🙏ابوالقاسم عارف قزوینی
زاده ۱۲۵۹ در قزوین
درگذشته ۲ بهمن ۱۳۱۲ در همدان
در جوار آرامگاه بوعلی سینا( ۵۳ سال)
شاعر و تصنیفساز ملی و میهنی ایران بوده که با صدای خوش سروده هایش را می خوانده است.
عارف با شاعران و نوازندگان زمان خود حشر و نشر داشته است. ابتدا در دربار قاجار رفت و امد داشته و برای دختر ناصرالدین شاه تصنیف می سراید ولی با اوج گیری مشروطیت از دربار بیزار شده، به صف انقلابیون می پیوندد و سرودهای ملی و میهنی می سراید.
در نهایت به همدان تبعید می شود و در فقر و ناچیزی و بیماری از پای در می آید
خانه عارف قزوینی در محله حمدالله مستوفی قزوین است.
تصنیف های عارف توسط ارشد طهماسبی ( کتاب تصنیف های عارف) و سیامک غلامی (کتاب مجموعه تصنیف های عارف قزوینی تنظیم برای نی) گردآوری شده اند.
@perslit
زاده ۱۲۵۹ در قزوین
درگذشته ۲ بهمن ۱۳۱۲ در همدان
در جوار آرامگاه بوعلی سینا( ۵۳ سال)
شاعر و تصنیفساز ملی و میهنی ایران بوده که با صدای خوش سروده هایش را می خوانده است.
عارف با شاعران و نوازندگان زمان خود حشر و نشر داشته است. ابتدا در دربار قاجار رفت و امد داشته و برای دختر ناصرالدین شاه تصنیف می سراید ولی با اوج گیری مشروطیت از دربار بیزار شده، به صف انقلابیون می پیوندد و سرودهای ملی و میهنی می سراید.
در نهایت به همدان تبعید می شود و در فقر و ناچیزی و بیماری از پای در می آید
خانه عارف قزوینی در محله حمدالله مستوفی قزوین است.
تصنیف های عارف توسط ارشد طهماسبی ( کتاب تصنیف های عارف) و سیامک غلامی (کتاب مجموعه تصنیف های عارف قزوینی تنظیم برای نی) گردآوری شده اند.
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🙏به یاد عارف قزوینی
تصنیف: «از کفم رها» عارف قزوینی
مایه: افشاری
اجرا: کاظم مرادی
محل: همدان، آرامگاه عارف قزوینی جنب بوعلی سینا به تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹
از کفم رها، شد قرار دل
نیست دست من، اختیار دل
هیز و هرزه گرد، ضد اهل درد
گشته زین در آن در مدارد دل
بی شرف تر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار، کار و بار دل
خجلتم کُشد، پیش چشم از آنک
بود بهر من در فشار دل
بس که هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید، ز انتظار دل
عمر شد حرام، باختم تمام
آبرو و نام، در قمار دل
بعد ازین ضرر، ابلهم مگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم، گر دگر رسیم
دل به کار من، من به کار دل
داغدار چون لاله اش کنم
تا به کی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کُنم
کور چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم من
خوشدلم از این، انتحار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف این قدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل
مقتدرترین خسروان شدند
محو در کف اقتدار دل
@perslit
تصنیف: «از کفم رها» عارف قزوینی
مایه: افشاری
اجرا: کاظم مرادی
محل: همدان، آرامگاه عارف قزوینی جنب بوعلی سینا به تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۹
از کفم رها، شد قرار دل
نیست دست من، اختیار دل
هیز و هرزه گرد، ضد اهل درد
گشته زین در آن در مدارد دل
بی شرف تر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار، کار و بار دل
خجلتم کُشد، پیش چشم از آنک
بود بهر من در فشار دل
بس که هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید، ز انتظار دل
عمر شد حرام، باختم تمام
آبرو و نام، در قمار دل
بعد ازین ضرر، ابلهم مگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم، گر دگر رسیم
دل به کار من، من به کار دل
داغدار چون لاله اش کنم
تا به کی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کُنم
کور چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم من
خوشدلم از این، انتحار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف این قدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل
مقتدرترین خسروان شدند
محو در کف اقتدار دل
@perslit
📗مو لای درز فلسفه
✍نوشته اردلان عطاپور
📗📗 انتشارات نشر علم سال۱۳۹۱
«مو، لای درز فلسفه» عنوانی است جذاب در راستای معرفی کتابی فلسفی به زبان طنز از اردلان عطارپور، وی با بهره گیری از حس شوخ طبعی و طنزپردازی در نگارش کتاب خود با کنایه زدن به جملات فیلسوفان بزرگی چون سقراط، دکارت، نیچه و خیلی های دیگر به صورت کاملاَ غیرمستقیم عقاید این بزرگان را به خواننده می آموزد و چه بسا از این امکان بصورت محسوسی برای بیان مشکلات جامعه و مسائل روزمره ی ما نیز استفاده می کند.
اینجا بخشی از کتاب درباره ی گالیله را بر می خوانیم:
گردش داریم تا گردش
میلیاردها نفر روی زمینی راه می رفتند که ثابت می نمود. اما در واقع حرکت داشت. حرکتش هم تند بود، تا گالیله فریاد کرد: مردم! زمین می گردد.
اولین عکس العمل در مقابل این حرف این بود: اگر زمین می گردد که همه باید دچار سرگیجه باشیم.
یکی دیگر گفت: نمی شود: که اشرف مخلوقات باشیم ولی خود و سکونتگاه مان به دور یک چیز دیگر بگردد.
پاپ در یک سخنرانی مجلل گفت: نه، زمین نمی گردد، اگر می گشت می گفتم.
یکی از کشیش های بلندپایه گفت: گالیله فکر می کند همین که بگوید زمین می گردد، واقعاً زمین می گردد.
عده ای هم با اشاره به اینکه گالیله در مشروبخواری زیاده روی می کرده گفتند: اینها همه ثمره اسراف در خوردن شراب است. وقتی کسی بیش از حد بخورد، نه فقط زمین، که همه چیز می گردد.
یکی از کلامیون گفت: زمین جای سکونت ماست و در جای مسطح بهتر می توان زندگی کرد.
تازه داماد به عروسش گفت: عزیزم اگر زمین می گردد دیگر ما برای گردش ماه عسل به کجا برویم
@perslit
✍نوشته اردلان عطاپور
📗📗 انتشارات نشر علم سال۱۳۹۱
«مو، لای درز فلسفه» عنوانی است جذاب در راستای معرفی کتابی فلسفی به زبان طنز از اردلان عطارپور، وی با بهره گیری از حس شوخ طبعی و طنزپردازی در نگارش کتاب خود با کنایه زدن به جملات فیلسوفان بزرگی چون سقراط، دکارت، نیچه و خیلی های دیگر به صورت کاملاَ غیرمستقیم عقاید این بزرگان را به خواننده می آموزد و چه بسا از این امکان بصورت محسوسی برای بیان مشکلات جامعه و مسائل روزمره ی ما نیز استفاده می کند.
اینجا بخشی از کتاب درباره ی گالیله را بر می خوانیم:
گردش داریم تا گردش
میلیاردها نفر روی زمینی راه می رفتند که ثابت می نمود. اما در واقع حرکت داشت. حرکتش هم تند بود، تا گالیله فریاد کرد: مردم! زمین می گردد.
اولین عکس العمل در مقابل این حرف این بود: اگر زمین می گردد که همه باید دچار سرگیجه باشیم.
یکی دیگر گفت: نمی شود: که اشرف مخلوقات باشیم ولی خود و سکونتگاه مان به دور یک چیز دیگر بگردد.
پاپ در یک سخنرانی مجلل گفت: نه، زمین نمی گردد، اگر می گشت می گفتم.
یکی از کشیش های بلندپایه گفت: گالیله فکر می کند همین که بگوید زمین می گردد، واقعاً زمین می گردد.
عده ای هم با اشاره به اینکه گالیله در مشروبخواری زیاده روی می کرده گفتند: اینها همه ثمره اسراف در خوردن شراب است. وقتی کسی بیش از حد بخورد، نه فقط زمین، که همه چیز می گردد.
یکی از کلامیون گفت: زمین جای سکونت ماست و در جای مسطح بهتر می توان زندگی کرد.
تازه داماد به عروسش گفت: عزیزم اگر زمین می گردد دیگر ما برای گردش ماه عسل به کجا برویم
@perslit
VID-20210123-WA0007.mp4
13.9 MB
🙏مستان سلام ائیلر سنه، مستان سلامت میکنند.
فقط سلام ِ مست است که بی غرض و بی طمع بیان می شود دیگران از پی ِ حیله و فکر و خیالی بدنبال سلام و ّآشنایی اند از مثنوی بخوانیم که:
آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
خانهٔ دیوست دلهای همه
کم پذیر از دیو ِمردم دمدمه
ولی مست وقتی به شما نزدیک می شود از شما خواسته ای ندارد بلکه فقط شما را برای همکلامی می خواهد
آهنگ: رَبابی در چهارگاه
شعر: جلالالدین محمد مولوی و حکیم ملامحمد فضولی
موسیقی: حسام ناصری، ماهان میرعرب
با صدای: عالیم قاسیماف و علیرضا قربانی
فایل پر حجم
@perslit
https://t.me/perslit
فقط سلام ِ مست است که بی غرض و بی طمع بیان می شود دیگران از پی ِ حیله و فکر و خیالی بدنبال سلام و ّآشنایی اند از مثنوی بخوانیم که:
آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
خانهٔ دیوست دلهای همه
کم پذیر از دیو ِمردم دمدمه
ولی مست وقتی به شما نزدیک می شود از شما خواسته ای ندارد بلکه فقط شما را برای همکلامی می خواهد
آهنگ: رَبابی در چهارگاه
شعر: جلالالدین محمد مولوی و حکیم ملامحمد فضولی
موسیقی: حسام ناصری، ماهان میرعرب
با صدای: عالیم قاسیماف و علیرضا قربانی
فایل پر حجم
@perslit
https://t.me/perslit
الهي!
دندان دادي، نان دادي
جان دادي، جانان بده!
✍حسن زاده آملي از کتاب الهی نامه
ادبياتي ها مي گويند بين "دندان" و "نان" جناس داريم. همچنين بين "جان" و "جانان" جناس داريم يعني اين كلمات از حروفی کم و بیش یکسان ساخته شده اند.
فلسفي هاي مي گويند جنسيت اين ها بيشتر از اين حرفهاست و به آن "اتحاد عاقل و معقول" مي گويند. تا سنخيت و شباهتي بين دندان و نان نباشد اين دو يكديگر را در نمي يابند و همنوردي نمي كنند.
اگر شما گلي خوشبوي را نزديك گوش ببري اثري برايتان ندارد، گل را نزديك بيني مي بريم تا مشام را تر و تازه كند. نواي خوش را هم نزديك گوش مي بريم.
مولوي مي گويد شكر و دهان يكديگر را درمي يابند و همنوردي مي كنند. غزل مولوي را در جستجوي "جانان" بر مي خوانيم:
ای جان و جهان چه میگریزی
وی فخر شهان چه میگریزی
ما را به چه کار میفرستی
پنهان پنهان چه میگریزی
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان چه میگریزی
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان چه میگریزی
ای که شکرت کران ندارد*
بنشین به میان چه میگریزی
چون محرم هر شکر دهان است
از پیش دهان چه میگریزی
ایمن ز امان توست عالم
ای امن و امان چه میگریزی
عالم همه گرگ مردخوار است
ای دل ز شبان چه میگریزی
خامش که زبان همه زیان است
تو سوی زیان چه میگریزی
🙏غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ دیوان شمس
*برای مولوی لفاظی و بازی کلمات، اصل نیست ولی تا مجالی می یابد جادو می کند.
@perslit
دندان دادي، نان دادي
جان دادي، جانان بده!
✍حسن زاده آملي از کتاب الهی نامه
ادبياتي ها مي گويند بين "دندان" و "نان" جناس داريم. همچنين بين "جان" و "جانان" جناس داريم يعني اين كلمات از حروفی کم و بیش یکسان ساخته شده اند.
فلسفي هاي مي گويند جنسيت اين ها بيشتر از اين حرفهاست و به آن "اتحاد عاقل و معقول" مي گويند. تا سنخيت و شباهتي بين دندان و نان نباشد اين دو يكديگر را در نمي يابند و همنوردي نمي كنند.
اگر شما گلي خوشبوي را نزديك گوش ببري اثري برايتان ندارد، گل را نزديك بيني مي بريم تا مشام را تر و تازه كند. نواي خوش را هم نزديك گوش مي بريم.
مولوي مي گويد شكر و دهان يكديگر را درمي يابند و همنوردي مي كنند. غزل مولوي را در جستجوي "جانان" بر مي خوانيم:
ای جان و جهان چه میگریزی
وی فخر شهان چه میگریزی
ما را به چه کار میفرستی
پنهان پنهان چه میگریزی
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان چه میگریزی
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان چه میگریزی
ای که شکرت کران ندارد*
بنشین به میان چه میگریزی
چون محرم هر شکر دهان است
از پیش دهان چه میگریزی
ایمن ز امان توست عالم
ای امن و امان چه میگریزی
عالم همه گرگ مردخوار است
ای دل ز شبان چه میگریزی
خامش که زبان همه زیان است
تو سوی زیان چه میگریزی
🙏غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ دیوان شمس
*برای مولوی لفاظی و بازی کلمات، اصل نیست ولی تا مجالی می یابد جادو می کند.
@perslit
چشمت که راه ِ توبه احباب می زند
ساغر به طاق ِ ابروی محراب می زند
یک صبحدم به طرف ِ گلستان گذشته ای
شبنم هنوز بر رخ ِگل آب می زند
🙏صائب تبریزی
یکبار محبوب ِ شاعر از گلستان رد شده و گل را مفتون و شیدای خود ساخته. هنوز که هنوز است آب بر روی گل می زنند تا بهوش آید!
ژاله های صبحگاهی، آب هایی است که برای هشیار نمودن گل بر رخش پاشیده شده(صنعت حسن تعلیل)
ره زدن: راه زدن ، دزدی کردن(لغتنامه دهخدا)
احباب: جمع حبیب ، یاران (فرهنگ فارسی معین)
ساغر زدن: جام پیمودن و نوشیدن (لغتنامه دهخدا)
حُسن ِ تعلیل: نزد اهل بدیع از محسنات معنویه است. و آن چنان است که برای وصفی ، علتی دعوی کنند که مناسب آن وصف باشد، اما به اعتباری که لطیف و در عین حال غیرواقعی باشد.(لغتنامه دهخدا)
@perslit
https://t.me/perslit
ساغر به طاق ِ ابروی محراب می زند
یک صبحدم به طرف ِ گلستان گذشته ای
شبنم هنوز بر رخ ِگل آب می زند
🙏صائب تبریزی
یکبار محبوب ِ شاعر از گلستان رد شده و گل را مفتون و شیدای خود ساخته. هنوز که هنوز است آب بر روی گل می زنند تا بهوش آید!
ژاله های صبحگاهی، آب هایی است که برای هشیار نمودن گل بر رخش پاشیده شده(صنعت حسن تعلیل)
ره زدن: راه زدن ، دزدی کردن(لغتنامه دهخدا)
احباب: جمع حبیب ، یاران (فرهنگ فارسی معین)
ساغر زدن: جام پیمودن و نوشیدن (لغتنامه دهخدا)
حُسن ِ تعلیل: نزد اهل بدیع از محسنات معنویه است. و آن چنان است که برای وصفی ، علتی دعوی کنند که مناسب آن وصف باشد، اما به اعتباری که لطیف و در عین حال غیرواقعی باشد.(لغتنامه دهخدا)
@perslit
https://t.me/perslit
VID-20210205-WA0062.mp4
449 KB
استادبهاءالدین خرمشاهی نویسنده، مترجم، حافظ شناس، روزنامه نگار و قرآن پژوه در بستر بیماری کرونا است و بستگانش از درگیری ریوی وی خبر میدهند.
🙏سلامتی ایشان و همه مردم آرزوی ماست .آمین
سلامت همه آفاق در سلامت
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
@perslit
🙏سلامتی ایشان و همه مردم آرزوی ماست .آمین
سلامت همه آفاق در سلامت
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
@perslit
🙏ذکر ابوبکر شبلی
نقل است که روزی میگذشت. دو کودک خصومت میکردند، برای یک جوز[= گردو] که یافته بودند. شبلی آن جوز ازیشان بستد، گفت: «صبر کنید تا من این بر شما تقسیم کنم.»
پس جوز بشکست، تهی آمد.
آوازی شنید: «هلا قسمت کن اگر قسّام تویی.» شبلی خجل شد. گفت: «این همه خصومت بر جوزی تهی و این همه دعویِ قسّامی بر هیچ.»
🙏تذکرةالاولیاء، تصحیح استاد شفیعی کدکنی، انتشارات سخن
@perslit
نقل است که روزی میگذشت. دو کودک خصومت میکردند، برای یک جوز[= گردو] که یافته بودند. شبلی آن جوز ازیشان بستد، گفت: «صبر کنید تا من این بر شما تقسیم کنم.»
پس جوز بشکست، تهی آمد.
آوازی شنید: «هلا قسمت کن اگر قسّام تویی.» شبلی خجل شد. گفت: «این همه خصومت بر جوزی تهی و این همه دعویِ قسّامی بر هیچ.»
🙏تذکرةالاولیاء، تصحیح استاد شفیعی کدکنی، انتشارات سخن
@perslit
4_5938226898755650080.mp4
14.7 MB
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت
نشان یارسفرکرده از که پرسم باز
که هرچه گفت بَرید ِصبا پریشان گفت
*برید: پیک، نامه رسان
** در عبارت "پریشان گفت" ایهام داریم
🙏حافظ
اجرای دیگری از ایرلیق(جدایی)
تار: کیوان ساکت
دایره: امیر رحیمی
@perslit
کنایتی است که از روزگار هجران گفت
نشان یارسفرکرده از که پرسم باز
که هرچه گفت بَرید ِصبا پریشان گفت
*برید: پیک، نامه رسان
** در عبارت "پریشان گفت" ایهام داریم
🙏حافظ
اجرای دیگری از ایرلیق(جدایی)
تار: کیوان ساکت
دایره: امیر رحیمی
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌞 دمی با فروغ و خسرو
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری ِ من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت - سلامی دوباره خواهم داد
می آیم ، می آیم ، می آیم
با گیسویم : ادامهٔ بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم ، می آیم ، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهٔ پرعشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
@perslit
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری ِ من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت - سلامی دوباره خواهم داد
می آیم ، می آیم ، می آیم
با گیسویم : ادامهٔ بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم ، می آیم ، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهٔ پرعشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
@perslit
الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ
🙏سوره یس ۸۱
آن خدايى كه از درخت سبز برايتان آتش پديد آورد و شما از آن آتش مىافروزيد
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار
🙏از قصیده سعدی در وصف بهار
هیچ چیز در طبیعت گم نمی شود. آتش و گرمای خورشید که در درخت ذخیره شده، در پایان کار خود را نشان می دهد.
سعدی می گوید این ذخیره شدن را فی الحال در نارنج ببین!
🙏مجموعه اقامتی و پذیرایی جهانگردی شیراز ۱۳۹۹/۱۰/۲۵
@perslit
🙏سوره یس ۸۱
آن خدايى كه از درخت سبز برايتان آتش پديد آورد و شما از آن آتش مىافروزيد
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار
🙏از قصیده سعدی در وصف بهار
هیچ چیز در طبیعت گم نمی شود. آتش و گرمای خورشید که در درخت ذخیره شده، در پایان کار خود را نشان می دهد.
سعدی می گوید این ذخیره شدن را فی الحال در نارنج ببین!
🙏مجموعه اقامتی و پذیرایی جهانگردی شیراز ۱۳۹۹/۱۰/۲۵
@perslit
🙏مرگ من
سروده فروغ فرخزاد
آواز علیرضا قربانی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
@perslit
سروده فروغ فرخزاد
آواز علیرضا قربانی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
@perslit
Audio
و مشرق و مغرب از آنِ خداست؛ پس به هر سو رو كنيد، آنجا روى [به] خداست. آرى، خدا گشايشگر داناست. بقره ۱۱۵
غزل سروده: شمس مغربی
وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
اجرا: داود آزاد
هر سو که دویدم همه سوی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر اطاعت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که دراین گلشن دهر است
بر رسته ببستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آینه روی تو دیدیم
در دیده شهلای بتان همه عالم
کردیم
نظر نرگس جادوی تو دیدیم
تا مهر رخت بر همه ذرّات بتابید
ذرّات جهان را به تکاپوی تو دیدیم
در ظاهر و باطن بمجاز و بحقیقت
خلق دو جهان را همه رو سوی تو دیدیم
هر عاشق دیوانه که در جملگی تست
بر پای دلش سلسله موی تو دیدیم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شکن حلقه گیسوی تو دیدیم
از مغربی احوال مپرسید که او را
سودا زده طره هندوی تو دیدیم
@perslit
غزل سروده: شمس مغربی
وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
اجرا: داود آزاد
هر سو که دویدم همه سوی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر اطاعت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که دراین گلشن دهر است
بر رسته ببستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آینه روی تو دیدیم
در دیده شهلای بتان همه عالم
کردیم
نظر نرگس جادوی تو دیدیم
تا مهر رخت بر همه ذرّات بتابید
ذرّات جهان را به تکاپوی تو دیدیم
در ظاهر و باطن بمجاز و بحقیقت
خلق دو جهان را همه رو سوی تو دیدیم
هر عاشق دیوانه که در جملگی تست
بر پای دلش سلسله موی تو دیدیم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شکن حلقه گیسوی تو دیدیم
از مغربی احوال مپرسید که او را
سودا زده طره هندوی تو دیدیم
@perslit