention and Choose Your Life by Nir Eyal (z-lib.org).epub.pdf
📗 کتاب: ذهن حواس جمع
✍ نویسنده: نیر ایال
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
🙏از دیوان شمس غزل ۲۰۹۵
https://t.me/perslit
@perslit
📗 کتاب: ذهن حواس جمع
✍ نویسنده: نیر ایال
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
🙏از دیوان شمس غزل ۲۰۹۵
https://t.me/perslit
@perslit
4_5958513880425564619.mp4
11.1 MB
«رهزن»
آهنگساز و نوازنده تار:
علی قمصری
خواننده: علیرضا پوراستاد
شعر: احسان افشاری
موسیقی: بیات ترک
@perslit
آهنگساز و نوازنده تار:
علی قمصری
خواننده: علیرضا پوراستاد
شعر: احسان افشاری
موسیقی: بیات ترک
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🙏ریا کاری از منظر حافظ
🎬 اجرای ایرج شهبازی
https://t.me/irajshahbazi
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
@perslit
🎬 اجرای ایرج شهبازی
https://t.me/irajshahbazi
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
@perslit
Eysham Modam Ast-(IRMP3.IR)
🙏عیشم مدام است
نی: محمد علی کیانی نژاد
دف: بیژن کامکار
به حلقه ذکر نی و دف وارد شوید و به همراهشان این سروده حافظ را زمزمه نمایید.
کلمه " مدام" ایهام دارد و به دو معناست:
۱ - پیوسته
۲ - شراب
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
https://t.me/perslit
@perslit
نی: محمد علی کیانی نژاد
دف: بیژن کامکار
به حلقه ذکر نی و دف وارد شوید و به همراهشان این سروده حافظ را زمزمه نمایید.
کلمه " مدام" ایهام دارد و به دو معناست:
۱ - پیوسته
۲ - شراب
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
https://t.me/perslit
@perslit
Audio
🙏شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را
مثنوی مولوی دفتر دوم ابیات ۲۷۴۹ به بعد
قاضیی بنشاندند و میگریست
گفت نایب قاضیا گریه ز چیست
این نه وقت گریه و فریاد تست
وقت شادی و مبارکباد تست
گفت اه چون حکم راند بیدلی
در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالماند و علتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی
زانک تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد
جهل را بیعلتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بینندهای
چون طمع کردی ضریر و بندهای
از هوا من خوی را وا کردهام
لقمههای شهوتی کم خوردهام
چاشنیگیر دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
🙏واژه ها:
بی دل: در اینجا ناآگاه
القاضیُّ جاهلٌ بین العالِمَین: قاضی نادانی است میان دو آگاه
علّت: بیماری
علّتی: بیمار
ضَریر: نابینا
رِشوَت: رشوه
چاشنی گیر: مزه چش، آنکس که در سفره بزرگان و پادشاهان اندکی از هر غذا را می چشد تا اطمینان حاصل کند زهری در آنها نباشد
https://t.me/perslit
@perslit
مثنوی مولوی دفتر دوم ابیات ۲۷۴۹ به بعد
قاضیی بنشاندند و میگریست
گفت نایب قاضیا گریه ز چیست
این نه وقت گریه و فریاد تست
وقت شادی و مبارکباد تست
گفت اه چون حکم راند بیدلی
در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالماند و علتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی
زانک تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد
جهل را بیعلتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بینندهای
چون طمع کردی ضریر و بندهای
از هوا من خوی را وا کردهام
لقمههای شهوتی کم خوردهام
چاشنیگیر دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
🙏واژه ها:
بی دل: در اینجا ناآگاه
القاضیُّ جاهلٌ بین العالِمَین: قاضی نادانی است میان دو آگاه
علّت: بیماری
علّتی: بیمار
ضَریر: نابینا
رِشوَت: رشوه
چاشنی گیر: مزه چش، آنکس که در سفره بزرگان و پادشاهان اندکی از هر غذا را می چشد تا اطمینان حاصل کند زهری در آنها نباشد
https://t.me/perslit
@perslit
4_6019404589558663431.MP4
15 MB
🙏ده اشتباه فاحش «دیالوگ نویسی» از نظر رابرت مککی؛ فیلمنامهنویس و منتقد آمریکایی!
📗 کتاب: " داستان"
ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
✍ نویسنده: رابرت مککی
🔃 مترجم: محمد گذر آبادی
📚 نشر: هرمس
"هر روز بدنبال پاسخی برای پرسش ابدی ارسطو در کتاب خود بنام اخلاق هستیم: چگونه باید زندگی را گذراند؟
بشر از دیر باز پرسش ارسطو را به چهار طریق پاسخ گفته است: فلسفه، علم، دین، هنر .... به منبعی باز می گردیم که هنوز به آن اعتقاد داریم: هنر داستان گویی"
📗صفحه ۹ ترجمه فارسی
بسیاری بر این عقیدهاند که پس از ارسطو، رابرت مککی بزرگترین استاد درامنویسی در جهان است. در اهمیت جایگاه او در سینمای معاصر همین بس که بدانیم تاکنون بیش از پنجاههزار نفر در سراسر جهان در سمینارهای سهروزهی او شرکت کردهاند. کتاب «داستان» او به بیش از بیست زبان ترجمه شده و جزو پرفروشترین کتابها در زمینهی فیلمنامهنویسی است.
https://t.me/perslit
@perslit
📗 کتاب: " داستان"
ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
✍ نویسنده: رابرت مککی
🔃 مترجم: محمد گذر آبادی
📚 نشر: هرمس
"هر روز بدنبال پاسخی برای پرسش ابدی ارسطو در کتاب خود بنام اخلاق هستیم: چگونه باید زندگی را گذراند؟
بشر از دیر باز پرسش ارسطو را به چهار طریق پاسخ گفته است: فلسفه، علم، دین، هنر .... به منبعی باز می گردیم که هنوز به آن اعتقاد داریم: هنر داستان گویی"
📗صفحه ۹ ترجمه فارسی
بسیاری بر این عقیدهاند که پس از ارسطو، رابرت مککی بزرگترین استاد درامنویسی در جهان است. در اهمیت جایگاه او در سینمای معاصر همین بس که بدانیم تاکنون بیش از پنجاههزار نفر در سراسر جهان در سمینارهای سهروزهی او شرکت کردهاند. کتاب «داستان» او به بیش از بیست زبان ترجمه شده و جزو پرفروشترین کتابها در زمینهی فیلمنامهنویسی است.
https://t.me/perslit
@perslit