دمی در هوای ادب پارسی
630 subscribers
905 photos
508 videos
397 files
950 links
"دمی" به دو معنی:
۱- یک لحظه ۲- یک نَفَس

"هوا" نیز به دو معنی:
۱- آرزو ۲- مایه نَفَس
Download Telegram
سیاهه ی عُمر _ باستانی پاریزی


آذر پژوهش فرهنگ شریف
🙏سیاهه ی عُمر
سروده: باستانی پاریزی
خوانش: آذر پژوهش
تار : فرهنگ شریف
@perslit
🙏سیاهه ی عُمر
سروده: باستانی پاریزی
خوانش: آذر پژوهش
تار : فرهنگ شریف

به‌ آلبوم‌، شبی‌ تا سحر نظر کردم
بیادِ عمرِ گذشته‌، شبی‌ سحر کردم

به‌ یادبود عزیزان‌، دمی‌ بسر بردم‌
شبی‌، دو مرتبه‌ با عمرِ رفته‌ سر کردم

مناظری‌ ز حیات‌ گذشته‌ را دیدم‌
بدیدم‌ آن‌ همه‌ و «دیده‌» پر گهر کردم

به‌ کوه‌ و باغ‌ و در و دشت‌ و بوستان‌ رفتم‌
سفر، به‌ قریه‌ «پاریز» و بوم‌ و بر کردم

قدم‌ به‌ دوره‌ طفلی‌ نهادم‌ و از شوق‌
دوباره‌ دیدنی‌، از مادر و پدر کردم

معلمان‌ و مدیران‌ و اوستادان‌ را
به‌ نظم‌ رتبه‌، به‌ یک‌ صفحه‌ مستقر کردم

بیادم‌ آمد، شبهای‌ امتحان‌ که‌ به‌ جهد
به‌ شوق‌ «درس‌ و هنر» ترک‌ خواب‌ و خور کردم

در امتحان‌ گذراندم‌ بهار عمر و خزان
به‌ سخره‌ گفت‌: چرا کار بی‌ثمر کردم‌؟

به‌ سوی‌ سامان‌ رفتند دیگران‌ چون‌ آب
منم‌ که‌ در «ته‌جو» ریگ‌سان‌ مقر کردم

ز عکس‌ او که‌ بجانم‌ فکند آتش‌ و رفت
به‌ بوسه‌یی‌ دهن‌ تلخ‌ پر شکر کردم‌

بیادم‌ آمد آن‌ شب‌ که‌ پیش‌ او در باغ‌
نیاز بردم‌ و از بخت‌ شکوه‌ سر کردم

به‌ پای‌ او سرِ تسلیم‌ و بندگی‌ سودم‌
به‌ عشق‌ او به‌ دیار وفا سفر کردم

به‌ گریه‌ راز دل‌ خود، چنان‌ به‌ او گفتم‌
که‌ گِردِ نرگس‌ او را ز اشک‌ تَر کردم

نظر به‌ ماه‌ فلک‌ بستم‌ وز روزنِ عشق
به‌ تابناکی‌ آینده‌ام‌، نظر کردم

قرار آتیه‌ با تار زلف‌ او بستم‌
به‌ مُهر بوسه‌اش‌ «امضای‌ معتبر» کردم

بشوخی‌ آن‌ سر گیسو گرفتم‌ و گفتم‌:
که‌ روز خویش‌ ازین‌ شب‌ سیاه‌تر کردم

هنوزم‌ آن‌ همه‌ خاطرات‌ در یاد است‌
خواطری‌ که‌ در آن‌، عمر را هدر کردم

ولی‌ طراوتِ عکسِ گذشته‌ام‌ می‌گفت‌:
به‌ هر حساب‌، در این‌ ماجرا ضرر کردم

به‌ هر دری‌ که‌ شدم‌، بی‌نتیجه‌ برگشتم
دری‌ گشوده‌ نشد، خویش‌ دربدر کردم

سیاهه‌ایست‌ ز عمر، آلبوم‌ و من‌ هر سال‌
زعکس‌ تازه‌ چو عمرش‌ سیاه‌تر کردم

حیاتِ ما، همه‌ غیر از فسانه‌ چیزی‌ نیست
من‌ این‌ فسانه‌ در این‌ جزوه‌ مختصر کردم‌
@perslit
🌺محمد ابراهیم باستانی پاریزی ادیب و مورخ ایرانی

زاد روز سوم دی ‌ماه ۱۳۰۴ پاریز از توابع سیرجان استان کرمان
درگذشته ۵ فروردین ۱۳۹۳

در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت. پس از پایان تحصیلات دوره لیسانس، به کرمان بازگشت و در دبیرستان‌های این شهر به تدریس مشغول شد. وی سال ۱۳۳۷ در آزمون دکترای تاریخ دانشگاه تهران پذیرفته شد و به تهران بازگشت.
وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام‌ وقت آن دانشگاه بود و به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان‌های عربی و فرانسه مقالات بی‌شماری در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی‌ها، یغما، راهنمای‌کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده‌ است.باستانی پاریزی بیش از شصت عنوان کتاب نوشته یا ترجمه نموده است.
@perslit
4_5881999746716928172.mp4
126.4 MB
🙏ریشه‌های کهن، برگ‌های نو

تار: داریوش طلایی
آواز: هادی حسینی
نی: هوشمند عبادی
تنبک: کاوه محمودیان

این اجرا که داریوش طلايی آن را به محمدرضا شجریان تقدیم کرده است، بخشی از کنسرتی است که شهریورماه ۱۳۹۸ در سالن پرسل روم لندن، اجرا شده است.
@perslit
4_5983203869293807725.MP4
14.8 MB
🙏«ترانه‌ای برای تلاش‌های نارسای انسانی»

شعر و صدای برتولت برشت
@perslit
VID-20210329-WA0086.mp4
4.6 MB
🙏در شب هجر امید سحری ما را بس

سروده: قدسی مشهدی
ساخته: مجید درخشانی در بیات ترک
اجرا: یولدوز توردیوا اهل بخارا ازبکستان

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کوته نظران افتادیم
نیست غم صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفته شیوا اثری ما را بس
@perslit
4_5934995743319261881.mp4
17 MB
انیمیشن «اتل متل توتوله»
کارگردان: ‌نورالدین زرین‌کلک

محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳
@perslit
4_5966353282367488590.mp4
18.8 MB
🙏دمی با‌ حاجی فیروز و کلام شاعرانه‌ی کارو دردریان

▪️کاراپت دِردِریان با نام ادبی کارو
زاده۱۶ آبان ۱۳۰۶ همدان
درگذشته ۲۷ تیر ۱۳۸۶ کالیفرنیا

نویسنده و شاعر ایرانی ارمنی‌تبار در شهر همدان متولد شد ولی در بروجرد و اراک نیز زندگی کرده بود. آن‌ها بعد از مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می‌گذرانند و مدتی بعد به تهران کوچ می‌کنند. کارو از نسل نخست شاعران نیمایی است. کارو یک‌بار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. او سه فرزند دارد دو دختر و یک پسر. رمی، ربکا و رنه. ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود. او با برادرش رابطهٔ بسیار صمیمانه‌ای داشت. کارو در چهارشنبه هجدهم ژوئیه ۲۰۰۶برابر با ۲۷ تیر ۱۳۸۶ در آسایشگاهی به نام «دهکده مریم» در ایالت کالیفرنیا دیده از جهان فروبست. پیکرش را پس از یک هفته نگهداری در سردخانه در روز چهارشنبه ۲۵ ژوئیه در گورستان گلندیل به خاک سپردند.
@perslit
Audio
قطعه‌‌: غم‌ هات مبارک باد
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
آواز: خواننده افغانستانی زنده یاد احمد ظاهر
 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
Audio
Dr. Abdolkarim Soroush
قطعه‌‌: غم‌ هات مبارک باد
سروده: مولوی غزل شمارهٔ ۶۲۳
خوانش: عبدالکریم سروش
 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
@perslit
VID-20210330-WA0038.mp4
9.8 MB
ترانه مازنی آی لاره در پرده های سه گاه
@perslit
https://t.me/perslit
VID-20210330-WA0077.mp4
16.4 MB
برای امام زمان از سید مهدی شجاعی
@perslit
Pache Khizak [www.audiolib.ir]
Written By: Sadegh Chubak
📗 داستان کوتاه: پاچه خیزک
نوشته: صادق چوبک

پاچه خیزک: نوعی بازی با آتش - نوعی فشفه که به دور خود می چرخد(فرهنگ فارسی معین)
کتابخانه صوتی
@perslit
4_5992362831218017608.mp4
49.9 MB
🙏دمی گپ و ساز و آواز با خداوندگار موسیقی ایرانی استاد حسن کسایی و غزلی از یغمای جندقی
@perslit
https://t.me/perslit
VID-20210401-WA0140.mp4
7.9 MB
🙏گرفتار شدن ِ شاهینی که به شکار جوجه های مرغ ِ مادر آمده است.

هنوزم ز خُردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان

سروده: علی اکبر دهخدا
📗 از کتاب: چرند و پرند

ماکیان: خانواده‌ای از پرندگان اهلی، مانند مرغ خانگی و بوقلمون
@perslit
https://t.me/perslit
من و جامِ می و معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم‌الله، در تاخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دارِ مکافات است

زِ من اقرار با اجبار می‌گیرند، باور کن
شکایت‌های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین، بی‌شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مشتی خرافات است

🙏فاضل نظری
@perslit
🌿«سیزده بدر»

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید:

وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است...
🌿برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای


سلیمان چون اسم اعظم را می دانست توانست دوباره حکومت را از دست دیوان رها سازد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود!
🌿حافظ


عطار هم بدنبال زبان پرندگان
"منطق الطیر" را نوشت که سلیمان را از دیوان ممتاز می گرداند:
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
زبان مرغ می دانم سلیمانم بجان تو
🌿دیوان شمس
@perslit
https://t.me/perslit
VID-20210402-WA0069.mp4
43.1 MB
🙏دمی با استاد دادبه در سیزده ۱۴۰۰

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد
تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
@perslit
VID-20210403-WA0131.mp4
4.4 MB
انعطاف پذیری ِ سیستم ِ عصبی یک حقیقت علمی است که ما را - در هر سنی که باشیم - به جایگزین ساختن عادات دلخواه امیدوار می سازد.


مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز
بر خویش گشا دیده و از غیر فرو بند
دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز
دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز
ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز

سروده: اقبال لاهوری
📗از: زبور عجم
@perslit
https://t.me/perslit
🙏بوستان سعدی
باب اول در عدل و تدبیر و رای
(وصیت انوشیروان در هنگام مرگ به جانشین خود هرمز)

شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش
وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی
به امید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و ملکش پنه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار
به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر پای بندی رضا پیش گیر
وگر یک سواری سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

بر آن باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر
کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود
بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن
نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت

از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش

بد و نیک مردم چو می‌بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند

خداترس را بر رعیت گمار
که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش توست آن و خونخوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها برخداست

نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکن
که بیخش برآورد باید ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست
که از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید
@perslit
https://t.me/perslit